جلسه 033 - توحیدشناسی
شماره جلسه
33
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1389
ماه
8
روز
13
متن کامل (خام) ‌ جلسه 033 - توحیدشناسی

اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ/بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ/ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین».

خب بحثمان در شرح اسم شریف احد و واحد به دعای امام علی علیه السلام رسید که به یکی از اصحابشان بنام نوح یاد داد که قبلا مقداری اش عرض کردیم. فرمودند مرا به جایگاهی که آنها رسیده اند برسان (هفته قبل این را توضیح دادیم) و از یاد خودم به یاد خودت منتقلم کن. این رمز همه ی سعادتهاست: از یاد خودم به یاد خودت منتقل کن. این خودم کیه؟ که این بحث ها مربوط بهجلسات قبل است و بحث خودشناسی و بحث خانواده آسمانی و بحثهای انسان شناسی است که مفصل در مباحث انسان‌شناسی در این باره صحبت کردیم.

خودم و خودت. من کی هستم. ما یک خود داریم که از خداست و آن یادش با یاد خدا یکی است و فراموشی آن برابر است با فراموشی خداست. توجه به خداوند برابر است با توجه به آن خود حقیقی. فراموشی خدا برابر است با فراموشی خود اصلی ما و حقیقت خودمان. قرآن هم در این مورد می فرماید: «ولا تکونوا کالذین نسوالله فانساکم انفسهم» مثل کسانی نباشید که خدا را فراموش کرده اند وخدا هم آنهارا دچار خود فراموشی کرده است. شمابه میزانی که به یاد خود واقعیتان ذاکرید و به میزانی که یاد خدا هستید یاد خود حقیقیتان هم هستید. این خودی که حضرت می فرماید مرا از یاد خودم به یاد خودت منتقلم کن، این همان خود حیاتی و جمادی و حیوانی است و خود عقلانی است. خودی که شیفته علم است و گاهی وقت ها همین شیفتگیها مانع می شود که انسان با خدا ارتباط بر قرار کند. در دوران دفاع مقدس ما چقدر عالم داشتیم - فرقی نمی کند عالم حوزه یا عالم دانشگاه- که به خاطر مشغله ها و شهوتهای علمی به جهاد و عشق بازی با خداوند نپرداختند. این هم فایده ای ندارد. به خاطرکار علمی به جهاد وعشق بازی با خداوند نپرداختند. این هم یک نانع است و امام فرمودند اینها نتوانستند عقل ازپای علم باز کنند و خود را باید برای پاسخ روز واپسین آماده کنند. گاهی وقتها انسان را شهوت علم می گیرد و باز فرقی نمی کند کسی که شیفته علم می شود و خودش و خدا را فراموش می کند دچار خود فراموشیست. در حال خسارت است و خسران. من فقط اجمالا عرض می کنم. حضرت یک اسم اعظم یک شاه کلید اینجا دست همه ما داده در دعا که مرا از یاد خودم غافل کن و به یاد خودت منتقلم کن.

هر چقدر سطح فراموشی طبیعت و نیازهایش بیشتر باشد، انسان قدرتمندتر می شود. حالا نگاه کنید بعد از این فقره حضرت دعایی می کنند که نشان می دهد شما وقتی که دچار خودفراموشی شوید کدام خود (خودطبیعی) دچار خودفراموشی شوید، نیازهایتان برای خودتان خیلی مهم نباشد، خیلی عمرت و وقتت صرف چرب و شیرین صرف کیفیت نیازهای طبیعی تان نباشد، چقدرمی توانیداوج بگیرید. اما زمانی که ذهنتان عمرتان صرف کیفیت من طبیعیتان است مثال خوردنیهایتان چگونه باشد ظرف وظروفتان به چه شکل باشد فرش لباس تلفن ماشین و...خیلی چیزهای دیگرکه بیشتر عمر مردم را اینهامی گیرد اینهاقدرت پرواز را از انسان می گیرند یعنی به هیچ وجه به نور به روشنایی به کشف به خوابهای قشنگ به بالاتر راه پیدانمی کنی. چون تمام نفستان درگیرمی شود. همین پایین می ماند. موقع مردن هم انسان سخت جان می دهد (خیلی سخت) و زندگی برزخیش هم خیلی گرفتاری دارد. خیلی فقر خیلی تنهایی خیلی عذاب خیلی غصه دارد و راهش این است که انسان دست از کیفیت خواهی در کمالات پائین بردارد و ساده گیر باشد. سهل گیر باشد. تا وقتی که انسان دچار سخت گیری است در نیازهای جمادی نباتی وحیوانیش، سخت گیری میکند، خیلی بدنبال کیفیت است، عمر می گذارد برای آن، پول هزینه می کند این آدم اصلا راه به جایی نمی برد.

تاساده نشوی تانسبت به این (من )دچار فراموشی نشوی آن (من )راه به جایی نمی برد فعال نخواهد شد بزرگ نخواهد شد بالغ نخواهد شد، عاشق هم نخواهد شد. دری هم به رویش باز نخواهد شد. شما زمانی می توانید طبیعت را پاره کنید، دنیا را پاره کنی، حجاب را پاره کنید راه پیداکنید به نور که دست از این پایین برداری. مثل یک (بچه) بچه تازمانی که دست از خون خوردن دررحم مادر برندارد به شیر نمی رسد باید دست از خون بردارد تادست از شیر خوردن برندارد به غذاهای عالی و قدرتمند راه پیدانمی کند به غذاهای متنوع راه پیدانمی کند. این که کسی فکر کند می تواند با هر کیفیتی به دنیا بپردازد و بعد اوج بگیرد، راه پیدا کند به بالا، بتواند به شادی به آرامش به پرواز برسد، این محال است.

اساسا این یادتان باشد دنیا و تعلقات دنیایی مسار غصه و اضطراب است. شما هر چی سطح ارتباطتتان بیشتراست سطح غصه ها و اضطرابهایتان هم بیشتر است. هرچه کثرات بیشتر است، هر چه انسان دل آزادتر باشد، دل شادتر است،. یک ازدواج میخواهد بکند آنقدر شرایط برایش می گذارد که می شود مایه دق. انقدر برایش تعریف می کند، کیفیت می نویسد، نمی دانم خواستگاریش باید این چنین باشد، عقدش باید آنچنان باشد، نامزدیش باید چطور باشد، دوران نامزدیش باید چطور باشد، عروسیش باید کجا و چگونه باشد. بعدش ما باید این چنین زندگی کنیم خانه باید فضایش اینقدر باشد متراژش اینقدر باشد فلان فرش زیر پایش باشد آنقدر شرایط برایش می گذارد که زندگی برایش تلخ می شود.

بعد هم که بدست می آورد چون اساسا وابسته به کیفیت است، کیفیت هم یک زمانی است، بعد از یک مدت دل آدم زده می شود دنبال کیفیتهای جدید می گردد. این آدم دیگر آدم بشو نیست، یعنی کسی که نمی تواند ساده باشد، آدم هم نمی تواند باشد. با تکلف اصلا انسان به آرامش نمی رسد. تکلف گر نباشد، خوش توان زیست . اما کسی که دائما درگیر است همه اش یاد خودش یعنی خودهای طبیعیش است؛ من به اضافه لباس من به اضافه کیف من به اضافه انگشتر من به اضافه تلفن همراه من به اضافه تلویزیون من به اضافه ساعت، من به اضافه خوردنیها، من به اضافه کیفیت، من و حالت بدن، من به اضافه زیبایی، من به اضافه چی، به اضافه چی ...این من حقیقتش رفته رفته دفن می شود. زیر فشار من طبیعی

ترسم که این تن که حائل است به جانم/ سقط کند کودک عزیز روانم.

خیلی ها در کیفیتها له شدند. چیزی ازشون باقی نمانده. وقتی نگاه می کنی به او اگه یه کسی بتواند نگاه کند، می بیند هیچی از این نمانده. این آدم له شده است، این آدم تحقیر شده است، این آدم گرسنه است، این آدم گداست. این آدم تشنه است. این خیلی بد بخت است. از آن (من) چیزی نمی ماند. زیر آن فشار دفن می شود.

هدف از خلقت این بود که تو بیای به عالم بالا، راه پیدا کنی به بالا و به خانواده آسمانیت برس.ی به بالاتر از آن برسی. ما زیر این کیفیت له شده ایم. بعضی ها به کیفیت هم نمی رسند. آرزوی کیفیتها اینها را له می کند و دفن می کند. ما آدمهای خیلی ثروتمندی هم داریم که می توانند پرواز کنند. چون دلشان بسته نیست. دل خیلی مهم است. دلت کجاست، قیمتت هم همانجاست؛ یعنی این وضع مالیش خوب نیست، خیلی قدرت پز دادن ندارد ولی همه اش حسرت دارد. دائما در حسرت است. دائما در غصه این بخش طبیعی، شب و روز،

جان همه روزه لگد کوب از خیال/ دائما خیالات دارد لهش می کند. خیالات معشوقهای جمادی معشوقهای نباتی معشوقهای حیوانی. دائما در خیال است. یعنی در خانه در اتومبیل موقع خواب در رختخواب هر جا هست همه اش خیال دارد. خیال خیال ...و یکسره این من حقیقی او بمباران خیالهای من دروغین و زمینی او می شود. این آدم آنقدر معشوق دارد آنقدر محبوب دارد آنقدر کم دارد آنقدر تشنه است آنقدر گداست که اصلا نمی تواند آرزوهای برزگ داشته باشد. این پنجاه سال هم که می آید زیارت عاشورامی خواند نمی تواند یکبار به امام حسین بگوید اسئل الله ان یرزقنی طلب ثارک. چون اصلا آدم مبارزه نیست. کی دست به شمشیر می برد برای امام زمان؟ کی شب و روز می تواند وقت بگذارد؟ کی می تواند از تعطیلاتش بگذرد؟ کی می تواند از شبش بگذرد؟ کی از جیبش بگذرد؟ پرت میگوئیم. خیلی وقتها تعارف داریم می کنیم این اصلا عرضه مبارزه ندارد حرف میزند اللهم اجعلنی من جندک اما حتما باید چیزی به او بدهند تا برای امام زمان کار کند.

اینکه خسارت بدهد برای امام زمان، عمراً چنین کاری نمی کند. اینکه خون بدهد اینکه آبرو بگذارد اصلا این حرف تعارف است. جمع شویم برای امام زمان کار کنیم. ولی اگر قرار بشود به خطر بیفتد، نه. اگر قرار باشد هر چه که دارد بریزد وسط نه. همه اش چرتکه می اندازد نمی تواند به امام حسین بگوید اسئل الله ان یجعلنی معکم فی الدنیا آقامن آرزویم این است که با شما باشم در دنیا و آخرت. من کم آوردم. من ناراحت هستم از اینکه امام حسین از تو ارتباطم قطع شده. رابطه ام با شما کم شده. اصلا وقتی که یک نفر یک نفر را خیلی دوستدارد زمانی که به او می رسد می دانی چی به او می گوید؟ بهش نمی گوید من از تو این کار را می خواهم. یک بچه ای که پدرش یک مدت بیمارستان بوده مادرش یک مدت بالای سرش نبوده وقتی به پدر و مادر می رسد بزرگترین آرزویش چی هست؟ این است که کنار پدر و مادرش بماند. باباش براش بماند. مادرش براش بماند.

زیارت عاشورا عاطفی ترین زیارتی دست که انسان یعنی اوج عشق انسان به خانواده آسمانی و اوج عشق آنها به فرزندانشان است. لذا در دهنت گذاشتن که اینجوری حرف بزنی. وقتی میای ملاقات ما هی از ما خواسته های طبیعی نداشته باش. نه اینکه خواسته های طبیعی را از ما نخواهی. آنهاراهم بخواه. اما دغدغه ات اینها نباشد. وقتی دیر رسیدی به امام حسین، مدام مگو امام حسین من فلان چیز غیر تو را می خواهم. بهش بگو آقامن می خواهم پیش تو بمانم. چیز دیگری ازت نمی خواهم. همین نگهمدار پیش خودت.

« ان یجعلنی معکم فی الدنیا و الاخره» من می خواهم پیش شما باشم. وقتی که من جانم همه روزه لگد کوب از خیال باشد، دقتی می خواهم زیارت عاشورا بخوانم قندی در دلم آب نمی شود. یعنی به امام حسین می گویم می خواهم در دنیا و آخرت با تو باشم اما نه جدی نیست. تعارف است. گفتن بگوئید ما هم می گوئیم. گفتن زیارت عاشورا را اینطور بخوانید این حرفهارا بزنید ماهم این حرفها را می زنیم. اما اصلا من ایگونه نیستم که به امام حسین بگویم من در دنیا و آخرت می خواهم با تو باشم. تحمل دوری تو را اصلا ندارم. هیچ چیزی نمی خواهم. با هر کیفیتی با هر قیمتی با هر سختی من حاضرم فقط با تو باشم. هر چه می خواهد باشد. من کیفیت از شما نمی خواهم. هر چه در دنیا به من بدهید یا ندهید من از شما جدا نمی شوم. من را ازخودتان جدا نکنید.

ما دل تنگ نمی شویم. دل تنگ خانواده آسمانی دل تنگ امام حسین دل تنگ امام زمان دل تنگ خدا، ما از خدا خیرش را میخواهیم. دائما دستمان بلند است خدایا یک چیزی غیر از خودت را به ما بده فلان کس فلان چیز فلان مدل فلان مقام فلان مرتبه فلان شان اینها را می خواهیم. با‌ خودت کاری ندارم. چرا؟ چون ما یا دائما یاد (من ) طبیعیمان هستیم و از خودمان به خود حقیقی مان یا به خدا منتقل نشدیم.

حضرت چه کارکرده در این یک فقره. توحید این. یعنی خدایا اگر قرار است یک قدم هم بردارم بیام عاشق تو بشوم این یک قدم هم خدایا تو بردار. میگوید تو مرا از یاد خودم غافل کن به یادخودت بینداز این یک قدم را هم خدایا خودت بردار. چون همه چیز خودت هستی اصلا (من) درش نیست.

«ایاک نعبد و ایاک نستعین»، خدایا این یک قدم را تو بردار. از چه کمک بگیریم از چی کمک بگیریم؟ از آن گنجی که دست رسول خدا بود. «لاحول و لاقوه الابالله العلی العظیم» از این کمک بگیریم بگویم خدایا تو من را قدرت بده. تو قوی کن. چقدر زیبا می گوید الهی لم یکن لی حولفانت بالذی عن معصیتک الافی وقت ایقضنتنی لمحبتک خدایا من اصلا چنین عرضه ای ندارم که گناه نکنم. من توان ندارم تو مرا به محبتت بیدار کن (الهم ارزقنی حبک وحب من یحبک) خدایا روزیم کن عشق خودت را دوستی خودت را و عشق دوستان خودت را نصیبم کن (و حب کل عمل یوصلنی الی حبک) و دوست داشتن هر عملی که مرا به محبت تو می رساند. یک چیز بگویم تعارف نداریم ما اصلا این را هم از خدا نمی خواهیم یعنی ما هیچ وقت نمی آئیم برای خدا گریه کنیم بگوئیم خدایا ببین من ادا در نمی آورم دوستانت که دوستت دارند تو هم دوستشان داری. رک بگویم من دلم گرفته من بد هستم من آلوده ام من مثل آنها نیستم ولی امشب می خواهم گریه کنم امروز میخواهم بگویم که من دوست دارم مثل آنها باشم ولی زورم به خودم نمی رسد.

ما حتی این را هم از خدا نمی خواهیم. به دست و پای خدا نمی افتیم چند باز ما تا به حال افتادیم به پای خدا به خدا بگوئیم خدایا مرا از دست خودم نجات بده ما واقعا جدی این را نمی خواهیم از خدا مواقعی یک نفر ما را به یاد این بدبختی می اندازد به یاداین اضطرار بندازد یک مواقعی گریه هم می کنیم اما واقعا خواسته خودمان نیست.

نمی رویم خودمان را درگیر کنیم. ما این تمنا و این در خواست را هم از خدا نمی کنیم. ما اصلا دعا نداریم. ما باید از خدا بخواهیم مارا از یاد خود غافل کند و به یاد خود بیندازد. همین ذکرها ذکرهای ساده که می گوئیم یا الله یا رحمن یا رحیم صلواتهایی که می فرستیم و ذکرهای دیگر آنها را باید آرام آرام تقویت کنیم. ادامه بدهیم تا آن اتفاق قشنگ بیافتد. تا آن اتفاق خوب در وجودمان بیفتد. تا آزاد شویم. تا شاد شویم. تا قوی شویم. اگر من بتوانم دست از کیفیت بردارم تو خود طبیعی چه اتفاقی می افتد؟ سبک‌تر میشوم شرایط ندارم. همه چیز را به سادگی می توانم برقرار کنم خیلی عمرم وقتم استعدادم و از همه مهمتر دلم صرف کیفیت نشود. اگر توانستی این جوری ارتباط برقرار کنی دیگر وقت برای پرواز داری. اوج می توانی بگیری تا سبک نشوی نمی توانی اوج بگیری اصلا نمی توانی راه به جایی پیدا کنی. خیالت اصلا نمی تواند یک خواب قشنگ ببیند چون آزاد نیست. آزاد نیستی که به راحتی یک خواب خوب ببینی. نمی توانی چون سبک نیستی. سنگینی. تا سبک نکنی خودت را هیچ وادی شادی وادی عشق وادی آرامش به هیچ وجه بهش نمی رسی. سبک کن خودت را. سبک یعنی به سادگی ارتباط برقرار کردن. اینکه در روایت داریم (المومن یسیر المعونه) مومن آسان خرجه. سخت نمی گیرد. وقت ندارد فرصت ندارد راجع به این کیفیت فکر کند. من کارهای بزرگ دارم اصلا نمی رسم به این کارها. حالا ماچون سنگینیم چند سال دلمون درگیراست که فلان کس به من چه گفت. دلم از فلان کس چرکین شد. دیگری در مهمانی با من بد حرف زد. شوهرم چه گفت زنم چه گفت دوستم چه گفت مادرم چه گفت بابام چه گفت کی چه کار می کند کی چه کار کرد تو کار دیگران تجاوز تو حقوق دیگران و اگر خیلی بیکار باشم می نشینم تلوزیون نگاه می کنم در سریالها تعقیب می کنم در سریال کی چکار کرد افسانه مینشینم نگاه می کنم افسانه هایی که واقعیت ندارد درگیرم با این که اون با این ازدواج کرد اون این را کشت این و نکشت. اصلا من که وقت خودم را ندارم آنقدر بی کارم آنقدر پایینم درگیر همین چیزها هستم. رمان می خوانم، داستان پلیسی می خوانم نمی دونم فیلم هالیوود نگاه می کنم، خیلی بیکارم.. من تازه اینها را هم تمام کنم باید بروم سایت نگاه کنم. بعد آن هم که تمام شد، روزنامه بخوانم، مجله بخوانم، صفحه حوادث می نشینم می خوانم. بعضی ها واقعا چقدر مریضند می نشینند صفحه حوادث می خوانند روح خودشان را پر از خشونت و آلودگی می کنند. بیکاری.

این اصلا نمی تواند پرواز کند. این ذهنش هزار جا شوهر کرده هزاران همسر دارد معشوق دارد این دل این چه جوری می تواند بکشد بالا! اصلا هیچ کاری نمی تواند بکند. لذا نوع خوابها را شما نگاه بکنیند می بینیند شبها چه جور خواب می بیند. آدم نوع خوابها را که نگاه کنید می بینید خوابها همه اش آشفته و پراکنده است. همه اش پرت و پلاست. چون تو روز هم ما همین جوری هستیم. این ذهن این دل یکسره همین جور تو این ور و آن طرف اصلا تمرکز ندارد. اوج نمی تواند بگیرد.

همین جوانی که تمرکز ندارد اوج نمی تواند بگیرد و وقتی بهش می گویند برو کنکور بخوان می بینی هزار تا چیزو تعطیل می کند می خواهد کنکور بخواند. می گوید من باید تمرکز بگیرم برای امتحان خیلی از روابطتش را قطع می کند. برای کنکور حاضر است این کار را بکند. همین که یک نامزد پیدا می کند یک دوست پسر یک دوست دختری پیدا می کند بسیاری از برنامه ها و مشغله هایی که قبلا داشت دیگر ندارد. همه اش دوست دارد بااین شخص بگذراند وحدت پیدا می کند. دلش یعنی از صد دلگی در می آید یک دله می شود. اما باید معشوق از جنس خودش دوباره. یعنی یک معشوق طبیعی باز. یک معشوق حیوانی یا یک معشوق گیاهی. اما وقتی که نوبت آسمان می شود نوبت خدا می شود نمی تواند پرواز کند. هر وقت خدا شب صدامان می کند، نصف شب صدامان می کند ظهر صدا می کند مغرب صدامان میکند سحر صدامان می کند بهش می گویم آخه وقت نداریم خدایا همین یک دو دقیقه با خودره هاش والضالین والسلام علیکم ورحمه اله و برکاته، وقت ندارم. تعقیبات نمی تونم بشینم خدایا باهات حرف بزنم. گرفتارم الان اصلا خدایا ازم نخواه. انگار که خدا خیلی محتاجه. خدایا حوصله ندارم باهات حرف بزنم. نه حوصله دارم قرآن بخوانم. یعنی صداتو بشنوم نه حوصله دارم باهات حرف بزنم یعنی نماز بخونم. من هیچ وقت حوصه ندارم. هیچ وقت وقت ندارم. هیچ وقت حوصله ندارم. این اصلا اوج نمی تواند بگیرد. این خوابش هم نمی تواند ببیند چه برسه حالابالاتر از خواب به جایی برسد. کاری نمی تواند بکند. شما نگو فلان بسیجی فلان شهید چه طور شد. یک دفعه این بسیجی سیزده ساله چهارده ساله بارها در جبهه آقا امام زمان علیه السلام رامی بیند. آن هم با چه صمیمیتی. او اوج می گیرد. جبهه شما الان هم برید همین معجزه در شما اتفاق می افتد. کسانی که می گویند برای ما سخته دل کندن هر که برایش سخته یک هفته برود منطقه. اگر قدرت پیدانکرداگر دلش آرام نشد. اگر وقتی برگشت آزاد نشد اگر وقتی برمیگردد شاد نشد حتما شادت می کند. چون آنجا که تو می روی اصلا یاد می‌گیری اینها چه تمرینهایی داشتن. چیکار کرده که یک دفعه آنقدر توانستند در سیزده سالگی برود یک جایی که به قول امام ره صد ساله را یک شبه طی بکند. الان هم شما بروید منطقه، حتی سر قبرش هم بروید به شما یاد می دهد. نمی خواهد کاری بکند همین بشین سر قبرش خیلی هم نمی خواهد حرف بزنی. بنشین فقط. بیارش در دلت بغلش کن یک شهید را نوازشش کن. ببوسش. بااو حرف بزن. بعد می بینی همه آن چیزهایی که در روح این شهید بوده در دل این شهید بوده بتو منتقل میشود.

یک ملاقات با یک شهید خیلی کار می کند برای آدم. یک رفاقت با یک شهید همانطور که او ره صد ساله را طی کرد برای تو هم صرفه جویی در عمرت می شود. خیلی کار می کند برات. بهت یاد می دهد بدون کلاس. بهت یاد می دهد بدون حرف زدن. بهت یاد می دهد اصلا حرف نمی زند باهات. در جبهه هم هیچ کسی برای ما حرف نمی زد. هیچ کس برای بچه ها حرف نمی زد. خود جبهه می کرد آن کاری را که باید بکند. ورود در آن فضا با آدم این کار را می کرد. یک رحم بود. رحم خودش سازندگی دارد. رحم کاری نمی کند. جنین خودش با آدم هر کاری می کند. جنین فقط خودش را به این رحم می سپارد. همه کاری با آدم می کند. بعد می بیند خیلی چیزهای دیگر که انقدر مشغول بودی انقدر دلت می خواست، انقدر هوس داشتی، انقدر داغونت می کرد، انقدر لهت می کرد انقدر تحقیرت می کرد، انقدر دل مشغولی داشتی اصلا دیگر نمی خواهی. اصلا دیگر آن چیزها پرواز کرده، انقدر آمدی بالا که آن چیزها را دیگر نمی بینی که بخواهی. آنها را اصلا نمی بینی. اصلا فراموشی به آدم دست می دهد و چقدر مبارک است این فراموشی. لذا به حضرت گفتن ما راه یاد خدا به معنای حقیقی چیست به نبی اکرم صلی اله علیه و آله و سلم؟ «کیف الطریق الی ذکر الحق» راه اینکه من همیشه یاد خدا باشم چیه؟ فرمود: فراموشی خودت.

فراموشی خودم یک بار ریاضتی این کار را می کنم. تمرین کنیم. یکبار هم نه. می روم پیش کسی که فراموشی دارد. رفاقت میکنم می بینم او همه خصوصیاتش رابه من منتقل کرد. رفیقی که در طبیعت هست، آن کثافت و طبیعتش را به آدم منتقل میکند «یا لیتنی ام اتخذ فلان خلیلا» در جهنم این را میگویند کاش من با فلانی رفیق نمی شدم. همین رفت و آمد با این همین یک کلاس که قبول کردم همین موسسه ای که رفتم همین جریانی که داشتم همین رشته ای که قبول کردم همین پسر خاله همین دختر خاله همه را منتقل می کند. هر چه رجس در وجودش هست را می ریزه در وجود آدم. آدمی را یک آدم فراموش کار و هزار تا کار غلط میزاره در ذهنش. یک آدمی که اصلا اهل این کارها اهل ذکر اینجور چیزها نیست، آدم را اهل ذکر می کند. اما اهل ذکر چی؟ اهل ذکر طبیعت. اهل ذکر خود. لذا از این رفیقها آدم باید پرهیز کند. از کلاسها از جلسات مراکزی که آدم وقتی واردش می شود، همه اش آدم را یاد طبیعت می اندازد و هی می کارد در دل آدم. آدم باید رابطه اش را قطع کند. من بروم خارج از کشور خدمت کنم به جامعه ام خدمت به خلق که جزء وظایف شرعی ما نیست که اگر بتوانی باید خدمت بکنی. تا وقتی هم که واجب شرعی نشده برای چی میخواهی پاشی بروی. نه. من باید بروم تو می خواهی بری خودت را از یاد خودت ببری. تو می روی آنجا می گویی می خواهم بروم خدمت کنم. اولین کاری که بکنی سر خودت را آنجا می بری. بعد یاد هزار تا چیز می افتی. یاد هزار تاچیز را می کارند در دلت. بدو ورود. چند روز اول. بعد تو دیگر اولین کسی فراموش می شود و می میرد،خودتی. هیچی دیگر ازت نمی ماند. چمران میخواهد که برود آمریکا شاگرد اول بشود و هیچ وقت خودش را فراموش نکند. عارف برمیگرده. همه آن تخصصش را می گذارد می آید می رود لبنان. فکر محرومها و مستضعفین، ایتام. زن آمریکایی اش هم که می گوید من نمی کشم، می گوید من اینجا ماندگارم. شما بفرمائید.

من رفتم بابا و مامانم بهم گفتش که حالا که داری می روی یک چیز را فقط فراموش نکن. گفت: چی؟ مادر قول می دهی؟ آره. خدا را. گفت: باشد. یک لحظه فراموشش نکردم. یاد هیچی نتوانست من را از یاد خدا جدا بکند. اینجا الان بانوی ما سوار هواپیما می‌شود همین در ایران هنوز پرواز نکرده، همون در هواپیما چنان خودش از یاد خودش می رود، لباسش قیافه اش حجابش همه چی رفت. این اصلا هیچی نداشت بنده خدا. خیلی سبک بود.

یک سفر خارجی یک دیپلم یک لیسانس یک مدرک تحصیلی یک دانشگاه رفتن یک ذره پول کاملا می تواند خودش را ازش جدا کند. هی حالا خرجش بکنی. این خانه اش بالا شهر برده این بیچاره می شود. اصلا ندارد این بنده خدا. اصلاً چیزی نداشت. یک ازدواج روح آدم را داغون می کند. یک ازدواج نامبارک. حالا دوباره سر آیه برگردیم: «قل ان کان ابائکم و ابنائکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال القترفتموها و تجاره تخشون کسادها و مساکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله و جهادفی سبیل الله فتربصوحتی یاتی الله یامره و الله لایهدی القوم الفاسقین ). هی باید برگردیم رو آیه دوباره در آینه خودم را نگاه کنم. این مهم نیست تو خدا را دوست داشته باشی و مهم هم نیست خدا را چقدر دوست داشته باشی. خدا را دوست داشته باشی، کافرم هم خدا را دوست دارد، حیوانات هم دوست دارند. سنگها هم عاشق خدا هستند. یک سنگ وقتی پیغمبر بهش تکیه می دهد انقدر عاشق پبغمبر می شود این سنگ، دیدید در مدینه رفتید ستون حنانه همه رفتند دیدند. داد می زند از فراق پیغمبر این سنگ این چوب. حضرت وقتی بلند می شود روی چوبی که می نشسته وقتی براش یک منبر درست می کنند این داد می زند از فراق حضرت. چقدر پیغمبر را دوست داشت ستون حنانه شده. یعنی به داد افتاده به گریه افتاده که رسول خدا دیگر نمی خواهد به من تکیه بدهد. من دیگر رسول خدا را نمی توانم بغل کنم. این می آمد به من تکیه می داد حالارفته منبر براش درست کردند دیگه پیش من نیست. عجب شعوری داشته این.

شتر حضرت، وقتی امام سجاد می رود انقدر بالا سر حضرت گریه می کند تا می میرد. ذوالجناح امام حسین انقدر خودش را می زند تا می میرد و می رود وسط دشمن درگیر می شود بخاطر اینکه صاحبش را ازش می گیرند. محبت دارد. ما هم این جوری هستیم. اصلا مبنا این نیست. آقا محبت داریم دوست داریم ارادت داریم خوشمان می آید. خدا رحمت کند آیت ا...اشرفی اصفهانی، شهید محراب را یکبار با عصا یواش زده بود به یک گربه ای گربه فرار کرده بود، رفته بود. بعد انقدر ناراحت می شود که می گوید من چرا انقدر زدم بهش تا فرار کرد. می رود گربه را پیدا می کند، خلاصه نازو نوازشش می کند، نازش را می خرد می آرش در خانه با این گربه رفیق می شوند. نگه می دارد. بهش می رسد. یک ولی خدا، شهید محراب. ایشان که شهید می شود گربه چند روز گریه می کند. بعد هم می رود. اصلا نمی ماند. ما این جوری خدا را دوست داریم. اگر سه چهار روز نماز نخوانیم، می افتیم به گریه کردن؟ حرم نرویم می افتیم به گریه کردن؟ اسم حرم بیاد، بترکیم.

دوست داشتن خوبه، خیلی هم مبارک هست باز بهتر از آنهایی هستند که دوست ندارند. قرآن نمی گوید من را دوست داشته باشید. می گوید من اگر عزیزترین کست نیستم تو فاسقی. آخ آخ هروقت من می رسم به این آیه جیگرم تکه تکه می شود. ساده از کنار این آیه رد نشوید. می گوید من اگر عزیزترین کست نیستم، از آن هشت چیز خانواده و خاندان و همه کس و کارت مالت شغلت تجارتت خانه ات اگر عزیزترین نیستم، امام زمان اگر عزیزتر نیست، درسته ارادت داری، ثواب هم داری، زحمت هم داری، زحمت هم می کشی، خدمت هم می کنی، بالاخره یک خدمتی به امام زمان می کنی، امام زمان هم قدر می داند بالاخره جبران می کند اما این کجا عشق کجا، این کجا خدا کجا، این کجا توحید کجا، این کجا آدمیت کجا، آدم کسی است که خدا براش عزیزتر از همه کسش هست.

انقدرآدمای مدعی داشتیم پول دار و بی پول، کله های داغ که آقا ما می خواهیم برای امام زمان کارکنیم فعالیت کنیم هر وقت دعوتشان کردیم بهانه آوردند. می گویند ما کار و زندگی داریم، ما نمی‌رسیم. اگر خدا عزیزترین کست نیست، زود یک ترمز کن برگرد. ببین کجای کارت گره دارد. کجا گیری. چی بجز خدا به دل تو میچربد. چی به عشق امام زمان () به دل تو می چربد. فرمود: حتی اگر جهاد در راه من هم محبوبترین چیز شما نیست محبوبترین شغل نیست باز هم فاسقی. شما شوخی نگیرید وقتی پیغمر (ص) میفرماید جهاد تفریح مومن است. میدانید یعنی چی تفریح مومن است؟ یعنی همه عشقش این است که بدود برای معشوقش. همه عشقش این است که موانع ظهور امام زمان(عج) را از بین ببرد. اصلا عشقش این است. از بس عاشق است. کدام عاشق است که از موانع رسیدن به معشوقش خوشش بیاد و باهاشون بتواند تحملش بکند. ما امام زمان را دوست داریم، خدا را هم دوست داریم اما موانع رسیدن به آنها را هم دوست داریم عاشقانه آن موانع را بغل می کنیم. از این طرف می گویم دوستت داریم از این طرف هر چی حجاب باشد، بین من و خدا می چسبم بهش می‌گیرمش. یک عالم معشوق جمادی حیوانی نباتی. معشوقهای خیالی، شهوتهای سیاسی، اجتماعی، ورزشی الا ماشاءا... تو چه جوری می توانی بگویی من عاشقم در حالیکه هزار تا معشوق و هزار تا مانع را دوست داری. خوشت میاد از موانع و موانع را بشدت بغل کردی. اگر هم خدا یکی اش را ازت بگیرد، جیغت درمیاد. وقتی می خواهد ازت بگیرد تا یک دلت بکند نمی دهی به خدا.

وقتی می خواهد بکند ازت، جیغ می زنی به خدا. می گویی تو چرا داری این را از من جدا می کنی. ولی امام حسین قربانش بروم چقدر قشنگ حرف می زند. «انت الذی اذقت عن قلوب احبائک حتی ام یحب سواک» تو کسی هستی که غیر خودت را از دل محبوبان از دل محبان خودت جدامی کنی تا اینکه غیر تو را نخوان. عجب کار قشنگی ا ست. «انت الذی اذقت اغیار قلوب احبائک حتی لم یحب سواک»، تو غیر خودت را از دل محبین خودت می کنی تااینکه غیر از تو را دوست نداشته باشند. بعد می گوید خدایا ما چقدر بدبختیم. خدایا ما از دنیا خیر ندیدیم. خدایا ماناکامیم. خدایا چرا اینجوری هستیم. خدا میگوید بابا من خودم پیشت هستم. خودم را دادم بهت. قربان امام کاظم علیه السلام (سلام اله تعالی) بروم. وقتی زندان انداختنش. عرض کرد خدایا چقدر ممنونم یک جای خوب به من دادی که یک مدت با تو باشم.

دیگه راجع به این من حرف نمی زنم. این خیلی حرف دارد. فرمول اصلی یادتان نرود. مسیر چی شد؟ من بتوانم روز به روز از یاد خودم کم کنم به یاد کی اضافه کنم؟ به یاد حقیقت خودم به یاد خدا به یاد وطنم. اگر اضافه می شود داری رشد می کنی، اما اگر اضافه نمی شود روز به روز مشغله هایت زیاد می شود. آقا الان نمازم را اول وقت نمی توانم بخوانم. قبلا تعقیبات می خواندم، قرآن می خواندم، الان قرآن هم نمی رسم بخوانم. خراب داری میکنی. داری خراب می شی. الان شب جمعه ام خراب می شود؛ جمعه ام خراب می شود. چی خراب می شود، چی خراب می شود، تو داری خراب می شوی. تصمیم هایمان را باید درست بگیریم. پس مسیر چی شد؟ اینکه (من ) حجم یاد معشوقهای طبیعی، معشوقهای گیاهی و جمادی و حیوانی را کم کنی، حجم کیفیت خواهی و دل دادگی را کم کنم به حجم آن سمت اضافه کنم. از این یاد به آن یاد بیفتیم.

به سلمان علیه السلام گفتند: شما چطور مستجاب الدعوه هستی، از خدا نمیخواهی که بهت بده. چرا انقدر زندگی ساده، من ازش خواستم همیشه با خودش باشم الان نصیبم کرده. یک زبان ذاکر خواستم. خیلی شرافت دارد این آدم که زبانش ذاکر است. اگر در شما هم هست که یقینا هست در شماها، زبان ذاکر دارد خیلی قدر خودش را بداند، می خوابد چقدر قشنگ می گوید خدا.

می گوید وقتی ایستادید نشستید خوابیدید با من بنشینید با من بایستید با من بخوابید. یاد من را کنید. از این معشوق باصفاتر شما دارید. «یذکرون الله قیاما و قعودا وعلی جنوبهم» ولی من چون یاد معشوقهای طبیعی هستم این آیه را که می شنوم خیلی حالم گرفته میشود. اصلامی خورد در ذوقم.

اه خدا بابا ول نمی کند. هفده رکعت می خواهی می خوانیم دیگر. این چیه هی اذکر الله اذکرالله یاد خدا کنید یاد خدا کنید. بابا ولمان کنید. راست می گوید این طبیعت همین جوری هست. سوار توست که داری این جوری میگویی اما اگر یک کسی بتواند از این جا بگذرد، می گوید آخ جان من می توانم بنشینم هم می توانم بخوابم می توانم خدا را در آغوش بگیرم. در رختخواب، نشسته، روی صندلی، در اتومبیل، در مسافرت، ایستاده راه که میرم همه اش در آغوشم هست. خدایا چی دادی به من.

حالا حضرت این را که می گوید از اینجا یک دفعه پرواز را می گوید. می گوید تو این را به خدا بگو بعد از این پرواز را بخواه برو در ملکوت.

پس ببینید راه فاصله بین ما و ملکوت چیه؟ خودمان. خود طبیعی مان است. می گوید این را یک ذره فراموشش کن. اگر این را فراموش کردی راه پیدا می کنی که می خواهم راجع به این کیفیت زیاد صحبت کنیم. من نمی خواهم خیلی بحث بکنیم اصراری هم نداریم بحث را جلو ببریم می خواهیم یک مقداری کاربردی تر کار کنیم کا یک ذره به دادمان برسد در زندگی انشاالله.