جلسه 016 - انصاف و ریشه‌های بی‌انصافی
شماره جلسه
16
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1395
ماه
10
روز
23
متن کامل (خام) ‌ جلسه 016 - انصاف و ریشه‌های بی‌انصافی

انصاف و ریشه های بی انصافی؛ جلسه شانزدهم 23/10/1395

اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ/بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ/ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین».

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان.

بحثمان درباره ی ظلم بود. قرار شد که در مورد انواع ظلم سخن بگوییم، اولین تقسیم بندی را از وجود مقدس نبی اکرم (ص) می خوانیم، پیامبر (ص) آن دیوان ها و نامه های اعمال را به سه دسته تقسیم کردند: «الدواوینُ عنداللهَ ثلاثه» دیوان ها نزد خداوند سه دسته هستند یعنی انسان سه دسته دیوان عمل و نامه ی عمل دارد «دیوان الله یَعبَالله بِهی شیئا و دیوانُ الله یَترُکُ الله منهُ شیئا و دیوانُ الله لایَغفر فُلّا» یک دیوان هست که خداوند سخت گیری نمی کند در آن، یکی از دسته نامه عملها آن هست که خداوند خیلی سخت نمی گیرد و دومی این هست که خداوند چیزی از آن را فروگذار نیست رها نمی کند اصلاً، و سومی دیوانی هست که خداوند اصلاً به هیچ وجه او را نمی بخشد، « فَعَمل دیوان الذی لا یغفرُهُ الله و شرک» آن دیوانی که خداوند اصلاً نمی بخشد، شرک هست، « قال الله تعالی اِنَهُ مَن یُشرک بِالله فَقد حَرَم الله عَلَیهِ الجَنَة» پیامبر (ص) آیه ای را در این زمینه می آورد، آن دیوانی که اصلاً خداوند نمی بخشد شرک به خداوند است، یعنی اینکه انسان برای خداوند شریک قائل بشود آیه اش را هم خواندیم « اِنَهُ مَن یُشرِک بالله فقد حرم الله علیه الجَنة» اگر یک کسی برای خدا شریک قائل باشد همانا خداوند بهشت را بر او حرام کرده است، یعنی محال است کسی که مشرک باشد سر از بهشت در بیاورد، اینکه قائل باشد خداوند در امور و کارهایش، در ذاتش، در صفاتش، در افعالش شریک داشته باشد « فَأمَ دیوانُ الذی لا یَعبَالله بِه فَظُلمُ العَبدَ نفسهُ فی ما بینَهُ وَ بَینَ ربَهی مِن سَؤمٍ تَرَکَهُ اَو صلاةٍ تَرکَها فَاِنَ الله لا یَغفِرُ ذالکَ فَیَتَجاوزُ ان شاء الله» می گوید آن دیوانی که خداوند خیلی سخت نمی گیرد ظلمهایی هست که بنده ی خدا به خودش در رابطه ی با خداوند کرده است، خداوند به ما یک سهمیه ای از ارتباط، عشق بازی، خلوت داده است، بزرگترین نعمت الهی و بزرگترین شرافت برای انسان نعمت خلوت با خداوند سخن گفتن با حق تعالی، مناجات با حق تعالی، عبادت اوست، از این بالاتر نعمتی امکان ندارد خدا به کسی داده باشد، « یا من ذکرُهُ شرفٌ لِذاکرین» کسی که یاد او یک شرافت هست برای کسانی که یاد او را می کنند، « وَ مِن اعظمِ نَعمَ عَلَینا جَریانَ‌ ذِکرِکَ اَلا السِنَتِنا» امام سجاد (ع) در صحیفه می فرماید: بزرگترین نعمتی که به ما دادی ای خدا این هست که تو اجازه دادی که ذکرت بر زبان ما جاری شود، این را چه کسی می فهمد؟ یعنی این را چه کسی فرصت می داند که بزرگترین فرصت من در دنیا، بزرگترین موقعیت من در دنیا این هست که من می توانم با خدا صحبت کنم، فقط آدمهایی می فهمند که بخش انسانی شان فعال شده باشد، یعنی باطن پیدا کرده باشند، باطن انسانی، بفهمد این نعمت یعنی چه، در فعالیتهای جمادی یک نفر وقتی که پولی به دست می آورد یا موقعیت شغلی پیدا می کند، در آمد، تجارت، کسب و کار هست این را یک موقعیت و یک موفقیت می داند می گوید من زندگی ام خیلی خوب هست الحمدلله، خدا را هم شکر می کند، می گوید زندگی ام خیلی خوب هست، چه فرصت خوبی دارم که من می توانم پول در بیاورم، زیاد در بیاورم، با برکت هست، راه های مختلفی هست، این را نعمت می داند و خوشحال هم هست که می تواند از این بابت پول به دست بیاورد، در فعالیتهای گیاهی شخص از اینکه می تواند هر غذایی را بخورد، هر چیزی را بخورد، می تواند بچه دار شود، می تواند به بدنش، هیکلش، اندامش برسد، می تواند خوب بخوابد اینها را نعمت می داند، خوب هم هست، نعمت هم هست حالا شکر خدا را هم انجام می دهد اما این یک شکر گیاهی است، خوشحال هست یعنی از اینکه فرصت می کند بخوابد، فرصت می کند بخورد، تنوع غذایی دارد، می تواند بچه دار شود، می تواند ورزش کند، سالم و سلامت هست و بدن او مشکلی ندارد، از این جهت ذوق زده هست، خوشحال هست و قدر می داند، این هم خوب هست که انسان شکر الهی را نسبت به نعمتهای گیاهی به جا آورد، چون الان یکی از بزرگترین مصائب بسیاری از انسانها روی زمین این هست که دستشان به دهانشان نمی رسد، گرسنگی، فقر خُب این یک مصیبت هست، یا بعضیها بدنشان سالم نباشد، مثلاً مریض باشند، مشکلی داشته باشند، آسیب دیدگی داشته باشند، حالا هر چیزی، بالاخره سلامتی یک نعمتی هست که انسان قدرش را هم نمی داند، در روایت داریم دو نعمت هست که مجهول نعمتهاست، « مجهولَهاتان اَسِنَةِ و الامان» دو نعمت هست که مجهول هست یکی سلامتی، یکی امنیت، وقتی انسان امنیت دارد، یک خانمی می بیند که وقتی از این سرِ شهر تا آن سرِ شهر ساعت ۱۰ شب بلند می شود می رود این طرف و آن طرف، نصف شب می تواند برود، مسافرت می تواند برود، امنیت دارد، نعمت عظیمی هست، مغازه ها امنیت دارند، مردم در خیابان می روند امنیت دارند، شما الان بروید در این کشورها، همین کشورهای همجوار ما در افغانستان، در عراق، در سوریه، در یمن، در کشورهای عربی، در ترکیه که خیلی ها می روند دنبال خوش گذرانی، الان شخص هر موقع که راه می رود در خیابان احتمال می دهد که یک بمب منفجر شود، هرجا که می خواهد برود مطمئاً نیست که شب زنده برگردد، امنیت نعمت عظیمی هست که ما به برکت خون شهدای اسلام در این کشور، در حالیکه اطراف ما کاملاً نا امن هست، کشور پر از امینت هست به برکت خون شهدای عزیزمان، به برکت خون رزمندگان اسلام و همچنین به برکت مرزداران خوب ما، نیروهای انتظامی ما، نیروهای نظامی ما، الحمدلله خدا همه آنها را حفظ کند و کمکشان کند داریم. خُب این هم خوب هست که انسان شکر کند، خیلی وقتها انسان یک چیزی را از دست می دهد، یک نعمتی، یک کمالی را از دست می دهد بعد تازه قدرش را می داند، آن مقداری را که هست را انسان قدرش را بداند و شاکر باشد، نعمتهای حیوانی هست، انسان فرصت دارد از اینکه نعمتهای حیوانی داشته باشد، خدا را شکر می کند قدر می داند، خوشحال هست، در جنبه های حیوانی که زیاد هم هست فعالیت داشته باشد، یا نعمت یاد گیری، علم، فعالیت، فهم، درک، کلاس، استاد، امکانات علمی، اینها نعمتهای بخش عقلی است، خُب انسان هر کدام از بخشهایش که فعال باشد می فهمد که آن غذایش چه هست و شکر آن را به جا می آورد، چون از آن لذت می برد، چه کسی از داشتن نماز و ذکر شاکرو خوشحال هست؟ یک کسی که بخش فوق عقلانی اش فعال شده باشد، شما الان به یک دختر بچه چهار، پنج ساله بگویید که اگر همه ی مردها بمیرند چه می شود؟ می گوید که خُب بمیرد، به یک پسر بچه بگویید که اگر همه زنها بمیرند چه اتفاقی می افتد؟ می گوید که خُب بمیرد، خُب این بالغ می شود احتیاج به مرد دارد، احتیاج به زن دارد، بعد اگر به او بگویند که الان حاضری مردها بمیرند، مَردت بمیرد چه؟ زنت بمیرد چه؟ می گوید نه، می فهمد چرا؟ چون به بلوغ رسیده است به آن جنس نیاز دارد، من یادم هست یک خاطره زیبایی از دوران جنگ، یک بچه مجرد کم سن و سالی بود در جبهه، هر وقت رزمندگانی که سن آنها بالا بود می خواستند ازدواج کنند مثلاً یک ماهی، ده روز، یا بیست روزی نمی آمدند، آنموقع ها هم ازدواج ها همین طوری بود یک ماه بیشتر طول نمی کشید، تا خواستگاری و عقد و عروسی می شد یک ماه، بعد هم طرف دوباره بلند می شد می آمد جنگ و جبهه، وضعیت اینگونه بود، این مثلاً هر کدامشان که چند روز نمی آمد مسخره شان می کرد می گفت چه شد نیامدی؟ آنها هم می گفتند که خُب ازدواج کردیم یا برای مقدمات ازدواج رفته بودیم، مدام اینها را اذیت می کرد و می گفت که شما چقدر غافل هستید، الان وقت ازدواج هست؟ مدام سرزنش می کرد این بچه ها را، یک چند سالی گذشت خُب جنگ هشت سال طول کشید و این هم بزرگ شد بالاخره، بعد یک موقعی رفت ازدواج کرد خیلی هم دیر آمد گفتیم اصغر کجایی، نیستی؟ خیلی غایب شدی، عملیات ها نمی بینم شما را، اینطرف ها نمی بینمتان، می گفت برو بابا امام حسین (ع) هم خودش زن و بچه داشت دیگر، گفتم آفرین، این استدلال ها را الان یاد گرفتی؟ آن موقع ها این استدلال ها را بلد نبودی برای دیگران به کار بگیری، این آدم می فهمد، غذا را می فهمد، لباس را می فهمد، درس را می فهمد، کتاب را می فهمد، امنیت را می فهمد، چه کسی ذکر را نعمت می داند؟ یاد خدا را چه کسی فرصت می داند؟ چه کسی وقتی که چشمش به حرم افتاد، چشمش به مسجد، چشمش افتاد به حسینیه، چشمش افتاد به تسبیح، چشمش افتاد به قرآن، چشمش افتاد به سجاده، چه کسی وقتی که خانه خلوت می شود و کسی نیست می گوید که آخ جان منم و الان یک سجاده، منم و قرآن، من هستم و مفاتیح، چه کسی وقتی که داخل حرم می شود دغدغه دارد که خدا نکند که من بخواهم زود بیایم بیرون، این را چه کسی می فهمد؟ کسی که بخش انسانی او فعال شده باشد، وقتی فعال هست دوست ندارد که ارتباطاتش با خدا مثل ارتباطاتی که در بخشهای زمینی دارد که دوست ندارد کوتاه باشد در آن بخش هم دوست ندارد،‌ آدمهایی که وهمی و خیالی هستند، وقتی که در حال انجام دادن یک کار وهمی و خیالی هستند دوست ندارند کسی مزاحم لذت وهمی و خیالی آنها بشود، مثلاً دارند یک فیلم نگاه می کنند، فیلم یک لذت وهمی و خیالی هست، یا مثلاً وقتی که یک سریالی تمام می شود اعصاب او خُرد می شود می گوید ای بابا تمام شد، من یادم هست یک سریالی نشان می داد که مثلاً صد و چند قسمت بود، بعضی ها که خیلی خوره بودند می رفتند همه ی قستمهای این سریال را می خریدند یک جا می نشستند همه این سریال را ده سال، دوازده ساعت نگاه می کردند مگر اینکه دیگر کار و درس هیچ چیزی نگذارد والا این را رها نمی کردند، در یک هفته مثلاً یک سریال صد قسمتی را می نشست نگاه می کرد و از این لذت هم می برد، دوست هم داشت که برود یک جایی ببیند که کسی مزاحم او نشود، یک ویدئویی بر دارد برود، یک لپ تابی، کامپیوتری، برود یک جایی بنشیند در را ببندد و بنشیند و همینطور این سریال را نگاه کند، هیچ کس هم نه به او زنگ بزند، نه با او کاری داشته باشد، چه کسی از خلوت با حق تعالی لذت می برد؟ از نشستن روی سجاده، از اینکه او را صدایش کنند، از اینکه مجبور هست بلند شود، فقط انسان، یعنی او که بخش خدایی او عاشق شده است، فهمیده است که الله یعنی چه کسی، و بعد پیدا کرده است الله را، به عنوان یک دوست جدید، به عنوان یک معشوق اصلی و جدید او را پیداش کرده است، و دوست ندارد که در ارتباط و رفاقتش با خدا فاصله بیافتد، کم شود، سهمیه اش کم شود، سهمیه ی حرف زدن، مکالمه، معاشقه، ارتباطات قشنگی که انسان از حسش می تواند با خدا می تواند بگیرد تا خیالش، فهمش، عقلش و فوق عقلش را درگیر کند، در ارتباط با خدا این عاشقی یک طوری طراحی شده است که هم حس آدم درگیر می شود، بدن درگیر یک هم آغوشی با خدا می شود، هم خیالتان، هم وهمتان، هم عقلتان و هم فوق عقلتان را درگیر می کند عبادت، فوق العاده است، یعنی هیچ بخشی از پنج بخش شما نیست که در معاشقه نرود وسط معرکه، همه جای شما درگیر هست، خُب چه کسی این را می فهمد؟ آدمها این را می فهمند، کسانی که بخش انسانیشان بالغ شده است، اینکه یک کسی زوری بخواهد از نمازش بزند، از اقامه اش بزند، از تعقیباتش بزند، زودتر می خواهد نمازش را تمام کند، وقتی چهار رکعتش می شود دو رکعت خوشحال می شود، ماه رمضان می آید ناراحت می شود، ماه رمضان می رود خوشحال می شود، از کوتاه شدن عبادتها، از تند خواندن نماز، می گوید حاج آقا، حاج آقای خوبی هست نماز را تند می خواند، البته امام جماعت هم باید نماز را خیلی طول ندهد، ولی حالا، ما کسانی را داشتیم در اولیاء الهی نماز را به جماعت نمی خواندند یعنی نمی رفتند بایستند کسی به آنها اقتدا کند، خودشان می رفتند یک جایی نمازشان را می خوانند کسانی که خیلی عاشق بودند می آمدند پشت سر این آقا نماز می خواندند، می رفتند می ایستادند، او فقط می رفت نماز خودش را می خواند، یعنی از اول که نمازش را می خواند تا آخر اصلاً توجه نداشت که پشتش چه کسی هست و چه هست و اصلاً هیچ چیزی، من یادم هست که یک موقعی در مدرسه ی فیضیه می نشستیم تا این سر و کله اش پیدا شود، که بدویم بیاییم پشت سر او نماز بخوانیم، پشت سر او نماز بخوانیم، او اصلاً کاری با کسی نداشت، او در حال خودش بود می رفت یک گوشه ای می ایستاد نمازش را می خواند، در یکی از این مدرسه ها نماز می خواند، یا شبها مثلاً، گاهی وقتها چهل، پنجاه دقیقه یک نماز طول می کشید، ولی همه خُب مست می شدند، چهل، پنجاه دقیقه یک نماز می خواندند، خدا رحمت کند آیت الله بهجت رحمة الله علیه، همینطوری نمازشان خیلی صفا داشت، این را فقط کسی می فهمد که بداند چه نعمتی گیرش آمده است، که این بخش آدمیت و انسانیتش واقعاً شکوفا شده باشد، و فعال بشود، رمز شادی مؤمن هم درست در همین هست، یعنی مؤمن چیزی دارد که با آن خلوت کند و در آن خلوت دیگر یاد کسی نیست، اصلاً نمی خواهد هم که یاد کسی باشد، که بی نظیر هست، جایگزین هم ندارد، «المؤمنُ دائمُ النشاط» مؤمن نشاطش دائمی است، چون در عشق هست، در صفا هست،در رقص هست، با می و مطرب سر و کار دارد دائماً، و خدا این نعمت بی نظیر را بدون محدودیت در اختیار انسان قرار داده است، هیچ نعمتی از این بالاتر شما ندارید که خدا می گوید که بدون محدودیت خودم هستم پیش شما و کنار شما، حرف می زنم با شما و شما هم می توانید با من حرف بزنید، می گویم و می شنوم این عظیم ترین نعمت هست، و این یک حسرت هست برای ما که ما این ها را بعداً می فهمیم، آن موقع دیگر خیلی دیر شده است، آن موقع هست که التماس می کنیم که خدا اجازه بدهد که ما دو رکعت نماز بخوانیم و نمی شود، اجازه می خواهیم که فرشته ی وحی، فرشته ی مرگ، به ما اجازه بدهد که ما دو رکعت با خدا حرف بزنیم و فرصت داده نمی شود،آن موقعی که انشا الله می رویم در بهشت، در بهشت حسرت می خوریم به زمینیها که اینها الان می توانند چه کار کنند، با اینکه ما در بهشت هستیم ولی حسرت می خوریم که آخ، آخ، آخ چه می شد که ما بر گردیم، به بزرگان می گفتند که برگردیم، مریم (سلام الله علیها) به خیلی از اولیاء خدا این سئوال را می کردند سئوال می کردند که دوست دارید برگردید؟ همه گفتند که دوست داریم برگردیم، یکی می گفت دوست دارم برگردم روزه بگیرم، یکی می گفت دوست دارم برگردم صلوات بفرستم، یکی می گفت دوست دارم برگردم به زیارت بروم، یکی می گفت دوست دارم برگردم نماز بخوانم، قرآن بخوانم، سیدالشهداء (ع) شب عاشورا حمله می کنند، می گوید که عباس (ع) جانم به فدایت ببین چه شده است می گوید که اینها می خواهند جنگ کنند می گوید برو امشب را از آنها اجازه بگیر که ما امشب را نماز بخوانیم حداقل، امشب را ذکر بگوییم، خیلی حرف هست، این فرهنگِ آدمیت است، ما اگر فرهنگ خانواده ی آسمانی مان را نفهمیم، شایسته ی مُردن هستیم، نه شایسته ی زندگی، فرهنگ خانواده مان را نفهمیم، فرهنگ پدر و مادر طاهرینمان را، آبا و اجداد طاهرینمان را نفهمیم که اینها چه بودند، امام حسین (ع) چه کسی بوده که اینگونه بوده است، ما هم بچه های آنها هستیم، می خواهیم که به آنها ملحق شویم، ما هم می خواهیم هم درجه ی آنها باشیم، اگر ما اینها را نفهمیم و بمیریم خیلی حیف است، حتی اگر به بهشت هم برود حیف هست، در بهشت هم می فهمد که سر او کلاه رفته است، این بزرگترین فرصت هست، ( خیلی حاشیه رفتم، می خواستم یک چیز کوتاه بگویم اصلاً از دستم رفت) که ما بزرگترین نعمت را داریم، بزرگترین فرصت را داریم که از آن استفاده کنیم، که از این عظیم تر وجود ندارد که خدا به کسی داده باشد، فرصت خلوت، صحبت کردن با خدا، حرف زدن با خدا، این کامیست که ما باید از خدا بگیریم، مثال می زنم شما الان یک جوانی را در نظر بگیرید، مثلاً یک آقایی استاد دانشگاه است، از نظر علمی پروفسور هست، از نظر موقعیت اجتماعی و بخش حیوانی یک موقعیت بالای اجتماعی دارد، مثلاً وزیر هست، نماینده مجلس هست، از نظر گیاهی، خوش چهره، خوش هیکل، خوش اندام، قد و بالای خوب، بدن سالم، از نظر مالی یک آدم ثروتمند هست، این را در نظر بگیرید، یک آدم اینطوری را، این فقط ازدواج نکرده است، یعنی همسر نگرفته است، این وقتی که می میرد، روی اعلامیه او می نویسند جوان ناکام، خُب این چه فرهنگی هست که این با این همه کامی که از دنیا گرفته است، فقط چون با یک جنس مخالف، آنهم مثلاً یک شب حتی، ا گر عروسی کرده بود شب دوم حتی اگر بعد از عروسیش می مرد باز هم می نوشتند جوان ناکام؟ نه، این چه فرهنگی است که می گویند جوان ناکام؟ این یک فرهنگ حیوانی است، که ما می گوییم این جوان ناکام مُرد، یعنی چه کار می خواست بکند؟ ناکام کسی است که از خدا کام نگیرد، این ناکام هست، انسان ناکام، یک کسی که در دنیا مزه ی مناجات با خدا، خلوت با خدا، لذت با خدا، ذکر با خداوند تبارک و تعالی، عشق بازی با خدا، امام سجاد (ع) می فرماید چقدر لذیذ هست، من در وهم و خیال خودم با تو درگیر باشم، دقت کنید می گوید:

گر میسر نیست بر من کام او عشق بازی می کنم با نام او

با خیال او، طرف پولدار نیست، اما در خیالش خودش را پولدار تصور می کند، می بینید که چند ساعت در نقش یک آدم ثروتمند خیال بازی می کند، لذتش را می برد، دوست دارد برود یک جایی را ببیند در خیالش صد بار می رود به آنجا و می آید، دوست دارد با یک کسی همنشینی و معاشرت داشته باشد، در خیالش می نشیند صد بار همنشینی و معاشرت می کند، خیال لذت بخش هست، اصلاً خیال هست که انسان را می سازد، امام سجاد (ع) می فرماید: « ما الَذَ » چقدر لذیز هست که من در وهم خودم درگیر تو باشم، خیال بافی با خدا، این که تکرار می کنم خیال بافی زیاد کنید، خیال های زیبا را تکرار کنید در ذهنتان، باید به جای خیالهای گناه آلود و خیالهای مسخره و خیالهای وهمی، خیالهای بدرد نخور، خیالهای حسی و اینگونه، اجتماعی، سیاسی، به جای اینطور چیزها انسان برود سراغ خیال بافی با ارتباطش با خداوند و خانواده ی آسمانیش.

زآن شبی که وعده کردی روز وصل روز و شب را می شمارم روز و شب

آدم باید هزار بار در خیالش لحظه ای که عزرائيل (ع) با آن قیافه ی قشنگ و مهربانش می آید بالای سرش و او را بر می دارد و می بردش، کارت دعوت می دهد، آنهم با چه احترامی می گوید که اینها پنج تن هستند، تشریف بیاورید برویم، این را باید هزار بار انسان در خیالش تکرار کند، لحظه ی زیبای تولدش و عروسیش به قول حضرت که فرمود: « الموتُ عرسُ المؤمن» مرگ عروسی مؤمن هست، مگر عروسی نیست؟ خُب هزار بار در خیالت عروسی کن، چطور ما خیال بافی نمی کنیم؟ این عروسی انسانی بزرگمان را؟ چرا می ترسیم از آن، برای اینکه به خودمان خیانت کردیم، ظلم کردیم، ظلم به نفس، این بخش ما ضعیف هست، بی عرضه هست، عرضه ی انسانی و خیال بافیهای انسانی ندارد متأسفانه، فلج شده، زمین گیر شده است، هیچ فلجی هم از این فلجی بدتر نیست، «اَشَدُ البلا فقرُ النفس» بدترین بلا این هست که آدم روحش گدا باشد، یک روح ثروتمند در روز هزار بار می میرد، با عزرائيل، با فرشته ها، با پیغمبر(ص)، با پنج تن، لحظه ی سلام و علیکش با اهل بیت (ع)، لحظه ی در آغوش کشیدن تک تکشان، بوسیدن تک تکشان، لحظه ی مهمانی هایی که با اینها دارد، لحظه ی درسی که پای درس اینهاست، و... هزاران لحظه ی با شکوه هست که انسان باید در خیالش پرورش بدهد، ولی ما خیالهایمان آلوده است، کوچک هست اندازه ی خودمان هست، سهم ما از خدا چقدر هست؟ سهم ما از اهل بیت (ع) چقدر است؟ سهم ما از این ارتباطات قشنگ چقدر است؟ ما هیچ وقت به این سهم هایمان فکر نمی کنیم فقط دنبال سهمای پائينی هستیم، یک مقدار سهم مادیمان لطمه می خورد، یا سهم گیاهیمان، یا سهم جنسیمان، عزا می گیریم، اما سهم انسانیمان که دارد می رود، مُفت هم دارد از دستش می دهد اصلاً غصه اش را نمی خورد، ناراحت نیستیم، من یادم هست یک موقعی در حوزه، طلبه ها صبح بلند می شوند، اذان صبح همیشه ما این را داشتیم، همیشه ما اذان صبح، یک مورد، دو مورد گریه و ناله داشتیم، طلبه بلند می شد همیشه هم همه می دانستند که داستان چه هست، عادی بود در حوزه، می دیدید که اذان صبح طلبه بلند شده است چند دقیقه مانده بود به اذان می دیدیم که طلبه زار زار گریه می کند انگار که مادرش مرده است، می پرسیدیم که چه شده است می گفت نماز شب خواب ماندم، ما بیدار هستیم و نمی خوانیم، ما الان نیمه شب شرعی ساعت ۱۱،۱۱:۲۰ دقیقه وقت نماز شب هست تا سحر، ما نمی خوانیم، بیدار هستیم و نمی خوانیم، او به خاطر خواب ماندن و از دست دادن فیض، گریه می کرد، ما چقدر فرق داریم با اینطور آدمها، اینها که هستند؟ ما که هستیم؟ بزرگترین ظلمی که انسان به خودش می کند این هست که خودش را از خدا محروم کند، بزرگترین جنایتی که یک کسی می تواند در حق خودش بکند که منشأ جنایتهای است که می تواند در حق دیگران بکند این هست که خودش را از خدا محروم کند، او کودک عزیز روانش را دائماً می زند بر سرش که تو حق نداری با خدایت باشی، تو حق نداری که با خانواده ات باشی، شما یک بچه را بردارید از خانه اش بدزدید او گریه می کند و پدر و مادرش را می خواهد شما مدام به او بگویید که نه، تو حق نداری! آقا الان یک خانواده ای یک بچه ای را دارند و او را دوستش دارند این بچه عاشق پدر و مادرش هست، پدر و مادرش هم عاشق این بچه هستند، حالا یک خانمی که خلأ عاطفی دارد برود این بچه را بدزدد و بیاورد در خانه و او را نگه دارد، می گوید که من به تو می رسم، من مادر تو هستم، این برای بچه ظلم هست، گناه و جنایت هست، ما برای اینکه به معشوقهای پائینی مان برسیم، این بچه را از خانواده اش جدا می کنیم، خفه اش می کنیم که مزاحم ما نشود.

ترسم که این تن که حائل است به جانم سقط کند کودک عزیز روانم

ما خیلی ستمکار هستیم، خیلی ظلوم و جنایت کار هستیم، او می خواهد که با خانواده اش باشد، می خواهد که با معشوقش، با اله اش باشد، وقت نمی دهیم به او، از بیست و چهار ساعت ما چقدر وقت به او می دهیم، برای ارتباط با اصل خودش؟ می گوییم که نه تو اصلاً برو بمیر، می گوییم که تو برو به جهنم، من می خواهم با خوراک و پوشاک و زن و شوهر و فامیل و عمو و عمه و خاله و دایی و تلوزیون و میهمانی و ... باشم من می خواهم با اینها خلوت کنم، حوصله ی تو را ندارم، بخواهیم خیلی هم به او احترام بگذاریم، مثل یک آدم زندان بانی که یک زندانی دارد و به او یک تکه نان می اندازد جلوی او و می گوید که کُفت کن، می گوید بخور حرف نزن دیگر، سر ظهر یک چیزی می اندازیم جلویش، یک نماز به درد نخور، یک نماز بیهوده که خود فرشته ها در روایت داریم می پیچانند و می زنند بر صورت صاحبش و می گویند که این نماز به درد نمی خورد، یک نماز اینگونه به او می دهیم و بعد به عذاب وجدانمان هم بر می خورد می گوییم که خُب ما نمازمان را خواندیم، واقعاً نماز خواندیم ما؟ هیچ جنایتی بالاتر از این نیست که ما داریم به خودمان می کنیم، هیچ ظلمی بالاتر از این نیست، حالا خدا را نگاه کنید، ناز، ناز، ناز، معشوق هست دیگر، غنی هست، صمد هست، معشوق من، صمد هست، می گوید که قیامت اگر یک موقعی که شما دوست نداشتید با من حرف بزنید، من به شما سخت نمی گیرم، این خیلی بد هست، این ظلم هست که می گوید خدا می بخشد « لا یَعبَ الله بِه» کاری ندارد ببینید پیغمبر (ص) چه می فرماید: « فَظُلمُ العبدِ نَفسَهُ فی ما بینهُ و بینَ ربِ» آن ظلمی هست که بنده در ارتباطش با خدا به خودش می کند، آن بی میلی ها، قانع بودن ها، دیگر اینکه: « مِن صَومٍ تَرَکَهُ» یک روزه ای بوده و باید می گرفته و نگرفته، نه اینکه روزه واجب را نگیرید سخت نگیرد نه، آن نفس بیچاره می شود، کسی که نماز و روزه را ترک کند که کافر می شود، کسی که عمداً ترک کند کافر می شود، نه، یک موقع هست یک نمازی قضا شده است، یک روزه ای قضا شده است، نمازش قضا شده است و الان هم یادش نیست، خدا سخت نمی گیرد اینها را، می گوید پدرم مریض بود این آخرها نماز نمی خواند ما هم پول نداریم که برایش نماز و روزه بگیریم، خودمان هم مریض هستیم نمی توانیم روزه بگیریم، خدا سخت نمی گیرد اینها را، می گوید مادرم مریض بود نمی توانست روزه هایش را بگیرد ما هم نمی توانیم قضا کنیم برایش، نه پولی داریم و نه می توانیم برایش قضا کنیم، خُب مریض بوده بنده ی خدا، یا اینکه نه، یک مشکلی پیش آمده هر چیزی، اینها را خدا سخت نمی گیرد، می گوید که قرار بود با من باشید و از من کام بگیرید، خُب کام نگرفتید خودتان باختید، ظلم به خودتان کردید، پیغمبر(ص) می فرماید: « ظلم العَبدِ نَفسَ» ظلمی که یک بنده به خودش می کند، منشأ همه ی غصه ها، همه ی اضطرابها، همه ی ناراحتیها، همه ی محرومیتها، همه ی حقارتها، همه ی عقده ها، همه ی بدبختیهایی که انسان دارد از این یک ظلم ناشی می شود، آنجایی که شما حق خودِ اصلی تان را نمی دهید، وقتی نمی دهید اوضاعتان در چهار معشوق پائينی تان می ریزد به هم، شما باید ازدواج اصلی تان را که با خداست را درست انجام بدهید، شما تا با معشوقتان آشنا نشده باشید و پیوند نخورده باشید با خداوند، در این چهار بخش هر چه انسان موفق تر باشد شکستش بیشتر هست، هر چه از نظر بقیه اوضاع و احوالش بهتر است و بیشترخوش به حالش است، دلتنگ تر، مریض تر، افسرده تر، عصبانی تر، پرخاشگرتر، دل مرده تر هست، پیروزیهایش هم شکست هست، موفقیتهایش هم ننگ هست، به درد نمی خورد، ولی اگر یک کسی این ازدواج را درست انجام داد، در بقیه خیلی راحت است، سلام خدا بر بانو گوهر شاد، خُب زن شاه هست شوخی نیست، بانوی اول کشور و زن شاه، مسجد گوهر شاد را که می ساختند، داستانش را قبلاً هم در مباحث معنوی تعریف کردیم، خُب آمده است مسجد را بازدید کند، ایشان دستور دادند که مسجد را بسازند، مسجد بابرکتی هم هست، الان یکی از قشنگترین جاهای حرم امام رضا (ع) آنجاست، حالا آمده است بازدید کند حواسش هم نیست این نقابش هم بر می دارد، کارگری که داشته ساختمان می ساخته چشمش می افتد به زن شاه و عاشق او می شود، مادر او که می بیند این بچه سرِ کار نمی رود می پرسد که پسرم چرا سرِ کار نمی روی؟ می گوید که مادر من عاشق شدم یک کسی را می خواهم، مادرش می گوید که این که چیزی نیست خُب می رویم برایت می گیریم، بگو که چه کسی هست؟ می گوید که یک خانمی هست که گاهی وقتها می آید از مسجد بازدید می کند، مادر می آید یک جایی می ایستد ببیند که این خانم چه کسی هست، می بیند که او زن شاه است، می رود به پسرش می گوید که سرت به تنت زیادی کرده است؟ عاشق زن شاه شدی؟ می گوید که من نمی دانم من عاشق شده ام، این بچه روز به روز حالش هم خراب تر می شود، مادر می بیند که اوضاع خیلی خراب هست و بچه کم کم از دست می رود می رود به زن شاه می گوید که والا خانم پسر من اینطور شده است، سلام خدا بر گوهر شاد، می گوید که چرا زودتر نگفتی، خُب می گفتی، باشه من با او ازدواج می کنم، فقط مهریه ام سنگین است، می گوید مهریه شما چه هست؟ می گوید باید بیایی چهل روز در محراب نماز با حضور قلب نماز بخوانی، اگر توانستی چهل روز با حضور قلب اینجا نماز بخوانی من با شما ازدواج می کنم، چقدر انسان بوده این زن، چقدر حکیم بوده است این زن، این پسرِ هم به عشق این زنِ تمرکز می گرفته و خلاصه یک نماز درست و حسابی می خوانده، بعد از مدتی که می گذرد زنِ می گوید که چه کار کردی، حلِ؟ می گوید که دیگر شما را نمی خواهم آن چیزی را که باید پیدا می کردم را پیدا کردم، چیزی اینجا گیرم آمده است که اگر بخواهم با تو باشم حالم خراب می شود، این چیزی هست که پیدا کردم، یک داستان واقعی هست، این داستان، داستانی هست که این زن شوهر دار مؤمن شوخی نیست که به یک پسری بگوید که من با شما هم ازدواج می کنم، یعنی رد خور ندارد اگر یک کسی بیافتد به انس با خدا، « مَن ذَلَذی ذاقَ حلاوةَ مَحَبتِکَ فرامَ مِنکَ بدلا» امکان ندارد، امام سجاد(ع) به ما می گوید که این یک قانون هست، امکان ندارد که H2o یک جایی باشد آبی وجود نداشته باشد، امکان ندارد که یک کسی با خدا انس بگیرد نسبت به چهار تا امر پائینی اش احساس کمبود و عقده کند، اصلاً محال هست، کسی که می افتد به تب و تاب و اضطراب و کمبود و خلأ و ناراحتی و بی تابی و احساس بی آبرویی و کم شخصیتی، احساس بی عزتی می کند، احساس می کند که مهم نیست، اینها همه برای این هست که ظلم اصلی صورت گرفته است، این ظلم وقتی صورت بگیرد تمام این بخشها تعادلشان را از دست می دهند و به هم می ریزند، ما همه ی مشکلاتمان به این بر میگردد، اگر یک کسی این بخش را راه بیندازد، وقت زیادی هم نمی گیرد واقعاً، ببینید که این زن چقدر حکیم هست می گوید چهل روز، یعنی ما در چهل سال واقعاً چهل روز وقت نداریم؟ من گاهی اوقات از بعضی از این علماء چیزهایی می خوانیم که اگر می شد واقعاً انسان اینها را سجده کند، مثلاً می گوید که من برای یک کاری چهل اربعین گرفتم، مرحوم ملا صدرا که رحمت خدا بر او باد، برای کارهای عبادی اش، برای کارهای درسی اش، چهل اربعین خلوت، عجب عیاش هایی بودند اینها، عجب آدمهایی بودند اینها، الان هم کم کم الحمدلله این در جامعه ما این عیاشی ها و کیافی ها زیاد می شود شکر خدا هیچ وقت در جامعه ی ما اینقدر جوان های عیاش و کیاف نداشتیم اصلاً، شما نگاه کنید رجب می آید اعتکاف رجبیه، همه ی مساجد جوانها می روند هزینه می کنند که بروند در آن خلوتِ، روزه می گیرند که در آن خلوتِ باشند خیلی شکر خدا زیاد شده است الحمدلله، ما باید خیلی شکر کنیم از این فضایی که در کشورمان هست، جوانهایی که هستند مردمی که هستند، می گوید که نه، چهل روز کافی است، اگر یک کسی وقت بگذارد اتافاقات خوبی برایش می افتد، منیتها، حسادتها، زود رنجی ها، حساسیت ها، سخت گیریها، عصبانیتها، حقارتها همه از بین می رود، یکدفعه انسان می رود به بهشت، تمام جهنم در این چهل روز آب می شود، سوزش ما چه زمانی هست؟ زمانی هست که ما می رویم در بهشت، یا در قیامت قرار می گیریم، یا شب اول قبرمان گیر می کنیم آنجا، بعد می فهمیم که با یک چهل روز از این چهل سال، از این پنجاه سال، از این سی سال با یک چهل روزش ما می توانستیم تمام جهنم را خاموش کنیم، و عالی ترین درجات بهشت را به دست بیاوریم، مشکل ما این هست که ما باور نکردیم که آدم هستیم و اله ما خداست، ما مدام یا خودمان را خانم می بینیم یا یک آقا می بینیم و همه ی عقده ها و مشکلات زندگیمان یا راجع به زنانگی مان هست یا گیاهی مان هست یا مسئله ی مادی مان هست، یا در مورد مسائل مردانگی مان هست مدام از این گرفتاری های اینگونه داریم، ما تا آخر عمر مدام از این دغدغه های اینگونه داریم، تا وقتی که ما خودمان را خانم یا آقا می بینیم، یعنی به عنوان یک زن یا یک مرد یا یک حیوان، به آن شرافت انسانی، خوراک انسانی، لذت انسانی نمی رسیم، این اولین ظلم هست که پیامبر (ص) فرمودند که این را خداوند خیلی به شما سخت نمی گیرد، (؟) که گفت، دومی را که ظلم به نفس هست فرمودند: « فَاِن اللهَ یَغفِرو ذالِکَ وَ یَتَجاوَزُ انشاالله» خدا او را می بخشد « وَیَتجاوَزُ انشاالله» انشاالله خدا از او عبور می کند سخت نمی گیرد، « فَاَمَ دیوانَ الذی یا یَترکُ الله مِنهُ شَیعا فَظُلمُ عبادُهُ بَعضِهم بعضا القصاصُ لا محالَ» اما آن ظلمی که خدا هیچ چیزی از او را ترک نمی کند و نمی بخشد و اصلاً کوتاه نمی آید ظلم به بندگان و بعضی دیگر هست، این را دیگر خدا هیچ کاری نمی کند و نمی بخشد می گوید که باید بایستید و حسابهایتان را با هم تسویه کنید، نمی شود، حالا ظرافت و لطافت دارد این ظلم به بنده ی خدا، منظور خدا چه طور ظلمها و تجاوزهایی هست که اینها را در روایت بعدی حضرت خودش توضیح می دهد، بعد می فرماید « القصاصُ لا محالَ» قصاص چاره ای ندارد دیگر باید قصاص شود، قصاص هم خیلی خطرناک هست، اینجا انسان زده است چشم یک کسی را در آورده است خُب چشمش را آنطرف در می آورند دیگر تمام می شود، دست یک کسی را قطع کردند دستش را قطع می کنند تمام، آنجا اینگونه نیست، آنجا چون صحنه رفته است در قیامت، چشم یک کسی را اینجا در آورده باشید آنطرف داستان دارد انسان، یک سیلی به یک کسی زده باشید، یا یک فُحش به یک کسی داده باشید، یک کسی را مسخره کرده باشید، یک کسی را تحقیر کرده باشید، یک کسی را ترسانده باشید، این خیلی کار می برد قصاص آنجا، مثل رابطه رحمِ مادر با دنیاست، در رحمِ مادر یک مریضی هست برطرف می شود ولی اگر آن را بیاورد در دنیا، آن مریضی ممکن هست که سالها او را اذیتش کند تا خوب شود، لذا انسان باید اینجا به دادِ خودش برسد این حدیث زیبایی که استاد عزیز جناب آقای نیکنام خواندند که کسی که خودش را در دنیا محاسبه کند خدا دیگر او را محاسبه نمی کند روز قیامت، اینجا محاسبه کنید « حاسبُ قَبلَ اَن تُحاسِبُ» اینجا اگر کسی به خودش برسد و حواسش را جمع کند و زود حسابش را با بنده های خدا صاف کند آنطرف دیگر کسی با او کاری ندارد، خدا می گوید که اصلاً به من ربطی هم ندارد، بین خودتان هست، می گوید که ظلم کرده است به شما، زنتان هست، شوهرتان هست، بچه شما هست، دخترتان هست، پسرتان هست، حاکم هست، وزیر هست، وکیل هست، نماینده ی مجلس هست، مدیر کل هست، همسایه است، حلالت کرد برو، من کاری ندارم، من که طلبی ندارم، خدا می گوید من که طلبهای خودم را بخشیدم، شما بیایید و طلبهای این را بدهید، خدا هم دخالتی نمی کند، داستان این هست که قصاص آنجا خیلی سخت هست، لذا خیلی خوب هست که انسان بینش را با بندگان خدا درست کند ولی راهش همان هست که خدمتتان عرض کردم در روایت داریم که اگر کسی بین خودش و خدا را اصلاح کند، خدا بین او و بندگانش را درست و اصلاح می کند، در همین دنیا و آنطرف هم همین گونه هست، ولی آدم اول باید رفیق باشد با خدا و دوست باشد با خدا، این چیزی هست که ما کم داریم در زندگیهایمان، ظلم می کنیم به خودمان، وقتی که با خدا خوب نباشید با هیچ کس دیگری نمی توانید خوب باشید، اگر با خدا خوب هستید با همه خوب هستید. و الحمدالله رب العالمین