جلسه 028 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
28
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1390
ماه
1
روز
25
متن کامل (خام) ‌ جلسه 028 - خانواده آسمانی

بحث مان در خانواده ی آسمانی به چرایی عشق به اهل بیت (ع) رسیده بود که عرض کردیم که اهل بیت (ع) ظهور خود حقیقی ما و کمال نهایی ما و خود آرمانی ما هستند. یعنی آنچه که ما از حاق وجود مان از آن نهادمان، دوست داریم به آن برسیم آن غیتی را که آرزو داریم به آن برسیم، اهل بیت (ع) تجلی آن هستند.

تجلی آن کمال و آن غایت هستند که ما آرزو داریم به آن برسیم یعنی انسان برای مقام خلیفه اللهی خلق شده مقام خلیفه اللهی یعنی: مقام مظهریت خداوند تبارک و تعالی، مقامی که انسان دوست دارد و می طلبد وجودش که اگر به آن نرسد غصه می خورد احساس کمبود می کند که مثل خداوند تبارک و تعالی باشد.

تخلق به اخلاق الهی داشته باشد کمالاتی را که خدا دارد او هم داشته باشد و جاودانگی با همراهی کمال مطلق. پس اهل بیت (ع) ظهور مقام خلیفه اللهی ما هستند یعنی آنچه که انسان امکانش هست به آن برسد تجلی آن اهل بیت (ع) هستند پس در واقع اهل بیت (ع) تمام آن جنبه های کمالی و آرمانی را که ما تشنه اش هستیم. گمشده قلب هر انسانی هست و معشوق هر انسانی هست را دارد و به همین خاطر هست که ما همه ی دلمان را و همه ی عشق مان را می توانیم به اهل بیت بسپاریم و نمی توانیم همه ی دلمان و همه ی عشق مان را به غیر اهل بیت بسپاریم و اگر این کار را کنیم ما یک شکست بزرگ هم در دنیا و هم در آخرت خواهیم خورد.

این نکته خیلی مهم هست که توضیح دادیم در باره اش به اختصار که بدون عشق و بدون دین عاشقانه دینداری ما تقلیدی هست یا صرفاً در اثر اقناعهای فکری هست یعنی انسان در ذهنش قانع شده که خدایی هست و ذهنش قانع شده که خداوند انسان ها را برای هدایت به سوی کمالی خلق کرده و به این جهت رسولان و رهبرانی را فرستاده و با منطق با اقناعهای فکری خودش را قانع کرده و دینداری می کند.

این دینداری خیلی جان دار نیست هر چند مهم است و پایه هست برای عشق و باید هم باشد استدلال، منطبق باید باشد اما آنچه که در واقع باید وسط میدان دینداری باشد دل انسان هست یعنی انسان باید بعد از اینکه عقلش قانع شد وسوسه ها کنار رفت سوالها و شبهاتش بر طرف شد با دلش به وسط بیاید با میلش عاشقانه به دین بچسبد و عاشقانه با خدا و رهبران دینی ارتباط برقرار کند انسان تا به مقام عشق نرسیده باشد در واقع همه چیز برایش گنگی دارد. دین را به زور با خودش می کشد بار دین را با کراهت با زور با خودش می کشد.

ممکن است گناهی هم نکند اما این یک تحمیل هست اینکه انسان در دینداری به خاطر مسلمان بودنش رنج بکشد و بگوید حیف که من دیندار هستم افسوس که من متدین هستم و الا دلم می خواست خیل کارها بکنم. خیلی وقتها این طوری می شود. انسان دلش می خواهد خیلی کارها را بکند و دین اجازه نمی دهد خیلی هم ناراحت است از اینکه دیندار است.

یعنی می گوید من حیف که آدم مقیدی هستم به دین. اگر دین دست و پای من را نسبته بود من خیلی کارها می توانستم بکنم که عرض کردیم در روز قیامت خیلی خانم هایی که با حجاب هستند بی حجاب محشور می شوند خیلی از کسانی که اهل نماز هستند بی نماز محشور می شوند چرا؟

چون اساساً دل شان با دین، با حجاب، با مظاهر دینی، با خمس، با هر چیزی که از دین هست نبوده بلکه صرفاً چون ذهن شان قانع شده بوده این طوری تربیت شده بودند دین را با خودشان کشانند. یعنی از اینکه دیندار هستند خیلی جاها خجالت کشیده بودند در خیلی از جمع ها، خارج از کشور رفتند، در مهمانی های خاصی، در فضاهای خاصی که رفتند خودشان هم خجالت کشیدند گفتند نمی شود ما با این حجاب می خواهیم بیاییم در این مجلس عروسی که نمی شود که.

اصلاً نرویم بهتر است همیشه احساس سرشکستگی، سرخوردگی، تحقیر از اینکه باید یک جا نماز بخوانیم یکی که نماز نمی خواند می گویند خوش به حالش، اینها راحتند نماز نمی خوانند، خوش به حال شان اینها راحتند حجاب ندارند، خوش به حالشان اینها راحتند دین ندارند. راحتند. این شیفتگی نسبت به راحتی آنها و اینکه من دین را به زور دارم همراه خودم می کشم این باعث می شود که انسان، اساساً به هدف خلقت خودش نائل نشود نه در دنیا بتواند خوش بگذراند دینش یک دین بی جانی هست که عرضه آرام کردن و شاد کردن او را ندارد.

