متن کامل (خام) جلسه 024 - حدیث معراج
- اعوذبالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
- بحثمان درباره محبت بود درحدیث شریف معراج که مفصلاً در چند جلسه مباحث مربوط به این جمله را که: «وجبت محبتی للمتعاطفین فّی و وجبت محبتی للمتواصلین فّی» محبت من واجب میشود برای کسانی که در راه من با همدیگر تعاطف و تواصل دارد. آنچه که برای ما میماند در این حدیث شریف این کلمه «فّی» است. ما ارتباطمان با انسانهای گوناگون از نزدیکترین کسانمان که پدرومادرمان هستند تا همسر و فرزندان و خواهرو برادرها و بعد سایر انسانها گاهی وقتها براساس تمایلات و تناسبات روح است. انسان به طور طبیعی پدر ومادرش را دوست دارد، همسروفرزند و خواهرو برادرش را دوست دارد. خود این ارتباط خواهرو برادری، زن و شوهری، پدر و فرزندی و مادر و فرزندی دوست داشتن را میآورد. چه نسب و چه سبب، محبت زاست. گاهی وقتها نسبت و سبب هم نیست و بهانه هایی کمتر از نسب و سبب دوستی میآورد؛ مثل اینکه دو تا همکار خیلی به هم علاقمند میشوند، دوستیهای طولانی انسان با دوستان خودش. به یک کسی میگویند تو چرا فلانی را دوست داری؟ میگوید خب، دوستم هست. با هم یکجا کار میکردیم و یواش یواش آشنا شدیم، انس گرفتیم و دوست شدیم، همسایه ام هست. بالاخره همسایه با همسایه ارتباط دارند علاقه ای پیدا میکنند به همدیگر. همسرم هست، فرزندم هست، دوستشان دارم.
- در حیوانات هم این هست، یعنی در حیوانات هم شما می بینید که سبب و نسبب بهانه است برای دوست داشتن. حیوانها با هم دوست میشوند، رفیق میشوند، حیوان با انسان دوست میشود. حیوان با حیوان رفیق می شود. حتی با گیاهان، حیوانها با انسانها با گیاهان رفیق میشوند، انس میگیرند، بین یک انسان و گیاه، از این ریزتر هم هست، ستون حنانه دارید، منبر پیامبر دارید که وقتی پیامبر روی آن مینشست، منبر جدید درست کردند برای رسول خدا این منبر گریه میکرد که پیامبر دیگر روی آن نمینشیند، ستون حنانه یک چوب است ولی از فراق پیامبر ناله میکند. آدم با اشیاء هم ارتباط پیدا میکند. یعنی تناسبی بین انسان و اشیاء برقرار میشود. بینشان الفتی ایجاد میشود، محبت ایجاد میشود. پس ببینید اینکه در بین انسان با سایر انسانها رابطه محبت آمیز برقرار میشود یک امر بدیهی و مسلم است. آدمها به بهانه های مختلف همدیگر را دوست دارند حتی گاهی وقتها بهانه هم نمیخواهد. دونفر دفعه اول همدیگر را دیدند همین که چشم در چشم نگاه میکنند به هم علاقمند میشوند. هیچ. نه سببی هست نه نسبی هست، نه نسبت های ضعیفی هست، نگاه بوده، همدیگر را دیده اند و از همدیگر خوششان آمده. کمااینکه انسان آدمهایی را میبیند که تا میبیند بدش میآید از او. اصلاً جذب نمیشود. به حضرت گفتند: آقا این چه جوری است که ما اصلاً با طرف سابقه دوستی نداشتیم ولی همین که چشممان به او خورد خوشمان آمد ازش، سابقه تنفر و دشمنی نداریم ولی وقتی که دیدیمش بدمان آمد ازش! چه جوری می شود که این جوری می شود. باز می بینی حضرت دلیل میآورد که شما این رفاقت تان به خاطر شباهتهای اصلتان است. اصل: «الارواحٌ جنودٌ مجنّده» شما هملشکرید، هم گروه اید، همدسته هستید، به هم علاقه دارید. مال عالم بالاست. برای همین تا همدیگر را میبینید بدون اینکه قبلاً سابقه زمینی دوستی داشته باشید پیوندهای قبلی-چون ما گفتیم ما قبل از دنیا، زندگیهایی داشتیم بالاخره، انسان قبل از دنیا حقیقتی بوده، ما وجود داشتیم وگرنه معاد معنا ندارد که. معاد یعنی برمیگردیم به جایی که قبلاً بودیم آنجا نه اینکه میرویم به جایی. برمیگردیم به جایی که قبلاً زندگی کردیم واقعاً و بودیم. خب این هم دستگی و هم بستگی قبل از دنیای ما باعث میشود یکی مان مثلاً در آفریقا متولد شود و یک کسی در ایران متولد شود ولی وقتی همدیگر را میبینند خیلی آشنا هستند با همدیگر. مثل این بچه بسیجی های در جبهه، شما ببینید اینها اوج ارتباطاتشان مثلا یکی از تبریز بوده، یکی سیستان و بلوچستان بوده، یکی لرستان بود، یکی کرمانشاه بود، ولی می مردند برای همدیگر، شب عملیات میدیدید که اینها انگار بیست سال فامیل نزدیکند، دوتا برادر نزدیک به همدیگر هستند، پدروفرزند نزدیک هستند به همدیگر، وقتی میخواستند از هم جدا شوند چه ناله هایی داشتند. یکی شان شهید میشد، آن یکی مدتها در فراق او میسوخت. پس ببینید این علاقه هست. اینها هیچ کدام ارزش ندارد، همه را گفتیم. ارزش حیوانی دارد، چون در حیوانات هم هست، ثواب هم دارد، پیغمبر فرمود: «لاخیر فی من لاتالف و لایولف» در آدمی که اهل الفت نیست خیری نیست. آدمی که الفت نمی گیرد خیری هم ندارد. جهنمی جهنمی هست (خیالت راحت باشد) وقتی نمی تواند، عرضه ندارد همسرش را دوست داشته باشد، با فرزندش خشن است، عرضه ندارد پدرومادرش را دوست داشته باشد، این مریض است، این حتماً مریض است، حتماً جهنم در وجودش هست، نمیتواند. هر کاری اش کنند می گوید من نمی توانم. صمیمی نمی تواند بشود، الفت نمیتواند بگیرد، لبخند نمی تواند بزند، هم آغوشی نمیتواند داشته باشد. همه اینها که مانع داریم درزندگیمان، همه اش جهنمی بودن است. این آدم مریض است، طبیعی نیست، چون حیوانها هم اینجوری نیستند. مهارتهای که ما داریم حیوانات هم ندارند. از نظر اینکه صمیمیت باید باشد، ارزش صمیمیت، ارزش محبت یک ارزش حیوانی است، جزء کمالات حیوانی که نیستش. مثل سایر کارهای حیوانی ما: غذاخوردن، کارکردن، نمی دونم تغذیه، آمیزش، هرچیز همه اش عبادت است و ثواب دارد. همه شان ثواب دارد ولی اینها جزء زندگی انسان محسوب نمیشود. محبت زمانی انسانی است که فیّ باشد. فیّ یعنی چی؟ یعنی من انگیزه ام از ارتباط با این شخص فقط ذات حق تعالی است؛ حتی ممکن است بهانه هایی مثل سبب و نسب و رفاقت و همسایگی و دوستی و همکاری باشد، خب حالا هست که هست، اما نحوه علاقه من، محبت من دوست داشتن من فقط فی الله است. اینجاست که انسان اوج میگیرد. «وجبت محبتی للمتعاطفین فی وجبت محبتی للمتواصلین فیّ وجبت محبتی للمتحابین فی» اینها همه اش مال این هستش که اصلاً با این شخص، بابام هم هست، ظلم هم در حقم کرده، همین جوری حیوانی بخواهم نگاهش کنم، خوشم نمیآید. همسرم هست، فرزندم هست، دلخوشی ازش ندارم، رفیقم هست، همکارم هست، ولی اصلاً در فیّ تو اصلا حذف میشوی، کاره ای نیستی در محبت. در فیّ رنجش معنایی ندارد، این یادتان باشد. در فیّ توقع وجود ندارد. حساسیت نیست. اگر ما رنجیدیم همین، رنجیدیم معلوم است فیّ نیست. معلوم است که پای خودم دربین است در وسط. معلوم است که من هنوز هستم. فّی یعنی من بتوانم مهرورزی کنم برای ذات خدا، باحذف خودم. میگوید: آقا نمیشود، من که نمیتوانم خودم را گول بزنم، همسرم را دوست دارم، فرزندم را دوست دارم، پدرومادرم را دوست دارم، دوستانم و همکارانم را دوست دارم. این فیّ دیگر چیست؟ خدا میگوید عیبی ندارد اگر نسبی و سببی هم دوست داری، باز برای من دوست داشته باش. خب چه جوری فرق بگذاریم بینش؟ این خیلی مهم هست. چون دارم بحث را جمع می کنیم، می خواهم از این «فیّ» ها دربیایم. چون بحث دارد می رود روی مبانی دیگر و بحث های دیگر. میخواهم فیّ را جمع کنم. یک مقدار دیگر داریم. باید این قضیه روش نشود. داستان را تکرار میکنم. داستان تکراری برایتان بگویم. اینجاخیلی به کارمان میآید.
- سیدالشهدا عرض کرد: پدر من را دوست داری؟ فرمود: بله! دوستت دارم، عرض کرد خدا را هم دوست داری؟ امیرالمومنین فرمودند که: بله من خدا را هم دوست دارم. عرض کردند که چه جوری محبت من و خدا را دو تا را در دلت جا می کنی؟ فرمودند: تو فرزند من هستی (یعنی همین نسبت فرزندی کافیه برای دوست داشتن، نسبت همسری کافیه، اگر نسبتها هست دوست داشتن نیست، آدم معلوم است یک جهنم در دلش هست. یک مریضی دارد حتماً، حتماً مریضی دارد، حتماً روانش مریض است، قلبش سالم نیست. فرمودند که تو فرزند من هستی، چطور دوستت نداشته باشم! من به تو عاطفه و شفقت پدری دارم. عرض کرد: چطور بین این و محبت خدا فرق میگذاری که قاطی نشوند اینها با همدیگر؟ فرمود: اینجور فرق میگذارم که اگر بین حفظ ایمانم و کشتن تو مخیرشوم حتماً میکشمت. بااینکه فرزندم هستی دوستت دارم ،همسرم هستی و دوستت دارم. ممکن است همسرش باشد، فرزندش باشد، حذفت میکنم. اگر بخواهی بین من و خدا شکراب کنی حذفت می کنم. حالا این فرصت برای امیرالمومنین علیه السلام ایجاد نشد ولی برای خود سیدالشهدا این داستان اتفاق افتاد در عاشورا. درعاشورا باید بین خدا و دوستانش، بین خدا و اصحابش، بین خدا و برادرهایش، بین خدا و برادرزاده هایش، بین خدا و خواهرش، بین خداوخواهرزاده هایش، بین خداوهمشرش، و بین خدا بچه هایش، بین خدا و آبرویش، بین خدا وغیرتش، غیرت حق است، غیرتی مومن حق است ولی خدا میگوید اینجا باید این را هم فدا کنی. باید صبر کنی به خاطر من به ناموست حمله کنند، هیچی نگویی، چرا امیرالمومنین این فقره را گذراند وقتی حمله کردند به درِ خانه شان. حضرت زهرا را به شهادت رساندند خیلی خیلی. لذا خودش به حضرت زهرا میگوید. حضرت زهرا میداند چه فشاری آمد به امیرالمومنین (علیهالسلام) ولی امیرالمومنین هم چقدر قشنگ جواب میدهد. وقتی حضرت زهرا سلام الله علیها گریه میکند امیرالمومنین میفرماید: من در ذات خدا تحمل میکنم، در ذات خدا برایم آسان میشود. خیلی کمرشکن است. آقا آدم جلوش زنش را بزنند، بکشند، خیلی حرف هست. طرف طلاق گرفته یا طلاق داده، بعد میفهمد شوهرش یک کسی زده، شوهرش سابقش را یا زن سابقش را زده، خونش به جوش میآید. اینکه دیگر جای خودش را دارد اما سیدالشهداء این را نشان داد؛ یعنی این حرف و سوالات را که دارد میکند نشان میدهد بچه امیرالمومنین هست. باباش میگوید بین کشتن تو و حفظ ایمانم مخیر باشم میکشمت. این کجا، اینکه طرف به خاطر اینکه چهار قرون پولش بیشتر باشد در زندگی بیشتر خرج میکند، خمس نمیدهد، با خدا درگیر میشود، خمس نمی دهد زکات نمی دهد، سال خمسی ندارد، دزدی میکند، دروغ میگوید، وجدان کاری را رعایت نمیکند و خیلی چیزهای دیگر. چقدر فاصله هست بین این آدم ها، این درس را داشته باشید.
- در محبت فیّ، اگر حذف معشوق، رضایت خدا اقتضایش را بکند، حذف میشود. فیّ است، حذف میکند و رنجش هم ندارد. اینجاست که انسان دارد یک روابط محبت آمیز بسیار قدرتمند با اعضای خانواده اش میشود. چون فیّ است، دلخوری ندارد. دل رنجی ندارد، رنجش ندارد، عصبانیت ندارد، تندی نیست، کتک و کتک کاری نیست، طلاق وطلاق کشی نیست، وقتی پای خدا وسط میآید خیلی مشکلات حل میشود.
- در فیّ «من» نیست. این یادتان باشد. آقا من نمیتوانم با این زندگی کنم. نمیتوانم با این کار کنم، من نمی توانم با این رفیق باشم، من نمی توانم، من نمی توانم همسایه را تحمل کنم و... چون همه اش من هست. داستان، داستان من هست همه اش.
- یک چیزی بگویم این خیلی مهم است که دارم می گویم، خیلی مهم است. ذهن تان را جمع کنید، آماده کنید که میگویم انشاءالله مثمرثمر باشد.
- آدمیت یک آدم بسته به این است که چقدر محبتهایش، تعاطفها و تواصلهایش فیّ است. من عاشق زنم هستم، عاشق شوهرم هستم، میمیرم برای بچه هایم. خدا می گوید بابا حیوانها هم همین جوری هستند، چه هنر کردی؟ حیوانها برای همسر و فرزندشان خودشان را به خطر مرگ میسپارند. گاهی وقتها برای نجات ناموس وفرزندانشان خودشان را به کشتن میدهند. اگر کسی کمتر از این باشد باید در آدمیتش شک کرد، خدا میگوید اینها هنر نیست، اگر بین شما مهرورزی وجود ندارد حتماً در آدمیتتان شک کنید ولی این کافی نیست. بحث این است که چقدر آنها فیّ است. اصلا ملاک انسان ها، ملاک آدمیت یک آدم این است که آیا آنقدر جگر دارد، آنقدر بزرگ شده، آنقدر موفق هست بتواند آدمها را فیّ الله دوست داشته باشد؟ اگر فیّ الله باشد، دلخوری نیست، بخشش هم کار راحتی است. میگوید: خدایا من که حسابی برای خودم باز نکردم، درست است من در این رابطه له شدم، ممکن است تحقیر شدم، له شدم، اذیت شدم، اما من یاد گرفتم که همه چیز و همه کس را با تو دوست داشته باشم.
- عشق به معنای حقیقی اش همین جا تبلور پیدا میکند. یعنی این حرفهایی که من عاشق همسرم هستم، همسرم عاشق من هست، یک روحیم اندر دو بدن، اینها همه اش شعار است.
- محبت، عشق به معنای واقعی زمانی است که انسان یک نفر را برای خود آن طرف دوست داشته باشد نه بای خودش. یعنی چرتکه نیندازد در این روابط، که چه گیر من میآید از این روابط. تا وقتی که چرتکه میاندازی چی گیر من می آید، تو هم مثل بقیه حیوانات داری معامله میکنی. دوست داشتنت هم سببی هست. دنبال سبب هستی، زنم نبوده، در خانه برای من کار کرده، مادر بچه هایم بوده. اگر من دوستش نداشته باشم که این خیلی بی وجدانی است، اما یک عشق قشنگ تر هست، انسان نسبت به اعضای خانواده داشته داشته باشد و آن این است که خودش را حذف کند. ذاتاً آنها را دوست داشتنی بداند. این تازه میشود عشق، این خیلی مهم است.
- پدرومادرش را، فرزندانش را، دوستانش را، همکارانش را، اینکه آدم 4روز با یک نیروی زیر دست نتواند کار کند، بگوید آقا این با من نمیتواند کار کند، باید حذفش کنیم، من با این نیرو نمی توانم کار بکنم، می خواهم نانش را ببرم. او یک مدیرخودخواه هست، یک مدیر یک نفر را اخراج میکند میگوید او برای مجموعه مضر است نه اینکه چون من را اذیت میکند. ما الان مدیرهایی داریم خیلی با سعه صدر یک نیروی داریم مزاحم هست، اذیت کن هست، نمک نشناس هست، قشنگ تحملش میکنم، باهاش میسازم، کمکش هم می کنم. ولی یک موقع میگوید نه، ای نیرو برای مجموعه سازمان ما عفونت است، خب باید حذف شود، حذف شود. این عیبی ندارد، عین وظیفه است، درست هم هست. یک نیرو را آدم اخراج میکند، ولی یک موقع هم هست نه، میگوید: با من رئیس من مدیر سازگاری ندارد. پس بفرستمش برود. خوشم نمیآید ازش، حذفش بکنم. خیلی این حیوانی هست. چقدر نظام محبتی که انسان میخواند در این فرمایشات الهی، چی درس داده خدا به پیغمبر، یعنی فکر کنید الله، رب العالمین، با آن عظمت وقتی با پیغمبر روبه رو میشود، جلسه خصوصی بوده، انس دو نفره بوده، حبیب و محبوب نشسته اند با همدیگر صحبت خصوصی دارند. حالا ببین چه حرفهایی ردوبدل شده. چه کلماتی انتخاب کرده خداوند «وجبت محبتی للمتعاطفین فیّ، وجبت محبتی للمتواصلین فیّ، وجبت محبتی للمتعاطفین فیّ». ماشالله چقدر پیشرفت کرده. ما خیلی بدبختیم، زحمت نکشیدیم، این گنجینه ها مانده و اصلاً به جامعه انسانی وارد نشده اینها. آن وقت مجبوریم برویم ببینیم در این دانشگاه ها خارج از کشور، کجاها یک نفر چهار تا کلمه نوشته مثلا راجع به عشق و محبت، این حرفها را بخوانیم و یاد بگیریم، فلان روانشناس چی چی دارد، فلان روان شناس چی چی دارد. کجای دنیا این حرفها گیر میآید؟ ما اگر عرضه داشتیم ما این حرفهای مان را بسته بندی بکنیم، تولید بکنیم، بسته بندی کنیم بدهیم دنیا، « لوعرفنا محاسن کلامنا فیتبعوا» مردم زود شیعه میشوند نه مسلمان، زود شیعه میشوند. عرضه نداریم اینها را بفرستیم. این فرهنگ بسیار غنی و قدرتمند. در این فرهنگ، ظلم وجود ندارد، عصبانیت نیست، در این فرهنگ کشتن و خوردن آدمها نیست، در این فرهنگ رنجش و رنجاندن وجود ندارد، در این فرهنگ ظلمی اصلاً نیست. آدم میرود در یک اداره کار میکند، در یک سازمان کار می کند، وقتی این فرهنگ حاکم است امنیت روانی دارد. درخانواده هیچ کس از هیچ کس فشار روانی احساس نمیکند. هیچکس. مثل این گرگهایی که منتظرند یکی از آنها خوابش ببرد بریزند بخورندش. اصلاً این گونه نیست. در خانواده مثلا زن از شوهر انتظار ندارد که مثلاً الآن مثل ترقه میترکد، نمی دونم عصبی میشود، بهش برمیخورد، دادوبیداد راه میاندازد، مرد هم متوقع نیست زنش این جوری باشد، زمانی که توقع دارند ما این برخوردهارا داشته باشیم معلوم است ما خیلی عقب افتاده هستیم، خیلی عقب افتاده هستیم ماها که اینجوری هستیم.
- حالا نگاه کنید. این درس تمام شد. می رویم سراغ بحث بعد «وجبت محبتی للمتوکلین علیّ» واجب میشود محبت من به کسانی که به من تکیه بکنند یعنی خدا را حساب کنند که خدا ببیند که تو روش حساب کردی و باهاش قدمهای بزرگ برداشتی. نترسیدی، ترس ورت نداشت، لرز ورت نداشت، ضعف نداشتی، بحث توکل را که مفصل کردیم. چون اولین چیزی که خدا به پیغمبر گفت در نشست معراج چی بود؟ توکل. که این را مفصل چند جلسه ای گفتیم. بعد میفرماید: «و لیس لمحبتی علهٌ» خداست. میگوید: محبت من علت ندارد. اصلاً در فیّ علیت نیست. این یکی از قشنگیهای فیالله همین هست که علت ندارد. من این را دوست ندارم برای اینکه همسرم هست فرزندم هست، به من یک خیری از این میرسد. این که اصلا خوب نیست. اینها باید باشد ولی کافی نیست، بدبختی ما این است که ما از آدمهایی که یک عمر خیر به ما می رسانند، نمیتوانیم دوستشان داشته باشیم. طرف یک عمر از همسرش خیر دیده، محبت دیده، برای یک خطا، یک چیز برای گناه، یک اشتباه همه چیز می ریزد بهم. با بچهاش، با پدرش بامادرش مهتر از اینها با استادش.... بیست سال نشسته پای درس این استاد، شیره جان استاد را خورده ولی میبینی به خاطر چهار تا مسلئه به رابطه گند میزند، خراب میشود، اینها آدمهای خیلی خطرناکی هستند، بی تربیتی هستند، آدمهای مزدوری هستند. استاد مان حفظهالله یکی از اساتیدمان میفرمودند: هیچ استادی را باهاش شروع نکردم مگر اینکه تامردن استاد باهاش رفتم. می گفت من اساتیدی داشتند که مومن نبودند، مسلمان نبودند، مسیحی بودند حتی کافر بودند ولی استادم هم بودند، احترام، رابطه، صمیمیت. اینجا افراد به کوچکترین بهانه با استاد میریزند به همدیگر، تلخیشان میشود، کینه میگیرند، غیبت میکنند، تهمت میزنند، استاد چی چیه، طرف با ائمه درگیر میشود، با خدا درگیر می شود. یک ذره مشکلات بهش فشار میآورد می بینی که دیگر اصلا کفر میگوید، با ائمه، با امام زمان، با خدا. آخه بابا تو انسانی. تو برای چی آفریده شده ای؟
- حالا دیگر خانواده و ذویالحقوقین، ولیّ نعمتها و استاد جای خودش را دارد. طرف با ائمه میریزد به هم. امامی که ریشه اش هست، اصلش هست، باباش هست، چهار تا مسئله زندگی بهش فشار میآورد، یک دفعه می بینی عصبانی میشود، پرت و پلا میگوید، با خدا عصبانی میشود، پرت و پلا می گوید، رابطه اش با خدا خراب میشود، سر فشار زندگی، یک مشکل یپیش آمده.
- امروز یک خانمی آمده بود میگفت من از دروغ خیلی بدم میآید. رفتم در این جامعه، بعضی وقتها این حزباللهیها، متدین ها، دروغ میگویند، دیگر از خدا هم من رابطه ام بریده، نمازمم دیگر نمیخوانم. ای بابا. چه شیطان راحت گول می زند آدم، حمله از راست است. اگر یک آخوندی، یک مرجعی، یک عالمی، یک کسی پایش لغزید من دیگر رابطه ام با خدا خراب میشود. شیطان میگوید بابا نگاه کنید این آخوندش هست، این عالمش هست، این استادش هست، این جوریه. این که این همه سال این حرفها را زده که اصلا اینجوری شده پس دیگر خدا را بیخیال. اولین کار خدا را بی خیال، آخرت را بیخیال، ائمه را بی خیال، نماز را بیخیال، چقدر خوب شیطان فرمان میدهد! گفتم: خانم لغزش آدمها به رابطه شما با خدا چه ربطی دارد؟ چهارده تا معصوم که بیشتر نداریم. از هر کسی باید توقع داشته باشیم لغزش را و لغزشهای دیگران ولو اولیای خدا هم باشد در ما هیچ تاثیری نباید بگذارد. نه من دیگر از دین زده شدم، از امام زمان زده شدم، از امام زمان بدم آمده، من اینها را شنیدم. آدمهای کوچک هم این حرفها را نزدند. من از امام زمان بدم آمده بخاطر این اتفاقی که برای من افتاده. واقعا همین حرف را زدند. از نمی دانم بسیج بدم آمده، از نمی دونم جنگ، از دفاع مقدس بدم آمده، از روحانیت بدم آمده، نمی دونم آقا این حرفها چیه، این حرفها شیطانی هست.
- فیّ الله سبب ندارد. من اصلاً کاری با این که این کیه، قیافه اش چه شکلی هست، با من چه نسبتی دارد، چیزی به من میماسد یا نمی ماسد، من اصلا ندار. اینجاست که آدم شبیه خدا می شود، تخلق به اخلاق خدا پیدا می کند، حالا ما نسبتمان به خدا چیه؟ وابستگی به ما دارد؟ چیزی از ما به خدا نمیرسد یا نه! هیچی از ما به خدا نمی رسد ولی دوستمان دارد. این میشود محبت به معنای واقعی. دیگر چیزی؟ چیزی از ما به خدا نمیرسد، دوست مان دارد، کافیه؟ نه. یک چیزهایی هم از ما به خدا میرسد، گناه، معصیت، مخالفت، بی ادبی، .... باوجود اینها دوستمان دارد. ما واقعاً اینجوری هستیم؟ ما یکجا اگر نزدیکترین کسانمان، همسرمان، فرزندمان،یک کسی بخواهد یک چیزی از ما کم بکند دعوایمان میشود. میگوییم من تو را تا زمانی دوست دارم که بماسد، اگر نماسد، حذف. همه حرفها، نظرات، امیال نمی دونم چیزهای من، اگر رعایت شد، شد اگر نشد، خوش آمدی. ای بابا.
- حالا شما نگاه کنید در محبت فیّ الله، دنبال بهانه و سبب نمیگردیم، به چه علت؟ علت دیگر ندارد، به علت خدا. چرا. این آدم رنگ خدایی دارد، کار خدایی می کند. در مجموعه نظام الهی آدم موثری هست. دوست داشتنی هست، اینجاست که وقتی فیّ الله شد، آدم فقط بانقاط قوت اطرافیانش زندگی میکند نه نقاط ضعفشان، آدمهایی که با نقاظ ضعف دیگران زندگی میکنند و نقاط ضعف دیگران در زندگی شان تاثیر دارد در عشقشان، در محبتشان، در بقاء زندگی شان، اینها خیلی آدمهای خودخواهی هستند. لذا وقتی یک مومن میخواهد طلاق بگیرد یاطلاق بدهد، -پیغمبر هم طلاق داده- فقط زمانی به این کار دست میزند که حتماً پای خدا وسط باشد. یعنی این زندگی را خدا راضی نیست من ادامه بدهم. بین تقوایم -همانطور که امیرالمومنین فرمود بین تقوا و حذف، یکی را باید انتخاب کنم، چون تقوا واجب است، حذفش میکنم، قیچی اش می زنم. اما تا وقتی پای تقوا و آخرت وسط نیست خیلی حماقت است آدم خودخواهی بکند و با ضعفها وتلخی ها بخواهد قضاوت کند درباره دیگران.
- نه، یک آدم الهی که محبتهایش فیّ و فی الله است، او فقط با قشنگیهای دیگران زندگی میکند، با کمالات دیگران نه با نقاط ضعف آنها. میداند نقاط ضعف دارد، ده تا، صدتا نقطه ضعف دارد، اما آیا ما می توانیم، اجازه داریم کمالات یک نفر را به خاطر نقاط ضعفش ندید بگیریم؟ اینجاست که آدم در معرض بزرگترین امتخانها قرار میگیرد. ماها خودمان با خدای خودمان یک عالم جنایت میکنیم. «اناالذی عصیت جبار السماء» خیلی حرف بلند است، در دعای عرفه، من کسی هستم که جبار آسمان را معصیت کردم. با خدا رودرو شدم، ایستادم مخالفت کردم. آدم با خدا، با ائمه درگیر می شود، گناه می کند، معصیت می کند، ولی واقعا درون ما چی می گوید. درون ما می گوید: خدایا من معصیتت کردم، من لجبازی کردم، جبار سماء را مخالفت کردم اما خدایا تو این گناهان من را نبین. العفو یعنی چه؟ العفو یعنی چه؟ یعنی خدایا گناه کردم نمیخواهم جزا ببینم، گناه کردم، جهنم نفرست من را، گناه کردم اخم نکن، گناه کردم رویت را از من برنگردان. خیلی پررویی است. مغفرت چیست؟ استغفرالله چیست؟ استغفرالله دیگر بدتر. میگوید: خدایا گناه کردم اصلاً به صمیمیت و رفاقتت با من لطمه ای وارد نشود. نه تنها قهر نکن رویت را برنگردان، جهنم نبر، اصلاً خدایا حرفش را نزن، معامله مان نمیشود، جهنم که اصلا هیچی. اینکه جهنم می بری اینها که اصلا حذف کن، برود پی کارش. چیه؟ بخند به. من معصیت کردم تو بخند. یک ذره از لبخندت کم نشود، یک ذره از گرمیت کم نشود.
- زن اشتباه محض کرده در خانه، شوهر یک ذره ناراحت می شود کلی له می شود. می گوید بابا خب حالا ما یک اشتباهی کردیم، این همه اخم و تخم ندارد که. درست است اشتباه بوده، گناه بوده، ولی میگوید خب بابا تا کی میخواهی ادامه بدهی؟ ناراحت شدی که شدی، ولی خب تمام شد دیگر، حالا من معذرت خواهی میکنم، توبه میکنم مثلا، بعد از اینکه گفت من معذرت میخواهم دیگر توقع ندارد که مرد ادامه بدهد. مرد توقع ندارد زن ادامه بدهد و اگر ادامه بدهد کار غلطی است. خیلی غلط است. آقا ما به خدا میگوییم خدایا قهر نکن، تهدید هم نکن، جهنم که هیچی، لبخندت را هم اصلاً کم نباید بشود. صمیمیتت، لبخندت، به امام زمان هم همین را میگوییم، این توقعات را داریم یا نداریم؟ اگر ما این توقع را داریم خدا فرمود: «ولیعفوا ولیصفحوا الا تحبونا یغفرالله لکم» عفو کنید شما هم همدیگر را، ندید بگیرید، «ولیصفحوا» یعنی چه؟ یعنی اصلاً ندید بگیرید، مگر نمیخواهید خدا شما را ببخشد؟ نمی گوید: مگر نمیخواهید خدا عفوتان کند! میگوید: مگر نمیخواهی خدا مغفرتش را شامل حالتان کند؟ رفت روی مغفرت. آخه بنده بی انصاف تو من را گناه میکنی، من خدا را معصیت میکنی، همه چیزم بهت دادم، باز با من مخالفت می کنی، و معصیت میکنی و بعد هم میخواهی من به تو اخم نکنم بهت. بعد خودت به آدم های دیگر که ازشان هزارجور خیر دیدی، هزار جور محبت دیدی، هزار جو رفاقت دیدی، بده بستان داشتید با همدیگر، حالا یک اشتباه کرد، یک گناه کرده، یک لغزش کرده، چطور میتوانی، روت می شود آنقدر بی حیا باشی، که نه عفوی داری نه مغفرتی. هی به رخش بکش، هی به رخش بکش، آدم چقدر پست میشود. این میدانید مال چیه؟ مال نمک نشناسی است. «قتل الانسان مااکفره». خدا چه جوری میگوید: بمیرد این آدم. خدا می گوید. خدا دیگر اینجا خیلی غضب کرده، «قتل الانسان مااکفره» بمیرد این آدم. خب یکی بگوید: خدایا ما وقتی میخواهیم یکی بمیرد میگوییم الهی بمیری یعنی خدابکشدت. خدایا تو که مرگ و حیات دست خودت هست، پس چرا نمیکشی؟ میگویی الهی بمیرد؟ خدا میگوید چرا. من هم میگویم: الهی بمیرد. ولی وقتی می گوییم الهی بمیرد، اله خودمم. من هم که رحمتم به غضبم سبقت میگیرد. میبینم اینها کسی را جز من ندارند. لذا آن موقع هم که از دستشان به خشم میآیم، میگوید: «قتل الانسان مااکفره» ولی نمیکشد. چقدر انسان ناسپاس است، چقدر بی انصاف است در روابطش با دیگران.
- ما اگر بخواهیم حدیث معراج را کامل یاد بگیریم انشاءالله، میفهمیم که ما اصلاً انسانی محبت نداریم به همدیگر. ما خیلی بی انصافیم. خیلی قصیّ القلب است روابطمان، در همه زمینه ها با هر کسی. خیلی خودخواهانه داریم. بله عشق و علاقه هست، اما خودخواهانه است. عشق و علاقه هست به شرطی که من در آن باشم و پای من وسط باشد. پای من وسط باشد، اگر نباشد میخواهم نباشد. بله این عشق و علاقه ها زمینی هست و به درد هم نمیخورد. مرده شور این علاقه هارا ببرد. «قتل الانسان مااکفره».
- من یک چیزی به شما بگویم، این چیزی را که دارم می گویم، یک رمز است دارم می گویم. یعنی چهل سال زحمت کشیدم که این رمز درآمده، دارم به شما میگویم. «علت اینکه انسان نمیتواند از خدا، دنیا، آدمها، بهشت، پیغمبر، امام زمان، نماز، تجلیات خداروی زمین، تجلیات بهشت لذت ببرد همین یک صفت است؛ انسان ناسپاس است، کفوراست» قرآن عجیب میگوید: «کفور» یعنی خیلی ناسپاس است، خیلی لوس است ، خیلی خودخواه است، خیلی پرتوقع است. خدا را معصیت میکند، می گوید خدایا اخم نکن، جزیمه نکن، رابطه ات هم اصلاً خراب نشود، بعد با یک آدم دیگر میریزد روی هم، راحت طرف را له میکند؛ چرا به من اینجوری شده، راحت می گوید از خدا بدم آمده، از امام زمان بدم آمده، از دین بدم آمده، از نماز بدم آمده، از شماها بدم می آید. ای بابا و خدا میداند آدم با این روحیه بمیرد و به برزخ برود، چه بلاهایی که سرش نیاید. این تنگی و کفوری فشار قبر وحشتناک میآورد. هزاران سال فشار قبرمیآورد برای آدم. هزاران سال انسان گرفتار میشود. چرا؟ چون همین کفوری باعث شده از خدا لذت نبرد. خب ببینید فشار قبر هست یا نه؟ خدا در این قلب هست، نمیتواند از آن لذت ببرد، خدا کنارمان هست، نمیتوانیم لذت ببریم. نماز نمیتوانیم لذت ببریم، حرم نمی توانیم لذت ببریم، قرآن که شراب است هیچ تاثیری روی ما ندارد. چون راهش را بسته ایم، فشار قبر داشتیم این شراب اثر نگذاشته، ذکر اثر نگذاشته، دعاء اثر نگذاشته، روزه ها اثر نمیگذارد. هزاران نعمت و بهشت الهی اثر نمیگذارند،چون ما کفوریم، چون ما ناسپاسیم. لذا همیشه توقع داریم از خدا! دنیای خدا را قشنگن میدانیم، خلقت خدا را قشنگ نمیدانیم، خلقت خودمان را قشنگ نمیبینیم، آدم های اطرافمان را زیبا نمیبینیم، فقط چی را می بینیم؟ فقط و فقط لغزشها، عیبها، ضعفها، و اینکه از این رابطه چرا فلان چیز به من برخورد؟ چرا مثلا من مجبور شدم برای این رابطه نمی دونم یکجا له شوم؟ یکجا پا روی من گذاشته شده. ای بابا. ای بابا. لذا خداوند می فرماید چی؟ میفرماید: «لیس لمحبّتی عله» محبت من علت ندارد. یعنی شما خیلی کوچکتر از آن هستید که من بخواهم به خاطر کارهای شما، شما را دوست داشته باشم. من خدا توقع دارم که محبتهای شما علتی جز من نداشته باشد. من خدا هم همینطور هستم. میدانی این یعنی چی؟ این یعنی چی؟ این هم دومین سئوال بحثمان است. انشالله همت کنید ماه بعد. بنویسند این «لیس لمحبّتی عله» یعنی چی. خدا میگوید من محبتم علت ندارد. این اولین از این یعنی چی؟ سوال این است. دقت کنید چیز دیگری ننویسید. محبت من علت ندارد یعنی چی؟ و این علت نداشتنش چه آثاری در ما خواهد داشت؟ آنهایی که باید فکر کنند بنشینند فکر بکنند انشالله، این رمز، رمز بسیار مهمی است. حتما روش فکر بکنند، چرا که اگر روش کار بکنند می ارزد باهاش خلوت کنید وفکر بکنید. چون در شما خیلی از گرهها را حل میکند. خیلی از انبساطها و قدرتها را در شما ایجاد میکند. روش حتما انشالله کار کنید.
- والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.