جلسه 029 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
29
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1390
ماه
1
روز
25
متن کامل (خام) ‌ جلسه 029 - خانواده آسمانی

بحث مان در جلسه گذشته به اینجا رسید که ما چون عشق به کمال مطلق در نهادمان وجود دارد باید برای رسیدن به آن تلاش کنیم این یک پیام عاشقانه از طرف خداوند است یک رسول خداست در دل همه ما این سروش عشقی که در دل همه ماست ما را به سمت معشوق معینی دعوت می کند که عرض کردیم آن معشوق که خداوند تبارک و تعالی است الله است که کمال مطلق است مظاهری دارد خلفایی دارد که خودش برای اینکه ما به خودش برسیم مودت و عشق آنها را برای ما به عنوان یک وسیله واجب کرده و انسان بدون عشق به خلفای الهی و مظاهر کمال مطلق هرگز به مطلق نخواهد رسید.

راه منحصر برای رسیدن به خداوند از طریق مظاهر اوست از طریق تجلیات کامل او و خلفای اوست در غیر این صورت شما نمی توانید اساساً به کمال مطلق که آرزوی تان هست برسید. من مثال بزنم، شما عاشق علم هستید اما به هیچ وجه به هیچ استادی و هیچ کانون علمی برقرار نکنید قطعاً به علم نخواهید رسید مثلاً فعالیت بدنی صرفاً کنید بروید کشاورزی کنید این شما را به علم نمی رساند هر چقدر رشته های علمی که شما عاشق شان هستید بیشتر باشد اساتید یا استادی که همه آنها را بلد باشد برای شما ضروری تر است که با او ارتباط برقرار کنید بدون ارتباط با صاحبان و منابع آن کمالی که شما عاشقش هستید نمی توانید به آن کمال برسید چون ارتباط تان با منبع قطع هست.

بنابراین ما باید به عشقی که خداوند بر دل ما گذاشته به عنوان بخش انسانی مان حرمت بگذاریم احترامش را نگهداریم و به رسمیت بشناسیم آن را و به اقتضاء این عشق عمل کنیم به اقتضاء این عشق حرکت کنیم در غیر این صورت مادر عشق شکست می خوریم معشوق رسولی را در دل ما فرستاده در بین ما عشق را در دل ما فرستاده که همه انسانها بدون استثناء دارند و الگوی عشق الگوی معشوق، مظهر خودش را هم برای ما فرستاده اگر ما این ارتباط را قطع کنیم یقیناً ما بی معشوق خواهد ماند.

اینجاست که انسان شکست عشقی حقیقی خواهد خورد شکستی که هم تلخی دنیا را در پی خواهد داشت هم تلخی آخرت نکته ای که هست این است که ما باید یک شعری را هفته گذشته برایتان خواندم از حافظ.

عاشق شو ور نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

حافظ می گوید آن نق مقصود؟ مقصود خدا از اینکه این کارگاه هستی را راه انداخت این بود که تو عاشق شوی و تو به او برسی و اگر این نقش را تو نخوانی این فرمول را نفهمی این نقش را در پی نبری بی خود عمرت را در دنیا تلف می کنی رمز تولد انسان عاشقی است و نه غیر او.

عشق به حق تعالی عشق به کمال مطلق. بنابراین اگر یک کسی به این عشق احترام نگذارد یقیناً ناکام از دنیا خواهد رفت اینکه رسول خدا (ص) می فرماید: (کلّ احد یموت عطشان الا بذکرا...) انسان ناکام از دنیا می رود مگر کسی که ارتباط با خدا داشته باشد ذاکر یاد خداست یاد با مجالست و وصول یکی است یک موقع است من می گویم یاد مادرم کردم مادرم اینجا نیست می گویم یادش به خیر یاد یک عزیزی می کنم که الان پیشم نیست این یاد مرا به او نمی رساند.

اما خدا وجود مطلق است هستی مطلق است همه جا یکسان حضور دارد وقتی می خواهی به او نگاه کنی او چشم در چشم توست (هو معکم این ما کنتم) او همه جا با شما هست بنابراین یاد به این معنای عرفی نسیت که یاد کسی را کنیم یاد جایی را کنیم که یادش به خیر یادش با ما هست خودش نیست به محض اینکه یاد خدا می کنی تا می گویی الله. خدا می گوید: لبیک.

همه جا حضور دارد پس یاد مساوی است با مجالست. لذا کسی که یاد بی نهایت می کند با بی نهایت ارتباط دارد او با خداست. اما برای اینکه به این خدا برسیم یعنی به این قدرت به قدرت الهی به کمال الهی برسیم باید زیر نظر مربی هایی که تمام کمال خدا را دارند تربیت شویم و آنها را الگو قرار دهیم که قرآن فرمود: (و لکم فی رسول الله اسوه حسنه).

بعد فرمود: (قل لا اسئلکم علیه اجراً الاّ الموده فی القربی) که آیاتش را مفصل بحث کردیم بنابراین ما فقط و فقط انحصاراً از همین طریق می توانیم به حق تعالی نزدیک شویم نمی شود ما معصوم را حذف کنیم یا رسول خدا را حذف کنیم به رشد حقیقی لایق خودمان برسیم ممکن است نیمچه رشدی کنیم در بعضی از جهات علمی یا توانایی ها مثل حیوانات قوی شویم مثلاً بتوانیم 50 برابر وزن خودمان را بلند کنیم که اصلاً چنین انسانی تا حالا زاده نشده که بتواند مثل مورچه 50 برابر وزن خود را بلند می کند یک آدم تا به حال نیامده که بگوید من می توانم 50 برابر وزن خودم را بلند کنم یعنی من اگر الان 40 کیلو هستم می توانم 50 تا 40 کیلو بلند کنم نمی شود یا در دوندگی یا در قدرت یا تیزی یا چیزهای دیگر ممکن است علم تحصیل کند اطلاعاتی تحصیل کند که مملو از جهل و ندانسته هاست.

اما این کجا و اینکه انسان به حق تعالی برسد و به علم برسد بدون جهل به قدرت به زیبایی به حیات جاودان برسد بدون هیچ خلائی و هیچ نقصی این خیلی فرق دارد این فقط از طریق معصوم امکان پذیر هست فقط و فقط از طریق معصوم و عشق معصوم پس دستوری که حافظ می دهد عاشق شو یک کسی ممکن است بگوید آقا مگر عاشقی جبری است مگر عاشقی یاد دادنی است نه عاشقی نه جبری است و نه یاد دادنی است.

ما اصلاً نیاز نداریم عاشق شویم ما عاشق هستیم شما کدام انسان را سراغ دارید کمال مطلق را دوست نداشته باشد هر که بگوید دروغ گفته که یکی هست بگوید من حیات جاودانه، قدرت مطلق، لذت مطلق، علم مطلق، زیبایی مطلق، عشق مطلق را دوست ندارم دروغ است اگر بگوید ما اصلاً عاشق هستیم ما فقط باید این عشق را به رسمیت بشناسیم احترام بگذاریم و پرورشش بدهیم باید معرفت مان را نسبت به حقیقت خودمان بالا ببریم معرفت به ما کمک می کند که ما بشناسیم حیوان نیستیم زن نیستیم مرد نیستیم بدن نیستیم طبیعت نیستیم انسانیم از جنس خدا ما این را خوب بفهمیم از نور خدا و از نور محمد (ص) حالا بله بدنی دارم یک جنسیتی دارم با زنم یا مردم یا دخترم یا پسرم یا سیاهم یا سفیدم بچه چه کسی باشی پدرت که باشد مادرت کی باشد خانواده اصلی مان مهم است که همه مان یک خانواده داریم همه ما خانواده آسمانی در آن شرافت همه در آن اوج در آن ارزش مشترک هستیم غیر از آن هیچی ملاک ارزش نیست.

ارزش این نیست که من پدر و مادرم که باشد این نیست که جنسم چه باشد این نیست که رنگم چه باشد همسر دارم یا ندارم ازدواج کردم یا نکردم پول دارم یا ندارم ملاک آن قیمت انسانی هست که چقدر به کمال مطلق نزدیک هستم چقد رفیقم. چقدر در وجود من عشق هست فقط همان عشق مرا به آن سمت حرکت می دهد در هر کاری عشق ما را به آن هدف نزدیک می کند اگر عشق به کاری نباشد ما به آن کار نزدیم نمی شویم اگر عشق به چیزی نباشد ما به آن چیز نزدیم نمی شویم.

لذا عشق به کمال مطلق هست اگر ما مصادیقش را گم کنیم فقط بگوییم ما خدا را دوست داریم این یک امر ذهنی است یک امر انتخابی است بله ما عاشق خدا هستیم پس حرکتت کو؟ حرکت به سوی برطرف کردن ضعفهایت نقصهایت و موانعت کو؟ همین طوری ادعای محبت خدا یا اهل بیت را کردن بدون حرکت که معنا ندارد باید حرکت باشد.

دل باید بیفتد به حرکت قلب باید حرکت کند که انشاءا... مفصل در مورد حرکت قلب صحبت می کنیم تا قلب حرکت نکند تا دل به راه نیفتد تا عشق نباشد اصلاً حرکت را توهم داریم مثل یک جنین در رحم مادر حرکت ندارد اگر حرکت نداشته باشد سالم متولد نمی شود وقتی سالم متولد نشود اول بدبختی اوست همان طور که جنین در رحم مادر باید حرکت کند سر زمانی که می خواهد متولد شود همه تجهیزات مورد نیاز دنیا را داشته باشد مادر رحم دنیا یک وقتی داریم به محض اینکه عزیزمان فرشته مرگ فرشته نجات ما از این زندان آمد که ما را نجات بدهد از این زندان ببرد آن طرف اگر ما برای شرایط آن طرف آماده نباشیم اصلاً نمی توانیم از آنجا لذت ببریم و بهره برداری کنیم این ضعف ما این عدم آمادگی ما این ناتوانی ما از بهره برداری از بهشت را می گویند جهنم پس ما جهنم از اینجا با خودمان می بریم غصه، عذاب تشنگی، گرسنگی، ضعف، بلا، سوزش همه چیز هایی هست که از نیاوردن تجهیزات مورد نیاز و نبردن تجهیزات مورد نیاز به ما دست می دهد این حالتها.

پس وقتی می گوید عاشق شو همه ما عاشق هستیم ولی باید با معرفت این مسیر را طی کنیم. لذا نباید این توهم ایجاد شود که وقتی ما می گوییم عاشق شو یعنی عاقل نباش نه اصلاً عقل، معرفت برهان هست که پشتیبانی می کند از عشق، عشق و عقل در مقابل هم نیستند عشق پایه اش عقل است.

اگر انسان سوالهایش برطرف نشود شبهاتش برطرف نشود روشهای برخورد با وسوسه ها و حمله های شیطان را بلد نباشد نمی تواند از عشقش پاسداری کند شما نگاه کنید من می گویم سه چهارم ازدواجها به طلاق منجر می شود یا به سردی به تنفر یا به رکود عاطفی منجر می شود اگر به طلاق منجر نشود مگر اینها اول عاشق هم نبودند؟

حالا چرا از هم بد شان می آید برای اینکه نتوانستند از این عشق پاسداری کنند فرمولهای پاسداری از عشق را بلد نبودند یا اگر بلد بودند هر دو یا یکی رعایت نکرده که عشق زمینی و طبیعی به هم می ریزد. لذا کسانی در عشق حقیقی هستند در دلدادگی به معصوم و خدا آدمهای پایداری هستند که واقعاً اهل معرفت باشند یعنی شبهات، سوالات، شیطنت هایی که شیطان به ذهن شان می اندازد را توانستند دفع کنند به خیال شان توانسته باشند غلبه کنند اینها می توانند عاشقی کنند.

اینها کسانی هستند که فهمیدند غیر خدا نمی ارزد و با غیر معصوم نمی توانند به خدا برسند. بنابراین با همه وجود شان باور کردند این اطلاعات می خواهد این کلاس می خواهد این استاد می خواهد این مطالعه می خواهد این تمرین می خواهد وقتی فهمیدند دیگر هیچ جا دلشان را هرز نمی کنند جای دیگر نمی روند خودشانرا به کسی نمی فروشند گدای کسی نمی شوند اسیر و آویزان کسی نمی شوند سراغ هیچی نمی رود چون می داند بی فایده است و عاقبت ندارد.

یعنی کاملاً می فهمد عاقبت ندارد این معرفت تا وقتی سراغ ما نیاید ما نمی توانیم عشق و دلدادگی به معنای حقیقی را در صحنه دین بیاوریم دینداری عاشقانه نداریم باید عشق حقیقی باشد عشق جاودانه باشد تا این عشق به جاودانگی سراغ ما نیاید همه اش عشقهای پست عشقهای کوچک عشقهای طبیعی عشقهای زمینی گرفتار اینها هستیم فکر می کنیم باید اینها را به دست آوریم این طوری آرام می شویم ما گرفتار حیوانیت هستیم.

عشقی که نه عشق جاودانیست بازیچه ی شهوت جوانیست

اگر عشق ابدی نباشد که من گرفتار همین طبیعت هستم گرفتار همین دنیا هستم. اینها همه از اینجا می آید که من خودم را نمی شناسم. یعنی از وقتی متولد شدیم در آدمهایی متولد شدیم که اینها هیچ کدام خودشان را نشناختند در جامعه ای متولد شدیم که این جامعه جهانی الان این طوری هست فرهنگ جهان فرهنگ خرابی هست در کشور های دیگر در کشور خودمان مردم همین طوری هستند صبح تا شب به دنبال کمالات جمادی و نباتی و حیوانی هستند بعد هم گفتیم زندگی یعنی همین یک کسی که می آید ما را تکان می دهد که تو اصلاً مال این کره نیستی مال این فضا نیستی مال این بدن نیستی مال این عالم نیستی باور مان نمی شود. نه بابا مال همین جا هستم من زنم من مَردَم من می خواهم مثل آدمهای اطراف مان با کسی رفیق شویم عشق زمینی پیدا کنیم آنها را هم که پیدا می کنیم می بینیم شکست خودم یک پولی یک حقوقی یک درآمدی یک ازدواجی، چهار تا بچه ای ، دامادی، عروسی، نوه ای خانه ای، موقعیتی مقامی بعد هم بمیریم. همه اینها ناکام و ناقص از دنیا می روند.

اینها در سرای ابدی خیلی گرفتار می شوند چون اصلاً نفهمیدند برای چی به دنیا آمده اند اصلاً نفهمیدند برای چه خلق شدند وقتی عشق به جاودانگی نیاید. عشقی که نه عشق جاودانی است. وقتی عشق زمینی و عشق محدود سراغ انسان می آید انسان دائماً دینداری اش، زندگی اش، با ابهام سوال رو به روست. چون به حقیقت نرسیده.

می گوید من برای چه زنده ام پس این عشق چه شد این شوهر چه شد این هم شد شوهر، این هم شد زن، عاقبت شوهر داری، زن داری، بچه داری، همین بود نهایت پست همین بود آره دیگر تو از اول مسیر را اشتباه رفتی.

از اول باید می رفتی سراغ چیز که تو را به حقیقت می رساند به مظهر اسماءا... نرفتی و حتی به سمت مظهر اسماءا... نرفتی که معشوق حقیقی توست محدودیت را انتخاب کردی عاشق کوچک بودن محدود بودن کمالات موقت و کمالات محدود شدی بله تو از اول مسیر را اشتباه رفتی از اول برای خودت کار نکردی برای کس دیگری کار می کردی برای بخش جنسی ات، برای بخش طبیعی ات کار می کردی.

آن مثل زیبایی که مولانا می زند که شخص مجبور بود در زمینی که فکر می کرد زمین خودش است بنایی کند روز به دلایلی نمی توانست شب بنایی می کرد و ساختمان می ساخت وقتی مدتها شب رفت و ساخت بعد از اینکه تمام شد فهمید تمام این مدت داشته در زمین همسایه بنا می ساخته زمین خودش زمین بغلی بوده خالی مانده ما همیشه به غریبه خدمت می کنیم.

یعنی به زنه به مَردَه به دکتر، به مهندس، به سرهنگ به وزیر. اینها هیچ کدام من نیستم اینها همه ابزار و شهوات زمینی هستند پس خودم چه؟ خودم مُردم خودم محرومم من اصلاً خودم را زندان کردم یک جا حبسش کردم از کسی جایی حرفی که مرا یاد خود اصلی ام بیاندازد بدم می آید همیشه فرار می کنم کسی به نگوید تو این نیستی دائماً یک جوری برنامه ریزی می کنم که یادم نیاید چه کسی هستم یادم نیاید مال زمین نیستم.

اگر هم به من بگویند مجبور شوم بروم جایی این حرفها را بشنوم با آن گوش نمی شنوم با گوش حیوانی ام می شنوم لذا این حرفها رویم اثر نمی گذارد شوقی علاقه ای عشقی در دلم ایجاد نمی کند چرا؟

چون ده سال نشستم گوش کردم اما این ده سال با گوش بخش طبیعی گوش کردم مولانا می گوید: گوش خر بفروش و دگر گوش خر. یعنی این را باید بفروشی این به درد نمی خورد این اصلاً فایده ندارد. ما خودمان را زنجیر کردیم به اسارت کشیدیم خواسته های طبیعی، جنسی، جمادی، نباتی، حیوانی آنقدر جلوی چشم ما بزرگند ما آنقدر فقر اینها را داریم آنقدر عقده ی اینها را داریم آنقدر احساس کمبود می کنیم آنقدر می دویم دنبال اینها که اصلاً این سمت مان بی میل شده یعنی وقتی می گوید نماز، قرآن، احیاء، شب جمعه، سحر، حرم، ذکر، تسبیح، سجود، رکوع من اصلاً هیچ حسی ندارم.

انگار با یک آدم غربیه این حرفها را می زنند اما اگر بگویند آب خنک، نوشابه، غذا، کباب، سبزه، موسیقی، جنس مخالف، لباس، تغییر لباس می فهمم آن را، شوق در من ایجاد می شود چون این بخش فعال است آن بخش مرده است.

می گویند ذکر، قرآن، سجود، پای خدا، دست خدا، آغوش خدا، اهل بیت، مادرت فاطمه زهرا، بی عاطفه شدم نسبت به مادرم نسبت به پدرم امام زمان کاملاً بی عاطفه هستم یعنی اینکه الان او در زندان است در اضطرار هست طرد شده است به تعبیر علی (ع) آواره و طرد شده است من غصه ای نداریم واقعاً دلم نمی سوزد واقعاً به گریه نمی افتم.

اما اگر بفهمم پدرم یک شب در بیابان تنها بوده زدنش یک شب در زندان بوده مادرم بچه ام همسرم خیلی به من فشار روانی می آید یعنی تصور اینکه یکی از زمینی ها خانواده زمینی من یک چنین حالتی به او دست بدهد گاهی وقتها حالت مرگ به من می دهد چون نسبت به آنها عاطفه دارم اما اینکه پدرم امام زمان حقیقتم معشوقم همانی که من با او به کمال مطلق می رسم به خدا می رسم.

1180 سال غربت تنهایی آوارگی دارد اصلاً مرا به گریه و غصه نمی اندازد اصلاً تصمیمی در من ایجاد نمی کند که من باید یک کاری برای پدرم کنم و بابای من در این آوارگی در این طرد شدگی در این غصه به نگاه می کند به من می گوید (هل من ناصر ینصرنی).

می آیی کمکم و من با بی عاطفگی می گویم وقت ندارم من کارشناسی دارم کارشناسی ارشد دارم من الان تدریس دارم مسافرت دارم می خواهم ازدواج کنم زن و بچه دارم شغل دارم فعالیت اجتماعی، سیاسی، دارم نمی رسم همان حرفی که پیروان موسی به او زدند (اذهب انت و الی ربّک) تو و رب خودت با اله خودت خودتان مشکل را حل کنید من وقت ندارم من وقت شما را ندارم من اصلاً مال شما نیستم.

من عضو خانواده شما نیستم من به تو ربطی ندارم تو هم به من ربطی نداری این می شود بی عاطفگی یعنی وقتی می گویند: صله ارحام دینداری ما هم این طوری است چون دینداری طبیعی شده می گویند صله ارحام می گوییم می شود عمه ی خاله، دایی، عمو، بابا، مامان، اینها می شود خانواده همسر اینها می شوند.

ارحام امام (ع) می فرماید: نه رحم اصلی شما ما هستیم وقتی می گوییم صله ارحام یعنی ارتباط تان را با ما قوی کنید من هیچ سری به امام زمان نزدم وقت ندارم تعطیلات غیر تعطیلات وقتی ندارم که یک سر خصوصی به حضرت بزنم ندارم بروم گپی بزنم با مادرم فاطمه زهرا با خدا معشوق اصلی ام حوصله اش را ندارم اصلاً با اینها با خانواده آسمانی ام ارتباطم ضعیف است یا هنوز به رسمیت نشناختم شان اصلاً خودم را عضو آن خانواده نمی دانم.

اینجاست که آدم شکست عشقی می خورد اینجاست که معنای شکست انسانیت لگدمال شدن دل انسان و عشق انسان اینجاست، اینجاست که آدم بدبخت می شود اینجاست که باطن انسان از انسانیت در می آید اگر یک اهل دل به من نگاه کند دیگر مرا به صورت آدم نمی تواند نگاه کند اینجاست که اگر من با این حال بمیرم از اول مردن از همان منازلی که درس دادیم انسان در گستره ی آخرت همان درسهایی که مفصل درس دادیم از اول جان دادن دیدن عزرائیل برای مان سخت است چون عزرائیل با باطن خودم می آید.

وقتی باطن خودم را می بینم من اصلاً فعالیت انسانی نداشتم لذا این هم با قیافه انسانی نیامده با یک قیافه خیلی وحشتناک آمده که قیافه خودم است وقتی اسم مرگ می آید شوق ندارم وقتی اسم بهشت می آید اصلاً قند در دلم آب نمی شود علی (ع) می فرماید: اگر خیال تان را ببرید در شاخه های درختان بهشت که روی تپه های معطر از مشک روییدن صدای شاخه های بهشت را اگر تصور کنی کنار آب دیگر با شهوتهای دنیا مشغول نخواهی شد. آزادت می کند.

حضرت راست می گوید: حالا انشاءا... برسیم به توصیفش ببینید آقا آنجا چه کار کرده این همه آیه خدا برای قلقلک ما می دهد ما اصلاً قلقک مان نمی آید این همه خدا می گوید امیرالمومنین (ع) می گوید اگر کسی بیفتد در دلش که در بهشت چند دقیقه قدم بزند. چند دقیقه این قدم زدنش این حالتی که در بهشت دارد این دوست دارد زودتر بمیرد حضرت می فرماید: (تنقط الحیاه و تحبّ الموت) اگر به آن تصور بیفتد خیلی جالب می فرماید: (شوقّوا انفسکم الی نعیم الجنه) دلهای تان را به شوق بیاندازید به بهشت ما اصلاً دلهای مان حرکتی ندارد.

می گوید بینداز به شوق همان بحثی که قبلاً گفتم ما تا خیال بازی نکنیم نمی توانیم در عشق حرکتی کنیم این همه آیه اصلاً شوق ایجاد نمی شود این همه در مورد جهنم ترس ایجاد نمی شود. حجم دلمردگی خیلی زیاد است ما باید به حیات برسیم به زندگی برسیم به عشق برسیم این دل ما باید یک تکانی بخورد ما باید براساس آسمان غیب تصمیم بگیریم که حالا انشاءا... راجع به اینها مفصلاً توضیح می دهم.

چرایی ها و چگونگی هایش را هم توضیح خواهم داد بنابراین اساساً زندگی بدون ارتباط با آسمان یک زندگی کاملاً بی معناست که دائماً ما باید صحنه های مختلف شکست خوردن، زمین خوردن موفقیتهای وهمی و خیالی و شکستهای وهمی و خیالی را داشته باشیم.

دائماً اینها را تجربه کنیم آخر شما هم می گوییم چه شد زندگی جوانی و ازدواج یعنی این؟ همسر یعنی این؟ پدر ومادر یعنی این؟ شغل یعنی این؟ هی سوال کنیم چون به هدف نرسیدیم دائماً پوچی احساس می کنیم آن دینی که نمی گذارد من پوچی احساس کنم دائماً در من شادی، آرامش تولید می کند دینی هست که یکسره مرا با معشوقهای خودم نگه می دارد من دائماً با عزیزترین کسانم که معشوق من هستند و یک لذت دائمی از ارتباط اینها می برم و هر بار ارتباط با اینها چیزی به من اضافه می کند من با اینها ارتباط دارم.

لذا همه اش شادی و آرامش می آود برای من اما وقتی من این ارتباط را ضعیف و قطع می کنم چطوری می توانم رشد پیدا کنم رشد های جمادی، رشد های حیوانی، نباتی که رشد حقیقی نیستند. دل من آنها را به رسمیت نمی شناسد اگر توانستی دلت را با مظاهر اسماء الهی پیوند دهی تو تازه زندگی را شروع کردی و اگر این ارتباط قطع است تو اصلاً زندگی نمی کنی.

تو اصلاً در رحمی که الان هستی رحم دنیاست حرکتت حرکت غلطی است به سمت تولد سالم و قلب سلیم نیست. قلب سالم زمانی می گویند قلب سلیم که در مسیر سلامت حرکت کند وقتی من ارتباطم با خانواده آسمانی ام با آن الگو هایی که فقط در تطبیق با آنها به سلامت می رسم حرکت نمی کنم.

پس اصلاً زندگی نمی کنم چهل ساله ام شده، 50ساله ام، اما اگر بروم در برزخ می گویند تو دو ساعت زندگی کردی 5 ساعت زندگی کردی دو روز فقط زنده بودی حیات نداشتی اصلاً. می گویم من 40 سال زندگی کردم می گوید حالا محصول می گویم دو تا زن داشتم 16 بچه داشتم اینقدر زمین داشتم سرهنگ شدم، دکتر بودم. مهندس شدم، هنر پیشه معروفی شدم ورزشکار درجه یک شدم اینقدر عروس داشتم داماد داشتم اینها در بهشت کاربُرد ندارد. اینها همه مال طبیعت بود.

بی معنا نباید زندگی کرد بی هدف نباید زندگی کرد. عزیزان خواهش می کنم این را دقت کنید ما باید یک ترمز محکم بکشیم به خودمان یک استراحت بدهیم یک موقع دانشجوها می آیند پیش من می گویند این طوری است مشغول کارشناسی دارم چی دارم چی دارم می گویم این طوری شما نمی توانید هیچ کاری کنید می گویند پس چه کار کنیم تو را به حضرت عباس شش ماه دیرتر دکتر و مهندس شو یک کمی صبر کن یک ترم مرخصی بگیر چند روزی به خودمان مرخصی بدهیم خصوصی در جوّ خاصی در حرمی، در جنگلی یک جا بنشین کمی فکر فکر فکر.

(فکرک یهدیک الی الرّشاد و یهدوک الی اصلاح المعاد) فکرت تو را زنده می کند به رشد می رساند یک کمی فکر کن یک کمی ببر فکر کن مردی اگر من الان بمیرم چه می شود. تمام این ارتباطها که برایش زحمت کشیدم چه می شود؟

مگر امکان ندارد ما الان بمیریم؟ چرا اگر مردیم چه می شود؟ آقا فکر کن مُردی یک کم آرام باش. نه من نمی میرم قرار است فلان چیز به فلان کس برسم اینها همه توهم است تاریخ را نگاه کنید در همین کشور خودمان ببینید چند هزار عروس و داماد شب عروسی شان ماه اول ماه دوم هر دوی شان یا یکی شان به رحمت خدا رفت.

چقدر دکتر، مهندس، قبل از اینکه مشغول کار شوند مرده اند چقدر پادشاه که پادشاهی شان به یک ماه و دو ماه نرسیده رفتند در برزخ. اینها دروغ است بنشین فکر کن که حالا اگر رفته باشم باید چه کار کنم؟ آقا من باید همه چیزهایی که به من وصل هست را برگردانم به خانواده آسمانی ام هر چیزی که به من وصلاست علاقه های خانوادگی ام علاقه های همسری ام ازدواجم، تعیین رشته تحصیلی ام، انتخابهایم، ارتباط هایم، رفتار هایم افکارم را باید پیوند بدهم به ابدیت اگر این پیوند برقرار نشود من دارم دائماً ضرر می کنم و خسران می بینم این می شود لگدمال شدن دل لگدمال شدن عشق، برای همین ما هیچ وقت نمی توانیم مزه ی شادی و آرامش را آن هم یک شادی و آرامش مستمر را خوب ببریم چرا؟

چون دائماً دل مان لگدمال شده از کمالات جمادی و نباتی و حیوانی همه اش گرفتار همین ها بودیم عزای شکم عزای مزه، عزای غذا، عزای لباس عزای خانه عزای اتومبیل عزای تلفن همراه عزای یک جنس مخالف عزای که عزای که همه اش عزادار بودیم دل عزادار که به معشوقهای اصلی اش نرسیده چطور می تواند خوش بگذراند.

فقط یک دل عزادار نیست آن دلی که به معشوق لایق خودش رسیده او دیگر از عزا در آمده او همیشه اش جشن است همیشه اش شادی است همیشه اش عروسی است همیشه شاد است. یک روایت برایتان بخوانم: امام باقر (ع) : کسی که خوشحالش می کند یعنی وقتی این مژده را به او می دهند قند در دلش آب می شود (من سرّه ان لا یکون بینه و بین الله حجاب).

کسی که خوشحال می کند که بین او و کمال مطلق الله هیچ حجابی نباشد. قند در دل مان آب می شود این را واقعاً می خواهیم یا من که از رسیدن به یک چلوکباب به یک جنس مخالف به یک مدرک تحصیلی به یک پست به یک پول به یک خانه خوشحال می شوم به این فکر نکردیم در آرزوهای مان در آن 20 آرزوی اول مان که می گویم همیشه آرزو های تان را بنویسید تا قیمت تان دستتان بیاید یکی نوشته می شود بین من و خدا هیچ حجابی نباشد جزء 20 آرزوی اولش چنین چیزی را نوشته تا حالا چنان پردای کردیم برای این.

اینقدر که ما برای شهوات دنیا خیال پردازی کردیم چندین سال خیال پردازی، دعا، فشار برای اینکه من به فلان شخص یا فلان چیز برسم چقدر خیال مصرف کردی در ذهنت چقدر از فقدان فلان کس یا فلان چیز یا نبودن او در کنار تو به خیال افتادی به دلتنگی افتادی یک بار برای خدا دلت تنگ شده یک بار برای امام زمان برای فاطمه زهرا برای چهارده معصوم برای خانواده آسمانی به این افتادی.

آدمها از دلتنگی های شان قیمتهای شان معلوم می شود دلتنگ هر چه هستی قیمتت هم همان است عاشق هر چه هستی قیمتت هم همان است دغدغه هر چه را داری قیمتت هم همان است ببین حضرت چقدر آزاد حرف زده هر که خوشحالش می کند هر که جگرش خنک می شود که بین او و خدا هیچ حجابی نباشد حتی. .

تو مرا نگاه کنی من هم تو را نگاه کنم ( حتی ینظر الی الله) تا اینکه نگاه کند به خدا (و ینظر الله الیه) خدا هم به او نگاه کند عجب صحنه ای است ما در زیارت جامعه کبیره صحنه های عاشقانه این طوری دایم می گویم خدا مرا از اینها قرار بده با چهارده معصوم که حرف می زنی عاشقانه های خیال پردازی های قدرتمند در جامعه کبیره داریم من دوست دارم با شما این طوری کنم دوست دارم. با شما به اینجا شوم من دوست دارم خدا مرا با شما این طوری قرار بده با شما با شما.

(فمعکم معکم لا مع غیرکم) اصلاً همه اش با شما و نه با کس دیگر بعد یک جا می رسد می گوید (و تقرّ عینه قداً برؤیتکم) خدا کند فردا چشمم به شما روشن شود آخ چه کیفی دارد وقتی عزرائیل می آید شما را به من نشان می دهد چون دارم اولین کاری که عزرائیل می کند قبل از اینکه ببرند نشان می دهد می گوید ببین اینها هستند می خواهیم برویم آنجا.

جانم چه فرشته مهربانی آدم را کجا می برد قبلش می گوید اینقدر با ادب با مهربانی می آید نشان می دهد می گوید اینها هستند برویم این آقا رسول ا... است این امیرالمومنین است این مادرم هست این امام مجتبی است این حسین است به به نشان می دهند دیدنش یک چیز سلام علیک و بغل کردن و بوسیدن و با او بودن و حرف زدن و در مجلس رفتن و در مهربانی اش رفتن و....

چه ماجراهایی یک دفعه در بهشت نشستی می بینی فرشته آمده می گوید، مهمان داری کیست؟ می گوید: آقا امام حسین، آقا ابالفضل، خانم فاطمه زهرا مادرت آمده، می گوید این در دنیا خیلی مرا یاد می کرد خیلی به من سر می زد برای من خیلی دلتنگی می کرد من هم باید جواب سلامهایش را بدهم جواب مهمانی ها، جواب ضیافتها، جواب کارهایی که کرده می آیند.

آقا ابالفضل آمده به تو سر بزند آقا علی اکبر آمد، خانم فاطمه معصومه آمده به به آقا با اینها زندگی کردن با اینها رابطه داشتن با اینها حرف زدن چشم در چشم اینها بودن چه زندگی است چه زندگی است. یک جا هم می گوید من از طرف مادرت فاطمه زهرا آمدم گفته بیا خانه مان تو بیا آنجا آدم چقدر خوب است قدر حرم دلش را بداند در این دلش بداند چه کسانی را راه بدهد چه کسانی را نباید راه بدهد.

این خیالش حیف است جای دیگری بپرد آقا این حرفها راست است می دانی آقا امام باقر راجع به چه صحبت می کند ما متأسفانه این حجاب عادت خفه مان کرد عادت کردیم به شنیدن این حرفها. تو مرا نگاه کنی من هم تو را نگاه کنم (حتّی ینظر الله الیه) خدا به او نگاه کند (حتی ینظر الی الله) نگاه کند به خدا.

خدا هم به این نگاه کند هر که دوست دارد (فلیتوال آل محمد) باید اینها را دوست داشته باشد آل پیامبر را (و یتبّرأُ من عدوّه) از دشمنان شان هم دوری کند دوست داشتن کافی نیست گفتیم دوست داشتن چه می آورد؟

جلسات بعد می رسیم که خاصیت این عشق چیست؟ اول فعلاً راجع به عشق صحبت می کنیم بعد خواص عشق را برایتان می گویم مفصل که این عشق با وجود ما چه کار می کند چقدر به ما قدرت می دهد چقدر شادی می دهد چقدر استحکام می دهد چقدر به ما شخصیت می دهد از دشمنان شان واقعاً برائت بجویید.

(و یعتمّ بالامام منهم) تبعیت کند امام آنها را به دنبال امام آنها باشد (فانّه اذا کان کذالک) اگر این طوری شد ( نظر الله الیه) خدا به او نگاه می کند (و نظر الی الله) این هم به خدا نگاه می کند چی می شود ما به اندازه همین کلاس همین جلسه می توانیم حرف بزنیم همین جلسه مقدس و نورانی و شریف همین مقدار دل آدم آتش می گیرد که اگر بخواهد فکر کند به معنای اینکه (ینظر الی الله و ینظر الیه الیه) یعنی چی؟

خدا را شکر نمی فهمیم چه کار کرده امام باقر. این حرف را برای چه کسانی می زند برای چه عاشقهایی برای چه سرمستانی؟ برای چه کسانی اصلاً چطوری شده امام باقر چنین حرفی از دهان مبارکش درآمده. پس اگر کسی دنبال فرمول و راه عملی نگاه کردن به خدا می گردد باید مسیرش عشق اهل بیت با تبعیت برود با تنظیم کردن رابطه ات با دشمنان شان که از شما نیستم (قل یا ایها الکافرون لا اعبد ما تعبدون) من فرهنگ شما را ندارم من فرهنگ شوهر داری ام مثل شما نیست فرهنگ زن داری ام مثل شما نیست فرهنگ حجابم، مثل شما نیست. فرهنگ لباس پوشیدنم مثل شما نیست. فرهنگ حرف زدنم مثل شما نیست فرهنگ غذا خوردنم مثل شما نیست فرهنگ برخوردم با دیگران مثل شما نیست اخلاقم مثل شما نیست.

هر کاری شما می کنید من آن کار را نمی کنم من خودم الگو دارم من پدر دارم من خانواده دارم من ریشه دارم من اصلاً از شما تبعیت نمی کنم (لا اعبد ما تعبدون) کاملاً مسیرش جداست خط های قرمزش مشخص است این طوری نیست که الان برویم عزاداری کنیم برویم حرم یک زیارت کنیم شب برگردیم برویم ماهواره را روشن کنیم ببینیم آنجا چه خبر است.

اصلاً این یک دروغ کاملاً فاحش است یک سری بزنیم ببینیم آن طرف چه خبر است اصلاً این طوری نیست نگاه کردن هایش حساب شده است شنیدنی هایش حساب شده است خوردنی هایش حساب شده است با فرهنگ خانواده خودش غذا می خورد با فرهنگ خانواده خودش لباس می پوشد با فرهنگ خانواده خودش رفتار می کند.

دلدادگی هایش، خدمتهایش، حرفهایش، با فرهنگ خانواده خودش است اصلاً فرهنگ بیگانه را نمی پذیرد اصلاً زیر بار فرهنگ دشمن نمی رود ولی من بروم عکسهای دشمنان را بزنم لباسهای دشمنان را بپوشم غذای دشمنان را بخورم اینها حدیث است همه اش خودم را به شکل دشمنان درآورم بعد بگویم ما شما را خیلی دوست داریم (یا لیتنی کنت معکم) ای کاش ما با شما بودیم خوب این دروغ است.

تو باید همین الان در دنیا با آنها باشی ببین فرهنگ شان را دوست داری یا نه؟ یک آقایی آمده بود می گفت من اسم ائمه را اصلاً نمی توانم برای بچه هایم بگذارم خانمم با من هم عقیده است اصلاً دل مان می گیرد این اسمها را می گذاریم. اسم گذاشته می گویم این اسم چی است گذاشتی؟

می گوید من این اسم را انتخاب کرده ام می گویم این اسم یک شخصیت منفور است انتخاب کردی اسم یکی از پادشاهان گردن کلفت منفور، این خیلی خطرناک است. من این را خوشم آمده خلایق هر چه لایق. پیغمبر خیلی قشنگ فرمود، شما هر طوری هستید همان که لیاقت تان هست گیرتان می آید هی غر نزن هی نق نزن هر طوری هستی همان گیرت می آید خوراکی که لایقش هستی گیرت می آید این طوری هستی که این می شود.

(و انّ الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیر ما بانفسهم) خدا هیچ وقت سرنوشت هیچ کس را تغییر نمی دهد تا تصمیم نگیرد تا نخواهد خودش را تغییر دهد. تا آدم تصمیم به تغییر تصمیم به خودسازی تصمیم به تحول تصمیم به عشق تصمیم به ارتباطات عاشقانه نگیرد هیچ تغییری در زندگی اش صورت نمی گیرد.

هزار تا از این کلاسها بیایید این کلاسها چه فایده ای دارد من که بهتر از پیغمبر که نیستم آنهایی که پای درس پیغمبر بودند اکثراً به قول علی (ع) مرتد شدند نفس از نفس پیغمبر پاکتر و مؤثرتر خیلی ها با گوش حیوانی پای درس پیغمبر نشستند فایده ای ندارد تا آدم تصمیم نگیرد تا آدم ترمز را نکشد نگوید من دیگر می خواهم روند کارهایم را تغییر دهم یک مدت می خواهم هیچ کاری نکنم یک ماهی می خواهم آزاد باشم فکر کنم و برنامه زندگی ام را درست کنم.

مسائل اقتصادی ام لقمه ام شغلم، ارتباطاتم، افکارم، دوستانم، دیدنی هایم، شنیدنی هایم، خوردنی هایم، همه کارهایم را باید تنظیم کنم برنامه های عبادی ام، سجاده ام، عشق بازی هایم، دلدادگی هایم، باید تنظیم باشد اگر تنظیم نباشد فایده ای نخواهد داشت. فکر می کنم برای امشب انشاءا... بقیه بحث باشد برای بعد.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.