بحثمان درباره ی لوازم شناخت خودمون بود وتبعات جهل به خود بود. ماباید حتماً آسمانی خودمون ،اصل وریشه خودمون رو بشناسیم وبه تعبیر علی علیه السلام رحمت خدا شامل کسی می شود که بفهمه وباوربکنه که ازکجا آمده، ما تا وطن خودمون رو شناسایی نکنیم ویقین نکنیم ایمان نیاریم که کجابودیم ازکجا امدیم ، درکجاهستیم به کجامیرویم. امکان نداره سعادت رودرآغوش بگیریم. عبادتهای ما هد می ره،زحمات ما هدره می ره ،ما با خسران وتلف شدن عمرواستعدادهامون روبه روخواهیم بود .اصل برای ما این فهم است .تمام اون عواملی که گذشته ی ماراتاآلان ساختن وبعدها آینده دنیایی ما آینده آخرتی مارا می سازند یعنی انتخابها مون ،ارتباطامون،رفتارها مون وافکارهامون،همه اینها مبتنی هست بر این که شناختی که ما ازخود مون داریم مبتنی بر قیمتی هست که برای خودمون قائل هستیم وتأکید بزرگان دین این بوده که ما بفهمیم قبل ازاینکه به دنیا بیایم کجا بودیم ،کجا زندگی می کردیم ما ،چه وضعیتی داشتیم .وطن اصلی ما،خانواده اصلی ما ،چه وضعیتی داشتن .ما چگونه زندگی میکردیم چه امکاناتی،چه استعدادی داریم والان دراینجا چه میکنیم وچه باید بکنیم واینکه قراره به کجا بریم ماخیلی اینجا نخواهیم ماند .گذشته های ما،جوانترها ی ما،اعضای خانواده ی ما،بعضی ها شون که از ما هم جوانتر بودن ،از اینجا رفتن آلان.ما هم خیلی فرصتی نداریم که اینجا بمانیم،یک چندروزی ما هم اینجا هستیم.«فانّا إن شاء الله بکم لاحقون» ما هم ملحق می شویم به اونها و می رویم اون طرفو تازه داستان زندگی اصلی ما اونجا می خواد شروع بشه. ماجرای ما شروع بشه ما الان فعلاً یک دوران رحمی داریم که تو این رحم فقط به فکر تولد مون باشیم به عالمی که قراره بریم. بنابراین ما به جای این که بیشترسرمایه گذاری بکنیم روی این که چی کار بکنیم، باید سرمایه گذاری بکنیم رواین که ما اصلاً از کجا آمدیم، در کجا هستیم وبه کجا می رویم. این خیلی مهمه. اگر ما این رو بفهمیم سایر انتخابهامون، انتخاب همه چیز براساس این ساختار انجام بشه، انتخاب لباس، انتخاب رشته تحصیلی، انتخاب همسر، انتخاب شغل، انتخاب دوست، انتخاب محل زندگی، انتخاب کارهای دیدنی ها، شنیدنی هامون، مطالعات، هرچی که می خواهیم انجام بدیم براساس این صورت می گیره که ما وطنمون کجاست. الان کجا هستیم، بعداً به کجا باز می گردیم. بازمی گردیم نه این که می رویم، باز می گردیم به وطن خودمون. خب اینها خیلی کمک می کنه به ما تو این که ما شیوه زندگی مون روبه اسا شادی وخوشبختیو آرامش بگذاریم. کما اینکه قرآن هم وقتی که یک مؤمن حقیقی ویک انسان حقیقی یاد می کنه وازخصوصیاتهای شادی وآرامش رو معرفی می کنه. پس ما مهمترین وظیفه مون، این عمل خودشناسیست. این عمل هم هستش، یعنی مقوله فقط یک مقوله ذهنی نیست. مثلاً ما س کلاس بریم استاد یک چیزی بگه. بگیم خب حالا ما فهمیدیم نه این یه مقدمه ست. سر کلاس رفتن، کتاب خوندن، یه مقدمه ست. ایمان آوردن وباورکردن این که من کجا بودم، کجا هستم ، به کجا می رم. یه مقوله دیگه ایست. یعنی باید بعد از این ما یه کارهایی رو انجام بدیم که تا این باور برای ما به دست بیاد. لذا تعبیری که داشتیم در جلسه گذشته از امیرالمؤمنین چی بود؟ « من ظفر بعرفة النفس» کسی که موفق بشه، پیروز بشه، پیروزبشه به شناخت خودش، یعنی موانعی هست سرراه این شناخت، یه باورهای غلطی وجود داره که من باید دونه دونه این باورهای غلط روازخودم دورکنم ومهمترین مسئله درسر راه من این است که من بفهم کی نیستم. یعنی تعریف های غلطی که همه ما متأسفانه باور کردیم اینها روباید بذاریم کنار که من کی نیستم که درجلسات گذشته هم درموردش به اختصار صحبت کردیم. باور بکنیم که جماد نیستیم ، باور بکنیم که نبات نیستیم، باور بکنیم که حیوان نیستیم. هرچند این کمالات روهم داریم امّا ما این نیستیم ما حتی فرشته هم نیستیم و بالاتر از اون. من اول باید تعریفهای سلبی رو بشناسم که اینها نیستیم و بفهمم باور کنم که م چی هستم. این صرفاً با شنیدن ، با مطالعه کردن حاصله نم شه. اگر قرار بود با کتاب خوندن ، با کلاس رفتن حاصل بشه دیگه کلمه پیروزی نداشت.« نالل فوض الاکبرمن ظفر بمعرفة النفس» به رستگاری اکبر، به بزرگترین خوشبختی رسیده کسی که موفق به چی بشه؟ موفق به خودشناسی بشه. پس یعنی چه؟ یعنی اگر یه کسی واقعاً چند جلسه رفت کلاس، استاد دید تو این کلاس و تو این جلسات استاد یا مطالعه کتاب فهمید کیه، همین رسیده به خوشبختی رسیده؟ یعنی با همین چند جلسه تموم می شه؟ خب خیلی ها هستند اینها رو هم می دانند امّا چون باورش نکردند چون جایگاه اولیه خودشون، اونجایی که بودند رو باور نکردند . دلدادگی به جایگاه ندارند اصلاً، یعنی وقتی خانواده آسمانی شون رو بشناسند خیلی ها هستن که به شون می گیم آقا خانواده آسمانی شم قل از این که بیایی اینجا، بیایی به دنیا، اینها بودن بعد می بینی که این مثلاً اون دلدادگی که باید به جایگاه آسمانی خودش و خانواده آسمانی خودش پیدا بکنه نداره. اون شور و هیجان برای ملحق شدن به خانواده آسمانیش رو نداره. پس هنوز باور نکرده.برای همین پیروزی داره یعنی ما باید یک سلسله کار هایی رو انجام بدیم تا به این باور برسیم تا این حس زیبای رسیدن به بزرگترین خوشبختی رو در ما ایجاد بشه. اون موقع است که یک انفجار شادی، یک انفجار انبساط، یک انفجار خوشبختی در انسان اتفاق می افته و انسان با وجود اون انفجار که از نور و شادی و خوشبختی و آرامش در انسان ایجاد می شه. هیچ حادثه دیگری تو زندگیش وجود نداره که بخواد اون رو مچاله اش بکنه . بخواد به غصه بنشونه اون رو . بخواد افسرده اش بکنه اون رو، بخواد به پوچی ببردش، بخواد شکستش بده. اصلاً نیست دیگه وجود نداره. امّا ما بادی تا اون مسیر رو بریم یعنی ما باید به هر حال این پیروزی به دست بیاد . علی (علیه السلام) می فرماید که این شخص به بزرگترین خوشبختی رسیده و این بزرگترین خوشبختی آخرت نیست. آخرت نتیجه است همین جا ، همین جا ما این حس رو داریم وهمین جا ما قدرت داریمو همین جا شادی داریم، همین جا آرامش داریم، همین جا انبساط درایم و قرآن هم درمورد مؤمن همین جا می گه:« لا خوف علیهم و لا همیحزنون» نه اینها ترسی دارند نه غمی دارند، نه اضطرابی سراغشون میاد، نه غصه ای. اگر باور کنیم کی هستیم، باور کنیم که بدن نیستیم، باور کنیم که ما وطنمون اینجا نیست، شروعمون اینجا نیست، این رو باورش بکنیم که من مال این سرزمین نیستم. غریبه ام تواین دنیا، مال اینجا نیستم وهمه بدبختی ها، گرفتاریها، مشکلات، ناکامی ها، شکستها، برای این است که ما باورکردیم که مال دنیا هستیم، فرزند دنیاییم و با فرهنگ دمیا خواستیم زندگی بکنیم. نه با فرهنگ خانواده اصلیمون ، نه با فرهنگ جایی که بودیم و جایی که قراره برگردیم. اونها رو هنوز باورمون نشده لذا انتخابهامون، ارتباطاتمون، رفتارمون و افکارمون رو براساس یک معرفت غلط، یک شناخت غلط از خودمون یایک شناخت خیلی محدود از خودمون بنا کردیم. خب طبیعی ست که نتیجه نمی ده چون دروغه این که آدمها عاشق خودشون هستند تلاش می کنند خودشون رو به خوشبختی برسونند. با عشقی که به خودشون دارند علم دارند، معلومات دارند امّا شما می بینید که کمترکسی این احساس خوشبختی رو داره برای همین هست که همه گرفتارتعریفهای غلط از خودشون هستند و خوشبختی رو در چیزهایی می دونند که واقعاً خوشبختی نیست. اینجاست که می رسیم به این رمز که «أعظم الجهل جهل الانسان امر النفسه» امیر المؤمنین(علیه السلام) فرمود که عظیم ترین ، بزرگترین جهالت انسان این است که انسان نفس خودش رونمی شناسه، جاهل است نسبت به خودش ، عظیم ترین جهل وقتی انسان گرفتارعظیم ترین جهل هست معلومات دیگه هم به دردش نمی خوره کما اینکه انسان امروز بیش از هر زمان دیگه علم داره ولی بیش از هر زمان دیگه مشکلات داره پس این علوم اصلاً به دردش نمی خوره. چرا؟ چون این علوم همراه یک جهل عظیم هست وقتی اون جهل هست این دانشها هرگز به کار نمی ره. نه اقتصادش، نه سیاستش، نه تعلیم و تربیتش، نه تعلیم و تعلمش، نه هنرش، هیچ چیش زیاد نمی تونه به داد ما برسه. کشور هایی که تولید کننده این علوم هستند بیشترین مشکلات رو دارند و اون چیه؟ این که اساساً این علوم براساس موضوع شناخته شده قطعی و مسلم، تعریف درست از موضوع که انسن هست به پیش نمی ره. توسعه پیدا نمی کنه و چه کسی باید این تعریف رو ارائه بده از انسان؟ کی باید به ما بگه که ما کی هستیم؟ کی باید به ما بگه که ما کجا بودیم . کی باید وطن مارو مشخص کنه؟ چه کسی بادی ساختار زندگی دنیایی ما را ترسیم بکنه؟ چه کسی باید به ما بگه شما قرار کجا برید؟ غیر از سازنده، غیر از این کسی که این نظام رو من رو خلق کرده .طبق اصل اصالت تخصص. می گفت چی اصل اصالت تخصص؟ که اصل فطری و عقلی هست که انسان در برخورد با هر موجودی در چهار مرحله تعریف، راه اندازی، بهره برداری واصلاح وتعمیر بعد از خرابی، دردرجه اول به راهنمایی سازنده اون دستگاه و سیستم نیازمند هست و در درجه بعدی به راهنمایی متخصص که از طرف سازنده نمایندگی مجاز داشته باشد . یعنی سازنده تأکیی کرده باشه اطلاعات و تخصص اینها رو لذا ما باید چاره ای نداریم عقل به ما می گه که شما باید برید خونه خدا، برید سراغ خدا. به خدا بگید که ای خدا یی که این عالم ، این اتهما و الترونها و سلولها ومولکولها خلق کردی این ستاره ها و کهکشانها و کیهان رو خلق کردی ، خدایی که یک بدن برای من خلق کردی، که الآن هشت هزار ساله که دانشمندان دارند مطالعه می کنند و هنوز موفق نشدند حتی یک جزئش رو به صورت کامل بدون مجهولات بشناسند . هنوز سؤال دارند در مورد تمام قسمت هایی که مطالعه می کنند . خدایی که بی نهایت مخلوق خلق کردی ، خدایی که هنوز هیچ دانشمندی ادعا نکرده تونسته یکی از مخلوقات تو رو کامل بشناسه. تو باید به من بگی که من رو چه جوری خلقم کردی> وطن من کجاست؟ من اینجا چه می کنم . چه باید بکنم. و کجا باید برم. چه طوری باید زندگی بکنم که برگردم به اون جایگاه اولیه ام. چگونه باید زندگی بکنم که به بی نهایت خوشبختی اون هم کنار تو برای همیشه جاودان و ابدی برسم. چی کار باید بکنم؟ تمام حماقتی که تا الآن صورت گرفته در فرهنگ انسانها ، فرهنگ زمینی ها این بوده که خودشون رو از راهنمای سازنده و یا متخصصین معصومی که از طرف حق تعالی نمایندگی مجاز داشتند محروم کردند. حتی اونهایی که معتقد به خدا، پیغمبر و معصومین هم بودند اونها هم استفاده زیادی از این تخصص ها نرکدند. اونها هم نکردند شما الآن به دانشگاه های ما سر بزنید ببینید که دردانشگاههای ما در علوم انسانی یک کسی بیاد بگه آقا ما دراین دانشکده دررشته علوم انسانی کتاب خدا وفرمایشات قطعی ومسلم هستند . معصومین مبناء اصلی تحقیقاتی ماست. بگذریم از رشته علوم قرآن وعلوم حدیث که اونها رو خود اینها دارند کارمی کنند ولی نه تو رشته های علوم انسانی که ما می خواهیم کاربرد داشته باشیم و اینها منشاء اصلی و منبع اصلی اینهاست. ما هنوز خدا رو قبول نکردیم. هنوز معصوم رو نپذیرفتیم به عنوان معصوم متخصص وتنها کسی که حق دراند در مورد ما اظهار نظر کنند به معنای قطعی و مسلّم این رو نپذیرفتیم. یعنی ما با تخصص درگیر هستیم تاریخ بشر پر از خرافگرایی، حذف خدا به عنوان کانون اطلاعات، حذف معصوم به معنای حذف متخصصین پر از این خرافات هستش. خب من چه طوری می تونم به شناخت برسم تا عظیم ترین جهل وجود دارد . اطالعات به کار ما نمی آید . ما اول باید این جهالت عظم که تعبیر که تعبیری که امیر المؤمنین(علیه الیلام) دراد این را برطرف بکنیم بعد هست که علوم ممکن است به کار مابیاید. جهالت عظم یعنی چی؟ یعنی این که من نمی دانم از کجا آمدم ، نم دونم وطنم کجاست؟ نم دونم خانواده ام کیا هستند؟ خانواده آسمانیم رو نمی شناسم . اصل و ریشهام رو نمی شناسم. وطنم رو نمی شناسم. با این که معتقدم من مسحیی ها، یهودها با این که همه مون حرف از معاد می زنیم معتقد به معاد هستیم امیا اگر بگویند شما که می گید معاد ، معاد یعنی بازگشت شما کی اومدید از کجا اومدید ، رفتتون چه طوری بوده که حالا می خواهید برگردید. از کجا اومدید؟ کی می تونه این رو برای ما تشریح بکنه. کی می تونه به ما بگه که ما کجا بودیم. اونجا که قبل از این که بیایید اینجا، قبل از اینکه بدن بگیریم . قبل ازاین که تو قالب زنانه درقالب مردانه بریم. قالب گیری طبیعی بکنیم اون موقع که من بدن نداشتم. زن نبودم، مرد نبودم، اونجا چی کارمی کردم من چه طور زندگی می کردم؟ واینها که حال قالب گرفتم بدن زنانه، بدن مردانه، همسر شدم یا نشدم، خواهرم، برادرم، فرزند کسی هستم. هرکسی که هستیم اینجا چه نقشی دارم چه وظایفی درم. بعد اونجا که می خوام برم چه جوری این نقش ها رو با اون جایگاهی که می خوام برم هماهنگ بکنم. چگونه انتخابها، ارتباطات، رفتارها وافکارم رو با نظام ابدی که قرار چند روز دیگه بهش ملحق بشم، منتقل بشم، وفات پیدا یکنم به اونجا چه جوری هماهنگ بکنم. کسی غیرازخدا می خواد من رو راهنمایی بکنه غیرازکسی که خودش همه ی سیستم رو خلق کرده. کسی غیر از معصوم می خواد بگه این رو. ما باید بریم سراغ خدا باید بریم سراغ معصوم واطلاعات تخصصی در این زمینه از اونها بگیریم که آقا من روز اول چه ج.ری بودم. ماجرای خلقت من چگونه هستش تا وقتی که این عظیم ترین جهل یعنی نشناختن این که از کجا آمده ام درکجا هستم به کجا می روم وجود دارد بشرهرچقدردرهرعملی که پیشرفت بکنه مشکلاتش بیشتر میشه. کما این که تا الآن هم این جورری بوده. امروز بیش ازهرزمان دیگه درعلوم پیشرفت کرده و بیش ازهرزمان دیگه مشکلات داره. بیش ازهرزمان دیگری پیشرفت کرده و بیش ازهرزمان دیگری ظلم، جنگ، فساد، تباهی، خودکش، قتل، طلاق، مصرف مواد مخدر و مصرف مواد ضد افسردگی وزندان و این چیزها داریم. بیماری داریم. بیماری های جسمی وروحی، بیش ازهرزمان دیگر. تا وقتی ما گرفتار عظیم ترین جهل هستیم و چه د نظام اجتماعی وچه درنظام جهانی این مصیبت هستش. یک موقع هست یکی می گه آقا من نمی خوام گرفتار این مشکل اجتماع خودم بشم. نمی خوام گرفتاربشم این مشکل رو. نمی خوام داشته باشم من. نمی خوام ناقص متولد بشم. من نمی خوام خوشبخت نباشم. من می خوام همان طور که سازنده ی من، من رو برای شادی وآرامش خلق کرده بهش برسم. راهش این است که به عظیم ترین جهل خودن غلبه کنی. می خواهی تابع جامعه نباشی، می خواهی پیروز، موفق، خوشبخت بشی، توی جامعه ای کع اکثراً خودشون رو نمی شناسند. می خواهی شاد باشی، خیلی خب تو راهنمایی که علی (علیه السلام) می کنه موفق به معرفت نفس شو. اگه می خواهی به عظیم ترین خوشبختی برسی باید موفق به خودشناسی بشی. یعنی چی موفق بشی؟ باز دارم تأکید می کنم یکی دوجلسه است روایت داریم اصرار می کنیم یعنی چی موفق بشیم؟ یعنی این که بپذیریم به شناخت قطعی و دقیق برسم. دلم باوربکنه من کجا بودم. باورکنم زن نیستم، باورکنم مرد نیستم، باور کنم من حیوان نیستم، جماد نیستم، نبات نیستم. هر چند کمالات اونها روهم دارم امّا من یک چیز دیگه هستم. باورکنم اون بخشی روکه خدا به واسطه خلقت اون به خودش تبریک گفته و تبارک الله أحسن الخالقین. اونی که خدا به خاطر اون بخش ازخلقت من اون چیه اونی که به خاطر اون بخش به خودش تبریک گفته چیه؟ همون رو باید پیداش بکنم که خود حقیقتم هست نه خود طبیعتم. نه خود زمینیم. خودی که قبلاً پیش بکنم که خود حقیقیم هست نه خود طبیعیم. نه خود زمینیم. خودی که قبلا چیش خدا بوده خودی که بعد از این که طبیعت رو رها می کنه . می ره پیش خدا خودی که بهشت جاش نیست. بالاتر از بهشت جاش هست. من باید اون خود رو پیداش کنم. اینجا من باید اون خود رو پیداش کنم وعاشقش بشم دوستش داشته باشم باید این خود رو پیدا بکنم و به خاطرظلمی که ده ها سال بهش کردم دل جویی کنم ازش باهاش یواش یواش یواش انس بگیریم. باهاش یواش یواش دوست بشم بتونم باهاش خلوت کنم وبا وجود این که با اون خود هستم چیز دیگه ای رو نخوام. این پیروزی می خواد. پس درنظام فردی، من بادی این خود روپیداش بکنم وبا خاندانم، خانوده ام رو پیدا بکنم. خودم رو پیدا بکنم. انتسابم به اون خاندان آسمانی رو، به یقین برسم نسبت بهش، احساسات و عواطفی که باید بین این فرزند و اون خانواده ایجاد بشه، بشه واقعاً اون موقع هست که انفجارخوشبختی، انفجارآرامش وانفجار شادی در من به وجود می آید پس در نظام فردی، عظم الجهل روبادی برطرف بکنم تو تظام اجتماعی یک خانواده می خوام خوشبخت بشم بادی اعضای این خانواده اعظم الجهل رونداشته باشند. یعنی جهل به خود می خوام توی مرکز فرهنگی کار بکنیم کیا خوشبخت می شند ازفعالیتهای مرکزفرهنگی کسانی که به این شناخت برسند. می خواهیم تو سطح کشورکارکنیم . همین طور می خواهیم خارج ازکشورکاربکنیم. سطح جامعه بین المللی کار بکنیم کار حقیقی این است که انسانها بفهمد کجا بودند کجا هستند به کجا می خواهند بروند و تا بشر نفهمیده چه درنظام فردی باز دارم تأکید می کنم وچه درسطح اجتماعی و بین المللی نفهمیده اصلاً برای چی اومده تو این دنیا، کجا بوده وبرای چی اومده وبه کجا می خواد بره. هرچقدر درعلوم، در ثروت، در آسایش در دنیا داری موفق بشه بدبخت تره. مشکلاتش بیماری ها، بیماری های روحی، روانی، بیشترین شکستها مربوط به طبقاتی هستش که موفق بیشتری درتحصیلات ودرآسایش و ثروت دارند. بیشترین اضطرابها ، بیشترین احساس پوچی ها، بیشترین بن بستها مال این طبقاته. چون ساختار اشتباه این جوریه شما هر چقدر اشتباه بیشتر پیشرفت بکنید معضلات هم چی می شه بیشترمی شه. هرچقدرانحرافت بیشتر باشه ازمسیربیشتر دورخواهی بوده. لذا کسی که تو تعریف دنیا یی خودش یعنی خودش رو باور کرده با تعریف دنیایی وبعد شروع کرده به دنیایی داری چسبیده به دنیا و در کمالات دنیایی پیشرفت کرده درکمالات نباتی، جمادی، جمادی وحیوانی رفته جلو، این آئدم دورتر از حقیقت خودش شده تا اون کسی که اینقدر هم پیشرفت نکرده. تا اون کسی که دنیای کمتری داره. برخورداریش کمتره کمتره اونها راحتتر می تونند چون عمق نرفتند. این که حضرت مسیح (علیه السلام) می فرماید رفتن یک شتررد شدن یک شتر، راحتترازیک ثروتمند به بهشته. برای اینه چون این تودنیا اون قدرتمند شده در دنیا داری. که اگر بخواهی بهش بگی بابا اینها هیچ کدوم نیست. تو اصلاً این نیستی. براش سخته که بارورکنه. خیلی براش سخته که باور کنه تو مقام نیستی. تو رئیس جمهور مقام تو نیست. مقام اصلاً کمال انسانی نیست. برتر بودم تو اجتماع کمال انسانی نیست. زیبایی کمال انسانی نیست. رشد، تغذیه، تولید مثل کمال انسانی نیست. تو جامعه شرکت کردن ، جامعه مدنی داشتن کمال انسانی نیست. تا بخواهی به یک کسی بفهمانی و این باور بکنه این روکیا می