جلسه 004 - ایمان
شماره جلسه
4
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 004 - ایمان

« به نام خدا»

بحثمان در جلسه ی گذشته به این جا رسید که اگر انسان بخواهد اطلاعات و علوم خودش را تبدیل به ایمان کند و اطلاعات خودش را تبدیل به مهارت کند باید دو چیز را کنار بگذارد یکی شک کردن و تردید کردن و یکی شرط کردن را گاهی وقتها انسان ها برای خدا در راه ایمان شرط می کنند و این کار خیلی خطرناک هست می خواهد خدا را امتحان کند و این مانع رسیدن انسان به خواست حقیقی خودش می شود و معامله کردن کار خطرناکی هست ما باید وقتی خداوند تبارک و تعالی را به عنوان وجود مطلق نامحدود که کمال مطلق است و همه چیز دست اوست « وَ لا حَول و لا قُوة الا بِالله» این را یقین کرده است « و لا مؤثر فی الوجود الا الله» اگر این را یقین کردیم به این کار اطمینان پیدا کردیم دیگر خودمان را به دستش بسپاریم، شما اگر خودتان را به دست پزشک سپردید، اگر بخواهید شک کنید دستوراتش را هم که عمل نکنید موفق نیستید شرط هم حق ندارید برایش بگذارید و برای خدا هم همینطور، شرطها، نذرهای غلط، بعضی از شرط های غلط که ما برای خدا می گذاریم و امتحان هایی که برای خدا می کنیم که خدایا اگر این راه حق است من اینطوری بشوم خدایا من می خواهم بیایم راه شما ولی شما این کار را برای من انجام بده، همینطوری که ما شرط می گذاریم کار خراب می شود و دیگر تبدیلی هم صورت نمی گیرد، که روی اینها باید کار کنیم ما بعد از اینکه شک هایمان را برطرف کردیم یعنی اگر شک ذهنی داریم، سئوالی داریم، تردید داریم، اتفاقاتی که باید نیفتد، بیفتد، بچّه بسیجی هایی که سیزده، چهارده ساله امام زمان (ع) را می دیدند در جبهه، حضرت زهرا (س) را می دیدند، حضرت زینب (س) را می دیدند، حضرت ابوالفضل (ع) را می دیدند راحت مکاشفه می کردند راحت با حضرت نشست و برخاست داشتند، خیلی راحت اتّفاقات و همین مرحوم شهید (؟) برادر عزیزمان حاج داود خُب چقدر یقین داشت مگر چند سالش بوده طلبه ی جوانی بوده، چند سالش بود مگر راحت جای شهادت خودش را از قبل می داند در جبهه، حرکت می کند با آرامش، با طمأنینه، چطور قرار گذاشته است با خدا که کجا شهید شود تا برود سر محل شهادتش و به شادت برسد این چطور شده است؟ این اصلاً تردید دَرِش وجود نداشته است، هیچ نه تردید وجود داشته است و نه شرطی گذاشته است قبول کرده است افتاده است در عمل، وقتی شما قبول کردید افتادید در عمل آن موقع هست که انسان نتیجه می گیرد ولی اگر مدام تزلزل باشد مدام تردید بیاید سراغ ما، مدام شبهه بیاید سراغ ما، مدام ناامیدی بیاید سراغ ما کار خطرناک است، شک، گاهی شک های عقیدتی هست که ما اصلِ مسأله برایمان زیر سئوال است گاهی وقتها نه، شک عیدتی نداریم، دلهره داریم که آیا میشود، نمی شود؟ این کار، کار خوبی نیست، خدا رحمت کند مرحوم دکتر مهدوی را، یک چند جلسه هم این جا آمدند یک موقعی به من زنگ زد دیدم گریه می کند گفتم چرا گریه می کنید؟ گفت رفتم دکتر گفتند که سرطان دارید، سرطان کبد، گفتم پس حالا چرا گریه می کنید؟ اضطراب داشت بعد گفت می ترسم آماده نباشم برای رفتنم، برای آن طرف، گفتم یک چیزی به شما می گویم گوش کن، گفتم اصلاً این سرطان شما را نمی کشد خیالِ شما راحت باشد حتماً خوب می شوید، حتماً هم بعداً دلتان برای این حالت هایتان تنگ می شود همین هم شد آرام شد، فقط گفتم شما به این وظایفی که من می گویم عمل کنید همین ها را مشغول باش، گذشت و بعد از یک سال آمد و گفت «الحمدلله» شیمی درمانی هم کردم و کاملاً هم خوب شدم، ولی الان دلم برای آن حالت ها تنگ می شود، دلم برای آن وضعیت قبل، برای آن بریدگی و انقطاعی که سرطان برای من آورده بود و حال خوشی که آورده بود تنگ می شود ولی این اطمینانی که به حرف من پیدا کرد خیلی به او آرامش داد و آن دستور العمل ها را هم خوب رعایت کرد و مسئله ای هم پیش نیامد، اگر ما ناامید باشیم خیلی خطرناک است این ناامیدی در حمله از عقب و حمله ی از جلو یادتان باشد در بحث دشمن شناسی اینها را توضیح دادم حمله ی عقب، حمله ی جلو آنجا گفتم برایتان در حمله ی جلو چون قرآن می گوید شیطان از چهار مسیر به انسان حمله می کند از جلو، عقب، راست، چپ، حمله از جلو، حمله از آینده است، آینده دلشوره است، آیا کار موفق می شود؟ کار موفّق نمی شود، من می توانم این کار را انجام بدهم؟ نمی توانم انجام بدهم؟ خدا من را می بخشد؟ نمی بخشد؟ اگر من بروم گذشته را می توانم جبران کنم؟ در این مسیر بیفتم نمی توانم جبران کنم وِلَش کن خدا که ما را نمی بخشد ما که گناهکاریم و چنین و چنان، وقتی مدام دلشوره می آید سراغتان اینطوری تردید داشتن نمی گذارد آدم رشد کند، اصلاً نمی گذارد رشد کند، حمله ی از جلو فوق العاده خطرناک است در سیر و سلوک دو چیز فوق العاده خطرناک است یکی دغدغه های گذشته، یعنی حمله از عقب، تن دادن به حمله های از عقب و یکی دلشوره نسبت به آینده، اینها اصلاً نمی گذارد که آدم بتواند از استعدادهای خودش استفاده کند، که این ها را مفصّل توضیح دادم که ما باید دلمان را آرام کنیم اول دلمان آرام بشود به اطمینان برسد بعد می بینید که چقدر راحت، به ایمان برسیم، بعد می بینیم چقدر انسان موفق هست، ناامیدی نباید بگذاریم بیاید، کسی که ناامید است نمی تواند به خدا توکّل کند، نمی تواند توکّل به خداوند تبارک و تعالی کند از خدا کمک نمی تواند بگیرد، شما وقتی که به یک کسی تکیه نمی توانید کنید تکیه زمانی می توانید کنید کسی را می توانید وکیل قرار بدهید، توکل یعنی وکیل قرار دادن یک کسی را می توانید وکیل قرار بدهید که به او تکیه کنید به تخصّصش اعتماد داشته باشید می گوید آقا این وکیل من است می رود همه جا کارهای من را انجام می دهد کسی می تواند بگوید خدا کار من را انجام می دهد حتماً خدا موفق هم می کند شما توجه کنید در دوران دفاع مقدّس اگر توکل امام و توکّل سربازانش نبود به خدا اطمینان نداشتند جنگ ما یک جنگِ، وقتی می گوییم نا برابر، یک به صد بود، امکانات، ما هیچ چیز آنجا نداشتیم آن طرف دشمن ما همه چیز داشتند، همه چیز آنطرف داشتند ما چیزی نداشتیم جز خدا همین، همین یک خدا همه چیز هست دیگر، همین خدا همه چیز است اگر کسی گفت من خدا را دارم حضرت موسی (ع) تنها قیام کرد گفت « اِنَّ مَعی رَبّی سَیَهدین» یک خدا با من هست که همیشه هدایتم می کند همیشه به من می گوید چه کار کنم همیشه کمکم هست، خُب با خدا خیلی مهم است یکی از دلایلی که خداوند تبارک و تعالی همیشه تنهایی انبیاء (ع) را مبعوث می کرده و به خصوص قبل از اینکه مبعوثشان کند عزیزانشان را از آنها می گرفته، پدر و مادرش را می گرفته یتیمشان می کرده در بهترین شرایط انبیاء (ع) را مبعوث می کرد. برای اینکه این نبی بداند، بفهمد و به بقیه هم بفهماند که با خدا همه چیز دارید و بدون خدا هیچ چیز ندارید، اصلاً سیره انبیاء (ع) به ما یاد می دهد که چرا تنهایی قیام می کردند و تنهایی همیشه هم موفق بودند چطور بوده اینها؟ اصلاً به ما یاد می دهد می گوید ببینید تمام اسلحه ی یک آدم این است که هیچ چیز نداشته باشد بدبخت آن موقعی است که دارد و می خواهد به دارایی هایش می گوید خُب من که دارم در جیبم پر از پول است حساب بانکی ام که پُر است، رفیق و رفقایم هستند، پدرم هست، خودم که مغز متفکر اقتصادی هستم می توانم این کار را انجام بدهم، مغز سیاسی هستم می توانم این کار را انجام بدهم، مغز فرهنگی هستم وقتی اینطوری می روید جلو، خیلی زود آدم شکست می خورد اما یک کسی اگردستش را برد بالا گفت « لا اَملِکُ لِنفسی نفعاً و لا ضرّا و لا موتاً و لا حیاةً‌ و لا نشورا» خدایا من هیچ چیزی از خودم ندارم نه می توانم ضرری را دفع کنم نه می توانم سودی را جلب کنم هر چه هست تو هستی، هیچ چیز ندارم تمام ثروت و قدرت یک آدم موفق دست خالی بودنش است به شرطی که شک نداشته باشد، اگر شک نداشتید قبول داشتید که خدا نزدیک شماست دست خالی بودنتان اوج ثروتتان است، اما یک موقعی اگر پول در جیبتان باشد و امکانات داشته باشید و بخواهید با تکیه به امکاناتتان عمل کنید شکست می خورید، اصحاب پیغمبر (ص) در تمام جنگ ها نابرابر بودند دلشان به پیغمبر (ص) و خدا خوش بود در همه جنگها موفق شدند در یک جنگ فقط برتری داشتند بر دشمن جنگ حُنین هم از نظر عِدّه و هم از نظر عُدّه از دشمن برتر بودند در همان جنگ هم شکست خوردند، در همان جنگ شکست خوردند گفتند ما عدّمان بیشتر است عُدّمان هم بیشتر است آنهایی که کمتر بود پیروز شدیم حالا که ما دیگر چپمان پُر است پس دیگر الان حتماً می توانیم همان جنگ شکست خوردند « اَعجبتَکُم کثرَتَکُم یَومَ حُنین» به عُجب وادار کرد شما را کثرت شما، ما داریم آمریکا آمد، عراق آمد، ابر قدرتها در اولین بار باهم رفیق شدند اصلاً تمام ابرقدرتهای دنیا به خاطر ایران با هم رفیق شدند ریختند سرِ ایران آنها یک چیز نداشتند ما همان یک چیز را داشتیم، آنها همه چیز داشتند غیر از یک چیز، ما هیچ چیز از آن چیز هایی که آنها داشتند نداشتیم و فقط آن یک چیزی که آنها نداشتند ما همان یک چیز را داشتیم ما خدا را داشتیم، چه کسی پیروز شد بعد از هشت سال؟ این را باید یک ذرّه آدم به آن فکر کند همین طوری کیلویی رد نشود از کنار هشت سال دفاع مقدس، همینطوری مفت رد نشویم، وقتی هیچ نداریم اگر هَواستان به خدا باشد همه چیز دارید آن وقت دلتان خیلی آرام می گیرد پس ما وقتی می خواهیم به دارایی برسیم اگر کسی نفهمد که بزرگترین دارایی اش خداست در همه جا افسرده می شود شکست می خورد اصلاً با خدا آدم لِه نمی شود با خدا همیشه عزیز است هیچ کس نمی تواند آدم را تنها بگذارد جواب منفی هیچ کس آدم را ناراحت نمی کند، می خواهید با کسی ازدواج کنید به شما جواب منفی می دهد، با کسی می خواهید معامله کنید به شما جواب منفی می دهد می خواهید با یک گروهی کار کنید طردتان می کند، « یا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لَه، یا حبیبَ مَن لا حَبیبَ له» بَه بَه « یا حَبیبَ من لا حَبیبَ لَه، یاطبیبَ من لا طبیب لَه، یا کَنزَ مَن لا کنزَ لَه یا ذُخرَ مَن لا ذُخرَ لَه» بَه بَه، بَه بَه، «ماذا فَقَد مَن وَجَدَک» سید الشهداء می گوید خدایا چه ندارد کسی که تو را دارد و که را دارد کسی که تو را ندارد؟ هیچ چیز ندارد اگر ما این تردید را برطرف کردیم گفتیم خدا هست به قول لُرها خدا زِ سُلطان محمود گَبرتَرَها؟ یعنی خدا بزرگتر از سلطان محمود است اگر اینطور بود (شُدن) خیلی راحت است، اصلاً خودش عینِ (شُدن) است، لذا شما توجه کنید در سفر معراج، حالا اینها را در حدیث معراج مفصل توضیح دادیم، ۱۰، ۱۵ جلسه توضیح دادیم اینها را، در حدیث معراج، وقتی رسول خدا (ص) می رود در معراج، ببینید یک آدمی که بزرگترین آدم است یعنی بزرگترین مخلوق خداست بعد از خدا در نظام خلقت آدم دیگر بزرگتر از او نداریم، بعد از خدا، یک خداست، یک پیغمبر (ص)، اُه، اُه، اُه، در معراج جلسه ی خصوصی خُب خدایا ما می خواهیم برگردیم زمین، سوغاتی چه می دهی من ببرم؟ حدیث معراج خیلی مهم است چون خصوصی ترین، مهم ترین اسلحه ها را خدا به پیغمبر (ص) داده است، یعنی سفارشات در حدیث معراج خیلی معرکه است شما فکر کنید الان امام زمان (ع) باشد شما به او بگویید که آقا ما چه کار کنیم؟ دیگر خیلی خصوصی است به حضرت بگوییم آقا یک چیزی بگویید می گوید شما توکلتان را به من از دست ندهید، من را داشته باشید لذا داریم بزرگترین ثروت پیغمبر (ص)، بزرگترین اسلحه اش وقتی تنهایی قیام کرد این بود، « لا حَولَ و لا قُوةَ اِلّا بِالله العلی العظیم» این در همه جا مؤثر است شما در خانه یک خانم خانه داری دارد کار می کند خستگی به او فشار آورده است ۳۰ تا هم مهمان دارد یک بچّه مریض دارد، گرفتاری های دیگر دارد، شب نخوابیده است حالا الان صبح باید بلند شود سبزی اش را پاک کند، برنجش را پاک کند، سوپش را درست کند، همینطوری خسته است شما یک چند بار یک خانم، یک آقا یک جایی دارید کار می کنید در محل کارتان خستگی به شما فشار آورد یک چند بار بگویید « لا حولَ ولا قُوةَ الا بالله العلی العظیم» خیلی ثروتهای عظیمی هست، ما دنبال اسباب و علل مادی می گردیم در ثروت، رأی بیاوریم، قدرت داشته باشیم به فلان کَس تکیه داشته باشیم، پول از کجا جور کنیم، ثروت از کجا جور کنیم؟ اینها خُب اگر گفتید من حرکت می کنم خدا کنارم هست خدا همه چیز را به من می رساند من تمام ثروتم این است که فعلاً دست خالی هستم، خیلی ثروت است اگر کسی دست خالی باشد خیلی دارد اگر کسی بگویدمن هیچ چیز ندارم، یک خدا دارم بَه بَه، اگر راست بگوید خیلی است، بگوید یک امام زمان (ع) دارم، با امام زمان (ع) چه می خواهم من دیگر؟ انقطاع، رشد می آورد برای انسان، وقتی انسان از همه جا دیگر می بُرد، هیچ چیز را ندارد وقتی می گوید خدا کنارم هست رشد می آورد، حالا شما هیئتتان اسم اعظم این هیئت ابوالفضل است، ابوالفضل العباس (سلام الله علیها) چه اسم اعظم قشنگی هم هست این ابوالفضل العباس (ع)، واقعاً اسم اعظم است، همه ی ائمه (ع) عاشقش هستند، هه شیفته ی این دوست داشتنی هستند، من یادم هست در یکی از این عملیات ها، اطلاعات عملیات بودم، به آنها گفتم که نمی دانم حالا این خاطره را برای شما تعریف کرده ام یا نه؟ گفتم که اگر می خواهید یک کسی مین را خنثی کند بیایم کمکتان، گفتند نه بابا ما اینقدر تخریب چی داریم گفتم خُب خدا را شکر، برویم؟ برویم بسم الله، زدیم به خط و رفتیم زیر آتش یعنی ما از اینجا باید مثلاً تا سرِ کوچه می دویدیم زیر آتش، آتش همینطوری می ریختند سرمان، میلیمتری گلوله مستقیم، توپ و تانک و همه چیز داشت می ریخت روی سرمان، باید با این ها حرکت می کردیم خودمان را رساندیم به میدان مین، آقا بسم الله! ما شروع کردیم دویدن رفتیم دیدیم هیچ کس نیست یک نفر هم نیامده بود آنجا، خودم تنها بودم رسیدم آنجا فکر کردم کسی هم آمده دیدم زیر آتش اصلاً کسی نتوانست بنده خدا بیاید، اینقدر آتش سنگین بود حالا گفتم بابا لا مذهب ها بیایید، مگر نگفتید تخریب چی داریم؟ داد می زدم بیایید این جا را خنثی کنید، فرمانده خودش را با چه بدبختی ای رساند گفت آقا چند تا از تخریب چی ها را همان جا جلوی آتش زدند، کسی نمانده است گفتم خُب آنجا به من می گفتی من سیم خار دار چینی، چیزی می آوردم بالاخره همینطوری میدان مین زده بودند نبشی، سیم خار دار، نبشی سیم خار دار بسته بودند اصلاً چه کار کنیم نه اسلحه ای، نه سیم خاردار چینی نه چیزی، آدم این جا که مضطر می شود همه چیز دارد من یکدفعه ای گفتم یا اباالفضل (ع)، همین گفتم یا اباالفضل (ع)، آقا دست می زدم به این نبشی ها، نبشی ها از جا در می آمد، سیم خاردارها باز می شد اینقدر راحت، هیچ میدان مینی را من اینقدر راحت باز نکردم، آدم وقتی منقطع می شود، انقطاع را باید نگه دارید، هر چه آمد در جیبتان، حساب بانکی تان جدی نگیرید اینها را اگر خوشتان آمد دلتان لرزید خیلی خطرناک است بگویید خدایا من به این ها تکیه ندارم، « لا حولَ ولا قوةَ الا بِالله» من تو را دارم خدایا، خُب حالا اگر شک را برطرف کردید فهمیدید که یک خدایی دارید به این قشنگی که می توانید به او تکیه کنید در مقابلتان هست داستان (شُدن) اینطوری آغاز می شود داستان تبدیل علم به ایمان و افزایش ایمان همینطوری است « فَزادَ لَهُم ایمانا، زادَتهم ایمانا» این «زادتهم ایمانا» چطور می آید؟ از عمل می آید، یعنی شما باید وارد عمل شوید بروید در گود، اینطوری بایستید بیرون گود فایده ندارد، می خواهید شناگر ماهری بشوید باید بروید داخل استخر، می خواهید دونده ی خوبی بشوید باید بدوید، تمرین کنید، مربی می گوید هر روز باید بیایید بدوید برایتان ثانیه بگیرم ببینم چقدر دویدید، اگر می خواهید خطاط خوبی شوید باید قلم بزنید، یکسره با شجاعت باید بنویسید، باید بیایید در گود، من یادم هست یک موقعی دبستانی که بودم در این مسابقات کشوری نقاشی شرکت می کردم رشته من سیاه قلم بود از این مسابقه های شهرستانی و استانی و کشوری بعد از آن هم می رفتیم مسابقات بین المللی، من آن موقع که می خواستم شروع کنم اینطوری قلم را می کشیدم استاد ما آمد گفت اینطوری به جایی نمی رسید گفتم خُب چه کار کنم؟ گفت فکر می کنید حالا اگر نقاشی کنید نقاشی تان بد بشود چه می شود؟ یک کاغذ خراب شده دیگر یک ذرّه مرکب، گفتم بله، گفت خُب به درک، اینطوری بکش، با شجاعت بکش، نترس، برو جلو، چقدر خوب است، تند تند خط ها را کشیدم، دیدم که این خط راست تر در آمد، تا آن که خودم می خواستم بکشم، ده تا کاغذ را پر کردیم، نُهمی راه افتاد دیگر، انسان باید بیایید در کار، یک خدا که دارید، اعتماد به نفس (شُدن) می آورد، اما بعد از تکیه به خدا، یک خدا دارم با قوّت او با توان او با کمک او، با نظارت او بله « وَ ما رَمَیتَ اِذا رَمَیتَ وَلکنَ الله رَمی» چقدر ماجرا دارد این، موقعی که شما تیر می زنید شما تیر نمی زنید یعنی ببینید خدا هم قبول می کند که شما تیر می زنید می گوید شما دارید تیر می زنید اما شما تیر نمی زنید خدا تیر می زند، یک جاهایی بچه های ما گرفتار می شدند یک دانه آرپی جی داشتند، ده تا تانک، یک دانه از این تانک ها را می زدند آنها فرار می کردند اما اگر گلوله ی تانک به هدر می رفت بارها شده بود می زد می خورد جلوی تانک، می خورد عقب تانک، از بغل تانک رد می شد چه کار می کردند؟ آر پی جی زن بلند می شد می گفت « و ما رَمَیت اِذا رمیت ولکن اللهَ رَمی» این را می گفت می رفت روی برجک تانک، آرپی جی می رفت روی بُرجک درست می شد، اما وای به روزی که یک نفر می گفت من می توانم همین که می گفت من می توانم کار خراب می شد رسم خوبی هم از قدیم مانده است بین ما چقدر فرهنگ عالی ای ما داریم آقا می خواهد یک کاری کند نمی گوید می توانم می گوید یا علی، یک ماشین هم می خواهند بلند کنند یک چیزی را، یک یا علی می گویند یعنی چه؟ یعنی توانمان از توست یا امیر المؤمنین (ع)، با یا علی کار را درست می کنند خیلی خوب است، خُب حالا می خواهیم یک مقدار راجع به این عمل صحبت کنیم عمل چه در کارهای دنیایی و چه در کارهای آخرتی نقش اساسی دارد برای همین قرآن کریم اصلاً هر جا توفیقی گفته اند از عمل هست، « جزاءً بما کانوا یَعملون» حتی اگر معرفت هم می خواهد اصل شود معرفت که بالاتر از عمل هست معرفت که قدرتش خیلی بالاتر از عمل هست از طریق چه بدست می آید؟ زاییده ی عمل است یعنی بدون عمل کسی به معرفت نمی رسد، معرفت را گفتیم غیر از علم است، معرفت شناخت حقیقی و جزئي است شما وقتی فرض بفرمایید که می خواهید یک ماده را شناسایی کنید در آزمایشگاه، یک چیزی می دانید این اطلاعات است تمرین می کنید، آزمایش می کنید به اطلاعات دقیق که رسیدید می گویند معرفت، به فرمول اصلی که راه پیدا کردید می شود معرفت، معرفت قدرت می آورد، اما این از ناحیه ی تمرین و عمل و ممارست هست، باید انجام بدهید، باید تکیه روی عمل داشته باشید حالا من یک حدیث برایتان بخوانم در مورد آخرت، در مورد دنیا هم توضیحش را می دهم، امیر المؤمنین علی (ع) می فرماید: « اَلعمَل» از عمل شروع کرده حضرت یعنی هیچ چیزی قبل از آن نیست « اَلعمَل اَلعمل» عمل، عمل، « ثُمَّ النَّهایة النَّهایة» عمل کنید انتها را توجه کنید همیشه، عمل کند تَه را نگاه کنید، بعد عمل کردیم چه کار کنیم؟ بعد از عمل می فرماید: « وَ الاستقامة الاستقامه» روی عمل بایستید، شل نشوید، رها نکنید، امام باقر (علیه السلام) فرمود کلید همه ی بدبختیهای آدم ها دو چیز است تنبلی و بی حوصلگی، فرقشان چیست؟ تنبلی فرقش با بی حوصلگی چیست؟ تنبل کار را شروع نمی کند از اول یعنی هر چه به او می گویید نمی رود در کار مدام امروز و فردا می کند، می فهمد باید چه کار کند تصمیم نمی گیرد شروع کند بابا من از فردا شروع می کنم فهمیدم باید این کار را کنم از فردا دیگر تمام است، وقت می گذارم شروع می کنم، بگذار کنکور تمام شود، بگذار عروسی کنیم، بگذار خواستگاری مان تمام شود، بگذار امتحانات تمام شود، بگذار این ساختمان را بسازم تمام شود، بگذار این معامله را انجام بدهیم تمام شود، بگذار بچه ام به دنیا بیاید بعد شروع می کنم، همینطوری بهانه گیری، اما بی حوصله نه، بی حوصله کار را شروع می کند اما ادامه نمی دهد، می رود جلو یک چند روزی انجام می دهد بعد رهایش می کند، نتیجه نمی دهد یک کسی می خواهد ورزشکار خبره ای شود، خطاط خبره ای شود، مهندس خبره ای شود، راننده ی خبره ای شود باید مرتب کارش را انجام بدهد تمرین کند، ورزشکاران را شما نگاه کنید در دنیا باید روزی هشت ساعت، نُه ساعت، بیایند تمرین کنند یکسره بخواهند رها کنند موفق نمی شوند باید روی کار بایستید، بی حوصلگی نمی گذارد تبدیل شود، حتماً شخص باید استقامت به خرج دهد به باور اگر کسی می خواهد برسد باید روی کارش بایستد، شرط هم نگذارد تردید هم نکند، کار را انجام بدهد لذا علی (ع) می فرماید اگر یک کاری را شروع کردید حتماً یک سال مقاومت کنید روی آن، حداقل یکسال، این خیلی شرط مهمی است، خطاط، اگر می خواهید بشوید رهایش نکنید، یکسال این کار را انجام بدهید، زبان انگلیسی می خواهید شروع کنید، حالا شروع می کنیم باشد بیا با هم بنشینیم بخوانیم ببینیم چه می شود شما قصد ندارید ادامه بدهید عزیز من شروع نکن زبان را، عمرتان تلف می شود گناه هم می کنید، زبان انگلیسی خواستید شروع کنید، زبان عربی اگر خواستید شروع کنید، زبان قرآن خواستید شروع کنید، از اول بگو خدایا واقعاً تصمیم دارم این یکسال را رویش بایستم، برایش یکسال وقت بگذارید، اگر خواستید بِبُرید، تعطیلش کنید بعد از یک سال ولی تا یک سال ادامه بدهید، این یک سالی که حضرت می گوید ریاضی است، یعنی اثر خاصّی در این یکسال وجود دارد اگر یک کسی یک سال مداومت کند حالا الان نمی رسم بگویم بحث شب قدر و اینکه یک شب قدر دَرش بیافتد و چه بشود رمز و رازهای زیادی دارد اما باید یکسال مقاومت کنید هر کاری، بنّایی می خواهید کنید، خطاطی می خواهید کنید، کامپیوتر می خواهید کار کنید، حضور قلب می خواهید پیدا کنید در نماز، کار معنوی می خواهید انکشافی در معنویت برایت باز شود یک راهی برایتان در معنویات باز شود یک سال روی کارتان مقاومت کنید ذکری گرفتید، نمازی گرفتید، دعایی گرفتید مقاومت کنید یکسال کار را انجام بدهید گاهی وقتها یک کاری هست رمزش نه، سال نیست، چهل هم درست است، چهل روز، ولی چهل روز مرتّب، پشت سر هم متّه ای باید کار کنید، یعنی می گذارید اینجا همین طوری باید فشار بدهید متّه ای اگر بخواهید این جا را سوراخ یک ذرّه بزنید متّه ای، بعد خسته شوید بروید یک جای دیگر را سوراخ بزنید، بعد خشته شوید بخواهید یک جای دیگری را سوراخ کنید شما فقط جایی دارید، صد تا زخم خوردند هیچ کدام هیچ کدام هم سوراخ نشده هیچ کدام از چاه ها به آب نرسیده، باید استقامت کنید، استقامت، استقامت، به هیچ نَبُرید خدا رحمت کند یکی از اساتید ما اولیای خدا، خدا حفظش کند می فرمود من با هر استادی شروع کردم تا نَمُرد رهایش نکردم و همیشه هم موفق بودم استاد را که انتخاب کردم پایش ایستادم وفادر ماندم به او تا مُرد، خیلی خوب، چهل روز یا این ذکر را بگویید، چهل روز استقامت کنید، نتیجه می گیرید این تبدیل می شود نماز می خواهید شروع کنید آنهایی که نماز بیشتر می خوانند بعد از تردید برطرف کردن ها، آنهایی که تردید را برطرف کردند آنهایی که بیشتر نماز خواندند همیشه باورهایشان، ایمانهایشان بیشتر از آنهایی است که کمتر نماز خواندند آنهایی که بیشتر روزه گرفتند باورهایشان بیشتر است اگر می خواهید به روشنایی برسید به قدرت برسید به ابتهاج برسید به سرور و آرامش برسید نماز بخوانید، هر چه نماز بیشتر بخوانید عمل کنید این نماز، مسجد، هیئت، عزاداری، آدم هایی که اینطوری هستند رفتند گریه کردند، سینه زدند نایستادند با تردید یک گوشه ای، رفتند ایستادند آنجا گِل را مالیدند روی سر و لباس و سینه شان را زدند اینهایی که وارد عمل می شوند دیگر به این راحتی کسی نمی تواند این ها را بِبُراند شیطان هم از پَسِشان بر نمی آید، آمده است در عمل خیلی چیزها برایش حل شده است از کنار هیئت رد شده است رفته است یک روزی یک گوشه ی هیئت نشسته است خودش را هم قاطی نکرد، آنجا نمی شود، بروید در هیئت خودتان را قاطی کنید کفش را جفت کنید، چای بریزید، دوغ درست کنید، سفره را بیندازید، بلند گو را میزان کنید، سینه بزنید، بالا و پائین بپرید، گریه کنید، گِلتان را بمالید، همین گل، وقتی می مالید این گل را خیلی کار می کند، دیدی بعضی ها تردید دارند این گل را نمی زنند، باز یک جا کم می آورند، اما اگر تردید نکردید و گل را مالیدید روی سرتان و مالیدید روی لباستان خیلی کارها حل می شود این گِل را بگیرید بمالیدش، اصلاً تردید نکنید دارید می روید عزاداری در خیابان کفشهایتان را در آورید پا برهنه شوید، با قدرت پرچم را بگیرید دستتان، عَلم را بگیرید دستتان، عَلم هیئت را بگیرید دستتان، خیلی اتفاقها می افتد خیلی چیزها به آدم می دهند اما اگر همیشه ایستادید یک گوشه، ترس، تزلزل، تردید، می خواهید نماز بخوانید چهار روز می خوانید چهار روز رهایش می کنید، حجاب را می خواهد رعایت کند یک چهار روز حجاب را دارد چهار روز رهایش می کند، حجاب را می خواهد رعایت کند یک چهار روز حجاب را دارد، چهار روز ندارد، نه، یک کسی که حجاب را می گیرد و سفت روی آن می ایستد همه جا خیلی حجاب ها از او بر طرف می شود خیلی نورانیت ها به دست می آورد، بیایید در عمل ولی بایستید روی عملتان، استقامت را دقت کنید چقدر قشنگ است حالا با هم بگوییم یک بار دیگر « اَلعَمَل اَلعمَل ثُم اَلنَّهایَةَ النَّهایة» آخر را دقت داشته باشید، دیگر چه؟ « الاستقامَة وَالاستقامة الا ستقامة» استقامت، استقامت روی عمل بایستید کاری شروع کردید چهل سال، پنجاه سال، آوردیدش رهایش نکنید، این مقدار هم ادامه می دهیم یکی از اولیای خدا، این باید به یک سری دستور العمل عمل می کرد خیلی هم سخت است آدم دستور العمل بگیرد هیچ اتفاقی نیفتد، گفت من تا هشت سالگی دستورات را دقیق اجرا کردم آقا چند سال؟ می گوید تا هشتاد سالگی، بگو حالا ۱۵ سالش هم بالغ نبوده است کنار می گذاریم، ۶۵ سال کار کرده است می گفت بدون تردید کار کردم ولی هیچ اتفاق خوبی هم برایم نیفتاد، نه یک خواب دیدم، یک خواب هم ندیدم، یک خواب قشنگ، هر کسی در کوچه و بازار، یک چهار دفعه خواب امامی، پیغمبری، شهیدی، خوابهای قشنگ دیدند گفت من اصلاً هیچ خوابی ندیدم ولی اصلاً‌ هم شک نکردم، اصلاً بدون تردید انجام دادم، در هشتاد سالگی یک روز از حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) در می آمد آقا امام زمان (علیه السلام) را آنجا دیدم، آقا زد پشت شانه ام گفت تا این جا که خوب آمدی، آقا من چهل روز شروع کردم الان باید کفشهایم جلوی پایم جفت شود ملائکه از آستینم بریزند بیرون، باید خواب ببینم باید تا یک چیزی گفتم، اجّی مجّی درست بشود اینها همه اش شرط گذاشتن است، اینها فایده ندارد چهار صد مرتبه این ذکر را بگویید این اتفاق می افتد پس چرا برای او اتفاق افتاد برای من نیفتاد؟ من پس چرا یک خواب ندیدم؟ چرا پس از چهل روز به جای اینکه یک خواب خوب ببینم یک خواب هَچَل هفت دیدم؟ چرا اینطوری شد پس؟ این تردیدها، این شرط گذاشتنها کار را خراب می کند اصلاً این حرفها کدام است، خدا می گوید بیا، بیا دیگر مگر بد راهی است؟ بیا، چه کار دارید چه می شود، چند روز پیش یک بنده ی خدایی آمده بود همین حرفها را به ما می زد، به او گفتم شما باید بیفتید در کار، برنامه بگیرید، مقاومت کنید همین حرفها را به او زدم می گفت من دیگر دارم می بُرم، دیگر دارم کافر می شوم گفتم نه آقا این کارها را باید انجام بدهید، یک مدّت آمد آن هفته دیگر پیغام داد من دیگر نماز را قسم خوردم خدا را که دیگر نماز نخوانم گفتم چرا؟ گفت هر چه پول داشتم در حرم از جیبم زدند، گفت حرم نمی آمدم یکبار هوس کردیم بلند شدیم آمدیم حرم گفتم همین است مشکل شما همین جا بوده است بله خدا همین کار را می کند.

الا یا ایهُّا الساقی اَدِر کأساً وَ ناوِلها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

اصلاً این هر دفعه می رفته هیچ طوریش هم نمی شده از وقتی توبه کرده است همینطوری هم هست از وقتی آشتی می کنید، توبه می کنید، امتحانات شروع می شود، تا توبه کرد می رود حرم، کفش هایش را می برند من توبه کردم رفتم آنجا به آقا گفتم زن بده، زن نداده به ما دیگر هم نمی آیم حرم، بعد دعوتش می کنند شب مسجد، آن جا هم مسجد جیبش را می زنند کفش هایش را می برند، یک کار دیگر می کنند، توبه کرده می بیند که ماشینش را هم بردند، اصلاً همینطوری است، دخترِ مثلاً اَجَق وَجَق، حجاب ناجور، خوابهای قشنگی هم می بنید اتفاقاً خوابهای خوب، طرف می بینید هیچ شرعیّات هم رعایت نمی کند خوابهای خوبی هم می بیند بعد می گووید بابا از وقتی توبه کردیم گذاشتیم کنار این کارها را محجوب شدیم شروع کردیم نماز خواندن، آن خوابها را هم نمی بینیم دیگر، بله همینطور است تا به خدا می گویید « اَحَسِب النّاس ان (؟) اَن یقولوا امَنّا و هم لا یُتَنون» مردم خیال کردند تا بگویند ایمان آوردیم آزمایش نمی شوند اصلاً شما باید معلوم شود این کاره هستید یا نیستید، با شک و شرط و این حرفها بیایید در گود، شاخ و شانه هم بکشید برای خدا، یک بنده خدایی آمده بود سه چهار ماه یک دستورالعملی انجام داد یک روز دیدم با ناراحتی آمد در در دفتر گریه کرد نمی توانست طاقت بیاورد، عجب خدای بی معرفتی است همینطوری ها! گفتم برای چه؟ گفت من الان چند ماه است نماز شب می خوانم، نه خوابی، نه مکاشفه ای، نه امام زمانی می آید پیشم، گفتم بارک الله، این ها فایده ندارد اینطوری آقا چرا منِ آبرودار در این هیئت چهل سال از امام رضا (ع) چیزی نخواسته بودم خیلی بی ادبی است اینطوری حرف زدن، هیچ از شما نخواستم ای خدا همین فقط از تو خواستم این بچه را شفا بدهی آن هم دریغ کردید از من؟ چهل سال است درِ خانه تان سگی کردم و نوکری کردم و چنین و چنان، عزیزم چهل سال مورد لطف بودی در خانه، منّت می گذارید سر معصوم؟ مگر معصوم به عزاداری شما و هیئت شما و نماز خواندن شما احتیاج دارد؟ چهل سال آنها داشتند به شما لطف می کردند شما طلب دارید از آنها؟ که چهل سال ایستادید در خانه یک چیز اضافه بدهید؟ وقتی آدم نمی فهمد، معرفت ندارد، اینطوری حرف می زند چهل سال در خانه تان اینطوری نوکری کردم یک سرطان، یک مریض آمد در خانه خواستم این را خوبش کنید نه، این حرفها یعنی چه؟ چهل سال هستید بدهکار تر هستید، طلب کار اصلاً نباید باشید هر چه نماز انسان می خواند هر چه روزه می گیرد هر چه حج می رود، هر چه خیرات می کند هر چه صدقات می دهد هر چه از خودش سرمایه گذاری می کند بیشتر مدیون می شود، هیچ کس از خدا طلب ندارد، از معصوم (ع) هیچ کس طلب کار نیست، امام زمان (ع)، معصومین (ع) به هیچ کس بدهکار نیستند، چه بدهکاری دارند، در گناه بودید، در معصیت بودید، در جهنم بودید آوردیمتان در خانه خودمان اینجا نگه تان داشتیم در این بهشت خودمان طلب هم دارید از ما؟ که فردا سینه اتان را بدهید جلو بگویید که من جایم وسط بهشت است، برای اینکه این همه خدمت کردم و زحمت کشیدم اگر این ها را ببینید که آدم خیلی بدبخت است خدا رحمت کند میرزا را، میرزا می گفت توشه و راه برای برزخ است قیامت همه پیاده اند هیچ چیز ندارند آنجا اگر رفتید گفتید که « لا اَملِکُ لِنفسی» دعای بعد از نماز عصر، تعقیبات نماز عصر خیلی خوب است، « لا املکُ لِنفسی نفعاً و لا ضَرّاً همیشه بگوییم به خدا، خدایا من همین الان که چهل، چهل و پنج سالم هست، پنجاه سالم هست الان بیشتر از هر زمان دیگری دست خالی هستم الان بیشتر گدا هستم نگاه کنید امیر المؤمنین (ع) به سلمان می گوید به سلمانی که پیامبر (ص) می گوید « مِناّ اَهل البَیت» از ما اهل بیت است. سلمانی که ما درجه ی ایمان را طی کرده بود می گوید سلمان موقع مُردنت بگو روی سنگ قبرت بنویسند، « وَفَتّ عَلَی الکریم بِلا حَسَنات بِلا زادٍ‌ مِن الحَسَنات و القلب السلیم وَ اَقبَحُ کلِ شئ حَملُ الذاد اذا کانَ (؟) علی الکریم» می گوید من وارد شدم مهمان کریمی شدم موقع مردن آدم باید اینطوری بمیرد من مهمان کریمی شدم که هیچ زاد و توشه ای ندارم در درگاه این کریم، نه حسنه ای دارم، نه قلب سلیمی، خاک بر سر کسی که فکر کند موقع مُردن ثوابی جمع کرده است چیزی دارد با خودش، قلب سلیمی دارد تکیه به این چیزها بکند بعد می گوید زشت ترین چیز این هست که انسان وقتی پیش کریم می رود چیزی با خودش ببرد، همه ی قشنگی آدم این هست که وقتی می رود پیش خدا بگوید خدایا همه اش خودت هستی ما هیچ کاره ایم، ما که چیزی نداریم، تازه بعد از این همه دارد می گوید، می گوید چه؟ عمل، عمل و انتها را ببینید استقامت کنید، استقامت کنید هر کار خیری از دستتان بر می آید بکنید ولی هواستان باشد دست خالی هستید همه را خدا به شما داده است پس شما هیچ چیز ندارید، همه را خدا داده است به شما توفیقاتش را، یکی برای خدا اینطوری کُر کُری خواند خدا برایش وحی فرستاد، صحبت کرد با او گفت که این توفیقات را چه کسی به شما داده است؟ دارید سر من منّت می گذارید؟ خدایا تو دادی، پس دیگر چه می خواهید؟ چه منّتی؟ اگر این عُجب باشد هرگز اطلاعات به ایمان و نور تبدیل نمی شود، هرگز، هرگز دانایی ها به دارایی تبدیل نمی شود، احمقی که می گفت، یک کسی رفته بود فقه خوانده بود یک چند سالی مجتهد شده بود بعد می گفت من از اباالفضل (ع) بالاتر هستم این همه می گویند ابا الفضل، اباالفضل، مگر که بوده است؟ چه کار می کرده؟ من از ابوالفضل بالاتر هستم آدم خدا نکند بی ظرفیت باشد، بی حوصله باشد، تا یک چیزی گیرش آمد فکر کند در لانه ی مورچه تا دو تا قطره آب می آید می گوید دنیا را آب بُرد چند سال جنگیدیم، چند سال جبهه رفتیم؟ چند سال شهید دادیم؟ چند سال من اسیر بودم، چقدر جبهه من مجروحیّت کشیدم برو بابا، می توانست یک کاری بکند مثل این آمپول زن های مواد مخدّر گوشه ی خیابان بیفتید در یک لجن زار و بمیرید، بدبخت، سَر چه کسی منّت می گذارید چندد سال رفتید جبهه؟ شیهد دادیم و ما ساداتیم و ما اسیر دادیم و ما جانباز هستیم و ... این حرفها پیش خدا اصلاً قرانی ارزش ندارد، در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس، فقر، فقر، فقر، بازار خودفروشان زان سوی دیگر است، خدا رحمت کند مرحوم آقای حق شناس به رحمت خدا رفت سال گذشته، چقدر ناز بود این مرد، چقدر خوردنی و دوست داشتنی بود، می گفت داداش به خدا دستم خالی است، داداش هیچ چیز ندارم، داداش دست خالی هستم، بله، صبر، انسان استقامت بکند حالا نگاه کنید بعدش چه می گوید تازه استقامت کردید چه؟ گرفتاری اگر پیش آمد، حادثه اگر پیش آمد امتحان اگر شدید « ثُمَّ الصَّبرَ الصبر» اُه، اُه، اُه، استقامت چه؟ صبر چه؟ « اِن الَّذینَ قالو رَبُّنا الله ثُمَّ استَقاموا تَتَنزَّلُ عَلَیهمُ الملائکة تَخافوا وَ لا تَحزَنوا وَاَبشرَوا بالجَنَّة التی کنتم توعَدون» آنهایی که گفتند خدا، رویش ایستادند « ثُمَّ استقاموا» اینجاست که ملائکه نازل می شوند « وَ اَلَّوِاستقاموا علی الطَّریقةِ فَاسقَیتناهُم ماءً غَدَوَاً» اگر روی طریقت ماندگار شدید روی طریقت ماندگار شدید آن موقع هست که آن آب را به شما می چشانند، آب غَدَق، آب گوارا به آدم نوشانده می شود، صبر، صبر، نَبُرد آدم وفادار بماند، خوش به حال کسی که یک بار به امام حسین (ع) گفت هستم پایش ایستاد، یک بار به امیر المؤمنین (ع) گفت هستم پایش ایستاد، خوش به حال کسی که یک بار یک بار در عمرش به امام زمان (ع) می گوید آقا به خدا هستم پای کارت، یا امام زمان من با شما هستم هر که با تو نمی آید من مولایی بهتر از شما ندارم، من پدری بهتر از شما ندارم، من صاحبی غیر از تو ندارم، من اصلاً نمی خواهم کسی را غیر از شما ببینم، آقا من با شما پیوند می بندم خودم را وقف شما کنم با شما باشم تا آخر، به هیچ کس هم خودم را نمی فروشم، هر جایی نیستم، هرزه نیستم، اگر یک کسی به امام زمان (ع) بگوید من هستم و پای کار بایستد چقدر خوش به حال اوست، به هیچ کس نگاه نکند، بقیه کار بکنند کار نکنند، چه کسانی بخور بخور دارند بگذار بخورند، آقا من اصلاً با کسی کار ندارم من با شما کار دارم، بالاخره انسان باید با یک نفر رفیق شود پای کار بایستد دیگر، در بین این لات و لوت ها دیدید چقدر مَرام دارند می ایستند پای رفیقهای لاتشان تا دَمِ اعدام هم می روند با آنها وفاداری دارند، حالا هر چند باطل است ولی در وفاداری شان خیلی خوب است، ما نه، ما با امام زمان (ع) شروع می کم یک یکسالی ادامه می دهیم بعد می رویم دنبال کارمان، یک دانشگاه، خدا نکند دانشگاه قبول شویم خدا نکند یک لیسانسی، فوق لیسانسی، یک شغلی، یک ازدواجی، یک تغییر و تحوّل اقتصادی ای، می بینید که دوباره فراموش شد، چقدر پیش کسوتان جهاد و خون بودند نتوانستند مقاومت کنند بعد از جنگ رفتند دنبال یَللّی تَللّی های خودشان بعد هم مسخره کردند گذشته خودشان را، شما در این دوم خردادی ها نگاه کنید چقدر بودند کسانی که یار امام و خانه امام و بیت امام و فامیل امام و نماینده ی مجلس و سردار و وزارت اطلاعاتی و سپاهی و که و که و که، نشستند در این روز نامه ها علیه عصمت و معصوم و حضرت زهرا (س) و خدا و قرآن و ولایت و ولایت فقیه و همه چیز نوشتند اصلاً یادشان رفت لانه ی جاسوسی را یک زمانی این ها می گرفتند الان ببینید به چه روزی افتادند، آه خدا عاقبت همه را ختم به خیر کند همه ما را نجات بدهد که گرفتاری دیگران را نهی نکنیم، سرزنش نکنیم، فقط باید عبرت بگیرد آدم، خُب « ثُمَّ الصَّبر الصبر وَالوَرعَ وَالوَرع دیگر چیست؟ ورع می گوید یک جاهایی آتش دارد خطرناک است آن جاها را مقاومت کن آنجاهایی را که آتش دارد را بکش کنار، « اِنَّ لَکُم نهایَةَ فَلتَهوا الی نهایَتِکُم» شما یک ته دارید یک انتها دارید که آن وفاتتان هست و برزختان هست و آنجا « فَانتهوا الی نَهایَتِکُم» هواسِ تان به آن نهایت خودتان باشد، خودتان را به آن پایان، که لقاء الله است، آن پایان خودتان که بهشت است حداقلش بهشت است، می گوید شما یک نهایت قشنگی دارید برسانید خودتان را به آن نهایت، تا آن موقع یک ذرهّ صبر کنید تا آن موقع صبر کنید، یک حرف قشنگی یکی از عزیزان دیشب زد، گفت من پنجاه سال پاک خودم را نگه داشتم این دیگر چند سال هم نمی توانم خود فروشی کنم افتادیم در سرازیری پنجاه سال درست زندگی کردیم اگر بخواهیم این دو روزه را هواسمان نباشد سر از یک جای دیگر آدم در می آورد، آدم باید مقاومت کند، استقامت، ورع، ورع، ورع که مواظب باشید جهنم نیاید سراغتان، هواستان باشد والا آدم هر چه می رود بالاتر خطرناک تر می شود اوضاع، مدام پیشنهادها گران تر می شود بالاتر می شود دنیا بیشتر رغبت می کند خیلی ها آخر عمر بریدند، یک سال آخر، دو سال آخر بریدند، به هر حال این راه اینطوری است، باید عمل، استقامت، صبر، ورع تا برسد به نهایت، خدا نصیبمان کند این روایت را هم بخوانم بس است « العَمَلُ شِعارُ المؤمن» امیر المؤمنین (ع) می فرماید عمل شعار مؤمن است، می گویند آقا بعضی ها اهل شعارند، بعضی ها اهل عَمَلند می گوید شعار مؤمن عمل است، مؤمن شعارش را در عمل می دهد، حرف نه، هر چه می خواهد بگوید در عمل می گوید، با عمل کردن شعار می دهد بایستی یک گوشه حرف بزنید اعتراض کنید، مخالفت کنید، قیافه بگیرید، مقاله بنویسید، سخنرانی کنید، اینها فایده ندارد، بیایید در گود، بیایید در عمل مشغول باشید، آن وقت انتقاداتتان هم به درد می خورد، مؤثر است. والحمدلله رب العالمین.