بحثمان در جلسه گذشته درباره مقام محمود بود که بطور خلاصه و فشرده به اینجا رسیدیم که مقام محمود یک امر حقیقی، یک مقام ریاضی است مثل همه کمالات وجودی دیگر که اگر ما این را می خواهیم «ان یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله» این طمع، طمع بسیار بزرگی است که اولین از همه کس این طمع بزرگ را ندارد و اگر هم هر کس داشته باشد، باید برایش زحمت بکشد.
گفتیم ما اگر بخواهیم به مقام محمود برسیم، مقام محمود یعنی شباهت و سنخیت با خداوند تبارک و معصومین علیه السلام. این شباهت و سنخیت از راههای مختلف ایجاد می شود.
عرض شد؛ از مصادیق مقام محمود، شفاعت است. شفاعت هم گفتیم بعضی از انسان ها هستند که این عرضه را در دنیا دارند که خودشان هم مثل معصومین شفیع می شوند؛ یعنی این قدرت را دارند که دیگران را هم به راه صلاح و فلاح و خیر و رستگاری هدایت کنند و خودشان از طرف خداوند و از طرف معصومین مامور شفاعت انسانهای دیگر می شوند؛ یعنی واسطه فیض می شوند که انسانهای دیگر را هم هدایت کنند و بعد توضیح دادیم که هر کس به اندازه سهمی که در هدایت انسانهای دیگر دارد، به اندازه قدرت و سهمی که در نزدیک شدن انسانها به خدا دارد، خود این هم بهره مندی از مقام محمود هست و انسانها هر چقدر که می توانند، باید تلاش کنند که به طور مستقیم و غیرمستقیم در هدایت انسانها سهیم باشند. البته بعد از اینکه خودشان به داد خودشان رسیدند.
بعد گفتیم این شفاعت و این کمکها، گاهی وقت مالی و گاهی وقتها معنوی است. بحثمان را در مسائل معنوی کردیم. در مسائل مالی هم بحثی را شروع کردیم که البته هنوز تمام نشده است. در مورد جهاد مالی، اهمیت جهاد مالی بحث کردیم و این نکته را عرض کردیم که در جهاد مالی و در انفاق قصد این است که انسان شبیه به خداوند تبارک و تعالی شود؛ یعنی با دَهِش، عطا کردن به دیگران، اسماء حق تعالی در او تجلی پیدا کند. جواد شود، کریم شود، واهب شود، بخشنده شود. این قصد هست. بنابراین هر کس در جهاد مالی قویتر حضور پیدا کند او در تجلی اسماء الهی و شبیه شدن به اسماء تبارک و تعالی و شبیه شدن به خدا و سنخیت با معصومین جلوتر و دقیقتر هست.
در بحث جهاد مالی یک آیه ای را خدمتتان خواندم و امروز نمی خواهم خیلی راجع به بحث مالی و جهاد مالی خیلی صحبت کنم. انشاالله برای جلسه بعد بماند. قول داده بودم که یک مبنایی را ذکر کنم اساساً که با آن مبنا بتوانیم خودمان و دیگران را بشناسیم. هیچ چیز به اندازه خودشناسی به انسان برای جبران گذشته و برنامه ریزی برای حرکت قدرتمند به سمت آخرت و ابدیت موثر نیست. این مبنای که می خواهم بدم فوق العاده مهم است. سعی کنید خوب یاد بگیرید و به دیگران هم این مبنا را یاد بدهید. چون خیلی ها متاسفانه با توجه به لیاقتی که دارند، اخلاصی را هم که دارند، مبنا که دستشان نیست و معرفتی که ندارند، ممکن است سالها خودشان و دیگران را تلف کنند و بیخود سرمایه گذاری بکنند برای رسیدن به یک هدف معنوی. ولی بعد از بیست سال بفهمند که خیلی عقب هستند و تمام این بیست سال بیهوده بوده و بجای اینکه اتفاقاً نزدیک بشوند، چی شدند؟ دور شدند. این توهم خیلی توهم وحشتناکی است. قرآن می فرماید: زیانکارترین آدمها کسانی هستند که « الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا» تلاشهای شان هدر رفته است در دنیا ولی خودشان فکر می کنند کارشان خیلی خوبه و خیلی درست است. خدا نکند این توهم در مسائل معنوی و در مسائل مذهبی سراغ انسان بیاید. با این مبنا که خدمتتان عرض می کنم، شما می توانید بفهمید هر لحظه کجا هستید، هم خودتان وهم دیگران کجا هستید. خیلی کمک خوبی هست. سعی کنید این مبنائی را که می گویم، یاد بگیرید. حفظ کنید. اگر یک مقدار برایتان سخت است، این را بنویسید در خانه بزنید حتماً روی یخچال، فریزی، در اتاقی، تابلو کنید. به یک خطاطی هزار تومن بدید، خطاط بنویسد یا حروفچینی رایانه ای بشود، این را قاب بکنید در خانه باشد. اگر یادتان نمی ماند. اگر یادتان می ماند، خیلی خوب است. حداقل روزی یکبار این آیه را بخوانید.
این آیه از آن آیه هایی است که آدم می فهمد هفتاد بطن دارد و هر بطنش هم هفتاد بطن دارد. ا ین آیه خیلی کار دارد. هر چه در آن غور و شنا کنید، جا دارد و تازه از آنهایی هست که قیامت بعد از اینکه همه تلاششان کردند؛ مفسرین، عرفا و بزرگان می فهمند که قرآن سراسر بکر و باکره است، دست نخورده است و هنوز خیلی کار دارد. آدم با این آیه خیلی خوب می تواند این حقیقت را بفهمد. عمقش خیلی خیلی زیاد هست. حالا من توضیح می دهم به شما، بعد از توضیح من به تفاسیر مراجعه کنید. ببینید این طور هست یا نیست؟ خیلی دقت کنید. اگر این فرمول ها را دقت کنید، شاید معادل چند جلسه و صدها جلد کتاب چیز گیرتان می آید. خیلی خوب دقت کنید تا با تمام عمق وجودتان این چیزهایی را که عرض می کنم را بگیرید.
در حرکت به سمت خداوند بناست آنچه که از خداوند آمده به سمت طبیعت، دوباره پیش خدا برگردد و شبیه خدا شود. مثل یک دانه که از سیب جدا می شود. می آید در خاک. دوباره بر می گردد تا سیب شود. غایتش این است. اگر غیر از این باشد، ممکن است فوایدی داشته باشد ولی به غایت نرسیده. پس هدف از خلقت، تشبه ما به حق تعالی است. بقیه هیچ چی. یعنی بقیه را بریز دور؛ هدف این است که ما هر روز تخلق پیدا کنیم به اخلاق الهی و نزدیک شویم. به طور طبیعی هیچ متحرکی از حرکت به سمت غایت خودش بدش نمی آید. اصطلاحی دارند بزرگان فلسفه و حکمت که حرکت «شوقی» می گویند؛ یعنی شما یک دانه را نگاه کنید با چه شوقی، زمین را می شکافد و می آید بالا. سنگ به آن سختی را می شکافد و بالا می آید. اصلاً در همه چیز خداوند این حرکت را در آن ایجاد کرده که هر چیزی برای رسیدن به هدف خودش، شوق دارد. طبیعی این است.اگر شوق نداشت به سمت غایت خودش، دچار بیماری و مریضی و موانع شده، اگر حرکت کند باشد. طبیعی اش این است که هر موجودی برای حرکت به سمت هدف خودش شوق داشته باشد. این هم در مورد مسائل معنوی و هم در مورد مسائل مادی است. شما نگاه کنید من اگر یک ضبط صوت را از ارتفاع هزار متری بیندازیم زمین، این دستگاه هر چقدر نزدیک شود به زمین، سرعتش بیشتر هست و شوق دارد به این سمت. چون اینطوری طراحی شده در فیزیک عالم که جاذبه بکشد این را به سمت زمین. این یک نکته بود.
نکته دوم را خوب دقت کنید که انسانها هم این مشخص را دارند. اینکه هر انسانی عشق به خودش و حب ذات به خودش را در درون خودش قرار داده است. یعنی عاشق خودش است. حتی بحث این هست که آیا انسان اگر خدا را می خواهد و فناء در خدا را هم می خواهد، باز برای خودش می خواهد. آیا بالاخره جایی می رسد که انسان دست از سر خودش بردارد. ما هر خیری را می خواهیم برای خودمان می خواهیم. این را هم خدا قرار داده. نمی گویم بد است. خدا هر کس را عاشق خودش قرار داده. همه ما آمدیم اینجا برای این که خودمان به یک خیری برسیم. کار می کنیم، می آئیم زیارت، عبادت می کنیم، نماز می خوانیم، دانشگاه می رویم، درس می خوانیم، کار خانه می کنیم، شغل دیگری داریم، همه به نفع خودمان و برای خودمان و برای متعلقین خودمان داریم تلاش می کنیم و کار می کنیم. به هر حالهمه به خودمان برمیگردد.
انسان و حرکات لایتوقفش که توقف ندار،د چرا این حرکت انجام می شود؟ اگر دقت کرده باشید همه ی مردم دنیا بدون استثناء شبیه هم عمل می کنند؛ یعنی صبح از خواب بیدار میشوند، می زنند از خانه بیرون تا خودشان را قوی تر کنند. خودشان را به یک جایی بیشتر برسند، به یک کمال بیشتر برسند. همه آدمها خوب و بد، مومن و کافر اینطوری هستند؛ یعنی بدون استثناء همه در خودشان یک تنگناهایی را احساس می کنند، می زنند بیرون و شروع می کنند یک سلسله از روابط و کارها و فعالیت و دوندگی ها تا فشارهایشان را کم کنند و به یک سلسله از چیزهایی که ندارند، به یک سلسله از کمالاتی که ندارند، برسند. حالا نگاه کنید پشت این آیه چقدر مطلب خوابیده. من دارم مقدمه مقدمه می گویم، تا آیه را بفهمیم. بعد از آن هم خیلی حرف دارد. این بخاطر این بوده که اگر یک موجودی دارد حرکت می کند به سمت هدفی، پس معلوم است با آن هدف سنخیت دارد و طراحی شده برای آن هدف؛ یعنی جا دارد. یادتان هست در قاعده هدف 5 تا قاعده گفتیم. یکی از آن قوانین طلب این بود که طلب هر چیزی است که نشان دهنده ی ظرفیت هر چیزی است؛ یعنی ما آن ظرفیت را داریم که داریم برایش تلاش می کنیم. اگر ظرفیت نداشتیم، برایش تلاشی هم نمی کنیم. مثلاً آیا این سالن صد نفر جا دارد که در آن بنشینند یا نه! ندارد. چون نشان می دهد که نمی تواند صد نفر را جا بدهد. شاید بشود در این وسط بیست نفر را جا داد. ولی صد نفر را نمی شود جا داد. چون ظرفیتش محدود است. طلب اگر طلب هست یعنی جا دارم. همه آدم هائی که می دوند، طلب دارند. طلب کمالات گوناگون زیبایی ثروت کمال، شهرت، مقام، لذت، ثروت، محبوبیت. هر چیز. همه کمالات مختلف. علت چی است؟ علت این است که روز اولی که خلق شدن با ظرفیت بی نهایت خلق شدند. با ظرفیت بی نهایت برای درک کمال بی نهایت. در مباحث مربوط به خودشناسی و دشمن شناسی و در جاهای دیگر توضیح دادیم. همه انسانها بدون استثناء عاشق کمال بینهایت هستند و بینهایت کمال را دوست دارند. پس ظرفیت و سنخیت با او را دارند. پس قبلاً با آنها آشنا بودند. این بی نهایت را می خواهند بدون استثناء. این برای این است روز اولی که برایش خلق شدند با ظرفیت بی نهایت شان خلق کرده: «و نفخت فیه من روحی» از روح خودم (روح خدا روح بی نهایت است) در انسان دمیدم. همه انسانها بدون استثناء عاشق خدا هستند: چه کافر و چه مومن. و لو ممکن است به زبان اظهار تنفر از خدا بکنند، اما باطناً عاشق خدا هستند. امام فرمود: رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خداست. خودش نمی داند. خوب الان رئیس جمهور آمریکا دارد چکار می کند؟ این همه جرم و جنایت می کند برای اینکه محدودیت ها را بردارد از خودش، کشورش، مملکتش و آنچه که متعلق به اوست. به چیز بیشتری برسد. مثلا به ثروت بیشتر و قدرت بیشتر، لذت بیشتر، کمال بالاتر. پس همه چه خوب چه بد مکانیزم عملشان یکسان است. امام حسین با آن قدرت بی نهایت خدا را می خواهد. یزید هم اینطوری است. خدا را می خواهد. معاویه هم همین جوری است. اشتباه در نگاه هاست که یزید خدا را (یعنی بی نهایت را ) در کجا دنبالش می گردد؟ در طبیعت. امام حسین نه. ایمان به غیب دارد می داند در طبیعت نمی شود خدا (بی نهایت) را پیدا کرد. فرقشان در شیوه عملشان است. اما باطن عمل یکی است؛ یعنی همه عاشق هستند. پس این عشق است.
حالا فطرتگراها وقتی میفهمند که با آنچه میخواهند و عاشقش هستند، اله حقیقی شان، الله است. نه الهه های محدود، موجودات ضعیف خداوند، اله حقیقی شان خداست. حتی معصومین هم اله ما نیستند. لا اله الا هو، لااله الا الله. معصوم هم وسیله ماست برای رسیدن، «انتم وسیلتی الی الله» می گوییم در دعای ندبه می خوانیم شما وسیله ما هستید برای اینکه به خدا برسید. یک وسیله ای که ما همیشه به شما احتیاج داریم. بدون شما هم نمی توانیم برسیم. این قاعده است. غایت فقط فقط خداست. لا اله الا هو، این جوری ما آفریده شدیم. نظام خلقت اینطوری است. بنابراین اگر ما حقیقتاً فطرت گرا و مومن باشیم، حرکتمان در حقیقت به سمت حق تعالی است. مومن حقیقی کیس است که به این یک کلمه ایمان بیاورد: «لا اله الا هو»، «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» رستگاری به معنای حقیقی است است که یک نفر با باطن خودش بگوید لا اله الاالله و به آن معتقد باشد و سفت پایش بایستد. «الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا» بگویند رب ما اله ماست بعد هم به پایش بایستند. ما فقط خدا را می خواهیم. هیچ کس عزیزتر و محبوبتر از خدا برایمان نیست. این یک آدم طبیعی طبیعی طبیعی است. غیر از این هر کس باشد غیر طبیعی است. مثلاً اگر دانه سیب بخواهد گلابی بشود، غیرطبیعی است. یک گوسفند بخواهد گوشت خوار باشد، غیرطبیعی است. به او می گویند اصطلاحاً فسق. فسق یعنی خروج از حد طبیعی. حالا خوب دقت کنی. می خواهیم برویم سراغ مبنا. مبنا را به شما بگویم: آیه 24 سوره مبارکه توبه: « قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ». آقا مهم نیست تو جبهه بودی، جانبازی، اسیر شدی ده سال، چهل سال در خانه خدا عبادت کردی چند تا چله و اربعین گرفتی، 300 صدسال عمر کردی که از این 300 سال 200سالش در عبادت بود، شب و روز سجده کردی، کار خیر برای مردم کردی، مجاهد بودی، زندان رفتی و شکنجه دیدی، بسیجی هستی، هیئتی هستی، اینها اصلاً مهم نیست. هیچ کدام پیش خدا ارزشی ندارد. (دقت کنید) اگر خدا می گوید مبنا برای من این است که تو زمانی داشتی این کارها را انجام می دادی، محصولش این شده که من را بیشتر از همه ی این چیز او متعلقات خودت دوست داشته باشی یا نه. (دقت کنید) مبنا شده یا نه. اینکه یک موقعی یک بچه سیزده ساله مثل برق می آید از کنارت آیت الله می گذرد و او را پشت سر می گذارد، آن آیت الله هم به قول امام 50سال در حوز ها زحمت کشیده، به گرد این بچه 13 نمی رسد، این مبنا معلوم می شود. یعنی شما تا این مبنا دستتان نباشد، نمی توانید بفهمید که چرا امام می گوید: بسیجی ره صدساله را یک شبه طی کرده. این اتفاق همین الان هم برای ما می تواند بیفتد. همین امشب. همین امشب که شب جمعه است این اتفاق برای همه می تواند بیفتد. همین الان بعد از کلاس این تصمیم را بگیریم که این اتفاقی که برای آنها افتاد، برای ما هم بیفتد. چه خصوصیتی در بسیجی بود؟ سن بالا؟ نه. اکثرا زیر 20 سال بودند. تحصیلات حوزوی داشتند؟نه. در حوزه درس خواندند؟ نه. فرصت عبادت زیاد داشتند؟ نه. فرصت خدمات خیلی بلندی داشتند؟ نه. انفاق های خیلی کلان کردند؟ نه. رکوع و سجود آنچنانی داشتند؟ نه. یعنی شما وقتی فهرستی از اعمال خیر را می گذاری جلوی خودت، هر کار خیری، می بینی بسیجی هیچ کدام از اینها را ندارد. ولی چه جوری می شود که یک کسی مثل امام می گوید خدایا من با اینها محشور کن! رمزش در همین یک آیه است که بسیجی یک شبه خدا و رسولش و جهاد فی سبیل الله از برای او محبوب تر از پدر، فرزند، برادر، همسر، خانواده، اموال و شغل، اعتبار، محبوبیت و شهرت. از همه اعتباریات. یک مقدارش را قرآن نوشته. چیزهای دیگر دارد. کمالات حسی، وهمی، خیالی زیاد هستند. (هم در انسان شناسی مفصل گفتیم هم در معرفت نفس) او توانست یک شبه واقعاً پشت پا بزند. دانشجوی ایرانی در آمریکا، بهترین موقعیت، خیلی ها زمان جنگ مثل پدرها خیلی از این نصحیتهای جهنمی می کردند به بچه هاشان که مملکت احتیاج به دانشمند و خدمتگزار دارد، شما نمی خواهید به جبهه بروید. شما بروید دکتر، مهندس، شوید جامعه بیشتر به شما نیاز دارد. یعنی اینها را دعوت می کردند به کمالات حیوانی و خدمت به خلق، در فهرست کمالات خدمت به خلق جزو کمالات حیوانی است. کمالات انسانی نیست. آن وقت فرزندی که قرار بود از تمام اعتبارات و چشمک ها بگذرد بخاطر معشوقش، دعوت می کردند به افت مقام. خیلی ها این قاعده را نمی دانستند، گول این را خوردند. الان هم خیلی ها همین گول را می خورند. الان هم خیلی ها با پوشیدن لباسهای مقدس، رفتند در کارهای مقدس و انجام کارهای مقدس، فکر می کنند وضعشان خیلی خوب است ولی نمی داند که این روز به روز با این کاری که انجام می دهد، تعلقاتش به خدا کمتر می شود و به آن چیزی که دارد، زیادتر می شود. فرقی ندارد تعلق به چی. یادتان باشد بزرگان ما فرمودند تعلق حتی اگر به مقدسات هم باشد کفر است. یعنی گاهی وقت ها، ما خانواده، اعضای خانواده، همسر، فرزند و محبوب های حسی، خیالی، وهمی ما نمی گذارد به خدا نزدیک برسیم و حتماً محبوبتر از خدا در دلمان هست. گاهی وقتها اموال مان را نمیتوانیم در راه خدا انفاق کنیم. یعنی یک مانع است. هر وقت میخواهیم دست به مالمان بزنیم و در راه خدا انفاق کنیم، میترسیم. یعنی واقعا فکر می کنیم اگر دست به مالمان بزنیم، برویم در جهاد..
آقا در جهاد دچار سختی و زخم خوردگی میشوی. در جهاد مالی اگر قرار باشد آسیب اقتصادی نبیند بخاطر خدا و واقعاً وجود مهم مادی را از خودش نَکند، بلکه یک طوری از بردارد کند که به جایی برنخورد، اصلاً جهاد مالی معنا ندارد. انفاق مثل امام مجتبی که نصف داراییاش را میدهد. همه داراییاش را میدهد؛ یعنی تعلق ندارد به مال و برایم فرق نمیکند؛ چه ثروتمند چه فقیر باشد. مهم خداست که از من راضی باشد و تعلقات دیگر فرقی نمیکند. به مال، به همسر، به فرزند، خیلی وقتها بسیجی بازی، هیئت بازی، کارهای مقدس، تدریس، استاد بودن... ما اینقدر داشتیم افرادی را که زمان جنگ، جنگ نمیرفتند، میگفتند ما از محضر فلان عالم استفاده می کنیم. وظیفه شان بود که شمشیر بزنند. می گویند آخر ما پنج شنبه ها و شنبه یا دوشنبه ها در محضر فلان استاد می رسیم و از آنها استفاده می کنیم، حیف است نریم. هم آن آقا اشتباه می کرد که به شاگردانش نمی گفت آقا بلند شو برو جبهه دور من چی کار می کنید. اگر من عذری دارم درس تشکیل می دهم. خیلی خوب عذر دارید. ولی دلخوشی نیست برای یک استاد که هزار نفر دورش جمع بشوند. این هم بشود برایش تعلق خیلی بدبخت است اگر یک نفر اینطوری باشد. هم شاگرد از نظر تعلق به استاد دچار انحراف شده برای اینکه نمی گذارد راه خدا را طی کند، نمی گذارد آزاد باشد. من حتی شبهایی که می رفتیم برای شناسایی و خیلی احتیاج داشتیم برای شناسایی و تخریب قبل از عملیات، به یکی از آقایان گفتم که آقا بیاید کمک ما. عرض کردم یک موقع ما باید در عراق یکسره 90 کیلومتر پیاده می رفتیم. کار سختی بود. کمک احتیاج داشتیم. کار بود. به یک بچه بسیجی که جبهه آمده بود. به او می گفتم امشب کار هست تو هم بیا کمک ما. انصافاً هم کار سخت و خطرناکی بود. چون در ایران نیستید. در خاک دشمنید و از وسط پایگاه دشمن باید رد شوید. هر لحظه ممکن است بگیرند. درست است خطرناک است، سخت است، گرسنگی دارد، تشنگی دارد، ترس دارد، باتلاق دارد، تیر دارد، حیوان درنده دارد، هزارتا گرفتاری دیگری دارد. این هم آدمی نیست که از این چیزها بترسد آمده جببه برای عملیات. در عملیات هم خیلی راحت به خط می زند. اصلا آدمی نیست که جگر این حرفها را نداشته باشد که بترسد. ولی بهش بگویم، عزیزم بلند شو بریم. به شما احتیاج داریم. بلند شو بیا. می گفت نه آقای فلانی آمده، فلان مداح آمده، امشب می خواهد پشت جبهه دعای کمیل بخواند. عشق و حالی کنیم. سینه زنی، هیئت بازی، عشق و حال. خیلی ها در پناه هیئت، زیارت، عاشورا، جلسات مذهبی، امام حسین را فراموش کردند. اصلا خود امام حسین بهانه ای بود برای اینکه امام حسین را فراموش بکند. خود روضه انداختن در خانه، زیارت عاشورا خواندن، هیئت بازی، بسیج بازی و این حرفها. الان هم همین طوری هست. خیلی از کارهای مقدس هست که نمی گذارد آدم دل بِکَند از اینکه مسیر خدا را برود. از اینکه عاشق خدا بشود، از اینکه یک مسیر انس با حق تعالی طی کند. اینقدر سرش شلوغ شده اینقدر بی فراغت شد اینقدر بی برنامه معنوی شده؛ نه سحری، نه شبی، نه خلوتی. دائما مشغول هست. پس کی. مواظب باشیم حتی مشغله های مقدس مان یک موقعی برایمان دلخوشی و شهوت نشود. مشغله های مقدس تا زمانی که عشق هستند و تابع خدا هستند به درد می خورد. اما اگر شغل شد اگر شد مشغله شخصی، اگر یک شهوت شد، خیلی خطرناک است.
چیست آن چه فکر بازار و دکان فکر حجره فکر این و فکر آن
درس و بحث و تدریس و اینها، منبر و... گاهی وقت ها تعلقات این جوری هست. استاد شدن، آیت الله شدن، مجتهد شدن،
یک موقعی یادم نمی رود، یک روحانی بود در کارهای جبهه و جنگ و اینها افتاده بود. وظیفه اش هم بود. خیلی خدمت می کرد. یک موقع دیدم کشید عقب. بهش گفتم: حاج آقا چی شد؟ نیاز هست در این موقعیت. گفت آقا من یک آن دیدم شاگردانم در حوزه دارند از من جلو می زنند. (تعلق را نگاه کنید) بد است اگر چند سال بعد شاگردانم آیت ا... و مجتهد شوی و ما برویم جنگ و جبهه بعد بیاییم و بی سواد شویم. نه دکترایی داریم نه فلان مدرک را و نه چیزی. این تعلق است. یک موقعی کسی نیاید بگوید چرا این همه شیعه است امام زمان نمی آید؛ چون واقعاً این همه شیعه دغدغه امام زمان ندارند. این همه شیعه اگر شیعه گری می کنند اگر روضه هیئت سینه زنی و شلوغ کارهایی دیگر دارند واقعاً امام زمان معشوق نهایی و اصلی شان نیست و حاضر نیستند برای امام زمان فداکاری کنند. یعنی بگوید آقا تو ارتباط من با تو اصل است بقیه چیزها فرع. اصلاً این جوری نیست. چند نفر این طوری می شناسید؟ که بگوید من از تمام مقام ها و اعتبارات دنیا می گذرم اگر خدمت و وقف تو شدن لازمه اش این است که از این چیزها بگذرم. (نه اینکه بگویم لازمه اش حتما همین است. کسی فکر نکند حالا می خواهد خدمت امام زمان کند باید از این چیزها بگذرد. نه. برای بعضی ها لازم است. مثل زمان جنگ که برای خیلی از طلبه ها لازم شد. عقال از پای علم باز کنند و بروند بجنگند)، ولی یک موقعی هم این جوری است. باید خیلی از هدفهای مقدس را فدا کنیم تا به هدف های بالاتر برسیم. اما نمی توانیم. دغدغه و وابستگی به یک مقام و یک هدف نمی گذارد انسان آزاد شود. اگر یک زمانی عمری بود، قواعد اینها را برایتان دانه به دانه توضیح می دهم. باور کنید صحنه های بین المللی و صحنههای فرهنگی بسیار مهمی بود که من از عزیزان کمک میخواستم، می گفتم شما بیاید اینجا. الان خیلی ضرورت و اهمیت دارد. می گفت من نمی رسم من الان فوق لیسانس دارم بعد هم باید بروم برای دکترا آماده کنم خودم را. خوب دو سال دیرتر دکتر شوی به کجا بر می خورد! هیچ جا. ولی ما نمی توانیم دست از این شهوت برداریم. می گوید من می آیم کمک می کنم ولی به شرط اینکه به سیر مسائل زندگی ام یعنی اعتباریات، مقامم، رتبه ام، درجه ام، کارهای دیگرم لطمه ای وارد نشود بله یک وقتهایی هم می گذارم برای امام زمان. ما کسانی را داشتیم من آدم سراغ دارم، که بین اینکه وقف امام زمان باشد و مقامات اعتباری دنیا را کسب کند، مانده بود. چندتا مقام خیلی خوشمزه که خیلی ها با این چشمک ها رفتند و بدبخت شدند به او پیشنهاد شد. ترمز کرد و نرفت. گفت: نه. من از خدمت به حضرت می مانم. از رشد، و خوراک معنوی خودم می مانم. نمی روم سراغش. ولی ما اینطور نیستیم. ما می آییم همه معنویات رشدمان و حرکت به سمت خدا و عشق به خدا را تابع داشتن این چیزها می کنیم: خانواده، ازدواج، فرزنددار شدن، (سیر معمولی) پولدار شدن، خانه دار شدن، «و مساکن تجارتاً تخشون کسادها» شغل، درآمد و همه چیز میزان باشد و یک ذره کساد نباشد. ولی خوب وقتی همه اینها را حفظ کردیم بله خوب یک سرمایه گذاری مالی و وقتی برای امام زمان هم می کنیم. خوب است. ثواب هم دارد. حضرت به بهترین وجه پاداش می دهد. شکی در آن نیست ولی این مقام ما نیست. باز هم فسق است.
این را دقت کنید زمانی باطن انسانی پیدا می کنیم که خدا و رسول و جهاد در راه خدا برای تو محبوب تر از همه کست باشد، همه شغلها، اعتبارات، مقامات و دلبستگی های دنیایی باشد. تا وقتی در دل تو چیزی وجود دارد که از خدا و رسول خدا و جهاد در راه خدا بیشتر دوستش داری، تو آدم نیستی. فاسقی. این قاعده است. قرآن به ما می گوید. علامتش چی است؟ علامتهای مختلفی دارد. از بعد شخصیت شناسی علامتش این است که انسان وقت صد را دارد، ده از دستش می رود غصه نمی خورد؛ یعنی تو اگر بتوانی با خدا و رسولش، امام زمان و جهاد آنقدر سرمست باشی که هر نعمتی از دست بدهی، ککت نگزد، ناراحت نباشی. خوشحال هم باشی. احساس غم و باخت نکنی. امااگر با از دست دادن یکی تعلقات؛ پدر، مادر، همسر، فرزند، معشوقت، محبوبت، نامزدت، شغلت، کسب و کارت، مدرک تحصیلی، شهری که در آن زندگی می کنی، محیطی که دوست داری در آن زندگی بکنی، تعلقات این جوری، اگر با از دست دادن یکی از اینها برای تو پژمردگی معنوی ایجاد شد بدون فاسقی هنوز. آدم نشدی. مگر می شود انسان اصل را که خداست، پیامبر است، چهارده معصوم است، امام زمان است، داشته باشد بعد غصه بیاید سراغش، پژمرده شود؟ طرف می گوید من نه خدا سرم می شود، نه پیغمبر، نه نماز. بخاطر چی؟ بخاطر اینکه فرض بفرمائید با کسی که می خواستم ازدواج کنم دیگر نمیتوانم ازدواج کنم. برای اینکه دوتا بچه هایم مردند، در تصادف از دست دادم، شوهرم این جوری شد، زنم این جوری شد، ورشکسته شدم، کارم را از دست دادم، چنین و چنان شد. این معلوم است اینها حب شان در دل تو بیشتر از یاد خداست که با از دست دادن اینها دیگر چیزی به اسم خدا دین و ایمان برای تو معنا ندارد نمی تواند شادت کند، قیمتی نیست، و الا کسی که محبوبش در کنارش باشد، با محبوبش همیشه شاد و آرام است.
از مهرت ای خورشید جان، چون ذره ام هر سو روان
مجذوب حسن دیگران، ای ماه خوبان نیستم
مجذوب حسن دیگران، نه فقط دیگران؛ بلکه هر چیز دیگری ممکن است شخص نباشد شی باشد مقام باشد ولی من مجذوبش نیستم که بخواهم با از دست دادنش با وجود اینکه خدا را دارم بی رغبت باشم و در معنویاتم تاثیر بگذارد، در نشاط معنوی ام تاثیر بگذارد، دنیا را برایم تیره و تار کند. دنیا همه قشنگی اش جذابیت و زیبایی اش از کجاست؟ همه زیبایی و جذابیت که واقعاً دنیا را برای انسان بهشت می کند و انسان را دائماً در این دنیا سرمست است و انسان در این دنیا بقدری سر مست است که بهشتی ها به اندازه این لذت نمی برند، وجود خداست. اینکه خدا نگذاشته دنیا زشت باشد. خدا وقتی دنیا را آفرید خودش جلوتر از همه حضور دارد. «داخل فی الاشیاء هو معکم» چقدر مژده بزرگ است. «اینما کنتم» با شماست هر جا باشید. از این قشنگ تر می خواهید پیدا کنید در دنیا. همه قشنگی دنیا این است که من چشم در چشم امام زمانم، در محضرش هستم. همه قشنگی دنیا این است که من در هر صحنه ای از دنیا که زندگی می کنم در خانه اهل بیت و کنار آنها دارم زندگی می کنم. در نظارت آنها دارم زندگی می کنم و با حمایت و علاقه و عاطفه آنها و محبت آنها زندگی دارم می کنم. مرده شور هر تعلق و هر عاطفه و علاقه ای را ببرند که بین من و فاطمه زهرا لطمه می زند. بین من و امام زمان لطمه می زند. من اصلاً با علاقه عاطفی که مادرم فاطمه زهرا نسبت به من دارد، چه احتیاجی به عواطف دیگران دارم؟ خاک بر سر من که با وجود مادرم فاطمه زهرا به کسی دیگر و به علاقه ی دیگری دل خوش کنم و محتاج علاقه دیگری باشم. خلاء احساس بکنم. با علاقه امام زمان به خودم با محبت خدا به خودم احساس خلاء کنم بعد بخواهم گدای عواطف دیگران باشم. خوب تو حتماً فاسق شدی.
برویم سراغ رمز. این فرمول یادتان نرود. بحث زیاد است. پس عزیزان من مهم نیست چند ساله آمدی سر این کلاس نشستی، ممکن است این کلاس هیچ بدردت نخورد و حتی این کلاس تازه دورت کند از خدا؛ مهم نیست بچه پیغمبری یا نیستی. اصلا مهم نیست. بعضی ها سید بودن برایشان مهم است. درحالیکه مهم نیست. دیروز آقایی می گفت 5 سال می خواهم ازدواج کنم نیاز هم دارم اما دختر سید گیرم نیامده، ازدواج نمی کنم. گفتم عزیز من تو خیلی اشتباه کردی. این چه مبنایی هست که من حتما باید با یک دختر سید ازدواج بکنم. مگر غیر از اینکه علاقه عشق تو را به اهل بیت نشان می دهد. گفتم به خاطر ازدواج کردن به زحمت و دردسر افتادی یا نه! گفت: خیلی دارم عذاب میکشم. گفتم: خوب این معصیت و گناه هست. و الله مهم نیست بابا و مامان تو کی بوده. عزیزم اینها را کنار بگذار. تو ترکی، تو فارسی، لری، کردی، کمونیست بودی قبلاً، مسیحی بودی، یهودی بودی، بهایی بودی. اصلا مهم نیست. مهم نیست مادر تو قبلاً زن پاکدامنی بوده یا بسیار آلوده ای بوده. پدر تو کافر یا مومن بوده. آیت الله بوده یا دشمن خدا بوده. الان فقط خودت مهمی. خداوند هرگز ما را با این چیزها وابسته نکرده که قیمت ما از وسط این چیزها دربیاید. مهم این است که خودت الان مثل سلمان که بدترین شرایط را داشته؛ یعنی نامقدس ترین شرایط را داشته ولی «منا اهل البیت» شده. چرا چون شباهت پیدا کرده به پیامبر و رسول. مهم این است که تو عزیز من الان خدا محبوبترین کس هست برایت یا نه؟ با او دلخوشی یا نه؟ با اهل بیت و امام زمان دلخوشی یا نه؟ اگر به یکی از این عواملی که خدا می گوید، خانواده، روابط خانوادگی، فرزندانت، متعلقات، شغلت، کسبت، خانه ات لطمه وارد شد یا لازم شد بخاطر خدا اینها را فدا کنی، یک موقع جبراً انسان اینها را از دست می دهد، نباید غصه دار شود؛ یک موقع هم مجبور است بخاطر خدا اینها را بدهد. بچه اش، بدهد همسرش و خانه اش را بدهد، از شغلش دست بکشد، از درآمد و کسب و کار بگذرد، سودی که سالها جمع کرده دست بردارد. باید بخاطر خدا بردارد. مهم این است که آنچه که می خواهی بدهی تکان نخوری. اذیت نشوی. عاشقانه در راه خدا بدهی. اگر این جوری کردی، تو آدم هستی.
یک حدیث برایتان می خوانم. این حدیث تمام این آیه را جمع کرده، فرمایش حضرت رضا است. من وقتی این حدیث را خواندم چند روز مریض بودم. عرض کردم به خود حضرت و خدا، گفتم خدایا یک کاری کن «لاحول و لا قوه الا بک» ما که از خودمان عرضه ای نداریم «لا املک لنفسی نفعا و لا موتاً و لا حیوة ولانشورا» ما که عرضه نداریم کاری برای خودمان کنیم. ولی تو یک کاری کن ما قبل از مردن ای امام رضا از آن کاری که تو می گویی دربیاییم.
می فرمایند: «السَّفِلَةُ مَنْ کَانَ لَهُ شَیْءٌ یُلْهِیهِ عَنِ اللَّهِ تَعَالَى» (در مستدرک الوسائل جلد سیزه صفحه 269) می فرماید: «فرومایه و پست کسی است که چیزی دارد، (فرقی نمی کند که چی)، او را از خدا غافل می کند» هر چه که باشد: زنت، نامزدت، بچه هات هستند، شغلت، استادی ات هست، صورت های مقدسی هست که در آن هستی و نقش ایفا می کنی، جبهه و جنگ و بسیج و هیئت بازی ات است، تجارتت، رفاقت هستند، حتی کشورت هست، محل زندگی ات.... به طرف می گویند تو که می دانی اگر از این جا خانه ات را تکان بدهی بچه ات می افتد در یک محله فاسد، پز دنیایی بدهی بچه هایت خراب می شوند، بیا به این شهوت غلبه کن. می گوید: نمی توانم. نادان می گویند چهل هفته است رفتم جمکران، دعا بکنم امام زمان کمک کند من از جنوب شهر بروم بالای شهر. دیگر نگویند جنوب شهری بگوید بالای شهری. خانه اش فلان جاست. پستی این است. برویم دامن امام رضا را بگیریم بگوییم آقا دیگر نمی خواهم پست باشم. ما دوست نداریم پست باشیم. خدایا من که این را از صمیم قلب می گویم؛ یعنی وقتی نگاه می کنم به درون خودم، به هیچ چیزی تعلق خاطر نداشته باشم که بخواهم نگاهش دارم. دارم عرض می کنم به حق تعالی، خدایا به حق محمد و آل محمد/ به حق امام رضا/ به حق این ذوات مقدسی که در اینجا دفن هستند/ به حق شهدا به تمام اسماء و صفاتت قسمت می دهیم خدایا اگر هر تعلقی قرار است مانع رسیدن ما به تو شود، ما که حاضریم، از ما بگیر. خدایا ما اگر دوستم نداشته باشیم درد ان هم بیاید تو از ما بگیر. چون خدا وقتی دوستانش را دوست دارد، گاهی می بیند این دوستش یک تعلقی به چیزی پیدا کرده که نمی گذارد خدائی بشود. یک جمله ای دارد حضرت سیدالشهدا علیه السلام در عرفه «انت الذی اضلت اغیار ان قلوب احبائک حتی علم یحب سواک» ببین چقدر قشنگ کار می کند خدایا تو که هستی که همه اغیار و هر چیزی را غیر از خودت را از دل های دوستداران خودت می کَنی که غیر از تو هیچ چیزی را دوست نداشته باشند. یعنی خدا می کَند تا تو آدم شوی. از کندنها بدتان نیاید. از دست دادنها و فقدان ها ناراحت شوید هیچ وقت. اگر ناراحت بشوی، آدم نیستی. ناراحتی برای از دست دادن فرومایگی است. عزیزان من این را می خواهم عرض کنم که بحث ما بحث جهاد مالی است. ما می خواهیم به مقام شفاعت برسیم، می خواهیم به مقام محمود برسیم، ما نه تنها نباید ناراحت شویم؛ بلکه باید دو دستی تقدیم کنیم. بیاییم که یک لا اله الا الله حقیقی بگوییم. این «لا» را بکشیم روی هر چیزی که نمی گذارد ما شبیه خدا شویم. هر چیزی که از دست دادنش در ما کدورت معنوی و بی حوصلگی عبادی ایجاد می کند. نشاط مان را می گیرد. خودمان برویم جلوتر.
یکی از بزرگان نماز می خواند. یک باغ خیلی عالی داشت، داشت در باغ نماز می خواند سر نماز گنجشک های باغش خیلی سر و صدا کردند و پرنده ها می خواندند به این خیلی کیف داد و خوشش آمد یک لحظه از اینکه این باغ را دارد مشعوف شد. نمازش را خواند چون حواسش پرت شد بعد از نماز رفت باغش را بخشید.
یک آقایی تجارت می کرد از دوستان ما، تاجر بود از تجار مایه دار. نمازش از ظهر افتاد چهار بعد از ظهر، کار و کسب را تعطیل کرد برای همیشه. خوب فهمید عیب کار کجاست. پستی یعنی وقتی اذان می گویند تو نمی توانی بروی نماز اول وقت بخوانی. به چیزهایی تعلق داری که وقتی خدا هم صدایت می زند، نمی فهمی. پستی یعنی وقتی تعلقات داری که نمی گذارد به امام زمان خدمت کنی. یعنی دلت را آزاد نمی کند برای وقف امام زمان شدن. این پستیِ است. پستی یعنی چیزی که نمی گذارد انس با خدا بگیری. چی فرمود امام؟ کاش عمقش را بفهمیم. «السَّفِلَةُ » آنهائی که معانی بیان خواندند، می دانند انتساب مصدر به شخص یعنی چی. نمی گوید پست کسی است که اگر چیزی دارد. پستی یعنی کسی چیزی داشته باشد که مانع رسیدنش به خدا باشد. می گوید همه حقیقت پستی این آدم است. می گوید: پستی کسی است. نمی گوید پست کسی است. نمی گوید این شخص پست است. می گوید عین پستی است. اصلا پستی یعنی همین. یعنی غیر از این ما دیگر پستی نداریم. خیلی حرف دارند. یعنی عزیزم من اگر این نیستی، یعنی اگر خدا برایت عزیزتر از همه اینهاست هیچ وقت تو دیگر پست نیستی. پستی فقط یکجا معنی پیدا می کند. فقط همین جا. دیگر مومن هیچ جا پست نیست. شاد و خوشحال باشیم ار این. یک جا فقط وجود دارد پستی که انسان باید احساس خواری و بدبختی کند. آن هم آنجائی است که یک چیزی در دلش به محبت خدا غلبه پیدا کند که از دست دادن آن برای بی نشاطی معنوی و بی معنا شدن معنویات، دین و خدا بیاورد. اگر اینطور هست مقدس ترین کس و چیز هم باشی، تو پستی. بیخود پشت چهره ی مقدس و صحنه مقدس پناه نگیر که پستی ات را بپوشاند. تو پستی یعنی عین پستی هستی. تو باید آزاد باشی. حالا این را داشته باشید. آیه را برایتان بخوانم: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لَا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ» (آیه 254 بقره). ای مومنین از چیزهایی به شما دادیم در راه خدا انفاق کنید. بکَنید از خودتان جدا کنید. خودتان را خالی کنید. قبل از اینکه روزی بیاد که چی؟ نه دیگر خرید و فروشی هست، نه رفاقتی، کسی هم به دادت نمی رسد. خودت بجنب زودتر خودت یک کاری بکن. آنهایی که این حقیقت را قبول ندارند، به خودشان ظلم می کنند. خیلی بدبخت اند. ظالم حقیقی یعنی همین. نمی فهمد این را. فکر می کند که جمع کردن و انفاق نکردن به نفعش هست.
یک خانمی در این هفته چندبار از شهرستان زنگ زد که بابا من ممکن است بمیرم. بیاد این خانه را میخواهم به اسم موسسه کنم. زودتر بیاد این کار را انجام بدهید. امروز چند بار زنگ زد. دیروز چند بار زنگ زد. چقدر این زن آزاده است. باز یکی از رفقا آن هفته آمد و گفت: یکی از اقوام ما خواب دیده که اموالش را بدهد به موسسه شما. به من هم چندبار گفته بیا وصیت نامه تنظیم کنیم، ولی من سستی کردم و نرفتم. طرف مُرد. بهش گفتم: چرا خودش زنده بود این کار را نکرد؟ مثل همین خانمی که می گوید بیاید زودتر من به اسم بزنم. گفت: خودش موقع حیات جرأت نداشت. گفت: وقتی مُردم این کار را بکنید. در حیات می ترسید. دیدید آدم ها چه جوری هستند. بعضی ها این جگر را دارند که اگر مُردم، من وصیت می کنم این برود در راه خدا استفاده بشود. این خودش خیلی هنر است. یک کسی این کار را بکند که در وصیت نامه اش بنویسد. ولی یک کسی می گوید من تا زنده هستم خودم می خواهم بدهم. یک کسی مرده بود وصیت کرده بود امواش را در راه خدا بدهند. پیامبر همه اموالش را در راه خدا داد؛ هر چه وصیت کرده بود. ته اموال پیغمبر یک خرمای خشکیده پیدا کرد. حضرت برش داشت و گفت اگر این خرما را زمان حیاتش می داد خیلی بهتر از اموالی است که بعد از مرگش داده. چرا؟ برای اینکه تو تا وقتی زنده ای در رحم دنیا هستی. می توانی شبیه خدا شوی. در حالی که حیات داری از خودت می کَنی. بعد از اینکه مردی تو کنده شدی. کَندن معنا ندارد. بعد از اینکه مُردم وصیت می کند فلان چیز را در راه خدا بدهم اگر مُردم، بدهند. نه تا زنده اید این کار را بکنید تا شبیه خدا شوید. تا زنده اید انفاق کنید. بعد از مرگ هم ثواب دارد، ثوابش به شما می رسد ولی شباهتی که دوست دارید حاصل نمی شود. تا زنده ای شبیه باش. همین حالا این کار را انجام بده. بقیه بحث را می گذاریم انشاله برای جلسه بعد.
این آیه و این روایت را بنویسید. مبنای اینکه چقدر رشد کردید، این است عزیزان من. نه چقدر زحمت کشیدید، وقت گذاشتید، عبادت کردید، کار کردید، این مبنا نیست. چقدر خرج کردید، این هم مبنا نیست. مبنا این است که در نهایت که خودت را می سنجی ببینی از خدا عزیزتر داری یا نه؟ این را فراموش نکن.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.