جلسه 006 - انفاق و صدقه
شماره جلسه
6
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1386
ماه
2
روز
13
متن کامل (خام) ‌ جلسه 006 - انفاق و صدقه

بحث ما درجهاد مالی و مقام محمود به این جا رسید که انسان هر چه بتواند تعلق به طبیعت در وجود خود کم بکند قدرت او و سرعتش بیشتر می شود. باز تکرار می کنم تعلق این خیلی مهم است. تعلق یعنی یک گرفتاری دروغی، یک وابستگی که نمی گذارد انسان را حرکت به سمت ابدیت و آزادی حقیقی روحش و شباهتش به خداوند تبارک و تعالی و معصومین علیهم السلام بکند.

بحث جهاد مالی را از این جهت عرض می کنم که ما فقط با جهاد هست: چه جهاد مالی، چه جهاد نظامی و چه جهاد با نفس خودمان، با طبیعت خودمان هست که می توانیم مقام محمود را کسب کنیم؛ یعنی هیچ مقامی بدون زحمت به دست نمی آید. مقام یعنی کمال روح. مثال طبیعی بزنیم بعد مثال روحی بزنیم. ما زمانی می توانیم به یک نفر بگوییم خیاط است- آیا خیاط کسی است که در صفت خیاطی تبحر و مهارت دارد یا اینکه کسی که بتواند چیزی را بدوزد؟ قطعاً اولی، بعضی ها می توانند نیاز اولیه خودشان را تأمین کنند، اما خیاط نیستند. مثلاً اگر سفارش بدهی به این چیزی را مثلاً یک الگویی بدهی، نمی توانند الگو را خوب از کار دربیاورند. به چه کسی می توانیم بگوییم راننده؟ راننده ی حقیقی؟ مثلاً بگویم نجار؟ یک کسی کار با چوب برایش در حد مهارت باشد و آسان باشد. یعنی این تلخی های ارتباط با چوب را چنان برطرف کرده باشد که حالا اینقدر با چوب کار کرده که به او می گویند نجار، بقال، شناگر، کی به یک نفر می توانیم بگویی شناگر؟ بعضی ها می توانند خودشان را روی آب نگه دارند. بعضی ها هستند که می توانند طول عرض استخر را شنا کنند اما به این ها شناگر می گویند. شناگر کاملاً حرفه ای هست، یعنی می تواند گلیم خود را در آب های مختلف از آب بکشد بیرون.

پس وقتی می خواهیم اسم بگذاریم روی یک نفر باید آن صفت در آن شخص به صورت ملکه شده باشد. یعنی خیلی خیلی راحت این کار را از او بربیاید. به کی می گویند صبور؟ کسی که خیلی خیلی راحت وقتی یک مصیبت سراغش می آید، این سه شرایط را دارد: تنبل و کسل نمی شود، اصلاً روش تأثیر اینطوری نمی گذارد. بی تاب نمی شود. بی تاب و بی حوصله نمی شود و دیگر چی؟ شکایت هم از خدا نمی کند. تا وقتی کسی این صفت را نداشته باشد، به او نمی توانند صابر و صبور بگویند. باید این مزه ها و تلخی ها را چشیده باشد تا رسیده باشد به این جا.

کریم به کسی نمی گویند که یک بار یا دوبار بخشش در حق کسی می کند. کریم به یک کسی می گویند که اعطا و بخشش برایش ملکه شده باشد و این جزئی از وجودش است. این راحت است چطور یک مادر نسبت به بچه اش اینطوری هست. کریم هست. بخشندگی دارد. هر چه از جان خودش هم برای بچه اش می گذارد. اگر انسان توانست با انسان های دیگر همین طوری رفتار کند، به او می گویند چی؟ کریم است. جواد است و تک تک صفت هایی که از خداوند هست، صفت هایی که در پیامبر هست، انسان اگر بخواهد به آنها برسد، باید این مرحله را طی کند. یعنی باید یاد بگیرد. اصولش را یاد بگیرد، موضوعات آن را بفهمد، کجا باید انجام بدهد، کجا نباید انجام بدهد. آنجایی که باید انجام بدهد تکرار و تمرین داشته باشد و بعد تا به این صفت برسد. والا نمی توانیم آن اسم روی آن بگذاریم. به این می گویند مقام. مقام شناگری دارد. مقام خیاطی دارد. مقام بزازی دارد. مقام بقالی دارد. مقام هنرمند را دارد. نقاش است. به هر کسی که چهار تا خط بکشد نمی گویند نقاشی. نقاشی به کسی می گویند که هر صورتی که اراده کند بتواند آن را راحت بکشد. خیلی راحت آن را بکشد و یک صورت زیبا دربیاورد. حرفه اش شده باشد. یعنی جز کمالاتش شده باشد. خطاط به چه کسی می گویند؟ هر خوشنویس نمی گویند خطاط. به کسی می گویند که این برایش ملکه است. یعنی هر وقت می نویسد بتواند یک چیز زیبایی را تحول بدهد.

درمورد مقام محمود که تشکیل می شود از یک سلسله از مقام ها تا شاکله ی انسان را تشکیل بدهد و انسان نزدیک شود از نظر شخصیتی به معصوم، این طوری است. شما تک تک صفتها باید هر صفتی قشنگ است و خوب است باید با ریاضت بر خود هموار بکند. راست گویی، محبت، مهرورزی، شجاعت، اینها. والا ما به کی می توانیم بگوییم شجاع؟ به کسی که در برخورد با خطر به هیچ وجه در او تزلزل اتفاق نیفتد. می گویند این آدم شجاعی است. می تواند خطر کند.

پس توجه کنید وقتی راجع به مقام محمود صحبت می کنیم، یعنی باید صفت محمود و پسندیده در ما ملکه شده باشد. باید داشته باشیم و واقعاً هم بیرونی ها بتوانند این اسم را روی ما بگذارند. در جهاد مالی و اصلاً هم قرار نیست من فقط درباره ی جهاد مالی صحبت کنم. می خواهم راجع به این صحبت کنم که ما چطوری می توانیم یک کاری را ملکه خودمان بکنیم! بحث الان سر این هست که ماباید یاد بگیریم که گیر نداشته باشیم در طبیعت و بتوانیم این را راحت از خود رد کنیم. در مال همینطور، در هر چیز دیگر برخورد کرد بتوانیم ردش کنیم و در آن نمانیم و نگه نداریم.

حالا هم بحث مسائل مالی هست هم بحث مسائل دیگر که من ترکیبی عرض می کنم خدمتتان. «لن تنالوالبر حتی تنفقوا مما تحبّون و ما تنفقوا من شی فان الله به علیم» (سوره ی مبارکه ی آل عمران/ آیه ی 95 ) می فرماید: هرگز به نیکی نمی رسید مگر آنکه از آنچه که دوست دارید انفاق کنید. «لن تنالوالبر حتی تنفقوا مما تحبون» و هر چی که انفاق می کنید «و ما تنفقوا من شیئاً فان الله علیم» و هر چه هم که دارید انفاق می کنید خدا دارد می بیند که شما واقعاً از آنچه که دوست داشتید، دادید یا از آنچه که می خواستید از شرش خلاص شوید. می خواستید بروید یک کریستال های نو بخری دلت برای آنها لک زده بود. این کریستالهایت را به کسی بخشیدی. این کمالی نیست . چون تو می خواهی از شر آنها راحت شوی. بعضی ها اینقدر چیز هستند که می زنند می شکنند. درست است که اسراف و گناه است. ولی دیگر منتی سر کسی نمی گذارند. به خودشان هم اسم جواد و بخشنده و کریم هم نمی دهند. این نه، از آنچه که دوست داری، از آنچه که خوشت می آید، بپردازی. اگر فقیر آمد، چند نوع غذا در خانه داری، غذای دیشب هست، غذای امروز هم هست، غذای امروز هم چند جور است. از آن غذایی که خودت خوشت می آید بخوری الان، همچین دلت را صابون زدی که از آن بخوری، از آن بده به آن فقیر. لباس، بهترین لباسها را، پول، پولی که اذیتت کند نه پولی را که اذیتت نکند. پولی که ما انفاق میکنیم اگر قرار است ما را اذیت نکند و فشاری نیاورد به طبیعت، ارزشی ندارد. به محض اینکه فشار نیاورد (یادتان باشد) اتفاقاً طبیعت را افزایش می دهد؛ یعنی وقتی که شما پولی را می دهید خیلی وقت ها هی اخلاق تان بدتر می شود. یعنی توهم کرامت می کنید تا آخر عمر. ولی واقعاً هم کرامت نمی آید سراغتان. مثل آنتی بیوتیک است. شما آنتی بیوتیک وقتی می خواهید بخورید باید این چرک خشک کن هایی که می خورید باید به قدری قدرت داشته باشد که بر عفونت چکار کند؟ غلبه کند، اما اگر چرک خشک کن ضعیف بخورید، این نمی تواند به آن عفونت غلبه کند. خودش هم عفونت اضافه می کند. یعنی لطفی نیست. یعنی باید بتوانند به عفونت غلبه پیدا کند. به آن باطل آلوده. یعنی به طبیعت باید فشار بیاورند. لذا دست می کنی در جیبت می خواهی انتخاب کنی که چی بدهی، باید یک طوری باشد که اذیت شوی. یک کمی دردت بیاید تا کم کم ملکه ات شود درد آوردن خودت. بعد دیگر لذت می بری از آن. چون دیگر طبیعت می رود کنار و فقط چی می ماند؟ دیگر فطرت می ماند. آن وقت شما همیشه از چیزهایی که دوست داری بدون آنکه دردت بیاید، می دهی و از این کار، این کار برای خودت می شود لذت. لذت می شود برای انسان. ملکه انسان می شودو از وجود خودت، از دارایی خودت، از کمالی که داری، «مما رزقناهم ینفقون» از آنچه که خدا روزی ات کرده ودوستش داری و علاقه داری به آن، از آن باید عطا کنی. والا خروجی ندارد. شما نمی توانید به مقام محمود برسید. در جهاد مالی شخص باید دردش بیاید و اذیت شود.

در حدیثی داریم از امیرالمومنین داریم که می فرماید: شماها هرگز از آنچه که از خدا انتظار دارید و خوشتان می آید نمی رسید، مگر به صبر از آنچه که بدتان می آید؛ یعنی اگر انسان توقع دارد به یک رشدی برسد، واقعاً بزرگ شود، واقعاً قوی شود، واقعاً انسان شود، به قدرت برسد؛ باید بتواند آن چیزهایی که خوشش نمی آید و نفسش به طبیعت خودش تحمیل کند. اگر نمی توانی حوصله اش را نداری، اینقدر تنبل و کسل و بی حوصله هستی که حاضر نیستی با خودت درگیر شوی، یقه ی خودت را بگیری، این هیچ وقت به آن چیزی که می خواهی نمی رسی. حالا این را داشته باشید تا من می خواهم من وارد بحث کاربردی تری شوم. آن موقع برای شما فرمول خیلی خوبی خواهد بود.

حدیثی است از امام صادق علیه السلام که می گوید حضرت « كان یتصدق بالسكر فقیل له: اتتصدق بالسكر؟» حضرت وقتی که فقیر می آید یکی از چیزهایی که دوست داشت بدهد، شکر بود. شکر به فقرا می داد. یکی به او می گوید یعنی چی شکر. می فرماید من شکر خیلی دوست دارم بنابراین چون این را دوست دارم این را می دهم. باید از اینکه دوست دارم در خانه است، اینکه دوست دارم در خانه هست، آن را می دهم به فقیر. حالا من هم با تهران خیلی آشنایی ندارم. در قم فقرا مدرن اند؛ یعنی در که می زنند، نمی گویند ما بدبختیم، بیچاره ایم. یک چیزی کمک کنید. نه. قشنگ بهت فهرست می دهند. مثلا کامل و قشنگ بهت می گوید که یک مقدار میوه بدهید بی زحمت یا برنج لطف کنید. ایرانی باشد حتماً، دودی باشد، چی باشد. این قسمتش را من مزاح می کنم. ولی واقعا ظرف می آورد دم خانه و می گوید این را برنج بریزید. یا مثلا خیلی راحت در می زنند، حالا نمی دانم منطقه ای که ما هستیم این جوری است. نمی دانم. در می زنند، باز می کردیم که چند تا کارگر ایستادند جوان هم هستند. میگویند که حاج آقا یک ناهار به ما بده. چشم. یک ناهار می دهیم. حالا باید برویم غذا درست کنیم برایشان. یا مواد غذایی اولیه بدهیم یا لااقل پولش را بدهیم بروند در جائی غذا بخورند. اینطوری است. فرصت خوبی است این طور مواقع برای اینکه آدم برود به خانه ببیند از چی خوشش می آید، و بدهد. یک تمرین خوبی هست. این هم خیلی لطف خوبی هست وقتی می آیند سراغ انسان. برای همین است که شما می گویند باید تشکر کنیم از آن شخص. چون او واقعاً شما را دارد به کرامت می رساند. وقتی می آید درخواست می کند از شما، این فرصت را به شما داده که شما به این کرامت و بزرگی برسید واقعاً. بدا به حال کسی که ناراحت شود. بدا به حال کسی که عصبانی شود و بدا به حال کسی که بخواهد از این صحنه چکار کند؟ فرار کند. ببینید دست می گذارند روی زنگ خانه تان بند دلت پاره می شود یا نه؟ بعضی می بینند الان فقیر خانه ی پنجم است الان 5تا خانه زنگ خانه ی ما را هم می زند. اگر شادی که بیاید زنگ خانه شما را بزند، این خیلی خوب است. داری به کرامت می رسید. الان می زند و من را می خواهد مورد امتحان قرار بدهد. من هم الحمدلله می توانم از این امتحان خوب دربیام. این خیلی خوب است.

برخورد با فقرا را هم که قبلاً گفتم. یکی می گوید ما شک داریم. یک موقع هست که من می دانم طرفم اصلاً احتیاجی ندارد. ولی بالاخره یک امتحانی است برای خود من. می گوید آقا ما شک داریم بدهیم یا ندهیم. این ها مستحق اند یا نه؟ حضرت می فرماید سه تای اول را بدهید. سه تای اول را لااقل بدهید. حضرت می فرماید اگر ما شک داشته باشیم، می دهیم. این خیلی مهم است.

الان آمار دارند طبق آمار وزارت کشور از زمان دستگیری گداهای تهران از 100 نفر سه نفر مستحق بودند. برای همین هم انسان باید صحنه های مناسب و دقیقی را پیدا کند تا به آنها کمک کند. از طریق جاهایی که اطمینان هست بتواند کمک کند.

یکی از دوستان ما کمیته امداد کار می کرد. میگفت در یک شهری ما صندوق صدقات زده بودیم. فقرا را داشتیم جمع می کردیم اجازه نمی دادیم که گدائی کنند. می گفتیم اگر نیاز دارید واقعاً بیاد بگیرد. گفت: یک روزی یکی از این گداها آمد گفت من کار دارم. کار خصوصی دارم. گفتیم حالا بگو. گفت روسا و مدیرها را دعوت کرد. گفت: من با همه کار دارم. گفت: آقا من حقوق چندتا کارمند را به شما می دهم، اجازه بدهید ما گدایی مان را کنیم. این طوری است.

حضرت می فرماید هم بله من شکر می دهم. «قال نعم انه لیس شى‏ء احب الى منه». من در بین مواد غذایی بیشتر از همه این را دوست دارم و این را می دهم. «و انا احب ان یتصدق با حب ‏الاشیاء الى» من دوست دارم آن چیزی که بیشتر از همه دوستش دارم، صدقه بدهم. این یک الگو هست برای ما که ما یاد بگیریم از معصوم. آنچه خوشمان می آید در راه خدا انفاق کنیم.

« اشتروا علی علیه السلام ثوب فاوحبه فتصدق به» حضرت علی یک لباس خرید خیلی خوشش آمد از این لباس. گاهی وقتها به انسان هدیه می دادند خیلی برایش قشنگ است. به محض اینکه فکر کنی این را بردارم برای خودم و استفاده کنم، این جا شروع باخت است. یعنی شروع من سازی است. داری من می سازی. به حضرت نه این جاها بلکه هر وقت یک چیزی می دادند که خیلی خوشش می آمد میگفت اهان این به درد آخرت می خورد. این خیلی اینجا قابل مصرف نیست. هر چیزی که خوشش می آمد، زود رد می کرد. میگفت حیف است این اثر دنیایی داشته باشد فقط. من می خواهم یک کاربردی از آن بکنم فقط مال دنیایم. یک چند روزی با من هست. بعد از بین می رود. ولی این می تواند برود و در آخرت برای من باشد. لذا هر وقت با قشنگ ترین و بهترین چیزهای مادی روبرو بودند، میگفتند این حیف است که کاربردی دنیایی داشته باشد. حیف است. این باید برای بهشت برود. این برای کسی است که واقعا بهشت را قبول دارد. یعنی قبول دارد که بهشتی هم هست، یک آخرتی هم هست و برای آن سرمایه گذاری می کند.

چند تا ادب به ما یاد دادند. این از نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هست. این ادب، ادبی هست که به ما شجاعت می دهد و قدرت می دهد که بتوانیم شبیه خدا شویم. بعضی ها چسبندگی و تعلقشان به دنیا خیلی زیاد هست. به دنیا، مال دنیا، جمالات دنیا خیلی زیاد است. از این شهوات نمی توانند دست بردارند. حضرت خیلی زیبا دارد این را به ما یاد می دهد که چطوری قوی شویم تا راحت بتوانیم این کار را انجام بدهیم. این طوری هست. مثل این چتربازان که می روند از هواپیما بپرند. حالا آموزش به آن ها می دهند که حالا از این جا باید بپرید، این کار ها را بکنید، اما روزی که می خواهند واقعا بپرند، اینطوری نیست که در هواپیما را باز کنند و بگویند بیاد بپرید. این طور نیست. یک ضرب الاجل می گذارند، یک چند نفر آدم گردن کلفت هستند که او را بیرون می اندازند، یعنی در عمل انجام شده قرارش می دهند تا بتواند بپرد. رو این حساب پیامبر دارد ما را هل می دهد ما را، یعنی از این طرف دعوت کردند که شما بیایید شبیه خدا شوید، بیایید از مالی که خودمان به شما روزی کردیم بدهید، بیائید جانشین ما شوید، شبیه من شوید، نقش من را بازی کنید در روزی رساندن به بندگان خدا، یک بار این را می گویند. از یک طرف هم پیامبر هل داده ما را. ببینیم هلش چطوری است؟ می گوید «مَنْ مَنَعَ مالَهُ مِنَ الأَخْيارِ اِخْتِيارا صَرَفَ اللّهُ مالَهُ اِلَى الأَشْرارِ اِضْطِرارا» هر کس پولش را به خوبان بدهد از روی اختیار، صرف آدمهای خوب و خوبان نکند، مالش را منع بکند از اینکه صرف آدم ها ارزشمند، آدم های خوب بکند؛ اگر این کار را نکند، صد درصد این طوری است «صرف الله» خدا یک بلایی سرش در می آورد که مالش را در راه بدها خرج کند. اضطراراً دیگر. اختیاری هم نیست. یعنی مجبور می شود مالش را در راه آدم های بد و فاسد بدهد. پولش را حرام کند و هیچ نتیجه ای هم نمی برد. کلمه ای اضطرار را دارد می آورد. می گوید یا اختیاراً پولت را و هر چیزی که داری، نه فقط پولت، خنده ات را، محبتت را، عواطفت را صرف چیزهایی که باید بکنی، بِکُنی. اگر نمی کنی، بعداً باید بروی این را صرف آدم های بد بکنی.

بعضی ها را دیدید مثلاً نمی توانند لبخند بزنند. لبخند زدن شروع دهش است. شروع دادن است. اگر کسی نمی تواند این را روی لبش بیاورد، این هنوز خیلی بدبخت است و گیر است. حضرت می فرماید کمترین چیزی که یک انسان می تواند بدهد لبخند است. چه کسی می تواند شبیه خدا شود؟ وقتی کسی در اولین مرحله گیر است نمی تواند لبخند بزند، بشاش باشد، در خانه نسبت به پدر و مادر و فرزندانش همسرش این را ملکه بکند که آقا من با هر کدام از اعضای خانواده ی خودم روبرو می شوم، یک گناه بداند برای خودش، من با قیافه ی درهم عادی روبرو نشوم؛ بلکه با شادی، بشاشت و خنده بیایم. هر چه غصه هم دارم در دل خودم نگه دارم. مومن همین است. « بِشْرُهُ فِي وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِي قَلْبِهِ» خنده اش روی لبهایش است، غمش در سینه اش است. در دلش است. خیلی ها نمی توانند. یعنی همینطوری عین برج زهرمار می آید در خانه می گوید سلام. انگار طلب دارد یا اصلاً خیلی عادی می آید. آی خسته ام، آی مردم، آی اعصابم خرد است، آی چنانم، چنینم، با بی حوصلگی جواب میدهد، با بی حوصلگی سلام می دهد، این خیلی زشت است. حالا هم زشت است هم عذاب آور است. هم دنیا را خراب می کند، هم آخرت را خراب می کند. یعنی این طوری نیست که بگویی به جایی بر نمی خورد.

حضرت می فرماید «اول نائل...» یعنی اولین چیزی که تو می توانی دیگران را به نیل برسانی، به آن برسانی، خنده است. بشاشت است. تو این را از بابات از مامانت ازعزیزترین کسانت دریافت می کنی. وقتی دریغ می کنی، حتما یک جائی مجبوری لبخند بزنی، یک جایی مجبورب تواضع کنی. می گوید: « وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ» برای پدر و مادرت بال ذلت بگستران؛ آن هم از روی رحمت، یعنی با مهربانی غلامی کن برای پدر و مادرت. با مهربانی کنیزی کن برای پدر و مادرت. یک کنیز به تمام معنا باش. یک کنیز بی اختیار. حتی بی شخصیت. یک غلام بی اختیار در مورد پدر و مادرت باش. اگر این کار را کنی، دائماً پیش خدا چی می شوی؟ عزیز می شوی. موسی گفت: خدایا من می خواهم کسی که با من محشور است و هم درجه ی من در بهشت است آن را ببینم. خدا فرمود: برو فلان جا ببین. رفت دید یک جوانی هست. کار خاصی هم نمی کند. نه پیغمبر است نه وحی به او می رسد. نه اولوالعزم است. هیچی. یک جوانی است از مادر پیرش خوب پرستاری می کند. تمام شد. لذا نگو من می خواهم پیغمبر بشوم، من می خواهم فاطمه زهرا بشوم، تو در هر مقامی هستی، زن هر کسی هستی، شوهر داری یا نداری، زن داری یا نداری،مادرت زن خوبی بوده یا مادرت نعوذبالله زن خیلی بدکاره ای بوده، پدرت آدم مومنی بوده یا فاسقی بوده، اصلاً اینها مهم نیست. مهم این است که تو همین الان مختصات خودت را به دست بیاور. (در معرفت نفس بحث مختصات را مفصل توضیح دادیم.) مختصات را به دست بیاور. من فلانی هستم. این بدن را دارم، این قیافه را دارم، این مال را دارم، این شغل را دارم، این افراد با من دارند زندگی می کنند: مادرم پدرم، همسرم، خواهرم، برادرم یا مجرد هستم یا هر چیز دیگر. اصلاً این مهم نیست که شما کی هستید. هر که هستید، همین الان مختصات رابه دست بیاور. طبق مختصات به وظایف رساله ای و شرعی ات عمل کن. هم درجه فاطمه زهرا خواهی بود. هم درجه امیرالمومنین خواهی بود. اینکه من باید از مختصات خودم دربیای نسبت به مادرم بداخلاقی کنم، با پدرم بداخلاقی کنم، با مادرم دعوا کنم که چرا اجازه نمی دهی بروم جمکران. با پدرم درگیر بشوم. چرا اجازه ندادی من بروم مشهد. نه. نمی خواهد بروی مشهد و جمکران. خدا همیشه پیش خودت هست عزیزم. لازم نیست با اینها درگیر شوی. چرا نگذاشتید من هیئت بروم، خانم با شوهرش درگیر بشود که من مثلاً دوست داشتم و آرزو داشتم بروم این دهه را بیرون. نمی خواهد تو در خانه بمان و همه آن کمالات را که از عزاداری ها، سینه زنی ها و هیئت ها به تو می دهند. تو فقط وظیفه ات را عمل کن. همین. می شوی مثل امیرالمومنین.

لازم نیست بروی نقش آیت الله را یا ولیّ خدا را بازی کنی. خیلی ها این کتاب های زندگینامه اولیاء خدا را می خوانند، فکر می کنند اینها باید همان کارها را انجام بدهند. بله اگر جنبه اخلاقی است، ما باید مثل آنها عمل کنیم. نه مثل آنها بلکه مثل انبیا باید عمل کنیم. مثل خود خدا عمل کنیم. ولی یک موقع روش است. تو می خواهی روش زندگی انتخاب کنی؛ آیت الله میزا علی قاضی، آقا شیخ جعفر مجتهدی و آقا شیخ رجبعلی خیاط روش فرق دارد. این روش در مختصات آنهاست. مال این ها که بعد از چهل سال، پنجاه سال درس خواندن، کار معنوی کردن، استاد دیدن، ریاضت کشیدن حالا یک کارهایی از آنها صادر شده. ما می خواهیم مثل آنها شویم، نمی شویم. بعد هم غصه می خوریم و سرخورده می شویم. این خیلی بد است. اصلاً نمی خواهد شما نقش بازی کنی. اصلاً خودت را با هیچ کس مقایسه نکن. تو نقش خودت باش. نقش خودت همان قشنگ است. نخواه تغییرش بدهی. تو نقش خودت در هر خانواده ای هستی، اصلاً مهم نیست. آسیه، شوهرش فرعون است. حضرت خدیجه شوهرش پیامبر صلی الله است. ولی وقتی خداوند می خواهد مقام بدهد به حضرت خدیجه، می گوید یک خانه بغل آسیه به او داده در بهشت. (دقت کنید) می گوید بین خانه ی مریم و آسیه یک خانه به خدیجه داده است خدا. خدیجه آن همه زحمت کشیده، در بدترین شرایط به داد پیامبر رسیده. شوهرش رسول خداست و آسیه شوهرش فرعون است، تک و تنها. بعد می گوید خدیجه را خداوند به او یک خانه داد بین خانه ی مریم و آسیه. حالا خوب دقت کنید. اصلاً مهم نیست شوهرت کی است، مشروب خور است، معتاد است، دزد است، ضدانقلاب هست؛ تو به وظیفه ات درست عمل کن، می شوی مثل فاطمه زهرا. مهم نیست فاطمه زهرا شوهرش امیرالمومنین بوده. تو خانمت هر که می خواهد باشد، باشد. نه آن زنش حضرت زهرا بوده. نه آن زنش حضرت زینب بوده. نه این جوری نیست. تو زنت هر که می خواهد باشد باشد. فقط وظیفه ات را در مقابل زنت درست انجام بده. آنچه که وظیفه ات هست. در مقابل بچه ات درست انجام بده.

لازم نیست پدرومادرت از بزرگان، اولیاء خدا، مؤمنین، نماز خوان ها، آدم های عفیف و پاک دامنی باشند که تو بهشتی شوی. نه. هر کسی که می خواهند باشند، باشند.

ادواردو آنیلی را شما نگاه کنید. ادواردو باباش کی هست؟ شخصیت بسیار منفی. ولی این در خانه عزیز می شود. امام صورتش را می بوسد، پیشانی اش را می بوسد. اصلاً مهم نیست بابا و ننه تو کی هستند و کجا زندگی می کنی، شهر یا روستا، یک جائی فاسد یا یک جائی خوب، اینقدر آدم داریم که در جاهای خوب زندگی می کنند، سر از جهنم در می آورند. و آدم هایی داریم که در اروپا و آمریکا زندگی می کنند، جز اولیاء خدا هستند. به قول مقام معظم رهبری آن جوانهایی که من در آمریکا دیدم مثل انبیا بودند. پاک، دختر و پسرش. واقعا مهم نیست. تو فقط باید بتوانی آن جا تکلیفت را خوب انجام دهی و این برای شما رشد می آورد. بدون این هم شما به آن مقامی که می خواهی نمی رسی. مقام محمود همینطوری بدست می آید. ولی تو می خواهی همیشه بهانه بیاوری، مختصات را با یک نفر بهانه کنی. خودت را با یک نفر مقایسه کنی. از زیر مسئولیت هایت فرار کنی. او این جوری است، او آقای فلانی است، این خانه اش قم است، این پنجاه سال درس خوانده، این زنش فلانی بوده، این طوری بوده که آدم موفقی بوده. نه. اتفاقاً تو اگر آن زن را نداشته باشی، یک زن به آن خوبی نداشته باشی، موفق تری. یک شوهر خوبی نداشته باشی، باز هم موفق تری. خیلی وقت هاشوهرهای خوب زنها را بدبخت و جهنم می کنند. شوهرهای مومن ومتدین. برای چی؟ برای اینکه این زن در سایه شوهر خوب، معلم خوب، استاد خوب، نمی تواند به وزانش درست عمل کند.فاسد می شود و مسئول می شود. خیلی وقتها یک زن خوب یک مرد را جهنمی می کند. شاید اگر یک زن بد داشت، بخاطر صبر کردن این زن، تحمل این زن، بخاطر مبارزه و تلخی که از رفتارهای این زن را دارد تحمل می کند، قوه ی غضبش به آن تحمل می کند، هربار که عصبانیش می کند غلبه می کند بر آن، تحمل می کند زنش را، زندگی را اداره می کند، مقامات بزرگی به دست می آورد. وقتی یک زنی داشت که کاملاً مطیع بود، خیلی فرشته بود، این هیچ وقت این قوایش فعال نمی شد. محیطی نداشت برای فعالیت خودش. بعد خراب می شود. بنابراین مهندسی خدا مهندسی قشنگی است. هی نشینیم راجع به خودمان و زندگی ما قضاوت بد کنیم. هر چی داری همین است. با همین بابا و ننه ات درست رفتار کن، همین با خواهر و برادرت شرعی رفتار بکن. حضرت تضمین کرده که شما همنشین او در بهشت خواهی بود. اصلا نخواه زنت راعوض کنی. شوهرت را عوض کنی. نخواه با پدر و مادر دیگری غیر از پدرو مادر خودت زندگی ات را عوض کنی. نخواه محیطی غیر از محیط خودت داشته باشی. چرا یک جا لازم است انسان محیطش را عوض کند، آن هم برای هجرت است. یعنی من در محیط فعلی نمی توانم نیازهایم را تامین کنم، هجرت به من واجب شد. مثلاً در بالاشهرم خوب در یک محله ی خاصی، نمی توانم تربیت خودم و بچه هایم را تضمین کنم. مدرسه اش یک مدرسه ای است که ممکن است بچه ی من آسیب ببیند. خیلی خوب من هجرت می کنم به یک محیطی که مثلا در شرق شهر هست، میام یا جنوب شهر یا یک جائی که بتوانم. این هجرت واجب است، اما دیگر سایر مختصات را نیاز نیست. مثلا افسوس کسی را بخورم که خوش بحال او شوهر دارد. من ندارم. شما اگر مجرد باشی، اگر به وظایفت درست عمل کنی، به تمام ثواب های که یک زن شوهردار دارد، می رسی. بیشتر هم می رسی. پس مهم این است که شما در نظام تربیتی خودت چقدر درگیری می شوی با این طبیعت خودت و مختصات خودت را خیلی کامل درک کنی این قضیه را.

بنابراین اگر نمی توانی با خانواده ات کنار بیایی، اگر نمی توانی لبخندت را از روی اختیار، از روی علاقه، به عشق خدا، به رضای خدا لبخند تو، محبت تو، تواضع تو نسبت به پدر و مادرت انجام بدهی، آن ذلتی که لازم است در مقابل پدرومادرت داشته باشی، نداری؛ خداوند جبراً ذلیل کس دیگریت می کند. ولی نه پدرومادر. ذلیل یک کس دیگری می کند که آن قیمت ذلیل شدن را ندارد. در روایت داریم چاپلوسی بد است. فقط در مقابل خدا و پدر و مادر. و السلام. خدا و پدر ومادر. کسی که عرضه ندارد چاپلوسی پدر ومادر را بکند، دست هایشان را بگیرد، خواهش های قشنگ بکند، کارهای قشنگ بکند، خودش را جلوی پدرومادرش کوچک کند، بلد نیست و زبان این کار را ندارد، خداوند مبتلایش می کند به اینکه برود چاپلوسی کسی را بکند. این چاپلوسی پدر و مادر سازندگی دارد، بزرگ شدن دارد. چاپلوسی های دیگر چی دارد؟ ذلت و خواری دارد. وادارت می کند از کسانی چاپلوسی بکنی که خواسته ای که داری را نمی دهند، و از این طرف هم ذلیل می شوی. به التماس کسانی که لیاقت این را ندارند تو از آنها درخواست کنی، مبتلات می کند. برای اینکه آنجایی که باید خواهش می کردی، اصرار می کردی، آنجائی که باید تواضع به خرج می دادی، آنجائی که باید کوتاه می آمدی، نیامدی. خنده ات را مهربانی ات را، بخششت را تقدیم پدر و مادرت و اعضای خانواده خودت نکردی. این قاعده است. یعنی اگر شما با اختیار توانستی وظائفت را انجام بدهی، و دادی، رشد می کنی. ولی اگر نشد، این از نظریه ریاضی چیده شده. من الان فرصت این را ندارم از نظر ریاضی بگویم. چون وقت خیلی گرفته می شود. این در ساختار ریاضی دنیا تعبیه شده. یعنی به صورت قضا و قدر و علت و معلول همین جوری است. شمامالت را یک جای خوب پیش می آید، خرج نمی کنی؛ مثلاً جبهه می آید، جنگ می آید، در راه امام زمان می خواهی خرج کنی نمی کنی، بعد وراث می آیند این مال را می گیرند، می برند در راه معصیت خرج می کنند. گناهش هم می رود در نامه اعمال شما.

دو تا خانم چند وقت پیش آمده بودند. یکی اش می گفت: من می ترسم بمیرم یک قسمتی از این خانه که داریم می خواهیم هدیه کنیم برای امام زمان، شما استفاده کنید. فقط زودتر کار را انجام دهید. تا ما زنده هستیم این کار انجام بشود. اصرار عجیب داشتند. به موسسه مراجعه کرده بودند برای این کار. این را می فهمد. شعورش خوب رسیده که باید چکار کند. زودتر زرنگی می کند آن چیزی که دوستش را دارد، برای ابدیت و آخرت خودش می فرستد. حالا یک کسی این کار را نکند. بترسد که من این کار را می خواهم بکنم، زنم چی می شود، بچه ام چی می شود، چنین و چنان می شود. بعد بچه ها می خورند یک آبی هم سرش، تو هم سرت بی کلاه. در گورت داد می زنی بابا یک خرما. خرما کدام است.

یکی از بزرگان می گفت یکی از افراد را خواب دیدم. می گفت شما اگر بدانید ما چقدر بدبختیم و گداییم آن استخوانی که می انداختید جلوی سگ، به نیت ما می انداختید یک چیزی گیر ما بیاید. آنقدر آنجا فقر بیداد می کند. خوبهایش هم می نالند. کسی به فکر و بدبختی آنجا نیست. بابا من می خواهم آنجا هم زندگی کنم. آن جا هم خانه می خواهم. آب و هواست. غذاست من نیاز دارم. من نیاز دارم به اینها و مسائل بالاتر. پس یادت نرده آنجائی که خمس نمی دهی، هنوز سال خمسی برای خودت نگذاشتی، هنوز خمس نمی دهی، درحالیکه داری. خیلی از خانمها طلا دارند واجب الحجند و می توانند حج بروند. ولی نمی روند ثبت نام کنند. میگوید برای بچه ام، خواست عروس شود، خواست داماد شود. تو این را مصرف کن، ببین خدا چند برابر اینها را به تو می دهد یا نمی دهد. وقتی منع می کنی مال خدارا نگه می داری، له موقع خودش هم نمی توانستی مصرف کنی. تازه مصرف هم بکنی، بچه آخرش می گوید که تو پدرومادر ظالمی هستی، چون دوزار برای خواهرم یا برادرم بیشتر خرج کردی. هم دنیایت رااز دست می دهی هم آخرتت را. خمس می خواهی بدهی می ترسی مالت را حساب کنی. بابا این را از خودت رد کن، جا باز شودتا خدا برکت بیشتری به تو بدهد. خداوند برکتش را، بارشش را، خیرات کثیرش را، معطل نگه داشته تا تو آنچه که به تو داده را بتوانی درست مصرف کنی. تو عرضه نداشتی این دو میلیون تومان را که به تو داده، درست خرجش کنی. هی داری با آن ور می روی. ببر در یک مصرف درست، در یک جریان درست بنداز بعد می بینی بهت می دهد یا نه.

تو هنوز نمی توانی لبخند بزنی به دیگران، هنوز نمی توانی بوسه داشته باشی، هنوز نوازش نداری، هنوز تواضع نداری، هنوز گیر داری. وقتی این تکبرها را داری، معطل نگه داشتی وجودت را، پس نعمت های دیگر که قرار است تو را شبیه خدا بکند، نمی آید در وجود تو. تو هنوز حسودی، تو هنوز زودرنجی، تو هنوز عصبی هستی، هنوز بهت برمی خورد، هنوز من داری. وقتی من داری و بهت برمی خورد، بقیه ی خیرات نمی تواند بیاید. بقیه خیرات بیاد به ضررت است.

ببینید یک کسی آدم عصبی است، آدم بداخلاقی است، آدم حسود است، آدم سوء ظن داری است به این اگر خدا کمالات مثبت هم بدهد باز به ضررش است. ما الان در دعای عالیه المضامین می گوییم این طور چیزها قلب پاک و ... به ما می دهی به ضرر ما تمام نشود. یک قلب پاک داده توانستی از این قلب پاک استفاده کنی! عقل داده می توانی از آن خوب استفاده کنی، عقلت مصرف دارد یا ندارد! علم بهت داده ولی مصرف نداری. تو الان آمدی صد جلسه شرح زیارت عاشورا، الان جلسه ی سه صدم هم گذشتیم ما، چقدرش را به همسایه هات دادی، چقدر به فک و فامیلهات دادی، برنامه گرفتی شش ماه، کتابهایی که خواندی، مطالعاتی که کردی، نوارهای قبلی که گوش کردی، بحث ازدواج، بحث تربیت، بحث والدین، بحث های دیگرف چقدر آن از تو به دیگران منتقل شد. تو فقط سرکلاس رفتی برای خودت نشستی. حتی شوهرت، حتی زنت، مصرف ندارند. یک آقائی امروز پیش من آمد. من انقدر از گفتار ایشان ناراحت شدم که اصلاً واقعا مانده بودم که چی بگویم. واقعا زبانم بند رفت. یک آدم فرهنگی معنوی سر کلاس ها هم گه گاه می آید و خوب مطالعه می کند، راهکارها هم بلد است. در خیلی از جاها به من کمک می کند برای اینکه مشکلات حل شود. ولی گفت: دختران من همه بدحجاب شدند. یعنی چادر کنار گذاشتند. گفتم که این که کار خیلی سختی نیست. یعنی آدم برای ناموس خودش، دختر خودش این کار سخت نیست که بخواهد آنها محجوب شوند. آن هم برای تو. می دانی چرا؟ چون آدم بخل می کند. وقتی بخل می کنی، مصرف نمی کنی علمت را، نه اینکه با شهوت دکان باز کند تا چهارتا شاگرد دورش جمع بشود.نه. برای رضای خدا. آقا تو این همه نوار گوش کردی، همسرت هم گوش کرد؟ این همه کلاس آمدی، شوهرت آمد؟ زنت آمد؟ خواهر و برادرانت آمدند؟ من آقا می شناسم سر همین کلاس می آید، ده سال، بعد به او می گویم فلانی خانمت نمیاد؟ می گوید: نمی رسد، گرفتار است. مشغول بچه داری است. او نباید اطلاعات داشته باشد، خوراک نباید بخورد. نه می برد در خانه برایش نه می گذارد همسرش رشد بکند.

پیامبر فرمود: هیچ کس خدا را به گناهی بزرگتر از جهالت خانواده و فرزندانش ملاقات نمی کند. عزیز من تو که آمدی سر کلاس چرا پدر و مادرت استفاده نکردند از کلاس آمدن تو؟ چرا زن و بچه ات استفاده نکردند؟ تو مگر باجناق نداشتی؟ مگر خواهر خانم نداشتی؟ مگر جاری نداشتی؟ زن داداش نداشتی؟ بابابزرگ، مامان بزرگ، عمو، دایی، خاله، دوستان، همسایه ها، چرا به اینها ندادی؟ یک هیئت تشکیل می دادی، هیئت محلی، برای اینها می گفتی. این حرفها را برای آنها میگفتی زبان به زبان اینها را یاد می دادی به آنها. می دانی چه اتفاقی می افتاد؟ وقتی خدا ببیند که تو اطلاعاتت را، ایمانی که جذب کردی غیر از خودت فایده دارد، دارد از تو رد می شود، به دیگری هم می رسد، از سلامتت، از پولت، از استعدادت از معنویت از عشقت از محبتت به دیگران می رسد. پس بیشتر به تو می دهد. ولی وقتی تو نگه داشتی، فقط یک آدم خودخواهی هستی که می ترسی دیگران مثل تو شوند، شبیه خدا شوند. من آدم سراغ دارم. می بینیم چهره هارا، یک طلبه ای هست، یک استادی هست، ملا یک کلاس خاص می رود، یک جلسه ای خاصی، به شاگردانش نمی گوید که مبادا شاگردانش به همان کلاس بیایند و از استاد این استفاده بکنند و شبیه به او بشوند. این بخل است. تو وقتی نمی گذاری شاگردانت مثل خودت بشوند، حاضر نیستی از آن گران ترین، قیمتی ترین چیزهایت را هدیه کنی به شاگردان خودت، در خودت ماندی. یعنی منع کردی شبیه شدن به خدا را. شبیه شدن به خدا در آن بخل نیست. هیچ جا ترسی هم در آن وجود ندارد که نکند این یکی از من جلو بزند. این مجتهد بشود من بی سواد بمانم. شاگرد من دارد دکتر می شود، من هنوز لیسانسم را نگرفتم. وقتی این فکرها را می کنی، متوقف می شوی در خودت و رشد هم نمی کنی.

ما استاد داریم که سرکلاس استادش شاگرد خودش را معرفی می کند تا درس بخوانند و لذت می برد از اینکه شاگردانش از او بهتر بشوند. خدا حتما به این استاد بیشتر می دهد. اگر بگوید نه زنم نیاید یاد بگیرد، مثل من می شود. پر رو می شود. من با بچه ام بیام یاد بگیرم، بچه ام از من یاد می گیرد، بیشتر از من می فهمد. در معنویات هم خیلی ها همین طوری هستند. خیلی وقتها شما می توانید یک فیض معنوی به یک نفر برسانید، یک چیز خوبی یاد بدهید، اما اگر من یاد بدهم رو دست من بلند می شود. خیلی خطرناک است. اگر من بگویم آن وقت شاگردهای من را می قاپد. آن وقت کسی نیست دورور من باشد. تو اصلاً بدبختی که محتاج شاگردی، وقتی به غیر خدا محتاجی و از شاگرد می خواهی کسب لذت کنی و فکر می کنی عزتت از طریق غیرخدا تأمین می شود، حقت این است که ذلیل شوی.

عزیزان ما چقدر مراجع داشتیم که در این مملکت میلیونها انسان دعایش می کردند. ولی وابسته به این مردم بودند. به خاطر مردم حرف زدند، نه به خاطر خدا و بعد هم خدا ذلیلشان کرد. کم داشتیم آدم؟ خدا آدم را ذلیل می کند. وقتی کسی بخواهد اتعاض و عزت از غیر خدا بگیرد. این بدبخت می شود. بخل نداشته باشیم. بگذاریم همه بیاینداز ما جلو بزنند. از ما خوب یاد بگیرند، سخاوتمند باشیم. ما می خواهیم نقش خدارا بازی کنیم، چکار داریم کسی جلو می زند. اصلا جلو وعقب چه معنایی دارد. این چه توهمی است که من می گویم او از من جلوترشد و من از این عقب تر. جلو و عقب فقط در چه چیزی ارزش دارد؟ در شبیه شدن تو به خدا و شبیه شدن به خدا دیگر رقابت و حسادت هم ندارد. چشم و هم چشمی هم ندارد. آدم را راحت می کند. آقا چقدر خوب است یک نفر شاگرد بیاید از من جلو بزند و از من بهتر بشود. من ببینم که شاگردم از من درخشان تر و محبوبتر و بهتر است و موفق تر از من هست. این یعنی چی؟ وقتی من خوشم می آید یک نفر از من بهتر و موفق تر می شود، شاگرد من از من جلو می زند، من در تمام کارهای او شریک می شوم. من چرا بیایم خودم را بدبخت کنم، حسود بشوم. حسود یعنی گرفتگی درونی. اینکه من نتوانستم ازدواج موفقی کنم، یک نفر ازدواج موفق کرده. وقتی من خوشحال می شوم، در تمام ثواب های او شریک می شوم. حالا من یک استادی بودم که می توانستم مجتهد شوم ولی نشدم در هر سطحی بودم اما شاگردهایم الحمدلله مجتهد شدند. وقتی خوشحال می شوم به این که آنها مجتهد شدند، استاد شدند، موفق شدند، معنوی شدند، تمام عبادت های آنها برای من می آید. این خوب است که من از تمام کمالات و موفقیت های آنها لذت ببرم.ولو خودم شکست خورده باشم. این خوب است که من لذت ببرم و در ثواب آنها من شریک بشوم. و خدا می گویدمن چندبرابر ثواب آن را به خودت می دهم. چون راضی هستی به این کار قشنگ. راضی هستی به اینکه شاگردت از تو موفق تر، محبوب تر و قوی تر شده. این کجا تا اینکه من بگویم مثلا رفیقم، همکلاسیم، شاگردم از من جلو نزند.

برادرت، باجنلاقت، دوستت، دارد می آید از شما که مشاوره مالی بگیرد. تو هم می دانی که اگر چهارتا فوت و فن را بهش یاد بدهی، این وضع مالی اش خوب می شود. اوج پیدا می کند، اما از او دریغ میکنی، خدا بلا سرت می آورد. ولی نه اگر بگویی این بگذار از من جلو بزند، بزار این رشد بکند، اصلا از رشد اینها من لذت می برم. وقتی می بینیم دوستانم، خواهرم، اطرافیانم، برادرانم، از ما قوی تر هستند، بهتر هستند، خیلی شاد می شویم. الحمدلله آنها موفق اند. وقتی که انقدر شاد می شوی، تو درواقع از آنها جلو زدی. چرا؟ چون تو در کدام مسابقه برنده شدی؟ مسابقه شبیه شدن به خدا. شبیه شدن به پیغمبر. در این یک مسابقه هست که ما فقط باید چشم و هم چشمی داشته باشیم.

یک مسابقه است که ما باید چشم و هم چشمی داشته باشیم، غبطه بخوریم و مسابقه بگذاریم، و سعی هم بکنیم از بقیه جلو بزنیم. «سارعوا الی مغفره» با سرعت بیایید و بعد می گوید: سابقوا یعنی سبقت بگیرید یعنی با سرعت بیایید و بعد از دیگران هم سبقت بگیرید. اگر کسی قرار است سرعت بگیرد و از بقیه سبقت بگیرد، باید به هیچ وجه به سمت حسادت، سوء ظن، بدبینی، مقایسه، مسابقه با دیگران نباشد در مسائل دنیایی. در عزت، در مقام، در آبرو، در کمالات حیوانی، گیاهی و کمالات چی؟ جمادی. در این سه تا نباید مسابقه با کسی بگذاری شما. شما باید فقط در شبیه شدن مسابقه بگذاری. وقتی انسان در شبیه شدن مسابقه بگذارد، غصه ها مربوط به این سه قسمت است: کمالات جمادی، نباتی و حیوانی. شما از این بگذر. به محض اینکه می گذری شاد می شوی. تمام شد. دیگر مشکلی نداری. چیزی وجود ندارد که تو غصه اش را بخوری. تو فقط غصه می خوری که چرا الان من 40ساله از عمرم گذشته، خیلی شبیه به پیغمبر نشدم. اینکه او ماشین دارد، من ندارم، او جهیزیه اش انقدر هست، شوهر او این جوری هست، زن او این جوری هست، زن من این جوری نیست. خانه آنها اینجاست خانه من اینجا نیست. آنها این را دارند ما نداریم. بچه آنها این جوری است، بچه من این جوری نیست. اینها حماقت است غصه خوردن برایش. اینها کمال محسوب نمی شود برایش.

خیلی وقت ها همان شوهر خوب داشتن که تو نداری، همان زن خوب داشتن که تو نداری، بلای جان آدم می شود. همان مال و ثروت، همان تحصیلات عالیه، همان توفیقات معنوی و موفق اینها را بدبخت می کند. موفقیت های اینها، این را بیچاره می کند. تو از کجا می دانی که داری حسرت زندگی دیگران را می خوری. امام باقر علیه السلام فرمود: «مَا مِنْ عَبْدٍ يَبْخَلُ بِنَفَقَةٍ يُنْفِقُهَا فِيمَا يُرْضِي اَللَّهُ إِلاَّ اُبْتُلِيَ بِأَنْ يُنْفِقَ أَضْعَافَهَا فِيمَا أَسْخَطَ اَللَّهَ» (این دیگر خیلی تندتر شد. این فرمایش خیلی تند شد. خوب گوش کنید). هیچ بنده ای نیست «مَا مِنْ عَبْدٍ يَبْخَلُ بِنَفَقَةٍ فِيمَا يُرْضِي اَللَّهُ » هیچ بنده ای نیست که از خرج کردن در راهی که خدا دوست دارد و می پسندد، خدا راضی هست، بخل بورزد، مگر اینکه مبتلا می شود به این که چندبرابر آن را در غضب خدا خرج می کند. چند برابر آن را در راهی که خشم خدا را برمی انگیزد، مصرف می کند. در راه گناه و در راه معصیت. یادتان نرود. این قاعده که در مال می گوید در عواطف هم هست. یادتان باشد. در اخلاقیات و درعلم هم است. علم را به کسی که لیاقتش را دارد نمی دهی بعد مبتلا می شوی به یک کسی علم یادمی دهی که اصلا لیاقت ندارد. و از آن علم در راه جهنم استفاده می کند. مبتلا به آن می شوی.اگر ریاضیات می توانی درس بده، درس بهش بده. یک علوم می توانی درس بدهی برو درس بده. دریغ نکن. صرفی، نحوی، عربی، قرائت قرآنی، یک چیزی که می توانی به دیگران یاد بدهی، بخل نورزیم از اینکه می توانی یاد بدهی، یاده بده. هیچ چیز را نگه ندار رد کن از خودت. اصلا نگه ندار که این چیزش مال خودم باشد. یک فنی یک چیزی یک مهارتی یک برگ برنده ای دست خودم باشد. رد کن بره. تو مسیرت بی نهایت است. هر جا بگویی خودم، توقف میکنی. هر وقت بگویی: خودم، متوقف می شوی. هیچ چیز را نگه ندار.

یکبار دیگر بخوانم. هیچ بنده ای از خرج کردن در راهی که خدا دوست دارد، بخل نمی ورزد، مگر اینکه مبتلا و گرفتار می شود به اینکه چند برابر مال را درخشم خدا یعنی برای جهنم سازی خودش خرج می کند. بنابراین هر وقت یک همچین فکری آمد سراغتان، زود توقف کنید، زود رد کنید برود. معطل نشوید. بعد ببینید معنویت می آورد. چقدرلذت دارد. مثلاً یک غذای خوشمزه را دادی به بغل دستی ات، به خواهر کوچکت یا برادر کوچکت دادی، سالادت را، نوشابه ات را، نان تازه ات، سبزی ات را، از همین جا شروع کنید. مثال مبتذل می زنم چون که خیلی ها در همین هم گیراند. بهترین غذایت را، بهترین جای نشستن را، بهترین جای اتومبیل، بهترین جای اتوبوس، انفاق کن به پدرومادرت، به خواهر و برادرانت، دوستانت، بعد خدا کجا جبران می کند؟ فکر می کنی خدا به تو یک سالاد بهتری می دهد! نه. یک دفعه می بینی یک کاری می کنی نمازی می خوانی می بینی عجب حالی دارد این نمازت. چه آتشی دارد. نصف شب یک حال قشنگی پیدا می کنی. یک سحر خیلی سبکی، یک بین الطلوعین خیلی بهشتی داری. خدا اینطوری جبران می کند. با خودش مأنوست می کند. می گوید این طبیعتش را رد کرد من خودم را به او می دهم. شما هر وقت واقعا طبیعتت را رها کنید، خدا خودش را به شما می دهد. فرشته هایش را به شما می دهد. ائمه را به شما می دهد.

« الصَّوْم لِي وأَنا أَجْزي بِه» روزه مال من است خودم هم جزایش هستم. در روزه ما از طبیعت می گذریم. و خدا چه کسی را به ما می دهد؟ خودش را به ما می دهد. خودش را نصیب ما می کند. یک کار ساده است. امتحان کنید، شروع کنید تمرین کنید در خانه. از همین چیزها شروع کنید. سعی کنید در هیچ چیز گرفتار نشوید. دوتا سوغاتی آوردند، دوتا هدیه آوردند، یکش رنگش خیلی جذاب تر است، قشنگ تر است، نگو من این را بردارم برای خودم، این برای مادرم. این برای خواهرم. تو این بردار من این را برمی دارم. نه . بگو هر کدام را که می خواهی بردار من آن یکی را برمی دارم. اگر آن زرنگی می کند، بهتر را برمی دارد، باخته. این زرنگی اش می دانید مثل کی می ماند؟ یک بنده خدائی دوپینگ کرده بود، مسابقه دو آخر همه می رسد. بعد بهش گفتند که چرا آخر رسیدی؟ تو باید اول می رسیدی. دوپینگ کردی برای همین. گفت خواستم نفهمند من دوپینگ کردم. حالا بعضی ها در دنیا به همین اندازه حماقت دارند؛ یعنی می بازند تا آخر. یعنی همه اش در حال زرنگی هستند. ولی دارند سر کی کلاه می گذارند؟ سر خودش را کلاه می گذارد. شما هر وقت به کسی خدغه کنی، کلک می زنی، نیرنگ داری، داری به خودت می کنی «و ان اساتم فلها» این قاعده است. الان نمی فهمی. ولی فرشته ها شکم شان را می گیرند می خندند به تو که ما ها چقدر داریم به خودمان ظلم و جفا می کنیمو چقدر سر خودمان داریم کلاه می گذاریمو فکر می کنیم خیلی زرنگ است خیلی ما برد کردیم ومثلاً ما هدیه ی که بهتر است را برداشتیم، غذایی که بهتر است را برداشتیم. فلان جای غذا را ما خوردیم. جای خنک تر، زمستان جای گرم تر. این نیست. بعضی ها را دیدید که می خواهند بروند در یک مجلس، هر چند مجلس عبادت است، مثلا کنار کعبه می خواهد زیارت بکند (من اینها را دیدم) می رفتند یک سجاده خیلی بزرگ می انداختند بعد یک چفیه هم بغلش می گذاشتند که جا داشته باشند، بعد هم گل و گشاد می نشستند، خیلی چهارزانو، امام صادق می فرماید کسی که در یک جائ تنگی چهارزانو می نشیند، آدم نیست. چون فکر می کند خیلی آدم زرنگی است. مثلا راحت نشسته حالا بقیه در فشارند. تو در فشار هستی بیچاره. تو در فشار چی هستی؟ فشار تنبلی، فشار خودخواهی، این فشار قبرش خیلی زیاد است. حالا همه پیرزن هستند، چهارزانو نشستند، پیرمرد هستند مثل ما، ما که پاهایمان راهم دراز می کنیم.

روایت بعدی از امام کاظم علیه السلام است. ببین چقدر مقامات قشنگ است. بزرگوار ها هر بار هر کدام شان چقدر زیبا درخشش می کنند. « إيّاكَ أن تَمنَعَ في طاعَةِ اللّه ِ فَتُنفِقَ مِثلَيهِ في مَعصِيَةِ اللّه» بپرهیز از اینکه در طاعت خدا دچار منع و بخل نشوی تا مجبور نشوی فَتُنفِقَ که در نتیجه مجبور شوی دوبرابرش را در راه معصیت خدا مصرف کنی. می‌تواند واقعاً جهیزیه دوتا سه تا پنج تا دختر را بدهد، می تواند چهارتا جوان را داماد کند کمک شان کند، می تواند یک کاری فرهنگی خوب کند و پشتیبانی، نمی کند. بچه هاش می آیند از او می گیرند. یک موبایل یک میلیون تومانی می رود در معصیت خدا مصرف می شود. کامپیوتر می گیرد می نشیند خانه شان را می کند مرکز فساد. برای پسرش می رود ماشین می خرد، یک اتومبیل می گیرد، پسر می رود با آن فساد می کند. تو می توانستی خیلی قشنگ تر جای دیگر مصرف کنی. یا خودت مبتلا می شوی که در معصیت خرج کنی. نه خانواده. خودت مجبور می شودی در معصیت مصرف کنی.

اینکه می گوید «المال ماده الشهوات» همین دیگر. مال ماده ی شهوات است. هر کس بخواهد به شهوتی برسد، از پول کمک می گیرد. امکانات که می گوید. هر کس امکاناتش بیشتر معصیتش چی هست؟ نزدیک تر است. چون توانائی معصیت را دارد. نگذاریم معصیت متمکن از معصیت شویم. اگر کسی متمکن شد باید ظرفیت استفاده صحیح را داشته باشد. والا حتما در معصیت مبتلا می شود و مصرفش می کند. چیزی را نگه نداریم. اگر می شود در راه خدا مصرف کرد، مصرفش می کنیم. برای خودمان چیزی را نگه نداریم. تا می‌اندوزی خطرناک می شود. حالا به مباحث اندوختن هم می رسیم. در آنجا پیامبر فرمود: مال را به خوبان بدهید اگر ندهید در راه بدان مصرف می کند. امام باقر فرمود: در راه رضای خدا اگر نه در راه سخط خدا. امام کاظم فرمود: در راه طاعت خدا اگر نه در معصیت. حدیث بعدی امام صادق علیه السلام هست که آخرین روایت است: «ما مِن عَبدٍ يَمنَعُ دِرهَما في حَقِّهِ إلاّ أنفَقَ اثنَينِ في غَيرِ حَقِّهِ» هیچ کس نیست که از خرج کردن یک درهم در راه حق منع می کند، خودش را یا دیگران را. آخر بعضی وقت‌ها آدم آنقدر بدبخت است که نمی گذارد که دیگران هم هزینه کنند. می ترسانند دیگران را. ای بابا تو در راه خدا برای چی می‌خواهی مصرف کنی. برو به این کار، به آن کار به کسان دیگر. پیشنهادهای جدید طبیعی می‌دهد. تو الان می‌توانی اتومبیلت را عوض کنی، تو الان این را ارتقاء بده، آن را ارتقاء بده، این کار را بکن. نمی گذارد. این خیلی بدتر است. آدم‌ها بخیل‌اند نسبت به بقیه هم بخل دارند. نمی‌گذارند اطرافیانش شجاعت خرج کردن داشته باشند. شجاعت دیگران اینهارا آزار می دهد. قدرت اینها، این‌ها را ضعیف می‌کند. اذیت کننده است برای آنها. اگر کسی منع بکند درهم در راه حق، این کار را نمی کند، منع نمی کند، مگر اینکه حتماً «أنفَقَ اثنَينِ» دو درهم در راه باطل و غیرحق مصرف کند.