تونند بیشتر باور بکنند. اونهایی مکه خیلی غرق نشدند تو این کمالات. اونها راحتترمی شه کشیدشون عقب به شون بگب مسیراین وره. توزیاد نرفتی تو برگرد این وریه. اما اونی که رفته توعمق شده وزیر، شده نماینده مجلس، شده رئیس جمهور، شده سرتیپ، شده سرلشگ، ثروتمند شده، فرماندار شده، استاندار شده، مدیرکل شده، کارخانه دارشده، غرق کمالات جمادی هست. غرق کمالات نباتیه، غرق کمالات حیوانیه، این روتا بخواهی بهش بفهمانی که همه اش اشتباه بود این طرف باید برگردی. خیلی کار سختیه. پس هم درنظام فردی، هم درنظام اجتماعی باید اعظم الجهل برطرف بشه تا این اعظم الجهل هست هرچی دنیا به پیش می ره فقط مشکلات اضافه می شه. چرا قرآن می گه « ثلّة من الأولین وقلیلٌ من الآخرین» چرا مقربین، بزرگها، بهشتی ها، بیشتر از اولین هستن وکمترازآخرین هستند؟ « ثلةٌ من الاولین و قلیلٌ من الآخرین» چون توآخر که می رسیم دنیا چی شده؟ خیلی پیشرفته دنیا، از یک آدم هایی که تو دنیا پیشرفته هستند از آده مایی که خودشون هم تو دنیا پیشرفته اند. تودنیای پیشرفته آئدم های پیشرفته توی دنیا وکمالات دنیای. ولی خدا به راحتی درنمی آید .مقرب درنمی آید ازتواینها. دوست خدا درنمی آید. کسانی که بتونند خانواده یشون رو تو این ول بشوی دینا، تو این شلوغی دنیا خودشون رو بفهمند که یتیمند، بفهمند خانواده آسمانیشون کجا بوده و بعد از تو اینها دربیاید بروند با خانواده شون آشتی بکنند و زندگی کنند خیلی سخته! لذا شما آماراولیاء خدا روبگیرید ، آمار اولیاء خدا ، انبیاء و اوایاء خدارو بگیرید کجا بیشتر ولی خدا، کجاها بیشتر دوستان خدا، کجاها بیشترآدم های معنوی، کجاها بیشتر انسانهای حقیقی رو رشد کردند. کی توچه زمانی از تاریخ توچه مکانهایی.
خب خیلی نرفتند خیلی. معجزه ی جمهوری اسلامی اینه، که تو این دنیایی که الآن هزاره سومش را شروع کرده وگفتند ما مدرنیزیم تمام کردیم الان به پست مدرن رفتیبم وچنین وچنان، معجزه ی جمهوری اسلامی این بوده که توی این دنیای این پیشرفته ی این جوری تونسته بیشترین تولید اولیاء خدا، شهدا، بیشترین تولید انسان های حقیقی روبکند. معجزه ی جمهوری اسلامی اینه. معجزه ی ولایت فقیه اینه. معجزه ی روحانیت، معجزه ی تشیع اینه که تو این دنیا، تونسته ازآدم های این دنیا صدها هزار ولی خدا، شهید ، دوستان خدا بسازه. صدها هزار آدم رو بسازه که اینها با خانواده آسمانیشون تونستند موفق به شناخت خودشون بشند. تونستند با خانواده ۀسمانیشون ارتباط برقرارکنند. این معجزه جمهوری اسلامیه. معجزه امام امت- سلام الله تعالی علیه- من با عزیزان که هرسال به هرحال دوبار میریم، سالی دوبارمیریم ما با بچه های مؤسسه میریم . خواهران و برادران برای تجدید میثاق میریم به محضرامام ومرقد امام. عرض می کنم می گم ما هر وقت رد می شیم باید چه ردّ می شیم از کنار مرقد چه میریم اونجا، باید بدونیم که رفتیم به ملاقات منجی خودمون. یک کسی که اگرنبود اگه خدا نمی دادش به ما، ما الآن حال و روزدیگری داشتیم. بهترازاونهایی که اون ورآب هستند نبودیم. چه بسا بدتر. امام ما رو ازته جهنم آورده بالا. اگه امام نبود چه طوری این همه انسان حقیقی تولید می شد؟ چقدر ما مدیونیم به امام . چقدر به شهدا مدیون هستیم. چقدر به معلمین اینها مدیون هستیم.« من لم یعرف نفسه بعد عن سبیل النجاة و خبط فی الذلالة و الجهالاة» تعبیررودقت کنید . چقدرتکون دهنده است. کسی که خودش رو نشناسد یعنی ندونه کجا بوده، کجا هست و قرار کجا بره. خانواده آسمانیش رونشناسه، وطنش رونشناسه. محل بازگشت خودش رو نشناسه. ریشه خودش رونشناسه. این شخص« بعد عن سبیل النجاة» ازراه نجات دورداره می شه. من نمی دونم کجایی هستم . نمی دونم خونه ام کجاست. نمیدونم خانواده ام کیه؟ هی هم دارم میرم، مسیررودارم اشتباه میرم از خانواده ام ا زخاندانم ازخانواده آسمانیم جدا شدم هی دارم می رم توی کمالات جمادی، هی می رم تو کمالات نباتی، هی می رم تو کمالات حیواین، دوردارم می شم ازراه نجات. ببین همون بحثهایی رو که کردیم چقدر زیبا حضرت تو قالب یک جمله همه رو فرمودند:« بعد عن سبیل النجاة» دور می شه از راه نجات، دور می شه اگر کسی خود شرو نشناسه. هرچی موفق تر، غصه هاش بیشتر، هرچی پیشرفته تر، عذابش بیشتر. اضطرابش بیشتر، شکستش بیشترو.