جلسهی گذشته دربارهی این صحبت کردیم که تعریفی را که خدای تبارک و تعالی از انسان می دهد، می گوید یک تعریف تخصصی و ویژه است و طبق «ربکم اعلم بکم وربّکم اعلم بما فی نفوسکم» که آن مالک مدبّر شما، شما را بهتر می شناسد، به آنچه که در درون شماست بیشتر آگاه است. او بهتر می داند که ما چه شکلی هستیم. چه شکلی باید باشیم؟ چه شکلی برای ما بهتر هستش که باشیم؟ در نظام محبتی وقتی می فرماید که شما باید خدا و رسول و جهاد برای شما محبوب تر از حیثیتهای طبیعی شما باشد، «اباءکُم ابناءُکُم، اخوانکُم، ازواجکُم، عشیرتکُم، اموالٌ، تجارةٌ، مساکنٌ» از اینها باید بهتر باشد، انسان را به معنای حقیقت انسان نگاه می کند و او را به بلندای ابدیت و مسیری که دارد نگاه می کند بعد معنا میکند. آنچه باعث می شود خیلی از ماها این را نفهمیم که ما داریم با باطن حیوانی اصلاً باطنمان را ببینیم و فکر می کنیم که داریم با باطن انسانی زندگی میکنیم. درحالیکه با باطن حیوانی زندگی می کنیم. این هستش که ما در جریان یک زندگی هستیم؛ یعنی همین که زندگی جریان دارد و دارد کاری صورت می گیرد داریم پیشرفتهای ظاهری می کنیم. این باعث می شود که ما توهّم حرکت صحیح را داشته باشیم. در حرکت جنین در رحم مادر ببینید تمام اقسام تولد درشان رشد و حرکت هست و بزرگ شدن و به دست آوردن است. در تولد سالم در تولد ناقص در تولد بیمار، در همه ی اقسام می بینید که جنین دارد حرکت می کند و دارد چیزهایی را جذب می کند، به دست می آورد، دارد روز به روز بزرگتر می شود اما یک کسی که آشنای با شرایط زیستی دنیاست وقتی که با سونوگرافی یک جنین را بررسی می کند او تشخیص می دهد، می فهمد که این مسیر، مسیر درستی دارد طی می شود یا نه، هر چند جنین دارد در رحم مادر بزرگ می شود. اما این بزرگ شدنش یک بزرگ شدن غلط و کاذب است؛ یعنی وقتی به دنیا می آید مثلاً با پنج تا دست کار کرده، زحمت کشیده چیزی هم بهش اضافه شده ولی چون منطبق با اینجا نیست می فهمد که این بزرگ شدنه پیشرفته کار کرده تلاش، جذب شدنها همهاش تهش سر از عذاب و ناراحتی و بدبختی درمی آورد. یعنی دارد انجام می شود، ساخته دارد می شود آدم، آدم دارد ساخته می شود، جنین دارد ساخته می شود، ما ساخت و ساز را داریم می بینیم ولی این ساخت و ساز به درد نمی خورد، ما چون در دنیا ساخت و ساز می کنیم دائماً درحال بزرگ شدن و ساخت و سازخودمان هستیم، ما این توهم برمان می دارد که ما داریم بزرگ می شویم، می لرزد که مثلاً ما اگر الآن کار کردیم بزرگ شدیم، خب میگوید آقا شما چی می ارزید؟ مثلاً تو چی کار کردی؟ می گوید خب عوضش من مثلاً الآن قبلاً سواد نداشتم، الآن دارم، دکتر نبودم الآن دکترم قبلاً استاد نبودم الآن استادم، الآن مهندسم که قبلاً مهندس نبودم زن نداشتم الآن زن دارم بچه نداشتم الآن بچه دارم خونه نداشتم الآن خونه دارم، پول نداشتم الآن پول دارم و این فکر می کند که این رشدها، چرا؟ چون خودش را با طبیعت می سنجد؛ یعنی با مردم می سنجد مقایسه می کند، این فکر می کند آدم موفقی هستش، یعنی خوب توانسته بیاید بالا در جامعه وقتی نگاه میکند میبیند که یک آدمی هستش که نسبت به خیلی از افراد جامعه جلوتر هستش. این توهم حرکت هستش حرکت صورت گرفته واقعاً. بزرگ شدن و ساخت و سازی است اما حرکت مفید و مؤثر و تضمین کننده ی سعادت نیست. غالب افراد مشغول می شوند به ساخت و ساز دقت نمی کنند که وقتی دارند خودشان را می سازند آیا این تناسب دارد با آرامش خودشان یا نه؟ میدونی مثل چی میماند؟ مثل این هستش که شما الآن گرسنه تان باشد می روید فست فود می خورید ها؟ می روید یک چیزی را می خورند واقعاً شما مراحل خوردن و هضم و جذم و اینها صورت می گیرد تبدیل، همش دارد انجام می شود شما هم گرسنگی ات چی می شود؟ برطرف می شود تشنگی ات برطرف می شود اما نمی دانی این ساختنی که دارد صورت می گیرد، سلول سازی و موادی که دارد در بدن شکل می گیرد اینها دامنت را می گیرد یک روز می شود چربی اضافه، یک روز می شود قند اضافه، یک روز می شود سرطان، یک روز گرفتاری درست می کند. اصلاً برای انسان دارد ساخت و می گوید من سیر شدم اینها داریم می خوریم سیر می شویم آدم هرچی بخورد سیر می شود. بالاخره دیگه.هر چی از این شکم برود پایین از این دهان برود پایین قورتش بدهیم بالاخره یک مراحلی را طی می کند ما را سرپا نگه می دارد اما این یک دفعه می بینی کلیه را خراب می کند، کبد را خراب می کند، قلب را خراب می کند، عروق را خراب می کند، شخص می کشد شخص را، می میرد این کجا؟ تا تغذیه سالم کجا؟ تغذیه ی سالم، یعنی تغذیه ای هستش که متاسب با ساختار من هستش. رشد می آورد، سلامتی می آورد. قدرت بدنی می آورد مریضی هم نمی آورد در حرکت به سمت آخرت چون ما یک جاودانگی داریم خیلی باید مواظب باشیم که بین حرکت حق و حرکت باطل، رشد حق و رشد باطل بتوانیم فرق بگذاریم. این جور نباشد که ما 20 سال رشد باطل بکنیم بعد بگوییم که خب رشد کردیم دیگه دردسر باشد مثل یک بچه که با خودش کار کرده زحمت کشیده در جذب غذا یک سر اضافه ساخته. خب کار است خودش دیگه سر هم چیز قشنگی است ولی وقتی می آید این طرف با دو تا سر درد سر می شود برایش دیگر، می بینی دوتا دست اضافه، پای اضافه، یک غده اضافه در شکم، یک غده اضافه در گردن، یک غده اضافه در کمر ای بابا حالا این را چه جوری جدا کنیم ازش، آیا اصلاً امکان پذیر است؟ دو تا سرآورده آیا می شود جدایش کرد؟ نمی شود جدا کرد؟ توهم ساختن خیلی خطرناک است توی مقایسه و چشم و هم چشمی، انسان دچار این توهم می شود حالا منشأش چی است؟ منشأش این هستش که انسان خودش را نمی شناسد؛ یعنی چون خودش را نمی شناسد نمی داند که کمال این خود در چیه؟ یعنی این فقط چی را جذب بکند به درد می خورد؟ پزشکهای ما که خیلی راحت تن نمی دهند به مواد غذایی مضر، چون با ساختار بدن کاملاً چیه؟ آشنا هستند می گویند آقا شما مثلاً به صد کیلو کاری احتیاج دارید مثلاً هزار کیلوکاری جذب کردی، مثال عرض می کنم یعنی این غذا، غذایی هستش که کالری خیلی زیادی دارد و شما مصرف نداری. اصلاً این را شما مثلاً به عنوان یک آدم 50تایش بیست بود، الآن چهار صد تا اضافه جذب کردی این را میخواهی چی کارش بکنی؟ گرفتاری درست می کند دیگه برای آدم لذا در تنظیم برنامه ی غذایی می گوید شما باید کالری با این مقدار چربی، این مقدار پروتئین این مقدار چی چی چی استفاده کنی، اضافه اش دردسرساز است. ما چون بدن را نمی شناسیم سر سفره هرچه بیندازید درومی کنیم دیگه، هرچی خوشمان بیاید می خوریم. دقت نمی کنیم که خب حالا من اگر از این خوشم آمد، جذبش کردم این ساخت و ساز می کند در بدن دیگه، این ساخت وسازی که توی بدن کرد به نفع من است یا به ضرر من؟ در نفس هم اینجوری است. کسی که نمی داند کی است. نمی داند از کجا آمده در کجا است به کجا می خواهد برود، این فقط ساخت و ساز می کند فقط کار می کند، تلاش می کند دلش هم خوش است چرا؟ چون این کار کردن ها متناسب با شرایط زیستی دنیا یک ارزشی دارد، یک تعریفی دارد ازش می شود، می گویند بارک الله این شده مثلاً الآن شناگر ماهر، ورزشکار درجهی اول، نقاش چنین، سخنور فلان، شاعر چنین، استاد چنان همه ی اینها خب قیمت دارد، در نظام قیمت دارد و چون در نظام طبیعی قابل تشویق و قیمت است این فکر می کند که این همان کمال، کمال حقیقی است که باید جذب بکند لذا عمر و وقت خودش را تلف می کند در کمالاتی که لایق او نیست یا نباتی است، یا جمادی است، یا حیوانی است، کمال هم هستند انصافاً هم کمال هستند ولی انسانی نیستند؛ یعنی از نظر جمادی خیلی بزرگ شده از نظر حیوانی همین طور، کمالات کسب کرده از نظر گیاهی همین طور ولی انسانی نیست این کمالات. بنابراین وقتی که متولد می شود آنجا چه چیزی احتیاج دارند؟ آنجا کمال انسانی می خواهند «یوم لا ینفع مالٌ ولابنون الا من اتی الله بقلبٍ سلیم» خب این هیچی ندارد اصلاً این آن بخش را اصلاً کار نکرده هم فقط همین را می خواهند آنجا هم فقط همین را می خواهند خب قلب سلیم فرمود چی؟ «الذی یلقی ربّه و لیسَ فیه احدٌ سواه» ملاقات می کند پروردگارش را چیزی درش نیستش. یعنی حاکم اصلی قلب، محرک اصلی قلب، سلطان قلب حق تعالی است، قلب سلیم سالم، این با آن تنظیم شده، قلب را حق تعالی تنظیم شده، «القلب حرمُ الله» خب حالا ماها که اباءکم، ابناءکم، اخوانکم، ازواجکم، عشیرتکم، موالکم، تجارةٌ، مساکنٌ همه اینها بزرگتر بوده توی دل ما و توانسته محبت اینها تأثیر بگذارد در محبت خدا نشاط ما با اینها بوده، کسالت ما نبوده اینها بوده، امید ما آرزوی ما، توان ما با اینها بوده و ناامیدی ما، کسالت ما، شکست ما، ضعف ما نبوده اینها بوده، نه با خدا خب ما قلب سلیم نداریم اصلاً. قلب سلیم نداریم لذا وقتی هم متولد شویم آن چیزی که آنجا لازم دارد به دست نیامده ما وقع چی؟« لم یقصد وما قصد لم یقرها»؟ آن چیزی که اتفاق افتاده منظور نبوده و آنی که منظور بوده اتفاق نیفتاده، خب ؟ آنچه که ساخته شده لازم نبوده آنجا و آنی که لازم بوده ساخته نشده، درست شد؟ خب، روی همین جهت می فرماید «والله لا یهدی القوم الفاسقین» فسق گفتیم یعنی چه؟ یعنی خروج از وضعیت طبیعی، طبیعی اش این است که این قلب سالم داشته باشد که ندارد. خب غیر طبیعی یعنی چیزهایی غیر از قلب سلیم آورده باشد که این آورده با خودش دیگه، غیر از قلب سلیم چیزهای اضافه آورده که دردسرساز است، برایش این را بهش می گویند فسق. یعنی غیرطبیعی عمل کردن پس در تعریف انسان وقتی که خداوند تبارک و تعالی محبت را جزء ذاتیات انسان می آورد. حالا به قول منطقیون، جزء چی آورده محبت را؟ جزء فصل انسان آورده که اگر نباشد اصلاً انسانی تحقق ندارد حاکمیت محبت خداوند بر همه ی محبت ها. غلبه ی محبت حق تعالی بر همه ی محبت ها. خب این ندارد این را. با خودش نیاورده این را ما باید خیلی جدی بگیریم. خیلی باید جدی بگیریم. حالا جدی گرفتنش چه جوریه؟ یعنی چه جوریه که ما حق تعالی را که ذهناً، منطقاً، برهاناً می گوییم کمال مطق است، مگر غیر از این است؟ می گوئیم جمال مطلق است درست است.می گوئیم هر کس، هرچیز کمالی دارد از کجاست؟ از حق تعالی است. چه طور است، ما مظهر را و ظاهر ترجیح می دهیم؟ چه طور است ما فرع را به اصل ترجیح می دهیم. چه طور است ما محدود را ترجیح می دهیم به نامحدود. یعنی اگر آدم فکر بکند این را، « احب الیکم من الله و رسوله وجهادٍفی سبیله» یک مقدار آدم ممکن هستش بگوید این یعنی چه؟ چطور ممکن است که ما اباء و ابناء و ازدواج و اخوان وچیزهای دیگر محبوب تر از اصل خودشان و حقیقت خودشان بشوند برای ما، چه جوری ممکن است؟ یک ذره ما باید تأمل بکنیم در این قضیه، شاید یک ذره هم بیشتر لازم است تأمل شود. یک مقدار عمیق تر تأمل بکنیم. چه جوری می شود ما مظهر و ظهور را به ظاهر چه کار می کنیم؟ ترجیح می دهیم اینها محبوبتر از آنها می شوند این به ضعف چی برمی گردد؟ این در درجه ی اول به ضعف معرفت و باور برمی گردد؛ یعنی ما برهاناً این قضیه را شاید بدانیم اما علماً می دانیم اما معرفتاً نمی دانیم گفتیم علم و معرفت چیه؟ فرق می کند معرفت یقینی است، کشفی هستش جزئی با تمام خصوصیات که بعد از علم و عمل به دست می آید. یعنی یک بار باور قلبی است. یک شهود قلبی است که انسان پیدا می کند و چون این جور نیست. ما مظهر را به ظاهر ترجیح می دهیم. ما حقیقت خودمان را نمی شناسیم، غایت خودمان را نمی شناسیم، ابدیت خودمان را باور نکردیم، حقیقت انسانی خودمان که الهش چیه باور نکردیم حالا شما نگاه بکنید توی قرآن و در روایت چقدر آمدند این را این جوری به ما گفتند «لا تدعوا مع الله الهاً اخر» بابا اله دیگری نداری تو دلبر دیگری نداری. اله دیگری نداری با خدا انسان اله دیگری ندارد. هی آمدند به ما اینجوری معرفی کردند گفتند ببین این که دارد به شما می گوید لا اله الا الله، لا اله الا الله بزرگترین حقیقت انسان شناشی است. لا اله الا الله برای کی؟ اله که داریم می گوئیم تا شما گفتی اله، ماجرای انگیزش، محبت، کشش و عشق و عاشقی پیش می آید دیگه، درسته؟ یعنی دو لنگه ای است تا شما گفتی اله یعنی لنگه دارد. مثل ولایت تا گفتی ولایت لنگه پیدا می کند. یک کسی ولی است، یکی یک کسی بهره مند و مرتبط با ولی است. خب شما تا گفتید «اله الا الله لا تدعوا مع الله الهاً آخر.لا اله الا هو» این اله برای کی است؟ اینجا باید سؤال بشود که این گزاره ای که الآن دارد خداوند قرآن به ما می گوید و پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) می فرماید که بالاترین حقیقتی است که من پیغمبر آوردم و هیچ پیغمبری هم بالاتر از این نیاورده این گزاره بر اساس کدام ساختار، کدام مهندسی درست است؟ یعنی در زمینه ی تعریفش کجاست؟ در کدان نظام درست است؟ «لا اله الا الله، لا اله الا هو، لا تدعوا مع الله الهاً آخر. لا اله الا هو. وحده لا شریک له» این اله برای کی است؟ این جا باید سؤال بکنیم که مال کی دارد معنا می کند؟ می گوید که این برای انسان است. لا اله الا الله در مورد خدا ظاهراً دارد صحبت می کند. شما اگر به همه جا مراجعه کنی می گویند این بحث، بحث چی است؟ بحث خداشناسی است دیگر. دارد راجع به خدا صحبت می کند ولی در واقع بحث چی است؟ بحث انسان شناسی است دارد گزارش می دهد از وضعیت طبیعی یک انسان از آنی که یک انسان حق است که باید داشته باشد. "لا اله الا الله" یعنی در نفس من باید این جوری باشد اگر غیر از این باشد من انسان نیستم. اگر غیر از این باشد من سقوط کردک. من هنوز آباء وابناء و ازدواج و اخوان و مساکن وعشیره و اینها همه بالاتر از خدا هستند وقتی اینجوری باشد پس "لا اله الا الله" نیست. "لا اله الا الله" نیست، یعنی شما انسان حقیقی نداری. خب حالا ما با توجه به این نکته می خواهیم جنبه های کاربری این اصل را با هم کار کردیم از جلسه ی گذشته تا الآن که بحث تنظیم نظام محبتی بود را راجع بهش صحبت بکنیم. اگر حقیقت "لا اله الا الله" در وجود یک نفر تحقق پیدا کرد یعنی محبوب غایی اش، محبوب اصلی و نهائیش، اله او الله بود این در عمل چه کار می کند؟ باید ظهور بکند دیگه درسته؟ باید ظهور بکند، ظهورش چیه در عمل؟ ظهورش این هستش که اگر، شما وقتی که هزار تومانی برایتان عزیزتر است یا پانصد تومان چه کار می کنید؟ ظهورش در عمل چیه؟ انتخاب هزار تومان است دیگه، یعنی شما هزار تومان را به پانصد تومان ترجیح می دهید. چون به این یقین رسیدید که آن بهتر است، بیشتر است، ها؟ اشتباه نمی کنی هیچ وقت در محاسبات یعنی شما نگاه کنید تاجرها اشتباه نمی کنند. توی عقیده اصلاً اشتباه نمی کنند ممکن است روش اشتباه کنند اما در عقیده و عمل اشتباه نمی کنند یعنی همیشه آنها به دنبال سود بالاتر هستند. سود پائین تر را می بخشند ازش صرف نظر می کنند که به چی برسند؟ به سود بالاتر هزینه می کنند در اقتصاد این است دیگه، در تجارت، اقتصاد این است دیگه، در تجارت، اقتصاد این است ما هزینه نمی کنیم که پر به پر بشود یا ضرر کنیم هزینه می کنیم که یک سودچی بدست بیاوردیم؟ بیشتر به دست بیاوریم. اگر یک کسی این کار را کرد می گویند طرف دوپینگ کرده بود آخر رسید آخرهمه. بهش می گویند چرا آخر رسیدی؟ می خواستم نفهمند دوپینگ کردم. خب بالاخره این دوپینگی که تو کردی باید یک سودی داشته باشد دیگه، خب این اصلاً هیچی نداشت برای شما فقط زحمت کشیدی یک عالم مواد نیروزا خوردی، آخرش هم که همان آخر رسیدی خب نمی خوردی هم که همان آخر می رسید دیگه. می بینیم که یک خسارتی فقط حالا این در نظام عملی چه تأثیری دارد؟ در نظام عملی چه تأثیری دارد؟ در نظام عملی انتخابها باید درست باشد. انتخابها باید درست باشد. خب وقتی که ما در نظام عملی، انتخابهایمان درست نیست. مثل فست فود خوردن می ماند. مثل غذاهای مضر خوردن می ماند که رشد صورت می گیرد. کار انجام می شود، انتخاب انجام می شود، ارتباط انجام می شود کار راه می افتد ساختنی است اما متناسب با شرایط زیستی ابدیت و آخرت نیست. لذا شما در نهج البلاغه، عذر می خواهم در صحیفه دعای دوم صحیفه ی سجادیه در مورد نبی اکرم است (صلی الله علیه وآله وسلم) می بینید که حضرت سید الساجدین (علیه السلام) در مورد پیغمبر می فرماید که او در راه تو با نزدیکترین خویشان خودش با، خاندان خودش، به جنگ پرداخت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود ما در راه خدا با پدران و برادرانمان جنگ کردیم کشتیم حتی اقوام خودمان را در راه خدا کشتیم. پس یک توانایی است. یعنی ما می توانیم یک پانصد تومانی را بکشیم برای اینکه به چی برسیم؟ به یک هزار تومانی برسیم درست شد چه جوری شد؟ اگر معشوق نهایی من انسان، اله من حق تعالی است من باید در عمل، اگر این را فهمیده باشم باور کرده باشم باید در عمل همیشه بتوانم چیزهای پائین تر از کمالات پائینی را، کمال هم هست این را می پذیریم که کمال است. ببینید نمی گوییم موهوم است می گوئیم کمال است قیمت و ارزش هم دارند واقعاً. ما باید بتوانیم ارزش های پائین را، قیمت های پائین را ازش صرف نظر کنیم برای رسیدن به قیمت چی؟ به قیمت بالاتر. ببینید من یک مثال می زنم برای شما، خدا رحمت کند مرحوم سید رضی را رحمة الله تعالی علیه. سید رضی آدم خیلی منیع الطبعی بوده خیلی عزت نفس داشته، مرحوم شیخ مفید یک موقعی می بینید که این گرفتار است. مستأجر است. چنین است، چنان است دارد اذیت می شود برای تأمین خانه اش، حالا یک خانه برای او تأمین می کند یا یک مبلغی می دهد برای تأمین خانه و حل مشکلاتش. سید رضی نمی پذیرد. بعد سید رضی دلیلی که می آورد می گوید من حتی از پدرم هم هیچی قبول نمی کنم. مرحوم شیخ مفید توبیخ می کند ایشان را. می گوید حق من به عنوان استاد از پدرت چیه؟ بالاتر است. یعنی مبنا می دهد دست سید رضی شما یک موقعی می بینی یک نفر پدر و مادر را به استاد ترجیح می دهد. اینجا دچار چه می شود؟ دچار بی ادبی و سقوط حرمان و شکست می شود چرا؟ چون مبنا را غلط گرفته از اول و فکر کرده باید بین پدرومادر و استاد کی را انتخاب کند؟ پدرومادر را انتخاب کند توهّم کرد این را ها؟ به خصوص بعضی از مذهبی ها ممکن است این جوری کنند. می گویند خب پدرومادر این همه احترام دارد، « رضی الله فی رضی الوالدین» بعد یک دفعه یک همچین اشتباهی بکند یک سقوط اساسی بکند ها؟ اگر سید رضی یک همچین اشتباهی می کرد خیلی سقوط می کرد. گفت: نه درس است حق با شماست. پذیرفت من استادم حقش خیلی بالاتر از حق بابا و ننه ام هستش، پدرومادرم هستش. پس ببینید وقتی ما مبنا داریم چقدر در عمل به ما کمک می کند که ما چی را انتخاب کنیم؟ و انتخابها در ارتباطات در رفتارها و در کنترل افکار و مهندسی افکار، چنینش افکار به ما کمک می کنند.ُ ببینید چقدر آدم راحت می شود؟ چرا؟ چون شخصیت فعلی ما را چی ساخته الآن؟ کی هستیم ما که الآن نشستیم بالاخره اینجا که ما نشستیم یا آدم های خوبی هستیم یا آدم های بد، یا آدم های موفقی هستیم یا آدم های شکست خورده، یا آدم های خوشبختی هستیم یا آدم های بدبخت، یا آدم های خوشحالی یا ناراحت، یا آدم های آرامی هستیم یا آدم های مضطرب درسته؟ هرچی که باشیم سرسفره ی گذشته مان نشستیم که این هستش. یعنی نان خور چی هستیم؟ نان خور گذشته مان هستیم. سر سفره گذشته نشستیم داریم نان می خوریم گذشته ما، گذشته ی ما چی بوده که ما این شدیم گذشته ی ما مجموعه ی از انتخابها، ارتباطات رفتار و افکار ماست. چینش افکار. حالا شما اگر به حقیقت لا اله الا الله یا نظام ارزشگذاری دینی نظام ارزشگذاری اسلامی واقف نباشی در انتخابها چه کار می کنی؟ اشتباه می کنی. در ارتباطات اشتباه می کنی در کنترل افکار و تنظیم افکارت اشتباه می کنی در تصمیم گیری ها، مسیری را می روی که اصلاً خدا هم چیه؟ راضی نیست. حالا نگاه کنید برگردیم سراغ آیه. برگردیم سراغ آیه چه جوری هستش؟ می گوید «قل ان کان اباءکم» تا این هشت موردی که است.«احبَّ الیکم من الله ورسوله وجهادٍ فی سبیله» اگر، اگر آن ها محبوب تر هستند یعنی تو در نظام فکری در نظام اعتقادی آنها را انتخاب کردی و ترجیح دادی به خدا و رسول و جهاد فی سبیل الله. درست شد؟ اگر شما این کار را کردی نظام انتخابی ات، ارتباطی افکارت غلط است. پس منتظر نتیجهی غلطت، انتخاب غلطت باش.«فتربصواحتی یأتی الله بامره ولله لا یهدی القوم الفاسقین» خدا فاسق را هدایت نمی کند. فاسق یعنی چه؟ یعنی او منحرف شده از درست تشخیص دادن از کار اصلی و طبیعی کردن. رفته یک سمت دیگر به یک سمت دیگر رفته. پس ببینید آن نظام ارزیابی ای که در سوره ی توبه آیه 24 که ما داریم می خوانیم در جلسه ی گذشته و این جلسه به ما می دهد محصولش این هستش که اگر کسی بتواند این نظام محبتی خودش را تنظیم بکند و بر اساس قیمت بالاتر به طور طبیعی بچسبد، افکارش و انتخابش و رفتارش و ارتباطاتش را این هیچ وقت اشتباه نمی کند. همیشه متعادل و رو به رشد است یعنی رو به رشد درست و حسابی و به معنای واقعی اش است، رو به رشد حق است متناسب با شرایط زیستی آخرت دارد در رحم دنیا رشد می کند اما اگر یک کسی همچنین وضعیتی نداشته باشد رشد می کند در رحم مادر، یعنی رحم دنیا اما متناسب با شرایط زیستی آخرت رشد نمی کند. دیگه چی؟ اگر این نظام از کار در بیاید یعنی ما اشتباه محاسبه بکنیم عمدهی وقت ما در چشم و هم چشمی ها مقایسه ها و مسابقه برای بدست آوردن کمالاتی است که هیچ کدام کمال حقیقی ما محسوب نمی شود. من یک سؤال کنم خیلی شفاف، خیلی ساده به نظر شما ما چطور نمی توانیم دنیا را ول کنیم برویم دنبال خدا؟ یعنی چه جوریه که ما تمنایی، فکری، نقشه ای حتی وقتی به گذشتمان برمی گردیم می بینیم ما 5 دقیقه هم حتی، 5 دقیقه نشستیم بگوییم من خود خدا را می خواهم یعنی تمنایی برای رسیدن به او، فکری و نقشه و همتی برای رسیدن به او وجود ندارد چه جوریه؟ خدا را هم قبول داشتیم، اثبات هم کردیم، استاد بودیم کلاس داشتیم خدا را هم ثابت کردیم اما هیچ وقت حرکتی به آن سمت نمی کنیم چه جوریه ما این ور را می خواهیم، آن را نمی خواهیم یکی از دلایل مهم این است، که ما دچار حسرت در کمالات جمادی و نباتی و حیوانی هستیم؛ یعنی عقده های کمالات جمادی و نباتی و حیوانی عمر ما را دارد، تلف می کند توی مسابقه ای افتادیم با اهل دنیا می خواهیم هم خدا را بدست بیاوریم هم خرما را بعد افتادیم در کمالات این جوری قانع نیستیم به وضعیت فعلی خودمان، همیشه عطش و عقده ی کمالات این چنینی را داریم. بنابران هروقت می آیند سراغ ما، می گویند که خب آقا برو آن سمت می گوییم حالا بایست ما کارهای زمین مانده داریم این جا تا آخر عمر می بینی ما کارهای زمین مانده داریم می بینید چه جوریه؟ یک جایی شنیدیم امام حسن مجتب (علیه السلام) به مجنون گفتش که مجنون دیدی اینها با ما چه کار کردند؟ مسلمانان؟ حضرت نشسته بود گله می کرد که من امام مجتبی را چنین کردند چنین کردند چنان کردند بعد مجنون به جای همدردی، آه لیلی را می کشید یعنی اصلاً یادش رفته بود یک امام معصومی اینجاست مظهر خداست. لنگ است. معطل است افتاده اینجا هیچکی کمکش نمی کند وقتی که داشت گله می کرد به او مردم با ما چه کار کردند این چون در حسرت لیلی بود اصلاً توجه به وظیفه ی خودش و امام خودش نداشت. مثل الآن ما مثلاً یا در عقده رسیدن به یک نفر هستیم که نرسیدیم بهشت، یا می خواهیم برسیم بهش، یا مثلاً در عقده ی بچه دارش هستیم بعد اگر بچه داریم می خواهیم دوتایش بکنیم یا اگر دوتاست می خواهیم چندتایش کنیم؟ چهارتایش بکنیم یا اگر مستأجریم می خواهیم خانه بدست بیاوریم یا اگر خانه داریم می خواهیم این را بزرگترش بکنیم اگر تلفن همراه داریم می خواهیم مدلش را بالاتر ببریم، اگر اتومبیل ندارم در طلب اتومبیل هستیم اگر اتومبیل داریم در بالا بردن ارتقاء درجه ی اتومبیل هستیم، عرض کنم خدمتتان که در خانه به آنچه که داریم و به آنچه که به ما داده شده به حداقل ها قانع نیستیم. می خواهیم کیفیت بدهیم اینها را. بنابراین وقتی که خدا ما را صدا می کند می بینیم ما همه ی آنها را قبول داریم ولی به خدا می گوییم خدایا فعلاً صبر کن ما اینها را قبول داریم بابا قبول است که قلب سلیم این است تو از همه بالاتری، و از همه بهتری قبول داریم که اینها هم برای ما نمی ماند ولی ما می خواهیم اینها را بدست بیاوریم، یعنی خیلی ساده ی ساده خیلی شفاف من دارم این را عرض می کنم خدمت شما ما اهل قناعت نیستیم، حریصیم، شاکر نیستیم به آنچه که داریم، همیشه قلب ما در آتش ای کاش ها است. ولی ای کاش هایی که مربوط به کمالات جمادی، نباتی و حیوانی هستش. حتی، حتی، حتی ای کاش های عقلی هم داریم این ای کاش های عقلی خیلی خطرناک است. یعنی خدا ما را صدا می کند ما می گوییم خدایا هنوز دکترایم را نگرفتم. صبرکن من این درجه را بگیرم. من هنوز مجتهد نشدم صبر کن این کار را انجام بدهم. هنوز این کتاب را نخواندم بگذار من این کتاب را بخوانم بعد می بینی که ما برای عشق وقتی نداریم برای رفاقت، رفت و آمد وقتی نداریم حالا جالب اینجاست یک چیز جالب من بگویم این هستش که وقتی نوبت به عشقهای زمینی می شود ما بلدیم به خاطر عشق زمینی خدا را چه جوری حذف کنم سایر معشوق ها را هم جوری حذف کنیم چه جوری برای خلوت با معشوق زمینی دیگران را غال بگذاریم، ها؟ لذا شما می بینید که اگر یک معشوق زمینی پیدا بشود آدم به شدت افت تحصیلی پیدا می کند افت اقتصادی پیدا می کند، افت های دیگر پیدا می کند اصلاً حال و هوای انسان تغییر پیدا می کند. یعنی آدم یک دفعه همین جوری زمین گیر می شود و خمود چون خیلی از کارهایش را نمی رسد اگر هزار تا تعهد این ور و آن ور داشته، تعهداتش زمین مانده می گوید خب، من این کار را نرسیدم، این کار را نرسیدم حالا نرسیدی کجا بودی؟ ها؟ کجا بودی نرسیدی؟ خب نرسیدی چون داشتی با یک معشوق دیگری بودی. ولی ما بلد نیستیم خدا، به خاطر خدا بقیه را غال بگذاریم هیچ وقت نشده برای خلوت با خدا درس را غال بگذاریم، ها؟ درسته؟ عقل را غال بگذاریم، مثل کاری که رزمنده ها و طلبه هایی که جبهه بودند کردند که علم را به قول امام اقال از پای علم برداشتند جا گذاشتند. برای معنویت، برای خدمت به امام زمان، برای وقف امام زمان شدن دست از کمالات پائین تر برداریم ما، اصلاً بی خیال شویم بهترین مصداقش کی ها بودند؟ بهترین مصداقش در دوران دفاع مقدس بسیجی ها بودند که واقعاً از همه ی کمالات جمادی و نباتی و حیوانی و عقلی برای کمال بلاتر چیه؟ گذشتند. آنها حالا یک چیز خیلی جالب این هست که چه جوری هم این جوری شدند؟ سیزده سالش است، پانزده سالش است. دانشجوی پزشکی سال آخر از آمریکا است، دانشجوی مهندسی سال آخر از اروپا است، عرض کنم خدمتتان که موقعیت های، ثروتهای کلان و زیاد بهش پیشنهاد می شود چه جوری است که اینها بهش مزه ندارد؟ و او مزه دارد. ببینید من یک چیزی به شما بگویم همش در این مزه کرد نه است، یعنی یک چیزی یافته یقین هم بهش دارد، مزه اش را چشید مزه اش را چشیده، در انتخاب دارد درست عمل می کند، ما با این که می دانیم چرا نمی کنیم؟ برای اینکه ما بخشیدیم دو تا عامل مهم وجود دارد که باعث می شود عمل نکند یکی شک، یک شرط. ما با خدا خیلی شرط می گذاریم . یکی هم که شک هم داریم، یقین نداریم، تردیدها و شرط کردن با خدا کار ما را مشکل کرده بچه بسیجی های ما را دیدید بچه ها؟ هیچ وقت شرط نگذاشتند با خدا، تردید هم نکردند در عمل خودشان. لذا بردند ما نه، مه چرتکه می اندازیم همیشه. این چرتکه و محاسبه بروم؟ نروم؟ می ارزد؟ نمی ارزد؟ راه نمی افتیم برویم در مسیر دوست. با تردید می رویم یا شرط می گذاریم برای خدا. که من می خواهم به همه شرایط حیوانی اینجا هم برسم بعد خودم را وقف کنم، بعد بروم رفاقت با امام زمان کنم، بعد بروم زحمت بکشم، بعد برویم توی رابطه می خواهم همه را بدست بیاورم وقتی هم نمیتوانم همه را بدست بیاوریم می کشم عقب. آن وقت بهشتی که درش بروی من باز شده بود در را می بندم. شما نگاه بکنید اصحاب عاشورا چند نفر شرط نگذاشتند برای امام حسین شک هم نکردندها؟ چندهزار نفر آمده بودند اما با چی آمده بودند؟ تردید آمده بود که اصلاً آیا این حرکت درست است یا درست نیست. یکی هم اینکه شرط داشتند شرطش چه بود؟ گفته بودند ما تا قتال هم می آییم تا قتال هم می آییم برای جنگ هم می آیم با شما ولی تو اگر حاکم می شوی اگر ما به یک نان و نانوایی می رسیم آره، می دانی؟ یعنی من به این قیمت که آواره ی تو بشوم بدبخت تو بشوم، ذوب در تو بشوم از خیلی از کمالات و ارزش هایی که بقیه برایشان مهم است بگذرم نه، این کار را نمی کنم. زحمت می کشم ولی من شرط دارم شما نگاه بکنید توی بدست ۀوردن گنج و طلا چند نفر آدم در دنیا، زندگی هایشان را از دست می دهند، می میرند همه حاضرند فداکاری کنند بمیرند در این راه، اما توی دلشان با چی آمدند؟ با یک طمع آمدند آن طمع چیه؟ به طلا رسیدن است، اگر طلا بشود ما ثروتمند می شویم. حالا توی این راه هم می رویم می جنگیم. مثل این قاچاقچی ها که چند تاشون کشته می شوند، مواد مخدر ولی می دانند هم خطر دارد ولی برای آن چیزی که این ها را وادار می کند به کشته شدن و از خود گذشتگی در معرض گلوله و جنگ قرار گرفتن آن طعمه است. اینکه بزرگان فرمودند طمع خطرناک است همین است یعنی ما به امام حسین می گوئیم آقا ما می آئیم به شرط اینکه سوروساتم به هم نخورد برقرار باشد، تا این را گفتی دیگر تمام شد، غلط در می آید او ما را چه جوری دوست دارد؟ او ما را از خود گذشته بدون شرط بدون شک دوست دارد می گوید آقا من امام حسینم دارم راه می افتم با من می آیی یا نه می گوید چون تو حسینی هرجا بروی من می آیم من اصلاً کاری با نتیجه ندارم. اصلاً کاری با نتیجه ندارم دلیل موجه من در واقع حجت موجه من تو هستی. هیچ دیگه دلیل دیگری نمی خواهم. خدا رحمت کند این معاون ما را حسن واحدیان بهش مصاحبه کرده بودند در جبهه گفته بودند که شما به چه انگیزه ای جبهه آمده ای؟ گفته بود هیچی. انگیزه ندارم خیلی حرف توحیدی بود گفته بودند یعینی چه؟ یعنی به هیچ انگیزه ای نیامده ای؟ گفت نه امام گفته کافی است دیگر. همین امام فقط فرمودند باید بیاییم من اصلاً کاری ندارم چی می خواهد بشود ایشان فرموده باید بروید بجنگید ما می جنگیم. می خواهد هرچی بشود، بشود اصلاً دلیلی نداریم بنشینیم متوجه کنیم می خواهیم این کار را کنیم می خواهیم این کار را کنیم، نه امام فرموده ی باید بیائیم در عشق به خدا، یادتان باشد در عشق به امام زمان در وقف شدن برای حضرت، در رفاقت با بزرگان، اگر با شرط آمدی جلو یابا شک و تردید آمدی جلو حتماً سرت کلاه می رود. تمام شاگردهایی که از بهره برداری از اساتیدشان محروم شدند یا از زندگی و ارتباط با اساتید شان محروم شدند یا از رشد محروم شدند همه ی اینها با شرط و شک پیش استاد رفتند. یعنی نگفته آقا من تو را می خواهم به هر قیمت هم پایت می ایستم اصلاً کاری ندارم چه می خواهد بشود ته قضیه. یکی اینکه من تو را می خواهم پایت می ایستم با هر قیمت، خدا حفظ کند یکی از اولیاء خدا از اساتید ما می فرمود پای درس هر استادی رفتم با استاد نمرد پای درس ایستادم. اصلاً پشت نکردم به استادم. استاد را ول نکردم تا مرد. تا مرد. آقا ما بیائیم به خدا بگوئیم خدایا : جمال خودت را عشق است. خب من مثال های مبتذل زدم استاد و فلان و اینها پائین است آقا جمال خودت را عشق است. می خواهیم یا نمی خواهیم ما را؟ اینجوری است دیگرها؟ کجایش دیگه، چی می شود دیگه، آن ته قضیه چی می خواهد بشود این مسیر، توی مسیر عشق به خداوند اگر شرط گذاشتی یا شک کردی هیچ وقت به جایی نمی رسی. الآن می گوید آقا من می خواهم بیایم در راه امام زمان به شرطی که من مقرب ترین اصحاب امام زمان بشوم ها؟ خطرناک می شود به شرط اینکه این توی کار، این نتایج را بدهد بهم. خطرناک است شما نگاه کنید اباالفضل را، ابالفضل، شخصیت دوم عاشورا است. ولی امام حسین بهش می گوید تو برو آب بیاور. یعنی نمی گوید برو با دشمنان بجنگ و برویم حمله کنیم سر لشگر هم است، پرچم دار هم است، علمدار هم است، می گوید تو برو آب بردار بیاور. تردید نداشت، طمع هم نداشت. می گوید حسین به من گفته آب می روم آب می آورم تمام شد. چی کار باید بکند. رزمنده هایی بودند در جبهه وقتی می امدند اینجوری می کردند ما را باید بفرستید جبهه ی جنوب ما می خواهیم برای خدا بجنگیم ولی باید در جبهه ی جنوب بجنگیم می گفت بابا الآن کردستان لازم است می گفت نه من فقط جنوب می روم می جنگم خراب شد دیگه، بعد می گفتند که خب حالا تو این دفعه رو رزمنده شو برو آبروسانی نه.. افت دارد. برو پشت جبهه مثلاً این را کن. بعضیها میآمدند ما واقعاً در مقابل اینها احساس کوچکی می کردیم ما هروقت خودمان می خواستیم برویم شرط می کردیم می گفتیم آقا تخریب ببرید ما را، ما می رویم اطلاعات، عملیات، گنده ترین، خطرناک ترین، بزرگ ترین کارها هیچ کارها هیچ کدام از این گنده ترین و خطرناک ترن و بزرگ ترین کارها کاری برایمان نکرد، همه را هم انجام دادیم ها، یکی می آمد می رفت آشپزی شهید هم می شد. آب رسان بود شهید می شد ما پنج دفعه رفتیم روی زمین خودمان با شکم رفتیم روی زمین اتفاقی نیفتاد. افتادیم توی لجن زار دنیا الآن می بینیم چقدر فاصله داریم با شهدا، آنها کجا ما کجا؟ ما در یک لجنزار بسیار امن و خطرناک و عمیق افتادیم تمام سنخیت هایمان را با آنها از دست دادیم. آنها چی؟ آنها از گرد راه رسیدند خدا شاهده می آمدند جبهه اینجوری می کردند می گفتند که معرفی می کردند خودشان را می گفتند ما این تو آنها را داریم حالا شما هرجا می خواهید بفرستید، بفرستید برای ما مهم نیست کجا باشد کجا برویم؟ تو برو راننده آمبولانس شو، چشم تو برو راننده تریلی شو، چشم تو برو آبرسانی تو برو آشپزخانه تو برو داروخانه، تو برو تدارکات، تدارکات من بروم؟ یعنی من نروم بجنگم؟ فردا ننه ام بگوید تو جبهه بودی من افت دارد برایم نامزدم گفت افت دارد، بچه محلها گفتند تو کجا بودی جبهه؟ اقلاً بگویم بابا من چهار تا عملیات رفتم، بابا چهارتا آرپی چی زدیم، چهارتا نارنجک زدیم، چهار نفر را کشتیم اگر فردا مردم بداند که ما در آشپزخانه بودیم آنجا چه جبهه رفتنی است؟ آقا یک طلبه می آمد بهش می گفتند که تو برو تبلیغ کن، برو در سنگرها یک ربع، یک ربع در این سنگرها برای رزمنده هاصحبت کن چشم. یک طلبه هم میآمد بهش میگفتند برو تبلیغ می گفت من فقط باید بروم بجنگم فقط خط، فقط فلان. این شرطها کار را خراب می کند اگر انسان خواست در راه امام زمان بیاید وقف امام زمان بشود، خدمت به امام زمان بکند، امام زمان را از مظلومیت درآورد. بدون شرط آمد، اگر این شرایط نشد من دیگر کار نمی کنم، دارد کارهای خیری هم می کند، جاهای دیگر دارد خدمت می کند، کار می کند ولی جاهای دیگر با نفس خودش دارد کار می کند نفسش می گوید تو برو این کار را بکن، کار خودش را می کند. لذا جواب نمی دهد اصلاً جواب نمی دهد. ما با وجود اطلاعات، برهان، هیچ وقت در عمل در رفاقت و دوستی موفق نیستیم شکست می خوریم. شیطان را شما نگاه کنید چقدر می توانست با خدا حال کند؟ خب؟ شش هزار سال عبادت کرده بود علی الظاهر آمده بود تا فرشته ها، می توانست با خود خدا، با یک سجده چقدر به خدا نزدیک می شد؟ خدایا به این سجده کنم؟ خب به این سجده می کنم به این پائین تر سجده کنم؟ خب به این سجده می کنم گفت نه من شرط دارم اگر بخواهم سجده کنم، آقایی من باید حفظ بشود، من به این سجده کنم؟ «خلقتنی من نار و خلقتنه من طین» یعنی چه؟ ما تا می آییم خودمان را نگاه می کنیم بدبخت هستیم. شما نگاه کنید چقدر از مراجع ما علمای ما، مجتهدین ما فقط با شرط و شک با امام زمان ارتباط برقرار کردند. یعنی می گوید من تا مجتهد نشوم مرجعیتم آقائیم حفظ نشود کار برای امام زمان نه!!! به یکی از مراجع گفته بودند آقا از سهم سادات یک مقدار بودجه می خواهیم برای امام زمان مصرف کنیم گفته بود که عذر می خواهم از سهم من، از سهم امام، آره دیگه، سهم امام گفتم یا سهم سادات گفتم؟ سهم امام برای امام زمان خرج کنیم خیلی قشنگ جواب داده بود گفته بود که باشد یک ذره اش به خودش می رسد. یک ذره اش را هم راجع به خودش مصرف کنید در حالیکه اصل پول مال آقاست دیگه، اگر علمای ما از 255 تا الآن در وقف شدن، شمشیر می زدند برای امام زمان شرط نمی گذاشتند و تردید نمی کردند امام زمان تا حالا هفت باره ظهور کرده بود. ما همیشه به شرط آقایی آمدیم طلبه شدیم. به شرط استادی به شرط اینکه شئوناتان حفظ شود، دست بوسی مان، بیتمان حفظ شود، به هیچی دست نخورد برای اسلام خدمت کردم. به آبرویمان لطمه وارد نشود لذا شما می بینید الآن ما در زندگی بزرگان و علمایمان صدها شأن داریم که اینها همش شرط و شک است. اصلاً در دین نیست. اصلاً در دین نیست. ولی شأن علمایی ساخته ی چیه؟ ساخته توهّمات ماست، ساخته ی شرط و شکهای ماست. حالا می فهمید چرا خیلی از طلبه ها نتوانستند بروند جبهه؟ چون می گفتند رفتن جبهه به شرطی باید باشد که به اجتهاد و استادی و مرجعیت من این پشت چیه؟ لطمه نزند اگر من قرار است بروم آنجا پایم قطع شود، دستم قطع شود از طلبگی و نظام علمی بیفتم فردا شاگردانم از من جلو بزنید آقاتر بشوند، من از زبان خودشان می شنیدم خدا شاهده، از زبان یکی از مراجع شنیدم من این را، از زبان یک تعدادی از روحانیان من شنیدم این را، حتی خطاب به من گفتند حیف شد شما رفتی جبهه، شما مثلاً شاگرد ممتاز بودی در حوزه اگر جبهه نرفته بود الآن مجتهد شده بودی ببین یعنی اصلاً فکر نمی کند که الآن آنجا وظیفه چیه؟ یار، دوست، از ما چی می خواد؟ می گوید من با این شرط که اجتهاد باشد حتماً، مرجعیت حتماً باشد آقایی باشد بزرگی باشد، این شئون باشد و او به قیمت اینکه کار امام زمان لنگ بماند روی زمین باشد. الآن امام زمان به من احتیاج مگر ندارد؟ می خواهد من چه کار کنم الآن؟ می گویم نه من با این قیمت برای امام زمان کار می کنم، با این شرایط اصغر بی نماز را می شناسید شماها؟ اصغر بی نماز معروف بود در مردم مشهد به یک آدم بی نماز هیچ کس نماز خواندن را ندیده بود چرا؟ یک عده فقط می دانستند که این سر وعده اش خدمت حضرت نماز می خوانده. سر وعده خدمت حضرت نماز می خوانده توی مردم به یک آدم بدبخت کافر بی نماز شناخته شده است. برایش هم اصلاً مهم نیست که چی بشود. اصلاً اسمش معروف بوده به اصغر بی نماز. جزء رجال الغیب حضرت بوده ولی خب خیلی می خواهد آدم یک همچنین چیزی بشود یعنی جامعه به من بگویند فلان فلان شده ی فاسق بی نماز کافر، ولی من چون وقف آن طرف هستم. اصلاً برای من مهم نیست این طرف قرار است برای من چه اعتباراتی باشد. وقتی شما برای محبوبیت شرط می گذری ها. باختی دیگه رابطه ی قلبی برقرار نیست. دیگر تو سرت کلاه رفته دیگر عشقی وجود ندارد. اگر بی شرط آمدی همه چیز را بهت می دهند. اما اگر با شرط و شک آمدی هیچ خبری نیست. تازه این حرف من هم یکذره بد است که اگر بی شرط آمدی همه چیز را بهت می دهند خیلی وقتها عشق، وصال با محبوب بودن، لازمه اش همه چیز را از دست دادن است یا خیلی چیزها را از دست دادن این دختر و پسرهایی که عاشق هم هستند را دیدید؟ اینها وقتی عاشق هم می شوند فقط چی را می خواهند؟ با هم بودن را می خواهند. بعد شما می بینید در یک زمستان سرد اینها 6صبح می روند در خیابان با هم حرف می زنند در پارک سردشان نمی شود روی یک تکه فقط می نشینند تا شب اصلاً یادشان می رود. نه غذا می خواهند بخورند نماز هم یادشان می رود چون فقط با هم بودن را می خواهند اما وقتی پای عروسی و ازدواج و اینها می رسد همه ی شرطها چی می شود؟ شروع می شود جهیزیه اینقدر، مهریه اینقدر شرایط اینقدر، بعد که می آیند در زندگی می بینند که با وجودیکه الآن، آن موقع که هیچی نداشتند از هم خیلی لذت می بردند خیلی با هم خوب بودند ولی الآن که می خواهند شروع کنند با هم بودن را دیگر از هم لذت نمی برند، کنار هم یک چیزهای دیگری هم چیه؟ لازم دارند. ما با خدا همیشه شرط می گذاریم ما همیشه شک داریم، تردید داریم که اگر من این راه را بروم تهش چیه؟ می دانی بچه بسیجی ها هیچ وقت آن موقع که روی میدان مین می دویدند شک نداشتتند چه اتفاقی می افتد، شرط هم نگذاشتند اصلاً. یعنی پایش قطع شود، دستش قطع شود، برای همیشه از ازدواج محروم شود، دیگر کور بشود از روند علمی ساقط شود اصلاً شرط نداشتند طرف از آمریکا ول کرده آمده اینجا می گوید من سرماه تابستان وقت دارم از آمریکا ول کرده آمده اینجا بی شرط و بی شک آمده خب این کجا می رود؟ این می رود تا خدمت امام زمان (علیه السلام) تا خدمت سیدالشهداء (علیه السلام) اما طلبه به اینجا چه کار می کند؟ طلبه می گوید من دوماه تعطیلی دارم همین دوماه را می روم، بقیه اش سر دو ماه عملیات می خواهد باشد، به من احتیاج می خواهد باشد، نباشد، رزمنده ها، جبهه به من احتیاج دارد یا ندارد من کاری ندارم من کار واجب تر از جنگ دارم باید بروم بنشینم درس بخوانم. کاری با لولا نداریم. « لولا نفرٌ» آیهی نفرو نمی دانم آن بحث وجوب آن جوری نداریم الآن بحث این هستش که آقا یک آقایی می گفت « اسلام الآن، اسلام الآن وابسته به من است. باور کنید من اولیای خدا، حضرت آیت الله آقا میرز جواد آقای تهرانی را می دیدم با یک قد خمیده ی زاویه ی 90 درجه درست قدش زاویه ی 90 درجه بود مظلوم، گمنام، هیچ کی نمی شناختش، آمده بود آنجا خمپاره می زد، کار می کرد همه کاری می کرد آنجا بعد هیچ وقت نگفت جامعه به من وابسته است. آن وقت یک مجتهدی آمده بود آنجا می گفتش که صاحب رساله هم نبوده بعدها رساله داد. می گفتش آقا اسلام به من وابسته است. اسلام به من احتیاج دارد. من اگر اسلام به من احتیاج نداشت ای بابا، ای بابا، ببینید این اصلاً عاشق خدا نیست، عاشق سیدالشهداء نیست. شما در مسیر کربلا دقت کردید؟ در مسیر کربلا چقدر مصلحت اندیش به حضرت می گفتند مصحت ما نیست بیاییم یک کسی است آدم خیلی غصه می خورد. آمده به سید الشهداء در کربلا بودها، یعنی تا کربلا هم آمد ولی دید اوضاع خیلی پس است به حضرت گفت آقا جان مگر شما کشته نمی شوید؟ گفت چرا گفت خب به هدفت که نمی رسی حالا من هم باشم یا نباشم مگر کشته شدن نیست توش؟ حضرت گفت چرا گفت حالا بودن و نبودن من چه تأثیری دارد؟ کمکی نمی کنم بودنم برای شما به هر حال من هم یکی از کشته ها می شوم دیگه اجازه بدهید ما برویم با اجازه تان ما رفع زحمت کنیم، کار و زندگی داریم عجب!!! این خنده از گریه بدتر است ها، آقا آمد می خواست رد شود، برود، عمر سعد چشمش خورد بهش گفت عجب است با حالی دارد این خودش را بکشید، اسبش را بیاورید اینجا. خودش را کشتند اسبش را هم برداشتند مصلحت اندیشی ها، حضرت رفته سراغ طرف بهش می گوید خب می آیی با ما یا نه؟ ببینید می گویند معلوم نیست توی چادر بین امام حسین و زهیر چی گذشته، بین امام حسین و زهیر چه گذشته، می خواستم بگویم زهیر، شما گفتی بریر گفتم شما بهتر از ما می فهمید بعد اما یک چیزی گذشته، توش شرط و شکی هم نبوده، چون وقتی می آید به خانمه می گوید خوش آمد بیا برو طلاق. خانمه هم عجب خانم زرنگی بوده آن هم آدم بی شک و شرطی بوده گفتند طلاق بی طلاق، خودم هم می آیم کجا؟ این حرفها چیه؟ ما هم هستیم ما این دلبستگی هایمان به کمالات این جا، حالا دقت کنید، «قل ان کان» با همدیگر بخوانید، یک جاهایی اصالت دادن به اب به اب، آباء چند جا در قرآن آمده «اباء و لوکان اباءکُم لا یعقلون شیئاً ولا یهتدون» اینها پدرم است حرمتش واجب است من نمی توانم پدرم را رها کنم برای این حرفها ول کن بابا! پیغمبر می گوید بابا من پیغمبرم آن یکی می گوید من بهتر می فهم، بزرگتر از پدرانمان هم کسانی هستند سر زندگی مان آقا این تعلق به بابا، مامان، خانواده خب آن هم خیلی وقتها در غالب چی هم می آید؟ درغالب مقدس می آید. اصالت به خانواده اباء، ابناء بچه، خیلی ها به خاطر بچه رفتد جهنم همین بچه رفته بچه اش را حفظ بکند یک بنده خدای می گفتش من شب، من بچه ام را فرستادم جبهه، بچه اش را نمی خواسته بفرستند جبهه، بچه اش رفت جبهه شب آمد سراغ من. تو رو خدا آقای شجاعی گفتم چیه؟ برو برگردونش من طاقت ندارم این برود. گفتم مگر جای بدی می رود حاج آقا این همه آدم دارند می روند این همه بچه های رزمنده مثل بچه ی شما دارند می روند. من طاقت ندارم بچه ام نه نمی توانم رفتم پادگان به بچه اش گفتم بچه چون گفت چیه؟ گفتم که به خاطر بابایت برگردد، بابایت دارد می میرد آن هم به خاطر حرمت حرف من که استادش بودم از آن معشوق جبهه اش گذشت. خیلی جگر داشت همه رفیق ها دارند می روند عیاشی، استاد آمده گفته چی؟ به حرمت بابا برگرددد برگشت. برگشت و گفتم من قول می دهم شرایط جبهه برایت فراهم بشود. وقتی این ادب را کردی خدا حتماً بهت کمک می کند شرایط هم فراهم می شود. آمد و چند وقت بعد دوباره پسره رفت جبهه و بابا هه هم دیگر اجازه داد که این برود شرایط یعنی جوری شد که نمی توانست نگذرد. این باباهه به من گفتش که یک شب خواب دیدم پریشب خواب دیدم. رفتم توی چشمه ای گفتند این چشمه مال حضرت زهراست برو تو غسل کن هرخواسته ای داری، هرچی می خواهی بخواه از حضرت زهرا اجابت می شود، گفت: رفتم غسل کردم، آمدم بیرون گفتم می خواهم بچه ام برگردد. آخه این هم شد خواسته؟ تو برای خودت می خواستی، می گفتی من با حضرت زهرا محشور شوم. بچه ام برگردد!! بچه اش برگشت اینجا بچه اش برگشت اینجا مریض شد مرد. البته او که شهادت است. مریض هم شده مرده ثوابش که هیچی ولی این دیگر افتخار شهید دادن را نداشت دیگر این پدره افتخاره اینکه من بچه ام را قربانی خدا کردم دیگر نداشت. توی این وابستگی باخت. حالا بچه ات کشته نشد. اینجا که مرد که بچه را که از دست دادی تو. اگر می رفت آنجا کشته می شد که تو یک افتخار بزرگی داشتی. بعد هم با خدا حساب می کرد می گفتی من از بچه ام دل کندم، بچه را فرستادم آنجا شهید شده پای خودت. حالا دل نمندی چهار روز بیشتر پیش تو ماند بعد هم مرد و ابناکم و اخوانکم برادر، برادرزادگی و ارتباط با برادر و برادر بازی ها، خانواده، خواهربازی و ازواجکم همسربازی، و و عشیرتکم فامیل بازی، چقدر آدم ها گرفتار شأن و شئونات فامیل هایشان هستند و فامیل بازی و در فامیل چه می شود و فامیل چه می گویند و برای فامیل بد می شود و من در فامیل لکه دار می شوم و اینها و اموال اقترفتوها، «مال ها و تجارةٌ تخشون کسادها» یعنی با شرط اینکه به تجارت و پول لطمه نخورد ما چقدر الآن پیشکسوت های جهاد و خون داریم از گذشتهی خودشان به خاطر پول به خاطر پول و تجارت و بیزینس. الآن می گویند آقای احمد نژاد به درد نمی خورد، حرف های رهبر به درد نمی خورد چرا؟ چون تجارت ما به خطر افتاده پول ما کاسبی ما به خطر افتاده حرف انرژی هسته ای نزنید چون ما چیز می شویم. آن احمقی که دیشب می گفتش که ما باید با آمریکا، آمریکا یک حقیقت است باید قبولش کنیم والا مردم ما گرسنه می مانند یک احمقی در تلویزیون در برنامه ای یکی از کاندیدهای ریاست جمهوری شما فکر می کنید این حرفهایی که امام زده قرآن زده، پیغمبر مگر این همه فقیر نداشت؟ پیغمبراگر می خواست مصالحه کند با کفار قریش و اینها مگر گرسنه می ماندند، هیچ کس گرسنه نمی ماند، ببینید چقدر مبانی عوض شده!! چقدر مبانی عوض شده؟ ما فقیر داریم چرا؟ چون جلوی آمریکا ایستادیم اگر جلوی آمریکا نمی ایستادیم از اول صلح می کردیم باهاشون رفاقت میکردیم. امریکا به ما حال می داد ما دیگر فقیر نداشتیم در این مملکت، تحریم اقتصادی نمی شدیم مشکل نداشتیم در حالیکه همه ی پشرفت های اقتصادی ما و همین ثروتی هم که الآن است به خاطر تحریم اقتصادی است. از ایستادن در مقابل آنهاست که ما به اینجا توانستیم برسیم. ما اگر جلوی آمریکا نایستاده بودیم رفاقت می کردیم سراغ انرژی هسته ای نمی رفتیم، الآن انرژی هسته ای داشتیم؟ چقدر حماقت است. یعنی چقدر مردم را احمق حساب کردند که می آیند پشت تلویزیون اینجوری حرف می زنند احمقانه می خواهند مردم به اینها رأی بدهند. و «مساکن ترضونها» یک خانه، خدا رحمت کند امام را می گفت رفتم بالای سر یکی از اهل علم رفتم بهش هرچی تلقین شهادتین گفتم نکرد. گفت خدا با من خیلی بد کرده من دیگه خانه ساختم حالا که می خواهم هم در خانه ام با زن و بچه ام زندگی کنم دارد من را از زن و بچه جدا می کند. مستأجر بوده، عقده ی مستأجری داشته حالا که به خانه رسیده دلش خوش است که مدتی می خواهد در این خانه، صاحب خانه زندگی می کند میگویم ما وقت خدا را نداریم. می گوید خدایا قربونت بروم قبولت دارم ولی ما الآن صاحب خانه شدیم بابا یگذار دو روز هم در خانه ی خودمان نفس بکشیم. الله اکبر، الله اکبر، «احبَّ الیکم من الله و رسوله و جهادٍ فی سبیله فتربصوا» که معنایش را توضیح دادیم. پس اینها اصول فوق العاده مهمی هست در انسان شناسی و خود شناسی. اگر بخواهیم بهش بی توجهی بکنیم مشغول شهوات مختلف و بازی های مختلف و علمی و وهمی و خیالی و اینها بشویم «خسرالدنیا وَ الآخرَة» گرفتاریم.
جلسه 003 - حدیث ظاهر و باطن
متن کامل (خام) جلسه 003 - حدیث ظاهر و باطن