جلسه 005 - حلم
شماره جلسه
5
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1379
ماه
11
روز
9
متن کامل (خام) ‌ جلسه 005 - حلم

مروری کردیم بر احادیث وارد در باب حلم، چند فرمایش از امیرالمؤمنین خواندیم. در این جلسه این روایت را می خوانیم: «لاعزّ انفع من الحلم»: «هیچ عزتی نافعتر از حلم (بردباری) نیست». با توضیحاتی که جلسه گذشته خدمتتان دادم رابطه عزت و حلم بیشتر روشن میشود. اگر آن توضیحات نبود شاید در نگاه اول نشود تشخیص داد که عزت چه ربطی به بردباری و حلم دارد؟ ببینید اساساً حلم و بردباری از نگاه افراد به خودشان ناشی میشود، چقدر زیبا قرآن میفرماید: «الذین إذا اصابتهم مصیبة قالوا إنالله و إنا إلیه راجعون»: یعنی تا به مصیبت و مشکل برخورد میکنند گوهر ذات خودشان را نگاه میکنند و میگویند «إنا لله» ما مال خدائیم، ما از خدائیم. یعنی توجه به آن نفخه الاهی دارد، توجه به آن عظمتی که خداوند در او نهاده دارد. «و إنا الیه راجعون» وقتی انسان خودش را در این عزت میبیند، یعنی این نگاه عزیزانه را نسبت به خودش دارد. خودش را کوچک نمیکند، یعنی یادش می آید که چه مسیری را دارد و کجاها باید برود. ابدیت را نگاه می کند و تا می گوید «إنا لله و إنا إلیه راجعون» یعنی به گوهر ذات خودش، صورت حقیقی خودش توجه می کند که از خدا هستیم، مال خدا هستیم و باز به آنجا بازگشت می کنیم. به این بلندای ابدیت خودش را نگاه می کند، مصیبت برایش کوچک و قابل تحمل میگردد. شاید شما توی اصطلاح عامیانهای که قشنگ هم هست اگر کسی مصیبت زده می شود میگویند چه شده مگر دنیا به آخر رسیده؟! یعنی از نگاه این ضرب المثل وقت است، تمام نشده، دنیا به آخر نرسیده و جای جبران است. وقتی شما می گویید:«إنا لله و إنا إلیه راجعون» یعنی به بلندای ابدیت به خودت نگاه میکنی، خیلی چیزها را تا آخر و ته قضیه و تا ابدیت میبینی. به آن بلندا وقتی خودت را نگاه میکنی خیلی چیزها خواهی دید. آن وقت دیگر کوچک نمی شوید.

مصیبت چیزی را از انسان کم نمی کند. مصائب همیشه به تعبیر امام حسن عسکری علیه‌السلام: در هاله ای از نعمت ها به سراغ انسان می آید. گاهی وقتها انسان یک مشکلی برایش پیش می‌آید و دل همه برای انسان می سوزد و خود انسان هم فکر می کند که دیگر خیلی بیچاره شده است، بعد یواش یواش می بیند که در کنار این مصیبت و گرفتاری که برایش پیش آمد چیزهای خیلی قشنگی پیدا کرد. تواناییهای زیادی به دست آورد. یک سلسله استعدادهای نهفته در وجودش شکوفا شد. برای همین هم خود حضرت امیر علیه السلام می فرمایند: «ربّ مرحوم من بلاء هو دواء»: «چه بسیار افرادی که ما دلمان به حالشان می سوزد به خاطر بلایی که سرشان آمده، گرفتاری که دارد، در حالیکه همان بلاء دوای آنها است». همان گرفتاری و مشکل دوای آنهاست. اگر به زندگی خودتان مراجعه کنید زیاد سراغ دارید که گرفتاریها و مشکلاتی برایتان پیش آمده بعداً دیدید که این گرفتاری بابی از چیزهای جدید و نعمت های جدید را به روی شما باز کرده، دوستان خوبی پیدا کردید، به برکات زیادی در جهات مختلف رسیدید و چیزهایی از این قبیل. میبینید که یک مصیبت کلی کمک به انسان میکند، برای همین خداوند اساساً مصیبت را به عنوان هدیه و عامل رشد برای مؤمن ذکر میکند. «إنّ الله لیتغذی عبده المؤمن بل بلاء کما یتغذی الوالدة ولدها بل لبن»: «خداوند بنده مؤمنش را با بلا تغذیه میکند (تغذیه فطرت)...». فطرت وقتی در مقابل طبیعت کم می آورد، گفتیم مصیبت به کجا تعلق می گیرد؟ می خورد به طبیعت، یک ضربه به طبیعت می خورد طبیعت فطرت را ول می کند و یکدفعه مشغول خودش می شود. توی این فاصله فطرت آزاد میشود. تغذیه یعنی همین، یعنی وقتی مصیبت آمد میخورد به طبیعت و طبیعت را می گیرد و فطرت آزاد می شود و می تواند رشد کند. ما با مصیبتها و بلاها و سختیهایی که به سراغ ما می آید اگر فطرت این عرضه را داشته باشد که خوب جذبش بکند رشد می کند و بالا می رود. عامل تغذیه و رشد است. فطرت غذا می خورد، اگر به فطرت بلا نرسد، سختی نرسد، سرراه مشکلات نباشد، رشدی نخواهد کرد. اساساً خداوند تبارک و تعالی روند رشد فطرت را در مقابل با نیروی مخاف قرار داده است. مثل بادبادک، زمانی بالا می رود که یک باد مخالف باشد، کایت، هواپیما زمانی می تواند اوج بگیرد که جریان مخالف باشد، موج سوار زمانی می تواند یک موج سواری خوب و با مزه بکند و لذت ببرد که موج قوی بیاید و بتواند از آن موج بعنوان یک نیروی مخالف استفاده بکند و سوار شود برود. بدن کی قوی می شود؟ موقعی که میکروب سراغ انسان بیاید و گلبول ها فعال بشوند تا بدن قوی شود. بچه هایی را که معمولاً والدین داخل پنبه نگه می دارند و تند و تند آنها را می شویند و اجازه نمی دهند بیرون بروند و خاک بازی کنند و سرو کله هم بزنند و توی لجن وجوی بروند بچههایی هستند که زود مریض می شوند و با کوچکترین میکروبی از پا درمیآیند ولی بچههایی که دائماً با خاک وخل سر وکار دارند، توی جوب و لجن بازی می کنند، مثل ما که توی چهارچوب می رفتیم، 500 متر آن ور تر از باروتکوبی مینشستیم از زیر پل و خیابان درمی آمدیم می رفتیم از آن طرف، یا در چشمه علی یا جایی اینقدر میکروب خوردیم. کسی که این جوری هست بدنش در مقابل میکروب ها قوی و واکسینه می شود. برای همین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «اتراب ربیع الاطفال»: «خاک بهار بچه ها است». بروند خاک بازی بکنند. جلو خاک بازی بچه ها را نگیرید. خود پیغمبر هم می فرمایند: من هم خاک بازی و گل بازی می کردم. جریان مخالف رشد می دهد، اگر نباشد فطرت رشد نمی کند. فطرت وقتی آمده توی طبیعت دقت کنید از بالا که نفخه دمیده شده آمده توی طبیعت یک فطرت است نیروی مخالفی ندارد که بخواهد رشد بکند باید هی امتحان در مقابلش قرار بگیرد، چون انسان مختار است، اختیار بلا طلب است. در مقابل احتیار باید سختی باشد و من مشکلی در مقابلم قرار بگیرد با اختیار خودم فطرت را ترجیح بدهم، بعد رشد میکنم و بالا میآیم. و الا اگر قرار باشد از من امتحانی گرفته نشود رشدی نمیکنم. اگر قرار باشد من کلاس اول نروم، تمرین نویسم، مشق به من نگویند، معلم بگوید اگر دوست داشتید مشق بنویسید و اگر دوست نداشتید ننویسید. اگر ریاضی را دوست داشتید حل کنید و دوست نداشتید حل نکنید. اگر با ما اینگونه برخورد میکردند چندنفرمان حل میکردیم؟ هیچ کس حل نمیکرد. من که خودم یادم است شاگرد اول بودم یک موقعی از زیر مشق درمی رفتم. معلم مثلاً خط زده بود با رنگ آبی خیلی نازک می رفتم با جوهر پاکن پاک می کردم فردا همین مشق را نشان می دادیم. تازه ما مثلاً شاگرد زرنگ بودیم نمی نوشتیم، در می رفتیم. بهانه می گرفتیم. از خدا میخواستیم معلم سر کلاس نیاید، مریض شود. نفس بشر طبیعت نمی پذیرد تکلیف را، اذیت می کند. نمیخواهد زیر بار برود. حالا کتک معلم، نمره انضباط، فشار والدین به ما سواد داده است. یعنی ما در سختی با سواد شدیم. اگر تحت این فشارها نبودیم و به ما می گفتند اگر دوست داری برو مدرسه و دوست نداری نرو نمی شد دیگر ما با سواد نمی شدیم. ما در سختی و فشار و امتحان قرار گرفتیم و مجبور شدیم کار بکنیم. توی زحمت درس و فشارهایی که از مدرسه و نمره انضباط و قبولی و اجتماع و خانواده آمده الحمدلله الان دیپلم داریم، درس خواندیم، باسوادیم، روز نامه ای، کتابی می توانیم بخوانیم که این یک لذت و یک دارایی است. ولی این دارایی در مشکلات 12 ساله درس، دبیرستان، راهنمایی و دبستان تحصیل شده است. این باید باشد. بنابراین وقتی من به این مسئله نگاه می کنم و با مشکل روبرو می شوم می دانم که این مشکل قرار است مرا بزرگ بکند، قرار است مرا رشد بدهد. لذا برای من بهترین سود را دارد. دیگر آن وقت ناراحتی ندارم و عصبانی نمی شوم. وقتی می بینم قرار است یک نیروی مخالف با من ور برود. مثل برادرم در خانه، خواهرم در خانه، مادر زنم، باجناقم، یک رفیق توی محل کارم اذیت می کند. وقتی توجه داشته باشم این می تواند چه نردبان خوبی برای ترقی من باشد و چقدر طبیعت مرا لگدکوب و اذیتم بکند، و می توانم از قبال این چقدر رشد بکنم و بالا بروم، دیگر آن وقت چقدر صبور و آرام هستم. فحش نمی دهم، ناراحت نمی شوم، با آن درگیر نمی شوم و کار را هم به جهنم نمی کشانم. برای اینکه من می فهمم بدجنسی های او، غرغر کردن و نق نق زدن او فقط طبیعت مرا اذیت می کند. و کاری با فطرت من ندارد. لذا در کتاب النکاح داریم در مهجه البیضاء مرحوم فیض می فرماید: یکی از فوائد ازدواج این است که انسان روحش بزرگ می شود. در ازدواج شما با یک جریان مخالف روبرو هستید. شما زن می گیرید که از همه جهت با تو تطبیق ندارد. بالاخره زن است و اولاً از نظر جنسی با تو فرق دارد، عاطفی است و تو ازنظر عاطفی مثل او نیستی، او روحیات زنانه دارد و تو روحیات مردانه داری. از این جهت مخالفت هست. خواسته ها و آرزوها و تمنیات او چیز دیگر، برای تو چیز دیگری است، نوع تربیتی که او شده با نوع تربیت تو صد در صد منطبق نیست، محیطی که او در آن بزرگ شده احتمالاً با محیطی که او بزرگ شده فرق دارد، سطح فرهنگ و مادی و اقتصادی فرق دارد. ضمناً او هم شیطان دارد که او را اذیت میکند که باعث می شود حرکات غیرمعصومانه از او سر بزند که این خودش آدم را اذیت میکند. گاهی وقت ها بدجنسی به سراغش میآید و گاهی وقتها شیطان فریبش می دهد و اینها برای مرد نیروی مخالف میشود. حالا عرضه داری زنت را تحمل کنی یا نه؟ خب این زن در هاله ای از نعمت ها و شیرنی ها و خوبی ها و فوائد میآید اما ضمناً این تیزیها را هم دارد. عرضه یک آدم قوی و هوشیار و با معرفت همین است که از این نیروی مخالف برای رشد خودش استفاده میکند نه برای خرد کردن اعصاب خودش. یک آدم ناآگاه باعث می شود که از یک همسر اعصابش خرد شود و کارش به طلاق بکشد و یک آدم فهمیده از آن استفاده می کند تا رشد کند و جلو برود. نیروی مخالف بعدی بچه است. بچه به دنیا میآید، شبها نمیگذارد بخوابی، داد میزند، غر میزند، نصفه شب میخواهی راحت بخوابی میبینی که خانمت هم بنده خدا خسته است، وظیفه مرد است بلند شود بچه را بگرداند. زن همیشه وظیفه ندارد که بچه را بخواباند، مرد باید بلند شود و به زن کمک کند. حالا تو هم فردا می خواهی بروی سرکار ولی باید از خواب ناز بلند شوی، (خواب از یعنی طبیعتزدگی) بچه را به شیرینی از زنت بگیری، دادها و جیغهایش را قشنگ بخوری. آدم هوشیار اینجوری است، آن دادها و جیغها را یک جرعه تلخی می کند مثل دارو که وقتی خورد در این تلخی شفا است. سعه صدر می آورد، سینه ات را باز می کند. نه اینکه آی ذله شدم، خفش کن بذار بخوابم. ما داشتیم کسانی را که بچه را کشتند. بالش را گذاشتند روی صورتش راحت کشتند. اینقدر ظرفیت نداشتند و نمی توانستند تحمل کنند. این هم یک راه است، راه طبیعت زده هاست. یعنی اصلاً نمی تواند لذت ببرد. باید بلند شوی بچه را بغل کنی و او را تحمل هم بکنی تا خوابش ببرد بعد تو هم بگیر بخواب. یا خوابیدی بلند می شود گریه می کند و تو را خواب زده می کند. بچه دو ساله یا سه ساله از خواب ناز تو را بیدار می کند، بابا جیش دارم، بابا آب می خواهم. باید بروی به او آب بدهی. داد نزنی، مهم این است که هیچ تکانی نخوری، تا گفت بگویی چشم و با شیرینی بلند شوی. اگر این کار را کردی سینه ات باز می شود و یواش یواش به خدا و به کرم و رحمت خدا شبیه تر می شوی. این تشبه به خدا است و بین انسان و خدا قرب می آورد. انسان را حلیم، ذومغفرت، صاحب عفو و قوی می کند، سینه باز میشود، و تازه مزه انسانیت به زیر دندانهایت میآید و آنرا می چشی و از آن لذت میبری. توی آب آوردن، خانمت می خواهد برود بیاورد تو بگو نه من می روم می آورم. شما سبقت بگیرد به کار، پاشو و آماده باش، حوصله به خرج بده. اگر بیماری داری با بیمارت با سعه صدر پرستاری و پذیرایی کن. در طول شب طبیعتت تو را اذیت میکند، خوابت گرفتارت میکند. اذیت می شوی اما این اذیت خیلی نعمت بزرگی است، در این اذیت یک ابدیت راحتی است. یک ابدیت قدرت دارد نه فقط برای آخرت، همین جا از آن لذت می بری. می بینید وقتی مصیبتی سراغ آدم میآید اگر تکان نخورد چه لذتی دارد؟ قدرت لذت دارد و نمیتواند تکانت دهد. ولی یک نفر را می بینید تا یک مصیبت آمد می رود یک گوشه ای گریه می کند، خودکشی می کند. ما آنقدر جوان های ضعیف دیدیم با اینکه هیکل بزرگی دارند، زیبایی اندام کار کرده ولی روحش کوچک و دچار فقر النفس است. امام علی علیه السلام فرمودمن: «اشدَ البلاء فقر النفس»: «شیدیدترین بلاها فقر روح است». روح ضعیف و گداست. یعنی اگر بخواهی از روحش یک عکس بگیری، این آفریقاییها را دیدهاید که دارند میمیرند؟ استخوانهایشان بیرون زده؟ علی رغم هیکلش روحش در حال مرگ است و چیزی از او نمانده است. با یک فیلم سینمایی، با یک کارتون، سر غذا، ماکارونیش گوشت دارد یا ندارد؟ خورشتش چرا گوشتش این جوری است و آنجوری نیست؟ مرغ چرا جلو من ران است؟ من ران نمیخورم، سینه می خورم. سر سفره دعوایش می شود. اصلاً حیثیت انسان سر یک غذا به لجن کشیده می شود. یکدفعه میبینی درخانه این جوری می شود. با زنش سر چایی دعوایش میشود، با بچه سر میوه دعوایش میشود. آدم کوچک میماند، بعد با یک مصیبت خودکشی می کند، کنکور قبول نشده غم عالم او را می گیرد، یعنی فکر میکند که دیگر همه چیز زندگی، جوانی و عمر برایش بیمعنا میشود. یا مثلاً دختری را می خواهد و دختر به او نه گفته، پسره می نشیند گریه می کند، غذا نمی خورد. داشتیم که بعد سه چهار روز که خودش را حبس کرده بعد هم رفته خودش را دار زده یا رگش را زده که چرا دختره به او نه گفته است؟ به آدم های ضعیف تا می گویی دو بیشتر است یا سه؟ می نشیند گریه می کنند. این خوب نیست. برای خدا و ابدیت گریه کن. برای چیزی که واقعاً حق گریه کردن هست گریه کن. بدبخت ترین و ضعیف ترین آدم ها کسانی هستند که به خاطر دنیا یا عصبانی شوند یا گریه کنند و ناراحت شوند. این خیلی ضعف است. اگر إنا لله و إنا إلیه راجعون هست دیگر نباید چیزی از این دنیای پست که «و من حیات الدنیا إلا لعبٌ و لهوٌ» بتواند تو را تکان دهد و یا تو را عصبانی و غمگین کند. اگر تو آن کاره و قوی هستی. رازش را هم برایتان بگویم. تا شما خودتان را تغذیه فطری نکنید، یعنی از آنچه که جیفه نیست عالی است، نخورید، نمیتوانید از جیفه بگذرید. این قاعده است. انسان زمانی می تواند از جیفه دست بردارد که مزه غیر جیفه را چشیده باشد. مزههای دیگر را چشیده باشد، مزه فطرت گرایی، مزه انسانیت و معنویت را چشیده باشد تا بعد بتواند از جیفه بگذرد. جیفه ای که سگ ها برایش پارس میکنند و همدیگر را میدرند برای او اصلاً مطبوع نیست. چیزی که دیگران برایش دست و پا میشکنند برای او تکاندهنده نیست، او اصلاً این جیفه را نمی خواهد. در خیابان، کوچه، بازار، دانشگاه هم که می رود، تلویزوین که میبیند، این طرف و آن طرف که حضور پیدامیکند، جیفه او را تکان نمیدهد. بویش را خوب بلد است استشمام کند چون فهمیده این پست است. من یک موقعی می دانم بوی کباب را شنیدی، نمیدانی الاغ سرخ میکنند، یک موقع است من میدانم الاغ سرخ میکنند، بویش هم میآید، درست است که بوی کباب می آید ولی رغبتی به آن ندارم. یک موقع هست نمی دانم چیست فقط بوی آن مرا جذب میکند. وقتی بدانم آن جیفه است دیگر به آن میل ندارم. اما وقتی رفتید خارج از کشور، بالای شهر، هر جیفه ای که برایت آوردند از بویش می فهمی که این جیفه است. این دل دادنی نیست، دلبر نیست. اینها در قد دل تو نیستند. دل تو یک حریم خاصی است، حریف و دلبر خاصی دارد.

یار دل آرام دل برده از ما / آرام آرام الحمدلله

وقتی او از تو دل ببرد دیگر دلی نداری که به کسی بدهی، آن وقت خیلی قوی می شوی و راحتی. آدم زمانی می تواند از معشوق های مجازی دست بردارد که معشوق حقیقی را پیدا کرده باشد، این قاعده است. اینکه به یک جوان بگوییم تو عشق و حال نکن، دنیا را کنار بگذار، بدون اینکه آخرت را پیدا کند به درد نمی خورد. نمی تواند کنار بگذارد، اگر کنار بگذارد دچار افسردگی می شود، میرود خودکشی میکند. شهید مطهری درمورد صادق هدایت خیلی زیبا می گوید: صادق هدایت نصف حقیقت را خوب فهمید، اینکه دنیا ارزش ماندن، دل سپردن و دوست داشتن را ندارد و عیب کارش این بود که نصف دوم حقیقت را نفهمید، یعنی آخرت را ندید، به آخرت اعتقادی نداشت. اگر آن طرف را میدید شخصیتش کامل شده بود. این طرف از جیفه کنده، دائماً خوراکهای خوب میتوانست بخورد. به آن طرف که اعتقادی نداشت و این طرف را فهمیده بود پوچ است لذا، هم خودش خودکشی کرد و هم خیلی از کسانی که آثار او را خوانده بودند. همه آدمهای پژمرده و افسرده بعد هم دست به خودکشی می زنند. «لاعزّ انفع من الحلم» حلم عزت میآورد، آدم با حلم کوچک و ذلیل نمیشود. خیلی عزت بزرگی است. البته من فقط یک جنبه اش را برای شما گفتم، جنبههای دیگری دارد، ازنظر شخصیتی، شخصیت اجتماعی و جهات دیگر. خود ما فطرتاً آدمهای حلیم، آدمهای باوقار و وقور، آدمهایی که حوادث نمیتواند آنها را تکان بدهد را دوست داریم. اگر ما بدترین و عصبانی ترین آدمها باشیم، فرقی نمیکند، یک آدم قوی را دوست داریم، از قدرت خوشمان میآید، مثل کسانی که ازنظر جسمی ضعیف هستند ولی آدم های قوی و هیکلهای بزرگ را دوست دارند و دوست دارند یک زمانی خودشان هم این جوری باشند. دو روز باشگاه رفته ولی هر روز میآید جلو آینه نگاه میکند ببینید مثلاً یک سانت به قطر بازویش اضافه شده یا نه؟ هی به سینه اش نگاه میکند، ادا درمی آورد، عکس های قهرمان های بزرگ را توی خانه اش میزند که همه زیبایی اندام کار کرده اند، بروسلی می زند، تختی می زند، کِلی می زند. انسان فطرتاً چون نفخه الهی دارد از ضعف بدش میآید و متنفر است. قدرت را دوست دارد، چرا؟ چون خدا را دوست دارد، چون قوی را دوست دارد، چون صمد را دوست دارد، چون خودش مظهر صمد است، از ضعیف بدش می آید. در روح هم همین جوری است، در روح ما وقتی از نظر روحی ضعیف باشیم اما از قدرت روحی خوشمان میآید و لذت میبریمف برایمان خوب است، دوست داریم یک آدم قوی را ببینیم. آدم حلیم چون قوی است، برای مردم عزیز است. یک آدمی را که حوادث نمیتواند تکان دهد، زودرنج نیست، عصبانی نمیشود، در زندگی زود به بن بسث نمیرسد، زود جلو چشمش سیاه نمیشود، آدمی است که سطح افقش بلند است. ما چرا از عقاب خوشمان میآید؟ چون آن را مظهر قدرت میبینیم، چون بلندپرواز، قوی و تیزبین است. از او خوشمان میآید. آدم حلیم این جوری است، مورچه نیست، کوچک نیست، زیر دست و پا له نمی شود، «المؤمن کل الجبل الراسخ لاتحرکه العواصف»: «مؤمن مثل کوههای راسخ و بزرگ است که بادهای تند هم نمیتوانند آن را تکان بدهند». ما از مؤمن لذت می بریم، چرا؟ چون مثل عقاب است، بلندپرواز است، سطح افقش از سطح افق بقیه بالاتر است لذا نگاه کردن به او لذت دارد، برای همین در او عزت است. اگر زیرپای آدم حلیم را بکشند، برایش توطئه کنند، بد او را بخواهند و در حقش بدجنسی کنند و به او لطمه بزنند، چون قوی است حادثه را کاملاً در خودش هضم میکند. بعد میتواند بنشیند فکر بکند و نقشه بریزد که چگونه جبران کند؟ آدم های ضعیف همیشه عزا میگیرند و توی سر خودشان میزنند، آی بدبخت شدیم، بیچاره شدیم، حالا چکار کنیم؟

امیرالمؤمنین علیه السلام: «تعلّم الحلم فإنّ الحلم خلیل المؤمن و وزیرة» یک فرمول در این روایت است، برای همه چیز فرمول است، درست است که برای حلم میگوید اما برای همهی خصوصیات است. می فرمایند: حلم را بیاموزید، یعنی یادگرفتنی است، زیرا حلم دوست و وزیر مؤمن است. شاه تکیه اش به کیست؟ به وزیرش است. یعنی مؤمن با بودن حلم هیچ وقت احساس شکست و تنهایی نمیکند و نه در مسئلهای میماند. توقف ندارد، حلم است که قدرت، سرعت و حرکت میآورد. حلم است که نمیگذارد که ما حرکت عقب گرد داشته باشیم. حلم است که نمیگذارد ما دو روزمان یکی باشد. بعضیها را دیدی تا یک مصیبت به آنها وارد میشود میبینید ده سال عقب میافتند. ولی کسی که حلیم است این جوری نیست. مثلاً میگویند تو که طلبه بودی و درس میخواندی چه شد درس را ول کردی؟ آره من 5 سال است که درسم را به دلیل مشکلات رها کردم. الان سر زبان ها زیاد است تا می گویید چرا نمراتت پایین آمده است؟ آقا مشکلات! چرا ضعیف هستی؟ مشکلات است. چرا درس و دانشگاه را رها کردی؟ مشکلات بود. چرا درس و حوزه را رها کردی؟ مشکلات بود. چرا با خانومت دعوایت شده است؟ چرا کارتان به مشاجره و طلاق کشیده است؟ مشکلات بود. با بودن حلم ما نه احساس تنهایی میکنیم ونه در کاری میمانیم. یعنی حادثه که میآید نمیتواند ما را عبقب بزند. حتی نمیتواند متوقف کند. وقتی یک حادثه میآید، مؤمن ظریف و قوی حلم را خوب فهمیده و درک کرده مثل یک موج سوار زیبا است که وقتی موج میآید به جای اینکه بایستد تا موج او را عقب ببرد سوار موج میشود، اوج میگیرد و روی آن سوار میشود و جلو میرود و لذت میبرد. هر بلا و مصیبتی که میآید فطرت میگوید الان فرصت خوبی است، این را میگیرم در خود جذب و هضمش میکنم و جلو میروم. بابا در خانه عصبانی است و مثل مسلسل سمت تو شلیک میکند. بایست و قشنگ اینها را بخور. فرصت خوبی است که من جوش نیاورم. برای اینکه بخندم، برای اینکه بروم او را ببوسم. او سرت داد میزند ولی تو او را ببوس، برای اینکه با او شوخی کنید. بعضی ها عرضه دارند، تا یک نفر چهار تا حرف درشت میزند اینها شوخی میکنند. کاملاً آن چیز را میخورد و تمام میشود و پی کارش میرود. ولی آدمی که طبیعت گرا است عقده میکند و میگوید مرا تحقیر کرد، به من فحش داد، شخصیتم را خرد کرد، ضایع شدم. ولی فطرت این جوری نیست، به طبیعت میگوید نوشت جانت، بخور کوفتت بشود. میگوید طبیعت مال من نیست، من نیستم. میآید بالا و اوج میگیرد آن وقت انسان یواش یواش شبیه خداوند تبارک و تعالی میشود. ما تمرین کنیم. این تعلّموا دو تا مسئله است. اینکه حلم را بیاموزید یعنی آموختنی است، یعنی کسانی که خیال یادگیری ندارند نمیشوند. نه فقط حلم را، هیچ یک از صفات خوب و صفات کمال را بدون تعلیم نمی شود باید تعلیم ببینی. یکی مبانی نظری است مثل الان که شما میروید سرکلاس که مبانی نظری حلم را یاد بگیرید. این جور نیست که شما بیایید سر کلاس بعد حلیم بشوید، نه مبانی آن را یاد می گیرید، حالا یک ضریب بسیار زیبا به نام باور به این تعالیم میخورد، باورش میکنید و بعد تبدیل میشود به شما و به آن عمل میکنید. در معرفت نفس در بحث تغذیه گفتیم، تغذیه چند مرحله دارد، جذب، هضم و تبدیل. باید به آن تبدیل شوید، اگر تبدیل نشوید فایده ندارد. اگر شما جذب بکنید و هضم هم بکنید اما تبدیل نشوید. هضم کنید یعنی شما می فهمید فردا اگر بخواهید بروید جایی راجع به حلم صحبت کنید، بهتر از ما میتوانید برای بقیه راجع به حلم صحبت کنید. اما خودت یک ذره به آن معتقد نیستی. مثل اینکه به شما میگویند یک سخنرانی کن که مرده کاری با آدم ندارد. بچه ای بوده از مرده ترسیده، اینقدر قشنگ به این بچه میفهماند که مرده کاری به آدم ندارد، مرده جسم ندارد، روح ندارد، تکان بدهید این جوری است. همهی این استدلالها را انجام میدهی، بعد خودت یک موقعی بروی قبرستان هوا تاریک شود، سرعتت صدبرابر میشود، نمیتوانی در قبرستان بمانی. اگر بگویند ده دقیقه در قبر بخواب نمیتوانی. بگویند پیش یک مرده بخواب نمیتوانی. چرا؟ چون به آن اطلاعاتت تبدیل نشدی. علم و اطلاعات صرفاً به درد نمی خورد، اطلاعات باید تبدیل شود و به باور در بیاید، به یقین برسد. باید قبولش کنید، وقتی قبول کردید مبانی نظری حلم را یاد میگیرید، در خانه هم تمرین میکنید، تکرار میکنید، میدانید این حق است و یواش یواش تعلیم میشوید. بروید حلم را یاد بگیرید که حلم دوست و وزیر مؤمن است. و این را بدانید ما بدون دوست و وزیر هیچ کاری نمیتوانیم انجام دهیم. کمااینکه هیچ پادشاهی بدون اعوان و انصار و وزیر هیچکاری نمیتواند انجام دهد. برای همین در روایت داریم اگر کسی حلم نداشته باشد هیچ عملی برایش باقی نمیماند. یعنی ته قضیه حسابی ندارد، همه اش خالی میشود. حلم نداشتن یکسره انسان را تخلیه می کند. نه تنها از بارهای مثبت تخلیه میکند بلکه بارهای منفی را هم برای انسان جذب میکند. حلم نمیگذارد بارهای مثبت تو خالی شود و مانع ورود بارهای منفی میشود. این یک شاه کلید بسیار مهم است، باید آن را داشته باشیم، اگر نداشته باشیم موفق نخواهیم بود. قطعاً هم در دنیا و هم در آخرت شکست خواهیم خورد. هم در دنیا و هم در آخرت زجر و بدبختی میکشیم. ولی با حلم هم از دنیا و هم از آخرت لذت میبریم.

از دیگر خصوصیات حلم، «کفی بالحلم وقار»: «برای وقار یک انسان حلیم بودنش کافی است». یعنی شخص وقتی حلیم باشد وقارش را حفظ میکند، دیگر جوش نمیآورد و کارهای ناشایست و سبک از او سر نمیزند.

امام صادق علیه السلام) در وصف مؤمن این گونه می فرمایند: «لا یری فی حلمه نقص و لا فی رایه وهن»: «مؤمن در حلمش نقص وجود ندارد»، نه تنها حلیم است بلکه حلمش نقصدار نیست کمکش میکند و برایش یک یار ماندنی است. صفت ثابت مؤمن است، از او گرفته نمیشود. «و لا فی رأیه وهن»: «و در رأی او سستی نمیبینید». مؤمن نظرهای آبکی نمیدهد، حرف های آبکی نمیزندف کارهای آبکی هم نمیکند. مؤمن کارهایش استحکام دارد.

امام علیعلیه السلام میفرمایند: «وجدت الحلم و الاحتمال انصر لی من شجعان الرجال» من حلم و احتمال را، احتمال یعنی تحمل کردن یعنی باربرداشتن. احتمال از حمل میآید، یعنی قوه باربرداری داشتن، یعنی من باید بدانیم در این مصیبت سهم دارم، باید یک چیزی روی دوشم بیاید، فشاری را تحمل کنم و چیزی را باید با خودم ببرم.

طبیعت اصلاً حاضر نیست چیزی بردارد، چموشی میکند. به بچه می گویند مشق بنویس اگر بتواند ننویسد نمی نویسد. به هرکسی بگویند میتوانید این تکلیف را انجام ندهید، چند نفر وقتی میدانند که میتوانند انجام ندهند انجام می دهند؟ نماز واجب، چون واجب است میترسیم، اگر نخوانیم پوستمان کنده است، میخوانیم اما صد برابر نمازهای واجب نمازهای مستحب است. با چه ثواب هایی، چند نفرمان میخوانیم؟ چون میتوانیم نخوانیم. امام خیلی زیبا می گوید امام برای اینکه بفهماند ما اخلاص نداریم خیلی قد، متکبر و معجد نباشیم و فکر کنیم آدم های خوبی هستیم می گوید اگر جبرئیل بیاید به شما بگوید که نمازهای واجب دیگر واجب نیست، جهنم هم نمی بریم، واجبات واجب نیست، دوست داشتید برای رضای خدا بخوانید. چند نفر این کار را میکنند؟ بدانند از قبل ترک واجبات جهنم نمیروند. چند نفر میخوانند؟ احتمال یعنی من میدانم این بار به دوشم است و باید آن را بردارم و تحمل کنم. طبیعت این جوری نیست، طبیعت نمیخواهد زیر بار برود، وقتی ولش کنند حتی اگر واجبات را از او بردارند دیگر انجام نمیدهد. هرچه بگویند میگوید مگر واجب است؟ واجب نیست، انجام نمیدهد. بنابراین باید به او تحمیل کرد. اینکه امام سلام الله تعالی علیه می فرماید: انسان بدون تلقین به جایی نمیرسد یعنی همین، یعنی باید به او زور بگویید و بار برایش بگذارید. باید به او تحمیل کنیم تا رشد حاصل شود. این را هم بگویم این مقوله آزادی حرف مفتی است. ما باید به انسانها احترام بگذاریم، انسان ها باید خودشان همه چیز را انتخاب بکنند، چادر را باید آزاد بگذاریم که هرکس خواست چادر داشته باشد، مردم را آزاد بگذاریم هر کس خواست شئوناتمان را رعایت کند. چطور یک بچه را که شاید راضی نباشد ببرید واکسن بزنید به زور می برید به او واکسن می زنید؟ قطعاً اگر به بچه بگویید واکسن می زنی یا نه؟ میگوید نمی زنم. میگویید آمپول میزنی برای خوب شدن یا نه؟ میگوید نمیخواهم. می گویید عمل جراحی میکنی یا نه؟ میگوید نمیکنم. به بچه های 6 ساله بگویید مدرسه میروید یا نه؟ جبر را برداند، چند تا بچه 7 ساله به دبستان میآیند؟ ما زوری رفتیم دبستان تاالان سواد داریم. چرا آنجایی که شما نباید آزادی بگذارید حرمت بچه و انسان را رعایت نکردید و به آنها گفتید که زوری باید بروی دبستان، راهنمایی، دبیرستان، حتی زوری باید به دانشگاه بروی؟ مثلاً بچه دوست دارد برود حوزه ولی به زور او را به دانشگاه میفرستند، دوست دارد برود دانشگاه به زور میگویند برو حوزه. دوست دارد با فلان کس ازدواج نکند میگویند نه این مصلحت تو است و باید ازدواج کنی. پس آزادی کو؟ آزادی که شما از آن دم می زنید کو؟ چرا میگویید نه ما بهتر میفهمیم؟ خیلی از مصالح است که نمیتوانیم بگذاریم به حساب اینکه اگر شخص دلش خواست انجام دهد نخواست انجام ندهد. خیلی از چیزها باید جبراً در اجتماع انجام شود. اگر قرار باشد قوه قهریه و قوه غضبیه حکومت بالای سرش نباشد خطرناک است. یک جراغ قرمز چهار راه را نمیتوانید پلیس بالاسرش نگذارید. پلیس میگذارید، دوربین مخفی میگذارید باز تقلب میکنند، باز تصادف اتفاق میافتد. آن وقت قوی شهوت را راهش را باز بگذارید بگویید نه مردم آزادند. ببینید چه فاجعهای در اجتماع ایجاد میکند. آنهایی که دم از آزادی میزنند، آدم احمق و بیسوادی که نه اسلام را و نه انسان را فهمیده است که باید زنها را آزاد بگذارید اگر خودشان دوست داشتند حجاب را انتخاب کنند، اینهایی را که شما الان میگویید صد برابرش را قبلاً تجربه کردند، به چه نتیجهای رسیدهاند؟ طبیعت این جوری نیست که ولش بکنید و بگویید آزاد است. طبیعت احترامی ندارد به این معنا که بخواهد جلو فطرت قد علم کند یا با مصالح انسان بازی کند؟ شما طبیعت را محدود میکنید، هرکاری که دلش خواست نمیگذارید انجام دهد. وقتی میگویید بچه عقلش نمیرسد من باید زوری بفرستم مدرسه،کلاس اول یا راهنمایی یعنی بچه طبیعت است و فعلاً عقل و فطرتش فعال نیست، نمی تواند مصالح را تشخیص بدهد، من باید او را به مدرسه بفرستم بعد او بزرگ میشود از من تشکر میکند. کتکش هم زدم و به مدرسه فرستادم. کمااینکه همین جوری هم است. ما از همه معلمینی که ما را کتک زدند تا درس بخوانیم و از والدینی که زور گفتند و علی رغم میلمان ما را به مدرسه فرستادند الان تشکر میکنیم. ازاین قضیه خوشحال هستیم، به یک ثروت رسیدیم که با هیچ چیزی حاضر نیستیم آن را عوض کنیم. تشکر می کنیم. بنابراین طبیعت نمیخواهد زیربار برود. احتمال یعنی باید قبول کنید که زیر بار یک چیزهایی بروید، باید چیزهایی را بپذیرید، باید باری را بردارید، باید در روابط زنانشویی حتما یک فشاری را تحمل کنید، اینکه انتظار داشته باشی همیشه حرف تو باشد، نمی شود. باید قبول کنی که پدرت حقی برگردنت دارد، وظایفی نسبت به او داری باید پدرت را تحمل کنی، باید مادرت را احترام بگذاری، حرمت دارند. باید نسبت به خواهر و برادرت احساس مسئولیت کنی، باید نسبت به فامیل وارحام، نسبت به استاد، نسبت به شاگرد باری را تحمل کنی، نسبت به اجتماع، نسبت به ولی فقیه، نسبت به مسلمانهایی که دردنیا هستند. فلسطین به من چه؟ نمیشود اینطور بگویی، مشکل همه ما است. قرآن می فرماید: «و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من النساء والولدان الذین یقولون ربنا اخرجنا من هذه القریة الظالمة اهلا»: «چه شده شما را که در راه خدا و مستضعفین و زنان و بچههایی که مورد ظلم قرار گرفتند و میگویند خدایا ما را از این قریه که اهلش ظالم هستند نجات بده جهاد نمیکنید»؟ وظیفه ماست. حالا تو سرت را بگذاری زمین تخت بخوابی. نه، باید تحمل کنی در مقابل فلسطین، در مقابل کشمیر، لبنان، آفریقا و در مقابل همه محرومان جهان مسئول هستی. امام می فرمایند: ما غم همهی مظلومین جهان را می خوریم. تحمل باید بکنیم. انسان نیست انسان، اگر قرار باشد بار نکشد و تحمل نکند. یک کسی مثل شهید چمران توی آمریکا نانش توی روغن است، شاگرد اول دانشگاه، چقدر اصرار دارند که او را نگه دارند با آن تحصیلات عالی، چون نمیتواند به عنوان یک انسان این وضعیت را بپذیرد پا میشود می آید لبنان چون باید بار تحمل کند. فطرت این جوری است که خودش را زیر بار میدهد. طبیعت از زیر بار فرار میکند. فطرت نمیتواند ببیند یک نفر شب گرسنه میخوابد و این راحت باشد. کسی که این جوری است حتما فطرت مدار نیست، بلکه طبیعت مدار است. زیر بار میرود. میداند از آن جهت که دراین طبیعت است و قرار است حرکت کند به سمت خدایی و به خدا برسد باید چیزهایی را تحمل کند باید روی طبیعت فشارهایی بیاورد و تا فطرت بتواند پرواز بکند، این را میداند. حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «وجدت الحلم و الاحتمال انصر لی من شجعان الرجال» من حلم، احتمال و تحمل را برای خودم بهتر ازنظر یاور (النصر یعنی یاورتر، کمک حالتر) از مردان و دلاوران شجاع یافتم. بعضی ها لشگرهای قوی دارند. مردان شجاع، قوی، اسلحه، مهمات، پول، بعضی ها حلم و صبوری دارند، دو گروه با هم جنگ میکنند. «کم من فئة قلیلیة غلبة فئة کثیرة باذن الله»: «چه بسیار شده که گروهای کمی به اذن خدا به دستهها و گروههای بزرگی غلبه کردند. اول از رابطه دو تا طبیعت مثال میزنم نه فطرت و طبیعت. در رابطه با دو تا طبیعت لشکر ویتنام را در نظر بگیرید و لشگر آمریکا را، آمریکا از هر جهت برتری دارد ولی درنهایت شکست میخورد، چرا؟ چون ویتکنگها یه چیزی دارند که آمریکاییها ندارند، آن چیست؟ صبر، حلم. سربازش یکدانه برنج را در دهانش میاندازد و تا غروب میمکد. پیروز میشوند. آمریکایی که از همه جهت همه امکانات را دارد امّا چون لشگر بدون حلم موفق نیست شکست میخورند. آمریکایی ها اسلحه را زمین میگذاشتند و میگفتند فاحشه ها نرسیدند، مشروب نرسیده برای ما، زن و مشروب نباشد جنگ نمیکنیم. همه عیش و نوششان باید فراهم شود تا بجنگد. ولی ویتکنگها این جوری نبودند. هرجای دنیا دیدید که دو تا گروه حتی باطل به هم برخورد کردند یکی از آنها حلیم و صبور بوده موفق شدند و پیروز شدند بر آن گروهی که صبور نیست. در جبهه فطرت و طبیعت هم که نگاه کنید قرآن میفرماید: «إن یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا مأتین»: «اگر داخل شما بیست نفر صابر باشد بر دویست نفرل غلبه میکند». پیروزی را برده روی صبر. بسیجی ما را نگاه کنید چه جوری بود؟ وقتی به امکاناتش نگاه میکنید میبینید امکاناتش در مقابل دشمن خیلی ضعیف و کم بود. 17،18 کشور، دو ابرقدرت و سایر قدرتهای بزرگ به جنگش آمدند. کشورهای خلیج فارس دلار میدهند، میلیاردها دلار، به نغع آمریکا نفت میفروشند. کویت نفت های منطقه بیطرف را میفروخت دلارش به نفع عراق. برای اولین بار دو تا ابرقدرت با هم آمدند. هر جا را شما نگاه کنید، هرجا یک کشوری جنگ بود، شوروی از یکی حمایت میکرد آمریکا مخالفش بود. اما اینجا نه، هم آمریکا و هم شوروی. تی 72، میگ میدادند، آن یکی آواکس میفرستاد، کارشناس نطامی و چیزهای دیگر میفرستاد. آلمان مواد شیمیایی درست می کرد. 16،17 کشور، ایتالیا، مصر، اردن، اسپانیا، شیلی، اینهایی که در ساخت بمبهای شیمیایی دخالت داشتند. همه آمده بودند بااین بسیجیها بجنگند. بسیجی لشگرش بعداز ایمان به خدا چه بود؟ حلم، خانواده شهدا. شهید میدادند میگفتند این گل پرپر شده هدیه به رهبر شده، ککش نمیگزید. نمی رفت به امام و دولت فحش بدهد. آی نجنگید جنگ را تمام کنید چون بچه های ما دارند کشته میشوند. نه بلکه تأیید میکردند و میگفتند خودمان هم می آییم. به امام میگفت آقا پنج تا پسرم شهید شده خودم هم توی صف هستم. خب این ملت را چه کسی میتواند شکست بدهد؟ امام این هدیه را از ما بپذیر. راجع به غذا بهانه نمیگرفتند. در اوایل جنگ من یادم است وضعیت غذا خیلی افتضاح بود بعدها یواش یواش نان آمد، نان گاوی به ما می دادند نان هایی را که می خواستند ببرند به طویله ها آنها را به ما می دادند و عشق هم می کردند اینها را می خوردند. کربلای 5، شب دوم ما زدیم به خط بچه های 25 کربلا را دیدم اینها ده، بیست ساعت توی آب مقاومت کردند و جلو عراقیها ایستادند. شوخی نیست بیست ساعت توی آب بایستی. من که خودم تا آخر جنگ جلوی این بچه ها بهخاطر این روحیاتشان شدیداً احساس ذلت و خواری میکردم. هیچ وقت هم نشد بتوانم خودم را عضو اینها بدانم از بس روحشان بزرگ بود. مرگ، مصیبت، اسارت، قطعی دست و پا و تکه تکه شدن را مسخره کرده بودند. دشمن با اینها چکار میتوانست انجام دهد؟ خود صدام بریده بود می گوید که اینها مثل گوسفندانی هستند که به یک چمنزار و مرتع تروتازه رسیدند، وقتی به عملیات میآیند این جوری حمله میکنند. خب این را چکارش می شود کرد؟ به آنها میگفتی عملیات نیا به جای اینکه خوشحال شود گریه میکرد. توی بیمارستان بهش می گفتند تو باید 5 روز بیشتر استراحت بکنی، کی از استراحت بدش میآید؟ میگفت من 5 روز استراحت کنم؟ یواشکی از پنجره ملافه آویزان می کردند مثل محمد زنگنه خدا بیامرزد، در می رفتند می رفتند جبهه. استراحت مان را آنجا میکنیم، چرا توی بیمارستان استراحت کنیم؟ این حلم است و این پیروز میکند. قرآن میفرماید: همیشه اگر گروهی صبور بود پیروز می شود اگر استقامت کرد. «و أن لبثتقاموا علی الطریقة لاسقیناکم ماء قدقا» اگر بخواهید از آن آب گوارا بنوشید باید روی راه مقاوم باشید، اگر مقاومت کنید از آن آب خواهید نوشید. به آن آب حیات خواهید رسید. ولی به شرط اینکه صبر کنید و حوصله داشته باشید، در هیچ مشکلی نبرید. اما بعضی از بچه حزب الهی بودند تا یک ذره میدیدند اوضاع اینجوری شده وا زده و ناامید شدن، جلو چشمشان را سیاه میبینند. نه این جوری نیست. مقام معظم رهبری فرمود: دشمن سعی دارد جوان ها را ناامید کند. اصلاً نباید ناامید شویم. نهایتاً ما را از کجا میخواهند ببرند؟ غیر از کربلا هست؟ آقا فرمودند اگر فشار بیاورند خبری از صلح امام حسن نیست. چیست؟ کربلاست. مرغابی را از آب ترساندن که معنا ندارد. شما ببینید کربلاییها شب عاشورا چقدر عشق وحال میکردند. بسیجیهای خودمان بهترین و شیرینترین شوخی هایشان شب عملیات بود. دیگر از چه بترسیم؟ از چه ناامید شویم؟ چرا تار ببینیم؟ ولی خب تلاش هم باید بکنیم و زحمت هم بکشیم و در خواب خرگوشی هم نباید برویم. می فرماید: حلم و احتمال را برای خودم بهتر، مناسبتر و یاورتر از مردان شجاع دیدم. شما در کربلا نگاه کنید 72 نفر هستند. تعداد کشته های عمر سعد را نگاه کنید چقدر است؟ یک علی اکبر است سلام الله تعالی علیه، شب اول که می زند بروند برای آب، حضرت علی اکبر میروند. سی نفر را برمی دارند میروند میزنند به آب، از دماغ یک نفر هم خون نمی آید. کلی را آنجا میکشند و آب هم برمی دارند و میآورند. این علی اکبر علیه السلام است. این علی اکبری است که وقتی تا کشته شود و تا وقتی که بی رمق گردد، خسته شود، تیر و عمود بخورد دویست نفر را میکشد. آقا شیخ جعفر خیلی قشنگ نوشته است: دویست نفر را اگر دست پایشان را ببندند تا ظهر نمی توانید سرشان را ببرید. سیدالشهدا هزار و صد و پنجاه نفر را به درک واصل میکند تا خسته می شود و در اثر خستگی تیر میخورد وکشته میشود. حلم قدرت میآورد. از نظر ظاهری هم قدرت میآورد. این یاور است. سیاهی لشگر به درد ما نمیخورد. چه کسی به دردمان میخورد؟ افراد حلیم، خوساخته، مؤمن به دردمان میخورد.

والحمدالله الرب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین