جلسه 028 - تربیت کودک
شماره جلسه
28
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1380
ماه
5
روز
18
متن کامل (خام) ‌ جلسه 028 - تربیت کودک

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین. جلسه گذشته بحثمان به اینجا رسید که به خاطر فاصله سنی و اختلافاتی که در روحیات، اخلاقیات، عواطف وجود دارد نسبت به مربی و والدین با فرزند تنها راه اینکه بتوانیم بچهها را تربیت بکنیم این هست که ما به آنها نزدیک بشویم. بچهها زمانی از ما حرفشنوی دارند که به ما اعتماد داشته باشند و ما را از خودشان بدانند. چند روایت را در رابطه با این مسأله که باید وقتی با کودک سروکار داریم زبان کودکی داشته باشیم و به آنها نزدیک بشویم خدمتتان قرائت کردیم خواندیم و حالا چند روایت دیگر عرض میکنم و بعد برویم در ادامه بحث ایجاد نزدیکی و تفاهم نسبت به فرزندان. این روایت از نبی اکرم (ص) هست میفرماید کسی که با کودکان دلسوزی نکند و بزرگان را گرامی ندارد از ما نیست این یک نکته خیلی مهم هست که باید در هر شخصی وجود داشته باشد روحیه دلسوزی نسبت به بچهها و توقیر و احترام گذاشتن به بزرگترها. دلسوزی یعنی باید انسان آن کوچکی و نادانی و ضعف بچه را توجه داشته باشد با بچه به گونهای رفتار نکند که فکر کند دارد با یک آدم بزرگ سخن میگوید بچهها در عالم کوچکی میخواهند برای خودشان یک شخصیتی قائل بشوند. وقتی با آدم صحبت میکنند به عنوان یک شخصیت مستقل صحبت میکنند همین این ممکن است والدین را به اشتباه بیاندازد و برای یک آن گمان بکند که این بچه دارای یک شخصیت قوی، سن بالا، فهم خیلی بالایی هست. بعد برخوردش با او بزرگانه و خشن بشود و این حالت ترحم داشتن نسبت به فرزند بچهها را، دلسوزی کردن برایشان، و اینکه آنها را اینقدر بزرگ ندانیم که فکر بکنیم اینها با ما لج میکنند به ما دروغ میگویند چون آنها چیزهایی خلاف میگویند ولی دروغ نیست نباید اسمش را دروغ گذاشت یا اصلاً نباید گفت که دروغ میگویی. سالها همینطور هست خیالهای خودشان را بیان میکنند چون تازه میخواهد شخصیت پیدا بکند اصالت را به خودش میدهد خودخواهیهایی دارد و مسائلی از این قبیل که اگر والدین حوصله این چیزها را نداشته باشند و هر بار بخواهند نسبت به این روحیات جواب بدهند مشکل درست میشود بچهها را باید دوست داشت. البته این خیلی مهم است که وقتی میگوید نسبت به کودکان دلسوزی نکند انسان باید به قدری مسلط بر خودش باشد و به طبیعت تسلط داشته باشد که فقط نسبت به بچه خودش اینطوری نباشد اساساً نسبت به بچهها دلسوزی داشته باشد مهربان باشد احساسات و عواطفشان را در نظر بگیرد. یک موقع میبینی یک مادر از آن جهت که مادر است یا پدر از آن جهت که پدر هست نسبت به فرزند خودش خیلی دلسوزی دارد خیلی ملاحظه میکند ولی نسبت به بچه دیگر میبینی که اینطوری نیست این دلسوزی را خوب ندارد خشونت دارد ملاحظه نمیکند. موضوع این هست که ما اساساً بچهها را از آن جهت که بچه هستند جنس بچه را توجه داشته باشیم که یک موجود ضعیفی هست و اطلاعات ناچیزی دارد و باید آنها را تحمل کرد و نسبت به آنها دلسوزی کرد با آنها مهربانی کرد اشتباهات و اذیتها و مقاومتشان را ندید گرفت تا بچه بتواند با امنیتی که در کنار پدر و مادر یا مربی احساس میکند، رشد بکند این یک نکته. نکته بعد احترام به بزرگترها هست که این هم جزء خصوصیات یک انسان حقیقی هست یعنی واقعاً انسان نباید خودش را انسان بداند تا زمانی که روحیه احترام به بزرگترها را ندارد اول از این دست انتقام الهی کاری میکند که انسان هر کاری که با والدینش کرده بچههایش و یا دیگران با او بکنند این قاعده است. ما چند چیز داریم که در همین طبیعت قبل از اینکه انسان وارد برزخ بشود و بمیرد جوابش داده میشود یکی اینکه به کسی بدی بکند بدی و ظلم جوابش در همین دنیا داده خواهد شد و یکی بیاحترامی کردن، نمکنشناسی هست که در روایت داریم انسان مورد انتقام قرار خواهد گرفت به پدرت خوبی نکنی بچهات فردا با تو همین کار را میکند. زحمات مادرت را ندیده بگیری فردا بچهات با تو همین کار را میکند بزرگترها احترام دارند باید خیلی انسان حواسش باشد که با اینها درست رفتار کند بخصوص پیرها که هر چقدر پیرتر و ناتوانتر میشوند حرمتشان هم بیشتر میشود. در روایت داریم حدیث قدسی هست که(لو لا الشُّیُوخ) اگر پیرها نبودند خداوند عذاب نازل میکرد عذاب میبارید بر سر مردم، یکی از چند گروه هستند بچهها هستند پیرها هستند و حیوانات هستند اینها دفع عذاب میکنند. به هر حال موسفیدها ریشسفیدها اینها احترام زیادی دارند خیلی انسان باید روحیه احترام، نه در مورد خانواده خودمان، در مورد هر پیرمردی، هر پیرزنی، هر بزرگی، هر پدری، هر مادری انسان باید حرمت نگه دارد و با ادب با آنها رفتار بکند تحقیرشان نکند جسور نباشد در حریمشان نرود اگر که این کار را بکند یک زمانی له خواهد شد. خداوند کاری میکند که تحت تأثیر عواطف و احساسات جان بکند و بزرگ بکند و سالها زحمت بکشد و بعد آنها هم ندید میگیرند و لهاش میکنند با قساوت خیلی زیاد، بنابراین انسان هر چه که میخواهد در آینده ببیند باید نسبت به دیگران اعمال بکند هر چه بکاری همان میدروی. این حدیث فارسی هست که امام صادق(ع) با همین زبان فارسی فرموده این یک قاعده است. بنابراین نسبت به والدین هر چقدر نمکشناسی باشد فردا بچهها حرمت شما را بیشتر نگه میدارند نسبت به کوچکترها هر چقدر دلسوزی بکنید نسبت به بچههای شما همینطوری خواهند بود نسبت به ناموس دیگران هرطور رفتار بکنی همینطور، این قاعده است. دیگر از خصوصیاتی که پیغمبر داشته این هست که خیلی نسبت به بچهها فروتنی میکرده خیلی متواضعانه برخورد میکرده زودتر به بچهها سلام میکرده بچه خیلی برایش لذت دارد شخصیت پیدا میکند که وقتی یک بزرگتر به او سلام بکند یک بزرگتر از او خداحافظی بکند. وقتی میخواهد از جمع خداحافظی بکند شما شاید دیده باشید وقتی وارد جمع میشوید میخواهید روبوسی کنید بچهها جلوتر میایند به شما آویزان میشوند اینها را باید انسان زودتر تحویل بگیرد با اینها سلام بکند دقت کند که اینها یک روح بزرگ دارند و خیلی حساس هستند به اینها باید بیشتر رسیدگی کنید. بخصوص دخترخانمها که توجه بیشتری را میطلبند هر چقدر به اینها احترام بگذارید و شخصیت بدهید کمک کردید به رشدشان و دوری از چیزهایی که ننگ و عار و گناه هست بچه وقتی بزرگ و باشخصیت و بااحترام بار میاید وقتی میبیند که بزرگترها رویش یکطور دیگر حساب میکنند اساساً خودش همانطوری میشود. خودش به سمت چیزهایی که نباید برود نمیرود اینطوری بار آمده قوی شده وقتی له و تحقیر بشود وقتی نسبت به او بیادبی بشود وقتی عواطف و احساساتش نادیده گرفته بشود بد دیده بشود مجرم دیده بشود همینطوری هم خواهد شد. لذا پیامبر از عادتهایش این بود که با بچهها خیلی مدارا میکرد خیلی فروتنی میکرد نسبت به بچهها خیلی حوصله داشت با حوصله و آرامش برخورد میکرد. نوشتند که پیامبر وقتی که از سفر میامدند بچهها زیاد دور پیغمبر میریختند هجوم میاوردند که پیغمبر را ببینند حضرت میایستاد و اینها را بغل میکرد. بعضیها را جلوی اسب مینشاند بعضیها را پشت سرش مینشاند به اینها سواری میداد با اینها مدارا میکرد شخصیت مستقل برایشان قائل میشد برای تجدیدشان اهمیت قائل بود و به هر حال برنامه مستقلی برای اینها داشت. باز نوشتند که پیامبر عادتش این بود که برای بچهها کنیه انتخاب میکرد و اینها را با اسم صدا نمیکرد و به وسیله کنیه قلب آنها را آرام میکرد یعنی شخصیت میداد چون کنیه داشتن یک شخصیت بود مثلاً ابو فلان، ام فلان، وقتی بگویی اینها شخصیت پیدا میکنند. حالا همینطور است وقتی که یک نفر را با فامیلی صدا بکنی بعضی جاها قاعده دارد که چطوری باشد به هر حال این القابی که حضرت به کار میبرد شخصیت دهنده بود ما هم باید همین سیره را داشته باشیم. انس میگوید رسول خدا از همه مردم خوش اخلاقتر بود من برادر کوچکی داشتم که ابوعمیر نام داشت وقتی که خدمت رسول الله میرسید از او میپرسید ای ابوعمیر بچه گنجشک چه شد؟ مثلاً یک صحنهای بوده که یک بچه گنجشکی دستش بوده، که هر وقت برخورد میکرد پیامبر راجع به بچه گنجشک از او سؤال میکرده. این نشاندهنده این هست که ما میتوانیم موضوعات خوبی را پیدا بکنیم و در رابطه با آن موضوعات با بچهها گفتگو داشته باشیم حالا ما متأسفانه بچههایمان دوست دارند با ما گفتگو بکنند موضوعات زیادی هم سراغ دارند از خاطرات گذشته از حوادثی که اتفاق افتاده بچهها از تکرار حوادث خیلی لذت میبرند. ولی ما حال نداریم که با آنها راجع به این مسائل گفتگو بکنیم و وارد بحث بشویم یعنی زمینه خیلی خوبی هست که خود بچهها دست ما میدهند که ما به آنها نزدیک بشویم ما معمولاً عرضه استفاده از این زمینه را نداریم. چون بزرگترها میگویند ما راجع به چه با اینها صحبت بکنیم. در حالی که آنها خودشان موضوع زیاد دارند و به ما پیشنهاد موضوع میدهند که بخواهیم با آنها صحبت بکنیم بهانهای برای گفتگو به ما میدهند که بخواهیم با آنها وارد گفتگو بشویم از همان موضوعی که هست از اسباببازی از نحوه بازی کردنش از خیلی چیزهای دیگر میشود شروع کرد و با آن وارد گفتگو شد. بزرگترها هم همینطور، خیلی راحت میشود با بزرگترها آنها که در مقطع دبستان هستند هفت سال دوم، راهنمایی، آنهایی که در مقطع دبیرستان و دانشگاه هستند هیچ فرقی نمیکند موضوع برای گفتگو زیاد هست میشود زیاد موضوع پیدا کرد. جابر میگوید حسن و حسین را دیدم که بر پشت رسول الله سوار شده بودند و آن حضرت با دست و پا حرکت میکرد و میفرمود شتر سواری شما بهترین شترها و شما نیز بهترین بارها هستید پیامبر آنقدر نسبت به کودکان مهربان بود که حتی در حال نماز نیز آنها را رعایت میکرد. یکی از اصحاب نقل میکند که با پیامبر در حال نماز بودیم پس حسن(ع) وارد شد وقتی پیامبر به سجده رفت حسن بر پشت آن حضرت سوار شد پس با کمال مدارا او را گرفت و کنار گذاشت و بعد از نماز از علت این عمل جویا شدیم فرمود حسن ریحانه من است بچهها همینطور هستند(أولادُنا أکبادُنا) فرزندان ما جگرهای ما هستند. همه همینطور هستند نسبت به بچهها باید مدارا کرد بچهها معمولاً با ورودشان به حریم پدر و مادر در واقع این امکان را به پدر و مادر میدهند که پدر و مادر بتوانند با اینها کار بکنند و سازندگی ایجاد بکنند. به هر حال وقتی یک نفر با یک نفر عیاق و رفیق شد رفیق است حالا هر وقت آمد آمد بچه فکر نمیکند که الان پدر حالش را ندارد خسته است کار دیگری دارد یک موقع هم میبینی که بیموقع وارد حریم شما شد، سوار کولت شد. روی پا و سرت رفت این را دارد و خود این که خودش میتواند نزدیک بشود و این رابطه بدنی را با پدر و مادرش برقرار بکند و نزدیک بشود خودش فرصت خوبی هست برای اینکه بشود آن جریان نزدیکسازی مربی به متربی را ایجاد کرد. پیامبر (ص) آنقدر به دلجویی و جذب کودکان اهمیت میداد که خودش به کودکان سلام میکرد و از مسلمین میخواست که به کودکان سلام کنند. انس بن مالک گوید پیامبر بر کودکان عبور نمود و سلام کرد و این عمل سیره همیشگی آن حضرت بود. پیامبر فرمود من پنج عمل را تا آخر عمر ترک نخواهم کرد روی زمین و با بندگان خدا غذا خوردن از جهت تواضع و مهربانی که حضرت داشت سوار شدن بر الاغ و دوشیدن شیر گوسفندان با دست خودم و لباس پشمینه پوشیدن و سلام کردن بر کودکان تا اینکه این امر بعد از من به صورت سیره و سنت پیروانم در بیاید یعنی در واقع متواضع بودن و خاکی بودن و اهل تکبر نبودن. الان مثلاً یک جوانی هست 13 ـ 14 سالش هست به او میگویی برو یک چیزی بخر بیاور میگوید من رویم نمیشود یک چیزی دستم بگیرم بیاورم برایش اُفت دارد مثلاً یک فرغون به او بدهی بعضی از بزرگترها هم اینطور هستند دیگر زن و بچه دارد. الان وقت این بازیها نیست که بخواهد از این بازیهای متکبرانه در بیاورد که من عارم میاید که فرغون دستم بگیرم یا بروم فلان کار را انجام بدهم یا یک باری را روی کولم بگیرم بیاورم برایشان سخت است خرید کردن، بار بلند کردن، کارگری کردن، حمالی کردن، بنایی کردن اینها برایشان اُفت دارد این چیزی خیلی بدی هست. ما اولیاء خدا داریم مرحوم نجابت(ره) یک ولی خداست ولی میبینیم که آشپزی میکند برای شاگردانش غذا درست میکند مرحوم آیت الله کوهستانی(ره) کسی که امام زمان(ع) به او سر میزند میبینید که خودش و خانمش در کوهستان زحمت میکشیدند برای طلبهها، کار خدماتی انجام میدادند. پیامبر اینطوری بوده امیرالمؤمنین چاه میکندند بار بلند میکردند ائمه(ع) همه بدون استثناء کسانی بودند که روی کولهشان بار بلند میکردند بارهای سنگین و شبها ناشناس، بعضی وقتها به صورت علنی در مقابل مردم بار بلند میکردند بنایی میکردند این عار نیست که آدم کار بکند جلوی دیگران. من باید حتماً همیشه یک لباس اتو کرده داشته باشم و با یک پرستیژ خاص جلوی دیگران باشم اینها چیزهای مندرآوردی هست و تکبرهایی هست که با شهوتهای خیالی آمیخته شده انسان را اینطوری میکند مثلاً به بچه میگویید برو فلان بار را بخر بیاور میگوید من رویم نمیشود. میخواهد یک بچه بغل کند زورش میاید میگوید در خیابان خوب نیست من بچه بغل کنم اُفت دارد یا فلان بار را بگیرم دستم اُفت دارد اینها روحیههای خیلی بدی است پیامبر میگوید من مخصوصاً این کارها را انجام میدهم که بعد از من سنت باشد بعد از من مردم اینها را رعایت بکنند تواضع کردن و کار کردن. فرمود برای من یکی از چیزهایی که خیلی دوستداشتنی هست این هست که خودم با دست خودم برای منزلم خرید بکنم و بیاورم این خوب هست. بعضیها میخواهند بروند در صف نان بایستند پنج دقیقه ده دقیقه میخواهند نان بخرند باز هم برایشان سخت هست که بروند در صف بایستند یک چیزی بگیرند. روایت بعدی خیلی روایت مهمی هست از امام صادق(ع) رسول خدا هیچگاه از عمق عقل خود با مردم سخن نگفت و میفرمود ما پیامبران مأموریت داریم که با مردم به مقدار عقل و درکشان سخن بگوییم. و دارد(إنّا مَعاشِرَ الأنبیاء اُمِرنا أن نُکَلِّمَ النّاس عَلی قَدرِ عُقُولِهِم) ما گروه انبیاء مأمور هستیم که با مردم به اندازه عقلشان با آنها صحبت بکنیم یعنی میخواهد بگوید که این فقط در مورد بچه نیست. شما میبینی یک پیرمرد دهاتی از دهات به شهر آمده میخواهد با شما حرفی بزند یا حرفی دارد در آن اندیشه خودش، میگوید باید خودت را پایین بکشی با همان مقداری که درک میکند وارد مذاکره بشوی نه اینکه بگویی من حوصله همچین آدمی را ندارم، نه هنر انسانی. انسانیت به همین هست که انسان بتواند با پیرزن، مادربزرگش، قبلاً که اینطور نبوده حالا الان زمینگیر شده پیرزنی هست یک روحیات اینطوری دارد بتوانیم با آن کنار بیاییم در روایت داریم خداوند جوانی را که جوانی نکند دوست دارد یعنی بتواند با پیرها و بزرگترها و بچهها سروکار داشته باشد. یک موجود یکدنده یک طرفه لوس نباشد که من جوان هستم باید جوانی بکنم من با پیر و بزرگترها نمیتوانم بسازم بچهها به من چه، یک موجود خودخواه اینطوری بار میاید بعد هم اینطور آدمها زود غمگین میشوند چون اینطوری هستند زود تنها میمانند. این چند روایت بود در مورد اینکه ما باید خودمان را به بچهها نزدیک بکنیم و زبان کودکی داشته باشیم تا بچهها به ما اعتماد داشته باشند و بتوانند حرفهایشان را با ما در میان بگذارند و بتوانند از ما حرفشنوی داشته باشند ما بتوانیم به حریمشان نزدیک بشویم و چیزهایی را به آنها انتقال بدهیم. نکته بعد، بعد از مسأله نزدیکی به بچهها بحث تفاهم با بچهها هست حالا بچه که میگوییم شامل همه سنها خواهد شد. نه فقط هفت سال اول، هفت سال دوم و سوم هم همینطور هست. ما دو مرحله در برخورد با بچه داریم یک مرحله را قبلاً توضیح مفصل دادم آن مرحلهای هست که بچه مقاومتی از خودش به عنوان یک انسان مستقل ندارد. قبل از انعقاد نطفه شما چون میخواهی نطفهاش را ایجاد بکنی دست خودت است که آن ژن و آن عِرق و آن نطفه را که حامل مواد وراثتی هست تقویت بکنی در واقع الان بچهای در کار هست. ولی به این صورت با اختیار و اراده خودت قبل از بارداری تلاشت را میکنی صفتهای بد را از خودت دور میکنی صفتهای خوب و دوستداشتنی را به سمت خودت میکشانی و در خودت ایجاد میکنی در واقع همین الان ما داریم تربیت کودک میکنیم. اینکه بعضی از بزرگان فرمودند که تربیت بچه 20 سال قبل از به دنیا آمدنش هست به این معنا هست که والدین هر چه باشند روی بچهها هم اثر میگذارند. بنابراین اینجا کسی نیست در مقابل ما مقاومتی بکند بعد هم که نطفهاش بسته میشود در دوران بارداری باز مقاومتی نیست. بسیاری از چیزها را میشود به بچه داد و در آن به عنوان یک زمینه ایجاد کرد ما هر طوری که قرار است بچه را تربیت بکنیم به نفع ما هست که زمینه را در آن جلوتر ایجاد بکنیم. اگر یک نفر در دوران بارداری بیتوجه باشد یا در دو سال اول که بچه مقاومتی ندارد به اینها بیتوجه باشد بعداً میخواهد در بچه این عوامل تربیتی خاصی را که دوست دارد ایجاد بکند. چون زمینهاش را از اول ایجاد نکرده سختتر خواهد بود. اما شما روحیات خاصی، اخلاقیات خاصی را میخواهید در بچه ایجاد بکنید یک کمال خاصی دارد در نظر دارید به هر حال رشد انسان، تعریف انسان، کمالات انسان مشخص هست آن خوبیها را کلاً میخواهید ایجاد بکنید. پس باید زمینهاش را داشته باشید یعنی خودتان در خودتان ایجاد کرده باشید انتقال بدهید از طریق نطفه به بچه، در دوران بارداری هم باید باز تلاش به همین صورت باشد در دو سال اول هم باز همینطور است تا این مرحله بچه کاملاً از ما پذیرش دارد. و هر چقدر سنش بالاتر میاید. چون شخصیت پیدا میکند من پیدا میکند و به خاطر من، تثبیت من دارای نیروی مقاومت میشود برای اینکه بتواند خودش را تثبیت بکند دارای نیروی مقاومت میشود دیگر نمیتوانی بعداً هر چه را که بخواهی به او منتقل بکنی. اینطور نیست که بگویی فلان کار را بکن بگوید باشه میکنم یا فلان کار را نکن بگوید نمیکنم، نه برای خودش میخواهد تصمیم بگیرد و توضیح دادیم که خیلی وقتها باید اجازه بدهیم که بچهها ما را شکست بدهند و نظر خودشان را جلو ببرند در بخصوص هفت سال اول تا شخصیتشان تثبیت بشود یاد بگیرند که شخصیت دارند و میتوانند تصمیم بگیرند. اما از سه سال به بالا که بروید دیگر در هر سنی که میخواهید بروید فرقی نمیکند بچه اگر قرار باشد از کسی حرفشنوی داشته باشد باید آن شخص را قبول داشته باشد آن پیشنهادی که شخص به او میدهد باید قبول بکند. بچه مثلاً اینطور نیست که شما هر چه بگویی بشود بعد از این سنی که دیگر الان به یک سنی رسیده قابل تشخیص شده برای خودش عواطف و احساسات و امیالی دارد اینطور نیست که شما بگویی فلان کار خوب نیست بگوید خوب نیست بگویید فلان کار را نکن بگوید نمیکنم اینطور نیست. نیروی مقاومت دارد باید خودش بخواهد در خودش باید این تمنا و میل ایجاد بشود تا حرف شما را قبول بکند اینکه من بزرگترت هستم پدرت هستم من به تو میگویم این دستور است باید این کار را بکنی به راحتی برای بچه جا نمیافتد خودش باید قلبش پذیرا باشد تا انجام بدهد. قبلاً اینطور نبود قبلاً در دوران بارداری تا دو سال اول آگاهی و اختیاری در کار نبود هر چه که میخواستی میتوانستی به او اعمال بکنی منتقل بکنی اما الان هم دارای آگاهی و اختیار و نیروی مقاومت شده شخصیت پیدا کرده به راحتی این قضیه آن قضیه نیست. بنابراین اگر بخواهیم به بچه چیزی را منتقل بکنیم و تربیتش بکنیم مربی هر کس که میخواهد باشد پدر و مادر و عمو و خاله و دایی و عمه و یا آدم غریبه باشد مربی هر کس که میخواهد باشد باید بتواند با او به تفاهمی برسد بنابراین مربی فقط زمانی میتواند موفق باشد در رابطه با بچهاش که بتواند آن چیزی را که میخواهد به بچه انتقال بدهد. بایدها و نبایدها، هنجارها و دوری از ناهنجارها را بخواهد به بچهاش انتقال بدهد در بچه اعتماد ایجاد بکند فهم ایجاد بکند علاقه و میل ایجاد بکند تا بتواند از بچه پذیرش ببیند که بچه با صمیم قلب و با اختیار قبول بکند اما برنامههای تحمیلی به نتیجه نمیرسد. برنامههایی که ما به بچهها تحمیل میکنیم به زور که بخواهند این کار را انجام بدهند چند حالت دارند اول از این مقاومت میکنند و یا اصلاً عمل نمیکنند اگر هم بخواهند انجام بدهند یا با مقاومت زیر کار درروی، ناقص، اینها تنفر ایجاد میکند و آن نتیجهای که باید بگیریم را نمیگیریم. قبلاً مثال زدم آن موقع که مقاومت هست خیلی تحمیل نکنید در روایت هم داریم هر وقت خودتان قلبتان آمادگی عبادت را ندارد(لا تُکرِهُوا إلی أنفُسِکُمُ العِبادَۀ) به نفستان عبادت را تحمیل نکنید زمانی عبادت بکنید که نفستان عبادت را میپذیرد. فرمود هر وقت دیدید قلبتان آمادگی ندارد حالت پس زدن دارد به همان واجبات اکتفا بکنید و به هیچ وجه به سمت مستحبات و سایر کارهای عبادی نروید مستحبات از اسمش معلوم است مستحب یعنی ما با آن طلب محبت میکنیم برای دوست داشتن کسی انجام میدهیم یا برای اینکه دوستمان داشته باشند. لذا وقتی کراهتی در کار هست محبتی هم در کار نیست لذا شما همان حد واجبات را انجام بدهید و دیگر بیشتر از این به قلبتان چیزی از عبادت را تحمیل نکنید این خطرناک است نه به خودتان و نه به دیگران، وقتی میبینید که قلبشان آمادگی ندارد زیاد در حریمشان نروید و چیزی را به آنها تحمیل نکنید. نتیجه این میشود که هر نوع تغییری که ما بخواهیم در فرزندانمان یا متربی ایجاد کنیم شروع آن تغییر باید از کجا باشد؟ اگر بخواهد تغییری حاصل بشود در روح بچه از کجا باید شروع بشود؟ از درون خود بچه از قلب خود بچه یعنی بچه باید پذیرش داشته باشد هر نوع اصلاحی که میخواهیم بچه را بکنیم تربیتی که بکنیم قلبش باید پذیرش آن را داشته باشد باید آن را قبول بکند اگر قبول کرد ما موفق خواهیم بود و اگر قبول نکرد موفقیتی حاصل نمیشود. آن هفته یک جایی من کلاس داشتم یک خانمی آمده بود دو سه تا دختر داشت این مادر سر حجاب با دخترانش دعوا داشت دخترها نتوانسته بودند با مادر کنار بیایند مادر هم نتوانسته بود به آنها آن که باید تفهیم بکند بکند بعد بچهها آمده بودند میگفتند که مادر ما ما را سر قضیه حجاب خیلی اذیت میکند و به ما یک چیزهایی را تحمیل میکند. یک حرفهایی میزند این بچه نمیگیرد جذب نمیکند چون نتوانسته عمق آن چیزی را که مادر میگوید و میفهمد را درک بکند مادر هم نتوانسته عمق آن چیزی را که میفهمد و درکش میکند را به قلب بچه منتقل کند چون ارتباط قلبی نیست اصلاحی هم صورت نمیگیرد. این مسأله همانطور که عرض کردم مسأله هم در مورد دیگران هست هم مربوط به خودمان است در خودمان هم ما اگر بخواهیم تغییری ایجاد بکنیم باید حتماً آن تغییر را باور کرده باشیم اگر باورش نکرده باشیم با کوچکترین بهانهای از بین میرود. چند روز پیش یک آقایی با یک خانمی آمده بود میگفت این خانم نه نماز میخوانده نه حجاب را رعایت میکرده هفت قلم آرایش میکرده بعد به من علاقهمند بود پیشنهاد ازدواج به من داده من به او گفتم که من نمیتوانم با شما با این شخصیتی که داری ازدواج بکنم. گفته من قول میدهم که هم حجابم را رعایت کنم آرایش نکنم موسیقی گوش نکنم نماز بخوانم شما ازدواج را قبول کن این درست است تحت تأثیر یک علاقه بوده معلوم هم نیست علاقه بوده شاید نیاز بوده ولی وقتی انجام شد میگوید یک مدتی هم رعایت کرد. ولی الان هیچ کدام را رعایت نمیکند میگوید هر کاری میخواهی بکنی بکن اختلاف ما شروع شد با هم درگیر شدیم نه حجاب را رعایت میکند بچه هم داشتند کارشان به طلاق کشیده زن میگوید من اصلاً این حرفها را گوش نمیکنم دلم میخواهد در مجلس مردها سر باز بروم دوست دارم به مردها دست بدم در مجالس مردها برقصم به تو هم هیچ ربطی ندارد. حالا شما نگاه کنید این چون از دل نیست یک تغییر است خودش نمیخواهد از اول هم نمیخواسته یعنی اگر شوهر میگفت که من با تو ازدواج میکنم اما نیازی نیست تغییری بدهی تغییر نمیداد تحت یک جبری برای اینکه یک مرحلهای از زندگیاش را رد بکند این هنجار را قبول کرده. بعد چون قلبش از اول پذیرش نداشته بعداً که در زندگی رفته دوباره همان ناهنجاریها و بازیها شروع شده باید با قلب خود انسان گره بخورد خود انسان بفهمد که این کار ذاتاً یک ارزش هست چه حالا این مرد از من بخواهد چه نخواهد، چه کسی که به خاطرش این کارها را دارم قبول میکنم قدر بداند یا نداند، اصلاً آن شخص مُرد. اگر مُرد ما باید دوباره سر جای خودمان برگردیم؟ دوباره باید سر ناهنجاریها برگردیم؟ بنابراین اگر بخواهیم در خودمان تغییر ایجاد کنیم باید پذیرش داشته باشیم یعنی خودمان باید این ارزش را در خودمان قبول بکنیم اینکه زوری بخواهیم یک کاری را انجام بدهیم به ما نمیچسبد بعداً هم رها خواهیم کرد. مثلاً شما سر کلاس یک استاد میروید اصلاً شما استاد را قبول نداری برایش ارزشی قائل نیستی به او اعتمادی نداری حالا یا استاد ناشیگری میکند یکسری دستورالعمل میدهد برای اینکه شما تغییر بکنید یا اینکه شما به دروغ میگویی من آمدم آدم و اصلاح بشوم. ولی حقیقتاً هم آنطور که باید به او اعتماد داشته باشی نداری بعد که دستورالعمل را میگیری بعد از یک مدت میبینی نمیتوانی دستورالعملها را انجام بدهی به قلبت نچسبیده آن را نفهمیدی باورش نکردی انجام هم نمیدهی کوتاهی میکنی بعد میگویی من نمیدانم چرا هر چه برنامه میریزم برنامههایم به هم میخورد چرا رشد نمیکنم. چرا اینطوری هست برای اینکه از اول هم باور نداشتی اگر باور داشتی به قلبت میچسبید سفت میگرفتی رشد میکردی الان بعضی از مردها دیدید سر یک انگشتر طلا دست کردن 20 سال است که دارند با خودشان کلانجار میروند که بالأخره این انگشتر را بعضی وقتها دستشان میکنند گاهی اوقات در میاورند. سر یک ریش تراشیدن میبینی که هنوز نتوانستند به توافق برسند آخر هم 60 سالش شده هنوز گاهی وقتها ریش میگذارد گاهی وقتها تیغ میزند نمیتواند با خودش کنار بیاید یک خانمی میبینی سر حجاب هزار و یکجور قِر و فِر در میاورد نمیتواند. یک روز خیلی محجوب خوب هست یک روز فُکُل میگذارد بیرون میاید یک روز میبینی که چادر را دارد روسری و مقنعه سرش میکند هفت قلم آرایش میکند بیرون میاید یک روز میبینی هیچی ندارد جوراب نازک افتضاح میپوشد بیرون میاید یک موقع میبینی که اینها را رعایت میکند آستینکوتاه میپوشد بیرون میاید. به هر حال نتوانسته با خودش کنار بیاید چون از اول یک درک درستی از این مقوله نداشته آدم یکبار اگر بخواهد بشود میشود میخواهد بپذیرد میپذیرد میگوید بالأخره من ببینم این چه هست این مقوله چیست که به ما توصیه کردند بخوانم ببینم این چه میگوید لااقل آن را بفهمم که رعایتش بکنم. و الا اگر شما به او بگو که پیغمبر فرمود که من در معراج زنهایی را دیدم که با موی سرشان اینها را در جهنم آویزان کرده بودند و چنان شلاق میزدند که صدای سگ از آنها در میامد ککش هم نمیگزد، میداند ولی این قضیه برایش فرقی نمیکند. چون پذیرش در قلب صورت نگرفته وقتی در قلب صورت گرفت شیرین قبول میشود و هیچ وقت هم خلل و شکستی وارد نمیشود بنابراین وقتی میخوایم با بچهها ارتباط برقرار کنیم بچهها دارای نیروی مقاومت هستند اینکه فکر کنیم که هر چه که ما بگوییم همان میشود نیست. باید در بچه اعتماد، علاقه، محبت ایجاد بشود تا بچه راحت یاد بگیرد و آن مسأله را بفهمد و دیگر هم پشت گوش نیاندازد و به آن مسأله عمل بکند برای همین در روایت داریم شرط ساختن افراد و شرط ساخته شدن افراد وجود یک عامل درونی هست. اگر آن عامل درونی نباشد در خودت یا در طرف مقابلت بدان که کارت درباره خودت بینتیجه است کارت در رابطه با دیگران هم بینتیجه است آنچه که باید در درون باشد و اگر نباشد فایدهای ندارد. میفرماید یک واعظ درونی، انسان باید یک موعظهگر درونی داشته باشد چیزی به نام وجدان، در لسان قرآن میگوییم نفس لوامه، یعنی نفس ملامتگر که در درون باشد و اگر آن نباشد موعظه پیغمبر هم اثر نمیگذارد این هم حرف بیخودی هست که بگوییم حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. خیلی وقتها هم همیشه اینطور نیست این حرف حرف درستی است ولی کلیت ندارد مگر حرفهای پیغمبر از دلش نمیامد از دل میامد ولی به دل خیلیها هم اثر نکرد نزدیکترین کسان زن پیغمبر هم هیچ وقت پیغمبر را نفهمید. شما نگاه کنید ما صدها روایت از عایشه داریم در فضیلت فاطمه زهرا(س) و حسنین، این بعداً با آنها دشمنی نکرد؟ دستور نداد بدن امام مجتبی(ع) را تیرباران کردند؟ دستور نداد که نگذارید پیش پیغمبر دفنش کنند بردند در بقیع دفنش کردند؟ بله شنیده بود پیش پیغمبر هم زندگی کرده بود همسر پیغمبر بود اما هیچ وقت قلبش باور نداشت واعظٌ مِن نَفسِه نداشت. در روایت داریم که مؤمن به سه چیز احتیاج دارد یکی واعظٌ من نفسه درون خودش باید یک واعظ درونی وجود داشته باشد تا با آن حرف بزند تا آن واعظ درونی و عامل درونی نباشد سخنان دیگران اثری ندارد. هیچ فایده ندارد. شما هزار بار هم که برایش صحبت بکنید انگار نه انگار. گاهی وقتها یک نفر میاید میگوید شوهر من اینطوری هست ما هم فکر میکنیم که این اگر خیلی از چیزها را متوجه بشود تمام است توصیه میکنیم شما بروید این کتابها و نوارها را به او بدهید بعد میگوییم نتیجهاش چه شد؟ میگوید نوارها را که گوش کرد کتابها را هم که خواند گفت همه را خودم میدانستم فایدهای ندارد باید انسان از درون خودش واعظ داشته باشد. امام صادق(ع) میفرماید که هر کس در نفس او پنددهندهای نباشد پندهای مردم برایش سودی ندارد بچه اگر در درون خودش پذیرش نداشته باشد یعنی نتوانی در درون خودش این حس را ایجاد بکنی نصیحت کردنش فایدهای ندارد. برای همین هم در جلسه قبل گفتیم که بچههایتان را سه تا هفت سال تربیت بکنید وقتی به 21 سال رسیدند دیگر ولش کنید دیگر اینطور نیست که فکر کنید راحت میشود در آن تغییر و تحولی ایجاد کرد. امام سجاد(ع) میفرماید که ای آدمیزاد تا وقتی که از نفس خودت واعظی داشته باشی در خیر و خوبی خواهی بود یعنی تا وقتی که در درون انسان چیزی هست که با انسان حرف میزند نفس ملامتگر انسان را از حیوانیت و غفلت در میاورد. انسان جدی هست وقتی با یک نفر حرف میزنی به آن برمیخورد جایی دارد که به آن برخورد این شخص به سمت صلاح میرود و الا وقتی یک گوشش در است یک گوشش دروازه است فایده ندارد. هیچ وقت به قلب نفوذ نمیکند. باید آن عامل درونی وجود داشته باشد تا حرف کاملاً جذب بشود. پس نتیجهای که از این بحث میگیریم این هست که ما باید برای اینکه بتوانیم تربیتی را ایجاد بکنیم با بچههایمان باید به تفاهم برسیم یعنی ما همیشه احتیاج به نزدیکی با بچهها و رساندن حرفمان به حاق قلبشان داریم آنهایی که قبل از اینکه بچهها نیروی مقاومت ایجاد بکنند در بچهها زمینه ایجاد کردند. وقتی حرف میزنند با بچه چون بچه قبلاً زمینه داشته در دوران بارداری در قبل از بارداری بعد از تولد اینها را گرفته راحتتر میپذیرد آنهایی که در این فضا اصلاً فضاسازی نکردند زمینهسازی نکردند یک مادری که خودش همیشه علافی کرده. نماز نخوانده بیحجابی و بدحجابی کرده این بعداً اگر خودش تحول پیدا بکند به راحتی نمیتواند به بچهاش خیلی چیزها را منتقل بکند چون بچه آن تحول را پیدا نکرده اصلاً در آن آن تحول ایجاد نشده وقتی نشده قبول نمیکند ما مردهایی داریم با خانمشان مشکل دارند زنهایی داریم با شوهرشان مشکل دارند. خانم شدیداً متحول شده قبلاً اینطور نبوده ولی الان متحول شده شوهر با این زن زندگی کرده به صورت غیرمتحولش به آن صورتی که همیشه با خودش هماهنگی داشته الان دیگر آن را نمیپذیرد. یک خانمی چند وقت پیش در شهرستان مراجعه کرده بود شوهرش هم آمد ما با او صحبت کردیم فایدهای نداشت گفت من زنم را اینطوری دوست دارم من خوشم نمیاید از این اُمُلبازیها که چادر و روسری سرش بکند من این را اینطوری دوست دارم. گفت از من انتظار دارد که من جلوی مردها آرایش بکنم دست بدهم در مجالس رقص شرکت بکنم مجالس مختلط باشم میگوید من اینطوری زنم را دوست دارم از اینطرف من بین خدا و آخرت خودم و میل شوهرم ماندم خودم فهمیدم که اشتباه کردم ولی الان ماندم که چکار کنم چون هیچ زمینهای قبلش وجود ندارد. یکدفعه تحول ایجاد شده اینکه دیگران هم بخواهند با ما متحول بشوند متحول نمیشوند اما شما اگر قبلاً زمینه ایجاد کرده باشی از قبل از انعقاد نطفه، دوران بارداری، فضای خانه فضایی است که زمینه این کارها همیشه بدون تحمیل وجود دارد اما بدون تحمیل، بچه دیده مادر همیشه محجوب است خیلی راحت حجاب میگیرد برایش اصلاً سخت نیست. الان خیلی از مادرها هستند برای اینکه بچهشان را محجوب کنند دردسر زیادی ندارند چون دختر کاملاً به مادر کشیده میشود یعنی یک هنجار هست در خانوادهشان و اصلاً خودش به عنوان ناهنجار تلقی میکند. لذا میبینی سر مقوله حجاب خیلی چانهزدن ندارد سر قضیه نماز خواندن دیده چون در خانه پدر و مادر نماز میخوانند بچههای دیگر نماز میخوانند با پدرش مسجد رفته نماز جماعت رفته هیئت رفته نماز جمعه رفته همیشه این زمینه را دیده. با هر چه آدمهای بزرگ و باشخصیت روبهرو بوده آدمهای برجسته و اینطوری دیده بعداً پیغمبر و ائمه و انسانهای بزرگ و باشخصیت را اینطوری میبیند نمیتواند از انسانهای باشخصیت و بزرگ جدا باشد. خودش به حق احساس بیشخصیتی میکند که اگر بخواهد با آنها فاصله داشته باشد با فاطمه زهرا(س)، امیرالمؤمنین، بزرگان فاصله داشته باشد خلاف مشی پدر و مادر و آن کسانی که با آنها ارتباط داشته باشد میبینی که به طور معمولی خیلی راحت نماز را قبول میکند حجاب را قبول میکند روزه را با عشق قبول میکند. روزه کار راحتی نیست بچه چند سال قبل از اینکه به تکلیف برسد میبینی دوست دارد عجله دارد خودش را به سمت روزه برساند همانطور که قبلاً گفتیم روزه کلهگنجشکی دوست دارد بگیرد نصف روز بگیرد از مقاومتش لذت میبرد. گاهی وقتها به خاطر اینکه بتواند این خودش را تقویت بکند و آن شخصیت بزرگ را پیدا بکند میبینی که پا به پای بزرگترها میاید تا مغرب به هر جانکندنی شده خودش را تا مغرب میرساند که بگوید من هم روزه گرفتم برایش خیلی لذتبخش است مبارزه با نخوردن است تلخی دارد ولی این با شیرینی آن را قبول میکند. یعنی بحث طبیعت و فطرت خوب در بچه جا میافتد بچه فطرتش فعال است چون پرورش فطری شده زمینههای فطری زیاد در خانه وجود داشته فطرت او هم پرورش پیدا کرده یک خانواده طبیعی نبودند که همه اهل معصیت باشند پرخور و شکمو باشند بیتحمل باشند. وقتی به بچه این حرفها را میگویی میگوید ول کن اینها چه هست، خیلی راحت میتواند بپذیرد چون زمینه ایجاد شده بنابراین اگر هم در بزرگی بخواهیم به بچه چیزی را منتقل بکنیم از هفت سال به بالا به خصوص باید زمینهاش را ایجاد بکنیم تا آن تحول ایجاد بشود. و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.