در حالی که عرض کردیم که از نشانه های حقیقی مومن چی هست؟ شادی وآرامش هست اگر کسی دینداری هست که شادیست و آرامش شخصیتی ندارد اصلاً دین ندارد. یعنی این دینش به درد نمی خورد دینی نیست که بتواند کمکش کند اثر ذاتی دین حقیقی، شادی و آرامش هست. خوب حالا ما چند سال هی این ترجیع بند را تکرار داریم می کنیم که دین حقیقت شادی و آرامش هست. یک کسی ممکن است سوال کند که یک کسی وقتی من به او گفتم که دین حقیقتش شادی و آرامش هست گفت من الان چهل، پنجاه، سال است دینداری می کنم اما یک آدم مشکل داری هستم در زندگی، همیشه مشکل داشتم هیچ وقت نه شادی احساس کردم نه آرامش، دیگر من حالا جواب ندادم که یعنی چی.

ببینید اگر قرار است اثر خودش را تولید کند باید خالص باشد مثل اینکه شما الان از این گل مصنوعی که روی این میز هست توقع لطافت گل طبیعی یا بوی طبیعی یا خاصیت گل طبیعی را داشته باشید بگویید مثلاً فرض بفرمایید اگر گل، مثلاً گل یک گیاهی هست که خوردنی هم هست، بعضی از انواع گل خوردنی هستند در غذاها، در ماست در دوغ، در سالاد، در جاهای دیگر به کار می رود خواص طبیعی و دارویی دارد من بگویم که خوب حالا که گل طبیعی نداریم همین ها را خورد کنیم بریزیم در ماست بخوریم.

خوب اینکه آثاری برای من نخواهد داشت. دین زمانی شادی و آرامش تولید می کند که با دل همراه باشد اگر فقط با ذهن درگیر باشد یا تقلیدی باشد این قدرت تولید شادی و آرامش را ندارد. اگر یک کسی سوال دارد که چرا وقتی که قرآن می گوید دین شادی و آرامش می آورد من ندارم، چرا وقتی حشرت می فرماید: قرآن شراب مومن هست اما من مستی و شادی و نشاط ندارم، طرب ندارم، این به خاطر این است که یقیناً با قرآن با دل ارتباط برقرار نکرده.

نهایتاً زور زده لفظ قرآن را یاد گرفته، نهایتاً خیلی فشار آورده تفسیر قرآن را مطالعه کرده یعنی یک برخورد ذهنی با قرآن دارد می کند. مطالعه قرآن، مثلاً چند جلد تفسیر می خواند. سرکلاس فلان استاد می رود و ذهنش را در گیر می کند تا ببیند استاد چی می گوید و درگیر می شود که این مطالب را بفهمد اما هرگز دلش باز نیست و آنچه که استاد می گوید به دل نمی رود او با دلش دریافت نکرده خوب شما نگاه کنید اطراف پیغمبر هزاران نفر بودند اما اکثر با دل ارتباط با پیغمبر نکردند. لذا آن اثری که از دینداری مترتب می شود و توقع می رود این در آنها ظهور پیدا نکرد.

پس خوب دقت کنیم کار ما، عاشقی است و اگر به عشق نرسیم اگر به عاشقی نرسیم اصلاً در مسیر طبیعی خودمان قرار نگرفتیم، با زور ثواب و با ترس از گناه و با ترس از جهنم و عرض کنم با رو در وایستی ها و با صرف ظواهر یک سری آداب و رسوم ما به جایی نخواهیم رسید و تنها چیزی که می تواند هم دنیای ما را توأم با شادی و آرامش کند هم آخرت ما را، عشق به معنای حقیقی هست.

اگر آن نیاید هر عشق دیگری هم باشد در کنار هر معشوق دیگری، ما در نهایت شکست می خوریم. ما حتماً اگر بخواهیم به شادی ممتد به شادی طولانی که اصلاً غمی تهدیدش نکند به آرامش که بلایی تهدیدش نکند برسیم باید به اندازه ی دل مان معشوق داشته باشیم یعنی یک معشوقی که این معشوق لیاقت دل ما را داشته باشد و آن جز معصوم (ع) نیست.

اگر کس دیگری را پیدا کنیم اگر معشوق محدود را بیاوریم و دل بی نهایت طلب مان را امیر آن کنیم ما به نتیجه نخواهیم رسید. خیلی وقتها هست که انسان از یک کاری یک توقعی دارد که به نتیجه نمی رسد یا از یک ارتباطی توقعی دارد که آن ارتباط نمی تواند آن چیزی که این توقع داشت را تأمین بکند. از خوردن یک چیزی اثری را می طلبد که می بیند آن اثری را او می خواست ندارد برایش.

این نشان می دهد که آن ارتباط، آن چیز، آن خوردنی و آن دارو، توان ایجاد اثر مطلوب را ندارد. بنابراین انسان دچار سرخوردگی می شود دچار سوال می شود که چرا، چرا این طوری شد، من یک مثال بزنم برای شما.

الان انسانهایی هستند که آرزو می کنند که جای من و شما باشند در دنیا، انسانهایی هستند که آنقدر مشکلات دارند، آنقدر بلا در سرشان ریخته، امنیت ندارند، بچه ی شان، همسر شان، ناموس شان در اسارت هستند در زندان هستند، آرزو می کنند که یک روز جای من و شما باشند. در زندان هستند، زندانهای با شکنجه، با اسارت، با بی ادبی، با ترس، با گرسنگی، با گرما، با سرما، با شکنجه تمام آرزوی شان این است که یک روزی مثل من و شما بتوانند آزاد باشند در جامعه بتوانند بروند و بیایند.

خیلی ها تحصیلاتی را که من و شما گذراندیم را ندارند نعمتهایی که من و شما داریم را ندارند. شما می دانید خیلی ها آرزو می کنند که بتوانند یک وعده غذایی را که من و شما می خوریم را بخورند. در بعضی از کشورها هنوز این طوری هست. ما الان در همین آسیای خودمان بیشتر از ششصد میلیون گرسنه داریم که آرزوی شان هست که یک وعده سیر غذا بخورند و شک دارند در روز که آیا ما تا شب زنده هستیم یا نه.

خوب حالا که اوج آرزوهای آنها را دایم الان احساس خوشبختی می کنیم؟ خیلی ها دوست دارند جای ما باشند. مثل ما باشند الان خود ما احساس خوشبختی می کنیم؟ نه. در بعضی از کشور ها خاک را با روغن می پزند که فقط یک چیزی خورده باشند و شکم شان را سیر کرده باشند . چیز هایی که ما اصلاً مخیله مان نمی آید. که یک روزی بخوریم.

بعد وقتی که بیایند سفره های ما را ببینند، حالتهای ما را ببینند نعمتهای که ما از آن برخوردار هستیم می گویند کاشکی، ما جای اینها باشیم اینها چقدر آدم های خوشبختی هستند. خوش به حال اینها. الان نگاه کنید کسانی هستند که در بیمارستانها خیلی از کارهایی که من و شما می کنیم انجام بدهند آرزوی شان این است که یکی از این کارها را انجام بدهند الان که ما می توانیم انجام بدهیم خیلی احساس خوشبختی می کنیم؟

آرزو می کنند یکی از این اعضای بدنی که من و شما داریم داشته باشند هر کدام عضوی ندارند و آرزو می کنند عضو را داشته باشند خوب حالا اینهایی که دارند نعمتشان را شکر می گذارند. قدر نعمت دارند تشکر می کنند احساس شادی می کنند؟ نه. این طور نیست.

خوب حالا ما ها که داریم چرا احساس رضایت نمی کنیم؟ چرا احساس رضایت نمی کنیم چرا احساس خوشبختی نمی کنیم از اینکه داریم؟ آنها، آنی را که ندارند می خواهند، ما اینی را که داریم را نگاه نمی کنیم. بلکه چیزی را که نداریم را می بینیم.

خوب حالا، از نظر آنها ما خیلی آدم های خوشبختی هستیم. اما ما واقعاً خوشبختیم؟ این خیلی سوال مهمی هست. از نظر میلیونها انسان ما آدمهای خوشبختی هستیم بلکه از نظر میلیاردها انسان ما آدم های خیلی خوشبختی هستیم. میلیاردها انسان الان دوست دارند جای من و شما باشند.

از نظر طبیعی دارم می گویم کاری با بحث معنوی اش نداریم، اصلاً. از نظر طبیعی، برخورداری از شرایط طبیعی. برخورداری از شرایط طبیعی. خوب ما چی ما الان احساس خوشبختی می کنیم؟ نه. چون ما به چیز هایی که نداریم و نرسیدیم فکر می کنیم و آن هم خیلی زیاد است.

دل با چیز خاصی احساس شادی وآرامش می کند و تا با او نرسد نمی شود با چیزهای دیگر سرش را کلاه گذاشت. نمی شود گولش زد. لذا شما زندگی ثروتمندان بزرگ عالم را ببینید، بخوانید، پادشاهان، سلاطین، کسانی که مکنت، حکومت، قدرت داشتند خیلی های شان را شما زندگی نامه های شان را بخوانید چقدر احساس پوچی کردند چقدر احساس پوچی کردند چقدر احساس نا امیدی کردند چقدر دست به خودکشی زدند.

برای اینکه آن چیزی که دل اینها می خواسته به آن نرسیدند اینها یک زمانی فکر می کردند که اگر رئیس حکومت بشوند، یک وزیر بشوند، یک قهرمان بشوند، مشهور بشوند شما ببینید چقدر هنرپیشه ها خودکشی می کنند چقدر در این زندگی های هنرمندان مشهور، موسیقی دانها، سلاطین، وزراء، مسئوولین، آدم های پولدار، در دنیا نگاه کنید چقدر خودکشی هست.

من یک موقع یادم هست یک جوانی آمد گفت من همه ی آرزویم این است که بروم در یک فیلم بازی کنم. افسردگی گرفته بود، مادرش آمد به من گفت این فسردگی گرفته برای اینکه می خواهد در فیلم بازی کند کسی هم این را تحویل نمی گیرد. این اصلاً به شدت افسرده شده بود که نمی تواند در فیلم بازی کند. بعد من گفتم تو مثلاً می خواهی مثل کی باشی؟

گفت مثلاً مثل فلانی، فلانی چند نفر را اسم آورد که گفت من آرزویم این است که جای اینها باشم من هم آن موقع یک سفری داشتم خارج از کشور، گفتم که من یک دوستی دارم در کار سینما هست، من می روم خارج از کشور، او هم نبود اتفاقاً، خارج از کشور بود. گفتم من می روم خارج از کشور . ماموریتی دارم بر می گردم.

شما هم صبر کنید ایشان آمد من با او صحبت می کنم حتماً درخواست من را می پذیرد که یک نقش به شما بدهد در این کار بروی. من رفتم خارج از کشور آن دوست مان هم آمدند بعد یک صبحتی شد که آقا جوانی هست این طوری هست ما این صحبت را کردیم فرستادیم سراغ این جوان، به واسطه گفتیم بگوید بیاید. گفت خودکشی کرد تمام شد. مُرد، خودکشی کرده بود از شدت افسردگی خودکشی کرده بود.

این گذشت بعد از خودکشی او، حدوداً شش ماه نشده بود، آن کسی که می گفت من دوست دارم جای او باشم او هم خودکشی کرد. یعنی همان هنرپیشه ای که این آرزو داشت یک زمانی مثل او باشد او هم خودکشی کرد. این دوست داشت جای او باشد که انگیزه ی زندگی داشته باشد آن، اینی که آرزو داشت را داشت اما اشباع نشده بود.

این سرنوشت همه ی آدمهایی هست که خیانت می کنند به دلشان و دلشان را به معشوق غیر لایق می سپارند. پشیمانی، افسردگی، سرخوردگی و ناکام مردن، تعبیری که نبی اکرم (ص) دارد تعبیر پیامبر عطشان است، عطشان یعنی تشنه، ناکام، پیامبر می فرماید: فقط یک گروه از آدم ها کام روا می میرند از این دنیا می روند، فقط یک گروه، بقیه تمام انسانها ناکام از دنیا می روند و آن کسی هست که با معشوق اصلی خودش پیوند برقرار کرده باشد رابطه ی داشته باشد.

یعنی معشوقی که عرضه تولید شادی و آرامش را در انسان دارد. از اینجا می خواهیم وارد یک بحث خیلی مهم شویم و آن این است که انسان اگر دلش را به غیر معصوم بسپارد یا اساساً موفق نشود با غیر معصوم رابطه ی عاشقانه برقرار کند در عشق شکست خورده، شکست عشقی به معنای حقیقی همین هست.

اینهایی که الان می گویند فلانی در زندگی شکست عشقی خورده، نمی دانم با یک پسری قرار بوده ازدواج کند پسره ولش کرده رفته، با یک دختری قرار بوده ازدواج کند، دختره رها کرده رفته شوهرش طلاق داده، زنش از او طلاق گرفته این در معنای انسانی شکست عشقی نیست، طلاق و جدایی از کسی که ما دوست داشتیم به او برسیم و نرسیدیم و یا محروم شدن از کسی که داریم و از دستش می دهیم این شکست حقیقی نیست.

خیلی وقتها طلاق یک امر حق هست، بله یک موقع هست انسان ظلم کرده، جنایت کرده، همسرش از او طلاق می گیرد، بله این مسئوول هست قیامت هم باید جواب بدهد، سهل انگاری کرده زندگی را مخصوصاً با تنبلی هایش با بی حوصلگی هایش، با ناآگاهی هایی که در مهارتهای زندگی دارد رسانده به یک جایی که طلاق گرفته، به طلاق منجر شده ظلم کرده کوتاهی کرده.

خوب بله این ملامت هم دارد ولی خیلی وقتها هست نه، اصلاً انسان کوتاهی نکرده زحمت خودش را کشیده منجر به جدایی شده، مرد، زن، یا مرگی حاصل شده، همسر مرده از دنیا رفته، یا هنوز به ازدواج نرسیده متلاشی شده این رابطه، این را نمی گویند شکست عشقی، من دوست داشتم پزشک شوم نشدم. دوست داشتم مهندس شوم نشدم دوست داشتم یک ورزشکار خوب بشوم اتفاقاً معلول شدم، یک حادثه ای برای من پیش آمد معلول شدم. اینها افسردگی نمی آورد برای کسی که خودش را می شناسد، افسردگی برای کسانی می آورد که تمام غایت یک انسان را این طور عشق ها و این جور معشوق ها می بینند.

این را نمی گویند شکست عشقی، شکست عشقی زمانی ایجاد می شود که یک نفر نتواند معشوق لایق دل خودش را در دنیا پیدا کند لذا هم دنیایش خراب می شود و هم آخرتش، شکست عشقی یعنی اینکه انسان تمام حقیقت دلش را در دنیا ناکام بماند در آخرت هم ناکام بماند.

اینکه من یک نفر را از دست بدهم یک نفر من را طرد کند. این شکست نمی آورد برای من، چون من از کانونهای عشق نامحدود برخوردار هستم. مثل اینکه یک نفر بسیار ثروتمند باشد حالا یک کسی از او میلیون تومان بدزدد. ده میلیون تومان هم بدزدد. این نمی گوید من شکست خوردم، هیچ وقت اصطلاح شکست را به کار نمی برد. تازه این مثال، مثال ناقصی هست که من زدم.

شکست آنجایی هست که من اهل بیت را از دست بدهم و خدا را از دست بدهم. این شکست به معنای واقعی هست انسان شکست خورده، انسان ناکام. انسان عطشان، انسانی هست که به کمال مطلق به معشوقی که باید لیاقت دلش را داشته باشد نرسیده باشد. اینجاست که باید به یک نفر گفت وای ویلا، وای بر تو. امام سجاد (ع) می گوید، تعبیری که می آورد در مناجاتش، آه، وای نفسا، برای یک نفری که نتوانسته با پیغمبر الفت برقرار کند. این، من لیسانس نگیرم، فوق لیسانس نگیرم، دکترا نگیرم، نمی دانم شغل خیلی مناسبی پیدا نکنم به آن کسی که برای ازدواج می خواستم نرسم، یا اگر رسیدم از دستش دادم، اینها غصه یک انسان و دغدغه آدم نیست.

آدم را دارم می گویم، نه یک طبیعت، نه یک بدن، نه یک زن، نه یک مرد، نه یک حیوان، چون گفتیم ما زن و مرد نیستیم ما آدمیم، انسانیم مقدم بر اینکه زن باشیم یا مرد باشیم زن یا مرد بودن جنبه طبیعی، جنسی و حیوانی ماست.

اما اگر یک کسی نتواند معشوق خودش را پیدا کند، نتواند با خانواده ی آسمانی خودش ارتباط برقرار کند این آدم شکست خورده هست و لو از نظر ظاهری آدم موفقی هست بله دکتر است، استاد دانشگاه است، مهندس هست، رئیس جمهور، وزیر است، نماینده ی مجلس هست، شاه هست هر چی اما این شکست خورده هست.

این وقتی که ببرندش در نظام ابدی، برود در برزخ، لخت است، لخت، لخت، هیچی ندارد. گدای گداست. چون روحش آن چیزی که باید به تناسب نظام برزخی تحصیل می کرده، اصلاً تحصیل نکرده تربیت نشده به نسبت اصلی بحث مان توجه کنید رابطه ی دنیا با آخرت مثل رابطه ی رحم مادر است با دنیا.

جنین هر نطفه ای سالم متولد نمی شود. فقط نطفه هایی سالم متولد می شوند که در دوران رحمی، دقیقاً متناسب با شرایط زیستی دنیا تربیت شده باشند و الا اگر همین جور رشد کرده باشند و به درد نمی خورد که، آمده الان بیرون عکس هایش را یک موقع یادم باشد حالا آقای غریبی زحمت بکشند، یک کلیپی که می گذارند یک جلسه این باشد. عکس ها را بیاورند ببینید.

چهار کیلو هست رشد کرده و اما فقط دست است. سر ندارد، پا ندارد، هیچی، فقط دو تا دست، یک هیکل گوشتی یک توده سلولی با دو تا دست. هیچی دیگر نیاورده، این خوشبخت هست؟ سر ندارد سر دارد، دست ندارد، پا ندارد. سر دارد اما صورت ندارد. عکس های اینها را ببینید.

اصلاً دل می خواهد آدم این عکس ها را ببیند. دو تا سر رو هم دارد، پنج تا سر بغل هم دارد نصفش حیوان است نصفش انسان، خوب این متناسب با شرایط زیستی دنیا بار نیامده ما یک نظام ابدی سر راهمان هست نظام برزخ، نظام بهشت، فقط روحهایی در بهشت می روند که به تناسب ساختار بهشت تربیت شده باشند و فقط کسی می تواند ما را این طوری تربیت کند که خودش ظهور باشد. و آن جز معصوم کس دیگری نیست.

لذا اگر انسان در زندگی اش، عشق معصوم را از دست بدهد. ارتباط صمیمی و عاطفی با رسول الله و اهل بیت (ع) را از دست بدهد نه ارتباط رسمی دین، بله آن پیغمبر است، قابل احترام است او امام است قابل احترام است. این طوری نه صمیمی تر از همسرت، صمیمی تر از مادر و پدرت، صمیمی تر از بچه ات، قرآن می فرماید: «قل ان کان آباءکم و ابناءکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم» پدرتان فرزندان تان و برادران تان و همسران تان و خاندان و فک و فامیل های تان، اینها انسانها هستند و رابطه انسانی و عاطفی.

حالا می آییم سراغ روابط مادی (و اموال افترقتموها و تجارت تخشون کسادها و مساکن ترضونها احبّ) محبوبتر باشد در نزد شما از خدا و رسول و جهاد طبق آیاتی که خواندیم. خدا و اهل بیت و جهاد، شما فاسقید. منتظر بدبختی و بیچارگی باشید. اگر یک کسی پیغمبر برایش عزیزتر از مادرش، پدرش، همسرش، نباشد این شکست خورده، شکست عشقی خورده به معنای واقعی، یعنی معشوق نهایی کمال مطلق را، ظهور کمال مطلق برای او محبوبتر از کمال محدود نیست.

مثل اینکه یک نفر از نظر شعور، نگاه کنید چه می شود. یک نفر صدهزار تومان را ، عاشق صدهزار تومان باشد بعد یک ترلیون تومان پو را رد کند. می گویند عقل ندارد. مثل اینکه شما الان دارید می روید از جیب تان یک دفعه یک سکه پنج ریالی می افتد. خدا رحمتش کند الان اصلاً سکه پنج ریالی نیست. یک سکه ده ریالی، یک سکه پنج تومانی. می افتد از شما در لجن، بعد حالا وایستی لباس هایت را در بیاوری، آستین را بزنی بالا، اصلاً در بیاوری لباسها را، برو در لجن، بگرد آنها را پیدا کن بعد بگو من پنج تومانی ام را پیدا کردم.

خوب حالا چقدر باید هزینه کنی خودت را بشویی، چقدر وقت صرف شد می گویند این یک آدم احمقی هست. خیلی تعبیر کارشناسانه و دقیق است. خدا می گوید این شوخی نیست یعنی اللهی که خالق کل شی است همه ی اتم ها، الکترونها، پروتون ها، همه ی سلولها، گیاهان، حیوانات، انسانها، کیهانها، و کهکشانها، را خلق کرده او می گوید اگر تو دل تو خدا عزیزترین کس نباشد تو فاسقی آدم نیستی.

مگر می شود آدم کمال مطلق را رها کند و به محدود بچسبد. لذا اینکه ما با اهل بیت (ع) یک رابطه ی رسمی داشته باشیم این ممکن است ما را نجات بدهد از جهنم. اما دل ما به آن چیزی که می خواهد برسد نمی رسد بعدا که می روی آن طرف، تمام حسرتهای آن مقامهایی که می خواستیم به آنها برسیم در دلمان هست.

می بینیم دیگر آنجا دیده می شود. یک طلبه ای می گفت یک شب خواب دیدم من را بردند بالا، در این درجات بهشت، بردند، بردند، بالا هی می گفتند اینها مال تو هست اینها مال تو هست اینها مال تو است. همین طور من می رفتم کیف می کردم این درجات و مقامات را که دارند نشانم می دهند گفت یک جا نگهم داشتند گفتند این حد شما بود گفت من نگاه کردم دیدم خیلی خبرهاست بالا.

گفت یک دفعه همچین غصه گرفت من را، این که داشتم زیر گذراندم این همه را، مهم نبود این همه را گذراندم مهم این بود که من توقف کردم دیگر. یک آدم با شعور یک آدم عاقل، تمام تلاش این است که همه ی حجابها بین خودش و رسول ا...، بین خودش و مادرش فاطمه زهرا، بین خودش و آباء طاهرین خودش، اجداد طاهرین خودش، اهل بیت (ع) برطرف کند بین خودش و خانواده ی آسمانی اش را برطرف کند.

الان نگاه کنید یک نفر با مادرش کدورت پیدا می کند غصه می گیرد او را، بابایش کدورت پیدا می کند، غصه می گیرد او را، با داداش با همسرش کدورت پیدا می کند کاملاً پژمرده می شود می گوید ای کاش این کدورت بین من و بابایم نباشد حتی بین من و زن و بابایم نباشد. مادرش به رحمت خدا رفته، پدرش یک زن گرفته با این خانم مشکل پیدا کرده الان می گویند نه ای کدورت کار را خراب می کند.

اصلاً غصه می آورد برای من با خواهر، برادر ناتنی اش، ما باید حجابهای بین خودمان و اهل بیت را تلاش کنیم بر داریم. تمام حجابهای بین خودمان و خدا را برداریم. وقتی حجاب بین ما و خدا باشد ما غصه اش را می خوریم. ما محرومیتش را باید تحمل کنیم. لذا می خواهیم برنامه ریزی یاد بدهیم دقت کنید جوانها به خصوص.

برنامه ریزی اگر می خواهید در زندگی تان کنید اول براساس عشق ابدی تان، یعنی اول آن زمینه ای که می خواهید رویش هر انتخابی، هر ارتباطی، یا هر رفتاری یا فکری را بچینید اول مسلم کنید که بین شما و معشوق اصلی تان فاصله نمی افتد. الان به یک نفر می گویند آقا ادواج می کنید می گوید باید ببینم پدر مادرم چی می گویند یعنی خانواده من دارم.

فرض بفرمایید، به آقا می گویند ما یک اردوی می خواستیم بگذاریم چند نفر از مدیران بودند، می خواستیم یک اردوی دو روزه بگذاریم که اردوی کاری، دو روز برویم یک جا راجع موسسه، یک چهل هشت ساعت بتوانیم مصالحه کنیم دو ساعت بحث کردیم بالا پایین کردیم ببینیم وقت های مان هماهنگ می شود یا نه. چرا؟

چون همه گیر این بودند که من مامانم این طوری هست من خانم این طوری هست. من بچه ام این طوری، خوب آدم تعلق دارد به خانواده اش. درست هم هست. این طوری نیست که من الان به شما بگوییم که خوب خانم، آقایان بعد از کلاس بگویم سوال اتوبوس بشوید می خواهیم برویم مشهد. نمی آیند. اکثراً نمی آیند می گویند من، مادرم، پدرم، همسرم، خواهرم، برادرم، منتظر ما هستند ما نمی توانیم همین طوری بیاییم.

مشهد جایی خوبی هست اصلاً می خواهیم بروی مکه. کسی نمی آید. بگوییم همین الان برویم فرودگاه سوار شویم برویم خیلی ها نمی آیند چون تعلق به خانواده دارند با اینکه مکه رفتند کار خوبی است اما انسان براساس ارتباطش با خانواده اش تصمیم می گیرد. ما باید این نظام تصمیم گیر را ببریم براساس ارتباط مان، با خانواده ی آسمانی مان.

یک جوان اگر می خواهد موفق باشد در زندگیاش همیشه خوشبخت باشد همیشه خوشبخت باشد هیچ وقت احساس خلاء، کمبود، عقده، مشکلات، غصه در زندگی اش احساس نشود باید براساس خانواده ی آسمانی اش تصمیم بگیرد. اصلاً باید براساس آسمانی تصمیم بگیرد حالا این که براساس آسمان ما چطوری رابطه مان را با آسمان تنظیم کنیم.

جلسات بعد بحث خیلی مهم مفصلی داریم چون می خواهیم بحث های کاربردی بگوییم نمی خواهیم همه اش بحث های نظری بگوییم. الان هم داریم به شما فرمول یاد می دهیم. ولی قواعد و فرمولها را خدمت تان عرض می کنیم، قواعد کاربردی که ما اصلاً اساساً ارتباط مان باید با غیب چطوری باشد.

ارتباط مان باید با آسمان چطوری باشد. چطوری آسمان در زندگی ما نقش داشته باشد چطوری من با خانواده ی آسمانی ام آشتی کنم. من چطوری با این چهارده نفر و بقیه شان آن همه امامزاده، آن همه شهدا، آن همه انبیاء، خوب دوست داشتنی، فرشته ها بهشتی هایی که الان دل شان لک زده شما ها را ببینند.

شما ببینید من عرض کردم در بهشت حدیث داریم که کمترین فقیرترین آدم در بهشت یک میلیون خادم دارد می دانید که این یک میلیون خادم چقدر دل شوره دارند که به شما ها برسند؟ که می گویند خدایا این سلطان ما را صاحب ما را به ما برسان. ما اصلاً احساس تعلق به آن یک میلیون جوان بهشتی نداریم.

(ولدان مخلّدون) اصلاً تعلق نمی کنیم مال خود مان نمی دانیم آنها را می دانید چقدر فرشته انتظار می کشند، دعا می کنند که شما سالم بمانید. می دانید چقدر به شما ها التماس می کنند تو را به خدا ما ها را ضایع نکند ما را نفروشد ما از بین نبرید می دانید بهشت با تمام آن درختهای قشنگش، حالا می رسیم به بعضی از آیات که برایتان بخواند بعضی از روایات از امیرالمومنین که چه غوغایی کرده حضرت دارند به ما می گویند که آتش نفرستی ما را اینجا بسوزانی.

ما را ضایع نکنید ما اصلاً احساس تعلق نسبت به آنجا نداریم. احساس تعلق به مادرمان فاطمه زهرا نداریم نمی دانیم مادر مان فاطمه ی زهرا با چه دلشوره ای منتظر تولد ماست. مثل بچه های بازیگوش و بی مبالات، دیدید که بچه های کوچولو که بازی می کنند دو ساله ها و پنج ساله ها، اصلاً توجه ندارند. این پدر مادر است که ده بار می میرد و زنده می شود تا این بچه یک موقع نیفتد. بچه اصلاً ناراحت نیست آن بچه همین طوری می دود می خورد زمین، چه بسا جانش هم از دست می رود ما خیلی با بی مبالاتی داریم زندگی می کنیم.

چقدر امام زمان دغدغه های ما را دارند چقدر اهل بیت دغدغه ما را دارند. چقدر فرشته هایی که هر روز خداوند همراه ما می کند اینها را، با ما الان هستند همین جا الان، با ما هستند چقدر دغدغه دارند. ما اصلاً احساس تعلق به آسمان نداریم آسمان زندگی نمی کنیم. چون اصلاً انگار ما یک مردیم، یک زنیم، یک مردی هست روی این دنیا، باید یک شغلی پیدا کند یک چهار تا کلاس درسی بخواند یک جایی پول در بیاورد با یک کسی ازدواج کند یک زمانی مامان شود یک زمانی بابا شود، یک زمانی هم بمیرد. همین.

خوب این طوری زندگی کردن هیچ وقت خوشبختی نمی آورد و آرامش به معنای حقیقی نمی آورد هر چقدر شما در آن موفق تر شوی، سطح اضطرابت، دلشوره هایت، هم بیشتر می شود فکر می کنی اگر تحصیلاتت رفت بالا، آن موقع می گفتی ای خدا می شود من کنکور قبول شوم. خوب حالا قبول شدی چی شد.

میلیونها آدم الان دارند درس می خوانند در دانشگاه، بعد می بینی نه آنی که خیلی ها برایش می مردند من الان رسیدم به آن، هیچ خبری نشد. می شود لیسانس بگیرم خوب لیسانس گرفتی، فوق لیسانس بگیرم خوب الان گرفتی. دکترا بگیرم، گرفتی چی شد؟ می شود مثلاً اتومبیل بخرم، خریدی. مدلش بالاتر، بالاتر، بالاتر. چی شد ؟

می شود ازدواج بکنم. خوب ازدواج کردی، فکر می کرد اگر ازدواج کنم چی می شود اصلاً تمام غایت من این است که من ازدواج کنم. الان سه چهارم از کسانی که ازدواج کردند پشیمان هستند اکثر مردم از گذشته شان پشیمانند. شکست عشقی یعنی اینکه من به آن چیزی که دلم، دل به معنای حقیقی، قلبم می خواست نرسیدم.

بنابراین اگر پای عشق نیاید وسط در زندگی ما، در دینداری ما، ما دائماً با افسردگی، دینداری سر و کار داریم نه با نشاط دینداری، یعنی من یک حیوانی هستم که می خواستم فعالیتهای حیوانی داشته باشم مثل ازدواج مثل تشکیل خانواده، مثل شغل، مثل تفریح، مثل مسکن گزینی، مثل رسیدن به درجات و مقامات اجتماعی حالا ضمناً باید یک باری را به نام دین تحمل کنم.

صبح باید پا شوم نماز بخوانم، ظهر نماز دارم، مغرب و عشاء نماز دارم، غسل دارم، روزه دارم، خمس دارم، خوب یک باری هم باید تحمل کنم. لذا خیلی وقتها اصلاً آدم می گوید این دین چی است. خوش به حال آنهایی که دین ندارند. یک کسی می گوید من می خواهم تغییر دین بدهم یا اصلاً بگذارم کنار دین را، دینداری، و نماز و حجاب را، اصلاً آزاد باشم .

خوب این اصلاً خودش را نشناخته این اصلاً نمی داند دلش چی می خواهد. لذا انسان وقتی که به عشق نرسد به چی می رسد؟ به ابهام و سوال می رسد. همه اش سوال می کند دین برای چی است؟ قرآن برای چی است؟ پیغمبر برای چی است؟ از جان ما چی می خواسته. آن پیغمبر هزار و چهارصد سال پیش چی از ما می خواهد. الان این حجاب دیگر چی صیغه ای هست. این فقه چیست. رساله چیست. مرجع تقلید به چه کار می آید. قرآن برای چی. اصلاً من قرآن یاد نگرفتم نمی دانم، الان چهل سالم هست نه بلدم روخوانی کنم نه اصلاً یک بار فهمیدم چی است.

خوب حالا مگر اتفاقی افتاده، اینهایی که الان نمی دانند قرآن چی هست مگر اتفاقی برایشان افتاده، اینها الان زن دارند، شوهر دارند، معروف هستند، مشهور هستند، در آمد خوبی هم دارند. دارند خوش می گذرانند، بدون قرآن، راست هم می گویند چون اینها تعریفی که از خودشان دارند در همان حد است به عشق نرسیدند. برای همین هم هست که وقتی در برنامه می دهیم برای بعضی ها می نوسم، پنجاه آیه در روز، این اصلاً انگار فحشش دادی. انگار کردی در زندان، اَه من 50 آیه در روز بنشینم بخوانم. حالا چند دقیقه است؟ ده دقیقه.

ولی نمی تواند این کار را بکند اما با عشق می نشیند تلویزیون نگاه می کند. سریال نگاه می کند. با دوستانش حرف می زند. اینقدری که نشسته با دوستانش حرف زده به اندزه ی چند جزء قرآن خواندن یعنی سخن گفتن با خدا یا صدای خدا را شنید با دوستانش حرف زده. اما حوصله شنیدن با خدا را یا صدای خدا را شنیدن، را نداشته چرا؟

چون اساساً به دل نرسیده، حرکت او و دینداری او یک دینداری دلی، عشقی، مبتنی بر عشق، مبتنی بر دل نیست. مبتنی بر تقلید یا نهایتاً اقناع فکری بود. حالا ما می فهمیم چرا خداوند دینش را مبتنی بر عشق کرده (لا اله الا الله. لا حبیب الا هو و اهله، قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی) مبتنی بر مودت کرده وقتی دوستی بیاید تمام دینداری عشق است.

تمام دینداری شیرین است انسان از لحظه به لحظه ی دینش و انتخابهایش و ارتباطاتش و رفتار هایش و افکارش لذت می برد. اصلاً انسان دائماً در عشق و عشق بازی است. همیشه شنگول است همیشه شاد است. خستگی ندارد پوچی ندارد یک جایی نمی رسد که افسرده باشد. ابهام، وسوسه بحران، هیچی در زندگی اش نیست.

مشکلات شئون حیوانی هم اصلاً نمی تواند او را مچاله کند این آدم هست که وقتی می رود در کربلا بعد از آن همه مصائب می گوید (و ما رأیت الا جمیلا) ما میلیونها عدد از اینها را در دفاع مقدس دیدیم. مادران شان، همسران شان، بچه های شان، خواهران شان، برادر های شان، و از همه مهمتر خودشان، پس دقت کنید سوال، چرا برای خلق شدم خدا برای چی ما را خلق کرده دین برای چی است؟ حجاب برای چی است؟ نماز برای چی است؟ روزه برای چی است؟ خمس برای چی است؟ این فقط مال آدمهایی هست که هیچ وقت به معشوق شان نرسیدند.

اگر رسیده بودند امکان نداشت سوال کنند آدمی که به معشوق نمی رسد به حقیقت نمی رسد سوال و ابهام می آید سراغش. ولی کسی که دارد از یک چیزی لذت می برد هیچ وقت سوال نمی کند. مثال زدم با آب کسی نمی پرسد این آب برای چی است. هیچ کس سوال نمی کند آب برای چی است. آب چه ضرورتی دارد مگر واقعاً دیوانه باشد دیوانه هم این کار را نمی کند. گل برای چی است؟ جنس مخالف برای چی است؟ هیچ کس سوال نمی کند اینها را.

خورشید برای چی است؟ ماه برای چی است؟ میوه ها برای چی هستند، هیچ کس سوال نمی کند اینها را، اما اگر یک کسی گفت دین برای چی است؟ نماز برای چی است؟ حجاب برای چی است واجبات برای چی هست عبادت، شب زنده داری، احیا، دعاهای طولانی، دعا های کوتاه، اذکار برای چی هستند.

ای مخصوص آدمی هست که نتوانسته دلش را فعال کند. دلش در معرکه دینداری نیامده، یا اجباری آمده، اکراهی آمده، تقلیدی آمده، یا به زور اقناع قواعد و مقررات کلامی و فلسفی یک دینی را پذیرفته، اما دلدادگی در آن نیست. لذا آدمهایی که به چهارده معصوم نمی رسند، اینجا را دقت کنید آدمهایی که نمی رسند به معصومین با یک رابطه ی عاشقانه. با یک رابطه ی صمیمی، دلدادگی های خصوصی، اینها تماماً کسانی هستند که عشق هایشان لگدمال شده له شدند فسیل می شوند. این جور آدمها.

چون عشق به معنای حقیقی همین مصداق را دارد. که تو هم لگدمالش کردی نرسیدی به آن. بنابراین انسان دائماً حالا به هر نعمت دیگری برسد احساس سرخوردگی را دارد. احساس محرومیت را دارد فقط و فقط زمانی که تو می توانی یک رابطه ی عاشقانه با خانواده ی آسمانی خودت برقرار کنی با تجلیات کمال مطلق با خلفای الهی برقرار کنی آن موقع است که به معنای حقیقی به عشق و حقیقت عشق و حقیقت انسانی ات رسیدی آنجاست که باید به تو تبریک گفت و آنجاست که تو مثل حافظ می توانی بگویی:

«شکر این که من و او صلح افتاد» تا به صلح به دوستی به رفاقت، به صمیمیت به برقراری رابطه ی خصوصی، خصوصی، خصوصی نمی دانم که چطوری این رابطه ی خصوصی را در دل شما بکنم. تا به رابطه ی خصوصی یعنی من و پیغمبر. من و مادرم، من و امام حسن، من و امام حسین، نرسی شکست خورده هستی.

از همه قشنگتر این است که آنها، امام حسین، به من می گوید من و تو ولی من بلد نیستم به امام حسین بگویم که من و تو، ولی من بلد نیستم بگویم من و تو، گرفتاری ما این است از آن طرف مهرورزی شدید، خواهان رابطه خصوصی، با تک تک ما، ولی ما آدمهای بی عرضه، خود نشناس، ضعیف، دست و پا چلفتی، بی حوصله، و تنبل می دانید این وقتی می رود در برزخ، ظهورش چقدر غم و غصه می آورد چقدر افسردگی، چقدر غصه چقدر حس محرومیت چقدر روسیاهی می آورد برای انسان که می توانست با چه کسانی رابطه برقرار کند و نکرد. می توانست به کجا برسد و تنبلی کرد و بی حوصلگی کرد خوب بماند بقیه ی بحث برای جلسه بعد.

خدایا تو را به حق محمد و آل محمد عشق محمد و آل محمد را نصیب ما بگردان.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.