جلسه 056 - حدیث معراج
شماره جلسه
56
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1391
ماه
10
روز
9
متن کامل (خام) ‌ جلسه 056 - حدیث معراج

دو بخش را از حدیث معراج به پایان رساندیم و ان شاء الله به حول و قوه ی الهی بخش سوم را شروع می کنیم. بخش سوم را خداوند تبارک و تعالی با این خطاب شروع می کنند یا احمد ان احببت ان تکون اورع الناس فالزهد فی الدنیا والرغب فی الاخره. اگر دوست داری که پارساترین مردم با شجاعت به دنیا بی رغبت باش و نسبت به آخرت مشتاق باش. ان احببت خیلی جملهی مهمی است. خداوند تبارک و تعالی می فرماید اگر دوست داری و می خواهی مثل یک معلم ورزیده است که شاگردش درخواست و تمنای یک مقام بالاتر را دارد و خداوند تبارک و تعالی به او می فرماید اگر می خواهی بیایی بالا باید این شرایط را رعایت کنی.باز تذکر بدهم که فراموش نشود که شما در هیچ مجموعه ی عرفانی و اخلاقی دستوراتی به این دقت و کمال ندارید چیزی که در حدیث معراج آمده فوق العاده تخصصی، دقیق و کامل هست و خداوند هست و پیغمبر از ملاقات خصوصی که با خدا داشته این سوغاتی را از آسمان برای ما آورده. یک طرف آن خدا هست طرف دیگر پیغمبر و حالا خداوند برای عزیزترین کسش دارد بیشترین سفارشهایش را می کند مثل یک مادری یا پدری که دارد بچه اش را می فرستد به سفر می خواهد این بچه خوب و قوی و سالم و پیروز گردد و هر سفارش و توصیه ای دارد می ریزد به پای این بچه. اگر می خواهید پارساترین مردم باشید فالزهد فی الدنیا و الرغب فی الاخره. یک مقدار راجع به ایندو کلمه باید صحبت کنیم (که شاید چند جلسه ای طول بکشد) زهد فی الدنیا و رغبت فی الاخره یعنی چی؟ و بعد راهکارهایش چیست پیغمبر از خداوند تبارک و تعالی سوال می کند که چطوری این طور باشیم؟ سوال می کند فقال الهی و کیف ازهد فی الدنیا خدایا چطوری بی رغبت باشم؟ راهکارهای بی رغبتی را خداوند یاد می دهد و فوق العاده زیبا و دقیق است این خیلی مهم است. زهد فی الدنیا چه فایده ای دارد میل به آخرت؟ چون معشوق ما کمال مطلق و بینهایت است و وقتی که ما از الله جدا شدیم (جدایی به معنای جدایی یک جسم از یک جسم نیست و در اردوی اسماءالله و بحثهای دیگر قبلاً توضیح دادیم) وقتی که می گوید از روح خودم دمیده شده اند.

از نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند

ما وقتی جدا شدیم از آنجا، از کمال مطلق آمدیم و به محدود رسیدیم لقد خلقنا الانسان فی احسن التقویم ثم رددناه اسفل السافلین. از عالی ترین وضعیت به پایین ترین وضعیت رسیدیم، از اوج به حزیز.

خوب حالا الان درست داریم به آن بالا برویم. مقصدمان کجاست الله است حالا اگر مقصد الله باشد چی برای ما خوب است اینکه بتوانیم با قدرت و سرعت و سبقت برویم. خصوصیتهای حرکتی را که یادتان نرفته عقب گرد ممنوع، نباید انسان به عقب برگردد فرمود «الخائن من شغله نفسه بغیر نفسه و کان یومه شراً من امسه» خائن کسی است که خودش را به غی خودش مشغول می کند و امروزش بدتر از دیروزش باشد این را خائن می گویند و عقب گرد. حواسش اگر به خودش نباشد. اگر کسی دو روزش مساوی باشد من سماواه یومان فهو مغبون باخته است عقب گرد هم نباشد و دو روزش هم مساوی نباشد. حالا اگر ما قرار باشد حرکت به عقب نداشته باشم و دو روز ماه مثل هم نباشد باید حرکت کنیم.

چطوری باید حرکت کنیم سریع «سارعوا الی مغفره من ربکم و جنه» با سرعت بیایید هر قدر شما سرعت بیشتری داشته باشید سیرتان در بینهایت بیشتر است. حرکت ما مثل کسانی هستند که دارند حرکت می کنند یک عده ای امروز و یک عده فردا در یک عده می گویند پس فردا، همه می توانستند امروز حرکت کنند اما یک عده ای می گویند ما امروز صبح حرکت می کنیم و یک عده می گویند ما پس فردا حرکت می کنیم و می خواهیم برویم دریا، اینطور نیست که آنهایی که امروز حرکت کردند با دیروزی هایی که حرکت کردند وقتی به دریا رسیدند بگویند خیلی خوب حالا رسیدیم به دریا نه. قرار است سیر در دریا باشد و آنهایی که امروز می رسند به دریا سوار کشتی می شوند و حرکت می کنند و می روند و آنهایی که فردا برسند باز هم عقب هستند لذا می فرماید که سارعوا، سرعت بگیرید برای حرکت بدست مغفرت پروردگارتان و بهشتی که به اندازه ی همه ی آسمانها و زمین است با سرعت بروید و بعد می فرماید و سابقوا از همدیگر سبقت بگیرید بسوی مغفرت پروردگار و بهشت.

مسابقه همه جا بد است و زشت مگر همین یک جا، مسابقه که می گویم یعنی چشم همچشمی روح برتری جویی، علو و رو دست بقیه بلند شدن، فخر و ریاست و اگر کسی اینها را داشته باشد گرفتار است. ولی در بحث رسیدن به الله می فرماید نه! از همدیگر در خوبی سبقت بگیرید یعین هر کس خوبی و قشنگی دارد شما سعی کنید بالاترش را داشته باشید و لازمه اش این است که انسان برای سرعت و سبقت ملاک داشته باشد یعنی منباید الان بدانم که در جاده دارم می روم سرعت دارم و سبقت دارم می گیرم و این ملاک و قاعده دارد شما وقتی که افرادی که اطرافتان قرار دارند را ملاک قرار می دهید یعنی نوع رفتار دیگران با شاد یا نوع رفتار دنیا با شما، مقیاس حرکت شما می شود. دچار خسران می شود انسان ولی اگر نه. معصوم و الله بشود مقیاس شما، باید رد شوی و با سرعت بروی و کاری با کسی دیگر نداری. امروز یک خانمی آمده بود و به من میگفت که شما یک برنامه ای به من داده اید که به تعدادی از آنها رسیده ام و خیلی هم خوب و آرام شدم اما الان شما برنامه ای که به من داده ای اینست که من باید کینه ام را بگذارم کنار و ببخشم و من نمی توانم ببخشم و من نمی توانم از همسر و فرزندم بگذرم و حلالشان کنم و من گفتم پس نمی خواهی او دارد خودش را با همسرش قیاس می کند. گفتم یادمان نرود آدمهایی که اطراف ما هستند در باشگاه خدا فقط یک حریف تمرینی هستند برای ما، مهم نیست که زنت هست و یا شوهرت، دخترت هست یا پسرت، شاگردت ویا استادت، وقتی با او رابطه ی شخصی برقرار کردی تمام استعدادهایت در آنجا دفن می شود چون تو می خواهی حال این را بگیر و این را ضایع کنی و تو می خواهی بر این غلبه کنی و این را به زمین بزنی. و می خواهی خیالت راحت شود که این تحت نفوذ فرمان تو است و تو بر آن برتری داری و عقده تو را بیچاره می کند. اینکه حضرت می فرمایند تومرا اگر خواستی قیل و قال بکنی توانستی که بی خیال شوی اگر حق با تو بود، که من سه تا بهشت را برای تو تضمین می کنم ولی اگر بی اینکه حق با و است نتوانستی که دهانت را ببندی و بخواهی ادامه بدهی از شفاعت من مرحوم می شوی خیلی زور دارد که حق با تو باشد و بخواهی لال شوی و حرف نزنی، البته این زور به بخش طبیعت گرای ما می آید و الا به فطرت که نه بلکه خوشحال هم می شود اگر دهانش را ببندی ولی ما که طبیعت گرا هستیم خیلی به ما زور می آید که دهانمان را ببندیم خوب خیلی اتفاق ها پیش می آید. حضرت می فرمایند وقتی مراء می کنید دو حالت بیشتر ندارد یا می بازی و با می بری و غیر از ایندو که نیست وقتی که حق با تو است باختن دیگر معنا ندارد اگر هم ببری غایتش مغالبه است و تو غلبه می کنی و گفت وقتی که تو غلبه کردی تازه داستان کینه ها از اینجا شروع می شود و هیچ لطفی نداشت اصلاً اگر کسی بخواهد وقتی حق با اوست دهانش را ببندد و کوتاه بیاید و جوّ را به هم نزند و تشنج ایجاد نکند و اختلاف انگیزی نکند، حالا چه در نظام فردی و خانوادگی و چه در نظام اجتماعی و وسیع اگر کسی بخواهد جلوی دهانش را ببندد اگر بخواهد خودش را در نظر بگیرد و یا طرف مقابل را در نظر بگیرد دیگر نمی تواند غلبه بکند اما وقتی خدا می گوید که کوتاه بیا این با خدا در طرف است و اصلاً با طرف مقابل طرف نیست. ما یادمان نرود همه ی آدمها، حریف های تمرینی ما هستند اگر شروع کردی و افتادی با یک نفر به رابطه ی شخصی، مطمئن باش که ضرر می کنی و کم می آوری به هیچ وجه ما حق نداریم با هیچ کس پدر و مادرمان، زن و یا شوهرمان، بچه مان، شاگرد و یا استادمان حق نداریم رابطه ی شخصی این طوری برقرار کنیم به طوری که من یک دفعه بگویم من یک چیزی را باید به این بفهمانم نه! من یک یچزی را باید حالی این بکنم من باید خودم را ثابت کنم به محض آنکه خودت را ثابت کردی ساقط کردی خودت را. ثبوت مساوی است با سقوط بی خیالش شو و شما در این حالت هست که خودت را می سپاری به خدا و خدا بالا می برد تو را. خوب اگر ما بخواهیم برسیم به الله باید سرعت داشته باشیم و سبقت بگیریم سبقت و سرعت هم لازمه اش چی است؟ لازمه اش سبک باری است آدمی که سنگین است نه سرعت دارد و نه سبقت. خوب حالا به انگشت های من نگاه کنید و قوا را ببیندحس و خیال و وهم که بخش حیوانی ما بود و عقلمان که گفتیم خنثی است می تواند در اختیار بخش حیوانی باشد و می تواند در استخدام بخش فوق عقل باشد این چهار بخش و کشش های آن سنگین می کند انسان را و اگر کسی خواست سرعت داشت باشد باید تغذیه اش و فشار تغذیه ای، ارتباطی، عشقی، عاطفی و همه اش را روی بخش فوق عقل ببندد روی عقل ببندی گیر می کند در زمان جنگ عده ای از علما نتوانستند بروند جبهه و گفتند ما چقدر درس خواندیم و زحمت کشیدیم همین آدمهایی که یکی از آنها تا ادعای مرجعیت هم آمد و بعد ساقط شد در زبان جنگ من یادم هست می گفت برای من چهل سال حوزه زحمت کشیده و من نمی توانم مثل شما بیایم و بروم به جبهه و می گفت من خیلی مهم تر از بقیه هستم و حیف است که من شهید بشوم درس! کسی هم می گفت من دکترم، مهندسم، من که نمی توانم بیایم و یک کسی هم مثل چمران و یا دانشجوهایی که از آمریکا آمده بودند من دکتر و مهندس دیده بودم که از آمریکا آمدند اینجا و به شهادت هم رسیدند الان آنها کجا هستند. اصلاً گاهی وقتها آدم بی قرار می شود که بفهمد الان شهیدی دارد چه کار می کند ما کجا نشسته ایم و آنها در مجلس که نشسته اند اصلاً آدم یک موقع بیتاب می شود وقتی فکر کند که شهید الان کجا رفته، عند ربهم یعنی چه کل بهشت زیر پای شهید است الان دارند چه کار می کنند، دغدغه ندارند عیاش، قهقهه ی مستانه، شادی وصول و عند ربهم یرزقون اند. اصلاً گاهی وقتها انسان می خواهد سی دفعه سرش را به دیوار بزند. بخصوص ماها که برده اند ما را لب و برگردانده اند ما را. یک موقع دکتر به من گفت اگر دو میلی متر، ترکش بیشتر در سرت فرو رفته بود تمام بود. من رو مین رفتم چندبار و منفجر نشد خیلی زور دارد که آدم بماند و معصیت کند خیلی حسرت دارد که آدم عقب بماند ما آدمی داشتیم که به او تیر خلاص زده بودند اما دو سه روز هم در سردخانه بود و گفته بودند که مرده است و لحظه ی آخر دیدند که یک نجار روی پلاستیکی است که روی جنازه اش کشیده بودند خلاصه احیا کردند او را و اگر همین یکذره نجار نبود الان دفن هم کرده بودند و تمام بود عند ربهم یرزقون بود.

آقا این زنده ماند و ماند و جنایاتی کرد که اعدامش کردند اینها را که می گویم خودم را می گذارم جای او و نه اینکه بخواهم او را کوچک بکنم و بگویم جنایت کرده ولی دارم یاد خودم می افتم که مانده ام و دارم این جنایت ها را هم انجام می دهم خیلی سخت است. گاهی اوقات علم، دانش خطرناک است وزیر شدن و سفیر شدن رئیس جمهور وکیل شدن خیلی از وقتها که آدم می رود در قیامت، می گوید ای کاش من هیچکدام از این سنگینی ها را نداشتم، ای کاش رئیس جمهور نمی شدم، ای کاش پایم می شکست و در مجلس پا نمی گذاشتم. ای کاش وزارت را قبول نمی کردم و ای کاش این درجه را قبول نمی کردم و ..... سنگین می کند آدم را. پس این چهارتا همه خطرناک هستند یعنی معلوم نیست دارایی اش به نفع آدم باشد هوش، حافظه، علم، مقام، مرجعیت، کتاب نوشتن، دانشمند شدن، تحصیل، تدریس، تبلیغ، اصلاً معلوم نیست آخرش چه می شود آخرش اصلاً معلوم نیست لذا اگر آدم به اینها دلخوشی داشته باشد و از اینها لذت ببرد که اینها را دارد و کیف بکند این بدبخت است و اصلاً سنگین، سنگین و دیگر نمی تواند مسیر را طی کند. زهد یعنی تمام تلاش را برای خوب بودن در دنیا بکنی و هیچ دلبستگی هم نداشته باشی. یعنی غصه نخوری زهد اوج آزادگی انسان و بزرگترین نیرویی است که در انسان شادی و آرامش ایجاد می کند. چرا؟ چون همه ی غصه ها روی این چهار تا سوار می شود. وقتی غصه ات می رود و روی شاسی فوق عقل سوار می شود برعکس آن چهارتا، هر چه غصه می خوری شادی ات بیشتر می شود. شما برای مصائب امام حسین که برایت می خوانند شاد می شوی یا غمگین وقتی که گریه می کنی؟ شاد می شوی شما وقتی نماز شب می خوانی و گریه می کنی شاد می شوی و یا غمگین می شوی؟ تنها بخشی که غمش، شادی تولید می کند بخش فطرت و فوق عقل است شما نصف شب که بلند می شوی و دلتنگ امام زمان که می شوی و گریه می کنی شاد می شوی، دلتنگ پیغمبر و یا آخرت که می شوی گریه می کنی شاد می شوی دلتنگ خدا می شوی. در غیر از این در تمام دلتنگی های بخش های پایینی، غصه می آورد. زهد مبناست برای اینکه تو چقدر قیمت داری. قیمت یک آدم به شادی ها و غصه هایش است، چه چیزی شادت می کند و چه چیزی عصبانی ات می کند؟ برای چه شاد می شوی و برای چه عصبانی؟ چه چیزی می رنجاند تو را. قیمتت همان است هر کدام که به رنجاند، تو را. ببین برای چه وقتی کسی به تو یک حرفی زد، خانمت، پسرت، دختر، ناراحت و عصبانی شدی؟ برای چه فکر کردی که بی قیمتی هستی یک وقت آدمی می گوید احساس کردم خیلی بی قیمت هستم برای چی؟ می گوید چون به من زنگ نزدند و مرا دعوت نکردند این برای کدام بخش است؟ برای بخش وهم است دعوت شدن، تحویل گرفتن به من محل نگذاشت و به من سلام نکرد ... این می شود وهم، ببین برای چه چیزی غصه می خوری و ناراحت می شوی برای هر چه که غصه بخوری یا برنجی و یا شاد شوی قیمت تو همان است و ثبت هم می کنند برایت و می گویند این آقا از صبح تا شب این تعداد غصه، ناراحتی، حساسیت، قهر، ناز، عصبانیت آتش شوق داشته و تمامش ثبت می شود.

چون به هر میلی که دل خواهی سپرد از تو چیزی در نهان خواهند بُرد

شما به تعداد رنجش هایت و شادی هایت، شهوت ها و ذوق هایت، هر چیزی که بستگی به این دارد که موضوعش چه باشد داری قیمت می پردازی یک کسی را می بیند که اگر غذایش را کمی دیر به او بدهند عصبانی می شود و یا از یک غذای خاص به او ندهند ناراحت می شود نوشیدنی، میوه، بالا و پایین مجلس، رنگ لباس، هر کمال جمادی، نباتی، حیوانی، عقلی و فوق عقلانی، هر چیزی که باشد حسی و خیالی، وهمی، عقلا و فوق عقلی هر چه که باشد آن چیزی که تو را بالا و پایین می کند قیمت تو همان است چی می تواند مانع خوشحالی تو و یا غمگینی ات بشود یعنی هر چیزی نتواند بخنداند تو را و سنگین شوی و هر چیزی نتواند تو را بگریاند هر چیزی نتواند تو را برنجاند و غصه در تو ایجاد کند زهد است زهد داشتن قیمت ها و قیمت خودت است. وقتی شخصی می رود بازار وقتی جیبش پر از پول است و برای خریدن کت و شلوار و یا کفش و یا لباس، هر چیزی در بازار تحریکش نمی کند و می رود تا آنکه آن چه که قیمت خودش هست را بپردازد مثلاً می خواهد چادر بخرد و می گوید از این مغازه چادر نمی خرم چون چادرهایش بیست هزار تومانی است و من میخواهم چادر 150 هزار تومانی بخرم. و این اصلاً در این مغازه تحریک نمی شود و آن جنس نمی تواند او را تحریک کند این فرد می رود و می رود تا اینکه به مغازه ای می رسد که می گویند چادرهایش از صد و پنجاه هزار تومان به بالا است. در اینجا متوقف می شود و بهایش را می پردازد و چادر و یا کت و شلوار و یا اتومبیلش را می گیرد. ما حدمان چقدر است؟ حدی که می توانیم جیغ و داد بزنیم و غصه بخوریم خوشحال شویم و خواب یا کابوس ببینیم و شب تا صبح ذهنمان درگیر شود چی است. آن قیمت تو است من یک تیر خلاصس به شما بزنم که خیال همه ی ما راحت شود و به حق امام زمان علیه السلام بمیرم ان شاءالله همه ی ما و به حق امام رضا علیه السلام که تیر را او زده و فرموده: اگر کسی در دلش نسبت به یکی از شیعیان من کینه و دل رنجی داشته باشد (آقا جانم به فدایت بیا و ببین چقدر زن و شوهرها با هم دعوا دارند و چقدر پدر و مادرها خواهر و برادرها با همدیگر و چقدر همکاران با هم دعوا دارند آقا قربانت بروم اینها می نشیند و از ولی نعمت و بزرگتر خودشان و از کوچکتر از خودشان غیبت و حسادت دارند و توطئه می کنند و می خواهند طرف را یکجور ضایعش کنند) و یکی از شیعیان من را اذیت کند وناراحتش کند امام رضا علیه السلام می گوید من بر خودم واجب کرده ام که نفرینش کنم که نه خیر دنیا ببیند و نه خیر آخرت. امام رضاست. مگر اینکه توبه کند یعنی تیزی و تندی و هاری اش را بکشد بیرون خیلی خطرناک است او هنوز با زن و بچه ی خودش جر و بحث دارد می بینی هزاربار همسرش را، بچه اش را آزرده، خانواده ی همسرش را آزرده. اگر این تیر خلاص به ما بخورد خیلی خوب است و آدم شر تیزی و تندی را از خودش بردارد، آقا من نمی خواهم تند و هار شوم. فضول و حسود نمی خواهم باشم قرار نیست کسی را اذیت کنم نمی خواهم کسی را برنجانم .... اینها همه حریف تمرینی من هستند. در تمام دنیا قهرمانان وقتی از حریف شان می خورند، هیچ وقت کینه ی طرف مقابل را در دل ندارند و می گویند مسابقه بوده و او بیشتر زده و قویتر بوده و کینه نمی گیرند چون می فهمند که در مسابقه هستند من دویست کیلو زده ام و او دویست و پنج کیلو، حتماً قویتر بوده. نمی گوید حال ما را گرفت و طلا را از دست ما درآورد چرا؟ چون می فهمد یک حریف تمرینی بوده است و این بابا و مادر وز ن و شوهر و بچه ای را که خدا به تو اده بود این معلم این رئیس و این و این ... همه ی اینها را تو جدی گرفته بودی در حالی که همه ی شان حریف تمرینی تو بوده اند و همه ی حماقت انسان این است که انسان داستان را جدی بگیرد یعنی با آدمها می خواهد زندگی کند نه با خدا قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین. اصلاً من آمده ام دنیا برای اینکه با خدا و برای خدا زندگی کنم من نیامده ام که زن بگیرم شوهر کنم و یا بچه دار شوم و با اینها زندگی کنم اینها همه حریف های تمرینی من هستند خدا به من داده که با اینها چطور من می توانم خدایی شوم و قرار نیست من یک جایی ثابت بکنم خودم را با هیچ آدمی و قرار نیست خودم را یک جایی نشان بدهم من آمده ام سالم رد شوم. اینکه می گوید (فالزهد فی الدنیا) یعنی به انگشتهای من نگاه کنید زهد یعنی بی رغبت باش نه اینکه اینها اهمیت ندارند و به آنها توجهی نکنید و از آنها استفاده ای نکنی نه. وابسته به هیچکدام از این چهارتا نباش. غذا می خواهی بخور لباس می خواهی بپوشی، بپوش لذت هم می خواهی ببری لذتش را هم ببر ولی باعث رنجش تو نشود و بود و نبودش برایت فرق نکند لکیلا تأسوا علی مافاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم. ذوق زده نباشد نبودنش هم برایتان غصه نیاورد اگر شوهر داد خدا را شکر که من ازدواج کردم و اگر طلاقت داد و یا مرد من اصلاً غصه نمی خورم. اگر زن به تو داد خدا را شکر و اگر نداد باز هم خدا را شکر امام سجاد علیه السلام فرمودند به نداده هایت به مثل داده هایت شکر می کنم اگر آدم به این حالت سواء برسد خیلی خوب است. به هیچ چیز نه ماشین، نه کتاب و نه لباس به هیچ چیز هیچ چیز دلبستگی پیدا نمی کند امام را خداوند رحمت کند که فرمود: خطرناک است که انسان به یک تسبیح یا یک کتاب دلبستگی پیدا کند. می فرمایند بیا تو این مسجد نمز بخوان می گوید خیلی خوب و می گویند حالا این مسجد را به کس دیگری بده و تو این مسجد 500 هزار نفر نماز می خوانند و یا یک میلیون نفر، و یا می گویند برو در مسجدی که شش نفر نماز می خوانند. چی می خواهد برای من بیاورد این خیلی مهم است بی رغبتی، نمی گوید استفاده نکن، لذت نبر و تهیه نکن همه ی امامان ما در زمان خودشان پولدارترین و ثروتمندترین آدمهای زمان خودشان بودند ولی بی رغبت ترین و بخشنده ترین هم بودند نمی گوید تجارت و کسب و کار نکن. خیلی هم عالی است ولی شغل و تجارت و بالا و پایین شدنش نتواند روی فشار خونت اثر بگذارد این خیلی مهم است ریاست، مقام، مدیریت و این لازمه اش چه بود اینکه برای خودت بنشینی وتدبیر کنی و دائماً نقشه بریزی که من باید به اینجا برسم و این کار را باید کنم حدیث عنوان شرط اول دومش این بود که دائماً برای خودت تدبیر نکنی. آن وقت و البته می شوی نه بگو من حالا تلاشم را می کنم و خدا حالا از ما چه می خواهد.

من دو سه سالی بود شیفته شده بودم که بروم حوزه با یک استاد خوبی هم کار می کردیم و می دانست که ما چقدر دیوانه ی رفتن به حوزه هستیم آخرش هم درس را رها کردیم و رفتیم حوزه، پدرم گفت مدرسه پس چی؟ گفتیم ما چاکر شما هستیم شما می گویی درس بخوان باشد به خاطر شما شبانه درس می خوانم ولی می روم به حوزه و درس می خوانم و همین که رفتیم و مزه ی درسها آمد زیر دندان مان و کیف کردیم. استادمان گفت برویم گفتیم کجا؟ گفت برویم جبهه. گفتیم باشد آدمی هم داشتیم که وقتی مدتی جبهه بود برگشت و آمد و گفت من اگر اینجا بمانم شاگردانم از من جلو می زنند. این درس حجاب شد دیگر و ما باید شر اینرا بکنیم همه جا و اگر این «من» را انسان بگذارد کنار آن وقت آزاد می شود. و می شود یک آدم شاد و راحت و آرام و تازه مشاعرش باز می شود و تا نتوانم این کار را بکنیم ما مشاعرمان باز نمی شود و اصلاً دریافتی از بالا نداریم یعنی از بخشهایی که حقمان است و قرار است به ما برسد خودمان قفلش کردیم و دیگر به ما نمی رسد. و زمانی انسان می تواند دریافت کند که شرّ این بخشها را از خودش کم کند. خداوند وقتی که ما آمدیم به اسم هر کدام از ما یک سندهایی را زده گفته است این اسمهای از من برای شماست و گفته قرار است که شما این اسمها را از من بگیرید و با این اسمهای محشور شوید و می آییم به دنیا و طلب داشته ایم از خدا ولی دلبستگی های ما به دنیا باعث می شود که هیچکدام از آنها فعال نشود و نگذاشتیم همان بحثی که عرض کردم که خدا می داند که چقدر از فرشته ها و اهل بیت تا الان معطلند و خودِ خدا معطل است که بریزند بر سر ما چند سال است و خدا منتظر است که بگویی خدایا. بریز تو دامن من و خدا میگوید تو شلوغی من چه کار کنم که سر شب ایستاده ام تا ببینم کی خلوت می کنی. خداوند اصلاً امان نمی دهد ببیند شما وقتی یک کار خوب و قشنگ می کنی که تو آن آزادگی است شب یک خواب قشنگ می بینی و می گویی بله من دیشب خواب پیغمبر و امام زمان را دیدم و از بس شلوغ هستی خوابت را صبح که بلند می شوی می بینی که یادت رفته. آنها دائماض می خواهند در تو بریزند ولی تو اصلاً دریافت نداری یک دفعه می بینی چهل سال ایستاده ایم و می بینیم بابا بیچاره مرد و حالا باید تو برزخ برود و سهمش را دانه دانه بگید اگر تو دنیا می گرفت خیلی خوب می شد ولی الان به ما هیچ چیز نمی دهند و ما دریافت نداریم چون سر ما خیلی شلوغ است و خیلی خیلی جدی گرفتیم بعضی چیزه را و خیلی خودتان را شلوغ کرده ایم لا...اکبر همک لاهلک و اولادک بیشترین همتت خانواده ات نباشد. می بینی طرف تمام غصه ها و شادی هایش خانوادگی و فامیلی هست و با مسائل خانوادگی شاد و یا غمگین می شود کسی که اینطوری هست همّ بالایی نمی تواند داشته باشد و دلخوشی های بالایی نمی تواند داشته باشد و شادیها و دلخوشیهایش و غمگین هایش وهمی است. وهمی است یعنی چی. ریاست، قدرت و رقابت و مسائلی اینطوری. و با اینها شاد و یا غمگین می شود اگر پستی به او بدهند شاد می شود اگر از او بگیرند ناراحت است دیده شود خوشحال دیده نشود و برود در یک جای کنج می ریزد به هم و عصبانی هست شما دیده اید که دوتا بزرگتر که صحبت می کند بچه کوچولوها دائماً می پرند وسط حرف بزرگتر حدود سه ساله یا دو سال و نیم به بعد این داستانها شروع می شود و وقتی شما به او می گویی این کار را بکن می گوید نه من خودم باید اینکار را بکنم. برای چه اینکار را می کند می خواهد دیده شود و شخصیت و «من» تشکیل بدهد یعنی ماجرای «من» دارد و من و ماجراها من مصیبت و گرفتاری برای ما درست می کند و آدم بی حاشیه و بی دغدغه خیلی خوب است و هر چه آدم بتواند این حواشی را کم کند به نفعش هست. می گویند امیرالمومنین علیه السلام وقتی می آمد از خانه بیرون کانن رجلاً و اذا دخل فی البیت کان جمیعاً می رفت به خانه بچه بود. ما الان اگر مرد خانه یا زن خانه آمده باید برایشان حسابی باز شود همین که آدم عشق دارد دیده شود بدبخت است و بیچارگی.

کم کم می رسیم به راه کارهایی که خدا به پیغمبر می دهد در روایت داریم که التزام داشته باشید با طبقات پایین و التزام داشته باشید با فقراء کمترها و با کوچکترها باشید. شاه عباس به میرداماد گفت (چون میرداماد با لات ها می گشته و رمز اینکه تو با لاتها بگردی این است که دیده نمی شوی و همه تو را همان جور که هستی می دانند) شنیدم بعضی از بزرگان می روند و با اراذل و اوباش می گردند (می خواست میرداماد بفهمد و متوجه شود) میرداماد گفت من با اراذل و اوباش می گردم و بزرگی در میان آنها ندیدم. طرف رفته زنش را طلاق می دهد می گویند در شأن من این زن نیست و خیلی خطرناک است و چقدر همه از عذاب جهنمی. می گوید تو درکی از من نداری و دهاتی مانده ای و من آمده ام بالا و می گوید من کسی را می خواهم که ببیند دارد با چه کسی زندگی می کند و درکم کند گفتم خوب حالا درکت نکردم و این گوهر تابناک حضرت عالی شناخته نشد و ضایعش کردم.

یکی از همین آقایان خیلی بزرگ بود و از نجف آمده بود.

دِه مَرد دِه مرد را احمق کند مَرد حق را کافر مطلق کند

خوب دقت کنید خیلی مهم است. پیامبر فرمود: علیکم بالمدینه شهرنشین باشید در فرهنگ شهر دائماً مردم در تضادها و تعارضات فرهنگشان بالا می رود (این را داشته باشید خیلی مهم است) ولی کسی که فرهنگش متعالی است باید کمک به بقیه کند و بقیه را بیاورد بالا و اگر معلم یا طبیب شد و با مریض ارتباط داشت چون طبیب است خودش مریض نمی شود چون بلد است که با مریض چگونه رفتار بکند. مرحوم حاج ملا هادی سبزواری در زمان خودش رفته تا اوج علم، یک فقیه، و یک فیلسوف و وقتی می خواهد به سبزوار بیاید به دلش مراجعه می کند و می بیند که علمش خیلی زیاد و سنگینی می کند و نفس یک ذره اذیتش می کند رفته دیار فرنگ و خلاصه راه نمی آید و سنگین شده و می گوید من اگر بخواهم بردم آنجا سنگین هستم راه را به سمت کرمان کجا می کند و به یک مدرسه علمیه می رود و می گوید من یک آدم بیچاره و فقیرم و کسی را ندارم و به خادم مدرسه می گوید اجازه می دهی من اینجا پیش شما باشم و زندگی کنم.

من نوکری تو را می کنم و هر کاری داری انجام می دهم اجازه بدهید من پیش شما اینجا باشم. و او هم می گوید باشد ما یک نوکر مفت گیرمان آمده و یک گوشه یک جایی به او می دهند و می گویند بیا اینجا به خواب و از صبح که بلند می شده به او می گفتند هادی برو مدرسه را جارو بزن. طلبه می گویند هادی برو بیرون و این را برای ما بخر. هادی بیا این لباس را برای من بشوی هادی، هادی چند سال حالا می خواهد ازدواج کند کی با این ازدواج می کند او اگر به سبزوار می رفت هر چه دختر وزن خوب بود راضی بودند که زنش بشوند و از لحاظ تقوایی و معنایی و اخلاقی هم طوری بود که دوستش داشتند. خلاصه خادم مدرسه افتخار می دهد و دخترش را به او می دهد. (ما می گوییم زن ما اینطوری باید باشد شوهر ما باید این طوری باشد و تا به این افتادی سقوط می کنی و منفور خدا می شوی و از چشم خدا می افتی) یک روز یک بحث علمی می شود و حاج ملا دید طلبه ها خیلی دارند اشتباه می روند در همان حال که داشت جارو می کرد یک تکه انداخت برای آن استاد و استاد دید ک عجب حرفی زده است و هم مشکل استاد و هم مشکل شاگرد حل شد و حاج ملا فهمید که الان گرفتاری می شود دست زن و بچه اش را گرفت شبانه فرار کرد و به سبزوار رفت و بعدها شهرت حاج ملاهادی سبزواری تا همه جای ایران رفته بود و همهی عشقشان این بود که برود و شاگرد حاج ملا بشوند کرمانی ها هم می روند که ببینند حاج ملا که هست و می روند و می بینند که این که همان حاج ملای خودماناست بالای منبر، این همان خادم است؟ بله همان خادم است مرگ سیاه یعنی همین حالا ما را نبینند آقا حالا ما را یک جایی بگذار که مردم قدر ما را ندانند یک رفیق اهل حال داریم که درباره ی شهید عباس بابایی که خدا رحمتش کند شهید از اولیای خدا بود. جد کسانی در ارتش زمان شاه به ولایت خدا رسیدند، با ارتش آمریکا در آمریکا. هنوز هم خاک آمریکا باور کنید خیلی برکت دارد مقام معظم رهبری فرمود جوانهایش مثل انبیائ پاک هستند دختران و پسرانش ببینید از همین اروپا جوانهایی می آیند که در عشق و دلدادگی به اهل بیت و به امام زمان، ما به گرد پایشان هم نمی رسیم.

فقط خودمان را لوس کرده ایم که ما بچه قم، شاه عبدالعظیم، مشهد و ایرانی هستیم. این حرفها یعنی چی؟ رفیقم در کار هواپیما بود و سرهنگی بود و به من گفت خدمتکار قرار است بیاید و عباس بابایی آمد داخل و این آقا چون همیشه بی حاشیه بود و خیلی ساده فکر می کند که آن خدمتکار است که قرار بوده بیاید گفتم به او که آمده ای ظرف ها را بشویی گفت بله. گفتم برو ظرف آنجاست و او هم رفت و ظرف ها را شست و همه جا را جارو کرد و همهی کارها را انجام داد ولی هنوز آن بنده خدا نیامده بود گفت خلاصه من رفتم اگر کاری داشت بگویید فلانی آمد و آن آقا آمد و گفت نیامد این آقا من هم گفتم نه نیامده و فقط این مستخدم آمد و به او گفتم و این کارها را انجام دهد و بعداً رفتیم بیرون پای هواپیما و دیدم که معرفی اش کردند و من مردم از خجالت و او آمد جلو دستان مرا گرفت و فشار داد و به من پنهانی گفت ببین من و تو از این به بعد با هم رفیق هستیم و بی خیال.

ما خیلی برای خودمان حاشیه درست کرده ایم. دعواهایمان، اختلافاتمان، و گرفتگی ها و بی خوابی هایمان و تا صبح مثل مار، اژدهاست، اگر توانستید امتحان کنید یک شب، دو شب و آرام آرام آثارش را بالا ببرید و به یکسال برسانید که در ذهنت یکسال با کسی درگیر نشوی و نخواهی تو ذهنت چیزی را ثابت بکنی و 5 دقیقه خواب ترند سرت و تخت بگیری و بخواهی. آقا طرف یک دفعه به جایی می رسد و میگوید ما با هم قهر هستیم و حرف نمی زنیم، فرمود اگر سه روز قهرت طول بکشد از ولایت خدا خارج می شوند. آنقدر خوب است زن و شوهر در اوج دلخوری هایشان همه چیزشان سرجای خودش هست چقدر خوب است که دعوایشان هم می شود می گویند قهر و لال نیستم. بارک الله یک مرد یا زن شدت دلخور است اما قهر نیست. اما قهر و تندی و حالت را می گیرم و نعوذبالله برو سراغ کارهای خشن تر و دست بالا بردن و فحش دادن و کتک زدن و ... و هیچی برای آدم نمی ماند ما نیازمان به بی خیالی در این چهار جهت بخاطر این است که می خواهیم به بینهایت برسیم. شما وقتی بی خیال این چهارتا نمی شوی دیگر حرکت برایت سنگین می شود. آدم عاقل هوشیار است و همه ی دلش را روی فوق عقل بسته و برای همین آدم مومن همتش از همه ی انسانهای روی زمین بیشتر است چون هم مجبور است که هم این چهارتا را داشته باشد و هم باید نسبت به آنها وابستگی نداشته باشد. و بی خیال بی خیال باشد و وقتی دلت را روی فوق عقل بستی و بر این مبنا بستی یعنی خود خدا و اهل بیت علیهم السلام حضرتی (پیغمبر) می فرمایند (نبیند پیغمبر چقدر ما را راحت می کند) اگر سیدی در حق شما بدی کرد خوب هایش را به خدا ببخشید و اگر بدی کرد، بدهایشان را هم به من ببخشید. پیغمبر می فرمایند خوبهایش به خاطر خدا و آنهایی که ظلم کردند را به من ببخشید بخاطر اینکه من قیمت تو هستم و یعنی اگر (به خاطر من) پایین تر از من را بدست آوردید باخته اید. ببینید چقدر قشنگ می گوید: می فرماید هر وقت یک مصیبتی دیدید، یادتان بیاید که من پیش شما نیستم آن وقت راحت می شود. پیغمبر میگوید مگر مصیبتی بالاتر از اینکه من پیش تو نیستم هم داری در زندگی؟ بله به من الان شام نرسید کلی من عصبانی ام، الان تصادف کرده ام ناراحت هستم چک برگشتی دارم دیوانه دارم می شوم می فرمایند وقتی مصیبتی برایتان اتفاق افتاد یادتان باشد که من پیش شما نیستم آن وقت مصیبت ها را اینگونه تحمل کنید آیا ما اینطور هستیم. بگویم الان امام زمان علیه السلام پیش ما نیست، این رنج نبودن امام زمان علیه السلام آنقدر زیاد است که من اصلاً به رنجهای دیگر فکر نمی کنم. ما باید خودمان را سبک کنیم و تا بی میل نشویم و سبک نکنیم خودمان را به شوق نمی افتیم و تا به شوقی نیفتیم پردازی هم صورت نمی گیرد یعنی یک استعداد بی نهایت الهی را در همین بدبختی ها و وابستگی ها ضایعش کرده ایم رفته. پس عزیزم یادت نرود ببین چه چیز ناراحتت می کند و چه چیز خوشحالت می کند قیمت دستت باشد. دائماً تمرین کنید این طور نیست که ما بگویم و بشویم و شما هم بشنوید و بشوید نه. باید تمرین کنیم و باید سعی کنید در دلتان و ذهنتان به هیچ وجه درگیر نشود و بیون هم به هیچ وجه و اگر در بیرون هم مشکلی پیش آمد که پیش می آید چون در بیون تعارض و تضاد هست. در روایت داریم مومن فی المجلس درگیر می شود ولی بیرون از مجلس هیچ چیز در دلش باقی نمی ماند. یعنی همین الان که نشسته ممکن است با کسی، همسرش، بچه اش، رفیقش، همکارش حرفی بزند و کمی با همدیگر تند شوند صدایشان برود بالا، اما حضرتی می فرمایند مومن به محض اینکه جلسه تمام می شود و بلند می شود و پاک می رود بیرون. وقتی که می روی و می بینی سی دفعه داری با خودت حرف می زنی و هزار بار داری با او جر و بحث می کنی این گرفتاری است.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.