ما در جلسه گذشته كه بحثمان پيرامون مسئله جبر و اختيار بود، مطالبى عرض شد كه خلاصه آنها را اين جلسه عرض خواهيم كرد. اولين مطلبى كه عرض شد در جلسه قبل عرض شد كه اين بود مسئله جبر و اختيار قضا و قدر الهى با بحث عدل الهى ارتباط مستقيم دارد و اعتقاد به عدل الهى نيز رابطه مستقيم با حركت تكامل انسان دارد. زيرا تا عدالت خداوند تبارك و تعالى با وجود انسان گره نخورده باشد، نمىتواند به خوبى به سمت خداوند و به سمت كمال خويش حركت كند.
مطلب بعدی اين بود كه از اعتقاد به جبر در طول تاريخ، سوء استفادههاى زيادى شده؛ مانند سوء استفادههاى اجتماعى، خانوادگى، سياسى، اقتصادى، روانى ، مختلف که توضیحش عرض شد. در قسمت بعدی مطلبی که عرض شد بديهى بودن اختيار است كه وجود اختيار به گونهاى است كه شخص بطور بديهى در وجود خودش مىيابد كه مختار است. دلايلى هم ذكر كرديم يكى ترديدى كه اشخاص را انجام كار دارند، یعنی بعضى ها می مانند كه كاری را انجام بدهند يا ندهند و تصميم مىگيرند. اگر مجبور بودند اين ترديد در وجود شخص معنايى نداشت.
نکته دوم؛ اختيار انتظار رعايت حقوق فرد و اجتماع است توسط افراد و مجازات متخلّفين. همه افراد فطرتاً اينگونه هستند مىخواهند كه اگر كسى به حقوقشان تجاوز كرد به حقوق خودشان يا حقوق جمعی، مثل اعضاى خانواده و يا اجتماعش مورد مجازات قرار بگيرند و به حقوق آنها باید احترام گذاشته بشود. اگر افراد مجبور بودند هيچ وقت چنين انتظارى در اشخاص نبود. مثل این كه اگر سنگى از آسمان افتاد و خانه ما را خراب كرد هيچ وقت سنگ را مورد ملامت قرار نمىدهيم. چون حركت سنگ حركتى جبرى است و مختار نیست. مثل اين كه اگر زلزله آمد و جايى را خراب كرد ما بد و بیراه به زلزله نخواهيم گفت.
سوم، مقاومتى است كه ما در برابر اميال و فشارها و تهديدها مىكنيم. گاهى افراد مورد تهديد قرار مىگيرند و در برابر آنها مىايستند و يا فشارهاى درونى مثل میلها كه انسان را به سمت لذت مىكشاند اما شخص مقاومت مىكند و اگر مجبور بود، مقاومت معنا نداشت.
چهارم، احساس لذت است در كارهايى كه اشخاص با اختيار انجام مىدهند. اگر افراد در انجام كارها مجبور بودند نه افتخار مىكردند و نه احساس لذت به آنها دست مىداد.
پنجم، پشيمانى و عذاب وجدان و عذاب روحى از انجام كارهايى كه بد و قبيح است. به عبارت ديگر اگر انسان مجبور بود، هرگز در انجام كارهايش پشيمان نمىشد. چون جبر بالا سرش بود و پشیمانی معنا نداشت.
ششم، تعليم و تعلّم و امر و نهى است كه ما را در امر و نهى و تعليم و تعلم، اثر ويژهاى را دنبال مىكنيم. یعنی مىخواهيم شخص را به گونهاى پرورش دهيم كه شخص عمل ویژه را انجام دهد. اگر افراد در انجام كارها مجبور بودند، تعليم و تربيت معنا پيدا نمىكرد و مسئله هفتم كه جنبه نقلى دارد، وعده و وعيدى است كه در اديان وجود دارد. در اديان، بخصوص در دين ما هم وعد داريم و هم وعيد، يعنى هم بشارت داده شده به انسان در رفتن به بهشت درصورتی كه عمل صالح انجام دهد، ايمان داشته باشد و وعده جهنم داده شد که انسان را پرهیز دادند از جهنم درصورتی که کار خلاف بکند. این مجموع دلائلی بود که انتخاب شده بود و راحتر می شود بیان کنیم که توضیح هم دادیم.
با توجه به آنچه كه ذكر كرديم انسان به طور فطرى مىيابد كه مختار است. جبری بالا سر او نیست. سوالی که پیش آمد که آیا ما نيز با فرض مختار بودن، بحث علم خداوند چه خواهد شد؟ یعنی ما در قرآن داریم که خداوند عالم به غيب است، «عالم الغيب و الشهادة» است. آینده را می داند، چه كسى بهشتى و چه كسى جهنمى است مىداند؟ در روايت هم داريم. اگر خداوند مىداند، یعنی الان در علم خداوند مقرر است كه چه كسى بهشتى است و چه كسى جهنمى است. پس عمل و رفتار ما چه فايده دارد؟ يعنى اگر به آنچه مقدر است عمل كنيم، یعنی نوشته شده این شخص جهنمی است یا بهشتی. پس اگر مشخص است ما چه بکنیم؟ غیر از آن طریق، راه دیگری هم می توانیم برویم. نمی توانیم. دو جواب خدمتتان عرض می کنم. يكى مبسوط و ديگرى مختصر.
جواب مختصر این استکه وقتی به صورت فطرى و بديهى در وجود خودمان اختياری را پیدا مىكنیم، متوجه می شویم ما واقعا اختیار داریم، دلیل پیدا می کنیم که ما مختار هستیم. دلایل محکم (هفت دلیل) که یکی از آنها هم نمی شود انکار کرد، حتی یکی از آنها را. اگر ما یافتیم به علم حضورى که در درون خودمان مختار هستیم، اگر دلائلی در رد اختیار آمد، مثل جبر و علم الهی ما نمی توانیم نقضی بر این دلایل بیاوریم. بلکه باید آن را توجیه کنیم. یعنی هر وقت صورت مسئله برای ما مشخص است، جواب مشخص است، اگر ایرادی به جواب وارد شد، ما هیچ وقت نمی توانیم جواب را بالا و پایین بکنیم.
9:38
و فطرتاً يافته مىشود الماسى بياورند، نمىتوان ادعا كرد كه دلايل مثبت ناقص بودهاند و بايد به دنبال دلايل ديگر رفت، كليه بايد به توجيه پرداخت و ايجاد شبهه در چنين مسائلى نمىتواند منجر به ابطال دلايل گردد و مدعى بايد به توجيه ادعاى خود بپردازد و به اصطلاح مسئله و پاسخ آن براى ما مشخص باشد اگر از آنجايى كه امرى بديهى است و غير قابل انكار هيچ گاه پاسخ را تغيير نمىدهيم بلكه به توجيه شبهه مىپردازيم. يعنى به دنبال جواب براى او بود نه اين كه اين طرف را دست كارى كنيم يعنى وقتى كه ما فطرتاً بالعيان و به وجدان پيدا مىكنيم كه در درون خودمان كه ما مختار هستيم حالا اگر يك شبههاى مثل يك شبهه علم الهى و سرنوشت و لوح محفوظ مطرح شد آن وقت ما بايد آن طرف را دست ببريم ببينيم كه آن طرف چه هست به اين طرف كه نمىتوانيم دست بزنيم حالا بر فرض هم الان ما آمديم گفتيم كه علم خداوند مشخص كرده كه كى چه مىكند و به بهشت مىرود و كى به جهنم مىرود قابل قبول است و اصلاً چون خدا خواسته ما داريم آن كار را انجام مىدهيم و دست خودمان نيست از نظرى نظر اين را پذيرفتيم اما جواب وجدان را چگونه خواهيم بدهيم ما كه تا آخر عمر مىبينيم كه همه كارها را به ميل خودمان انجام مىدهيم و هيچ كس جز ما تصميم گيرنده نبوده و ما بوديم كه تصميم گرفتيم و هميشه هم مىتوانستيم خلاف آن چيزى كه انجام داديم انجام بدهيم پس چه بسيار مواقعى براى انسان پيش مىآيد كه انسان كارى را مىكند و بعد توبه مىكند و جبران مىكند و اعلام مىكند كه اشتباه كردم و به گونهاى ديگر رفتار مىكنم ما بايد جواب فطرت را بدهيم و نمىتوانيم زير پا بگذاريم پس اين يك جواب كه ما بياييم آن طرف را دست ببريم نه اين كه در اختيار خدشه وارد كنيم بلكه در آن ايراد خدشه وارد كنيم اما جواب مبسوط جوابى است كه علم خداوند تبارك و تعالى به اين كه كى چه مىكند هرگز دليل جبر نمىشود مثلاً وقتى كه ما مىگوييم خداوند تبارك و تعالى علم دارد به آينده اين نكته بايد دقت شود كه براى خداوند تبارك و تعالى كه خالق زمان گذشته و حال و آينده است هيچ معنايى ندارد جهان با همه حركتى كه مىكند به طور كلى در محضر خداوند تبارك و تعالى است و معنا ندارد كه بگوييم خداوند گذشته يا حال و آينده دارد و زمان در فلسفه ثابت مىشود كه از مختصات مادّه است يعنى زمان علاوه بر طول، عرض، ارتفاع بُعد چهارمى دارد به نام زمان، زمان مخصوص موجودى است كه داراى حركت است و تعريفى كه از زمان كردند اين است كه زمان عبارت از ميزان حركت موجود ما در دروس معرفت نفس آنهايى كه شركت كردند مىدانند كه ما اثبات كرديم كه در موجود كامل حركت راه ندارد به اين دليل كه حركت فرع بر احتياج است و چون موجود كامل احتياجى ندارد پس حركتى هم در آن تصور نمىشود خداوند حركتى ندارد چون موجود كامل است و چون كامل است حركت در او نيست زمان هم در او تصورى ندارد نه فقط در خداوند بلكه در موجودات مجرد هم زمان وجود ندارد ما با يك مختصر مطالعهاى هم در درون خودمان پيدا مىكنيم كه ما بُعد جسممان كه ماده است و زمان گير است و روح هم از اول چون تعلق به جسم داشته عادت به زمان كرده براى روح تصور عدم زمان يك مقدارى مشكل است البته روحهاى ما و يك كسى كه كار عقلى و فلسفى زيادى كرده باشد و يا كار معنوى كرده باشد كه يك مقدار توانسته باشد تعلّقات مادى را قطع كند و بعد بفهمد كه بدون زمان هم مىشود زندگى كرد يعنى اينطور نيست كه حبس در زمان باشيم اما غالب ما اين طورى هستيم چون عادت كرديم و با ماده تعلق داشتيم از اول و ماده هم يعنى زمان و براى ما يك مقدار سخت است پذيرفتن چيزى كه زمان بر آن تعلق نمىگيرد گذشته و حال و آينده بر آن معنا ندارد اين يك نكته و اما نكته دوم يك مقدار محسوستر است يعنى وجدانىتر است و آن اين است كه در زندگى خودمان بسيارى از موارد را مىدانيم يعنى علم داريم به آينده اما اين علم به آينده ما جبرى را ايجاد نمىكند مثل اطلاعاتى است كه يك معلم نسبت به شاگردانش دارد و معلم شاگردان خودش را مىشناسد و مىداند كى تنبل و زرنگ و متوسط و ممتاز است و نتيجه كار را از الان هم مىتواند ببيند گاهى وقتها شما مىرويد با يك نفر مشورت مىكنيد مشاور شما سؤالاتى را از شما مىكند 20 تا 30 سوال مىكند مثلاً چند سالت است كجا متولد شدى وضع مالى خانوادهات چطور است و در پايان به شما مىگويد آيا شما مىتوانيد اين رشته تحصيلى را انتخاب كنيد يا نه مىتوانيد دانشجو بشويد مىتوانيد كارمند يا طلبه بشويد و دقيقاً هم مىگويد كه اگر بروى شكست خواهى خورد اما آيا اين اطلاعات و خبرى كه به ما مىدهد در وجود كسى كه مورد مشورت قرار گرفته در او جبرى ايجاد مىشود وقتى كه معلم مىگويد من مىدانم اين شاگرد امسال قبول نمىشود شاگرد در درون خودش جبرى احساس مىكند اما معلم از كجا مىداند چرا مىتواند آينده را پيشبينى كند در حالى كه معلم آگاهى و اطلاعات دارد و وقتى هم كه ميزان و معيار در دست كسى بود و خبر از آينده كار مشكلى نخواهد بود يعنى قوانين مشخص است مثلاً شما مىخواهيد تعيين رشته كنيد و آنجا هم يك مشاوره داريد آنجا به معدل ثلث سوم شما و نمرات درسى شما دقت مىشود و توصيهنامه هم هست و خداوند هم چون خالق است شديدتر از اينگونه است و قوانين را خداوند خلق كرده و مىداند كه چه كسى با اختيارى كه دارد چه كارى را انجام مىدهد با توجه به موجودى او اولاً اين را بايد بدانيم كه جهان خلقت يك جهانى است كه در هر دو بُعد مسايل معنوى و مادى قانونمند است و اين 2 آيه را دقت كنيم »ان اللَّه جعل لكل شيئا قدرا« خداوند براى هر چيزى يعنى هيچ چيزى نيست كه در نزد خدا اندازه و قدرى نداشته باشد ميزان و معيار و مقدارى نداشته باشد در درگاه خدا هر چيزى مقدار دارد ميزان و معيار دارد. »جعل لكل شى قدر اكل شى عنده بمقدار« هر چيزى در نزد خداوند به مقدار است و مشخص است چه مسايل معنوى و چه مسايل مادى اول دقت كنيم ببينيم كه خاصيت قانون چيست ما در زندگى طبيعى خودمان مطالعه كنيم ببينيم اگر خداوند قانون در زندگى ما نگذاشته باشد چه اتفاقى پيش مىآيد الان بنده مىخواهم با شما صحبت كنم طبق قوانين طبيعت، بشر كشف مىكند كه مثلاً از سرعت آب روى توربين با استفاده از ژنراتور برق حاصل مىشود خُب برق را بشر كشف كرده اما مخلوق بشر كه نيست بلكه برق در طبيعت وجود دارد و بشر اين را كشف مىكند براى استفاده از نور، و اين برق با وجود روشنايى كه براى ما دارد خطراتى هم دارد يعنى با وضعيت بدن سازگارى ندارد يعنى اگر بشر بدنش مقدار مشخصى ولتاژ از او عبور كند كل سيستم بدن از كار خواهد افتاد خداوند آب را آفريده آب چه خصوصياتى دارد آب سيّال و مايع است مانع تنفس انسان است مايه سيراب كردن انسان است مايه حيات انسان است و مايه حيات موجودات آبزى است و آب يك خصوصيت دارد خداوند فلز را آفريده كه قابل تيز كردن است قابل كند كردن است و مىشود به شكلهاى مختلف درآورد براى كاربردهاى مختلف خداوند قانون جاذبه را قرار داده يعنى زمين جاذبه دارد اگر جاذبه نداشت سنگ روى سنگ بند نمىآمد پس مىبينيد كه خداوند نظامى را كه آفريده يك نظام قانونمند است و بشر از اين نظام استفاده مىكند و حيات خودش را مديون همين نظام است شما تصور بفرماييد كه اگر آب سَيَلان نداشت و سيّال نبود و به صورت جامد بود اگر تشنه مىشديد و يا مىخواستيد صورتتان را بشوييد چه مىكرديد پس يا مثلاً اگر آتش حرارت نداشت ما براى گرم كردن و يا پختن غذا چه مىكرديم ما قانون را كشف مىكنيم و از آن در جهت منافع خودمان استفاده مىكنيم يعنى مىفهميم كه چاقو تيز است و از آن استفاده درستى مىكنيم اما اين تيزى نشانه ضعف چاقو نيست بلكه قدرت و قوه چاقو است خداوند اين گونه قرار داده كه چاقو تيز باشد و قانون گذاشته و استفاده نابجا از هر چيزى ربطى به خدا ندارد بلكه به بشر ربط دارد و بشر مختار است مىتواند درست استفاده كند و مىتواند درست استفاده نكند و قانون را كه خدا نمىتواند نيافريند بلكه بايد بيافريند براى زندگى دنيوىمان كه نياز به قانون دارد پس طبق قَدَر الهى و اندازه الهى يعنى خداوند قانون عمل و عكس العمل و قوانين مختلفى را در اين طبيعت و جهان خلقت قرار داده اين است معناى قدر الهى و براى هر چيزى اندازه قرار داده در اين نظام خلقت اين همه قوانين فيزيك، شيمى و مكانيك و آنهايى كه ما داريم مىبينيم وجود دارد قوانين كيهانشناسى، نجوم و هيئت و رياضيات و چيزهاى ديگر كه بشر استفاده مىكند و پيشرفت كرده و سطح زندگى خودش را بالا مىبرد حالا اگر من قانون طبيعت را كشف كردم و آيا واقعاً پيشبينى قانون طبيعت كار راحتى نمىشود مثلاً من به شما قول صد در صد بدهم كه آب در دماى 100 درجه جوش مىآيد چرا چون من قبلاً قانون را كشف كردم قانون نيرو مثلاً شما يك كيلو نيرو وارد كنيد آن جسم هم متقابلاً همان مقدار نيرو وارد مىكند قانون عمل و عكس العمل يا اين كه جاذبه نيروى زمين ارتباط دارد با وزن اجسام حالا وزن اجسام با چيز ديگرى ارتباط دارد قانون مىگويد الان مثلاً من دستمالى در دست دارم و بنده اگر چند گرم نيرو وارد كنم آن هم وارد مىكند در حدّ توان خودش اگر نيرو را من بيشتر وارد كردم او هم به دست من نيرو وارد مىكند اما ممكن است توان نداشته باشد من يك مقدار نيرو را بيشتر كنم آن پاره مىشود براى پاره شدن دستمال كاغذى در دستان بنده قانون ثابت وجود دارد يعنى اين قانون اين مقدار فشارى كه من ايجاد كردم هر كسى و هر چيزى كه وارد كند اين دستمال پاره مىشود خداوند اينگونه مقدّر كرده كه اين جسم اين مقدار انرژى براى پاره كردن لازم است و اين مقدار مقاومت داشته باشد حالا اگر اين دستمال كاغذى مقاومتش به اندازه اين صفحه فلز بود آيا من مىتوانستم با اين صورتم را خشك كنم و براى دستمال كمالش اين است كه شُل باشد يعنى خداوند براى راحتى بشر مقدّر كرده كه اين ضعيف باشد و من آن استفادهاى كه مىخواهم داشته باشم اگر پارچه هم مثل سنگ و يا چوب بود ديگر من نمىتوانستم لباس درست كنم لذا مقدارهاى مختلف كاربردهاى مختلف دارد براى بشر ولى مقدر است و مشخص است قانون خدا كه من اين مقدار گرم فشار بياورم و اين پاره شود براى پاره كردن صفحه فلز اين مقدار فشار كافى نيست اگر اين فلزى كه به اسم صندلى است من نشستم پايههاى اين مىخواست به اندازه پارچه مقاومت داشته باشد يا به اندازه آب و خمير مقاومت داشته باشد خُب ما مىتوانستيم از اين صندلى بسازيم و بنشينيم يا نه؟ اگر قرار بود حرارت آتش به اندازه حرارت آب باشد ما مىتوانستيم چيزى بپزيم و استفاده كنيم و خودمان را گرم كنيم پس اگر قانون است همه قانون خير است و به نفع بشر است اما برخورد نابجاى بشر با قوانين برايش شرّ درست مىكند اينجاست كه ما مىگوييم كه شرّ اصلاً مخلوق خدا نيست و برخورد بد بندگان خداوند با قوانين الهى و خيرها است كه شرّ را درست مىكند خداوند كورى را خلق نمىكند خداوند چشم را خلق مىكند اما اگر كسى با سوء استفاده از قوانين طبيعت زد و چشم يك نفر را كور كرد چرا چون چشم يك مقدار مشخصى مقاومت دارد من الان چشمم را فشار مىدهم اما اين نابينا نمىشود اما اگر فشار بيش از حد به چشمم بدهم چشمم آسيب نخواهد ديد؟ اين دليل ديگر به خدا ربطى ندارد اين برخوردها با طبيعت ربط دارد كه به صورت اختيار فشار بيش از حدّ به چشم وارد مىكنيم و چشم نابينا مىشود و كورى را خداوند خلق نكرده كورى زائيده نبودن خير است وقتى كه خير نبود شر ايجاد مىشود و اين شر را بشر ايجاد مىكند يعنى شر يك جنبه عدمى دارد نه يك جنبه وجودى كه خداوند خلق كرده باشد يعنى وقعى كه وجودى نبود آن وجود نبودش ضعف ايجاد مىكند كه مىشود شرّ خُب پس ما اين كه مىتوانيم پيشبينى بكنيم الان اين سفينهاى كه داريم پرواز مىدهيم چند روز ديگر روى كره ماه مىنشيند اين معلول اين كه در حركت زمين و حركت سفينه و حركت ماه قانون و نظم وجود دارد كه ما مىتوانيم اين كار را بكنيم اگر بشر توانايى دارد كه پيشرفت كند در زندگيش به خاطر اين است كه اين نظمها و اين قوانين موجود در طبيعت را كشف مىكند پس اين كه ما پيشبينى مىكنيم كه در 2 يا 3 سال آينده كسوف يا خسوف مىشود به خاطر اين است كه ما علممان زياد است و قوانينى را كشف كرديم چون امور طبق قوانين انجام مىشود و اين است در رابطه با مسايل مادى، در رابطه با مسئله معنوى دقيقاً همين طور است كه اما يك مقدار نامحسوستر و پيچيدهتر مثلاً )الخائن الخائف( فرمول است و خداوند قرار داده كه كسى كه خائن است هميشه مىترسد. آن كه را حساب پاك است از محاسبه چه باك است كسى كه گناهى نكرده نمىترسد كسى كه خيانت كرده وحشت مىكند آدم حسود آرامش ندارد اين يك قانون است يك قانون است كه دشمن هرگز از فكر ضربه زدن غافل نيست )من كان( ببينيد مسئله معنوى است اما مثل فرمول شيميايى و فيزيك و مكانيك است )من كان نفعه فى مضرتك لم يترك فى كلها من عداوئك( نفعش در ضرر به تو باشد در هيچ حالى از دشمنى تو خارج نيست اين فرمول است معنوى است براى همين شما روانشناسى دارد روانشناسى هم پيشبينى مىكند مىگويد اين شخص ديوانه مىشود يا اين شخص اگر مىخواهيد خوب بشود بايد اينگونه با او برخورد شود كسى مىآيد و مشكل روحى دارد بعد حل مىكنند 2 زن مىآيند و سر يك بچه ادعاى مادرى دارند علىعليه السلام مشكل را چطور حل مىكند اينگونه كه از هر دو مىپرسد شما مادر اين بچه هستيد مىگويند بله حضرت مىگويد خُب حالا كه شما هر دوى شما مادر بچه هستيد بچه به جفتتان مىرسد من شمشير را برمىدارم و نصف مىكنم نصف آن براى يكى و نصفه ديگر براى ديگرى آن مادرى كه مادر واقعى است دلش مىسوزد و نمىخواهد بچهاش كشته شود مىگويد نه آقا همهاش مال اين باشد معلوم مىشود عاطفه دارد اين يك فرمول است از يك فرمول يك نتيجه عينى و واقعى مىگيرند خداوند مىداند كه بشر با اين قوانين چه خواهد كرد با قوانين روحى و با اختيارى كه دارد، با شرايط زيستى با شرايط پدر و مادر با شرايط معنوى و روانى و با شرايط زيستى كه در دنيا است چه خواهد شد چون علم دارد و عالم محضر اوست و براى خدا گذشته و حال و آينده معنا ندارد و پيشبينى اين تعجبآور نيست و هيچ وقت جبر ايجاد نمىكند كسى نمىتواند به معلمش بگويد چون تو گفتى امسال ردّى من ردّ شدم معلم اطلاعات دارد و اطلاعات معلم هيچ ربطى به عملكرد شاگرد نخواهد داشت مهندس اطلاعات دارد اما اطلاعاتش هيچ ربطى به اين كه آن دستگاه بخواهد يا نخواهد و كننده كار بخواهد كار بكشد و من گفتم چون مهندس گفته اين 200 كيلومتر مىرود 200 كيلومتر رفته اگر نمىگفت من هر چقدر هم اين پدال را فشار مىدادم اين از 200 كيلومتر هم بيشتر مىرفت و 1000 كيلومتر هم مىرفت چون اين گفته نه مهندس مىداند كه اين دستگاه آلياژى به كار رفته كه اين قدر توان دارد پس اين دليل بروز نمىشود جبر ايجاد نخواهد كرد علم، جبر ايجاد نمىكند كسى كه اطلاعات در دستش است مىتواند بفهمد كه كسى چگونه عمل مىكند الان شمار روانشناسى داريد و در سياست به كار مىرود يعنى دقيقاً شخص حساب مىكند كه فلان كشور چگونه عمل خواهد كرد لذا قبل از اين كه در يك كنفرانس يا مذاكره 2 يا 3 جانبه شركت كنند مىنشينند و حساب مىكند آن اوضاع و آن كشور را تحليل مىكند مسايل اقتصادى، نظامى، مالى و نژاد و گروهها را محاسبه مىكند و طبق فرمول درمىيابد كه اينها در مذاكره چگونه عمل خواهند كرد فقط پيشبينى مسايل روانى چون محسوس نيست و مادى نيست و در آزمايشگاه نمىشود و خيلى راحت در مُشت بشر نيست يك مقدار سختتر است ولى براى خدا كه خالق روح و جسم است هرگز سختى وجود ندارد براى خدا راحت است پس اين كه مىگوييم قضا و قدر الهى وجود دارد يعنى چه؟ يعنى خداوند در سرآغاز هزاران راه يك انسان مختار را مىآفريند در راههاى مختلفى كه وجود دارد در هر راهى كه بشر برود همه راهها قانونمندى شده است قانون وجود دارد انتخاب با بشر است اما نتيجه با بشر نيست نتيجه به صورت قانون در طبيعت وجود دارد در نظام خلقت وجود دارد بنده درس بخوانم عزّت اجتماعى پيدا مىكنم شغل خوب گيرم مىآيد و مورد احترام هستم، پول خوبى گيرم مىآيد و رفاه بيشترى دارم و همه به اختيار خودم است درس نخوانم تحويلم نمىگيرند عزت اجتماعى ندارم تقدم اجتماعى ندارم حقوق خوب ندارم وضع معيشت زندگىام سخت است به قضا و قدر الهى ربطى ندارد هميشه انتخاب قدر از ما است اما قضا ديگر از ما نيست قضا يعنى حكم شده و قانون است اين كه من چقدر فشار به بدنم بياورم دست خودم است اما تبعاتش ديگر دست بنده نيست و من مىدانم كه اين مقدار از چشمم كار بكشم و دست خودم است اما قانون طبيعت هم به شما مىگويد كه اين مقدار كار كشيدن از چشم اين نتيجه را از چشم دارد هر دو قضا و قدر الهى است اما انتخاب قضا و قدر با بشر است بشر در يك چند سره و يك چند راهه قرار دارد كه انتخاب را خودش مىكند اما مسئول نتيجهاش ديگر خداوند نيست بلكه بشر بايد بداند خدا مىگويد مثلاً همجنس بازى ممنوع است يعنى مضر است امام رضاعليه السلام مىفرمايد: هيچ چيزى را خداوند حرام نكرد مگر آن كه ضرر داشته باشد و هيچ چيز را حلال نكرد مگر آن كه در آن سود و نفع است و مفيد است حالا ما نمىتوانيم بگوييم خدايا تو بيا اول به ما بگو كه اين چه ضررى دارد يا اگر نگويى من مىكنم دين اين نيست دين مىآيد و به شما به صورت از طرف خداوند و يا پيغمبرى مىگويد كه بكنيد يا نكنيد اگر مدرك مىخواهيد كه من حرفم راست است برايتان معجزه مىآورم و من از طرف خدا آمدهام لذا متديّن لازم نيست برود بگويد آى نبى، آى خدا تو هر كارى كه مىخواهى بكن و يا هر امر و نهى را كه مىخواهى بكنى اول به من بگويى چرا؟ چرا مثلاً صورتمان را با تيغ نزنيم؟ چرا مشروب نخوريم؟ چرا طلا براى مرد حرام است اگر قرار بود همه اينها را بگويد يعنى چه؟ يعنى اين كه به جاى اين كه پيغمبر بيايد يك روزه معجزه بياورد و بشر را زير و رو بكند و هدايت بكند و به سرعت در مسير كمال برسد يك پيغمبر بيايد يك كلاس فيزيك و مكانيك و رياضى و شيمى بگذارد آيا همه مردم تحمل اين را دارند؟ پيغمبر علمش را دارد. اما آيا همه مردم تحمل اين را دارند كه همه قوانين حاكم بر خلقت را كشف كنند و روح انسان را همه قوانينش را بشناسند جسم را بشناسند تا معلوم شود كه به خاطر چى خدا گفته اين كار را نكن. نه شما برو و هم جنسبازى كن تا ميكروب ايدز بيايد سروقت يكى برود آنقدر زنا بكند تا بيمارى سوزاك و سيفليس بگيرد قوانين ثابت و مشخص است انتخابش با ما است اگر كسى رفت دنبال مشروب خوارى نتيجهاش آن مسايل روانى و جسمانى است انتخاب با بشر و قضا و قدر چون نتيجهاش مشخص است و خداوند نهى كرده با بشر است يك سرى قوانين است كه اثر وضعى دارد يعنى بشر چه بداند و چه نداند اثر وضعىاش را خواهد گذاشت شما اگر در آب بيفتيد اگر شنا بلد نباشيد خفه خواهيد شد قانونى است كه خدا آفريده اگر در آتش بيافتيد طبيعتاً خواهيد سوخت اثر وضعى دارد پس اين به خدا ربطى ندارد ميليونها راه وجود دارد كه بشر مىتواند انتخاب كند و انتخاب با خود اوست اما نتايج از قبل ثبت شده است چون خداوند قانون آفريده در جهان كه اين قوانين به نفع بشر است اگر نبود كه زندگى براى بشر ممكن نبود آن بخارى گازى براى گرم كردن محيط روشن است يكى بخواهد اگر از طريق معقول استفاده نكند و برود روى آن بنشيند و دست روى آن بگذارد براى مدت طولانى آن قانون اثر وضعىاش اين است كه گرم مىكند حالا شما دستتان را بگذاريد دست شما را گرم مىكند چطور انتظار داريد كه فلز را ذوب كند و از اين ذوب شدن شما شكلهاى مختلفى به فلز بدهيد دست شما را ذوب نكند پس اين ذوب شدن تقصير خود ماست بد برخورد مىكنيم با قوانين پس اگر اتومبيلى با سرعت 40 كيلومتر در ساعت زدى به يك مانعى قانون طبيعت به شما مىگويد كه با 40 كيلومتر زدى سپرت كج مىشود اگر با 50 كيلومتر زدى پروانه و رادياتور خراب خواهد شد اگر 40 كيلومتر زدى شيشه راننده هم خورد خواهد شد. 70 كيلومترى زدى خود راننده هم دست و پايش مىشكند 80 كيلومترى زدى راننده مىميرد اما انتخاب با من است وقتى كه من در ماشين مىنشينم بايد حواسم باشد پس اگر كسى شيشه را شكست قضا و قدر الهىاش درست است اما قضا و قدرى كه ما با اختيار انتخاب كرديم اگر هم مُرد باز هم قضا و قدر الهى است قضا و قدر الهى نه اين كه خدا امروز زور كرده به يك نفر و گفته من امروز دَخلش را درمىآورم امروز صبح كه از خانه آمد بيرون مىزنم و مىكُشمش بعد هم مىگوييم خدايا اين چه عدالتى است اين تازه داماد بود بنده خدا ما چه عروس و دامادهايى كه شبهاى عروسىشان در خيابانها بوق بوق زدند و بعد هم تصادف كردند و مُردند شب اول عروسى آمدند خوابيدند و بخارى گازى كشتشان. بعد مثلاً بگوييم خداى بىرحم، نه او به شما مىگويد كه بخارى گازى كه مىگذاريد بايد لوله داشته باشد. گاز اين اثر وضعى را دارد كه خفه مىكند و اين كمال گاز است پس بشر بر سر دهها صدها و هزاران راه قرار گرفته كه انتخاب هر راهى انتخاب نتايج آن راه است لذا هيچ كس از قضا و قدر الهى خارج نيست اما همه با اختيار انتخاب مىكنيم خداوند براى هر چيزى اندازه قرار داده اين كه »ليس الانسان الا ما سعى« براى انسان آن مقدارى كه سعى مىكند چيزى ديگرى نيست تلاش براى رسيدن به رفاه در دنيا و آخرت است خُب حالا ما مقصر نبوديم ما داشتيم در خيابان راه مىرفتيم و يك ماشين زد به ما و ما بىاحتياطى نكرديم ماشين بىاحتياطى كرد اين هم به خدا ربطى ندارد ماشين بىاحتياطى كرده حالا اگر شما بىاحتياطى مىكرديد و يك نفر را كشته بوديد تقصير خدا مىانداختيد يا كسى كه مرده مىتوانست تقصير خدا بگذارد. نه ولى تقصير فرد است افراد مسئول عمل خودشان هستند و دنيا دار اختيار است و خدا نمىتواند جلوى يك نفر را بگيرد كه اگر يك نفر تصادف خواست بكند بىاحتياطى كرد ماشين به يك نفر نخورد و مىخورد ديگر بنده الان تصميم مىگيرم كه شما كه الان اينجا دعوت شديد يك نفر بيايد و همه ما را از بين ببرد و يا بيايد يك بُمبى اينجا بگذارد در اختيار است و اثر وضعى هم مشخص است و بمب منفجر مىشود و همه ما از بين مىرويم و كسى نمىتواند يقه خدا را بگيرد و پدر و مادرها نمىتوانند به خدا اعتراض كنند يك بشرى مسئول عمل خودش است او كشته و موظف است بچه ناقص الخلقه به دنيا مىآيد و اين ناقصى قوانين وجود دارد براى ناقص الخلقى اين و قوانين وجود دارد براى سالم به وجود آمدن انتخاب با بشر است پيغمبر وقتى كه مىآيد مىگويد در اين شبها نزديك همسرانتان نشويد در اين شبها با اين خوراكها كه خورديد نزديك همسرتان نشويد بچه نتيجهاش چه مىشود يا ديوانه مىشود يا دزد يا از نظر جسمانى ضعيف مىشود يا... قوانين ثابت است ما بد انتخاب مىكنيم يا نمىدانيم يكى هم نمىتواند بگويد ما نمىدانستيم اگر مىدانستيم اين كار را نمىكرديم كه بچه اين طور نشود نمىدانستند مسئولش خدا نيست بلكه كسانى هستند كه ما را در جهل نگه داشتن حُكّامى هستند كه اين كار را كردند كسى است كه با يك قدرتطلبى زمينه جهل مردم را انتخاب مىكند و فراهم مىكند و مردم قرنها جاهل مىمانند و قرنها جنايت صورت مىگيرد و او مسئول است با اين بيان بحث قسمت هم مشخص مىشود كه خداوند خواسته كى با كى ازدواج كند و كى كجا برود و كى نرود به اين معنا به صورت تمام و تام معنا ندارد كه بگوييم قسمت بود اين طورى شد بشر با هر محتوى فكرى كه دارد و هر اطلاعاتى كه دارد و هر احساسى كه دارد مشخص است كه چه تصميمى مىگيرد و با كى ازدواج خواهد كرد و با كى ازدواج نخواهد كرد كدام مسافرت را مىرود و كدام مسافرت را نمىرود كدام گناه را مىكند و كدام گناه را نمىكند ميلها مشخص است يعنى اين كه مىگويد شخص گناه مىكند حساب شده است كه مىرود گناه مىكند و آن كه فرار مىكند از گناه باز هم حساب شده است قسمت اين بود نمىشود در جلسه بعد توضيح خواهيم داد پيرامون آياتى كه در رابطه با اختيار و جبر وارد شده كه اين كه خداوند هر كس را بخواهد عزيز مىكند و هر كس را بخواهد ذليل مىكند و خداوند هر كس را بخواهد گمراه مىكند و هر كس را بخواهد هدايت مىكند. )يذل به كثيرا و يهدى به كثيرا( عده زيادى فاسد و گمراه مىشوند و عدهاى هدايت مىشوند و اين يعنى چه؟ چطور مىشود كه يك عده مورد محبت خدا قرار مىگيرند و يك عده مورد قهر خدا قرار مىگيرند اين كه خداوند به قلب يك عدهاى مهر مىزند كه هرگز نفهمد و هرگز هدايت نشوند اين چرا اين گونه خواهد شد و اين كه خداوند يك عدّه را هدايت مخصوص مىكند يا هدايت عامّه مىكند بعد به عظمت مخصوص بهرهمند مىشوند و جلسه آينده راجع به آنها توضيح خواهم داد.
والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته