جلسه 001 - حلم
شماره جلسه
1
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1379
ماه
10
روز
25
متن کامل (خام) ‌ جلسه 001 - حلم

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.

بحث مان در توضيح حدیث شريف عنوان بصري به دستورالعملي بود كه حضرت 3 تا دستورالعمل يعني 9 دستور عمل در سه دسته تقسيم مي‌كنند. دستور اول كه در رياضت نفس بود، اولش اين بود كه بپرهيزيد از اين‌كه آن‌چه را كه اشتها نداريد، بخوريد. که موجب حماقت و ناداني مي‌شود و چيزي نخوريد مگر هنگام گرسنگي و دومي و سومي را هم ايشان به این صورت ذكر مي‌كنند (وَ إِذَا أَکلْتَ فَکلْ حَلَالًا) مراقبت دوم كه مسئله اساسي است در شاكله‌سازي انسان، مسئله حلال‌خوري است كه مي‌گويد فقط حلال بخورید (و وَ إِذَا أَکلْتَ فَکلْ حَلَالًا) خواستي بخوري حلال بخور، در اين رابطه مفصل صحبت كرديم قبلاً مبسوط احتياج نيست، الان وارد اين موضوع بشویم به هر حال انسان بايد يك مراقبت‌هايي نسبت به لقمه خودش و يك مراقبت‌هاي مالي و يك مراقبت‌هاي اخلاقي.

مراقبت‌هاي مالي اين است كه سال خمسي داشته باشد يا اگر به او تعلق مي‌گيرد زكات داشته باشد به هر حال بپردازد. در اين باره هم چند جلسه قبل مفصل صحبت كرديم. مراقبت‌هاي اخلاقي اين است كه وجدان كاري داشته باشد در كارش و از كارش نزند. دير نرود، زود برگردد. ساعت كارش كه به او واجب است كاري كه به عهده‌اش هست درست انجام دهد كه لقمه‌اي كه مي‌خورد حلال باشد. چيزي كه از او مي‌خواهند حلال باشد، اگر استاد و معلم است وقت شاگرد را تلف نكند. استاد یک موقع مي‌رود دانشگاه به موقع مي‌رود حوزه درس مي‌دهد، پول مي‌گيرد از اين كار خوب اين پولي كه به شما مي‌دهند يا وظيفه‌اي كه به گردن شما گذاشتند اصلاً پول هم ندهند شما فرض كنيد از راه وجوهات كسي شهريه مي‌گيرد، یا فرض کنید از راه وجوهات ارتزاق ميكند ولي به هر حال در نظامي كه چون خيلي از آقايان طلبه هستند دارم عرض مي‌كنم اینجا، در نظام طلبگي بايد وجدان را رعايت كرد. خوب درس خواند، تنبلي نكرد اگر جلسه علمي مي‌خواهد برقرار شود درس را خوب حاضر كند خوب پيش مطالعه كند، براي شاگردان خوب تدريس كند، تنبلي نكند، بدون آمادگي خداي نكرده سر كلاس درس نرود و وظايفش را به‌عنوان يك معلم انجام بدهد. استاد دانشگاه هست، همين‌طور. سهل‌انگاري نكند. در تصحيح اوراق سهل‌انگاري نكند. اوراق را دقيق تصحيح كند، نمره را دقيق با عدالت نمره بدهد. حال يك نفر مي‌خواهد با فضل نمره بدهد اين حرف ديگري است. اما به هر حال حق كسي ضايع نشود و يك‌جوري نباشد كه به قول يكي از اين دوستان كه مي‌گفت ما يكي از اقواممان معلم بود بعد تعداد خط‌هاي شاگردها را مي‌شمرد هر تعداد بعد نمره را تقسيم مي‌كرد و همين‌طور مي داد اين‌كه چه نوشته بودند درست يا غلطش مي‌گفت وقت ندارم مي‌گفت من دو روز وقت دارم باید مثلاً اين جواب‌ها را اين‌ها را صحيح كنم بدهم. حالا چه‌كار دارم. اين‌طوري اين بي‌عدالتي است. اين وجدان كاري نيست. اين لقمه را حرام ميكند، معلم بايد برگه را خوب تصحيح كند، عرض کنم خدمتتان با شاگرد خوب تا كند، درس را خوب بدهد، كوتاهي نكند. گاهي وقت‌ها هست معلم‌هايي هستند كه درسشان ضعيف است. خوب بايد بروند خودشان را تقويت کنند پيش مطالعه بيشتر كند شرح‌ها را ببيند، درس‌ها را ببيند با قدرت برود سر درسش. عرض کنم يك موقع هست كه اصلاً شاگردان زبان انسان را نمي‌فهمند، خوب این يك بحث ديگر است. پيش مي‌آيد يك کسی فاضل است اما شاگردها زبانش را نمي‌فهمند و نمي‌توانند درك كنند كه او دارد چه مي‌گويد حالا كلاس‌ها را يك‌جوري بگذرانند، وقت را یک جوری تلف بكنند.

من يادم است در دبستان كه درس مي‌خوانديم معلم‌های ما یک موقعی مي‌آمدند و مي‌گفتند چه كسي امروز جوك بلد است بگويد. همه بايد جوك تعريف مي‌كردند. اگر كسي جوك بلد نبود كتك مي‌خورد يا همه بايد برقصند. اگر كسي رقص بلد نبود كتك مي‌خورد يا همه بايد ترانه بخوانند. اگر كسي ترانه بلد نبود كتك مي‌خورد. بچه های كلاس‌ها تعطيل مي‌شد. مثلاً معلم عشقش نبود درس بدهد، درس هم نمی داد هرطور دلش مي خواست مي‌گذراند. معلم داشتيم دير مي‌آمد، نصفی از سال را نمي‌آمد بعد امتحان ميگرفت. كلي را رد مي‌كرد. اصلاً درس نداده بود درست و حسابي. از اين چيزها هست در نظام‌هاي آموزشي.

كارمند است به موقع سر كار برود، دزدی نکند. اگر ساعت 8 رفته سر كار ننويسد 30/7 يا هر ساعت ديگري، آن ساعتي كه واقعاً رفته بنويسد و موقعي هم كه خارج مي‌شود همان را بنويسد. در حين كار اگر به دلايل شخصی كار نمي‌كند بعداً جبران كند و بيش از حد متعارف به كارهاي شخصي نپردازد و كار مردم را راه بياندازد. اين مي‌شود وجدان كاري. اگر مي‌تواند امروز كار كسي را راه بياندازد نگويد برو فردا بيا. اگر مي‌تواند امروز راه بياندازد بگوید برو فردا بیا اين مي‌شود لقمه حرام. جدای اين‌كه از قيامت هم انسان را مدت‌ها بر مبناي قيامت معطل نگه می دارند، اين بماند اما لقمه حرام مي‌شود. بتواني امروز راه بياندازي و در ساعت كاري باشي بايد راه بياندازي. بتواني نشاني درست به مردم بدهي و راهنمایی نکنی لقمه‌ات حرام مي‌شود. (فَکلْ حَلَالًا) به هر حال اين‌قدر سخت است كه حضرت مي‌فرمايند: «مُجادَلَةُ حديث السُّيوفِ أهْوَنُ من طَلَبِ الحَلالِ» وقتی انسان در ميدان رزم برود بجنگد خيلي راحت‌تر از اين است كه انسان لقمه حلال به‌دست بياورد، كار راحتي نيست وجدان كاري، شجاعت، ترس از خدا، اعتقاد به قیامت مي‌خواهد. اين‌ها بايد به هر حال باشد (فَکلْ حَلَالًا). «وَ سَمِّ اللهَ» موقعي كه مي‌خواهي غذا بخوري بسم‌الله الرحمن الرحيم بگو. حضرت مي‌فرمايند هركس مي‌خواهد درد معده نگيرد ناراحتي معده پیدا نکند، وقتي كه مي‌خواهد غذا بخورد حتماً بسم‌الله الرحمن الرحيم بگويد. باز مستحب است انسان هر لقمه ای که می خورد بسم الله الرحمن الرحیم بگوید. اگر يادتان نبود بگوييد يك دفعه يادتان آمد بگوييد «بسم الله الرحمن الرحيم من اوله الي الآخره» از اول تا آخرش بسم الله الرحمن الرحيم. وقتي تمام شد بايد حمد خدا را به جا بياوريم اگر نه ملائك لعنت مي‌كنند كسي را كه غذا بخورد و حمد خدا را به جا نياورد بگوييد «الحمدلله رب العالمين، الحمد الله من اوله الي الآخره» حمد الهي را به جا بياوريد به‌خاطر آن غذا. خيلي‌ها هستند كه در اين روزگار هفته‌اي 300 ـ 250 هزار بچه دارند از گرسنگی مي‌ميرند در اين كره زمين. حالا شما ببينيد مي‌توانيم این گرسنه هایی که می بینید ما باشیم. خب خداوند، حواسش باشد اين آب، غذا و نانی که دارد می خورد، ميوه‌اي كه دارد به او مي‌رسد میهمان خداست، سر سفره ی خداوند تبارك و تعالي نشسته است، مي‌شد نباشد اين‌طور. مي‌شد نباشد، مي‌شد هفته‌ها و ماه‌ها در حسرت يك ميوه، يك گوشت یا یک غذایی انسان بگذارند، بنابراين انسان بايد خيلي شاكر باشد و خودش را سر سفره خداوند تبارك وتعالي بداند و متوجه باشد كه اين نعمت از ناحيه چه كسي به او رسيده است. بعد مي‌فرمايد: «وَ اذْکرْ حَدِیثَ الرَّسُولِ صلی الله علیه و آله و سلم» اين حديث پيامبر را به ياد داشته باش كه مي‌فرمايد: «مَا مَلَأَ آدَمِی وِعَاءً شَرّاً مِنْ بَطْنِهِ» آدمي هيچ ظرفي را بدتر از شكمش پر نكرده «فَإِنْ کانَ لَا بُدَّ فَثُلُثٌ لِطَعَامِهِ وَ ثُلُثٌ لِشَرَابِهِ وَ ثُلُثٌ لِنَفَسِهِ»: اگر چاره ای نیست که بخورید، بعد حضرت می فرماید که چی؟ چاره‌اي هم نيست بايد خورد، نمي‌شود نخورد. مي‌فرمايد: اینجوری بخورید که، يك ثلث شكمتان را غذا بخورید، يك ثلث را آب و يك ثلث آن راهم براي هوا بگذاريد كه نفس بتوانيد بكشيد. یک صلوات ختم بفرمایید.

«وَ أَمَّا اللَّوَاتِی فِی الْحِلْمِ» سه تا از آن در حلم است. حلم یعنی بردباری، خویشتن داری. و3 تا از آن درباره مسئله غذا بود. حضرت مي‌خواهد توضيح دهد « فَمَنْ قَالَ لَک إِنْ قُلْتَ وَاحِدَةً سَمِعْتَ عَشْراً فَقُلْ إِنْ قُلْتَ عَشْراً لَمْ تَسْمَعْ وَاحِدَةً » اگر يك نفر به شما گفت اگر يك حرف بزني ده تا مي‌شنوي، تو بايد بگويي اگر تو ده تا هم بگويي يكي هم نمي‌شنوي. اين‌ جوری جواب بده. این نمونه‌اي است از حلم. در مورد حلم هم در بحث معاد صحبت کردیم و در معرفت نفس هم یک مقدار عرض کردیم. اما به جهت اهمیت موضوع باز هم مطالبی عرض می کنیم.

حلم به معناي بردباري يعني چيزي كه اگر نباشد انسان قطعاً تولد سالم به آخرت نخواهد داشت. بدون حلم به قول امروزي‌ها ثواب‌دان انسان سوراخ است. يعني شما هرچه‌قدر كار خير انجام بدهيد ولو ساليان طولاني بدون حلم و خويشتن‌داري همه را از دست خواهيد داد. فرمايش معصوم است كه مي فرمايد: انسان بدون حلم هيچ عملي برايش باقي نمي ماند، هیچ عملی و خيلي دستور داده‌اند به‌عنوان يكي از ستون‌هاي اصلي شخصيت يك انسان، اين‌كه اين را باید در خودش پياده كند. يعني اگر بخواهد خوشبختي دنيا و خوشبختی آخرت را احراز كند، شخص بايد حليم باشد، باید خويشتندار باشد، باید بردبار باشد، باید صبور و با حوصله باشد، بي‌حوصلگي و زودرنج بودن، زود كز كردن، زود دلتنگ شدن، مضطرب شدن اين‌ها نمي‌گذارند دینی براي انسان بماند، نمي‌گذارند اخلاقي براي انسان بماند، فاسد مي‌كند همه چيز را. بايد حوصله‌دار بود، بايد حليم بود. حالا انشالله در مورد روایت حلم یک مروی روی روایات بکنم. حالا این جلسه باید مقداری توضیح بدهم در مورد حلم، در مورد مصاديق آن، درمورد فرمایشاتی که معصومین علیهم السلام در توصیف حلم فرموده‌اند، درمورد عرض کنم خدمت تان آثار آن، این ها را إن شاء الله خواهيم رسيد و مطالبی را عرض خواهم کرد. خيلي بحث مهم، شيرين و لازمی است. مثلاً اگر يك مقداري روي آن توقف كنيم و حوصله داشته باشيم، اين را انشاءالله می ارزد.

حلم به معني خويشتنداري زود عصبانی نشدن، زود جوش نياوردن، بی تابی نکردن بخصوص، بخصوص در معاشرت. مطالب بسیار فراواني در منابع دینی ذكر شده است. من اين مسئله را با توجه به فرمولي كه در طول بحث‌هاي ولايت و بعد از این مباحث عرض کردم مطرح کردیم می کنم می گوییم تا دقيقاً جا بيفتد. ببينید، اوايل این جلسه که بحث عنوان بصری، بحث هدف خلقت را عرض کردم. در بحث هدف خلقت انسان بحث عبوديت مطرح شد. عبوديت گفتيم يعني چی؟ یعنی اطاعت و تسليم شدن طبیعت در مقابل فطرت و تحمل سختي‌هايي كه به اصطلاح رعايت دينداري به انسان وارد مي‌كند. قبلاً عرض کردیم، انسان از آن جهت كه انسان است و فطرت دارد هيچ‌يك از احكام ديني براي او نيامده؛ يعني اساساً احكام ديني، احكام تكليفي، حرام، واجب، مكروه، مستحب مخاطبشان فطرت نيستند. براي دفاع از فطرت آمده‌اند، براي آزادسازي فطرت آمده‌اند، اما مخاطبشان فطرت نيست، مخاطبش طبيعت است. يعني غير انسان، براي انسان نيامده‌اند. انسان از آن جهت كه فطرت است، آزاد است در دين، و اساساً بايد و نبايد در موردش نيست. شما نگاه کنید هيچ‌وقت از آن جهت كه انسان هستيد و فطرت داريد در دین یک حكم نداريد که محدودتان كرده باشد به هيچ‌وجه. هيچ‌كس نمي‌تواند بگويد من یک جا در دين، در قرآن در روایت حكمي داريم كه فطرت را محدود كرده است و به فطرت بگويد: نكن، نه. به فطرت بگويد فلان كار واجب است به فطرت بگويد فلان كار حرام است نه. اساساً دين، احكام دين روي طبيعت سوار مي‌شود. آنكه انسان نيست يعني روي بعد حيواني انسان، روي طبيعت. احكام تكليفي هم اگر كلفت دارد و اگر سختي دارد در دين ما بايد چيزي را رعايت كنيم آن فشارش به فطرت نمي‌آید. فطرت كيف مي‌كند، لذت مي‌برد. چرا؟ چون شعاع عملش بيشتر ميشود قدرتش بيشتر مي‌شود، نشاطش بيشتر مي‌شود، فشار از رويش برداشته مي‌شود، طبيعت است كه اذيت مي‌شود، بدش مي‌آيد، طبیعت است که احساس مي كند كه دارد محدود مي‌شود، قدرت دارد از آن گرفته مي‌شود اما فطرت نه، فطرت لذت مي‌برد. لذا دين اولين و تنها چيزي است كه آزادي انسان را تأمين‌ می كند. تنها تأمین کننده آزادي و نشاط و شادي انسان دين است. بدون دين انسان نه آزاد است، نه مي‌تواند شادي حقیقی داشته باشد، نشاط حقيقي داشته باشد. ‌قرآن هم در سوره مائده مي‌فرمايد: «وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ» پيغمبر آمده كه قل‌ها را از شما بردارد، ««وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ» این بارهای سنگین را از روی شما بردارد، و غل ها را بردارد، براي آزادي شما آمده. چون گفتيم فطرت چه بود؟ فطرت آن نفخة الهي بود كه از جنس روح است و «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» آن آمده در طبيعت گير كرده روي طبيعت، طبيعت بايد فشارش را از روي آن بردارد كه آن بتواند مسير بازگشتش را انجام دهد، بنابراين اگر طبيعت نباشد فطرت آزاد آزاد است، زود برمي‌گردد به حقيقت اوليه خودش مي‌رسد، گرفتاري انسان براي طبيعتي است كه اين‌جا دارد. لذا اگر در دين بايد و نبايد و فشار و تكليف هست روي انسان نيست اصلا. یعنی رو فطرت از آن جهت كه انسان است، از آن جهت كه نفخة الهي است، نيست. در دين هرچه هست روي طبيعت است. شما ببينيد يك مصداق داريد كه بگوييد من از آن جهت كه انسانم و نفخه خدا هستم و قرار است مثل خداب شوم يك جا محدودم كرده خدا. گفته مثلاً ‌نكن يك كاري را. نه. شما فطرت را كه نگاه مي‌كنيد مي‌بينيد خداوند آزادش گذاشته. عياش، كياف، ول . هر كاري دلش بخواهد انجام مي‌دهد، هر عشق و حالي كه بخواهد بكند می کند، کسی با او کاری ندارد. هیچ جایی نگفته اند فطرت محدود باشد. هیچ جا. خلوت می خواهی بکنی می گوید آزادی، مي‌خواهي به همه چيز ترجيح بدهي كارت را ترجيح بده هر كاري مي‌خواهي بكني بكن. هر كاري كه دلت مي‌خواهد مطلق انجام بده اما روي طبيعت نه، طبيعت بايد حرمت فطرت را داشته باشد. حرمت انسان را بايد داشته باشد. بايد كوتاه بيايد در مقابل انسان. چرا؟ چون قرار است در اين موجود کی پرورش پیدا کند؟ انسان پرورش پيدا كند. در اين مجموعه انسان بايد رشد كند بيايد بالا. براي همين عرض كرديم که بحث دين و آزادي يك بحث كاملاً انحرافي و جاهلانه اي است. اساساً دين نه تنها مخالفتي با آزادي انسان ندارد بلكه تنها حامي آزادي انسان است، آن‌هايي كه در دين احساس محدوديت مي‌كنند و دين را مزاحم مي‌دانند و می گویند دين بايد حدود آزادي انسان را رعايت كند آزاديش منظور از انسان كيست آن‌ها؟ طبيعت است، فطرت نيست، منظور از آزادي، آزادي طبيعی است، آزادي فطري نيست. این مسلم است. بنابراين ما وقتی حلم را مي‌گوييم، حلم به معني بردباري، خويشتنداري و زود جوش نياوردن و گذشت كردن و نديد گرفتن همه اين‌ها كه جمع مي‌شود از حلم ناشي مي‌شود، تغافل، تجاهل، فرمول‌هايي كه قبلاً ‌خدمتتان داديم. علي عليه‌السلام مي‌فرمايند: نصف شخصيت عاقل تحمل است. یعنی جوش نمي‌آورد، و نصفش هم بي‌خيالي است، تغافل. يعني مي‌فهمد كه طرف دارد با من يك كاري مي‌كند. يك حرف بدي به من زد بدي. منظور بدی داشت، جسارت كرده به من از اين گوش مي‌گيرد و از آن گوش به در مي‌كند. تغافل مي‌كند. يعني خودش را به غفلت مي‌زند، خودش را به نفهمي مي‌زند. «لا عقلك کتجاهل» خيلي حرف بزرگي است. هيچ عقلي به اندازة خود را به نفهمي زدن نيست. حالا تجاهل كند. مي‌فرمايند: من در كوچه مي‌روم به من فحش مي‌دهند ولي من مي‌گويم با يك علي ديگر هستند. با تو نيستند بيا برو، چرا؟ اين قاعده است كه در بحث غضب مبسوط گفتيم. اگر یادتان باشد در بحث معاد گفتم.