« بعد» لذا آدم ها رو وقتی شما می خواهی برشون گردونی. بگی ببین حواست باش ببین هی تکونش بدی. راه این وره، این طرف خانواده آسمانی تو ریشه ی تو اینجاست. خونه ی تو اینجاست. اونهایی که خیلی مسیررونرفتند زودتر می شه برشون گردونی، دست رسی بهش داری. امّا یه کسی که رفته« بعد» دور شده. رفته تحصیلات عالیه به دست آورده. رفته خارج از کشور رفته ثروت زیاداند وخته. رفته کمالات دیگه پیدا کرده، کمالات وهمی، کمالات خیالی، اوه. همین جوری رفته جلو، رفته جلو، رفته جلو> این رو تا بخواهی تو تکونش بدی بهش بگی این طرف باید تو برگردی. چون خیلی دورشده سخته واقعاً. خیلی ها هم نیم یان دیگه. اصلاً نمی فهمند. یعنی این چون خودش رو نم یشناسه. هنوز خودش روشناخت پیدا نکرده. تو وقتی که باهاش صحبت م یکنی علت این که خیلی ا زکلاسها موفق نیست، خیلی از کتاب خوندنها، کتابها تأثیر گذارنیست. خیلی ا زفیلم هایی که نگاه می کنیم اثر نداره. سخنرانی هایی که می ریم اونجور که باید اثر بگذارد نمی گذارد. این است که ما با گوشی می شنویم ، با ذهنی می خونیم که این دور افتاده ا زحقیقت خودش، گوش خر بفروش و دیگر گوش خر. مولانا م یگه ما با گوش بخش حیوانی که ترجمه غلطی از خودمون داره حرفها رومی شنویم. پای درس استاد عرفان میریم، پای درس استاد اخلاق می ریم. بعد هرچی هم اون می گه هی عصاب ما بیشترخورد می شه. بیشترزورمون می آد. بیشتر احساس می کنیم این حرفها اصلاً با من خیلی سازگاری نداره و ترجیح می دم یه جوری نشنوم، تجیح می دم یه جوری قایم بشم، ترجیح می دم یه جوری فرارکنم. همش به خاطر این است که من با بخشی دارم می شنوم. با بخشی رفتم سر کلاس که ا زجنس خودم نیست. اون کسی که داره می شنوه محرم نیست. با یه گوش نامحرم دارم حرفهای محرمانه می شنوم. لذا وقتی بهت می گن خونه ات اونجاست. می گم نه نه بابا نمی یاد که اونجا بودم. وقتی می گن بیا یادت بیندازم کجا بودی. حاضر نیست ت بده به این کار. حاضر نیست بیاد تمرین بکنه، حاضر نیست بیاد فکر بکنه که یادش انسی نمی خواد بگیره، نمی خواهد بگرده اونجا. وقتی هم صحبت از وطنش می شه که چند روزه دیگه قرار برگردیم. عصابش خورد می شه. می گه إ من چند روزه دیگه باید اینجا رو ول کنم! کمالات اینجا رو، یعنی علایق اینجا رو باید دست وردارم. ببین من این همه درس خوندم. شدم رئیس جمهور، وزیرشدم، ن یدونم. نماینده مجلس شدم. عضو شورای شهر شدم ، مدیرکل شدم. سرتیپ، سرهنگ شدم ، خانم دکتر ، آقا مهندس شدم، مامان شدم، بابا. اینها قطع باید بشه؟ یعنی یک زمانی اینها قطع می شه. می ترسم. چون من با بخش گیاهیم با بخش حیوانیم می یام سرکلاس. با همین بخش هم فیلم نگاه می کنم. با هیمن بخش هم کتاب می خونم خیلی شجاعت می خواد، خیلی جیگرمی خواد، آدم بیاد بشینه اینها رو بخونه. بعد یواش یواش باور کنه یعنی قبول کنه که آره آره مثل این که من راست هم می گن ها، مثل این که ما مال اینجا نیستیم. آره من باید تصمیم بگیرم برگردم به وطنم. من اصلاً باید با خانواده آسمانیم آشتی بکنم. من اصلاً باید زندگیم رو با اونها شروع بکنم. ازاین به بعد عشق ورزی ودل دادگی وعاطفه وپول خرج کردن وتفریحم ومعیارهام، انتخابهام، ارتباطام، رفتارهام وچینش فکریم باید براساس این نظام باشه. براساس این که کجا بودم، کجا هستم، کجا می رم باشه. خیلی جیگرمی خواد یک نفراین جوری تصمییم بگیره وفقط کسانی موفق هستند که بتونند به خوراکهای باطلی که این مدّت خوردند غلبه کنند واونقدرخوراک انسانی بخورند تا او سوء تغذیه هایی که شده. چیزهای بی خودی که خوردند باطل هایی که جذب کردند بتونند حذفش کنند. این که یه موقع هایی آدم از دست خودش عصابش خورد می شه. جیغ می زنه. داد می زنه ازته چاه طبیعت، خدا به د ادم برس. ای امام زمان کجایی، خدا کجایی، من می دونم باید بیام پیش شما، زورم نمی رسه به خودم. -باریک الله- این فهمیده کجاست امّا غذاش کم است بنده خدا. غذا کم خورده. جون نداره ببره. باید پروازکنه. قرآن گفته« سابقوا، سارعوا، سارعوا» سرعت بگیرید. سابقوا سبقت بگیرید به سمت جایگاه اصلی خودتون «إلی مغفرة من ربّکم و جنة عرضها السموات والأرض» اگرقرآن می گه جای تو یه بهشتی هست که اندازه همه آسمانها و زمینه. معناش چیه؟ معناش این است که تو مال کره کوچولو زمین نیستی اصلاً. خدا که بی خودی حواله نمی ده که. اگه می گه جایگاه تو بزرگه ،جایگاه توتنها به اندازه ی همه آسمانها و زمینه، همه اش مال تو هست وتوسلطنت اینجا رو داری. پس من اینجاچی کارمیکنم. یک جای محدود، شصت متر، هفتاد متر، ده نفرآدم . تو خونه ی چهل متری مثلاً پنج نفر آدم زندگی می کنیم. داره به تومی گه که تو اصلاً اینجایی نیستی وطن تو اینجا نیست وطنت رو بشناس. تو یه جایی هستی که اگر برگردی سرجای اصلی خودت به اندازه ی همه آسمانها وزمین فقط مال توتنهاست و اون قد ربزرگی، اون قدرقوی هستی که م یتونی ازهمه اش استفاده بکنی. من باید بفهم وطنم کجاست. آقا همین طوری که بی خود نگفته. خب آیه قرآنه دیگه. سرعت بگیرید ازهم دیگه سبقت بگیرید به جایی که بزرگترازهمه آسمان ها وزمین است. به بهشتی که چون کلمه ی بهشت معنا داره دیگه . بهشت یعنی چی یعنی اون جایی که تو هرچی اراده کنی میشی مثل خدا. هرچی اراده کنی هست برات. « فیها ما تشته الانفس و تلذل الأعیان» تو این بهشت هر چی که اشتها داشته باشی هرچی که میل داشته باشی هرچیزوهرچیز که ازش لذت می بری برات هست به محض اراده برات هست. پس تو شبیه خدا شدی و هرچی بخواهی هست. نامه خدا یادمون نره، نامه خدا به انسان چیه تو آخر؟ « بسم الله الرحمن الرحیم من الحی القیوم الذی لا یموت إلی الحی القیوم الذی لا یموت» اززنده یپایداری که هرگز نمی میرد به زنده ی پایداری که هرگز نمی میرد. پس اگه وطن « حی القیوم لایموت» من اون کا رهستم، من اصلاٌ اون جایی هستم فمن خونه ام کجاست؟ وطنم کجاست؟حی القیومی که هرگز، من اونم اصلاً. پس من اینجا برای چی افتا م اینجا یک رحمه. من یک مدتی اومدم اینجا بعد هم ازاینجا قرار برم. ولی چون با گوش بخش حیوانی می شنوم این آیات هزارباراستاد خونده ، هزار با رخودم تو قرآن خوندم ، صدبار ختم قرآن کردم. هی رد شدم ازکنا راین آیه ،« سارعوا إلی مغفرة من ربکم و جنة عرضه السموات و الارض» آخ، آخ، آخ رد می شوند می روند هیچ شوقی، هیچ اشتیاقی نسبت به این ملک خودم ندارم. اصلاً هیچ اشتیاقی ندارم. الآن به یک نفربگند ببین فلانی، فلان کی مرده وصیت کرده به تو صد متر بدند ا ززمین، یک خونه صد متری داره. هان صد متر کجاست، کجا ست زودتر بریم بگیریم این صدمتررو. آقا م ییاد حالا خارج ازکشور، یه دوماه دیگه می یاد،سندش رو برات می یاره. اصلاً این دوماه یک جور دیگه است رو این صد متر چقد رحساب میکنه. دیگه ا زاین به بعد خودش رو باضافه ی صد مترم یبینه. من باضافه صدمتر. کل برنامه ریزهاش این جوریه. من یه صد مترزمین درام. آقاقرآن داره به تو می گه تو ی بهشتی داری که به اندازه همه آسمانها وزمینه. من اصلاً هیچ اشتیاقی توم ایجاد نم یشه چرا؟ اصلاض هوسش رو نمی کنم. هیچ هوسی نمی کنم. برای اینکه من باورنکردم. برای اینکه م با گوش بخش حیوانی که متعلق به اینجاست می شنوم. اِ بابا کوچه بهشتی توآسمانها وزمین دارم. رد می شیم می ریم هیچ شوقی ایجاد نمی شه. چقد رآیه داریم که «فی ذلک فلیتنافس المتنافسون ولذلک ولیتنافس المتنافسون» اونهایی که اشتیاق می خواهند داشته باشند. اونهایی که می خواند میل داشته باشند. امام صادق(علیه السلام) فرمود:« إن کنتم راغبین لامحال» اگرشما می خواهید اهل ذوق شوق باشید «فرغبوا فی جنة عرضه السموات و الأرض» اصلاً یه بهشت برو بخواهید که به اندازهخ آسمانها وزمین باشه. من اصلاً هیچ رغبتی ندارم. من اصلاً وقتی اسم بهشت می یاد . نه ازجهنمش می ترسم. وقتی اسم جهنمش می یاد اصلاً هیچ ترس برم نمی داره هیچی. وقتی بهشت پیش می یاد وبالاترازبهشت. هیچ شوقی توم ایجاد نمی شه. چراما این جوری هستیم؟ برای این که ما باور نکردیم قرارمون اونجاست. نه وطنمون رو باورکردیم. نه اونجا که قرار برگردیم. ما می خونیم با گوش بخش حیوانی، قرائت قرآنمون با زبان بخش حیوانی ،شنیدن مون با گوش بخش حیوانی. کلاس رفتن مون همین طور. لذا امام صادق فرمود: «والله لیاتی علی الرجل خمسون السنة» به خدا قسم بعضی ا زشما پنجاه سال ازعمرتون م یگذره وخداوند یه نمازتون رو قبول نمی کنه چون بخش حیوانی داره نمازمی خونه. اصلاً بخش انسانی نماز نخونده. چون اگه بخش انسانی نماز می خونه این نمازمستش می کرد . این نمازشادش می کرد. این نمازازصحبت هرکس بی نیازش می کرد. این نمازاوج می بردش. این نمازجشن بود می تونه بخونه. گرمن فقیرم هرشبی/ دارم زیا ربّ یا ربی/ جشنی نوایی مطربی/ کمترزسلطان نیستم. ما اصلاً این جوری نیستیم. ما اصلاً یه نماز شب هیچ چی اصلاً ،هیچ حسی د رما ایجاد نمی کنه. مشهد مون هم می ریم همین جوره، کربلا مون هم می ریم همین جوره. مکه مون هم می ریم همین جوره. قرآن مون روهم می خونیم همین جوره، قرآن برامون می خونند همین طوره. استاد می بینیم همین طوره اولیاء خدا رومی بینیم. همین طوره. پیش شهدا می ریم همین طوره. باور نکردیم این ور. وطن رو ازکجا اومدیم رو باور نکردیم. بعد هم هی بهمون می گند. استاد هی توگوشمون می خونه ،یه کتابی می خونیم، یه چیزی هی تکونمون می دند یک سال، دوسال می گیرند ما روتکون می دند. هی به همون می گند تو گوش مون می خونند ،می خونند، می خونند تازه وقتی بیدارمی شیم اول ماجراست. من فهمیدم آره راست می گن. من اصلاً مال اینجا نیستم. ببین اصلاض خوشبخت نیستم. ببین هرچی به دست می آورم حالم بدترمی شه. ببین هرچی موفق ترم بقیه رودارم می بینم دیگه هرچی موفق ت هستند گرفتارترند. خب حالا میی خوام شروع کنم. چی کارکنم؟ می بینم زورم نمی رسه مشکل چیه؟ دو تا مشکل داریم ،دوتا بیشترهم نه. یعنی ما بزرگترین مشکل فردی و جامعه جهانی، نشناختن انسانه وخود نشناسیه. تو بخش نظری اما توبخش عملی ما دو تا مشکل درایم. بخش نظری اگه حل بشه. اگه ما باوربکنیم یه زمانی که کی هستیم. حالا الآن باور کردم دیگه هی گفتند چند سال، بیست سال، سی سال حالا هی داند می گیند مثل این که یواش، یواش داره باورم م یشه. آره من مال زمین نیستم. من اصلاً زن نیستم، مرد نیستم،جنسیت نیستم. من قبل ازاین که بیام اینجا اصلاً بدن نداشتم. یواش یواش داره باور م میشه. حالا باور م شده. جدی ، جدی داره باورم می شه. می خوام برم پیش بابام. می خوام برم با پدرآسمانیم. اونی که زنده است. اونی یازده تا شون که کشیدم همه مون، این یه دونه ای که زنده است می خوام برم پیشش، می خوام ببینمش ، می خوام رفیق بشم باهاش. می خوام باهاش رابطه برقرار کنم. می خوام با مادرم فاطمه زهرا ارتباط برقرا کنم. می خوام با اصل وحقیقت خودم زندگی کنم. با اون شاد باشم. فقط هم می دونماون شادی می ده. دوتا چیزنمی گذاره. امام باقر فرمود: کلید همه بدبخیت های عالم در دنیا وآخرت دوچیزه. تنبلی، بی حوصلگی. نمی تونم تصمیم بگیریم حرکت کنم. وقت دارم ها. هنوز زنده ام، هنوز تو دنیا هستم. باید کوچه کنم. باید هجرت کنم از این کمالاتی که خیالاتی که داشتیم تا الان باید بتونم بهشون غلبه کنم. باید بتونم بذارمش کنار و برم آشتی کنم. نم یتونم هی تنبلی ،هی بی حوصلگی. هی تنبلی ،هی بی حوصلگی. امروز و فردا. امروز و فردا. پیامبر فرمود: گفته باشم شاید به شما فوقتی من این حدیث رو شنیدم ده روز مریض شدم. فرمود: بیشترین ناله های جهنمیان مال امروز و فردا کردنشون هست. یعنی جهنمی ها اکثرشون آدم های بدی نبودند. فقط تنبل بودند فقط بی حوصله بودند. فرقش روهم گفتیم، تنبل شروع نمی کنه. بی حوصله شروع می کنه اما ادامه نمی ده. شروع می کنه ،تصمیم می گیره. می یاد ول می کنه. دوباره خیال پردازی برش می داره راه رو فهمیده، مسیرروفهمیده، بابا رونشناخته،خانواده روشناخته، مقصد روشناخته م ییاد شروع می کنه، برنامه ریزی می کنه، کارمی کنه یا الله، گرم، گرم می یاد یک دفعه یه جا دوباره خیالات ورش می داره، یاد کمالات حیوانی، کمالات نباتی، کمالات جمادی، دوباره برمی گرد به جایگاه خودش. داستان کیه؟ داستان مجنون وشتری که زایمان کرده، شتر دلش پیش بچه اش هست. زایمان کمال نباتی هم هست. حیوانی هم حتی نیست. چون نباتات هم تولید مثل دراند. حالا بگوعاطفه مادری حیوانی است. دلش پیش بچه اش هست مجنون دلش پیش لیلی شت. میره تا کوی لیلی می رسه. یه دفعه همچنین بی حال که م یشه حالی به حالی که م یشه م یبینه شتره برگشته پیش بچه اش. دوباره دورشده بالاخره تا مجنون سواراین شتر هست به ا=لیلی نمی رسه. چی کار کرد پرید پایی پاش هم آسیب دید ولی گفت م با این پای لنگون برم با این پای شکسته برم می رسم تا این شتر سالم. چون این شتردلش کجاست؟ دلش پیش بچه است. ما تا وقتی که هی فیلمون یاد هندوستان می کنه سوار این فیل شدن خطرناکه. با یه دلی که شیفته کمالات جمادی ونباتی وحیوانیه می خواهی حرکت کنی نمی رسی به امام زمان اصلا به امام زمان نمی رسه. اصلا به خانواده اش نمی رسه. به خدا نمی رسه به آخرت نمیرسه تومی خواهی هم شیفتگی های دنیایی ات روحفظ بکنی. سواراین مرکب بشی مرکبی که یک جای دیگه است. قایقش چیزدیگه است. هم این که ازاین وربگی آره من می خوام برسم به اون جاها . هی هم حرف می زنیم و ادعا می کنیم. هی هم دعا می کنیم اللهم جعلنی بین جندک اللهم جعلنی من حزبک،اللهم جعلنی من اولیائک» ولی راست نیست این حرفها، توباید ازاین مرکب پیاد شی. بایدازاین مرکب پیاده شی سواریه مرکب دیگه بشی تا بتونی برسی. یا پیاده راه بیفت برو. خب وقت دیگه تمام شده هنوزاین فرمایش امیرالمؤمنین روتمام نکردیم. اینها باید گفته بشه تا ما یواش یواش آماده بشیم وقتی می خواهیم خانواده آسمانی روإن شاء الله شروع بکنیم حداقل توبعد نظری یک مقدرا گوشهامون عوض شده باشه. تمرین بکنیم یک مقدرا سرکلاس می آییم، کتاب می خواهیم بخوانیم یا ه رچیز دیگه ،این گوش هامون رو یک ذره عوض بکنیم با یه گوش دیگه بیاییم بشنویم. چون اگرباهمون گوش هایی که با هاش بزرگ شدیم بخواهیم بیایی سر این جلسات. پیغمبر خدا هم اومد ودیدیم که اکثرقریب به اتفاق اطرافیان پیغمبر و حتی خانواده اش نرفتند باهاش. چون با یه حس دیگه با یه روح دیگه با پیامبرزندگی کردند ما باید یه مقدرا- إن شاء الله- گوش هامون رو عوض کنیم.
والحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین