جلسه 002 - جبر و اختیار
شماره جلسه
2
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 002 - جبر و اختیار

اين جلسه مقدارى كوتاه پیرامون اين بحث كه چطور خداوند هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند و هر كس را بخواهد گمراه مى‏كند يا در بعضی از روايت داريم كه اگر خداوند خيربنده‏اى را بخواهد اين كار با او مى‏كند، اگر بد بنده‏اى را بخواهد اين كار را با او مى‏كند. اصلاً خير و شر خواستن خدا نسبت به بنده يعنى چه؟ و اين كه خدا بعضى‏ها را گمراه و برخى را هدايت مى‏كند يعنى چه؟ اين كه خدا از بعضى‏ها خوشش مى‏آيد و از بعضى‏ها بدش مى‏آيد چه معنايى دارد؟ و روابط يك طرفه يا دو طرفه كه خدا مثلاً با يك نفر دارد و با يك نفر ندارد اين به چه معنا است؟ ما و براى هر انسانى اين احتمال وجود دارد كه يك هدايت عامه داشته باشد و يك هدايت خاصّه. هدايت عامه براى همه انسانها است و هدايت خاصّه براى همه انسانها نيست. البته هدايت عام و خاص را به دو معنا گرفته‏اند يعنى در پاسخ به دو سؤال به دو معنا گرفته‏اند در پاسخ به اين سؤال كه اگر عدهّ‏اى كه مسائل دينى به گوششان نرسيده، حرف پيغمبر به گوششان نرسيده و مثلاً مانند كسانيكه در خارج از كشور ما هستند و يا در خارج از مرزهاى اسلامى‏هستند يا در يك نقاط محرومى كه اصلاً اين آگاهيهاى دينى نبوده. معلّمى نبوده اينها را ارشاد بكند، از حلال و حرام و واجبات الهى سخن بگويد، از هدف خلقت سخن بگويد؛ اينها تكليفشان چيست؟ بالاخره اگر گناه كردند، اگر بد كردند، تكليف شان چيست؟ در اينجا ما مى‏گوئيم دو هدايت داريم: هدايت خاصّه و هدايت عامّه. معنا فرق مى‏كند. اينجا هدايت عامّه با هدايت عامّه‏اى كه در سؤال دوم مطرح مى‏شود فرق مى‏كند.هدایت عامه این است كه خداوند به هر كس عقل داده، فطرت داده و در اين فطرت انسان نهاده كه چه كارى خوب است و چه كارى بد است يعنى بسيارى از كارها هستند كه داراى حسن و قبح ذاتى هستند، يعنى چه؟ یعنی حسن به معناى خوبى است و قبح هم يعنى زشتى. ذاتاً بعضى از كارها زشتند و بعضى از كارها خوبند. چه خدا بگويد و چه خدا نگويد. مثلاً همه كس مى‏فهمند كه دروغگو بد است، همه انسان ها فطرتا قبول دارند که دروغگویی بد است. خيانت در امانت بد است. شما به يك بچّه كوچولو قول بدهيد كه تو را به جايى مى‏بريد و يا چيزى مى‏خريد، آن وقت نكنيد؛ بچّه صدايش در مى‏آيد و اعتراض مى‏كند. بچّه‏اى كه نه درس خوانده و نه سواد دارد و نه معلّم دارد. امّا اعتراض مى‏كند. اگر يك شكلات را به شما امانت بدهد كه مثلاً بعد از چند دقيقه‏اى از شما بگيرد. وقتى كه بيايد و ببيند كه شما شكلاتش را خورديد مى‏بينيد كه اعتراض مى‏كند. ممكن است زبان نداشته باشد، امّا با نگاه و يا با گريه‏اش اعتراض مى‏كند و به شما مى‏فهماند كه در امانت خيانت كرديد و كار درستى نكرديد. به هر حال همه انسانها با هر مسلکی که باشند، ذاتاً به حسن و قبح ذاتى عملاً اعتقاد دارند. ولو اين كه از نظر قولى ممكن است در حرف رد كنند، امّا در عمل قبول دارند كه ظلم، خيانت در امانت و دروغ بد است. امانت دارى، صداقت و عدالت امور پسنديده‏اى است. چه خداوند بگويد و چه نگويد.

خداوند هم عقل داده، فطرت داده به همه انسانها تا حدود زيادى خوب و بد را تشخيص مى‏دهند. اين هدايت عامّه است. در قسمت سؤال اول كه تكليف كسانى كه اين به آنها نرسيده چه است. و يك هدايت خاصّه داريم و آن اين است كه بعد از اين كه خداوند تبارک و تعالی بعد از اینکه انسان را به عقل و فطرت مجّهز كرد، براى اين كه اين فطرتشان را بپروراند؛ انبياء را مى‏فرستد.

على‏عليه السلام در نهج البلاغه مى‏فرمايد: خداوند انبياء را مبعوث كرد تا ميثاق فطرت اينها را چکار کند؟ ميثاقى كه فطرتاً از آنها گرفته بود، آن ميثاق را جامه عمل بپوشاند و آن استعداد فطرى آنها را رشد بدهد. يعنى نبى‏ صلى الله عليه وآله وقتى كه مى‏آيد يك نفر را دعوت مى‏كند بايد در وجود آن شخص يك زمينه وجود داشته باشد.

ما در رابطه با سؤال اول كه تكليف اين جور افراد كه آگاهيهاى دينى به آنها نرسيده بطور طبيعى يا نگذاشته‏اند برسد، که به آنها اصطلاحاً مى‏ مستضعف فكرى يا فرهنگى گويند. اينها در جامعه‏اى بودند كه حكام آن جامعه سلاطين آن جامعه نمى‏گذاشته‏اند كه مردم آگاهى پيدا بكنند. مثل فرعون كه قومش را بقول قرآن مستضعف كرده. مثل خیلی از كشورها حكام شان نمى‏گذارند خیلی از مردم آگاهى پيدا كنند اينها را مى‏گويند مستضعف فكرى. كساني كه بطور طبيعى يا بطور تصنّعى از طريق حكّام به هر طريقى كه مستضعف واقع شدند و اطلاعات علمى و دينى و معنوى به آنها نرسيده بود، يعنى هدايت خاصه را نداشتند. پيام پيغمبر به آنها نرسيد بود، پيام دين به آنها نرسيده بود. خداوند مى‏گويد اينها را مى‏بخشد و كارى با آنها ندارد. البته ممكن است اين افراد از نظر مقررّات اجتماعى اگر جنايت يا گناهى كرده باشند، مورد ضرب و شتم قرار بگيرند. لذا در كشورهايى كه دين نيست، آنجا اگر كسى خلاف مقررّات عمل بكند، مورد مؤاخذه و كيفر قرار خواهد گرفت. بنابراين، همانطور كه قرآن در سوره بنى اسرائيل مى‏فرمايد: « وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولا» ما كسى را عذاب نمى‏كنيم كسى را تا وقتى كه پيامبر بر آن مبعوث نكرده باشد يعنى پيام پيامبر به آن نرسيده باشد. پس تكليف مستضعفان فكرى روشن است كه خداوند با آنها كارى ندارد. چون اينها مستضعفانى هستند كه دست خودشان نبوده. جاهلانى بودند كه تقصير نكردند. اصطلاحاً به آنها جاهل قاصر مى‏گويند. پس خداوند با جاهلان قاصر يعنى در كوتاهى از مسائل اسلامى قرار گرفتند، كارى ندارد و مى‏بخششان. امّا يك عده هستند جاهل مقصر هستند. يعنى نمى‏دانند اما خودشان زمينه ندانستن خودشان را فراهم كردند. خودشان همت يادگيرى نداشتند. بچّه مسلمان بود كتاب در دسترس بوده، راحت توانسته مسافرتى بكند و اطلاعاتى را كسب بكند. اين طور افراد اگر خودشان را در نادانى قرار بدهند و بواسطه نادانى‏شان گناه بكنند، جاهل مقصّر مى‏گويند. يعنى جاهل بودند كه خودشان در نفهمى شان مقصّر بودند و در روايت داريم اين جور افراد دو بار عذاب مى‏شوند، يكبار براى اين كه نرفتند طلب علم اين كه بر هر كس واجب است تحصيل كنند و آن مقدار كه انسان ارتباطات دارد واجب است ياد بگيرد مثل، ارتباط خودش با خودش، ارتباط خودش با خداوند، با ديگران و ارتباط خودش با طبيعت. اين چهار ارتباط را انسان موظّف است آن مقدار كه ارتباط دارد احكام مربوطه را ياد بگيرد. اگر كوتاهى كرد و به گناه آلوده شد، خودش مقصّر بوده. اين هم تكليف جاهلانى كه خودشان، خودشان را جاهل نگه داشتند، در ياد گرفتن و شنيدن و مطالعه كردن تنبلى كردند كسالت بخرج دادند. هوس‏بازى نگذاشته كه بروند و ياد بگيرد و در اثر اين كه ياد نگرفتند دچارگناه شدن.د هم عذاب جهل مى‏كشند كه چرا نرفتند ياد بگيرند و هم گناهى كه بواسطه جهل انجام دادند.

اينكه « ذنبُ العالِمِ واحدٌ، وذنبُ الجاهلِ ذنبانِ» این است كه حضرت ‏عليه السلام فرمود، براى جاهل دو گناه است و براى عالمى كه عمل نكرده به علمش يك گناه است. عالمى كه به علمش عمل نكرده يك وظيفه‏اش را انجام داده رفته ياد گرفته. پس هيچ گناهى ندارد، امّا عمل نكرده و دچار گناه شده، آن عذاب مى‏بيند. امّا جاهلى كه خودش نگذاشته ياد بگيرد، تنبلى، كسالت، لذّت‏طلبى، بیحالى كرده اين عذابش بيشتر از عالم است. اين كه مى‏گويند عالم بى عمل بدتر از، جاهل است، بدتر از جاهل قاصر است نه بدتر از جاهل مقصّر. عالمى كه ياد گرفت و عمل نكرد اين عذابش شديدتر است يعنى عذاب دارد در مقابل كسى كه نمى‏دانست و نمى‏توانست هم بداند، يعنى اين طور نبوده كه نخواسته ياد بگيرد؛ بلكه بطور طبيعى يا از طريق عوامل خارجى ياد نگرفته: يا مستضعف فكرى بوده، يعنى يك كسى را نداشته ياد بگيرد يا بطور طبيعى در يك مكانى بوده كه دسترسى به استاد، پيغمبر و كتاب نداشته.

وضعيّت عالم بى عمل بدتر از اين جاهل است، امّا وضعيّت عالم بى عمل از جاهلى كه خودش، خودش را جاهل نگه داشته، بدتر نيست. كسى مى‏گويد من نمى‏روم ياد بگيرم خيالم راحت است و ندانم بهتر است. ندانى؟ شما موظّف هستى كه چیز‏هایی را بدانى، خدا حدّ تعيين كرده. در رساله داريم كه انسان واجب است آن چيزهايى و آن مسائلى كه نياز دارد، ياد بگيرد. شما مى‏دانى مى‏خواهى ازدواج بكنى، باید قبلاً آئين همسردارى را بدانى كه من با چه خانواده‏اى وصلت بكنم، چه شرايطى را آن همسر بايد دارا باشد، مى‏خواهى بچّه دار شوى بايد قبلاً بدانى كه طريقه بسته شدن نطفه چه است و در چه حالتى ممكن است بچّه عيب بردارد؟؟؟ كه من كردم به خدا هم ربطى ندارد. من جاهل دقّت نكردم كه در چه شرايطى بايد نطفه بسته شود و در شرايط بدى بستم و بچّه كور از آب در آمد، فلج از كار درآمد. اين به من ربط دارد. به خدا هم ربطی ندارد. شما مى‏خواهيد برويد يك جا مدير شوند آن آئين مديريّت، مى‏خواهيد كارمند شويد آئين كارمندى، مى‏خواهيد شاگرد شوند آئين شاگردى، مى‏خواهيد معلّم شويد آئين معلّمى را بايد ياد بگيريد قبل از ورود به آن. آفتها را بشناسيم. گناه نكنيم و آدابش را بلد باشيم و آن پشت و آن اعتبار و آن عنواني كه شما به آن رسيده‏اى، ضايعش نكنى. پس اين يك سؤال.

سؤال دوم؛ اين است كه معناى هدايت الهى و اضلال الهى چيست؟ اين كه خدا بعضى‏ها را گمراه مى‏كند و برخى را هدايت مى‏كند، بعضى‏ها را خشش مس آيد و برخى را خوشش نمى‏آيد، در روايت داريم كه خداوند خير هر كسى را بخواهد، او را وادار مى‏كند كه برود دينش را ياد بگيرد. « إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْرًا فَقَّهَهُ فِي الدِّينِ». هر وقت خدا خير كسى را بخواهد او را در دين آگاهش مى‏كند، فقيه در دين ميكند. فقيه نه اين كه برود، فقه را در خارج بخواند به اين معناى اصطلاحى امروز فقيه می گویند،نه. يعنى دين‏شناسش مى‏كند. آگاهى دينى دارد يا «إذا أراد الله بعبد خيراً ألهمه رشده»، هر گاه خداوند خير بنده‏اى را بخواهد به او الهام مى كند كه به دنبال رشدش برودم از غفلت از وقت تلف كردن، از بازى، از لهو، از لغو، از كسالت دست بردارد و برود دنبال رشد خودش. خدا خير كسى را بخواهد اين كار را مى‏كند و بر عكس اگر خداوند بخواهد بنده‏اى را ذليل و خار كند از علم و يادگيرى محرومش مى‏كند. حال و هواى يادگيرى، نشستن، گوش دادن، شنيدن، مطالعه كردن را از او مى‏گيرد. حال و حوصله همه كارى را دارد جز شنيدن، جز مطالعه كردن، جز تحقيق، جز بحث كردن، جز يادگيرى. حالا چى مى‏شود؟ آيا واقعاً خدا خير بنده را مى‏خواهد با بعضى از بنده‏ها رابطه شخصى دارد؟ از يك سرى از بنده‏ها بدش مى‏آيد؟ چطور مى‏شود انسان مورد غضب و يا مورد محبّت خدا قرار مى‏گيرد؟ چرا قرآن مى‏فرمايد يك عدّه را هدايت مى‏كند و يك عدّه را گمراه. «يُضِلُّ اللَّهُ الْكَافِرِينَ»، «وَيُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ»، خدا گمراه مى‏كند كافرين را، گمراه مى‏كند ظالمين را. « يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِينَ». خداوند بوسيله قرآن عدّه‏اى را گمراه مى‏كند و عدّه‏اى را هدايت مى‏كند. يعنى چه؟ چرا خدا با بنده‏اش اينكار را مى‏كند؟

اگر دقّت كرده باشيم در اين بيان كه قرآن مى‏فرمايد هر گاه کلمه اضلال آمده، بمعناى گمراه ساختن كه خدا كسى را گمراه مى‏كند و مهر مى‏زند به قلب كسى، ببینید خداوند آن كسى را كه معرّفى مى‏كند كسى است كه شرايطى دارد و مشروط است، يعنى يك قيدى دارد. يك صفتى دارد. آن صفت كافر، ظالم، فاسق، منافق و اين صفات را دارد؛ يعنى خداوند اين طور نيست كه بدون واسطه و ابتدا كسى را گمراه بكند. خوشش بيايد از كسى و يا خوشش نيايد از كسى يا آنجا كه مى‏فرمايد خداوند هدايت مى‏كند، يعنى آنها محسنين هستند كه خدا هدايتشان مى‏كند، دوستشان دارد، مؤمنين هستند، مجاهدين هستند. اينها چنین صفتی را دارند.

مرحوم علامه طباطبايى در تفسير آیات ابتدايى سوره مبارکه بقره اين بحث را خيلى خيلى زيبا و ساده و رسا بيان مى‏فرموده. من آيات را برايتان مى‏خوانم و بعد ترجمه مى‏كنم و بعد آن فرمايشات علامه را که بسيار متن و محكم است، خدمتتان عرض مى‏كنم.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ* الم﴿١﴾ ذَلِكَ الْكِتَابُ لَارَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ ﴿٢﴾

هُدًى لِلْمُتَّقِينَ يعنى قرآن هدايت مى‏كند، امّا هدايت مخصوص كسانى است كه تقوى دارند نه هر كس. « الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ ﴿٣﴾» وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ ﴿٤﴾ أُولَئِكَ عَلَى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿٥﴾، يعنى خدا شش صفت را نقل مى‏كند و مى‏گويد ما اينها را هدايت كرديم و اینها رستگار مى‏شوند.

بعد می فرماید: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ ﴿٦﴾ خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ ﴿٧﴾

كساني كه كافر شدند چه بترسانيدشان و چه نترسانيدشان سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ فرقى نمى‏كند براى آنها لَا يُؤْمِنُونَ، ايمان نمى‏آورند. بعد مى‏فرمايد خداوند به قلب اينها مهر مى‏زند كه اينها مى‏فهمند اصلاً. از اينجا به بعد بحث هدايت عام و خاص طورى ديگرى است غير از سؤال اول.

اينجا هدايت عام طورى ديگر است يعنى اين است كه خداوند عقل و فطرت را داد، انبياء را هم فرستاد، كتاب آسمانى را فرستاد، اتمام حجّت كرد با براهين و معجزه براى مردم، اين هدايت اول است. اگر كسى اين هدايت را قبول كرد و پذيرفت به مقتضايش عمل كرد، هدايت بعدى خداوند مى‏آيد كه مى‏ هدايت خاصّه گويند. مى‏فرمايد: «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا» هدايتشان مى‏كند امّا به شرطى كه جاهدوا فينا در راه ما تلاش بكنند و تلاششان براى ما و براى رضايت ما باشد و به خاطر رسيدن ما باشد ما هدايت شان مى‏كنيم. پس وقتى كه مى‏فرمايد خدا يك عدّه اى را هدايت مى‏كند و رشدشان مى‏دهد و در اين آيه «و لهم بشری فى الحياة الدنيا و الآخرة»، مؤمنين برايشان بشارت هست در دنيا و آخرت مى‏بينيد كه مى‏گويد «لهم» براى آن مؤمنين خداوند بشارت مى‏دهد. مثلاً در روايت داريم كه خداوند بوسيله خواب يك عدّه را هدايت مى‏كند و يا انذار مى‏كند، مى‏ترساند و هشدار مى‏دهد كه جلو نروند. اينها هدايت الهى است كه بوسيله خواب به آنها مى‏گويند كه اين كارتان خوب است و ادامه بدهيد و تشويق مى‏كند خداوند. بشارت به آنها می دهد. اين هدايتى است كه شخص قبلاً در بيدارى براى خودش فراهم كرد، يعنى اول بنده عمل كرده و بعد هدايت ثانويه شده كه خداوند آن هدايت را مى‏دهد. چون فرمود كه هر كس يك وجب بسوى من بيايد من يك زراع بسوى او مى‏روم. تقريباً دو وجب را مى‏گويند يك زراع و هر كس يك زراع بيايد من يك باع مى‏آيم. هر كس بطرف من راه بيايد من بسوى او مى‏دوم و هر كس اطاعت خدا را اجابت كرد و به آن چیزی که شنید، عمل كرد، خداوند كمكش مى‏كند. نه به خاطر اين كه خداوند با اين رابطه شخصى دارد بلكه به خاطر اينكه اين شخص اهل عمل است و مى‏خواهد و دوست دارد كه هدايت شود و خداوند هم هدايت را مى‏خواهد. «اهدنا الصراط المستقيم» خدايا ما را به راه راست هدايت كن و چون عمل مى‏كند خدا هدايتش مى‏كند. بالاخره يا يك نصيحت كننده خوب گيرش مى‏آيد كه فرمود مؤمن احتياج دارد به يك نصيحت كننده خوب يا دوست خوب، كتاب خوب، نوار خوب، فيلم خوب گیرش مى‏شود يا اتّفاقى مى‏افتد يا صحنه‏اى پيش مى‏آيد و عبرتى مى‏گيرد و خدا هدايت مى‏كند او را. امّا راجع به اين كه مى‏فرمايد خداوند يك عدّه‏اى را گمراه مى‏كند، اين هم همینطور است.

می فرمايد من هدايت اوّليه را براى همه مى‏كنم يعنى همان هدايت عامّه را، كتاب مى‏فرستم، پيغمبر مى‏فرستم، عقل و فطرت دادم، اگر اجابت نكردند، مهر به قلبشان مى‏زنم. چون تمام دلايل روشن است. «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ»، «هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ عَلَى عَبْدِهِ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ لِّيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ». آيات بيّن و روشن فرستاديم كه اينها از ظلمت و تاريكى به سمت نور بياورد. حالا يکى مى‏گويد من نمى‏آيم و شروع مى‏كند به مخالفت و لجبازى و عناد. مى‏فرمايد اينها را با اين كه ما هدايتشان كرديم و با اين كه پيغمبر ما آمد، اينها دور مى‏شوند و گمراه مى‏شوند.

مطلب بعدى اين كه گناهكاران گمراه مى‏شوند. اين طور نيست كه اگر کسی گناه کرد، خدا بگويد حالا دور شو بلكه گناه، ذاتاً انسان را از خدا دور مى‏كند. شما با يك نفر خيلى عياقى و رفيق هستى و دشمن او مى‏آيد به شما يك حرفهايى مى‏زند و يك غيبت هايى مى‏كند که شما رفته رفته ذهنيت پيدا مى‏كنى و بعد زده مى‏شوى و دور مى‏شوى.

كسى اهل تقوى است، اهل عبادت است، دوست ناباب گيرش مى‏افتد يا مواد مخدر به او مى‏دهد يا فیلم ناجور مى‏دهد يا عكس ناجور مى‏دهد يا خوردنى ناجور مى‏دهد؛ يواش يواش كه لذّت مى‏آيد انسان خود به خود سنخيتش را از آن طرف از دست مى‏دهد و دور می شود. گناه اينطورى دور مى‏كند. امّا چون همه اسباب و علل را خداوند چيده، بالاخره چه شخص گناه كار هدايت شود و چه دور شود، نسبتش به خدا مى‏خورد. چون خداوند خالق همه اسباب و علل است، اما انتخاب با بشر است. اگر بنده زدم با چاقو شكم برادرم را پاره كردم از اين كه اين تيزى چاقو را خداوند به اين چاقو داده و خلق اين قدرت اين به بازوى من، به تيزى اين چاقو از طرف خداوند است، ميگويند قضا و قدر الهى بود، اما نه اين كه خداوند مى‏خواسته شكم اين پاره شود. از اين جهت كه خداوند قدرت به من داده و به اين چاقو تيزى داده به خداوند نسبت داده مى‏شود، اما از آنجا كه من مختار بودم و مى‏توانستم نزنم، گردن خدا نيست.

فلان بيمارى باعث مى‏شود كه فلان كس ناقص متولد بشود يا ناقص بشود، اما از اين جهت كه رعايت نكرده و اختيار داشته و دست بشر است و از آن جهت كه خداوند قوانين آفريده كه اگر آن قوانين حاكم نشد عكس آن ايجاد مى‏شود. مثلاً يك نظام سلامتى آفريده كه اگر رعايت نشود، بيمارى ايجاد مى‏شود. از آن جهت نسبت به خدا دارد، اما چه كسى اين را انتخاب كرده؟ بنده انتخاب كردم. در هر دو صورت چه سلامتى و چه بيمارى انتسات به خدا دارد و جزء قضا و قدر الهى است، اما انتخاب بشر است. خداوند قانون گذاشته كه بدن در اين شرايط سالم است. چون گفتيم جهان بدون قانون نمى‏شود. نظام خلقت حتماً قانون مى‏خواهد. قانون مى‏گذارد اما برخوردهائي كه بشر با قانون مى‏گذارد توليد يك سرى نتايج مى‏كند كه آن نتايج را بشر خودش انتخاب می كند. خداوند بدن را طورى قرار داده كه اگر ميكروبى واردش بشود مريض مى‏شو.د مثلاً فرمود كه هم جنس بازى ممنوع هم در زنان حرام و گناه کبیره است كه مى‏گويند مصاحقه و هم در مردان حرام است كه به آن لواط مى‏گويند. فرمود اگر انجام بدهيد بلا سرتان مى‏آيد. بعد از مدتى مى‏بينيد ايدز مى‏آورد يا بيماريهاى ديگر. زنا ممنوع چون براى سلامتى شما مضّر است و ضرر است. براى همين است كه حضرت رضاعليه السلام مى‏فرمايد: هر چه كه خداوند براى بندگانش واجب كرده در آن نفع و سود بندگان است و هر چه كه حرام كرده در آن ضرر بوده براى بندگان. چون به صلاح بنده نيست خدا حرام كرده. نمى‏فرمايد چون خدا خوشش نمى‏آمده و همين طورى عشقش كشيده كه بگويد اين حرام و آن حلال، نه واقعاً با فطرت و روح انسان، با بدن انسان، با خلقت انسان، گناه سازگارى ندارد و انسان را خود به خود بيمار مى‏كند؛ چه بيمارى روحى و چه بيمارى جسمى. در دنيا و آخرت. يعنى گناه راه كج است و قطعاً به مقصد نمى‏رسد و آرامش را از شخص سلب مى‏كند. قطعاً در شخص اضطراب ايجاد مى‏كند قطعاً خوشبختى را در دنيا از او مى‏گيرد و از نظر روانى دچار سختى زندگى مى‏كند. ممكن است از نظر مالی وضع مالى او خيلى هم خوب باشد و خوب بخورد و خوب بپوشد و خوب بگردد و خانه‏اش براه، ماشینش براه، فيلمش براه، هم چيزش به راه. اما روحاً اين نمى‏تواند احساس خوشبختى كند. «وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى» هر كس اعراض از من بكند اين اعراض باعث مى‏شود زندگى‏اش به تلخى گرفته بشود. براى همين كه بچّه هايى كه آشتى مى‏كنند با خدا از خيلى از لذّت‏ها بايد بگذرند، اما وقتى كه آشتى مى‏كنند احساس آرامش و نشاط به آنها دست مى‏دهد. احساس مى‏كنند راحت شدند و تولد جديد پيدا كردند، اما وقتى كه از خدا دور مى‏شوند و قهر مى‏كنن،د لذّت هم مى‏برند، اما يكسره درونشان شلوغ است. اضطراب دارند و مرتب شور و ناراحتى است و اين هم معناى گمراهى و هدايت خداوند است.

خداوند ابتدا نه كسى را گمراه مى‏كند و نه كسى را هدايت خاصه مى‏كند. هدايت خاصه و گمراهى در درجه دوم قرار دارد. ما از اين كارهاى مثلثى در اسلام زياد داريم. دوستانى كه كار تحقيقى دارند دقت بفرمايند. هدايت عامه، اطاعت و تبعيّت بنده، هدايت خاصه. معرفت ابتدايى، عمل بنده، معرفت نهايى؛ يعنى بشر خداوند به او معرفت مى‏دهد و در آن معرفت عمل مى‏كند و بعد از معرفت و عمل به شعور و شناخت و معرفتى ديگر مى‏رسد. بعضى از دوستان سؤال مى‏كنند كه علم مقدّم است يا عمل؟ به ما گفتند که برويد ياد بگيريد و و عمل خالص بكنيد. از اين طرف مى‏گويند اگر مى‏خواهيد عمل خالص بكنيد، بايد ياد بگيريد، بالاخره بايد چكار بكنيم؟ اين فرمول است: كه خداوند يك مقدار آگاهى مى‏دهد، معرفت مى‏دهد، عقل مى‏دهد، فطرت مى‏دهد؛ اينها حجّت‏هاى باطنى هستند. يك حجّت ظاهری بنام پيغمبر و امام هم مى‏فرستد. بنده اگر اجابت كرد به آن شناخت‏ها و معرفت‏هاى ديگر هم مى‏رسد. عمل، علم، عمل، علم. همين جوری مى‏رود. هر چقدر انسان عمل خالص كند، به شناختش به معرفتش به شهودش بيشتر مى‏رسد و اين ادامه دارد تا زمان مرگ انسان و بعد از مرگ هم به ميزان عملى كه كرده، در همان شهود و معرفت چه در آموزش عالم برزخ، تكامل برزخى و چه بعد از آن اين پرده كنار مى‏رود، بهآگاهيها به شهودش نزديك مى‏شود و آن چيزن است كه انسان نياز دارد.

امّا سؤالات:

1- آيا خود به دنيا آمدن جبرى است يا نه؟ خيلى سؤال خوب و مهمى است كه بعضى‏ها مى‏گويند اى كاش خدا ما را نمى‏آفريد. اولاً اين كه چرا آنها اين چيز را ميگويند. هيچ كس آرزو نمى‏كند كه‏اى كاش خدا من را نمى‏آفريد مگر آنكه در زندگي اش دچار مشكلات و سختى‏ها و گرفتارى‏ها شده باشد. ريشه گرفتارى‏ها به هر حال مختلف است. يك وقت است كه از جامعه گرفته و به انسان تحميل مى‏شود يا در حق انسان ظلم مى‏كند و يك موقع است كه انسان طورى عمل مى‏كند كه دچار آبروريزى، گرفتارى مى‏شود و خودش عمل مى‏كند و بعد هم آرزو مى‏كند كه‏اى كاش نبود. مثل كافر، مى‏فرمايد: «وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً» كافر در روز قيامت آن شدت عذاب و آن وضع وحشتناك را وقتى كه مى‏بيند، آرزو مى‏كند كه‏اى كاش من خاك بودم. اى كاش من انسان نبودم، امّا بحث سر چيز ديگرى است كه خداوند خلقتى كه كرده، مطابق با نياز انسان بوده. يعنى شما هيچ انسانى را پيدا نخواهيد كرد كه از خيات لذت نبرد و از عدم وحشت نداشته باشد. حتى آن کس كه مى‏گويد دوست نداشتم خدا من را بيافريند، به او بگويى حاضرى بميرى و دست از حيات بردارى؟ حاضر نيست، حاضريد عدم محض بشويد؟ اين كه انسان تن به عدم محض نمى‏دهد يعنى دوست دارد باشد و حيات داشته باشد و اثرى از آن باشد. دوست ندارد به وادى عدم برود و هيچ و پوچ بشود. همه دوست دارند. انسان اين طورى بوده و هست كه حيات و زندگى خودش را دوست دارد و وجود را ترجيح مى‏دهد به عدم، يعنى دوست دارد باشد تا اين كه نباشد. مزه حيات را لذّتش را كسى انكار نمي‌كند. همه دوست دارند و نياز دارند. هيچ كس هم جبر را نمى‏پسندد. انسان فطرتاً جبر را نمى‏پسندد. شما يك گناه كار را ببينيد روز قيامت نمى‏تواند به خدا بگويد خدايا تو كه مى‏دانستى وضع چطور است و نمى‏گذاشتى من گناه بكنم. الآن همين گناهكارها كه مى‏روند سر بخت شان مثل قاچاق‏چى‏ها و آنهايي كه فيلم و مجله مبتذل دارد، مشروب دارد، عكس دارد، اگر شما يا ائمه يا پيغمبر ما مى‏دفتند بالاى سرشان بعنوان يك فرد الهى آيا مى‏پذيرفتند؟ ابوجهل مى‏گويد من مى‏دانم اين پيغمبر است اما به خورم اجازه نمى‏دادم كه قبول كنم. تكبر من اين را نمى‏پذيرد كه زير بار اين بروم. مى‏داند از طرف خداست. فرعون وقتى كه موسى دعا كرد رود نيل بند آمد . مردمش گفتند تو اگر خدا هستى اى فرعون شما برو و دعا كن رود نيل باز شود اگر خدا هستى اصلاً دعا نكن برو راهش بينداز و فرعون هم گفت باشد من مى‏روم راه مى‏اندازم و سوار اسب شد و رفت يك بيابانى و شروع كرد به گريه و زارى كردن كه خدايا مى‏دانيم كه تو خدايى و اين هم موسى است از طرف تو آمده، امّا ما دنيا را مى‏خواهيم. خلاصه با ما راه بيا و ما آخرت را نمى‏خواهيم، يعنى شما الآن به يك نفربگو گناه نكن، جهنّم است و بهشت داريم و تو حيفى و اصلاً خدا تو را براى اين نيافريده و تو فوق لذتهايى كه بتوانى تصور كنى خدا براى تو آماده كرده. آن هم نه يك سال و نه ده سال و نه هزار سال براى بى‏نهايت، بالاتر از آن چيزى كه تو حتى تصورش را بكنى. « اَعْدَدْتُ لِعِبادی الصّالِحین ما لا عین رَأتْ وَلا اُذُن سَمِعَتْ وَلا خَطَرَ عَلی قَلْبِ بَشَرا؛ براى بندگان صالح هم چيزهايى آماده كردم كه هيچ چشمى ديده و نه هيچ گوشى شنيده و نه بر قلب كسى خطور كرده يعنى اصلاً نمى‏تواند تصور كند هر چقدر آيات و روايات هم باشد باز از حوزه تصوّرات بشر خارج است. از آنچه كه آنجا است. آيات آمده‏اند و با چيزهاى محسوس براى ما گفته است. گفته‏اند كه حورى بهشتى است. زيباست و شراب است در سوره محمّد صلى الله عليه وآله. فرمود نهری است از شراب، نهرى است از عسل، نهرى است از شير و نهرى است از آب مصّفل و آب زلال و گوارا در بهشت و اين تشبيه نهايت چيزى است كه مى‏تواند به ما برسانند با چيزهايى كه ما مى‏فهميم. ميوه‏هاى بهشتى اين طورى است. موسيقى بهشت اين طورى است. شراب و قصر بهشتى اين طورى است. خانه های بهشتى اين طورى است، تخت بهشتى اين طورى است. مثلاً سنگريزه‏هاى رودخانه بهشت ياقوت و الماس هستند و سنگريزه‏هايى كه اينجا شن و ماسه است، شراب و خوردنى و پرنده و ميهمانيهاى بهشتى این جوری است. خود خدا اصلاً مستقیما جلویش را می گيرد. مى‏خواهد شخص تلويزيون بيند و ويدئو برايش بگذارند و ويدئو بسوزد و يا فيلم شان نشان ندهد. اعصابش خورد مى‏شود يا مى‏خداهد برود گناه كند پايش حركت نكند و در محیط گناه غيب بشود و يا آسيب ببیند و يك طورى بشود، نمى‏پذيرد. انسان اختيار طلب است و عاشق حياتش است و مى‏طلبد و اصلاً خدا انسان را براى عذاب نيافريده كه اصل عذاب باشد كه انسان بگويد من نمى‏خواستم خدا من را بيافريند خدا انسان را براى رحمت آفريده. براى بهشت و براى جاودانگى آفريده. برای معرفت آفريده. براى هر كمالى كه ديگر آفريده هر انسانى ولو يزيد و يا صدام تشنه است و آن كمالات را مى‏خواهد. حضرت امام‏ سلام الله علیها فرمود: رئيس جمهور آمريكا هم خدا را مى‏خواهد، امّا خودش نمى‏داند و خدا را در نفت در زن و در كشورها، در اورانیوم و در طلا، در فضا به دنبالش مى‏گردد. خدا هم تمام انسانها را عاشق خودش آفريده. امام سجاد در اوّلين دعاهاى صحيفه سجاديه مى‏فرمايد: خداود همه خلقت را بسوى عشق خودش، همه موجودات را نه فقط انسان، همه خلقت جهان را بسوى عشق خودش در حركت قرار داده است. «و اليه رجعی و اليهم منتهى»، « إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ» همه هم در نهايت به خدا برمى‏گردند. اگر حتى جهنّمى هم مى‏رود، يعنى يك نفر كامل به سوى خدا برمى‏گردد. ولى به اسم رحمت خدا و به اسم رحيميّت خدا برمى‏گردد و يكى هم به اسم منتقم و جبار خدا مى‏رسد. همه رجوع مى‏كنند و همه به خدا مى‏رسن.د بدون استثناء از يزيد و صدام و شمر هم همه به خدا لقاء پيدا مى‏كنند. امّا همه به يك اسم خدا لقاء پيدا نمى‏كنند. بعضى‏ها به بهشت خدا لقاء پيدا مى‏كنند و بعضى‏ها به بالاتر از بهشت لقاء پيدا مى‏كنند و بعضى‏ها هم به كمتر از بهشت و جهنم لقاءپيدا مى‏كنند و اين بسته به اين است كه خودشان چه انتخابی كرده‏اند.

ما نبودیم و تقاضایمان نبود لطف تو ناگفته ما می‌شنود

براى همين است وقتى، كه كسى مى‏افتد در راه و آشتى مى‏كند با خدا، مى‏بيند نيازش همان چيزى است كه مى‏خواسته و آرامش دارد و چيز ديگرى آرزو نمى‏كند. «من ذاالذی ذاق طعم محبتك»، چه كسى است طعم محبت تو را بچشد و غير از تو را بخواهد. يك عده هستند عزادارى مى‏كنند، روضه خوانى مى‏كنند، بعد دستشان را مى‏برند بالا و مى‏گويند: اى فاطمه زهراعليها السلام و يا اى امام حسين‏عليه السلام ما ده روز براى تو عزادارى كرديم. در مقابل اين را بده، اينها تاجر هستند. اما يك عده مى‏گويند يا فاطمه زهرا ممنون تو هستم كه اجازه دادى روضه بخوانيم و ممنون تو هستيم كه اجازه دادى با تو صحبت كنيم. يا اباعبداللَّه ممنونيم كه اجازه دادى با تو ارتباط برقرار كنيم. ارتباط با اباعبداللَّه خودش مقصود بشر است. اصلاً غذاى روح بشر است. ما اصلاً نياز داريم به ذكر اباعبداللَّه. ما روحاً به گريه نياز داريم، ما نياز به ذكر خدا داريم، ما روحاً نياز تماس با اينها داريم. ما چه مزدى مى‏خواهيم، مزد ما همين بود كه به ما اجازه دادند در اين مجلس بنشينيم. اگر اين مزد نبود، پس چرا همه كس نمى‏توانند اين كار را بكنند و توفيق ندارند سينه بزنند، گريه بكنند، اشك بريزند لذّت ذكر نسيبشان نشده و توفيق اين كه در اين درجه قرار بگيرند تا بتوانند ابزار محبت و عشق به اينها بكند. مگر اين كم چيزى است كه انسان به يك معصوم، به شفيع دنيا و آخرت بتواند نزديك شود و حرفش را بزند. امام صادق‏ عليه السلام مى‏فرمايد: « : الذِكرُ لَيسَ مِن مَراسِمِ اللِّسانِ و لا مِن مَناسِمِ الفِكرِ ، و لكنَّهُ أوَّلٌ مِن المذكورِ و ثانٍ مِنَ الذاكِرِ»، ذكر اين نيست كه هر كس دلش بخواهد بتواند بيايد و ذكر خدا را بگويد و ياد خدا را بكند و يا اين كه بصورت فكرى بگويد: من حالا مى‏نشينم و مطالعه مى‏كنم و فكر مى‏كنم و آرام مى‏شوم. اين هم تأثير دارد و اثر هم دارد. امّا مى‏گويد تا خودش تا دلش باور نكند نمى‏تواند و خيلى‏ها هم هستند اهل كتاب هم هستند، اما صبح تا شب يك بار هم ياد امام زمان را نمى‏كند. يك مرتبه احساس نمس كند در روز، روزش را با بركت امام زمان دارد شروع مى‏كند. در محضر امام زمان است، نه پنجشنبه‏اى به ياد امام زمان است و نه دوشنبه كه نامه عملش به دست امام زمان مى‏رسد و نه جمعه كه روز ظهور امام زمان است. بعضى‏ها از صبح كه بلند مى‏شوند حواسشان است كه امروز جمعه امام زمان است، محضر امام زمان است و حالا بيستر حضور دارد براى ما و الا كه براى حضرت كه فرقى ندارد.

امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد: « و لكنَّهُ أوَّلٌ مِن المذكورِ و ثانٍ مِنَ الذاكِرِ»، اول خدا ياد بشر مى‏كند و بعد بشر ياد خدا مى‏كند. اول امام حسين ياد قلب یک عده مى‏كنند و بعد آنها ياد امام حسين، البته بعضى‏ها هم كارى با امام حسين ندارند گريه مى‏كنند، به سرشان مى‏زنند، كله به ديوار مى‏زنند اما امام حسين را نمى‏خواهند و چيزى نمى‏خواهند. آن فرق مى‏كند و از امام حسين چيزى ديگر مى‏خواهند. يك نفر خدمت امام صاحب الزمان رسيده بود. گفت: آقا ما اين همه تو را صدا كرديم چرا جواب نمى‏دهى؟ ما اين همه از اين تهران مى‏آئيم و مى‏رويم جمكران چرا نمى‏آيى؟ حضرت فرمود: شما بران من مى‏آييد جمكران. بیاید ببينم چند نفر از اين جمكرانى‏ها بران من مى‏آيند. دست طرف را گرفته بود و برده بود. گفته بود نگاه كن اين مريض است و من را مى‏خواهد كه بدنش را سالم كنم. وقتى كه سالم شد، رفت و يكى هم زن مى‏خواهد. يكى هم بدهكار است و يكى هم با زنش دعوايش شده و يكى هم با بچّه‏اش دعوايش شده و يكى هم آبرويش در خطر است و يكى هم مشكل زندانى دارد. این یکی بچه ندارد از من بچّه مى‏خواهد. كسى من را براى خودم نمى‏خواهد و كم هستند كه فقط من را براى خودم بخواهند. حالا آن هم به بركت علماى شيعه توفيق دارد یاد ابا عبداللَّه‏عليه السلام كند باز هم خيلى است تا اين كه انسان توفيق نداشته باشد ياد اباعبداللَّه بيفتد. دلى را كه متوجّه سيدالشهدا بشود و دلى را كه متوجّه امام زمان عج و حضرت فاطمه زهراعليها السلام بشود و دلى را كه متوجّه خداوند بشود، با دلى را كه اصلاً ياد نمى‏كند، يكى است؟ خداوند فرمود :عده‏اى را اينقدر بد عمل كرده‏اند كه من نمى‏گذارم ياد من بيفتد و آنقدر از صداى اينها بدم مى‏آيد كه اگر يك موقع از من چيزى بخواهند، مى‏گويم ملائكه زود خواسته اينها را بدهيد كه من از صداى اينها خوشم نمى‏آيد و يك عده را آنقدر دوست دارم كه اگر حاجتى داشته باشند، نمى‏دهم. مى‏گويم ملائكه به او ندهيد تا بيشتر با ما باشد و بيشتر ما را ياد بكند. ما صداى بنده‏مان را دوست داريم كه بشنويم. اصلاًاين بشر نيازش است. وقتى كه مى‏رسد به اينجا كه دست از گناه بر مى‏دارد و رابطه‏اش را قطع مى‏كند با گناه و خيال لج كردن را ندارد، مى‏بيند كه خدا همان چيزى را كه بالاتر از بهشت است را در اين دنيا به او داده.

سالها دل طلب جام جم از ما مى‏كرد آنچه خود داشت ز بيگانه تمنّا مى‏كرد

و اللَّه قسم شده كه انسان زيارت عاشورا مى‏خواند و بعد مى‏فهمد كه اين همان غذايش بوده و اصلاً چيزى ديگرى نمى‏خواهد. غير از يازهرا چيزى ديگر نياز ندارد. اصلاً همين است. مگر انس با اينها از بهشت پائين‏تر و پست تر است كه ما مثلاً حورى بخواهيم، شراب، موسيقى بخواهيم، ميوه بخواهيم و آن وقت اينها را از دست بدهيم. همين الآن بهشت ما است. يك چيزى بالاتر از بهشت خدا نصيب مان كرده الآن. هم داريم بعضى از بندگان خدا در اين دنيا به لذّاتى مىردسند كه بهشتى‏ها در بهشت به آن نمى‏رسند. فقط دقت بايد بكنيم كه اولاً جهنم اصالت ندارد و خداوند اصلاً انسان را براى جهنم نيافريده؛ بلكه براى رحمتش خلق كرده و انسان به اين رحمت نياز داردر به اين بهشت نياز داردر جهنم را گذاشته براى كافرين، براى منافقين، براى كساني كه عناد داشته و لج كردند. مى‏دانستند و عمل نكردند و با خدا مبارزه كردند. اين روش را خودشان انتخاب كردند، اما كسى كه اصلاً نمى‏دانسته و با آگاه نبوده يا مى‏دانسته و عمل كرده و نهايت سعى اش را كرده، اين را خدا كارى با او ندارد. دوست است با او و در رابطه با شيعيان، امام سجادعليه السلام فرمود: شيعيان ما، ما به هر حال شما را به بهشت خواهيم برد دير يا زود و جمله‏اى ديگر قرين به همين مضمون است كه فرمود شما نگران بهشت نياشيد و تلاش بكنيد «تَنَافَسُوا فِی الدَّرَجَات»، به فكر درجات بهشت باشید. آنجا حسرت درجات بهشت را نخوريد. به هر حال شما شيعيان ما هستيد و اصل شيعه بودن و داشتن محبت به على‏ابن‏ابي‌طالب‏عليه السلام و فرزندانش، اصلى‏ترين ركن براى ورود به بهشت است. حتى غيرشيعه‏ها هم كه به بهشت مى‏روند، مثل بعضى از اهل تسنن كه در روايت داريم كه يكى از درهاى هشتگانه بهشت مربوط به مسلمانان غيرشيعه است، شرط اين است كه در دل آنها بغض على‏عليه السلام نبايد باشد و ما بحمداللَّه هم حبّشان را داريم. حالا نمى‏گوئيم شيعه هستيم. بقول آن عالم و عارف بزرگ مى‏گويد: خدايا نمى‏گويم كه دوست هستم، اما شكرت كه دشمن نيستم. به دلمان مراجعه كنيم، مى‏بينم كه ما از سيدالشهدا بدمان نمى‏آيد، از حضرت فاطمه‏عليها السلام و از امام زمان بدمان نمى‏آيد. دوستشان داريم و ارادت داريم كارى از دستمان برآيد مى‏كنيم. انشااللَّه آنقدر آمادگى پيدا بكنيم كه جانمان را فداى آنها بكنيم. اينقدر خدا توفيق بدهد كه همه چيزمان را فداى اينها بكنيم. لذا فرمود: شما غصه اينها را نخوريد. شما فكر درجات بهشتى باشيد.

سوال بعدی: نحوه تولد به دنیا

در رابطه با نحوه تولد به دنيا در رابطه با آخرت هم همين طور است. در رابطه با نحوه تولد يك سرى عوامل اختيارى كه قطعاً نيست براى بشر، يعنى بشر تولدش به دنيا اختيارى نيست. تمنّاى واقعى روح بشر اختيار است و آمدن به اين دنيا است، آفريده شدن است، اما نحوه تولد كه از كدام رحم بيرون بيايد و چه پدر و مادرى داشته باشد، اين دست خود بشر نيست؛ يعنى يك سرى شرايط است از بيرون تحميل مى‏شود. مثلاً آمريكا مى‏رود و بمب در هيروشيما می‌زند تا چهل يا پنجاه سال و يا يك قرن بچه‏ها همه ناقص متولد مى‏شوند. اين نه به پدر و مادر ربط دارد و نه يه فرزند ربط دارد؛ بلكه به آن جنايت كارى كه دستور داد بمب اتمى در آمريكا بسازند و تا زمانى كه بچه ناقص‏الخلقه متولد مى‏شود، عذاب اينها مال آن كسى است كه اين كار را كرده؛ يعنى زمينه را چيده. در اينجا پدر و مادر ياد نمى‏گيرند وظايفشان را نسبت به بچه‏دار شدن. كوتاهى مى‏كنند، غذاى بد مى‏خورند، لقمه بد مى‏خورند، مسائل بهداشتى را رعايت نمى‏كنند، بچه بد متولد بشود. مسئولش پدر و مادر است و بچه مسئوليتى از اين جهت ندارد. يكى مى‏گويد آقا من در فلان جا متولد شدم، پدرم مشروب‏خور بود و مادرم اين طورى بود. به هر حال من يك مقدار از دين سرم شده. اين مقدارم متوجه شدم و اين مقدار هم عمل كردم. اين را عرض كنم آن مقدار شرايطى را كه مانع رشد بشر است و به خودش تحميل شده باشد و خودش دخالتى نداشته باشد، مسئول آن شرايط تحميلى نيست و خداوند جبران كننده است. يَا مُدْرِكَ كُلِّ فَوْتٍ، وَيَا جامِعَ كُلِّ شَمْل، يا جبار. خدا جبران مى‏كند، جبار است خدا. براى همين است كه وقتى موسى‏عليه السلام به خداوند عرض مى‏كند كه خداوند آن كسى كه در بهشت هم رديف من است، به من بنمايان و نشان بده. خداوند مى‏فرمايد برو فلان جا. مى‏بيند يك جوانى است كه اين جوان كار شاقى نمى‏كند و تنها كارى كه مى‏كند اين است كه حالا كه مؤمن است و اطاعت خدا را مى‏كند سر جاى خود و اين است كه اين جوان يك مادرى دارد و پير است و هيج كس را ندارد و اين مادر ، ضعيف و لاغر است و از خودش در مقابل حيوانات موذى و وحشی، نمى‏تواند از خودش دفاع كند و اين بچه مادرش را پرستاری مى‏كند و مادرش را در يك سبد گذاشته و مى‏گذارد روى يك درختى كه حيوانات او را نخورند و اين مادر خيلى پير و نحيف را، پرستارى مى‏كند. ولى آن مقدار كه توانسته وظيفه‏اش را انجام داده. مى‏گويد اين هم رديف تو است. پس من الآن غصه نخودم كه چرا من در مكه نبودم با پيغمبر باشم و يا اصلاً خود پيغمبر بشوم. چرا من پيغمبر نشدم؟ غصه‏اى ندارم بخورم. من نسبت به اين جايى كه الآن هستم و شرايط واقعى خودم و مختصات فردى كه من دارم اگر نسبت به اين مختصات فردى خودم، وظيفه‏ام را عمل بكنم، خداوند مرا هم همنشين پيغمبر خواهد كرد و غصه‏اى ندارم. خداوند مرا مهمان سيدالشهداء عليه السلام خواهد كرد. من را همنشين اهل بيت‏صلى الله عليه وآله وسلم خواهد كرد. پس حرص نمى‏خورم كه فلانى اين طورى شد. ببينم من چه كسى هستم، چند سال دارم، پدرم كيست، مادرم كيست، كجا متولد شدم، شرايط خودم چيست. شرايط را بپذيرم و طبق آن عمل بكنم. البته براى رشدم هم تلاش مى‏كنم و سعى مى‏كنم كه سوادم را بالا ببرم معلومات معنوى و دينى را افزايش بدهم تلاش مى‏كنم، اما واقعيّت هايى كه دست من نيست آنها را هم مى‏پذيرم. همين كه تلاش بكنم براى خدا كافى است. بنده الآن در درجه صدم هستم دارم تلاش مى‏كنم به سمت خدا بروم و يك نفر در اوج فساد آمريكا درجه يكم است و دارد تلاش مى‏كند. اگر هر جفتمان تلاش صادق کنیم، در نهايت به يك جا مى‏رسيم. چون او هم تلاش صادق كرد. پس اين غصه را ندارم. در تولد آخرت هم همين طور است.

سوال بعدی: چرا خداوند بعضى‏ها را با بلا متذكر مى‏كند؟

« لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ»، مى‏فرمايد آنها آيا دقت نمى‏كنند كه ما اينها را مبتلا مى‏كنيم. « مَّرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ» يك مرتبه، فى كل سنة در هر سالى و ما سالى يكى يا دو مرتبه اينها را به بلاهايى دچار مى‏كنيم كه « لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ»، يا اينها را در سختى و فشار قرار می‌دهيم، شايد برگردند و يا شايد توبه كنند. آيا آدم نمى‏شود و عبرت نمى‏گيرند؟ خداوند تبارك و تعالى براى همه افراد بشر صحنه عبرت و مايه تذكر قرار مى‏دهد. بعضى از بندگانش را تذكر مخصوص به آنها مى‏دهد. مثلاً منحرف مى‏شود. شب خواب مى‏بيند كه رفته جهنم و به او هم گفتند كه جهنم رفتن شما اين بوده و صبح بلند مى‏شود و خودش را اصلاح مى‏كند. متوجه مى‏شود اين خوابى كه خداوند به او نشان داده، اين خواب همان هدايت ثانويه است كه بحث كرديم، يعنى انسان لياقت پيدا مى‏كند كه خدا تنبيه بكند او را و با تنبيه تكانش بدهد. اين لياقتى است كه قبلاً خودش تهيّه كرده و استعدادى است كه خودش تهيّه كرده و خدا اين تذكر را به او داده، اما بعضى‏ها هستند كه كارشان از تذكر گذشته و اينها آدم بشو نيستند و بر نمى‏گردند. « فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ»، « فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ»، « فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ»، برنمى‏گردند. اينها نه اين كه تذكر هم نبينند اينها هر روز مرگ ديگران جلوى چشمشان است و هر روز از بين رفتن نعمتها جلوى چشمشان است. خودشان نمى‏فهمند و عبرت نمى‏گيرند. پس «مَا أَكْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الِاعْتِبَار» چه بسيار است مايه‏هاى عبرت و چه كم است عبرت گرفتن. هيچ انسانى؛ صدام و بدتر از او يزيد و هر كس، اينها مايه‏هاى عبرت هميشه تا آخر عمر جلوى چشمشان است. عبرت نمى‏گيرند. يك عده را خداوند توسط مسائل خيلى خصوصى‏ترى عبرت مى‏دهد تنبيه‏شان مى‏كند، گوششان را مى‏پيچاند. اينها به خاطر اين بوده كه خودشان قبلاً كارهايى كردند و زمينه‏هاى خوبى را فراهم كردند و خدا براى اين كه به آنها تذكر بدهد كه برگرديد و توبه كنيد و برای توبه لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ، شايد برگردند تذكراتى مى‏دهند. آن هم به خاطر اين كه خودشان شرايطشان را فراهم كردند.

سوال بعدی: استخاره

استخاره مثل دعا است. هدايت الهى است. خداوند وقتى بشر را خلق كرد. به او گفت: شما براى پيشرفت زندگى توسط انبياء و هم كتب آسمانى براى پيشرفت تو در جهات مادّى و معنوى از دو وسيله مى‏توانى استفاده بكنى 1- وسائل مادى 2-وسائل معنوى.

وسائل مادى اين است كه تلاش بكنى، علم تحصيل بكنى. «يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ»، اى انسان‏ها و اى جن‏ها اگر مى‏توانيد به اقطار آسمان و زمين و به فضا راه پيدا كنيد اين كار را بكنيد اما بدانيد اين كار را نمى‏توانيد بكنيد مگر با علم و دانش.

قرآن در سوره الرحمن فرمود كه با علم و دانش بشر مى‏تواند به آسمان‏ها راه پيدا بكند، هزار و چهارصد سال پيش. اين طور راهنمايى مى‏كند. ولى فرمود شما از اسباب غير مادى هم مى‏توانيد كمك بگيريد يعنى دعا كنيد من هم كمكتان مى‏كنم. خداوند دعا را براى همه گذاشته. مى‏ مثل اين كه همه می توانند از پول استفاده مى‏كنند، از ماشين و نان و هواپيما استفاده مى‏كنند، مى‏توانند براى رفع مشكلاتشان از دعا هم استفاده كنند. بشرطى كه در كارهاى عملى ماديشان كوتاهى نكرده باشند. تلاش بكنند. تلاش نمى‏كنى و بعد هم دعا مى‏كنى كه خدا هم كمكت كند. مثلاً می گوید: شما درست را بخوان اما اين ذكر را هم موقع درس خواندن بگو كه خدا ذهنت را بازتر كند. موقع درس خواندن وضو هم بگيركه تأثير بيشترى دارد. از خدا كمك خواستى و خداوند كريم است. هر كس ازخدا كمك بخواهد، ولو كافر باشد، خداوند كمكش مى‏كند. خدا نسبت به هيچ كس بخل ندارد. هر كس بخواهد به او مى‏دهد. لذا مى‏توانيم ما از دعا يا از هدايت الهى. مثلاً دعا كنيم در بعضى از دعاها است كه ما داريم كه خدا يا من در خواب اين چيز را ببينم و اين مشکلم حل شود. انسان بخواهد و شرايط خواب ديدنش را فراهم كند. خداوند پيغمبرى و يكى از معصومين را به خوابش مى‏فرستد و هدايتش مى‏كند. خداوندا يك استادى گير من بيايد كه من هدايت شوم. در دعاها داريم كه «و مطعنى بهداً صالح»، خدايا مرا به يك هدايت صالحى بهره‏مند كن. من استاد و مربى گيرم بيايد و يا كسى باشد كه من را هدايت كند. وقتى بخواهى، مى‏شود. استخاره هم اين است كه « اللَّهُمَّ إِنِّي تَفَأَّلْتُ بِكِتَابِكَ وَ تَوَكَّلْتُ عَلَيْكَ» من تفعل كردم به كتابت و توكل كردم برتو «فَأَرِنِي مِنْ كِتَابِكَ مَا هُوَ الْمَكْتُومُ مِنْ سِرِّكَ الْمَكْنُونِ فِي غَيْبِك»، از اين كتاب خودت آنچه كه مكتوم از سر و غيب است به من نمايش بده . البته بعضى وقت‏ها بشر به خاطر نادانى لوازم عقلى را تعطيل مى‏كنند و مى‏روند سراغ استخاره و اتفاقاً اثر بدى هم از آن استخاره مى‏بينند و بالعكس اثر مى‏بينند. اين به خاطر اين است كه شرايط اصلى استخاره را رعايت نكردند. مثلاً كسى عقل دارد، شعور دارد، قدرت ارزيابى دارد، معلّم است، مشاور است و از كارشناس مى‏تواند نظر بخواهد همه اينها را كنار مى‏گذارند و مى‏رود كه استخاره كند. طرف مى‏داند كه من با اين ازدواج كنم اين شخص آدم فاسد و فاجرى است. مثلاً مورد ازدواجش آدم متقى و باتقوايى بوده ازدواج نكرده و استخاره كرده بد آمده. بعد با آدم فاسق استخاره كرده خوب آمده. آقا قرآن مى‏گويد با آدم فاسق ازدواج نكنيد. استخاره خوب بيايد يعنى چه؟ تو عقل را تعطيل كرده‏اى. خدا به تو عقل داده حكم داده استخاره كه گوياتر از حكم عقلى نيست، گوياتر از حديث و آيات الهى نيست. استخاره كه گوياتر از فقه اسلام نيست. به ما گفتند در فقه مستحب است دخترتان را به كسى كه در نماز جماعت شركت نمى‏كند، ندهيد. حالا اين طرف مى‏داند كه اين طرف نماز نمى‏خواند. پدر دختر مى‏داند كه اين طرف نماز نمى‏خواند. ولى مى‏گويد مى‏روم استخاره بياورم و ببينم دختر را به اين بدهم، نه، در فقه شما نوشته است كه كسى كه درنماز جماعت شركت نمى‏كند، مستحب است؛ نه با او معامله كنيد و نه ازدواج كني.د چه دختر با پسر و چه پسر با دختر. اين كار را نكنيد و اصلاً روابط برقرار نكنيد و به ما گفتند كه با اين سلسله خانواده‏ها روابط ازدواجى برقرار نكنيد. حالا من مى‏آيم و تحقيق مى‏كنم و ببينم كه از آن صنف خانواده‏هاست. حالا من بنشينم و استخاره بكنم كه چى؟ عقل و دين من گفته نكن و خيلى از جاها استخاره نبايد اين طورى شود و متأسفانه مى‏شود در اثر نادانى ما كه جاى تعقّل و جاى نظر بزرگان دارد.