روايتي كه امشب ميخوانيم «الحلم نور جوهره العقل» «حلم يا همان بردباري نوري است كه جوهره و گوهرش عقل و خرد است». تعبير به اين روايت را ما جاهاي ديگر هم داريم. در همين كتابي كه برايتان ميخوانم، حلم، بردباري ميوة علم است. يعني چه كسي ميتواند بردبار باشد، چه كسي ميتواند صبور باشد؟ كسي كه فهميده باشد. علم نه باسواد، نه كسي كه مثلاً درس دانشگاه خوانده يا خواندن، نوشتن بلد باشد، منظور اين نيست. منظور آدم فهميدهاي باشد فقيه باشد نه به معناي فقيه مصطلح، دين را خوب فهميده باشد، آگاهي داشته باشد در اين روايت ميفرمايد: جوهرة حلم عقل است. يعني هرقدر شخص عاقلتر و فهميدهتر باشد حليمتر و بردبارتر است،كسي كه جوش ميآورد كسي كه داد ميزند، فرياد ميزند، خشونت در رفتارش است، بخصوص بخصوص بخصوص در مورد كساني كه خداوند امر كرده به تحمل آنها، مدارا با آنها، بردباری نسبت به آنها، خوشرفتاري نسبت به آنها و بخصوص كساني كه اگر انسان نسبت به آنها غضب كند، خودش به آتش غضب الهي خواهد سوخت، مثل والدين. در درجهی بعد خانواده، همسر، فرزند.اين اگر بخواهد كسي رعايت كند اشخاص فهميده رعايت ميكنند، اشخاص عاقل، عالم آنها هستند كه حليم هستند آنها هستند كه بردبار هستند، عقل ثمرهاش حلم است. از شاخههاي حلم يادتان است كه جلسهی قبل گفتم، تحمل است، تغافل نسبت به كارهايي كه ديگران با ما ميكنند. خودمان را به بيخيالي بزنيم، خودمان را به نفهمي بزنيم، خودمان را به غفلت بزنيم، كانه فلان كسي كه فلان برخورد را با من نكرد انگار نه انگار كه اصلاً اين حرف را به من گفته است، اين كار را با من كرد، آنجا هم كه شما برويد باز ميبينيد كه ميگويند اين فكر ميخواهد، فهم ميخواهد بينش، عقل، شعور و تحمل ميخواهد كه انسان اين را داشته باشد. «نصف العاقل احتمال و نصفه تغافل» عقل مساوي است با كل بهشت. نصف شخصيت عاقل تحمل است، يعني ظرفت دارد، راحت ميخورد، مثل يك بادكنك پر نيست كه وقتي به او فشار بياوري عكسالعمل نشان بدهد، برگردد سر جايش. بيظرفيت نيست، بتركد. ظرفيتي كه مثل يك بادكنكي كه از هوا پرش كرده باشي، بخواهي كمي ديگر هوا اضافه كني، زود بتركد. بعضيها اصلاً اينطوري هستند، اينقدر چاق شدند از طبيعتگرايي، منيت تا يك چيزي در خانه خلاف ميلشان باشد خلاف سليقهاش باشد، خلاف ميلش باشد ميبيني كه به خشم ميآيد. جوش ميآورد، داد ميزند، فرياد ميزند، اربده ميكشد، درخانه، بیرون، محلکار،نسبت به زیردست، دوست، عاقل اينطور نيست. عاقل نصف شخصيتش تحمل است، نصف ديگرش هم بيخيالي است. بيخيالي يعني خيلي زيركانه رد ميكند. چرا؟ چون ميداند اگر گیر بدهد، برايش مهم باشد، شديداً فطرتش آسيب ميبيند، آسيب هم ميزند. يعني غضب يك چيزي است كه فقط خود شخصي را نميسوزاند اطراف را هم آتش ميزند. بعضي وقتها شعلههايي ايجاد ميكند كه تا قيامت خاموش نميشود. اينكه در روايت داريم «سوء الخلق ذنب الله يغفر» «بداخلاقي گناهي است كه هرگز بخشيده نميشود». براي همين است، چون بداخلاقي چيزي است كه، يك شعلهاي است كه وقتي روشن ميشود به راحتي خاموش نمیشود. تبديل به خلق شده، بايد كسي كه جگرش را دارد، مردش است عقل و شعورش را دارد یک دفعه خاموشش ميكند چون ميداند اين خودش را ميسوزاند. غضب فشار قبر زياد ميآورد، مارها، عقربها، سگهاي درنده خيلي بدخو و تندي در قبر، برزخ و قيامت بر انسان مسلط ميكند. يك آدم باشعور وقتي ميخواهد غضب كند ميفهمد كه الان آن اژدها ميخواهد سردربياورد، سگ ميخواهد پارس كند، دارد خودت را ميگيرد. در غضب به محض اينكه عصباني ميشوی باطنت يک سگ است كه دارد فطرت را گاز ميگيرد، انسان را گاز ميگيرد. سيدهاشم گفت: من يكدفعه ديدم 2 تا شدم، يك سيدهاشم نوراني و خوب و محترم، يك سيدهاشم غيرمحترم. آن سيدهاشم غير محترم در ماها همينطوري است. آن خود ناخودمان، خودمان را گاز ميگيرد. خيانت ميكند، پشت پا ميزند، پارس ميكند، اسيرش ميكند. آدم عاقل كسي است كه من خود را به بلنداي ابديت دوست دارد، از آن محافظت ميكند، نميگذارد ناخودش بخواهد به او لکه وارد کند و صدمه بزند. بيظرفيتي، داد و فرياد كردن، غضب، پای انسان گران تمام ميشود. خيلي هزينهبردار است، خيلي هزینهاش گران است. گفتم جلسهی قبل، مرحوم آیتالله بروجردی میخواهد که خودش را تنبیه کند که یکبار بیجا غضبناك شده بود يكسال روزه گرفت. يكسال روزه هزينهی كمي است، در مقابل میفهمد كه در قيامت بهخاطر يكبار عصبانيت چهقدر بايد هزينه بپردازد. چهقدر بايد ... و چيزهاي ديگر تحمل كند؟ چهقدر بايد در جهنم ضجه بزند؟ ميگويد یکسال روزه میگیرم بلکه جبران کنم. مفت پای ما تمام نمیشود، خیلی گران است. آن هم به بلندای ابدیت گران تمام میشود. اینجا ما فکر میکنیم یک غضب 5 دقیقه طول کشید من داد و فریاد راه انداختم، این 5 دقيقه را درمحاسبهی قيامت ببرید و بر مبناي ابديت حساب كنيد 5 دقيقه دنيا، وقتي قرار است يك عمر 60 سال ابديت را بسازد 5 دقيقه غضبش چند سال از ابديت را آنجا پر میكند؟ چه كسري آنجا عذاب براي انسان درست ميكند؟ يك گناه كوچكش آدم انجام دهد ميفرمايد: حداقل 100 سال در جهنم گرفتار است. ما اينجا 100 سال عمر ميكنيم؟ مبنا را توجه كنيد، بحث نسبت، بحث مهمي است، اگر آن را متوجه نشویم نمیدانیم در این دنیا ميخواهيم چهكار كنيم؟ خيال ميكنيم 5 دقيقهی اينجا، 5 دقيقه آنجاست. 5 دقيقه نيست عزيز من. «سوءالخلق ذنب الله يغفر» «بداخلاقي گناهي است كه آمرزيده نميشود». چون انسان همهاش گرفتار شد. اين شعور ميخواهد، فهم ميخواهد اين يك شهود ميخواهد كه انسان بفهمد اين غضب برايش گران تمام ميشود اگر ميخواهد بيخيال نباشد، اگر بخواهد يواشكي به قول امروزيها زيرسبيلي رد نكند، بخواهد نسبت به يك چيزي عكسالعمل نشان دهد، جواب هر حرفي را بدهد، براي هر چيزي بنشيند فكر كند كه در خودش شب خوابش نبرد كه مثلاً چرا امروز فلاني با من اينطور حرف زد؟ منظورش چه بود كه اينطوري كرد؟ نكند ميخواست مرا تحقير كند. نكند مثلاً يك جسارتي است. حالا جسارت باشد، اصلاً خوش به حالت اگر تحقير باشد، خوش به حالت اگر جسارت باشد، خوش به حالت اگر ميخواستند حالت را بگيرند، حال تو نيست كه، گفتم، جسارت و بيادبي و تحقير ديگران روي طبيعت ميآيد روي خود ما نميآيد، خود ما هميشه نوراني هستيم، درخشانيم، اين چيزها كه به ما آسيب نميرساند. يعني هوشيار، عاقل كسي است كه اگر بفهمد كه ميخواستند تحقيرش كنند، فحشي بدهند، حالش را بگيرند، این را مغتنم ميداند، برای ابدیتش غنيمت ميگيرد. آدم نفهم و جاهل مينشيند روی آن فكر ميكند، حال مرا ميخواست بگيرد؟ خودش يك جهنمي درست ميكند. يك جهنم درست ميكند و خيليها را با آن آتش ميزند. بعد هم فكر ميكند تمام شد، به جايي هم برنخورد. بخصوص نسبت به ضعفا. خيلي عجيب است. آدم يك موقع نسبت به يك همرديف خودش، به يك رفيق خودش، نسبت به بالادستش از اين بيادبيها میكند، اما يك موقعي است كه نسبت به زيردست است، بچه، زن يا زيردست مظلوم، چون خدا انتقام ميگيرد. «بترسيد از ظلم كردن به كسي كه جز خدا هيچكسي را ندارد». اگر خدا بخواهد انتقام بگيرد وحشتناك است. داستان سعد را دهها بار برايتان گفتم. سعد يك شخصيت بسيار بزرگ پيش خدا شديداً محبوب، پيش خدا پيغمبر محبوب پيش خود رسول خدا، علی علیه السلام دوستش دارد، بقيه دوستش دارند. شهيد هم است. يعني ميآيد در ركاب پيغمبر، در جنگ خندق ميجنگد سه روز هم بدنش مجروح است و بعداً به شهادت ميرسد. ما حديث داريم كه اولين قطرهی خون كسي در راه خدا بريزد، همهی گناهانش آمرزيده ميشود. بعد جبرئيل و میکائیل با هفتاد هزار فرشته ميآيند تشييع جنازه سعد. رسول خدا صليالله عليه و آله و سلم براي سعد چه احترامي ميگذارد، سنگ تمام ميگذارد، كفن و دفن و همهی كارهايش را خود پيغمبر ميكند. خود پيغمبر هم دعا ميكند، نماز ميخواند. خود پيغمبر ميگويد نماز ميت يكي از اين چيزهايش اين است كه اللهم اغفر لهذا الميت خدايا ميت را ببخش. پيغمبر دعا كرده. ما وقتي ميميريم ميگوييم كه اگر يك سيد بيايد براي ما نماز بخواند خوب است. او ديگر سيدالسادات است، رسول خدا آمده، تا او را ميگذارند در قبر اصلاً معطل نميكنند، حضرت ميفرمايد الان قبر در فشارش گذاشته است. چرا؟ «انه کان في خلقه مع اهله سوأ» «در خانوادهاش نسبت به زن و بچهاش بداخلاقي ميكرد». خدا شديد انتقام ميگيرد. ممکن است فرض کنی این نیروی زیردست تو خدماتی است، از روي عصبانيت چهار تا داد بيجا سرش زدي، او هم براي اينكه نانش قطع نشود به رئيسش چيزي نميگويد كه فردا نانش قطع نشود، ولي بدان در بدترين جا عصباني شدي، به نيروي زيردستت، به زنت، بچهات، بدترين موقع بود، چون آنها ميترسند، چيزي نميگويند. آنها سكوت ميكنند، ميگويند باباست ديگر بايد تحملش كنيم، مرد است باید تحملش کنیم، رئيس است بايد تحملش كنيم. شديدترين عذابها اينجا است، چون پيغمبر اکرم صليالله عليه و آله و سلم فرمودند: «بدترین مردم كسي است كه انسانها از او حساب ببرند». حساب بردن يعني چه آقا؟ علو خطرناك است که انسان بخواهد یکنفر از او حساب ببرد، روحيهی جهنمي است. در جلسات قبل خوانديم «تلك الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علو في الارض و لا فسادا»: «هيچكس نبايد خيال علو داشته باشد...» حرف من در خانه پيش برود، حرف آخر را من بزنم، نه. چه كسي گفته حرف آخر را من بزنم؟ حالا اين بيچاره براي اينكه نانش بريده نشود ميگويد چشم قربان، او ميآيد معذرت ميخواهد تو هم كيف ميكني عشق ميكني. بعضي وقتها انسان آنقدر بيشعور ميشود، آنقدر دچارتكبر متعفن و لجن ميشود كه بد ميكند و انتظار دارد بقيه بيايند بگويند چشم حق با تو است، آرامش كنند. خودش بدكرده اما حتي متوجه اين هم ديگر نيست، فقط چون حضرت آقا يا سركار خانم عصباني شده يك كسي بايد بيايد از او معذرت بخواهد تا آرام شود. حتي فكر نميكند كه اصلاً اين مشكلي كه پيش آمده يا اين عصبانيت و اين خشم عاملش چيست؟ ما چون عصباني شديم بقيه باید از ما معذرتخواهي كنند. حق با شماست، شما آقايي كن، شما بزرگي كن، آري او نميدانم چنين است يك ناداني كرد عفو از بزرگان است از اين حرفها يك كم به ما بزنند آرام شویم. ما در محضر خدايم در محضر امام زمانيم در محضر رسول الله هستيم، مگر اربدهكشي، غرغر كردن شوخی است؟ آن هم آنجايي كه اصلاً ما حق نداريم. برادر بزرگتر برادر كوچكتر را ميزند، روي چه حسابي؟ تو چه ولايتي روي آن داري كه كتكش زدي؟ طرف پدر هست ميخواهد یککسی را بزند بايد چهقدر مسائل شرعي را رعايت کند تا بتواند روی بچهاش دست بلند كند. آن هم چه حساب كتابهايي بايد بكند كه یکموقع از حد شرع بیشتر نرود. روي زن دست بلند کرد. انسان یکذره دقت كند كه فرشتهها دارند نگاهش ميكنند، در محضر امام زمان عليهالسلام آدم وحشيبازي دربياورد. چرا غذا سوخته است؟ بيشعور، حيوانف چه كسي به تو گفته براي غذا عصباني باش؟ مگر تو حقي داري نسبت به زن كه غذا برايت درست كند؟ لطف كرده غذا درست كرده، سوخته كه سوخت. يا فلان چيز چرا اينطوري شده؟ يا بچه چرا اينطوري كرده؟ باطن انسان آنموقع که اینطوری میشود، خيلي زشت ميشود. اگر ميتوانست باطن خودش را در آن حالت نگاه كند ميفهميد چه درندهاي شده، چه اژدهايي شده است. افتاده به جان فطرتش و به خود حقيقياش و به جان بقيه. چهقدر فطرتها را آتش ميزند، چهقدر شخصيتها را خرد ميكند، له ميكند. يا زودتر خاموشش میكند. به داد خودت برس. الان جواني، طاغوت بودن، متكبر بودن را کنار بگذار. من كيستم که همه چيز بايد با ميل من جور دربيايد؟ مبانی این است که انسان عبد است، درمقابل خدا براي خودش هيچ چيز سراغ ندارد. «لا یملک لنفسه نفعاً و لا ضراً و لا موتاً و لا حياتاً و لا نشوراً»: «خدايا من هيچي از خودم ندارم...» وقتي هيچي از خودت نداري، خودي نداري که كسي به او جسارت كرده باشد، تو هيچي نداري از خودت، كه ميخواهي به خاطرش خانواده را گند بزني فاميل را خراب كني، رفاقتت را آتش بزني. گاهي وقتها افراد بهخاطر اختلافات يك كشور را خراب ميكنند. چرا نظر من تأمين نشد؟ در جلسهی علمي، جلسهی شورايي است، عزيز من شما 7 نفر هستيد 10 نفر هستيد 100 نفر هستيد 500 نفر هستيد رأيگيري كردید. قرارتان این است كه رأيگيري كنيد، احترام به رأي اكثريت بگذاريد. خوب بنده مخالفم 2 نفر ديگر مخالفند ميشویم 3 نفر، 4 نفر موافقند، رأي بدهند، مردانه، قرار ما در جلسه اين است كه چهار نفر، اکثریت دیگر، اكثريت رأي دادند. حالا من نق بزنم، من که گفتم. حتي اگر چهار نفر اشتباه كنند چون قرار ما اين است كه اكثريت رأي بر اين است همهاش بخواهي به رخ آنها بكشي، من گفتم، قهر بكني، آقا چرا نظر من تأمين نشده، من كمك نميكنم، من همكاري نميكنم، زيركي، اينها همهاش مال منيت است، همهاش مال طاغوتي بودن است. انسان عنانيت دارد، حالا در جمع هم كه هست ظاهراً پرستيژ احترام به حقوق ديگران را شعار ميدهد، قانون گرايي را شعار ميدهد، مثل اين چيزهايي كه در مسائل سياسي روز داريم ميبينيم اين همه شعار قانونگرايي. خدا نكند همينهايي كه دارند شعارهاي قانونگرايي ميدهند يكبار نظرشان تأمين نشود، يا قانون بخواهد پا روي دم آنها بگذارد، همه چيز بهم ميريزد. عنانيت میشود. بنيصدر هم همين را ميگفت، ميگفت آقا چه خبر است ميگوييد من من؟ من قانون را قبول ندارم، قانون بايد با من تنظيم شود. امام فرمودند: «غلط ميكني قانون را قبول نداري، قانون تو را قبول ندارد». تا يكجا رئيس ميشود، امكانات بيشتر، اختيارات بيشتر، همه چيز باید با من تنظيم شود، همهی مجمع بايد با نظر من بگردد، با صلاحديد من بگردد، اينطوري نيست. اين شعور ميخواهد، عقل ميخواهد. عقل است كه به انسان آرامش ميدهد، بردباري ميدهد، صبوري ميدهد. عقل هم اينطور است. لذا ميفرمايد: «الحلم تمام العقل»: «حلم يعني همهی عقل». لذا آنجايي كه ما كم ميآوريم به عقلمان لطمه وارد شده، عقل نميكشد، از عقل كم داريم. يك نفري كه اربدهكش است چاقو ميكشد، داد ميزند، فرياد ميزند، ميگويند ديوانه شده، زنجيري است. بعد از جنگ اصطلاحي آمده، من چون خودم موجي بودم ميدانم. موجي شده، دست خودش نيست آدم يكدفعه موجي شده اينطوري ميشود، ميكند موجي شده، يعني تعادل ندارد. اگر عقلي باشد انسان تسلط پيدا ميكند. گاهي وقتها ما اينها را بهانه ميكنيم، آري من سيدم جوشيام ديگر، سيدها يك كم جوشياند، سيدها جوشياند يعني چه؟ فردا خدا پوست ميكند، غلط كردي بیجا عصباني شدي. من موجيام بنده تا تيمارستان هم رفتم اين را بدانيد اوايل جنگ كه موجي بودم تا تيمارستان هم رفتم. گاهي وقتها هم يك صداي اينطوري براي من در گوشم صداي يك بمب بود. اينقدر حالم خراب بود. هرجا كه مينشستم فرشها را كه ميديدم، فرش رنگ دارد، اين رنگها اينطور حركت ميكرد، مي آمد اينجاي مرا ميگرفت فشار ميدادف جيغ ميزدم، ماليخوليايي شده بودم. نشسته بودم يك دفعه میدیدی يك ساختمان اينطوري ريخت روي سرم. اينطوري ميكردم كه اين سقف روی سرم نریزد. هيچ خبري نبود، ولي اينطوري شده بودم ديوانه ديوانه. همان موقع هم من يادم است، نگذاشتم عصباني شوم. يعني موقعي كه يك كسي اينطوري ميكرد در خانهی ما ايستاده بود، از خانه ميآمدم بيرون كه يك موقعي سر كسي داد نزنم، كنترل ميكرديم، ما هم ديوانه بوديم موجي بوديم. موجي بودن بهانه است كه ما موجيايم دست خودمان نيست. آدم بخواهد ميتواند اين كار را بكند. البته همان حدیث را روز اول برایتان گفتم. امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لابد للحليم من حف» گاهي وقتها ممكن است حلیم لغزش کند و از كوره دربرود اما اين گاهي است، به ندرت ممكن است، يك موقعي هم در زندگي يك حليم يك چنين اتفاقي بيفتد. اينطوري نيست كه مثلاً در هر روز يكباري يك سهميه داشته باشد يك غري به بچه و... بزند. ما براي خودمان ميبافيم و ميرويم كه ما ساداتيم اينطوري هستيم جوشي هستيم من يك ذره مغرورم، من يك كم عصبانيام من يك كمي نميدانم آقا فشار كار بيرون نميگذارد. راه دارد، من قبول دارم كه ممكن است فشار كار انسان را اذيت بكند. محل كار است و هزارتا گرفتاري دارد. اصلاً يك نفر از من خوشش نميآيد برای آدم پاپوش و گرفتاری درست ميكند. همهی حلم ارزشش همين جاها است، و الا من بيايم خانه زنم غذاي عالي درست كرده باشد، خانه همه مرتب باشد، هيچ مشكلي نباشد، شكمم سير باشد، جيبم پر از پول باشد خوشاخلاقي باشم. اين هم يك حيوانيت است، مثل مار، مثل شير. شير هم اينطوري است، شما در فيلمهاي مستند نگاه كنيد شير خوابيده، اينقدر اين آهوها و حيوانات ديگر ميروند پيش شير، با آنها كاري ندارد، چرا؟ سير است. مار يك شكم ميخورد 6 ماه ميگيرد ميخوابد، اصلاً كاري به كسي ندارد. هم انسان، انسان يعني آن موقعي كه مشكل دارد عصباني نشود. آن موقعي كه شرايط جور نيست داد نزند كسي را تحقير نكند، نه اينكه همه چيز جور باشد، شكم سير، جيب هم پر پول باشد، خانه همه چیز ميزان باشد، هيچ آدم بداخلاق و غيرطبيعي هم اطرافم نباشد، بخندم پرستيژ را رعايت كنم، هميشه لبم خندان باشد، این چه هنري است؟ آن موقع كه گرفتاري، آن موقع است كه مریضی و سرت درد ميكند، آن موقع كه يك نفرت مرده، در آن موقعها تعادل آدم حفظ كند، هنر كرده است. ميشود مرد، ميشود انسان. مرد به اين ميگويند انسان به همین ميگويند. «الذين اذا اصابتهم مصيبته قالو انا لله و انا اليه راجعون» مصيبت فقط آن نگاه ابدي را جلوی چشم انسان ميگذارد. تا گرفتار ميشود، با آن نگاه، نگاه ميكند، بعد ديگر عصباني نيست. تا گفتند فلاني مرده، يا فلان حادثه اتفاق افتاد، فلاني صاحب مالي است. تعادلش به هم نميخورد. «انا لله و اناليه راجعون». گفتم چهطوري در بحث بلا، آقاياني كه گوش كردند ميدانند كه چهطوري وقتي بلا سر ما ميآيد، ما اتصال به ابديت پيدا ميكنيم. دو سه تا طلبه را ديدم اين چند روزه، دو سه ماه اخير، فشار زيادي روي زندگيشان هست، آدمهاي بسيار متعادل، خوشاخلاق، خوب. يكي دوتايشان همين شهرري چند تايشان هم قم. ميگفتند آقاي شجاعي چهقدر مزه دارد كه براي نان شبمان لنگيم. ميگفت: لنگيم ولي اين لنگ بودن خيلي مزه دارد. اينكه ما فقط چشممان به خداست. فشار بيايد ميرويم حرم حضرت معصومه سلامالله عليها كريمه اهل بيت توسل ميكنيم. تعادل داريم. گاهي وقتها من ديدم اينها بچهاش مريض ميشد پول نداشت دكتر ببرد، پول قرض ميكرد ميبرد دكتر، پول نداشت نسخه را بگيرد. یادم است گاهي وقتها براي خانه چيزي نداشتند بخرند شب خانه ببرند. اخلاق، یک: نسبت به زن، نسبت به بچه. تازه بايد تحقيرها را هم تحمل ميكرد، خجالتها را هم تحمل ميكرد، جوش هم نياورد، در روابطش با خدا تأثير نگذارد، با خدا قهر نكند، نماز بخوانيم چه نمازي، چه دروغي، چه كشكي؟ در رابطهمان با خدا، خدايا من دوستت دارم، مخلصتم، نوكرتم، نماز ميخوانم، روزه ميگيرم، حج ميروم، شكمم را سير كن، و الا از تو خوشم نميآيد، با خدا اينطور معامله كنيم، خدا را بر مبناي طبيعت ارزشگذاري میكنيم، طبيعتم اگر تأمين شد همه چيز متدين و مؤمن و خوشاخلاق و معنوي و ... طبيعتم تأمين نشد، نه خدا، نه اهل بيت، نه كس ديگري. اينطوري است كه آدم اينقدر كوچك ميشود و پايين ميآيد كه خدا را با طبيعتش ارزيابي كند. براي معنويات بر مبناي طبيعيات و مسائل فطريات بر مبناي طبيعيات برنامهريزي و ارزشگذاري ميكند. «تمام العقل، الحلم تمام العقل». اميرالمؤمنين عليهالسلاممیفرمایند: «الحلم نظام امر المؤمن». «مؤمن بدون حلم كارهايش اصلاً راست نميشود». اين خيلي قشنگ است. اين همه مباحثي که در زمان امام بود، كسي در زمان امام اين حرفها را نميتوانست بزند، خيلي از اين شبهات براي بعد از امام است. فرصت كردند كه يك چنين كاري كنند، يعني تشعشع امام يكجوري بود كه به كسي اجازه چنين حرف، خردهفرمايشاتي نميداد. بعداً اين قضاياي ايجاد شد. خدا هم امتحانات سختي ميگيرد. «نظام امر المؤمن» تسبيح به من بدهيد، تسبيح را ديديد ديگر، دانههاي تسبيح را ببينيد كسي که اين دانههاي متفرق را جمع ميكند چيست؟ بند است. در کار مؤمن اين بند «حلم» است. كارها را يك جهت ميدهد و همه را رديف ميكند. ولي اگر اين نباشد، حضرت ميفرمايند: « وقتی حلم نیست هيچكدام از عبادات شخص هم برايش نميماند همه نابود ميشود كارهاي خيرش تمام نابود ميشود. 5 سال، 10 سال مجاهده زحمت با بيحلمي، بيحوصلگي، كنار ميگذارد، همه را خراب مي كند. بالا ميرود و یک دفعه زیر همهچیز ميزند. آخرين ارزيابي ميبيند هيچي در نامهی اعمالش نيست. حالا ميخواهد برود آنطرف هيچي ندارد، كلی هم بار منفي دارد. لذا اگر كسي بخواهد جمع كند، به شما بگويم جنيني كه در رحم مادر هست 9 ماه را بايد کامل صبر كند، با حوصله و آرامش جذب كند. جنين مضطرب سالم متولد نميشود. در رحم دنيا اگر ميخواهي سالم به آخرت منتقل شوي، اسلحهات حلم است. بايد حوصله داشته باشي، بردبار باشي. آدم جوشي، عصباني، بيطاقت، نميتواند كاري كند. يك مدير خوب ميخواهد كارهايش از دستش درنرود، بايد حليم باشد. يك پدر خوب در خانواده اگر بخواهد زمام امور خانواده را در دست بگيرد و كمكم وضعيت خانواده را سر و سامان بدهد. گاهي وقتها خانواده دچار حوادث و بحرانهای خيلي زيادي ميشود، اتفاقات بدي در خانواده ميافتد. از يك طرف فشار مالي، از يكطرف فشار طلبكارهاي بيانصاف كه ميخواهند ما را به زندان بياندازند، از يك طرف انتظارات بهجا يا بيجاي فك و فاميل، مثلاً پدرم يك گوشهاي از من يك انتظار خاصي دارد و نق می زند. از يكطرف انتظارات زن و بچه، انتظارات نابجا، از يكطرف انتظارات بهجا، چون بچه ميخواهد برود مدرسه الان ثبتنام كند لباس ميخواهد، كفش ميخواهد، كتاب و دفتر ميخواهد، نداريم. كسي كه ميتواند يك كاري بكند كه كارها نظم پيدا كند و درست شود اين است كه آرامشش را حفظ كند، جوش نياورد. گاهي وقتها تو يكبار بيجا بهخاطر اينكه مثلاً مشكلات كاريت زياد است يا مشكلات نميدانم چه چيز زياد است، يك داد سر زنت ميزني، كار خرابتر ميشود. گاهي وقتها درست لحظهاي كه ديگر كارد به استخوانت رسيده الان ميخواهي داد بزني، زنت چه میداند درون تو چه ميگذرد؟ يا بچه كوچولو كه از عالم تو خبري ندارد، تو الان در يك گرفتاري شديدي هستي، بچه ميگويد بابا بنشين نقاشيهای را نگاه كن، بابا بنشين براي من قصه بگو، همينطور كه ايستاده همينطوري گريه ميكند بعد گريه او عصبانيت ميكند. مثلاً بيا فلان كار را انجام دهيم، بابا ميخواهم با تو بازي كنم از سر و كولت بالا بروم، اصلاً حوصلهاش را نداري، الان هشتت گرو نهت است، اينقدر پيچيدي به خودت در خانه، دنگش گرفته مي خواهد با تو بازي كند. خانمت يك انتظار خاصي دارد، ميخواهد بنشيني با او حرف بزني راجع به فلان چيزي كه اصلاً تو فعلاً نميتواني به آن فكر كني، نميدانم فاطمه خانم و همسايهمان رفته بودند فلان جا اينطوري شد، ميخواهد براي تو قصه بگويد، درست يك لحظهاي است كه اين حرفها و اين كارها داري زنگ ميزني مثلاً پسر موبايل را خراب كرده دكمهها را فشار داد و حافظه خراب شد و خيلي چيزهاي ديگر. عجله داري ميخواهي بيرون بروی ميبيني سوييچ نيست، بچه برداشته مثلاً برده در آشپزخانه یک گوشهای انداخته است. همين لحظه كه خيليها به خودشان اجازه ميدهند داد بزنند اگر داد نزنيد يكدفعه خاموش كن شعله را، مرد باش، همين كه شعله را خاموش كردي يك دفعه ميبيني كارها يكدفعه از آنجايي كه حساب نميكني رديف شد، خدا هم در كار تو بود امام زمان هم در كار تو بود، كارها را رديف كرد. بعد هم تازه اين هم خوب نيست يك چنين كاري رديف شد شد، نشد نشد. حق نداري داد بزني، اين در پروندهی عملت ميماند، فطرت را آتش ميزند، آدم كه خودش را آتش نميزند، ديوانگي است ولو كارها هم رديف نشود، جور هم نشود چون تو قرار است شبيه خدا شوي، يعني «لا يشغل الشأن ان الشأن»: «يكي از صفات خدا اين است كه هيچ شأني او را از شأن ديگر غافل نميكند». چيزي را به حساب چيز ديگري نميريزد، اگر سر كار يك كسي به من داد و بيداد كرده براي چه به حساب زن و بچهام بريزم؟ سر آنها چرا بايد تخليه كنم؟ آنها چه گناهي كردند؟ دوستم دارند، منتظرم هستند، دلتنگ من هستند، بيايم سرشان داد بزنم؟ بابا و مادرم و... . بعضا از افراد آدمهاي خوشاخلاقي هستند، آدم متديني هم هستند، آدم معنوي هم هستند، ولي دو، سه كار كه محاصرهاشان ميكند يكدفعه جوش ميآورند. به آنها که فشار ميآورد، يكي تنگ ميشود ميبيني كه اصلاً قاطي ميكند، حسابها به هم ميريزد، حساب كارخانه با زن قاطي ميشود، حساب زن با بچه قاطي ميشود، بچه در خانه بيظرفيتي انجام ميدهد، سر زنش داد ميزند بيا بچهات را جمع كن. تو هم پدري؟ مگه او مسؤول جمع كردن بچه توست؟ بچه مال پدر است ، چطور اگر فردا طلاقش بدهي بچه مال تو است، حق اين را داري، بچه مال من است، بچه مال پدر است، بچهات را بيا جمع كن؟ چرا بچه را تربيت نكردي؟ تربيت مال پدر است، تو بايد تربيتش ميكردي. زن در آشپزخانه دارد كار ميكند، وظيفهاش هم نيست كار كند ايستاده دارد كار ميكند، با چه بدبختي دارد غذا درست ميكند، من داد ميزنم چرا بچه آمده اينجا را اينطوري كرده است؟ مگر زن ما هشت پا است كه مثلاً دو تا دستش در آشپزخانه باشد 2 تا دستش در خانه باشد، دارد براي تو كار ميكند، حالا چرا بچه اينجا را اينطوري كرد؟ فكر ميكنيم همهی كار بايد با وفق مراد ما باشد، همه چيز بايد تنظيم ما باشد خانه همه چيز خودش را با ما تنظيم كند، بچه با من تنظيم شود. اين كه نميشود عزيز من. بچه را تربيت كن، تو بچه را تربیت کن. اين چرا اينطوري كرده؟ از خودت بپرس چرا اينطوري كرده است؟ ياد گرفتيم كارهايمان را گردن اين و آن بيندازيم. زنم انجام بدهد، فلاني انجام دهد و ... بعد هم ميخواهم كار بر وفق مراد باشد. براي تربيت بچهات وقت بگذار. از بچهات مراقبت نميكني، با او رفيق نميشوي، وقت نميگذاري، بيحوصلهاي، بعد بچه ميرود فاسد ميشود. بچه را كتك ميزند. خوب عزيز من تو ميتوانستي نگذاري اين بچه برود فاسد شود، تو اگر با او رفيق بودي كه نميرفت از ديگران محبت جلب كند. يكي از خندهدارترين حرفهايي كه ما در خانه به بچههايمان ميزنيم كلمهی بيتربيت است، بيادب، بيتربيت. خوب چه كسي بايد ادب ميكرد؟ چه كسي بايد تربيت ميكرد؟ به خودت فحش بده، تو بيادب و بيتربيت هستي، اگر بچه آنطوري است، تو سرمايهگذاري نكردي. انگار كه یک فرشته از آسمان بايد بيايد بچه مرا تربيت كند، يا وظيفهی زن است. مرد 3 وظيفة اصلي در خانواده دارد: اولي كه كمترين وظيفه است، تأمين مادي است. مرد بايد جگردار باشد. خانواده را تأمين مادي كند، حداقل نياز را تأمين كند. بعضي از اين مردها يك موقع ميآيند در دفتر من و ميگويند: ما گرفتاريم. ميگويم: اين روزنامه را بردار، نيازمنديها، ببين كجا كارگر ميخواهند پاشو برو كار كن. به او ميگويم عزيز من، من را ميبيني عملگي ميكردم، رفقايي داریم كه در مشكلات خاص، مشكلات همين در زمان خودمان در اين چند سال، عملگي ميكنند، كساني داريم كه در بازار كار ميكردند، وضع ماليشان توپ بود، وقتي به بنبست ميخوردند، ميرفتند عملگي ميكردند، سرشان را هم بالا ميگرفتند. گفتم عزيز دل من ميرفتم عملگي ميكردم، من مدتها عمله بودم، شاگرد شوفر بودم، خودم ايرانپيما كار ميكردم، ككم هم نميگزيد. ماشين ميشستم، به مسافرها آب ميدادم. هر بار ميرسيديم يك ماشين به اين بزرگي، آن موقع 15 ساله بودم يك اتوبوس به اين بزرگي، اينقدر تميز ميشستم كه جايزه ميدادند، مثلاً در شركتها آن موقع جايزه مي دادند ماشين را اگر تميز ميشستيم. با لاتها، رانندهها و... . آب بياور، كف بزن، ماشين بشور، ميشستيم. الان هم عشقم همين است بهخدا اگر يككم وضع كمر و پايم خوب شود بيكار نميمانم، بلند ميشوم ميروم عملگي هم ميكنم. سرم را بالا ميگيرم، كارگري مگر بد است؟ اميرالمؤمنين عليهالسلام عمله بود، عملگي ميكرد، مزدوري ميكرد براي يهوديها، پول ميگرفت براي يهوديها كار ميكرد، زمين، چاه، ميكندند. امام باقر عليهالسلام چاق بود، يك موقعهايي اصلاً نميتوانست بلند شود، 2 نفر ميگرفتند و حضرت را بلندش ميكردند. ولي ميرآبي ميگويد من ديدم حضرت بيل ميزند، با اين هيكل در زمين كار ميكرد و عرق ميريخت، اين امام ماست. ملعون است ملعون است كسي كه بارش را روي دوش ديگران بياندازد. من يادم است يك زماني در خانهمان بنایی داشتيم، خودم كار ميكردم جاي چند عمله از صبح تا شب كار ميكردم چند تا هم عمله گرفته بودند، يكيشان را ميديدم خيلي خوشسيما، متدين، سر وقت نماز بخوان و ... يك شب من دعاي كميل ميخواندم ديدم او نشسته دعاي كميل را دارد ميخواند، بعد فهميدم طلبه است، بندهی خدا ميگويد من قم درس ميخوانم، وضع ماليم خوب نيست. تابستانها كه درس نداريم ميآيم عملگي ميكنم، اين هم روحاني ماست. بنايي كه با او كار ميكردم روحاني بود، بنايي كه ميآمد خانهی ما را ميچيد روحاني بود. تابستان عملگي ميكردند، بنايي ميكردند تا ميرفتند درس ميخواندند. مراجع ما، يك مراجعي داشتيم اينطوري كار ميكردند، الان شما همين آقاي امامي، استاد امامي كه ميبينيد چند صد نفر ميروند سر درس ايشان، شما عرفان پيش ايشان ميخوانيد برويد خانهاش را ببينيد، يكبار با اتوبوس با بچهها رفتيم، يك تابستان برويد ببينيد، يك زيرشلواري پايش است، دوچرخهی 28 و يك بيل هم دارد ميرود سر زمين، دستهايش را نگاه كنيد اين استاد شماست، مردي کسی است كه در مقابل هيچ كاري كوتاه نميآيد. آقا توالت ميخواهي بشوري ميشوريم، سرمان را هم بالا ميگيريم، مگر بد است؟ شاگرد شوفري ميكنيم، عملگي ميكنيم، ميرويم ميدان آقا يك بدن داريم الحمدلله خوب هست بار ميكشيم، ميگذاريم روي دوشمان، حمالي مگر بد است؟ كار است. مرد بايد كار كند، خلاف مردي و غيرت است كه من بايستم يك گوشه بگويم كه كار خوب گيرم نيامد، كار خوب يعني چه؟ يعني يك جا دفتر ما را بگذارند، 100 هزار تومان در ماه به ما بدهند كار خوب، آري اين كارش خوب نيست، خدمات است، من نميايستم. اين خيلي حرف بدي است، خدمات باشد وايستا و كار كن. دو، واجبتر از تأمين مادي، تأمين عاطفي است. مرد بايد در خانه، عشق، محبت، عاطفه توزيع كند. وجودش سرشار از اينها باشد. جلوتر از زنش و بچههایش نبايد كم بياورد. كانون عاطفه و محبت و مهرورزي باشد، جذبشان كند. سه، خانوادهها و بچهها اگر كسي تأمين عاطفی شود، هرگز تأمين مادي اگر نشود، خراب نميكنند، دزدي نمي كنند، زيرابي نميروند، تحمل ميكنند. هر وقت ميبيني اعضاي خانواده به تو گير ميدهند، خيلي گيرهاي اقتصادي، غر ميزنند، بهانه ميگيرند، بدان خیلی اشباع نيستند. اگر اشباع باشند حرف نميزنند و با تو راه ميآيند. يكبار بداند بابايش ندارد، يا دارد شرمنده ميشود يا گرفتار است، كوتاه ميآيد، هيچي نميگويد. شما عاطفه را ارضاء كن، محبت بورز، ثابت كن كه دوستش داري، در عمل نشان بده. من به همهی دخترها و پسرها ميگويم، شاگردهايم كه ازدواج ميكنند، به عزيزاني كه ازدواج نكردند ميگويم خودتان را آماده كنيد. راهش اين است كه انسان هرگز براي دنيا در خانه عصباني نشود، براي سر غذا، سر مهماني، سرچيزي داد ميزني سر زنت يعني او از تو برايم مهمتر است كه من داد سر تو ميزنم، تو از او كوچكتر هستي، داري كوچكش ميكني، ميفهمد زن، من يك عمر دارم صادقانه در خانه او حمالي ميكنم، كلفتي ميكنم اين نگاه كن مرا به چه ميفروشد، داد سر من ميزند. خيلي بد است. چهارم، اينكه مرد بايد تأمين معنوي كند. وظيفهاش تأمين معنوي است. مهمتر از تأمين عاطفي دين بايد در خانه بياورد، ناراحتي يخچال خانهتان گوشت توي آن نيست؟ ناراحت باش فريزر معنويتان خالي باشد، گدا باشيد در خانه، خانهاي كه بچههاي هيچي از معنويت و انسانيت نميخورند، هيچ خوراكي. امام علی علیه السلام فرمودند: «اشد البلاء فقر النفس»: «بدترين بلا اين است كه انسان روحش فقير باشد». همهاش شكم بچهات را پر كن، گوشت بده، مرغ بده، لباس برايش بخر، وقتي از خودش و از ابديت هيچي خوراكي به او نميدهي بخورد، بيشترين جنايت را داري در حقش ميكني. تو فقيري، بدبختي، تو بايد دل بسوزانند برايت، برو بنز 150 ميليوني بخر، فكر ميكني داری؟ تو بدبختي، گدايي، عرضه نداری بچهات را سيرش كني، خود بچهات را سير كن نه ناخودش را، يك سر به ناخود و طبيعتش رسيدن كه هنر نيست شكم سير كردن او. اميرالمؤمنين عليهالسلام گاهی وقتها ندارد بچهاش را سير كند. «و يطعمون الطعام علي حبه مسكيناً و يتيماً و اسيرا» سه روز غذايشان را ميدهند ديگران بخورند، خودشان غذا ندارند بخورند، تحمل گرسنگي را ميكنند، او سيدالشهداء است، فاطمه زهراست، حضرت مجتبي و فضه است، سلامالله عليهم اجمعين. او رسول خدا صليالله عليه و آله و سلم است. كه گاهي وقتها ميروند ميگويند آقا مسجد نيامده ميروند ميبينند حضرت از گرسنگي بيرمق است، نميتواند بلند شود، يا لباس ندارد، يك لباس داشته آن هم شسته و نميتواند بپوشد بيايد مسجد، اين پيغمبر ماست. اينها يكبار از ادب خارج شدند، يكبار عصباني شدند، بهخاطر مشكلات، يكبار از حلم خارج شدند؟ امام ميگويد ما شيعه اينها هستيم. امامت حضرت علي عليهالسلام اينطوري است، اين شخص امام ماست، ما پيرو اين هستيم؟ شعب ابيطالب سه سال 10 نفر يك دانه خرما بخوري ببيني يعني چه؟ براي دين بايستي و جوش نياوري، اخلاق را هم رعايت كني، خوش برخورد هم باشي، شوخيات را هم كني، عبادتت را هم بكني، جلوي كفار هم سفت بايستي. سه سال شعب ابيطالب مگر شوخي است؟ الگوي ماست. مگر فقط پيغمبر و حضرت زهرا بودند بگويم اينها معصوم بودند؟ ياران پيغمبر بودند، اصحاب پيغمبر را نگاه كنيد، برويد لبنان ببينيد مردم، برويد فلسطين را ببينيد چهطوري ايستادهاند، شيعيان جنوب لبان را نگاه كنيد. اخلاق، ادب، متانت، صبوري، معنويت، رضايت خدا، شكر خدا، كي جوش آوردند؟ مرد بايد تأمينكننده معنويت باشد، غذا بدهد اينها بخورند. باید زنت را تأمين كني، همين بيتربيت است به بچه ميگويي بيتربيت، تو چه غذايي بردي خانه به زنت دادي كه زنت قوي شود در تربيت موفق باشد؟ چه غذايي دادي به بچهات بخورد، دخترت بخورد، پسرت بخورد؟ بعد ميآيي داد سر بچهات ميزني كه تو چرا رفتي مثلاً بيرون زيرآبي رفتي، بعد تو چرا سيگار كشيدي تو چرا رفتي معتاد شدي؟ خب خودت خراب كردي. دين را بايد درست در خانه ببري. اگر بچهات دارد خراب ميشود، بدان از دينداري تو هست، اين ديندراي بهدرد نميخورد. ما الان در مسئولين سياسي آدمهاي بسيار فاسدي داريم در اين مملكت، پولهاي ميلياردي زيردستشان هست، طلبه هم هستند، بعضيهايشان را من كه نگاه كردم اينها وقتي طلبه بودند باباهايشان كه آدمهاي متديني بودند، آدمهاي بسيار سختگير در مسائل مذهبي بودند نسبت به بچههايشان، زورگوييهاي الكي نسبت به بچه، انتظارات خارج از حد سنش نسبت به دختر، پسر، نسبت به همسر اينها حسابي زده شدند، طلبه هم بودند، مجبور بودند طلبگي هم بخوانند، چون بابايش طلبه است، حالا يكدفعه آمده، يك موقعيتي آمده، رفته شده مسئول سياسي، ببين چه ميشود، قوانين فساد و فحشا در اين مملكت تنظيم ميكنند و با بودجهی بيتالمال و خون شهدا بازي ميكنند. چرا؟ وقتي ميروي ريشهگيري ميكني ميبيني او در نظام طلبگي فلان آيتالله نفهم بوده به اصطلاح آيتالله، اگر آيتالله بود كه اين نفهميها را به خرج نميداد. سختگيريهاي الكي نسبت به زن، بچه، در مسائل مذهبي بچه جمع شده در آن بهصورت يك عقده، يكدفعه ديگر بزرگ شده، بالغ شده، او را بخشدار، فرماندار، استاندار، شهردار كردند، يكدفعه ميبيني، واي انفجار ميشود، چه ميشود، نگاه ميكني كه اين بوده، بچهات رفته سيگاري شده، دخترت رفته با يك كسي ارتباط آنطوري پيدا كرده، خب ببيني براي چه عزيز من؟ در خانه چه جذابيتي ايجاد كردی؟ تو، زنت چهكار كرديد؟ خانم چهكار كردي؟ آقا چهكار كردي؟ انسان بافتش با عاطفه است، بافتش با محبت و معنويت است. اگر اين دو در خانه تأمين باشد، سمت فسق و گناه نميرود. اين دو تا هم ملازم هم هستند. حديث داريم، هرچهقدر ايمان شخص بالاتر ميرود، عاطفه شخص هم قويتر ميشود، بخصوص نسبت به همسر، مهرورزي زيادي نسبت به همسر ميكند. نسبت به بچهها محبت زياد، هرچهقدر ايمان بالاتر ميرود. اگر ميبيني زنت از دستت عصباني است، بچهات با تو راه نميتواند بيايد، در خانه قبولت ندارد، هيچ فايدهاي ندارد. اگر وقتي نماز خواندي زنت آمد به تو اقتدا كرد، نه از ترسش. بچهات به عنوان یک متدین تو را قبول داشت، وقتي نگاهت كرد گفت آقا وقتي من وقتی پدرم را ميبينم ياد پيغمبر و اميرالمؤمنين ميافتم، بابايم را كه ميبينم عشق ميكنم، قبولش دارم، زير سؤال نيست برايم. الان اينقدر بچهها هستند باباهاي متدين و مؤمن و حزبالهيشان زيرسؤال هستند برايشان، براي چه؟ خودمان خراب كرديم، خودمان خراب ميكنيم. ميخواهم بگويم اينها خيليهاش به خود من برميگردد، بعد براي چه دادش را سر زنم بزنم، سر بچهام بزنم كه خراب شد سيگار كشيد؟ سر خودم بايد داد بزنم عزيز من، چه تأميني شدند، چه امنیت رواني داشتند؟ براي چه به حاشيه اينطوري زدم در جاده خاكي آمدم، از بحث حلم آمدم در بحث خانواده و مشكلات؟ براي اينكه بسياري از ريشههاي عصبانيتها، بيصبريها، نابردباريها، اين است كه ما در خانه خراب ميكنيم اين هست كه ما بلاها را نميتوانيم درست تفسير كنيم. يك خاطره بگويم بحث را تمام كنم، حاج آقا امامي براي من گفت: رفته بوديم با حاج آقا هفتة قبل زيارت يكي از اين مؤمنين يك بچه حزبالهي متدين گاهي وقتها ميرويم به آنها سر ميزنيم. اين يك بچه حزبالهي است شكر هم ميكند خدا را بيماري MS دارد ميداني يعني چه؟ خورهی نخاعي، به مرور زمان اعصابش كمكم تحركش را از دست ميدهد، عصبها كار نميكند اول فلج ميشود، بعد چشمانش از بين ميرود، بعد حافظه را از دست ميدهد، قواي جنسي و... اينها هم كه از بين ميرود، كمكم به مرور زمان تا طرف به لقاء الله برسد. حالا شما الان برويد ببينيد بندهی خدا نشسته نوارها را گوش ميكند، خيلي باهمتتر از خيلي شما نوارها را گوش ميكند باهمتتر از خيلي از ماها اخلاق را رعايت ميكند، شكر خدا را ميكند، ميگويد من فقط ناراحتم كه اين مريضي يك موقع ايمان مرا از من بگيرد، يك كاري نكند كه من عصباني شوم، با خدا رابطهام خراب شود، خدايا خودت به من رحم كن، يكسره گريهاش همين است كه خدايا نگهمدار، با این چیز عاقبت به خير شوم. گفت به حاج آقا اگر شود يك درددلي كنم؟ ما از حاج آقا خواهش كرديم حاج آقا هم كه بزرگوار، پذيرفتند با نهايت تواضع و كرامت آمدند، رفتيم منزل اينها نشستند يك ساعتي با اينها با خانمش صحبت كردند. برگشتني حاج آقا حالا كاري نداريم راجع به اين بنده خدا چه گفتند، گفتند كه پدر داماد ما در جواني زمان شاه سرباز بوده ميبرندش يك جايي، جنگ و به پایش تير ميخورد، آنموقع درست هم به او نميرسند پايش عفونت ميكند، آن موقع مجبور شوند پايش را قطع كنند از پايين سمت انگشت را قطع كردند. عفونت بعد از يك مدت ميزند بالا از زانو قطع ميكنند، ميزند بالا، از بالاي زانو قطع ميكنند، ميزند بالا تمام را قطع ميكنند. ميگفت اين ديگر اواخر يك تشت هربار چرك از پايش درميآوردند. يكبار رفتم ملاقاتش گفتم چهطوري؟ حالت خوب است؟ گفت شكر الحمدلله. ديشب به خدا گفتم خدايا زورت به من نميرسد، اگر هر بلايي كه سرم بياوري كه ناشكري كنم نميكنم، مخلصتیم، شکر. بردن ديگر اينها. آنوقت ماها چهقدر بد با يك حادثهی كوچك جوش ميآوريم، ناشكري ميكنيم، رابطهمان با خدا خراب ميشود، دريوري ميگويیم. آي خداي ظالم، آي خداي بيفكر، آي خدايي كه نشستي آنجا اصلاً ما را يادت رفته. من اينها را كه ميگويم از قول كساني كه ميآيند پيش ما درد و دل ميكنند است. عزيز دل من خدا هيچوقت نميخواهد ما بد زندگي كنيم، خدا ميخواهد ما خوش، با رفاه، آرامش، اوج سلامتي زندگي كنيم، خودمان بيتوجهي ميكنيم. «ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم» مصائب مال خود ماست، گرفتاريهاي زندگي مال خود ماست، بعد ميخواهيم دادش را به خدا بزنيم. گاهي وقتها بنده الان يك تصميمي ميگيرم فرض بفرماييد بزنم توي صورت يك نفر. خب تصميم چند دقيقه است؟ يك ثانيه است. زدنش هم 2 ثانيه، ولي وقتي اين كور شد اثرش چهقدر ميماند؟ حالا همهاش بيايم بگويم خدايا چرا آخر من همهاش 3 ثانيه كار كردم، اين چرا كور شد؟ نميشود، گاهي ما آدمها تصميمهايي در زندگيمان ميگيريم که خراب ميشود. يك گندكاريهايي ميكنيم، يكدفعه کار به طلاق ميكشد، حالا ميزني توي سر خودت. بچههايت ميروند يكجور ديگر ميشوند. آن موقع باید تصميم درست ميگرفتي عزيز من. فكر نكنيم تصميم 2 ثانيه است اثرش هم 2 ثانيه است. يك گلوله بزن طرف براي هميشه ميميرد. ما يك ثانيه اين را كشتيم اين چرا براي هميشه ديگر مرد؟ اينكه نميشود، خيليهايش مال خودمان است و روی رابطهها سایه میاندازد.
خدایا به حق محمد و آل محمد به ما عقل و حلم عطا بفرما.
الحمدلله رب العالمين و صلي الله علی محمد و آله الطاهرین