دقت كنيد در رفتارهاي بدي كه با ما مي‌شد در معاشرت، بچه من مرا اذيت مي‌كند. بچه‌ یکی از کسایی است كه اساساً منافعش با منافع انسان سازگاري ندارد. بچه هفت سال اول، هفت سال سلطنتش است، سلطنت يعني حاكم مطلق. يعني بايد دستوردهنده اول خانواده او باشد. همه هم بايد تمكين كنند. پيغمبر شوخي نكرده كه گفته بچه 7 سال اول سلطان است. دوران سلطنتش را مي‌گذراند و پدر و مادر بايد بگويند چشم. اعصاب را خرد مي‌كند داري درس مي‌خواني مي‌آيد و کاسه و کوزه ات را بهم مي‌ريزد. ورقه را پاره می کند، داغون می کند. مادر مي‌آيد خانه را با چه دردسر تميز مي‌كند، بچه مي‌آيد در عرض 5 دقيقه به هم مي‌ريزد، هیچی نیست. پنج دقیقه به هم می ریزد. فکر کن 2 ساعت زحمت مي‌كشي و در عرض 5 دقيقه خانه به هم مي‌ريزد. بابا از محل كار آمده، خسته است، بچه کاری ندارد که خسته است، سلطان است. اراده مطلق دارد. نه می فهمد این را، نه كاري ندارد با اين قضیه. خودش را مي‌خواهد ارضاء كند. او فقط خودش را می بیند. از سر و كولت بالا مي‌رود. نمي‌گذارد بخوابي، می خواهی بخوابی 30 دفعه می آید صدایت می کند. وسایل را می ریزد روی سرت، جیغ می زند، تو خسته ای و کوفته ای تازه می خواهی بخوابی، مثلاً 12،1 آمدی دیگه داری تلوتلو می خوری، همین که سرت را مي‌گذاري مي‌گويد بابا. چیه؟ جیش دارم. بابا بايد ببرد. حق عصبانيت مطلقاً ندارد. بايد ببرد دستشويي، با خوش‌رويي. مي‌خواهي غذا بخوري ديرت است، گير مي‌دهد من هم با خودت ببر بيرون. نمي‌گذارد غذا بخوري، سر غذا می بینی تازه مي‌خواهي شروع كني معده‌ات دارد سوراخ مي‌شود دستشويي‌اش مي‌گيرد حالا بردار بچه را ببر دستشويي. حق نداري بگويي مادرش ببرد دستشويي. چه كسي گفته كه مادرش وظيفه‌‌اش است. مادرش وظيفه‌اش نيست. بردارش ببر، بايد بروي 10 دقيقه معطل شوي كه سلطان تخلي كند. این جوری است دیگر. حق نداري بگويي زود باش، دوست دارد نيم ساعت طول بدهد. حق نداري. اين حلم مي‌خواهد، این حلم می خواهد. آي من شخصيت فلان هستم، وقتم اين‌طوري است، اين حرف‌ها كدام است؟ سلطان توست. تو غلامي، بايد غلامي كني، اگر مي‌خواهي بچه در 7 سال دوم، هفت سال اطاعتش تكميل شود، چون 7 سال دوم، 7 سال اطاعت است، اگر مي‌خواهي در 7 سال دوم بچه مطيع باشد. تو 7 سال اول بايد مطيع باشي. بچه بايد لذت سلطنت را برده باشد تا آمادگي براي اطاعت داشته باشد. آيا سلطنت را تجربه نكرده باشد، بعداً خيلي راحت تن به اطاعت نمي‌دهد بعد مي‌خواهد عقده‌هاي سلطنت نكردنش را در 7 سال دوم جبران كند. لذا چموش درمي‌آيد و اذيت مي‌كند، بچه 12 ـ 10 سالش شده مي‌بيني كه اصلاً كارهاي خيلي ناهنجاري انجام مي‌دهد، 14 ـ 13 سالش شده، مي‌بيني كه هنوز بچه‌گانه عمل مي‌كند، هنوز تخصه. هنوز دارد اذيت مي‌كند، چرا؟ چون خودت به او اجازه ندادي كه تخليه شود. بايد 7 سال اول کاملاً تخلیه اش می کردی و نكردي، اين حوصله مي‌خواهد، اين حلم مي‌خواهد، اين جوش نياوردن مي‌خواهد. خيلي بچه تحملش راحت نيست. يك موقع علناً روبروي تو مي‌ايستد. مثلاً ‌شما يك چيزي به او مي‌گوييد، درست تصميم مي‌گيرد، نقطه مقابلت عمل مي‌كند، مي‌گويي نرو بالا مي‌رود بالا می خورد زمین، دستش هم مي‌شكند حالا تو هم عصباني. او دارد درست عمل مي‌كند. وظيفه‌اش را انجام مي‌دهد، که سلطنت می کند. او تصميم را خودش مي‌گيرد و خودش هم عمل مي‌كند، كاري هم با تو و هيچ چيز دیگر ندارد، درست عمل می کند، تو هستي كه نمي‌تواني بفهمي اصلاً سلطنت يعني چه و خودت را با مولاي خودت هماهنگ كني. غد بودن، متكبر بودن، حلم نداشتن باعث مي‌شود كه يك پدر و مادر نادان مخالفت‌هاي بچه را لج‌بازي تلقي كنند. مي‌گويد عجب بچه تخسي است، دارد با من لجبازي مي‌كند. فلان فلان شده. کتک هم مي‌زند بچه چند ساله را. استحقاق كتك را دارد، بايد كتك بخورد. چرا؟ چون مادر بی حوصله و متكبر است. تمرين حلم نداشته،‌ تمرين غلبه بر طبيعت نداشته، طبيعت هميشه به خودش غالب بوده، تحمل مخالفت را ندارد،‌ تحمل يك سلطان در خانه را ندارد، مادر جيغ مي‌زند، داد مي‌زند بچه را كتك مي‌زند، ‌بچه‌اي كه دائماً چهره‌هاي عبوس پدر را ديده جیغ های مادر را میشنود. خوب مي‌دانيد اين بعداً در هفت سال دوم چه گرفتاري‌هايي درست مي‌كند؟ در بحث تربيت اين‌ها را مبسوط گفتم. براي بچه خيلي گرفتاري درست مي‌كند. استعدادهايش شكوفا نمي‌شود، بدنش فعال نمي‌شود، خيلي مريضي‌ها و گرفتاري‌های جسمي و روحي مي‌گيرد كه بعداً ظهور مي‌كند، چرا؟ چون متكبر بوديم. ما تحمل يك نيروي مخالف در خانه را نداشتيم. مادر فكر كرده كه مثلاً مي‌تواند بيايد سبزي را پاك كند، بچه هم بايد مثل مجسمه بنشيند، به مادر هيچي نگويد. او بايد سبزي را به هم بريزد. بايد بيايد چاقو را بردارد دست خودش و مادر را ببرد. كارش اين است اصلاً وظيفة 7 سال اولش همین است. خداوند به عهده‌اش گذاشته مأموريتش را دارد انجام مي‌دهد، ما تلويزيون داريم نگاه مي‌كنيم بچه بيايد مثل ما بنشيند. به اخبار نگاه كند. نه او دوست دارد كارتون نگاه كند. بزن كارتون چه‌كار داري، سلطان است، او انتخاب كانال مي‌كند، تو چه‌كاره‌اي؟ بياید جلويت بايستد نرود كنار بيايد جلويت بازي كند، برود روي سفره همه را به‌هم بريزد، تو بگو مثلاً نظم سفره بهم خورد. مثلاً بیاید وسایل تزئینی خانه را اين‌ها را، با چه وسواسی هم چیده شده، 5 دقیقه همه را بهم بریزد. ما فقط دو جا بچه را كنترل مي‌كنيم. يعني جلويش مي‌ايستيم. يكي آن‌جايي كه حقوق مردم در میان است و يكي هم چی؟ آن‌جایی كه آسیب جسماني ممکن است برای خودش داشته باشد. آن‌جايي كه آسيب جسماني است سخت مي‌ايستي و نبايد كوتاه هم آمد. يك‌جا هم آن‌جايي كه ممكن است ضرر به حقوق ديگران وارد شود. ممانعت به معناي اين است كه فقط جلويش را مي‌گيريم، همين، نه اين‌كه با عصبانيت بزنيد يا... فقط جلويش را مي‌گيري و نمي‌گذاري كاري انجام بدهد كه بر خلاف است، حريم‌ها را بايد بشناسد و بايد بداند كه بعضي از چيزها حريم‌هاي خيلي خطرناكي است و نبايد نزديك شود، به‌عنوان مثال عرض کنم خدمتتان، اگر پدر و مادر تمرين نكرده باشند كه يك نفر ديگر را تحمل كنند گرفتاري پيش مي‌آيد. در معاشرت هم همين‌طوري است.

در معاشرت بچه‌ها بايد ياد بگيرند والدين را تحمل كنند. زن بايد ياد بگيرد، شوهر را تحمل كند، شوهر هميشه مثل آدم نيست. مرد يك کس ديگر است با يك خصوصيات ديگر. زن هم يك کس ديگر است با یک خصوصيات ديگر. مردي كه انتظار دارد زن هميشه مطيعش باشد مثل او فكر كند، مثل او نتيجه بگيرد از آن چيزهايي او خوشش مي‌آيد خوشش بيايد و از آن چيزهايي كه او بدش مي‌آيد آن هم بدش بيايد اشتباه دارد مي‌كند. بايد بداند بچه‌هايشان سلیقه دارند، سليقه‌هاشان مختلف است با سلیقه من. زن هم همين‌طور. زن باید توجه كند نمي‌شود يكسان‌سازي کند، شوهرش را مثل خودش كند، تلاش كن شوهرش را مثل خودش بار بياورد، نه. بچه مثل خودش بار بيايد، نه. اين بايد تمرين شود. حلم، خويشتن‌داري بايد تمرين شود و اگر نشود، پيغمبر فرمود: هيچ عملي باقي نمي‌ماند براي قيامت انسان. اين‌قدر خطرناك است. اين‌كه انسان نتواند در معاشرت‌ها ظرفيت‌ها و حقوق ديگران را رعايت كند و بخواهد همه مثل او رفتار كنند، و همه مثل او فكر كنند.

آقايي كم عاطفه است. داشتیم کسانی را که در خانواده از طرف پدر، مادر ارضاء عاطفي نشدند. خيلي با خانواده جور درنمي‌آيند، اصلاً روحيه‌اش اين است كه چون ارضاء عاطفي درستي نشده. ‌حالا اين آقا بزرگ شده است و رفته ازدواج كرده با يك دختري كه، البته اين‌ها در ازدواج مورد توجه قرار نمي‌گيرد، با يك دختري كه در خانواده شديداً بهداشت رواني رعايت شده، اين خانواده كاملاً متعادل است، دختر شديداً عاطفي، درست هم است. بارها شده كه ما ديديم كه پسر تحمل گرمي و روابط خانواده با دختر و اين دختر را با خانواده ندارد، هرچه زودتر مي‌خواهد اين دختر را از خانواده بكند، خانة مادرت نرو، خانه خواهرت نرو و خانواده اين نرو، خانه آن نرو، بعد هم عواطف و احساس اين‌ها را نسبت به هم درك نمي‌كند، نمي‌تواند درك درستي كند، برعكسش هم همين‌طور است كه خانوادة پسر يك خانوادة متعادل گرم، خانوادة دختر از هم پاشيده دختر فراري، روحية فرار از خانه را دارد حالا با اين آقا پسر ازدواج كرده، تحمل نمي‌كند تا پسر مي‌خواهد به خواهرش محبت كند، دختر حسادت خفه‌اش مي‌كند يا مي‌خواهد بر پدر يا مادرش كاري انجام دهد داد و فرياد در خانه راه مي‌اندازد، براي شوهرش گرفتاري زياد درست مي‌كند. چه حقي داشتي به آن‌ها كمك كني؟ تو حق مرا داري مي‌خوري، تو چرا رعايت مرا نمي‌كني؟ يك ذره هم وقت براي من بگذار و از اين بازي‌هاي زنانگي و «سلاحها بكاء» زود هم گريه مي‌كند تا مي‌گويد دمش در ... «سلاحها بكاء» شروع می کند به گریه کردن. نمی تواند، هيچ تمرين نداشته، نمي‌تواند تحمل كند خفه‌اش مي‌كند.

حلم يعني اين‌كه انسان ظرفيت‌هايش در معاشرت‌ها بالا برود و دقيقاً آن‌طوري كه بايد تحمل كند. ممكن است سختش باشد ولي اين سختي را كاملاً بايد تحمل كند. چون در حلم و در توهين‌هايي كه به ما مي‌شود فطرت هرگز اذيت نمي‌شود، يك قاعده است، هيچ وقت گوهرة وجود افراد در فشارهاي طبيعت آسيب نمي‌بيند، دقت كنيد اصلاً فرض بفرماييد كه اين قرآن، خوب قرآن است ديگر و قصد توهين به او دارم. با هر توهيني كه بكنم از قرآن بودن مي‌افتد، نمی افتد. به او بگويم اي انجيل، ای تورات، اي زبور اين‌كه فايده ندارد كه من همه‌اش پايين بياورمش، پايين نمي‌آيد اين همان قرآن است. در فشارهايي كه در طبيعت و در معاشرت‌ها به ما ايجاد مي‌شود فطرت كه اصلاً آسيب نمي‌بيند، كسي كه به او سخت مي‌گذرد، طبيعت است، طبيعت هم چشمش كور تحمل كند. چرا؟ چون اگر تحمل نكنيم فطرت نمي‌تواند اوج بگيرد، بايد از اين مسير بالا بروي، از مسير فشار طبيعت، تا فطرتت كاملاً آزاد باشد، تعلق نداشته باشد. علت اين‌كه خيلي‌ها نمي‌توانند وظايف شرعي را انجام دهند براي اين‌كه طبيعت‌هايشان مانع مي‌شود جلوي خدا ايستادگي مي‌كنند، مقاومت مي‌كنند. به مرد مي‌گوييم حق نداري زن را كتك بزني، پيغمبر (صلي‌الله عليه و آله و سلم) فرموده نمي‌تواند تحمل كند جلوي خدا و پيغمبر سخت مي‌ايستد، مراتب كفر را در جلسات قبل توضيح دادم، دقيقاً كفر است، جلوي پيغمبر مي‌ايستد. حق نداري دست بزني، مي‌زند. نمي‌تواند داد نزند، فریاد نزند، نمي‌تواند بداخلاقي نكند، نمي‌تواند كتك نزند این کافر است، كفر هم قطعاً عذاب‌آور است، اين را بدانيد. شما بدانيد انسان به ميزان مقاومتش در مقابل هر دستور شرعي مقداري از عذاب براي آخرتش ذخيره مي‌شود، مگر اين‌كه ميزان مقاومتش را اینجا از بین ببرد. هرقدر ميزان مقاومت طبيعت پايين بيايد عذاب هم دارد كم مي‌شود. در واقع تو داري چه‌كار مي‌كني؟ جهنم را داري خاموش مي‌كني، جهنم مساوي است با طبيعت، دنيا متن جهنم است، اين را امام فرمودند. لذا وقتي دارد به شما فحش مي‌دهد يا وقتي كه داري بچه را تحمل مي‌كني بدان كه تو داري حجم زيادي از جهنم را خاموش مي‌كني، باحوصله، با صبوري، با تغافل يا تجاهل و خودت را براي يك محيط عالي ابدي به نام بهشت و مافوق بهشت آماده مي‌كني. وقت زنت دارد شدیدا غرغر مي‌كند، تند و تند اگر تو هم بخواهي بايستي و دهن به دهنش كني و جوابش را بدهي، بدان كه باختي و سرت خيلي كلاه رفته. آدم هوشيار آن تلخي طبيعت را خوب مي‌گيرد و خوب مي‌خورد. دقیق هضم مي‌كند چون تخلي هست كه پشتش شيريني‌هاي خیلی زيادي دارد. حالا يك داستان برايتان بخوانم تا متوجه شويد كه ما در معاشرت باید حتما بين طبيعت و فطرتمان فاصله بياندازيم. طبيعت ما يك كس ديگر است و فطرتمان يك کس ديگر، اگر كسي نتواند تمرين جداسازي اين دو را انجام دهد در زندگيش خيلي وقت ها اشتباه می کند. در رابطه‌اش با خدا دچار اشتباه و كفر مي‌شود. در رابطه‌اش با اهل بیت عليهم‌السلام دچار اشتباه و كفر مي‌شود. در رابطه‌اش با ديگران هم همين‌طور. ما بايد تمرين كنيم. بخصوص، بخصوص تا فرصت باقي است اين بايد تمرين شود، ‌هرقدر سن پايين‌تر باشد اين تمرين با موفقيت بيشتري احتمالاً روبه‌رو خواهد شد. البته اين سن كافي نيست، معرفت مي‌خواهد و شجاعت برخورد با طبيعت. جگر داشتن اين‌كه جلوي طبيعت بايستي و زمين خورده‌اش نباشي، كولي به او ندهي، غيرتت به تو اجازه ندهد به او کولی بدهی، عزت و شرافتت تحمل نداشته باشد كه به او كولي بدهي آدم بايد عزيز باشد «و لله العزت و للرسولي و للمؤمنين» عزت مال خدا و رسول خدا و مؤمنين است. و ویژهی مؤمن است و مؤمن عزيز است يعني هيهات من الذله، ذلت ما قبول نمي‌كنيم وقتي قبول كند كه طبيعتش بر رويش حاكم باشد كولي داده، اما يك مؤمن غيرتمند و عزيز يك مؤمن با شرف اين‌طوري راحت اجازه نمي‌دهد كه طبيعت از او كولي بگيرد خيلي دقت دارد كه كولي ندهد به طبيعت. اگر هم كولي بگيرد بعداً انتقامش را از طبيعت مي‌گيرد. طبيعت را يك تنبيه درست و حسابي مي‌كند، خيلي مراقب است اما وقتي انسان از لحاظ عزت ضعيف است، چرا؟ چون نمي‌شناسد خودش كيست و نمی داند عزت یعنی چی؟ فكر مي‌كند عزت يعني من بروم خانه و همه از من حساب ببرند، آن عزت مي‌شود، می شود بزرگي، نه اين ذلت است. اين بزدلي است. من يك داد بزنم همه فرار كنند چون تكبر کال بشر نيست، تکبر مال خداست،‌ خداست متکبر. ما خدا را به‌عنوان متكبر معرفي مي‌كنيم، تكبر يعني بزرگي و اين كار بزرگي است و ما بزرگ نيستيم، طبيعت بزرگ نيست، حق بزرگي ندارد، فطرت بزرگ بايد باشد. حالا خوب به اين داستان توجه كنيد تا قضیه جا بيفتد، داستان در مورد زندگي از اين کتاب روح مجرد نقل مي‌كنم كه مربوط به سيدهاشم موسوي حداد كه يكي از اولياي خداست، از اولياي بزرگ خداي تبارك و تعالي است. ايشان زندگي حداد را نوشتند بعد داستان خيلي زيبايي است. اولين‌باري كه مرحوم حداد موفق به رسيدن به مقام تجرد مي‌شود اين مرحله است، خوب داستان را دقت كنيد تا بتوانيم طبيعت و فطرت را شناسايي كنيم. حضرت آقا می فرمودند: اولين بار حصول تجرد، تجرد يعني اين‌كه من بتوانم از بدنم و از خودم جدا شوم، براي من در كربلا پيدا شد و توضيح اين داستان به اين طريق است كه ايشان در منزل پدرزن و مادرزن به واسطه ضيق معيشت زندگي مي‌نمودند. آن‌ها در آن طرف حياط و اين‌ها در این طرف در يك اتاق كه پدرزنش مجاناً به آن‌ها داده بود مدت 12 سال زندگي كردند، ببين چه سختي داشته كه نمي‌توانسته،‌ ولي خدا يك زندگي مستقل داشته باشد، ‌مجبور بوده كه برود خانه پدرزنش بنشيند و پدرزنش يك اتاق به آن‌ها بدهد و آن جا زندگی کنند. پدر عیال ايشان حسين ابو عمشه بسيار به ايشان علاقمند بود ولي مادر عیال ايشان برعكس. ایشان را نه تنها دوست نداشت بلكه به انواع و اقسام آزارهای قولي و اذيت‌هاي فعلي آن‌چه از دستش مي‌آمد دريغ نداشت و زني قوي البنیه و بضيع السان يعني بددهن بود، حرف‌هاي خيلي بدي مي‌زد و از قبيلة جنابي‌هاي عرب و زني شجاع و دلدار بود به‌طوري كه از ترس وي شب‌ها مردي حق نداشت از نزديك منزل وی عبور كند يعني از آن شيرزن‌هايي بود كه مردها هم از او مي‌ترسيدند و حساب مي‌بردند و براي حفظ عائله دخترانش تا اين حد ايستادگي داشت و احياناً اگر كسي عبور مي‌كرد خودش مي‌آمد و به تنهايي حساب آن عابر را مي‌رسيد كه چرا اين‌جا عبور كردي؟ مي‌فرمودند در ميان اتاق آن‌ها و اتاق ما در اين طرف گوني‌هاي برنج، انبر بو یعنی خيلي خوش بو بود و حلب‌هاي روغن به روي هم چيده بود و نه تنها از آن‌ به ما نمي‌دادند بلكه اين مادرزن كه نامش نجيبه بود چه اسم با مسمايي تعمد داشت بر اين‌كه مرا در شدت و عسرت ببيند دوست داشت زجر كشيدن مرا، فقر مرا، ذلت مرا دوست داشت ببيند و گويي كيف مي‌كرد. ما با عيالمان لحاف و تشك نداشتيم و بعضي اوقات در مواقع سرما نيمي از زيلو را به روي خود می گردانیدیم و با اینكه مرتباً دنبال كار هم مي‌رفتم ولي كسرت مراجعین از فقرا و مشتري‌هاي بسیار كه مرا شناخته بودند و جنس را نسيه مي‌بردند و بعضاً وجه آن را هم نمي‌دادند و مخارج شاگرد كه هرچه مي‌خواست برمي‌داشت ديگر پولي براي من باقي نمي‌گذاشت و اين داستانش كه برمي‌داشت، اين‌طوري است، وقتي فطرت قوي مي‌شود چه‌طوري است، اين‌طوری نيست كه ديگران را ترجيح ندهد به خودش، اين را در حد ايثار مي‌گويند، «الايثار تاج المكارم» يعني ترجيح دادن ديگران بر خود. خودش در اين عسرت وجود داشته و ديگران را بر خود ترجيح مي‌داده اين كار هر كسي نيست، اين ديگر اوج فضيلت يك نفر است. تاج المكارم ايثار يعني ترجيح ديگران بر خود، اگر همة مكارم را بچينيم يك پيكر بگذاريم به‌عنوان يك پيكر همه خلق‌هاي خوب، آن تاجش چيست؟ ايثار است. اين‌كه ديگران را بر خود ترجيح دهيد. كار راحتي هم نيست ولي اگر كسي موفق شود چه‌قدر عالي عمل كرده است، موفق شود و تمرين هم كند، این تمرین هم می خواهد، اینجوری نیست که کسی بگوید و بشود. بابد یواش یواش انسان تمرین بکند تا برسد که یک موقع هایی كه انسان ديگران را بر خود ترجيح دهد. به شاگردش هم گفته بود كه هرقدر پول درآورديم اول تو بردار. هرقدر پول لازم داري براي خانه بردار و بقيه‌اش را به من بده و خودش بعدها در جاهاي ديگر كتاب است كه شاگردم همه را برمي‌داشت و هيچ چيز را براي من نمي‌گذاشت و من دست خالي برمي‌گشتم. يك استادكار بو ومغازه براي استادكار حقوق را شاگرد برمي‌داشت يك موقع‌ها برمي‌داشت و به من خيلي كم مي‌داد و به من چيزي نمي‌رسيد خيلي كم مي‌رسيد. مگرغالباً صد فلوس يا پنجاه فلوس که فقط براي نان، نفت و لولة چراغ و امثالهم و ماه‌ها مي‌گذشت و ما قادر نبوديم براي عائله خود در اين طرف قدري گوشت تهيه كنيم. كدام طرف؟ اين طرف حياط، آن طرف كه وضعشان خوب بود، عمده علت ناراحتي اين زن با من قضية فقر بود كه به نظر وي بسيار زشت مي‌نمود و با این وضعی كه ملاحظه مي‌نمود و می بايد مساعدتي کند و در نهايت تمكن و ثروت هم بودند، ‌برعكس سعي مي‌كرد تا چيزي از ما را فاسد و خراب كند تا گرفتاري و شدت ما افزون گردد، از طرفي شدت و حالات روحاني و بهره‌برداري از مظهر حضرت آقاي قاضي به من اجازه نمي‌داد. چون در اوج معنويت بودند، اوج عشق و حال با خدا بوده، بعد هم شاگرد مرحوم قاضي به آن نفس رحماني كه داشته مرحوم قاضي به من اجازة جمع و ذخيرة مال و يا رد فقير و محتاج و یا تقاضاي نسيه مشتري و امثال و... می گفت او شدت عشق و علاقه حالات روحاني و اين‌كه استاد ما دستور داده بود، فقير را رد نكنيد اگر مشتري نسيه خواست نگوييد نداريم،‌ حتي به شما. مي‌نويسند نسيه داده نمي‌شود حتی به شما. مي‌گفت كه اين‌طوري به اصطلاح نبود و خدا رحمت كند مرحوم شمشيري را نوشته بود به مغازه‌اش به كرامات و توصيه و حل مشكلات مرحوم رجبعلي خياط برايش كرده بود، نسيه با وجه نقدي داده مي‌شود حتي به شما. حالا. بدين‌طور بود كه خلافش براي ميسور نبود. اين جنبه مظلوميت را حضرت علي عليه‌السلام ترسيم زيبايي كرده است و دربارة انبياء همين‌طور بوده‌اند وقتي نگاه مي‌كردي ظاهراً خيلي‌ها سرشان را كلاه مي‌گذاشتند، خيلي‌ها زيرپا مي‌گذاشتند و لهشان مي‌كردند حقوقشان را خيلي راحت ضایع مي‌كردند. نه اين‌كه اين‌ها عرضه نداشتند و آدم‌هاي پخمه‌اي بودند يا آدم‌هاي ضعيفي بودند، نه. اين‌ها ملاحظات ديگري داشتند يك موقع اگر کسی، يكي به اين‌ها مي‌زده يك چيزي به اين‌ها تحميل مي‌كرده، عيال من هم تحمل و صبر مي‌كرد ولي بالاخره صبر و تحملش محدود بود. چندين بار خدمت آقاي قاضي عرض كردم كه اذيت‌هاي قولي و فعلي ام الزوجه يعني مادرزن به من به حد نهايت رسيده است و من حقاً دیگر تاب صبر و شكيبايي آن را ندارم و از شما می خواهم كه به من اجازه دهيد تا زنم را طلاق دهم، مرحوم قاضي فرمودند: از اين جريانات گذشته تو زنت را دوست داري؟ عرض كردم: آري، فرمودند: آيا زنت هم تو را دوست دارد؟ عرض كردم: آري. فرمود: ابداً راه طلاق نداريد. ‌اگر او بدش مي‌آمد و يا تو از او متنفر بودي يك وجه شرعي داشتي ولی همديگر را دوست داريد، سختي نبايد دليل شود. قابل توجه زن و شوهرهايي كه تا يك ذره سختي مي‌آيد در زندگيشان مي‌افتند به جان همديگر يا زن‌هايي كه به دليل دست تنگي مردها زندگي را رها مي‌كنند يا آريالایانی كه به‌خاطر فشار اقتصادي در خانه عربده‌كشي مي‌كنند، مشكلات درست مي‌كنند براي زن، براي بچه بداخلاقي مي‌كنند. قابل توجه آن‌ها. برو صبر پيشه كن.

حالا دقت كن ببين چه‌قدر قشنگ است، تربيت تو به دست زنت مي‌باشد، تربيت يعني رشد كردن. كلمة تربيت مساوي است با رشد؛ يعني چه كسي مي‌خواهد تربيت پيدا كند و بالا بيايد؟ فطرت. از كجا؟ از يك فشاري كه قرار است به طبيعت بيايد. از بستن طبيعت و محدود كردنش. اين راه هم راه رشد توست و با اين طريق كه مي‌فرمايي خدا چنين مقرر فرموده است كه ادب تو به دست زنت باشد. بايد تحمل كني و بسازي و شكيبايي پيشه كني. خوب دقت كنيد، بايد اين كار را بكني. اين مخمسه‌ها در زندگي همه ما هست. بعضي موقع‌ها كه يك جاهايي گير پيدا مي‌كنيم يك صاحب‌كار نفهم، يك برادر نادان كه اذيت مي‌كند، يك مادر نادان، يك پدر نادان و يا يك پدر و مادر نادان عرض کنم يك بچه‌اي گير مي‌دهد به آدم و اذيت مي‌كند، يك رفيق و يك همسر پيش مي‌آيد، يك شاگرد نفهم حسود نسبت به استاد، يك استاد بخيل نسبت به شاگرد. این ها پيش مي‌آيد. من هم از دستورات مرحوم قاضي ابدا تخطي و تجاوز نمي‌كردم این رعايت بركت حق استاد است و مطيع بودن يعني هرچه استاد گفت، هرچند برخلاف ميلت باشد ولو خلاف سليقه‌ات باشد اطاعت كن، نگذار ميل و غلبت اعمال استاد را ضايع كند چون بعد از آن سختي‌ها و ناراحتي‌هاي خيلي زيادي را براي انسان مي‌آورد و آن‌چه این مادرزن بر مصائب ما مي‌افزود تحمل مي‌نمودم تا يك شب تابستان كه چون پاسي از شب گذشته بود از بيرون خسته، فرسوده و گرسنه تشنه به منزل آمدم كه در اطاق بروم ديدم مادرزنم كنار حوضچه عربي داخل منزل نشسته و از شدت گرما پاهايش را برهنه نموده، پيوسته دارد از شير آب حياط بالاي حوضچه آب روي پاهايش مي‌ريزد تا فهميد من از در وارد شدم شروع كرد به بد گفتن و ناسزا و فحش دادن، همين‌طور بدين كلمات مرا مخاطب قرار دادن. من هم داخل اطاق نرفتم،‌ يكسره از پله‌هاي بام به بام رفتم تا در آن جا بيفتم ديدم اين زن صداي خود را بلند كرد و با صداي بلند به‌طوري كه نه تنها من بلكه همسايگان مي‌شنيدند به من صب و شتم و ناسزا گفت و گفت، و همين‌طور گفت تا حوصله‌ام تمام شد. ديگر من جوش آوردم. تحمل يك چنين كسي كار راحتي نيست آن هم 12 سال بخواهي با او در يك خانه باشي، بدون آن كه به او پرخاش كنم، به اين نكته توجه كنيد (حلم يعني اين يعني تجاهل يعني تحمل) و یا يك كلمه جواب دهم از پله‌هاي بام به زیر آمدم و از در خانه بيرون رفتم و سر به بيابان نهادم، بدون هدف و مقصودي. همين‌طور دارم در خيابان‌ها مي‌روم و هيچ متوجه خودم نيستم که به كجا مي‌روم، همين‌طور دارم مي‌روم، اين‌جا ديگر شروع تجردش است يعني ديگر «عند تناهه شده یكون الفرج» به اوج که برسد در فشار طبيعت، تازه یکدفعه فطرت يك ميوه مي‌دهد، يك ميوه خيلي قشنگ. در اين حال ناگهان ديدم كه من دو تا شدم يعني دوتا سيدهاشم هستم،‌ يكي سيدهاشمي كه مادرزن به او تعدي مي‌كرده، و سب و شتم می نموده است. و يكي من هستم كه بسيار عالي و مجرد به محيط مي‌باشم و ابداً فحش‌هاي او به من نرسيده است و اصولا به اين سيدهاشم فحش نمی داده است. به این سیدهاشم فحش می داد و مرا سب و شتم نمی نموده است، آن سيدهاشم سزاوار همه گونه فحش و ناسزا است، آن يكي را كه ديدم يك سيدهاشم آن‌طوري است و يك سيدهاشم نوراني هم اين‌طرف و این سيدهاشم كه اینک خودم مي‌باشم نه تنها سزاوار فحش نيست بلكه هرچه هم فحش بدهند و سب کنند و ناسزا گويند به او نمي‌رسد، ديدم هيچي به من نرسيده است. در اين حال براي من منكشف شد كه اين حال بسيار خوب و سرورآفرين و شادي زا فقط در اثر تحمل آن ناسزاها و فحش‌هايي است كه وي به من می داده است و اطاعت از فرمان استاد مرحوم قاضي براي من فتح اين باب را نموده است و اگر من اطاعت او را نمي‌كردم و تحمل اذيت‌هاي مادرزن را نمي‌ نمودم تا ابد همان سيدهاشم محزون و غمگين و پريشان وضعيف و محدود بودم. هميشه همان بودم، و الحمدلله كه من الان اين سيدهاشم هستم كه در مكاني رفيع و مقامي بس ارجمند و گرامي مي‌باشم كه گرد و خاك تمام غصه‌ها و غم‌هاي دنيا بر من نمی نشيند و نمی تواند بنشیند. چرا؟ چون فطرت اساساً اهل دنيا نيست كه بخواهد اذيت شود، اصلاً مال اين‌جا نيست، فوري از آن جا به خانه برگشتم، به روي دست و پاي مادرزنم افتادم مي‌بوسيدم و مي‌گفتم مبادا تو خيال كني كه من الان از آن گفتارت ناراحت هستم از اين پس هرچه مي‌خواهي به من بگو كه آن‌ها براي من فايده دارد، يعني درواقع اين فشارهايي كه داشته بر طبيعت مي‌آمده، داشته او را مجرد مي‌كرده، مجرد يعني جدا شده يعني داشته مي‌كند از آن سيدهاشم تاريك، آن سيدهاشمي كه خواسته‌هايش، آمال و آرزوهايش نمي‌گذارد سيدهاشم حقيقي اوج بگيرد، داشته مي‌كنده او را، اين فحش‌ها بركت است، هر بار كه مي‌آمد يك تير مي‌خورده به آدم، يك زخم زبان، يك غيبت كه شنيدی، يك تهمت كه به تو زدند، يك اذيتي كه كردند، يك زبان‌‌نفهمي اعضای خانواده، زبان‌نفهمي پدر، زبان‌نفهمي مادر و هركدام اين‌ها كه داشته به تو مي‌خورده، داشته تو را جدايت مي‌كرده اما فطرت بايد مسلح باشد، اول از اين بايد غذا خوب بخورد فطرت، دقت كنيد، علت این که خیلی ها این دستورالعمل را می شنوند و نمی توانند رعایت کنند براي اين‌ است که جا برای عیاشی و کیافی ندارند. آدم وقتی جا برای عیاشی و کیافی داشته باشد راحت می تواند بقیه ی چیزها را تحمل کند. یعنی چی؟ یعنی اگر انسان طبيعت محض باشد، چون طبيعت در فشار است، خوب يك نفر است، دو نفر دیگر نيست فطرتش را كشته اين بچه، هيچي ندارد اين بدبخت، فطرت لذتی نمي‌برد كه بخواهد فشار طبيعت را تحمل كند، قاعده اين است كه اگر به طبيعت دارد فشار مي‌آيد از آن طرف فطرت بايد چکار کند؟ باید بخورد و كيف خودش را بكند يعني اگر ما كيف‌هاي فطرت و عياشي‌هاي فطري ، رقص‌هاي فطري، موسيقي‌هاي فطري، بزم های فطری نداشته باشيم وقتي به طبيعت فشار مي‌آيد خوب فطرت از آن طرف چيزي ندارد كه بخورد. وقتي به طبيعت فشار مي‌آيد فكر مي‌كنيم كه به خودمان فشار مي‌آيد پس خودمان را چه مي‌بينيم خودمان را فقط طبيعت مي‌بينيم. براي همين يك كسي كه فحش مي‌دهد مي‌گويد نمي‌توانم روي خودم پا بگذارم، اصلاً نمي‌توانم جوابش را ندهم. پنج تا ديگر باید به او بگویم. چرا؟ چون من غير از طبيعت چيز ديگري نيستم. اما وقتي فطرت فعاليت عياشي دارد، اين وقتي به طبيعت جسارتي كنند مي‌گويد گمشو حقت است. گفتند كه گفتند به درك حالا يك چيزي گفتند، تو بچه نالایق هستی، بي‌سواد هستي، بي‌لياقت هستي، تو به بچه‌هاي ديگر نگاه كن كه اين‌طوري هستند يا زن مثلاً دائماً نيش مي‌زند كه فلاني اين همه چيز براي خانةشان چيزي خريده اما تو مرد نالايقي هستي پس تو چه‌كار مي‌كني يا مرد نسبت به زنش تحقير مي‌كند، ببين زنِ چه‌قدر سليقه دارد خانم‌ها اين‌طوري اما تو اين‌طوري و خيلي چيزهاي ديگر. حقت است، این ها را تحمل كن. سعدي داستان قشنگي مي‌گويد، مي‌گويد يكي از اين اولياي خدا رد مي‌شد خاكستر ريختند روي او بعد مي‌گويد اي نفس من درخور آتشم، ز خاکستری روي درهم كشم؟ اي بابا ما حقمان جهنم است، طبيعت حقش جهنم است. اذیت هم براي طبيعت است، حق ندارد نسبت به اذيت‌هايي كه مي‌شود داد بزند، جيغ بزند. اگر الآن اين دادها را تحمل كرد و جهنم را اين‌جا تحمل كرد، بعد ديگر راحت است، بعد دیگر به همراه فطرت به بهشت مي‌رود، به نفعش هم اين‌جاست. به نفعش هم هست جهنم را اين‌جا بگرداند و جهنم را بگذراند.

مرحوم الهي قمشه‌اي دزد خانه‌اش را برد، فرمود: حلالش باشد. من قيامت وقت ندارم، حال ندارم قيامت بايستم ببينم تو چه بردي چی نبردی، من مشغول كارهاي ديگر هستم، وقت ندارم آن‌جا بايستم ليست بگيرم چه بردي چه نبردي. اين يكي است كه عياش است.

گر من فقيرم هر شبي دارم ز يارب ياربي جشني، نوايي، مطربي، كم‌تر ز سلطان نيستم

پس اين‌كه بچه بسيجي‌اي كه مي‌تواند پايش را قطع مي‌كنند، مصيبت نمي‌بيند اين را، الآن شما در اين فيلم‌هاي عقده‌اي كه مي‌سازند كه يك نفر مثلاً در يك تصادف پايش قطع شده يا مثلاً در يك حادثه‌اي، اين‌قدر بزرگ مي‌شود داخل زندگي يك نفر، آخر بايد اين بزرگ شود يا فلان مريضي دارد، پايش مثلاً فلج است، چشمش كور شده يا نمي‌دانم فلان اتفاق برايش افتاده، چرا بچه بسيجي كه جواني‌اش را، طبيعتش را از او گرفته‌اند و زدند صورتش را يك‌وري شده، اصلاً فك ندارد، كل فك را برده‌اند و هيچي ندارد اين قسمت، جفت چشم كور، دو تا دست ندارد، دو تا پا ندارد، داريم ما دكترايش را گرفته است در دانشگاه دو تا دست ندارد، دو تا پا ندارد، دو تا چشم هم ندارد، دكترا گرفته، چرا به هيچ چيز نمي‌گيرد اين را؟ چون عياشي فطري دارد، چون خود واقعي‌اش دارد مي‌خورد از يك جاي ديگر، سير است، گداي جيفة دنيا نیست. «الدنيا جيفه و طالبها كلب» دنيا مرداري است و طالبش سگ است. اگر طبيعت از خدا ارتزاق کند، عقدة مردار نمي‌كند كه آي خوردند، آي بردند، ما هم برويم موبايل بگيريم، ماشين‌ها را بگيريم، زمين‌ها را بگيريم، خانه‌ها را بگيريم كه تمام نشود پس ما چي، نه اصلاً ميلي ندارد به مردار، حالا همه مي‌روند كفتارها بخورند، خوب بخورند كفتارها، کفتارها سليقه‌هايشان همين‌طوري است ما نداشته باشيم افتمان مي‌شود، كم مي‌آوريم، كوچك مي‌شويم؟ نه. آقا من امشب دعوت دارم پيش خدا، مي‌خواهم هم‌نشيني با خدا داشته باشم، من امشب پيش سيدالشهداء مي‌خواهم بروم امشب مي‌خواهم همنشين امام زمان (عجل‌الله تعالي فرجه‌الشريف) باشم، چی كم دارم؟ آن‌هايي كه دارند دنبال جيفه مي‌روند اين چيزها را ندارند، آن‌ها نمي‌توانند بخورند ديگر، آن‌ها با اين بزم‌ها كاري ندارند، مي‌زدند چشمش را كور مي‌كردند مي‌رفت يك چشم مصنوعي مي‌گذاشت از بيمارستان درمي‌رفت مي‌آمد اين‌جا. چه مي‌خواست اونجا؟ دستش را قطع مي‌كردند پا مي‌شد مي‌آمد آن‌جا. براي چی؟ براي اين‌كه فهميده بود مركز خوراك كجاست؟ براي اين‌كه عياش بود، كياف بود، عشقش آن‌جا بود، دوست داشت آن‌جا عشق و حال بكند حالا آن‌هايي كه نمي‌دانند عياشي و كيافي فطري يعني چه؟ به اين‌ها ايراد مي‌گيرند آخر شما نمي‌فهميد، نفهميد، اين‌ها پخمه هستند، همين‌طوري هم هست. امام صادق عليه‌السلام فرمودند: مؤمنين آخرالزمان را مي‌گويند پخمه. پس بايد خوب دقت كنيم وقتي راجع به حلم صحبت مي‌كنيم حلم يعني چی؟ حلم یعنی اوج فطرت و محدود كردن طبيعت، يعني خوراك خوب خوردن،‌ يعني از خوراك طبيعت به نفع فطرت استفاده كردن، يعني از جريان مخالف براي پرواز استفاده كردن.

بماند بقیه اش برای جلسه بعد

و الحمدلله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين.