جلسه 029 - توحیدشناسی
شماره جلسه
29
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1389
ماه
7
روز
15
متن کامل (خام) ‌ جلسه 029 - توحیدشناسی

اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ/بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ/ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین».

در بحث اسم شریف احد و واحد به توحید در استعانت رسیدیم. در مورد توحید از استعانت یک فرمایش بسیار بلند را از فرمایشات آسمانی وجود مقدس امیرالمومنین را خدمت عزیزان تقدیم کردیم که مقداری از آن مانده که از قول حق تعالی خداوند تبارک و تعالی خطاب به بندگانش مطالبی را ایراد فرمودم که حالا من یک چند فراز برمی گردم به عقب. این را باهم انشاء الله بخوانیم.

« آیا گمان می کنی من که به خلقم بی آنکه در خواستی کنند، می بخشم؛ چون از من درخواست کنند به درخواست کننده ام پاسخ مثبت نمی دهم! آیا من بخیلم! یا آنکه بنده ام مرا بخیل می شمارد!»

این حس آنجایی به انسان دست میدهد که انسان در خواست حقیقی ندارد، یعنی اصلا دعا نمی کند و فکر می کند دعا کرده. استمدادی نمی کند، درحالیکه گمان می کند استمداد کرده

و یا اگر استمدا حقیقی کند و دعای حقیقی بخواند و درخواست حقیقی کند، شرایطش را اجابت نکرده ویا اگر هم شرایطش را اجابت کرده، خداوندی که انسان را بهتر از انسان می شناسد و بیشتر از خودش دوستش دارد به مصلحت او نمی داند.

یک مثال برای شما بزنم که درمباحث انسان شناسی این خیلی مهم است. ببینید اکثر قریب به اتفاق انسانها به جز یک تعداد خیلی خیلی محدود اگر به آنها بگویند که اگر شما برگردید به چند سال قبل همین همسری که الان دارید انتخاب می کنید اکثرا جواب می دهند که چی؟ نه. به خصوص خانمها که الان بیشتر از 90%درخواست طلاق ها مال خانمهاست. اگر برگردیم به عقب نه. اگر برگردید به عقب همین رشته ی تحصیلی را انتخاب می کنید؟ همین شغل را انتخاب می کنید، همین محل را برای زندگی انتخاب می کنید، همین دوست را انتخاب می کنید، همین منش را انتخاب می کنید، اکثر قریب به اتفاق انسانها می گویند نه. این را داشته باشید. این یک آمارجهانی است.

از طرف دیگر، تمام اینهایی که نسبت به گذشته ی خودشان پشیمان هستند، یک زمانی همان انتخاب ها جزء دعاها و آزوهایشان بوده، یعنی یک زمانی با اصرار این را از خدا می خواستند. دعا می کردند که خدایا من را به فلانی برسان، من فلان رشته قبول شوم، فلان شغل را داشته باشم، فلان کار را داشته باشم، بعد همان شده بلای جان این و همان شده آفت برای رشد این انسان. یک زمانی جزءآرزوهایش بوده. یک زمانی به دیگران می گفته دعا کنید من این را به دست بیاورم. اکثرچیزهایی که ما دعا می کنیم که به دستش بیاوریم، یک زمانی دعا می کنیم که از دستش بدهیم.

همه ی آدمها اینطورهستند. چقدر نذر و نیاز می کنند که بچه دار بشوند. بعد که بزرگ میشود میگوید الهی بمیری. دشمنش میشود. قرآن میگوید خیلی از همسران شما فرزندان شما دشمن شما هستند. (ان وازواجکم واولادکم عدولکم فاحذروهم) دشمن شما هستند. شغل دشمنت میشود. رشته ی تحصیلی که انتخاب کردی دشمنت می شود. درآمدی که داری دشمنت میشود. سلامت بدن دشمن انسان میشود گاهی وقتها. زیبایی دشمن انسان میشود. خوش صدایی دشمن انسان میشود. مهارت ها دشمن انسان میشود. کمالات انسان دشمن انسان میشود. دیگر درحمله ی سمت راست که قویترین حمله ی شیطان است از بین چهارحمله. حمله ی راست و چپ و جلو و عقب دیگه که مفصل گفتیم در بحث دشمن شناسی. مهم ترین حمله ای که شیطان علیه انسان می کند و دنیای انسان را خراب می کند و به شکست می رساند و آخرتش را هم از او می گیرد، حمله ی سمت راست است. بیشتر آدمهایی که دنیایشان خراب می شود و جهنمی میشوند به خاطر کمالات و تواناییهایشان است. یعنی همان کمال و توانایی دشمنش شده و بدبختش کرده. اگر کمالات نداشت بدبخت نمی شد. بنابراین ما باید کارهایمان را به خدا بسپاریم. خیلی وقتها چیزهایی را که ما 100%یقین داریم و مطمئن هستیم که به نفع ماست و خوشبخت میشویم و خدا میداند که ما با آن چیزی که به دست می آوریم هرگز خوشبخت نمی شویم. بلکه همان چیزی که در آرزویش هستیم بلای جان ما خواهد بود دشمن ما خواهد شد و عامل شکست ما خواهد شد.

اکثر کسانی که به جهنم رفته اند، الان آرزو می کنند که ای کاش در دنیا این موقعیت ها این امکانات این کمالات را نداشتیم. اکثر کسانی که به جهنم رفتند. اکثر کسانی که این ده ها هزار پیامبر (ص) این معصومین را کشتند همه با کمالاتشان گرفتار شدند و مقاومت کردند تا به قتل اینها به کشتن اینها رسیدند. پس ما واقعا نمی دانیم (لاادری) در دعایی که همیشه تاکید کردند عزیزان حتما بخوانند در تعقیب نماز عشاء (لا ادری) من نمی دانم واقعا این خواسته ی من همان است که سعادت من درآن است، کجاست (فی سهل عن فی جبل فی ارض عن فی سما و علی یدی من و من قبل من ) من واقعا نمی دانم که همان که به من آرامش می دهد همان است که بلای جانم نیست. همان است که دشمنم نیست، همانی است که یک زمانی از آن متنفر نمی شوم، آن چیست؟ کجاست؟ خودم هم نمی دانم و خیلی وقتها که خدا ما را دوست دارد و می داند و به ما نمی دهد، ما فکر می کنیم خدا بخیل است.

خدایا از تو چه کم می شود! مگر نمی بینی وضع من را! حال و روز من را! مگر نمی بینی من الان احتیاج دارم! مگر نمی بینی من الان نیاز دارم! دوست دارم که چنین بشود و چنان . مثل یک بچه ای که یک چیزی را دوست دارد پدرومادرش می دانند که به ضرر اوست. مقاومت می کنند و بچه از آنها دل چرکین می شود که من فلان چیز را دوست داشتم برایم تهیه نکردید. فلان چیز را می خواستم برام نگرفتید.

«آیا من بخیلم یا آنکه بنده ام مرا بخیل می شمارد؟»

لذا در دعا داریم که هیچ بنده ای نیست که دست به دعا بردارد در نزد من و از من چیزی را بخواهد، اگر مصلحتش باشد به او ندهم. بعضیها را هم که خیلی دوستشان داریم بااینکه مصلحتشان است ولی کمی دیرتر به آنها می دهم. کمی دیرتر به آنها می دهم. برای اینکه من انقدر از این خوشم میاد، انقدر دوستش دارم که می دانم اگر به آنها زود بدهم می روند با آن نعمتی که مصلحتش هم است، انقدر مشغول می شوند که من را فراموش می کند.

در روایت است که آنقدر از صدای این بنده ام که دعا می کند، گریه می کند، ناله می کند، خوشم می آید. به همین دلیل است که به ملائکه می گویم که به این بنده ام یک ذره دیرتر بدهید، من از صدای این بنده ام خوشم میاد. یک کمی دوستشان دارم پیش خودم نگهشان می دارم. چون اگرزود خواسته اش را برآورده کنم دیگر نه در حرم پیدایش می شود نه در مسجد نه سرسجاده .

اگر هم نمی دهم از روی محبت نمی دهم. عاشقانه نمی دهم. مثل حضرت امیرالمومنین (ع) و حضرت زهرا (س) رسول خدا سلام می کند جواب نمی دهند سلام می کند جواب می دهند یا رسول الله (ص) این سلام تو آنقدر شیرین بود برای ما که دلمان می خواست چند باربگویید. این سخن سخن عاشقانه است.

یک عده هم هستند که وقتی چیزی از من می خواهند انقدر از آنها بدم می آید از خودشان از صدایشان که می دانم اگر به آنها ندهم ول نمی کنند. این دوباره باید بیاد و من هم از این خوشم نمی آید.

چه کار می کند انسان با خودش که خدا می گوید من از این آدم بدم می آید. همان بحثی که هفته های قبل داشتیم در جلسه ی اول. فهرست انسانهایی که مبغوض خدا هستند. خدا از آنها بدش می آید. تا دعا می کنند خدا به آنها می بخشد.

به فرشتگانش می گوید زود به او بدهید برود صدایش را نشنوم. حالا من نادان می گویم این فلانی که دین نداشت این که مسلمان نبود گناه می کرد حجابش درست نیست. اینکه روابطش این جوریه. این یکی هم که اصلا مثل ما نیست. پس چرا اینها زود دعایشان مستجاب شد؟ چرا به آنها زود دادی رفتن؟ پس ما چی که چند وقت است که در خانه ات داریم می آییم و می رویم؟

می گوید: خواستم صدایش بیفتد دیگر نبینم. بعضی ها هم که آنقدر ضعیف الایمان هستند که اگر من تاخیر بیندازم کافر می شوند. خوراک شیطان می شوند. والا اینکه من دعای خیلی ها را زود جواب میدهم دلیل این نیست که محبوب هستم و اینکه دعای خیلی ها را جواب نمی دهم یا دیر جواب می دهم، دلیل این نیست که من بخیلم یا از آنها بدم می آید. این را باید بفهمیم. بعد باورش کنیم.

روز قیامت که میشود، معلوم میشود بسیاری از بهشتی ها فقط به دلیل محرومیت های دنیایی بهشتی شدند یعنی اگر محرومیت های دنیایی را نداشتند هرگز راه به بهشت پیدا نمی کردند. ضعف هایشان به نفعشان تمام شد. نداری هایشان به نفعشان تمام شد. کمبودها به نفعشان تمام شد. گناه هم کرده جهنمی است طبق گناهانش، ولی خدا می گوید این بنده ی من یک سلسله نیازهای طبیعی داشت، یک سلسله درخواستهایی از من داشت که نشد بهش بدیم، آن محرومیتش در مقابل گناهانش، الان من (خدا) چون از من درخواست کرده و هیچ دستی از طرف من خالی نباید برگردد، باید به اندازه ی تعداد دعاهایی که کرده بهش بدهم.

لذا هیچ دستی در نزد خدا بالا نمی رود، مگر اینکه حتما پر برمی‌گردد و لو خواسته ی ما در آن نباشد. اگر خواسته ی ما در آن باشد ما خیلی نباید خوشحال باشیم چون اگر دست خالی برمی گشت دست من معلوم است که یک چیز حسابی برای من ذخیره شده. بالاتر، حسابی تر از آن چیزی که به من دادند و من آرزویش می کردم. لذا در درگاه خدا هیچ کس هیچ وقت باخت ندارد. ما دعایی که هیچ چیزی درآن نباشد نداریم. مگر اینکه دعا نباشد. مگر اینکه واقعا دعا نباشد. کما اینکه اکثر دعاهای مردم دعا نیست.

دعا یعنی چه؟ یعنی درخواست کردن. ما بسیاری از مردم دعا می خوانند اما درخواست نمی کنند. دعا دو قسمت دارد: یک قسمت خواندن است یک قسمت خواستن است. غالبا می خوانند و نمی خواهند یا اینکه نمی خواهند می خوانند. شما برگردید به گذشته. ببینید ما چند دفعه رفتیم چشم و چشم به خدا گفتیم خدایا بده.

در نماز به ما یاد داده (ایاک نعبد و ایاک نستعین) امام صادق (ع) می گوید: اکثر مردم دعا نمی کنید از خدا چیزی نمی خواهید. اصلا نمی دانید کی هست. یک چیز موهومی. گفتند: خدایی است حالا همینطور دستم را می برم بالا اصلا نمی بینیدش که از او بخواهم. تو. می بینمت. ما اصلا معرفتی نداریم بنشینیم ازاو بخواهیم. همین قدری که نیاید می گویی دیدی گفتم نیستش. اینهایی که می گفتند خدا هست، الکی می گفتند. من گفتم نیست. من نمی بینمش. ندیدمش. کسی که زود انکار می کند زود خدا را گم می کند اصلا یک بار ندیدش که به او سلام کند روبوسی کند هم آغوشی داشته باشد.

ما دعا نمی کنیم. ما درخواست نداریم. می خوانیم. مثلا میگوید آقا دعای عرفه بسم الله چکار باید بکنیم. می گ ویند یکی یک مفاتیح بزنید زیر بغلتان بیایید حرم. حرم امام رضا حرم حضرت معصومه حرم حضرت عبدالعظیم بیایید مسجد فلان جا دعای عرفه بخوانیم.

(بسم الله الرحمن الرحیم) مداح می خواند. شما هم بخوانید. چند تا روضه می خوانیم وسطش. بعضی وقتها هوا هم سرد است دستانشان یخ می زند دوساعت سه ساعت تا دم مغرب. حالا بلند شوید برویم. حالا چی شد. چیزی خواستید از خدا؟ من نه یک بیست صفحه عربی خواندم من هم باآنها خواندیم. چی از آن فهمیدی؟ هیچی. دعا خواندی؟ کمیل چی؟ شب جمعه است همه جمع بشویم کمیل بخوانیم. بسم الله الرحمن الرحیم.... تا آخر. حالا چی خواستی؟ نمی دانم آقا. ما فقط عربی خواندیم. توسل چی؟ توسل هم همینطور. دعاهای دیگر چی؟ همینطور. دعای فرج. ساده ترین دعا. چی خواستی؟ چی گفتی؟ والله از بچگی پدر و مادرمان گفتند و ما هم حفظ کردیم و می خواندیم. «اللهم کل ولیک الحجه بن الحسن...» ما هم حفظ کردیم. چی شد؟ یقه گیری کردی، خواستی؟ نمی دانم چی هست؟ «تمتعه فیها طویلا» یعنی چه؟ نمی دانم. «تسکنه ارضک طوعا» یعنی چه؟ نمی دانم.

صحیفه؟ بلدم. آنقدر دعا خواندم از صحیفه. مفاتیح؟ بلدم. «عظم البلاء»؟ بلدم، حفظم. «دعای توسل» را حفظم. کمیل را حفظم. خواستی؟ نه. غالب وقت ها ما دعا را می خوانیم. فقط می خوانیم. خواستنی در کار نیست. یعنی یک حالت دعا باید مشخص باشد. شرط دعا اینست که مثل شما نگاه کنید ما غالب حرفهایمان این گونه است .ببینید کسی مثلا با تلفن همراه حرف می زند خیلی دل داده است بعد بزند به شما بگوید چیه؟ تو می گویی چی می خواهی از من؟ یک سی هزار تومان به من بده ...! ما غالب دعاخواندنمان اینگونه است. ذهنمان جای دیگری است در خیالات دیگر است. با معشوقه ی دیگر است. حالا شما به یک چین آدمی پول می دهید؟

ما دعا نمی کنیم. ما حواسمان در دعا جای دیگراست. اصلا درخواست نیست. التماس نیست. خواستن نیست. من نمیدانم کسی که از او چیز می خواهم کیست؟ می گویم کریم، رحیم، جواد، غفور، هیچ کدام را هم نمی فهمم یعنی چی؟ آدمها خیلی کم دعا می خوانند. خیلی کم استمداد می کنند. اصلا کمک نمی خواهند. خدا می گوید ببین چقدر جالب میگوید شما کی از من خواستید و من ندادم؟ اصلا خواستید؟ من الان سی سال دارم دعا می خوانم. چند بارش خواستی؟ اصلا خواندی، نمی گویم نخواندی، خواندن یک نکته است، خواستن یک نکته دیگر. رودررو. تو. تو. ای خدا دارم می بینمت با همه ی اسماء و صفاتت. هیچ کس هم غیر از تو نمی تواند به من کمک کند.

امام زمانش هم همینطور است. می گوید ما رفتیم جمکران که انشاله حاجتم برطرف بشود. بعد می پرسی جمکران رفتی چی شد؟ می گوید آنجا دو رکعت نمازخواندیم، نماز امام زمان ، هفت قل هوالله احد نماز تحیت خواندیم. دیگر چی؟ نماز امام زمان هم خواندیم. صدمرتبه (ایاک نعبد و ایاک نستعین ). خیلی سنگین است. صدمرتبه به خدا بگوئی تو تو بعد می فهمد این از وقتی که داشته تسبیح می خوانده حواسش در خانه اش بوده، موبایل بوده، شام کجا بخورم؟ کی برگردیم؟ دیر نشود و...

یک بار از این ایاک نعبد و ایاک نستعین ها را به خدا نگفته. زبان چرخیده خواندن بوده اما خواستنی در کار نیست. حالا نه اصلا خواسته ای، یک همچین عرضه ای هم پیدا شد شما واقعا صدمرتبه چشم در چشم به خدا گفتی ایاک، ایاک ...دارم می بینمت ها. از تو ازتو ...کمک می خواهم. صدمرتبه بعد نماز شما تمام شد و یک مرتبه لااله الا الله و صد مرتبه صلوات هم روی سجده خواندی و تمام شد. خدا حافظ شما. پس چی شد؟ چی شد؟ حرفت را بزن. یک نمازی خواندیم پاشیم برویم دیگر. مثل مشهد رفتن هایمان آنجا می رویم و و گنبد را می بینیم و می گوییم امام رضاست.

سلام علیکی می کنیم با گنبد و بعد می رویم کنار ضریح می ایستیم و کتابهای عربی را برمی داریم و می خوانیم. بعد می گوییم من جامعه کبیره خواندم عالیه المضامین خواندم. زیارتنامه خواندم. زیارت هم کردی؟ نه. من اصلا کسی را ندیدم آنجا. آقا را که ندیدم. زیارتی صورت نگرفت. فقط ادای زیارت را در آوردی، یعنی ادای کسی که دارد می بیند، حرفهای کسی که دارد می بیند را می زنیم اما ملاقاتی بین تو و امام رضا صورت گرفت؟ نه. نشد. اصلا من با حضرت رودرو نشدم. سرم روی زانویشان نرفت، در آغوشش نرفتم. دستش را نگرفتم. نبوسیدمش. احساساتی بین من و ایشان ردو بدل نشد. حتی وقتی ضریح را داشتم می بوسیدم فکر می کردم ضریح را دارم می بوسم تبرکاً.

آقا بوسیدت؟ نه. امکان ندارد آقا زائرش را نبوسد. امکان ندارد نبوسد. آنجا چیزی حس می کنی؟ در قلبت در صورتت، در دستانت از بوسه آقا؟ نه. هیچ اتفاقی نیفتاد. وداع را که بخوانی متوجه می شوی. تازه وقتی وداع را می خوانی، می فهمی چه حرفهایی اینجا بود. چه معاشقه ها و چه معاوضلها در این وداع هست. نه من وداع را خواندم. خواندی یا خواستی؟

وداع کردی یا وداع را خواندی؟ وداع را می خوانیم. زیارتنامه را می خوانیم. الان که دیدید ماشاء الله قدی زدند در این حرم ها از این دعاها زده اند دومتر می ایستی. یک مشت جملات عربی می خوانی. ما زیارت خواندیم. کی را خواندی؟ خانم فاطمه زهرا. با مادرت حرف زدی؟ احساس تبادل کردی! همینطور که با مادر زمینیت چه جوری با او حرف می زنی! بین تو و حضرت زهرا چیزی رد و بدل شد؟ نه. بین تو و خدا، تو و امام زمان، تو و امام رضا، تو و این امامزاده! نه. تو و این شهید؟ نه. بابا این شهید دادشت هست، همسایه ات هست، بچه محلتان است، من عرضه ندارم با شهیدم حرف بزنم. الان چقدر میرن سر قبر شهدا، ولی با شهید حرف نمی زنند. ممکن است برایش گریه بکنند، اما نمی توانند با این شهید حرف بزنند، یعنی واقعا هیچ دلدادگی بین این و شهید نیست.

توصیه درعرفان این هست که آنهایی که نمی توانند یک دفعه با خدا حرف بزنند و با اهل بیت رودررو شوند تحملشان را ندارند قلبشان، اصلاً رودرو نشده. میگوید من چهل سال رفتم امام رضا، نمی دانم، هیچ حسی ردو بدل نمی شود. رفتم حضرت معصومه، رفتم حضرت عبدالعظیم. این باید حتما از آدمها شروع کند. با باباش که مرده، صحبت کند. با مادرش که فوت کرده صحبت کند. اینها چون به هر حال مستجاب الدعوه هستند. در روایت داریم در بحث مهرورزی و دیگر مباحث گفتیم. اینها را مفصل در معاد گفتیم. فلسفه اینکه سر قبر می روی چیست.

مادر شما الان مستجاب الدعوه است. خیلی از افراد بابا و ننه شان را ول می کنند، می روند سراغ امام رضا (ع). شما هین پیش پدرو مادرت بگی، اجابت می شود. اصلا نیازی نیست بروی آنجا. تو میروی آنجا اصلا گمی، گم می شوی. امام رضا را گم می کنی. خودت را هم گم می کنی. بیا اینجا بهشت زهرا برو، هر جا که پدرو مادرت دفن هستند ببین می توانی باآنها حرف بزنی. پدر و مادر راحت حرف آدم را می فهمند. چون ما قبلا به اینها حس زمینی چیه؟ داشتیم. دیدیمشان. بغلشان کردیم. بوسیدمشان. از بابا و ننه ات شروع کن. از برادرت شروع کن از خواهرت شروع کن حرف بزن آنها هم حتما دعا می کنند. ما گنجینه های عظیمی از پشتوانه ها، از کسانی که مستجاب الدعوه اند، ما را دوست دارند، داریم که اموات هستند. فقط می رویم خرما می دهیم. شیرینی می دهیم. می رویم برایشان یک آیه قرآن می خوانیم. نمی فهمیم چی می خوانیم. بعد می آییم. فکر می کنیم خیلی کار کردیم. نه همین برو سر قبر برادرت، همسرت، ،شهید، این همه شهید هستند پشتوانه ما. اگر کسی نمی تواند الان با شهدا ارتباط برقرار کند این اصلا نمی تواند با معشوقش و بزرگترها از شهدا ر ارتباط برقرار کند.

لذا یکی از کارهای بسیار خوب در ارتباط با ماوراء طبیعه یعنی انسان دنیا را پاره کند. یعنی بخواهد دنیا را پاره کند با آن طرف راه پیدا کند، باید از نزدیک ترین جا به برزخ شروع کنی. نزدیک ترین جا به برزخ، این قبر امام نیست. حرم امام حسین حرم حضرت معصومه نیست. چون اینجا خیلی علو دارد. اینها حاکم به قیامت هستند. اینها روسای قیامت هستند. سلاطین آخرت هستند. تو رفتی یکدفعه پریدی آنجا، نمی توانی. باید از نزدیکترین جا به برزخ شروع کنی. نزدیکترین جا به برزخ کجا بود؟ قبرستان هست. ما اصلا قدر قبرستان ها را نمی دانیم.

این قبر شهدای گمنام که در محله ها می گذارند، چقدر اینجا مهم هست. آقا شوخی نیست. امام فرمود: امامزادگان عشق اند.

باور بفرمائید خیلی از شهدای ما بسیاری از آنها از امامزاده ها جلوترند و می توانند جواب بدهند. امامزاده ای که نمی دانم هست نیست. شجره اش چیه. کی بوده. چی هست. هیچ حسی بهش ندارم. هیچ ارتباطی نمی توانم بااو برقرار کنم. ولی این شهید به من خیلی نزدیک است. بابا و ننه ام که می روم سر قبرشان خیلی به من نزدیکند. هر کس می خواهد ورود پیدا کند، یک مقدار حجاب را پاره کند، باید از قبرستان شروع کند. بعضی ها مسخره می کنند قبرستان. می گویند این قبرستان مگر چی دارد؟ چیه پنج شنبه به پنج شنبه می روید سر قبر شهدا. شهدای گمنام و شهدای جنگ، چرا بلند می شوی آنجا می روی؟ برو چهار صفحه کتاب بخوان. درس بخوان یک کمی. بنشین پای صحبت فلان استاد. باید یک مدت ترمز درس را بکشی، بروی شروع کنی، کار عملی کنی. اِ من بروم سرقبر شهدا من بروم قبرستان؟ بروم امامزاده؟ بروم سر قبر آیت الله فلانی؟ سر قبر فلان ولی خدا؟ سر قبر آیت الله بهجت؟ سر قبر آیت الله بهاء الدینی؟ سر قبر فلان؟ سر قبر شهدا؟ به جای آن چهار صفحه کتاب می خوانم. چهار صفحه درس می خوانم. تو فقط بخوان. اتفاقی نمی افتد. عرضه داری برو شروع کن. ارتباط برقرارکن. ببین چقدر درس بهت می دهد این. چقدر با تو حرف می زند. هر کدام ما الان از بین شهدا چند تا رفیق داریم؟ یک دانه رفیق داریم؟ من یک رفیق دارم که من را می شناسد، مثلا بگویی با او کلی مراوده داشتیم، یقینا من آن روزی که وفات می کنم آن رفیقم حتما بالای سرم می آید. چند تا از این شهدا داریم؟ امامزاده ی عشق چند تا داریم ما؟

من در فهرست دارایی هایم پنج تا رفیق با حال دارم، پنج تا رفیق بهشتی دارم که عندربهم هستند. یعنی پیش خود خدا هستند و اینها رفیقهای من هستند و من در دنیا با اینها خیلی رفت و آمد داشتم.

اینها از بابا و ننه ام بیشتر برام عزیزهستند. خیلی ثروت بزرگی هستند. من می دانم موقع مردن اینها می آیند. همیشه رفتم پیش اینها بهشان سرزدم. رفیق امکان ندارد در سفر نیاید سفربه این مهمی. ما نداریم ما نمی خوانیم ما نمی خواهیم. ما اصلا در خواستی نداریم. باید از یک جا شروع کنیم این ورود را، این درگیر کردن دل، درگیر کردن ذهن، درگیر کردن حقیقت وجودمان را با ماورای طبیعه باید از یک جا شروع کنیم. همه اش به صورت به ظاهر داریم بسنده می کنیم. دعا خواندنمان ظاهری، حرم رفتنمان ظاهری، مکه رفتنمان ظاهری، نمیدانم تسبیح دست گرفتنمان ظاهری. هیچ ارتباطی برقرار نمی شود، هیچ حالی نمی آید. هیچ نورو شیرینی نمی آید. هیچ شراب وجود ندارد. هیچ سر مستی هم نیست. بلد نیستیم، کار نمی کنیم، دانشگاهش را نمی رویم، کلاسش را نمی رویم، تمرین هایمان را انجام نمی دهیم، مهارتهایش را یاد نمی گیریم. بعد هم می گوییم چرا خراب میشود! غرش را به خدا می زنیم.

آقا یک آشپزی یک گلدوزی یک خیاطی، گل زیبایی که روی میز می بینید یک هنرمند ساخته. هرکسی ساخته آقا یا خانم حداقل شش ماه زحمت کشیده، تمرکز کرده، کار کرده، تا موفق شده گل به این قشنگی را بسازد. دوره دیده، آموزش دیده، تمرین کرده. چطور می توانیم من با خدا حرف بزنم، ملاقات بروم، جلسه بگذارم، با معصومین با امامزاده ها با شهدا هیچ دوره، کلاس، آموزش، تمرین، مهارت، هیچی نمی خواهد! همینطور من می توانم وارد حرم امام رضا بشوم، اوج بگیرم بروم در آغوش امام رضا زیارت کنم روبوسی کنم بعد هم بیایم. آقا خواستن مهارت است. خواندنش که درجه ی پائین تر است، مهارت است. خواستن که بزرگتر است من چطوری بخواهم؟ چی بخواهم و چه جوری بخواهم؟ ما وقت این حرفها را نداریم. حوصله اش را نداریم اصلا. اگر هم وقت بکنیم، ما دچار یک بیماری بسیار بسیار خطرناک و کشنده هستیم که اگر درمانش نکنیم هیچی برای ما نمی گذارد به نام بی حوصلگی و تنبلی. لذا کار ما نتیجه نمی دهد.

«مگر دنیا و آخرت از آن من نیست. مگر بخشش و کرم خوی من نیست ؟!...» این دیگر بماند برای جلسه بعد.