فهرست مطالب
Toggleاعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
عظمت مقام حضرت زهرا (س)
چند جملهای را در مورد خانم فاطمه زهرا سخن بگوییم، بعد اگر رسیدیم انشاءالله بحثمان را ادامه میدهیم. مسئله خیلی مهم درباره خانم فاطمه زهرا (س) شما در این روزها، این ایام، در ایام فاطمیه و چه در ایام میلاد حضرت، فرمایشات زیادی را درباره مناقب حضرت و مقامات حضرت، جایگاه حضرت در درگاه الهی میشنوید.
درباره عظمت حضرت زهرا (س) همین بس که امام عسکری (س) فرمودند که: «نَحنُ حُجَۀُ اللهِ عَلَی الخَلق وَ الفاطِمَۀُ حُجَۀُ اللهِ عَلَینا» ما حجت خدا بر مردم هستیم، اما فاطمه حجت خدا بر ماست. این عظمت خیلی مقام بسیار بزرگی است وقتی میفرماید فاطمه حجت خدا بر ماست. یعنی امامت و پیامبری پایینتر از مقام حضرت زهرا (س) است. حضرت زهرا مقامش بسیار بالاتر از پیامبری و امامت هست. او حجت خدا بر ائمه هست و ناموس الهی هست که چیزی از سایر معصومین نه تنها کم ندارد، بلکه ام الائمه هست و این مقام امیت و مادر بودن صرفاً جنبه بدنی و زایمان ندارد. از این جهت که شخصی بوده از جنس مؤنث و لازم بوده که یک زنی باشد ائمه را به دنیا بیاورد. ام یعنی اصل و ریشه، بلکه مادر بودن اصل و ریشه کمالات معصومین (ع) هست و از نظر کمالات وجودی هم حضرت زهرا (س) مادر اهل بیت (ع) هست، نه فقط از نظر بدنی.
فاطمه زهرا (س)؛ مادر حقیقی و ریشه کمالات ما
یکی از عظیمترین نعمتهای الهی که انسان هم به خاطرش به ذوق و شوق و گریه میآید و باید خیلی قدر بداند و هم مسئولیتآور هست، این هست که خداوند تبارک و تعالی این خانم را مادر همه ما قرار داده و خیلی انسان باید شکر بکند. خیلی شب و روز انسان باید حمد الهی را به جا بیاورد و شکر بکند و ذوق داشته باشد، شادی بکند. شادیاش هم وصفناپذیر است. این شادی، شادی تمام شدنی نیست. اینکه در حدیث داریم مؤمن نشاطش دائمی است (المؤمن دائم نشاطه) برای یک مؤمن همین بس که هر وقت یادش میافتد که فرزند فاطمه زهراست. فاطمه زهرا مادر حقیقی اوست و نزدیکتر از مادر طبیعی به ماست، چون ما در زیارتها خطاب میکنیم به معصومین (ع) به فرزندان فاطمه در حالی که خود فاطمه از اینها بالاتر است، به آنها عرض میکنیم (بأبی أنت و أمی بأبی أنتم و أمی) پدر و مادرم به فدای شما باد. و عرض کردیم انسان زمانی میتواند پدر و مادرش را فدای کسی بکند که آن کس نزدیکتر از پدر و مادر به انسان باشد، حقش عظیمتر از پدر و مادر به گردن انسان باشد و در واقع پدرتر و مادرتر باشد. یکی از چیزهایی که همیشه یک مؤمن و یک مسلمان را شاد میکند همین هست که یادش میافتد با فاطمه زهرا همریشه است. ریشه حقیقی او فاطمه زهرا (س) است و خداوند او را فرزند فاطمه زهرا قرار داده. این متأسفانه نعمتهایی هست که ما به خاطر اینکه نه خودمان را خوب میشناسیم و اساساً حیثیت انسانی خودمان را در نظر نمیگیریم، شکر هم نمیکنیم.
شکر نعمتها و شناخت خود
آدمها شکرشان، شادیشان بر اساس شناخت و معرفتشان هست که موضوع بحث امروزمان هم هست که در رابطه با فکر در نعمتهاست که باید فکر بکنیم چه نعمتهایی خداوند تبارک و تعالی به ما داده، چون گفتیم که فکر حیطه های مختلف و زمینههای مختلف دارد. یکی از آن حیطه ها و زمینهها، حیطه و زمینه نعمتهای خداوند تبارک و تعالی به ماست که اگر انسان بتواند درست فکر بکند در نعمتهای خداوند، محصول این فکر محبت خداوند، انس به خداوند، قرب به خداوند هست و غلبه بر خود هست، نجات پیدا کردن از غصهها و گرفتاریها و آلودگیهاست. اگر انسان درست فکر بکند در نعمتهای خداوند تبارک و تعالی، یکی از عظیمترین نعمتهایی که خداوند تبارک و تعالی به ما داده و ما هرگز هم نمیتوانیم شکرش را به جا بیاوریم، نعمت عظیم فاطمه زهرا (س) است که خداوند تبارک و تعالی او را به عنوان مادر ما و اصل ما و ریشه ما با عاطفهای بسیار بسیار از عاطفه مادر طبیعی به ما داده.
فاطمه زهرا (س)؛ کانون عشق و عاطفه بیپایان
ما الان نمیتوانیم بفهمیم چون معرفتمان کم هست که خانم فاطمه زهرا تک تک ما را چقدر دوست دارد، چقدر دلشورههای مادری برای تک تک ما دارد، چقدر غصهها و دلشورههای مادری برای دنیا و به خصوص برای آخرت تک تک ما خانم فاطمه زهرا دارد و اگر انسان در زندگیاش متوجه باشد که یک کانون به این عظمت را دارد، یک کانونی از عشق و عاطفه به این عظمت در زندگیاش همیشه هست، هیچ وقت احساس کمبود نمیکند. کسانی که عقده محبت پیدا میکنند چه از زنانشان، از شوهرانشان، از مادرشان، از پدرشان، از همسرشان، از دوستانشان، این برای این هست که اساساً خودشان را نمیشناسند. یعنی چون خودشان را نمیشناسند، خداوند تبارک و تعالی ما را مظهر خودش آفریده. یکی از اسماء الهی صمد است که چقدر هم تأکید کردند ما در نماز این سوره توحید را بخوانیم (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ) که خدا صمد است و ما هم باید در صمدیت شبیه خداوند بشویم. یعنی ما هم باید سعی کنیم که بینیاز بشویم، اخلاق غنا، غنی بودن در ما ایجاد بشود که از نظر عشقی و محبتی و عاطفی به هیچ کس وابسته نشویم، ذلیل و خوار نشویم.
ریشههای وابستگی و افسردگی
این بچههای جوان و دختر و پسرهای ما که در سن ۱۸-۱۹ سالگی کمتر یا بیشتر از خانه فرار میکنند یا منزجر میشوند از پدر و مادر و خانه و خانواده یا دچار افسردگیهای شدید میشوند، چون همسرشان به آنها محبت نکرده، پدرشان به آنها محبت نکرده، مادرشان به آنها محبت نکرده، اینها همه برای این هست که اینها خودشان را نمیشناسند. ما که نمیخواهیم بیاییم پستانک دهان بچه بگذاریم، غذای حقیقی شیر است. ما شیر به کسی ندادیم بخورد، به بچه ندادیم برای اینکه بچه ناراحت نشود یک مقداری آرام بشود، میآییم پستانک دهانش میگذاریم. یعنی یک چیز دروغین، یک چیز کاذب و قلابی دهانش میگذاریم، ولی این شیر نیست. الان وقتی داریم صحبت از ائمه و حضرت زهرا میکنیم، شیر خود حضرت زهراست. ائمه شیر هستند، اصل غذای ما اینها هستند. مادر و پدرهایی که روی زمین هستند، شوهری که روی زمین هست، همسری که روی زمین هست، اینها ارضائشان در حد پستانکی هست. یعنی چند دقیقه است، به درد چند دقیقه و چند ساعت و چند روز میخورد. اما ما با روح بینهایتی که خداوند تبارک و تعالی به ما داده و نیاز داریم به برقراری یک رابطه عاشقانه و یک رابطه محبتآمیز و عاطفی طولانی مدت ابدی، هیچ کس به غیر از فاطمه زهرا (س)، به غیر از اهل بیت (ع) نمیتواند این دل دلداده ما را، این دل بینهایتطلب ما را ارضا بکند جز عشق به خداوند تبارک و تعالی که (لا إله إلا الله).
خودشناسی و شناخت اله
ما اصلاً معشوقی نداریم جز خداوند که بخواهد عشق ما را، دل بینهایتطلب ما را ارضا کند و ائمه مظاهر جلوات خداوند تبارک و تعالی هستند و عشق به اهل بیت (ع) عشق به خداوند تبارک و تعالی، (مَن أحَبَکُم فَقَد أحَبَّ الله وَ مَن أبغَضَکُم فَقَد أبغَضَ الله) هر کس شما را دوست داشته باشد خدا را دوست دارد، هر کس از شما بدش بیاید، بغض شما را داشته باشد، بغض خدا را دارد. پس خداوند تبارک و تعالی ما را مظهر خودش آفریده. یعنی نظام خلقت را طوری خلق نکرده که ما در دنیا یک موقعی کم بیاوریم و عقدهای بشویم. اگر یک نفر در دنیا کم میآورد از نظر عشق و عاطفه، عقدهای میشود. مثلاً دوست دارد فلان خانم به او محبت بکند، حالا این خانم میخواهد مادرش باشد، خواهرش باشد، همسرش باشد، دوستش باشد یا بخواهد یک آقا به او محبت کند، این آقا میخواهد پدرش باشد، برادرش باشد، همسرش باشد، دوستش باشد. اگر یک کسی این احتیاج را پیدا میکند، مال این است که خودش را نمیشناسد. یعنی با مقیاس کوچک خودش را نگاه میکند، با مقیاس طبیعی و حیوانی و جنسی، نوع محبتها و عشق و توجهی هم که میطلبد محدود هست. اما اگر ما خودمان را درست شناختیم، فهمیدیم اله من کیست، چون در خودشناسی اولین چیزی که خیلی مهم هست این هست که انسان اله خودش را بشناسد. هیچ کس نمیتواند خودش را بشناسد مگر اینکه باید اله خودش را هم بشناسد. هیچ کس نمیتواند ادعا بکند که من خودم را شناختم در حالی که اله خودش را نمیشناسد، معشوق خود را نمیشناسد. الان به شما یک مرغ، یک پرنده بدهند، اولین چیزی که از او سؤال میکنید میگویید این پرنده که من میخواهم خانه ببرم چه دوست دارد؟ محبوبش را باید بشناسید که میخواهید نگه دارید، چه میخورد؟ آبش چیست؟ دانشش چیست؟ غذایش چیست؟ انسانی که نمیداند کیست، خودش را نمیشناسد، اصلاً نفهمیده از کجا آمده، نفهمیده در کجا هست، نفهمیده به کجا قرار است برود، اصلاً حیثیت انسانی خودش را نمیشناسد، او محبوب و اله و معشوق خودش را هم نمیشناسد. حالا من این حرفها را دارم بعد از سه چهار سال مباحث خودشناسی که اینجا کردیم برای شما عرض میکنم.
حسرت قیامت و غفلت از مادر حقیقی
اگر انسان به خودشناسی نائل آمد، میفهمد فاطمه زهرا (س) چقدر عظمت دارد، نعمت این خانم در زندگی انسان و یکی از حسرتهای ما روز قیامت که اگر این حسرت را که ما روز قیامت به ما دست میدهد، این حسرت ما را خداوند بین همه بهشتیها تقسیم بکند، هیچ بهشتی دیگر از بهشت لذت نمیبرد، اینقدر این حسرت بد است. یکی از حسرتهای ما روز قیامت این است که ما میفهمیم ما خانم فاطمه زهرا که مادرمان بوده چقدر با او غریبه زندگی کردیم، چقدر با او بد زندگی کردیم، چقدر میتوانست در خانوادههای ما، با ما، کنار ما باشد، در زندگی ما نقش داشته باشد. شخصیت یک آدمی که الان در خانه مادر دارد، کمبودی داشته باشد، حتی کمبودهایی هم که دست پدر است، دست مادر نیست، اما بچه میرود به مادر متوسل میشود و میگوید که اگر قرار است از پدر بگیرد، مادر را وسیله قرار میدهد. ما اینقدر معرفتمان کم است که یک مادر به این عظمت خداوند تبارک و تعالی به ما داده که همه ائمه گدای در خانه مادر هستند. این را خداوند تبارک و تعالی به ما داده به عنوان مادر ما به ما داده. یعنی خداوند تبارک و تعالی روح ما را از این خانم خلق کرده، به عنوان مادر به ما داده. این هدیه به این بزرگی را ما عرضه نداریم از آن استفاده کنیم. این مادر فقط مال قیامت نیست، مال شب اول قبر به بعد نیست. مال دنیا هم هست. در این دنیا هم همه کاری با این مادر میشود کرد. یعنی خداوند تبارک و تعالی با این مادر همه چیز را به ما داده. اول از این کانون عشق و عاطفه است. من با محبت خانم فاطمه زهرا به هیچ محبت دیگری محتاج نمیشویم، گدا نمیشوم، میتوانم مهرورزی کنم، محبت دیگران را هم قبول کنم.
بینیازی از محبت دیگران با عشق فاطمه زهرا (س)
پیامبر میفرماید (لا خَیرَ فی مَن لا یُألَفُ و لا یُألَف) در آدمی که اهل الفت نیست، الفتگیر نیست و نمیگذارد با او الفت بگیرند، این آدم خیری ندارد. اینکه انسان بتواند به انسانهای دیگر مهرورزی کند، از انسانهای دیگر محبت بپذیرد، خوب است. اما اینکه گدای عاطفه کسی باشد، نه. انسان میتواند بالاترین عشق را به همسرش داشته باشد، بالاترین معشوقیت را نسبت به همسرش داشته باشد و از این ارتباط لذت ببرد با دوستانش، با کسان دیگر، ولی هیچ وقت محتاج و وابسته و گدا نباشد. این خیلی مهم است و فقط کسانی میتوانند اینطوری باشند که گدا نباشند، بتوانند میلیونها آدم را از عاطفه خودشان سیر کنند، اما هیچ وقت گدای عاطفه کسی نباشد. کسی میتواند اینطوری باشد که از کانون محبت خانم فاطمه زهرا، از کوثر بینهایت فاطمه (س) سیراب شده باشد، با عشق الهی انس گرفته باشد، با محبت اهل بیت (ع) انس گرفته باشد. یعنی قیمت خودش را بشناسد که من چه کسی هستم. اگر کسی قیمت خودش را شناخت، فهمید بچه فاطمه زهراست، این اصلاً به هیچ وجه نمیرود به یک کسی، به یک جنس مخالفی التماس محبت بکند، به یک آدم جنس موافقی التماس محبت بکند، گدای عاطفه همسر طبیعیاش باشد، گدای عاطفه پدر و مادر زمینیاش باشد. یعنی حتی اگر پدر و مادر زمینی هم از او عشق و محبت را دریغ کردند، این اصلاً شخصیتش له نمیشود.
رهایی از عقدههای عاطفی با شناخت خود
ما الان در میان آدمها چقدر آدم داریم که عقده محبت دارند، کینه دارند نسبت به گذشتهها، چقدر اذیت میشوند اگر کسی حرف درشتی به آنها بزند، زود له میشوند. آدمهای حساس، زودرنج، پژمرده، داغون که چرا مادرم من را تحویل نگرفت، فلانی را تحویل گرفت، چرا همسرم من را تحویل نگرفت، چرا دوستم من را تحویل نگرفت، چرا استادم من را تحویل نگرفت، چقدر عقده برای انسانها در زندگی ایجاد میشود. اگر یک کسی دلش با معرفت همراه باشد، بفهمد که خانم فاطمه زهرا مادر حقیقی اوست و یک همچین مادری خدا برای او قرار داده، این آدم هیچ وقت از نظر شخصیتی کوچک و له نمیشود. اصلاً کسی نمیتواند قالش بگذارد، کسی نمیتواند لهاش بکند، کسی نمیتواند به او توهین بکند. چون آدم خیلی با فاطمه زهرا بزرگ میشود، همیشه عزیز است، همیشه قوی هست، اصلاً نیاز به محبت کسی ندارد. شما فکر کنید یک کسی حساب بانکیاش پر است، میلیاردها تومان در حساب بانکیاش هست، حالا یک کسی نمیتواند او را بیاید برای و غران پول لهاش بکند. اینقدر ثروت دارد، حساب بانکیاش پر است، هر وقت بخواهد خرج میکند، اصلاً به کسی نیازی ندارد. یک کسی که خودش ثروتمند باشد، خانوادهاش هم ثروتمند باشند، اینکه یک کسی نمیتواند بیاید اینها را تحت فشار اقتصادی و مالی قرار بدهد یا از نظر اقتصادی و مالی اینها را تحقیر بکند، چون دارد. ما زمانی پژمرده و افسرده میشویم که یک نفر به ما بیمحبت بکند، حالا این هر کس میخواهد باشد، فرقی نمیکند. میخواهد همسر، پدر و مادر، خواهر و برادر، دوست، همسایه، همکار باشد. ما زمانی پژمرده و له میشویم که کم آورده باشیم، گدا باشیم. یعنی زمانی که یک کسی به ما بگوید دوستت ندارم، همین کافی است که کسی به ما بگوید دوستت ندارم. اگر کسی به ما گفت دوستت ندارم ما به هم ریختیم و اعصابمان خورد شد یا فهمیدیم یک نفر دوستمان ندارد اعصابمان خورد شد، مال این هست که ما کوچک هستیم، مال این هست که ما احساس خطر میکنیم. ما فکر میکنیم اگر عشق فلانی و محبت فلانی را از دست بدهیم، اگر پدرم دوستم نداشته باشد چه اتفاقی میافتد؟ مادرم دوستم نداشته باشد چه اتفاقی میافتد؟ همسرم دوستم نداشته باشد باید بروم خودم را بکشم. در فیلمها دیدید، در ترانهها نگاه کنید، همهاش گدایی است. صدی نود و نه ترانههایی که الان پخش میشود، از قدیم الایام تصنیفهایی که بوده، خوانندههای مختلف خواندند، این امروزیها هم دارند میخوانند، تمامش بدبختی و گدایی و نکبت و کوچک شدن آدمهاست. تمامش له شدن آدمهاست، چرا؟ چون این ترانهها، تصنیفها، غزلها همه بر اساس نگاه تولد تا مرگ نوشته شده. چون بر اساس این نوشته شده آدم گدا میشود، فقیر میشود، بدبخت میشود، توسریخور کوچک و محدود است. همهاش محتاج است، اگر تو من را نگاه نکنی من میمیرم. این حرفها کدام است؟ ما میتوانیم میلیونها آدم را از عشق خودمان سیراب کنیم، ولی به محبت یک نفر هم محتاج نباشیم، اصلاً گدا نباشیم، اصلاً نیاز نداشته باشیم. مثل یک ثروتمندی که میتواند میلیونها آدم را هزینهشان را بدهد، ادارهشان بکند، ولی به پول هیچ کدامشان نیاز ندارد. تمام کرامت و بزرگیاش این هست که بتواند برای میلیونها آدم خرج بکند، ولی به کسی نیاز ندارد. چرا فقط در پول اینطوری باشیم؟ بدبختی است که یک نفر تلاش میکند در پول اینطوری باشد، تازه اگر بشود. خیلیها وقتی هر چه پولدارتر میشوند، خسیستر و بخیلتر میشوند. بعضیها پولدار میشوند، کریم هم میشوند، آدمهای سخی میشوند. از همه مهمتر این هست که انسان بتواند در این چیزها کم نیاورد، در این چیزها وابسته و کوچک نشود و کسی نتواند اینطوری به او منت بگذارد.
تفاوت خودشناسی و خودنشناسی
الان طرف میرود در خانه یک نفر میگوید من پول قرض میخواهم، اگر شما به من کمک نکنید من زندان میروم. گدایی میکند با چه بدبختی خودش را کوچک میکند، ناراحت هم نیست، میگوید اقلاً مشکلم حل میشود. ولی کافی است یک نفر به او کممحبت و بیمحلی بکند، میرود خودش را میکشد. اینجاست که فرق خودشناسی و خودنشناسی معلوم میشود. فرق انسانشناسی با آدمی که خودش را نمیشناسد فرق میکند. فاطمه زهرا (س) یک زنی نیست که خداوند به عنوان مادر ائمه و زن امیرالمؤمنین و دختر پیغمبر به ما معرفی کرده، این خانم دیگر چه خاصیتی دارد بنشینیم برای هزار سال پیشش گریه کنیم. نه، فاطمه زهرا نزدیکترین مادر، نزدیکترین کس به من در زندگیام است. همین الان دارد با من زندگی میکند، پشتیبان من هست، هم در دنیا هم در آخرت، همراه ما هست. ما اگر نتوانیم از نعمت فاطمه زهرا استفاده کنیم، مثلاً امشب شب تولد حضرت زهراست، چکار کنیم؟ به هم تبریک بگوییم. حالا بعضیها ادبشان بیشتر هست، یک گلی تهیه میکنند، یک شیرینی تهیه میکنند، بعضیها شامی میدهند، به هر حال شادی میکنند. این خوب است، ولی این نه. تو امشب شب تولد عزیزترین کس تو باید باشد. اگر این را میفهمی پس خودت را میشناسی. اگر نمیفهمی و اینقدر شاد نیستی پس خودت را نمیشناسی. تو اگر تولد یک بچه برایت خیلی مهمتر از تولد مادرت است، تولد اصل خودت است. امشب زنی به دنیا میآید، شب تولد زنی هست که اصل من است، مادر من است، ریشه من است و هنوز هم هست و مادری است که زنده است، مردن هم ندارد غیر از پدر و مادر طبیعی است که یک زمانی میمیرند. ولی این یک مادری هست که مرگ ندارد، مردنی برایش وجود ندارد. یک کانون عاطفهای هست که انسان همیشه با او سرمست است، اصلاً به کس دیگری احتیاج ندارد. یک خانم فاطمه زهرا همیشه سرمست است، اصلاً به کس دیگری احتیاج ندارد. یک خانم فاطمه زهرا ما را بس است. ما به هیچ کس با خانم فاطمه زهرا احتیاج نداریم.
وابستگی و رنجش؛ نشانههای خودنشناسی
ما اگر طلب محبت کس دیگری را داریم در زندگیمان کم میآوریم، مال این هست که واقعاً ما خودمان را نمیشناسیم. اگر وابستگی داریم، گدایی داریم به یک نفر که اگر یک نفر به ما بیمحلی کرد به هم بریزیم و رنجش برای ما ایجاد شود، خاک بر سر ما، که با یک همچین چیزی ما برنجیم و غصه بخوریم. بنشینیم غصه بخوریم که چرا فلان کس من را تحویل نگرفت، فلان کس با من حرف نزد، فلان کس به من محل نگذاشت. خداوند ما را صمد آفریده. اینقدر بدبخت نیافریده که ما بخواهیم وابسته به بندگانش باشیم. میگوید من خودم را در اختیارت گذاشتم، فاطمه زهرا را به تو دادم، تو چرا میروی التماس آدمهای مثل خودت را میکنی، آدمهای کوچک را میکنی!
از مهرت ای خورشید جان
چون ذرهام هر سو روان
مجذوب حسن دیگران
ای ماه خوبان نیستم
آدم امشب باید برای خودمان جشن بگیریم، برای خودمان گل و شیرینی بخریم، خودمان خودمان را یک شام دعوت کنیم. دیگران هم دعوت کردیم خیلی خوب است. امشب و فردا برویم شادی کنیم، بگوییم من یک همچین مادری دارم، به او خطاب میکنم:
از مهرت ای خورشید جان
چون ذرهام هر سو روان
مجذوب حسن دیگران
ای ماه خوبان نیستم
چقدر اینطوری خوب است. آدم اینطوری هیچ وقت غصه نمیخورد، هیچ وقت در زندگیاش کم نمیآورد، هیچ وقت از کسی رنجیده نمیشود. اصلاً چه کسی میتواند ما را برنجاند؟ یک همچین مادری داشته باشیم، با او با ثروت زندگی میکنیم. اگر خانم فاطمه زهرا در خانه ما بیاید، همسرم هم با او آشنا بشود، بچههایم بشناسند که یک همچین مادری دارند، دیگر ببین این خانواده چقدر شاد است. ما عرضه نداریم با همچین مادری شادی کنیم، چون خودمان را نمیشناسیم. باز من دارم مسئله را روی خودشناسی میبرم.
قیمت خود را بشناسیم
بدبختی ما، تمام نکبتهایی که در دنیا و آخرت دامن ما را میگیرد، مال این هست که ما خودمان را نمیشناسیم. یعنی ما با قیمت خرج نمیکنیم. اگر یادتان باشد اولین جلسه کلاسی که با هم بودیم و جلسه برقرار کردیم به عنوان شروع مقدمه انسانشناسی همین را گفتم که انسانها همه چیزشان، ارتباطها، انتخابها، رفتار و افکارشان بر اساس نوع نگاهشان به خودشان هست. بسته به این است که خودشان را چقدر میشناسند. انتخابشان بر اساس نوع نگاهشان است، ارتباطاتشان و افکارشان بر اساس نوع نگاهشان است اینکه خودشان را بشناسند. ما باید قیمت دستمان باشد. ما بعداً که میمیریم میفهمیم که ما میلیاردها میلیارد میارزیدیم، یک ریال خودمان را فروختیم. آدم چقدر کلاه سرش میرود. خدا وکیلی شما اگر الان از کلاس بخواهید بیرون بروید، آمدید ثواب کردید، عبادت کردید، اینجا نشستید. خداوند برای هر یک قدمی که از خانهتان اینجا آمدید، ثواب یک سال عبادت نوشته. فرشتهها تا زمانی که برگردید برایتان استغفار میکنند. واقعاً انسان پاک میشود تا خانه میرود. کار گناهی هم نکردید. حالا در این کار مقدسی که کردید خانه بروید. خانه رسیدید ببینید کیفتان را زدند، حالا ده هزار تومان، بیست هزار تومان، صد هزار تومان یا النگو شما را زدند یا گم شده یک حلقهای، دستبندی، گردنبندی، نه همین دم در کفشتان را ببرند آدم میگوید سی هزار تومان کفش خریدم. یک خانمی چند وقت پیش به من زنگ زد گفت من حرم آمده بودم زیارت پولم را زدند دیگر قسم خوردم نماز نخوانم. ببینید چقدر ارزان خودش را میفروشد. یک زن و مردی هم که تازه با هم آشنا شدند، نامزد هستند، اگر یکی از آنها یک میلیون تومان به دیگری خسارت بزند خیلی بیحیایی است اگر کسی به رویش بیاورد. چه برسد عمق رابطهشان برسد به عقد و عروسی و دو سال دیگر جلوتر برود، اصلاً قباحت دارد یک زن و مرد راجع به مسائل مالی با هم دهان به دهان بشوند.
عشق ابدی و بینیازی از دنیا
ما در کلاس به خانمها و آقایان میگوییم هیچ وقت همدیگر را به اندازه دنیا دوست نداشته باشید. آدمهایی که به هم میگویند من یک دنیا دوستت دارم این خیلی کم است. همیشه میگویم شما همدیگر را به بلندای ابدیت دوست داشته باشید. اگر انسان آدمها را به بلندای ابدیت یعنی همانطوری که خدا خلقشان کرده عاشق هم باشید، هیچ وقت زن و شوهر، خواهر و برادر، اعضای خانواده، دو تا دوست سر مسائل مالی با هم دهان به دهان نمیشوند. چون دنیا خیلی کوچکتر و پستتر از این هست که من با طرف مقابلم بخواهم پنج دقیقه راجع به یک همچین کثافتی مثل دنیا حرف بزنم و آلوده بشویم (الدُّنیا جیفَۀٌ وَ طالِبُها کِلاب) یک جیفه است و طالبش سگ است. برای چه به جان هم بیفتیم و دعوا کنیم؟ خودمان مهم نیستیم، آدمهایی که اطرافمان هستند مهم نیستند. امام صادق (ع) فرمود مؤمن حرمتش از کعبه بالاتر است. شما به همسرت یک مؤمن است، خواهرت یک مؤمن است، برادرت یک مؤمن است. مؤمنین اطراف ما زیاد هستند و حرمتشان از خانه خدا بالاتر است. ما چطوری میتوانیم راجع به مسائل اقتصادی و مادی با همدیگر دهان به دهان بشویم و رابطهمان را خراب کنیم؟ من دیگر نماز نمیخوانم چون کیفم را زدند. ما بدبختیمان همین است چون خودمان را نمیشناسیم. اولین مشکلی که پیدا میکنیم رابطهمان با خدا در مشکلات ضعیف میشود. این یعنی خودفروشی، یعنی قدر خود را ندانستن. بچهام مرد، پدرم مرد، رابطهاش با خدا ضعیف میشود. اینها همینهایی هستند که در زیارت داری میگویی (بأبی أنت و أمی) بگو مردند که مردند خدا رحمتشان کند. من فاطمه زهرا را دارم، امام زمان را دارم. من خیلی ثروت دارم برای چه غصه بخورم؟ اگر کسی میلیاردر بود حالا صد تومانش گم شد غصه میخورد؟ دیوانه است اگر غصه بخورد. ما چطور با داشتن خدا و اهل بیت (ع) و نداشتن دیگران غصه میخوریم؟ (ما ذا وَجَدَ مَن فَقَدَک) سیدالشهدا چقدر قشنگ در دعای عرفه میگوید به خدا میگوید خدایا چه دارد کسی که تو را از دست میدهد؟ هیچی.
ریشه دعواها و دروغها
میدانید ما چرا با هم دعوا میکنیم؟ میدانید چرا دهان به دهان هم میگذاریم؟ میدانید چرا سر ارث و میراث، سر مسائل اقتصادی، مسائل مادی، مسائل دنیا به جان هم میپریم؟ چرا راحت دروغ میگوییم؟ چرا راحت همدیگر را به لجن میکشانیم؟ برای این هست که ما گدا هستیم، غیر از این چیز دیگری نداریم. اگر من فاطمه زهرا را به معنای حقیقی داشتم، دارم ولی نمیشناسم، با او ارتباط ندارم. چون خودم را نمیشناسم، نمیفهمم نسبت من با این خانم چیست. همانطور که نمیفهمم نسبتمان با امام زمان چیست. اگر من شناختم که فاطمه زهرا مال من است، من را بیشتر از خودم دوست دارد، با همه گناهان و آلودگیهایم من را بیشتر از خودم دوست دارد. میدانی این چقدر آرامش در زندگی میآورد؟ ما همه بدبختی و دعواهایمان مال گدایی ماست، مال کوچک بودن ما است، مال این است که ما خودمان را نمیشناسیم. همه التماسمان به این و آن برای اینکه دوستمان داشته باشند، تحویلمان بگیرند، دعوتمان کنند، نگاهمان کنند، با ما حرف بزنند، به ما تلفن بزنند، به ما بگویند حتماً دوستت داریم، همهاش مال این هست که ما گدا هستیم، ما خودمان را نمیشناسیم. خانم فاطمه زهرا چقدر غصه میخورد، میگوید این بچه من است چرا دارد در خانه این و آن میرود گدایی میکند و التماس میکند؟ امام زمان میگوید این بچه من است، من را دارد نمیدانم چرا از بقیه التماس میکند. آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد. بیگانه کیست؟ شوهر، زن، پدر، مادر، بچه.
بینیازی از محبتهای زمینی
یک خانمی چند روز پیش زنگ زده بود که من دارم دیوانه و روانی میشوم، دیگر الان در حال خودم نیستم. گفتیم چه شده؟ گفت زحمت کشیدم بچههایم را زن دادم، شوهر دادم، الان بعد از اینکه ازدواج کردند من را خیلی تحویل نمیگیرند. به او چه بگویم؟ خانم تو چقدر گدا زندگی کردی؟ چقدر بدبخت است که آدم از بچههایش التماس محبت بکند و محتاج بچههایش باشد که بچههایش تحویلش بگیرند، به او سر بزنند. این حرفها چیه؟ این همه ثروت داری. بله تو محبت کن، دعوت کن، مهمانی بده، مهمانی برو، گرما و صمیمیت، اظهار دلتنگی هم بکن خیلی خوب است انسان بگوید، ولی گدا نشو. اگر کسی خواست گم بگذارد، حیثیتت را نفروش. اگر کسی کم گذاشت، بیمحلی کرد، نرسید، مشکلات داشت، عمداً یا سهواً کم نیاور، نگو اَه نگاه کن ما مثل اینکه آدم نیستیم. مثلاً فردا روز است یک خانمی شوهرش برایش هدیه نخرید. خیلی بیچاره است اگر ناراحت بشود بگوید من توقع داشتم که شوهرم حتماً من را تحویل بگیرد به عنوان همسرش یک چیزی برای من حتماً بگیرد. برای آنها خوب است اگر این کار را بکنند، ولی نکردند من که کم نمیآورم. خداوند یک سیستمی به ما داده، یک طوری ما را خلق کرده که ما با بیمحلی دیگران نباید کوچک بشویم. مثلاً روز مرد چرا زنم به فکر نبوده که روز مرد بوده برود برای من چیزی بگیرد یا حتی تبریک بگوید؟ تولدم را به من تبریک نگفت، سالگرد ازدواجمان یادش رفت. یادش رفت که یادش رفت اصلاً چه هست. آدم سالگرد ازدواجش با خدا یادش باشد خیلی خوب است. یادش بیفتد من چه موقع با خدا ازدواج کردم، آنجا چه جشنی دارد. شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد. آدم زمانی که خانم فاطمه زهرا آشتی میکند با امام زمان آشتی میکند، اینها یاد آدم باشد. اینها خیلی خوب است آدم عروسیاش را با خدا جشن بگیرد چقدر مبارک است. آن موقع که خدا دل آدم را میبرد، آدم عاشق خدا میشود، آن موقع جشن بگیرد. آن زمانی که خودش یک بار صمیمی میتواند بگوید (لا إله إلا الله) خدایا من هیچ معشوقی جز تو ندارم، بی تو هرگز. یک بار آدم به خدا بگوید بی تو هرگز، این خیلی قشنگ است. این را باید آدم جشن بگیرد و همیشه هم بزرگداشتش را بگیرد. ولی ما خیلی کوچک زندگی میکنیم. یک موقعی ما میمیریم میفهمیم که در اوج ثروت چقدر گدا زندگی کردیم.
داستان خمرههای طلا و حسرت قیامت
ما یک رفیقی داشتیم هممحلی بود، رفیق هم نبود. این خیلی تلاش میکرد از این دستگاهها هم میخرید که همه جا تبلیغ میکنند فلزیاب و طلایاب، میرفت در این بیابانها میگشت طلا گیر بیاورد. جاها و محلههای قدیمی یک جاهایی میرفتند میکَندند، میگفتند زیرخاکی میخواهیم برویم فلان جا بکَنیم. یواشکی میرفتند میکَندند. سالهای سال عمرش را برای این کار گذاشت، هیچی هم پیدا نکرد. شهرداری آمده بود در طرح توسعه محله، خانه اینها در طرح توسعه افتاده بود. گفتند خانه شما اینقدر میارزد این پول را بگیر برو. پول را گرفت یک چیزی هم بیشتر و رفت. شهرداری آمدند بکَنند در خانه این هفت تا خمره طلا گیر آوردند. آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد. در خانه خودم بوده. ما این همه در بیابانهای شهرستان و این طرف و آن طرف گشتیم. بنده خدا سکته مغزی کرد. خانه را فروخته، ولی بعداً فهمید در خانه خودش هفت تا چنین چیزی بوده. ما میدانیم حال ما هزاران برابر بدتر از این میشود موقع مردن. میفهمیم ما چقدر بد زندگی کردیم. میتوانستیم چقدر در این دنیا عیاشی و کیافی کنیم، چقدر لذت ببریم و شاد باشیم. برای چه چیزهای مزخرفی غصه خوردیم؟ یکی از عذابهای ما روز قیامت غصههایی هست که برای غصههایمان خوردیم. دیوانهبازی که مینشینیم برای یک چیزی غصه میخوریم، این خودش خیلی جنون دارد که آدم بنشیند برای یک چیزی غصه بخورد که اصلاً نباید غصه میخورده. میفهمد که همه این غصهها بیهوده بوده. تمام حرص و جوشها، تمام خود کمبینیها، تمام احساس حقارتها، تمام عصبانیتها، تمام بیخوابیهایی که کشیده بوده همهاش بیخود بوده. ارزشها، غایتها، هنجارهایی که این برایش حرص و جوش خورده، خود کمبین شده، میفهمد که چقدر باخت کرده، چقدر بد زندگی کرده. دیگر غصه از این بالاتر؟ من وقتی بمیرم بفهمم که خانم فاطمه زهرا چقدر با من رفیق بوده، چقدر من را دوست داشته، چقدر من میتوانستم در دنیا با او رفت و آمد داشته باشم. چقدر در خانه ما میتوانسته برود و بیاید، چقدر با امام زمان میتوانستیم رفت و آمد داشته باشیم و لذت ببریم. چقدر با خود خدا میتوانستیم ما صفا و کیف بکنیم. حالا آدم میفهمد که چقدر بد زندگی کردیم. گدا، تمام دریا دست ما بود و آخر هم تشنه مردیم. لب دریا و تشنه مردن خیلی حماقت و بدبختی است.
کور بودن نسبت به نعمتها
چون موضع بحثمان فکر است، ما تولد حضرت زهرا را یک نمونه قرار دادیم که ما فکر بکنیم راجع به این نعمت عظیم، راجع به نعمتهای بیکرانی که خدا به ما داده و ما چقدر نسبت به این نعمتها کور هستیم. چرا کور هستیم و این نعمتها را نمیبینیم؟ برای اینکه خودمان را نمیشناسیم. ما متأسفانه قیمت دستمان نیست، خودمان را نمیشناسیم. این شب تولدی خانم ما باید واقعاً شاد باشیم و جشن و سرور داشته باشیم. ما چون خودمان را نمیشناسیم جشن ازدواجمان یک ذره شادتر هستیم. اگر عروسی و جشن تولد و مهمانی دعوتمان کنند بیشتر احساس راحتی و شادی و نشاط داریم تا جشن تولد حضرت زهرا، جشن تولد پیغمبر، جشن تولد امام زمان که در واقع جشن تولد خودمان است. ولی ما چون خودمان را نمیشناسیم این موقعها همینطوری تفننی مقدس، چون مقدس است میگوییم مقدس است. یک چراغانی، یک شیرینی، یک شربتی، یک شامی، بعد یک صلواتی بفرستیم میگوییم به من چه یک خانم مقدس بوده. بله چون برای ما مقدس است ما برایش یک کاری کردیم و میکنیم، اما فکر نمیکنیم که این خانم مال من است. اینقدر این خانم مال من است که میتوانم بگویم (بأبی أنت و أمی) پدر و مادرم فدایت بشوند. اینقدر این خانم مال من است. ما اصلاً فاطمه زهرا را نداریم. ما اگر به عنوان ملک فاطمه زهرا را داشتیم میگفتیم این ملک ماست، خانم مال ماست، مادر من است. چقدر بچهها نسبت به پدر و مادرشان احساس ملکیت دارند، میگویند پدر، مادر، همسر، اتومبیل، خواهر و برادر من است. ما حتی به اندازه یک اتومبیل، یک لباس، یک مانتو، یک آدم طبیعی مثل زن، شوهر، پدر و مادر، اهل بیت را مال خودمان نمیدانیم و این ارتباط ضعیفی که ما داریم فقط صرفاً یک ارتباط مقدس است. این ارتباط ضعیف باعث میشود ما آدمهای کوچک، حساس، زودرنج، عصبانی، ناامید، مأیوس، آدمهای اینطوری باشیم.
اهل بیت (ع)؛ نزدیکترین کسان ما
آدم وقتی خودش را شناخت میفهمد امام زمان مال من است یعنی چی. آدم اینطوری دیگر غصه سراغش میآید! بفهمد خانم معصومه (س) که این زن آنقدر عظمت دارد، امام صادق (ع) فرمود اگر دخترم فاطمه معصومه روز قیامت همه اهل محشر را شفاعت بکند خدا میپذیرد، اینقدر خانم فاطمه معصومه عظمت دارد. ما مثلاً یک همچین کسی را داریم، دلتنگی ما نسبت به این خانم چطوری است؟ اصلاً ما مال خودمان نمیدانیم که دلمان برایش تنگ شود. میگوییم این بچه من است، پسر من است، دلم برایش تنگ شده بروم فلان شهرستان او را ببینم. الان مادر از اینجا میرود اروپا میگوید بروم دخترم و پسرم را بعد از سالها ببینم. بالاخره پسر من است، همسرم است، دخترم است. ما اصلاً نسبت به عبدالعظیم، نسبت به حضرت حمزه اصلاً احساس ملکیت و ارتباط و فامیلی نداریم. برای همین هم بدبخت زندگی میکنیم. فکر نمیکنیم خانم فاطمه معصومه کس من است. اصلاً بزرگترین کس من اینها هستند. امام رضا کس من است. از این کستر مگر داریم؟ خودشان فرمودند ما بزرگترین کس شما در دنیا هستیم، از پدر و مادرتان هم نزدیکتر. ما فکر میکنیم که بالاترین کس من است، او را دارم. اصلاً زیارت امام رضا هم که میرویم چرا ما دیر دیر دلمان برای امام رضا تنگ میشود؟ برای اینکه ما خودمان را نمیشناسیم. برای اینکه ما از ناحیه خودمان به او نگاه نمیکنیم. او را جدا میبینیم، خودمان را هم یک آدم بدبخت و فلکزده در کره زمین میبینیم. اینجا هستیم گرفتاری خودمان را داریم، آن هم یک آدم آسمانی خیلی مقدس است. حالا بله ما گهگاهی برویم آن هم برای حل مشکلات طبیعیمان نه برای عشق و عاشقی و رابطه پدر و فرزندی، برای همین ما گدا زندگی میکنیم. سالها آدم امام رضا را داشته باشد بدبخت و فقیر زندگی بکند. سالها خانم فاطمه معصومه را، فاطمه زهرا را داشته باشد کوچک و ضعیف و گدای دیگران باشد.
آفتی نبود بدتر از ناشناخت
تو بر یار و ندانی عشق باخت
یار را اغیار پنداری همی
شادی را نام بنهادی غمی
به جای اینکه شادی کنی غصه میخوری. به جای اینکه لذت ببری درد احساس میکنی. به جای اینکه احساس بزرگی بکنی احساس حقارت و کوچکی میکنی. مثلاً چرا من را طلاق داد؟ چرا از من طلاق گرفت؟ چرا پدرم بیمحلی کرد؟ چرا بچهام بیمحلی کرد؟ چرا همسایه اینطوری کرد؟ همهاش گدا و بدبخت و التماس این و آن است.
آفتی نبود بدتر از ناشناخت
تو بر یار و ندانی عشق باخت
یار را اغیار پنداری همی
شادی را نام بنهادی غمی
بعداً که لو برود ما برای چه چیزهایی غصه خوردیم، برای چه چیزهایی گریه کردیم، برای چه چیزهایی احساس حقارت و تنهایی کردیم در حالی که تنها نبودیم، تازه گرفتاری ما از اینجا شروع میشود. میفهمیم یک عمر کلاه سرمان رفته. اینها همه پیش ما بودند، همه دوستمان داشتند، همه مال ما بودند، ما بدون اینها زندگی کردیم.
حکایت غلام و ارباب؛ تمثیلی از غفلت ما
یکی از بزرگان یک داستانی تعریف میکند، میگوید یک غلامی با یک آقای ثروتمندی با ارباب خودش که خیلی ثروت داشت همسفر بودند. داشتند میرفتند. این ارباب هم خدا به او یک بچه کوچک پسر داده بود تازه به دنیا آمده بود. اینها داشتند میرفتند در سفر ارباب میمیرد با همه ثروتش. این غلام هم ثروت را به نفع خودش برمیدارد. این بچه را نمیکشد، این بچه را نگه میدارد. این بچه وقتی چشم باز میکند به عنوان پدر بالای سر خودش این غلام را میبیند. همیشه فکر میکرده این غلام پدرش است. بعد هم به او نان بخور و نمیری به او میداده، لباس میداده داشته باشد. بعد این بچه که بزرگ میشود از این بچه بیگاری میکشیده. این بچه احساس میکرده که این ولینعمتش است و باید چقدر به این خدمت بکند. آدم ثروتمندی است، میزند و یک موقعی میفهمد که این غلامش است و هم این ثروتها مال خودش بوده. ما اینطوری هستیم. حکایت ما در دنیا اینطوری هست. حالا حسرت این آدم چقدر زیاد میشود بعد از ۳۰ سال بفهمد که این آقایی که دارد منت سرش میگذارد این غلام پدرش بوده، این ثروتها هم همه مال پدرش است چون وقتی پدر مرده به این رسیده. به خدا قسم ما موقع مردن حسرت ما از یک همچین آدمی هزاران هزار برابر بیشتر است. ما میفهمیم که چقدر بد زندگی کردیم. میتوانستیم چقدر در این دنیا عیاشی و کیافی کنیم، چقدر لذت ببریم و شاد باشیم. برای چه چیزهای مزخرفی غصه خوردیم؟ یکی از عذابهای ما روز قیامت غصههایی هست که برای غصههایمان خوردیم. دیوانهبازی که مینشینیم برای یک چیزی غصه میخوریم، این خودش خیلی جنون دارد که آدم بنشیند برای یک چیزی غصه بخورد که اصلاً نباید غصه میخورده. میفهمد که همه این غصهها بیهوده بوده. تمام حرص و جوشها، تمام خود کمبینیها، تمام احساس حقارتها، تمام عصبانیتها، تمام بیخوابیهایی که کشیده بوده همهاش بیخود بوده. ارزشها، غایتها، هنجارهایی که این برایش حرص و جوش خورده، خود کمبین شده، میفهمد که چقدر باخت کرده، چقدر بد زندگی کرده. دیگر غصه از این بالاتر؟ من وقتی بمیرم بفهمم که خانم فاطمه زهرا چقدر با من رفیق بوده، چقدر من را دوست داشته، چقدر من میتوانستم در دنیا با او رفت و آمد داشته باشم. چقدر در خانه ما میتوانسته برود و بیاید، چقدر با امام زمان میتوانستیم رفت و آمد داشته باشیم و لذت ببریم. چقدر با خود خدا میتوانستیم ما صفا و کیف بکنیم. حالا آدم میفهمد که چقدر بد زندگی کردیم. گدا، تمام دریا دست ما بود و آخر هم تشنه مردیم.
آشتی با اهل بیت (ع) و زندگی شاد
لب دریا و تشنه مردن خیلی حماقت و بدبختی است. چون موضع بحثمان فکر است، ما تولد حضرت زهرا را یک نمونه قرار دادیم که ما فکر بکنیم راجع به این نعمت عظیم، راجع به نعمتهای بیکرانی که خدا به ما داده و ما چقدر نسبت به این نعمتها کور هستیم. چرا کور هستیم و این نعمتها را نمیبینیم؟ برای اینکه خودمان را نمیشناسیم. ما متأسفانه قیمت دستمان نیست، خودمان را نمیشناسیم. این شب تولدی خانم ما باید واقعاً شاد باشیم و جشن و سرور داشته باشیم. ما چون خودمان را نمیشناسیم جشن ازدواجمان یک ذره شادتر هستیم. اگر عروسی و جشن تولد و مهمانی دعوتمان کنند بیشتر احساس راحتی و شادی و نشاط داریم تا جشن تولد حضرت زهرا، جشن تولد پیغمبر، جشن تولد امام زمان که در واقع جشن تولد خودمان است. ولی ما چون خودمان را نمیشناسیم این موقعها همینطوری تفننی مقدس، چون مقدس است میگوییم مقدس است. یک چراغانی، یک شیرینی، یک شربتی، یک شامی، بعد یک صلواتی بفرستیم میگوییم به من چه یک خانم مقدس بوده. بله چون برای ما مقدس است ما برایش یک کاری کردیم و میکنیم، اما فکر نمیکنیم که این خانم مال من است. اینقدر این خانم مال من است که میتوانم بگویم (بأبی أنت و أمی) پدر و مادرم فدایت بشوند. اینقدر این خانم مال من است. ما اصلاً فاطمه زهرا را نداریم. ما اگر به عنوان ملک فاطمه زهرا را داشتیم میگفتیم این ملک ماست، خانم مال ماست، مادر من است. چقدر بچهها نسبت به پدر و مادرشان احساس ملکیت دارند، میگویند پدر، مادر، همسر، اتومبیل، خواهر و برادر من است. ما حتی به اندازه یک اتومبیل، یک لباس، یک مانتو، یک آدم طبیعی مثل زن، شوهر، پدر و مادر، اهل بیت را مال خودمان نمیدانیم و این ارتباط ضعیفی که ما داریم فقط صرفاً یک ارتباط مقدس است. این ارتباط ضعیف باعث میشود ما آدمهای کوچک، حساس، زودرنج، عصبانی، ناامید، مأیوس، آدمهای اینطوری باشیم.
مقام محمود و آرزوهای بزرگ
آدم وقتی خودش را شناخت میفهمد امام زمان مال من است یعنی چی. آدم اینطوری دیگر غصه سراغش میآید! بفهمد خانم معصومه (س) که این زن آنقدر عظمت دارد، امام صادق (ع) فرمود اگر دخترم فاطمه معصومه روز قیامت همه اهل محشر را شفاعت بکند خدا میپذیرد، اینقدر خانم فاطمه معصومه عظمت دارد. ما مثلاً یک همچین کسی را داریم، دلتنگی ما نسبت به این خانم چطوری است؟ اصلاً ما مال خودمان نمیدانیم که دلمان برایش تنگ شود. میگوییم این بچه من است، پسر من است، دلم برایش تنگ شده بروم فلان شهرستان او را ببینم. الان مادر از اینجا میرود اروپا میگوید بروم دخترم و پسرم را بعد از سالها ببینم. بالاخره پسر من است، همسرم است، دخترم است. ما اصلاً نسبت به عبدالعظیم، نسبت به حضرت حمزه اصلاً احساس ملکیت و ارتباط و فامیلی نداریم. برای همین هم بدبخت زندگی میکنیم. فکر نمیکنیم خانم فاطمه معصومه کس من است. اصلاً بزرگترین کس من اینها هستند. امام رضا کس من است. از این کستر مگر داریم؟ خودشان فرمودند ما بزرگترین کس شما در دنیا هستیم، از پدر و مادرتان هم نزدیکتر. ما فکر میکنیم که بالاترین کس من است، او را دارم. اصلاً زیارت امام رضا هم که میرویم چرا ما دیر دیر دلمان برای امام رضا تنگ میشود؟ برای اینکه ما خودمان را نمیشناسیم. برای اینکه ما از ناحیه خودمان به او نگاه نمیکنیم. او را جدا میبینیم، خودمان را هم یک آدم بدبخت و فلکزده در کره زمین میبینیم. اینجا هستیم گرفتاری خودمان را داریم، آن هم یک آدم آسمانی خیلی مقدس است. حالا بله ما گهگاهی برویم آن هم برای حل مشکلات طبیعیمان نه برای عشق و عاشقی و رابطه پدر و فرزندی، برای همین ما گدا زندگی میکنیم. سالها آدم امام رضا را داشته باشد بدبخت و فقیر زندگی بکند. سالها خانم فاطمه معصومه را، فاطمه زهرا را داشته باشد کوچک و ضعیف و گدای دیگران باشد.
ماهی در آب؛ تمثیلی از غفلت ما از خدا
آفتی نبود بدتر از ناشناخت
تو بر یار و ندانی عشق باخت
یار را اغیار پنداری همی
شادی را نام بنهادی غمی
بعداً که لو برود ما برای چه چیزهایی غصه خوردیم، برای چه چیزهایی گریه کردیم، برای چه چیزهایی احساس حقارت و تنهایی کردیم در حالی که تنها نبودیم، تازه گرفتاری ما از اینجا شروع میشود. میفهمیم یک عمر کلاه سرمان رفته. اینها همه پیش ما بودند، همه دوستمان داشتند، همه مال ما بودند، ما بدون اینها زندگی کردیم. یکی از بزرگان یک داستانی تعریف میکند، میگوید یک غلامی با یک آقای ثروتمندی با ارباب خودش که خیلی ثروت داشت همسفر بودند. داشتند میرفتند. این ارباب هم خدا به او یک بچه کوچک پسر داده بود تازه به دنیا آمده بود. اینها داشتند میرفتند در سفر ارباب میمیرد با همه ثروتش. این غلام هم ثروت را به نفع خودش برمیدارد. این بچه را نمیکشد، این بچه را نگه میدارد. این بچه وقتی چشم باز میکند به عنوان پدر بالای سر خودش این غلام را میبیند. همیشه فکر میکرده این غلام پدرش است. بعد هم به او نان بخور و نمیری به او میداده، لباس میداده داشته باشد. بعد این بچه که بزرگ میشود از این بچه بیگاری میکشیده. این بچه احساس میکرده که این ولینعمتش است و باید چقدر به این خدمت بکند. آدم ثروتمندی است، میزند و یک موقعی میفهمد که این غلامش است و هم این ثروتها مال خودش بوده. ما اینطوری هستیم. حکایت ما در دنیا اینطوری هست. حالا حسرت این آدم چقدر زیاد میشود بعد از ۳۰ سال بفهمد که این آقایی که دارد منت سرش میگذارد این غلام پدرش بوده، این ثروتها هم همه مال پدرش است چون وقتی پدر مرده به این رسیده. به خدا قسم ما موقع مردن حسرت ما از یک همچین آدمی هزاران هزار برابر بیشتر است. ما میفهمیم که چقدر بد زندگی کردیم. میتوانستیم چقدر در این دنیا عیاشی و کیافی کنیم، چقدر لذت ببریم و شاد باشیم. برای چه چیزهای مزخرفی غصه خوردیم؟ یکی از عذابهای ما روز قیامت غصههایی هست که برای غصههایمان خوردیم. دیوانهبازی که مینشینیم برای یک چیزی غصه میخوریم، این خودش خیلی جنون دارد که آدم بنشیند برای یک چیزی غصه بخورد که اصلاً نباید غصه میخورده. میفهمد که همه این غصهها بیهوده بوده. تمام حرص و جوشها، تمام خود کمبینیها، تمام احساس حقارتها، تمام عصبانیتها، تمام بیخوابیهایی که کشیده بوده همهاش بیخود بوده. ارزشها، غایتها، هنجارهایی که این برایش حرص و جوش خورده، خود کمبین شده، میفهمد که چقدر باخت کرده، چقدر بد زندگی کرده. دیگر غصه از این بالاتر؟ من وقتی بمیرم بفهمم که خانم فاطمه زهرا چقدر با من رفیق بوده، چقدر من را دوست داشته، چقدر من میتوانستم در دنیا با او رفت و آمد داشته باشم. چقدر در خانه ما میتوانسته برود و بیاید، چقدر با امام زمان میتوانستیم رفت و آمد داشته باشیم و لذت ببریم. چقدر با خود خدا میتوانستیم ما صفا و کیف بکنیم. حالا آدم میفهمد که چقدر بد زندگی کردیم. گدا، تمام دریا دست ما بود و آخر هم تشنه مردیم. لب دریا و تشنه مردن خیلی حماقت و بدبختی است. چون موضع بحثمان فکر است، ما تولد حضرت زهرا را یک نمونه قرار دادیم که ما فکر بکنیم راجع به این نعمت عظیم، راجع به نعمتهای بیکرانی که خدا به ما داده و ما چقدر نسبت به این نعمتها کور هستیم. چرا کور هستیم و این نعمتها را نمیبینیم؟ برای اینکه خودمان را نمیشناسیم. ما متأسفانه قیمت دستمان نیست، خودمان را نمیشناسیم. این شب تولدی خانم ما باید واقعاً شاد باشیم و جشن و سرور داشته باشیم. ما چون خودمان را نمیشناسیم جشن ازدواجمان یک ذره شادتر هستیم. اگر عروسی و جشن تولد و مهمانی دعوتمان کنند بیشتر احساس راحتی و شادی و نشاط داریم تا جشن تولد حضرت زهرا، جشن تولد پیغمبر، جشن تولد امام زمان که در واقع جشن تولد خودمان است. ولی ما چون خودمان را نمیشناسیم این موقعها همینطوری تفننی مقدس، چون مقدس است میگوییم مقدس است. یک چراغانی، یک شیرینی، یک شربتی، یک شامی، بعد یک صلواتی بفرستیم میگوییم به من چه یک خانم مقدس بوده. بله چون برای ما مقدس است ما برایش یک کاری کردیم و میکنیم، اما فکر نمیکنیم که این خانم مال من است. اینقدر این خانم مال من است که میتوانم بگویم (بأبی أنت و أمی) پدر و مادرم فدایت بشوند. اینقدر این خانم مال من است. ما اصلاً فاطمه زهرا را نداریم. ما اگر به عنوان ملک فاطمه زهرا را داشتیم میگفتیم این ملک ماست، خانم مال ماست، مادر من است. چقدر بچهها نسبت به پدر و مادرشان احساس ملکیت دارند، میگویند پدر، مادر، همسر، اتومبیل، خواهر و برادر من است. ما حتی به اندازه یک اتومبیل، یک لباس، یک مانتو، یک آدم طبیعی مثل زن، شوهر، پدر و مادر، اهل بیت را مال خودمان نمیدانیم و این ارتباط ضعیفی که ما داریم فقط صرفاً یک ارتباط مقدس است. این ارتباط ضعیف باعث میشود ما آدمهای کوچک، حساس، زودرنج، عصبانی، ناامید، مأیوس، آدمهای اینطوری باشیم.
خودشناسی؛ راهی به سوی آرامش و شادی
آدم وقتی خودش را شناخت میفهمد امام زمان مال من است یعنی چی. آدم اینطوری دیگر غصه سراغش میآید! بفهمد خانم معصومه (س) که این زن آنقدر عظمت دارد، امام صادق (ع) فرمود اگر دخترم فاطمه معصومه روز قیامت همه اهل محشر را شفاعت بکند خدا میپذیرد، اینقدر خانم فاطمه معصومه عظمت دارد. ما مثلاً یک همچین کسی را داریم، دلتنگی ما نسبت به این خانم چطوری است؟ اصلاً ما مال خودمان نمیدانیم که دلمان برایش تنگ شود. میگوییم این بچه من است، پسر من است، دلم برایش تنگ شده بروم فلان شهرستان او را ببینم. الان مادر از اینجا میرود اروپا میگوید بروم دخترم و پسرم را بعد از سالها ببینم. بالاخره پسر من است، همسرم است، دخترم است. ما اصلاً نسبت به عبدالعظیم، نسبت به حضرت حمزه اصلاً احساس ملکیت و ارتباط و فامیلی نداریم. برای همین هم بدبخت زندگی میکنیم. فکر نمیکنیم خانم فاطمه معصومه کس من است. اصلاً بزرگترین کس من اینها هستند. امام رضا کس من است. از این کستر مگر داریم؟ خودشان فرمودند ما بزرگترین کس شما در دنیا هستیم، از پدر و مادرتان هم نزدیکتر. ما فکر میکنیم که بالاترین کس من است، او را دارم. اصلاً زیارت امام رضا هم که میرویم چرا ما دیر دیر دلمان برای امام رضا تنگ میشود؟ برای اینکه ما خودمان را نمیشناسیم. برای اینکه ما از ناحیه خودمان به او نگاه نمیکنیم. او را جدا میبینیم، خودمان را هم یک آدم بدبخت و فلکزده در کره زمین میبینیم. اینجا هستیم گرفتاری خودمان را داریم، آن هم یک آدم آسمانی خیلی مقدس است. حالا بله ما گهگاهی برویم آن هم برای حل مشکلات طبیعیمان نه برای عشق و عاشقی و رابطه پدر و فرزندی، برای همین ما گدا زندگی میکنیم. سالها آدم امام رضا را داشته باشد بدبخت و فقیر زندگی بکند. سالها خانم فاطمه معصومه را، فاطمه زهرا را داشته باشد کوچک و ضعیف و گدای دیگران باشد.
آفتی نبود بدتر از ناشناخت
تو بر یار و ندانی عشق باخت
یار را اغیار پنداری همی
شادی را نام بنهادی غمی
بعداً که لو برود ما برای چه چیزهایی غصه خوردیم، برای چه چیزهایی گریه کردیم، برای چه چیزهایی احساس حقارت و تنهایی کردیم در حالی که تنها نبودیم، تازه گرفتاری ما از اینجا شروع میشود. میفهمیم یک عمر کلاه سرمان رفته. اینها همه پیش ما بودند، همه دوستمان داشتند، همه مال ما بودند، ما بدون اینها زندگی کردیم. یکی از بزرگان یک داستانی تعریف میکند، میگوید یک غلامی با یک آقای ثروتمندی با ارباب خودش که خیلی ثروت داشت همسفر بودند. داشتند میرفتند. این ارباب هم خدا به او یک بچه کوچک پسر داده بود تازه به دنیا آمده بود. اینها داشتند میرفتند در سفر ارباب میمیرد با همه ثروتش. این غلام هم ثروت را به نفع خودش برمیدارد. این بچه را نمیکشد، این بچه را نگه میدارد. این بچه وقتی چشم باز میکند به عنوان پدر بالای سر خودش این غلام را میبیند. همیشه فکر میکرده این غلام پدرش است. بعد هم به او نان بخور و نمیری به او میداده، لباس میداده داشته باشد. بعد این بچه که بزرگ میشود از این بچه بیگاری میکشیده. این بچه احساس میکرده که این ولینعمتش است و باید چقدر به این خدمت بکند. آدم ثروتمندی است، میزند و یک موقعی میفهمد که این غلامش است و هم این ثروتها مال خودش بوده. ما اینطوری هستیم. حکایت ما در دنیا اینطوری هست. حالا حسرت این آدم چقدر زیاد میشود بعد از ۳۰ سال بفهمد که این آقایی که دارد منت سرش میگذارد این غلام پدرش بوده، این ثروتها هم همه مال پدرش است چون وقتی پدر مرده به این رسیده. به خدا قسم ما موقع مردن حسرت ما از یک همچین آدمی هزاران هزار برابر بیشتر است. ما میفهمیم که چقدر بد زندگی کردیم. میتوانستیم چقدر در این دنیا عیاشی و کیافی کنیم، چقدر لذت ببریم و شاد باشیم. برای چه چیزهای مزخرفی غصه خوردیم؟ یکی از عذابهای ما روز قیامت غصههایی هست که برای غصههایمان خوردیم. دیوانهبازی که مینشینیم برای یک چیزی غصه میخوریم، این خودش خیلی جنون دارد که آدم بنشیند برای یک چیزی غصه بخورد که اصلاً نباید غصه میخورده. میفهمد که همه این غصهها بیهوده بوده. تمام حرص و جوشها، تمام خود کمبینیها، تمام احساس حقارتها، تمام عصبانیتها، تمام بیخوابیهایی که کشیده بوده همهاش بیخود بوده. ارزشها، غایتها، هنجارهایی که این برایش حرص و جوش خورده، خود کمبین شده، میفهمد که چقدر باخت کرده، چقدر بد زندگی کرده. دیگر غصه از این بالاتر؟ من وقتی بمیرم بفهمم که خانم فاطمه زهرا چقدر با من رفیق بوده، چقدر من را دوست داشته، چقدر من میتوانستم در دنیا با او رفت و آمد داشته باشم. چقدر در خانه ما میتوانسته برود و بیاید، چقدر با امام زمان میتوانستیم رفت و آمد داشته باشیم و لذت ببریم. چقدر با خود خدا میتوانستیم ما صفا و کیف بکنیم. حالا آدم میفهمد که چقدر بد زندگی کردیم. گدا، تمام دریا دست ما بود و آخر هم تشنه مردیم.
فکر در نعمتها و خودشناسی
لب دریا و تشنه مردن خیلی حماقت و بدبختی است. چون موضع بحثمان فکر است، ما تولد حضرت زهرا را یک نمونه قرار دادیم که ما فکر بکنیم راجع به این نعمت عظیم، راجع به نعمتهای بیکرانی که خدا به ما داده و ما چقدر نسبت به این نعمتها کور هستیم. چرا کور هستیم و این نعمتها را نمیبینیم؟ برای اینکه خودمان را نمیشناسیم. ما متأسفانه قیمت دستمان نیست، خودمان را نمیشناسیم. این شب تولدی خانم ما باید واقعاً شاد باشیم و جشن و سرور داشته باشیم. ما چون خودمان را نمیشناسیم جشن ازدواجمان یک ذره شادتر هستیم. اگر عروسی و جشن تولد و مهمانی دعوتمان کنند بیشتر احساس راحتی و شادی و نشاط داریم تا جشن تولد حضرت زهرا، جشن تولد پیغمبر، جشن تولد امام زمان که در واقع جشن تولد خودمان است. ولی ما چون خودمان را نمیشناسیم این موقعها همینطوری تفننی مقدس، چون مقدس است میگوییم مقدس است. یک چراغانی، یک شیرینی، یک شربتی، یک شامی، بعد یک صلواتی بفرستیم میگوییم به من چه یک خانم مقدس بوده. بله چون برای ما مقدس است ما برایش یک کاری کردیم و میکنیم، اما فکر نمیکنیم که این خانم مال من است. اینقدر این خانم مال من است که میتوانم بگویم (بأبی أنت و أمی) پدر و مادرم فدایت بشوند. اینقدر این خانم مال من است. ما اصلاً فاطمه زهرا را نداریم. ما اگر به عنوان ملک فاطمه زهرا را داشتیم میگفتیم این ملک ماست، خانم مال ماست، مادر من است. چقدر بچهها نسبت به پدر و مادرشان احساس ملکیت دارند، میگویند پدر، مادر، همسر، اتومبیل، خواهر و برادر من است. ما حتی به اندازه یک اتومبیل، یک لباس، یک مانتو، یک آدم طبیعی مثل زن، شوهر، پدر و مادر، اهل بیت را مال خودمان نمیدانیم و این ارتباط ضعیفی که ما داریم فقط صرفاً یک ارتباط مقدس است. این ارتباط ضعیف باعث میشود ما آدمهای کوچک، حساس، زودرنج، عصبانی، ناامید، مأیوس، آدمهای اینطوری باشیم.
مسجد؛ خانه ما
آدم وقتی خودش را شناخت میفهمد امام زمان مال من است یعنی چی. آدم اینطوری دیگر غصه سراغش میآید! بفهمد خانم معصومه (س) که این زن آنقدر عظمت دارد، امام صادق (ع) فرمود اگر دخترم فاطمه معصومه روز قیامت همه اهل محشر را شفاعت بکند خدا میپذیرد، اینقدر خانم فاطمه معصومه عظمت دارد. ما مثلاً یک همچین کسی را داریم، دلتنگی ما نسبت به این خانم چطوری است؟ اصلاً ما مال خودمان نمیدانیم که دلمان برایش تنگ شود. میگوییم این بچه من است، پسر من است، دلم برایش تنگ شده بروم فلان شهرستان او را ببینم. الان مادر از اینجا میرود اروپا میگوید بروم دخترم و پسرم را بعد از سالها ببینم. بالاخره پسر من است، همسرم است، دخترم است. ما اصلاً نسبت به عبدالعظیم، نسبت به حضرت حمزه اصلاً احساس ملکیت و ارتباط و فامیلی نداریم. برای همین هم بدبخت زندگی میکنیم. فکر نمیکنیم خانم فاطمه معصومه کس من است. اصلاً بزرگترین کس من اینها هستند. امام رضا کس من است. از این کستر مگر داریم؟ خودشان فرمودند ما بزرگترین کس شما در دنیا هستیم، از پدر و مادرتان هم نزدیکتر. ما فکر میکنیم که بالاترین کس من است، او را دارم. اصلاً زیارت امام رضا هم که میرویم چرا ما دیر دیر دلمان برای امام رضا تنگ میشود؟ برای اینکه ما خودمان را نمیشناسیم. برای اینکه ما از ناحیه خودمان به او نگاه نمیکنیم. او را جدا میبینیم، خودمان را هم یک آدم بدبخت و فلکزده در کره زمین میبینیم. اینجا هستیم گرفتاری خودمان را داریم، آن هم یک آدم آسمانی خیلی مقدس است. حالا بله ما گهگاهی برویم آن هم برای حل مشکلات طبیعیمان نه برای عشق و عاشقی و رابطه پدر و فرزندی، برای همین ما گدا زندگی میکنیم. سالها آدم امام رضا را داشته باشد بدبخت و فقیر زندگی بکند. سالها خانم فاطمه معصومه را، فاطمه زهرا را داشته باشد کوچک و ضعیف و گدای دیگران باشد.
آفتی نبود بدتر از ناشناخت
تو بر یار و ندانی عشق باخت
یار را اغیار پنداری همی
شادی را نام بنهادی غمی
بعداً که لو برود ما برای چه چیزهایی غصه خوردیم، برای چه چیزهایی گریه کردیم، برای چه چیزهایی احساس حقارت و تنهایی کردیم در حالی که تنها نبودیم، تازه گرفتاری ما از اینجا شروع میشود. میفهمیم یک عمر کلاه سرمان رفته. اینها همه پیش ما بودند، همه دوستمان داشتند، همه مال ما بودند، ما بدون اینها زندگی کردیم. یکی از بزرگان یک داستانی تعریف میکند، میگوید یک غلامی با یک آقای ثروتمندی با ارباب خودش که خیلی ثروت داشت همسفر بودند. داشتند میرفتند. این ارباب هم خدا به او یک بچه کوچک پسر داده بود تازه به دنیا آمده بود. اینها داشتند میرفتند در سفر ارباب میمیرد با همه ثروتش. این غلام هم ثروت را به نفع خودش برمیدارد. این بچه را نمیکشد، این بچه را نگه میدارد. این بچه وقتی چشم باز میکند به عنوان پدر بالای سر خودش این غلام را میبیند. همیشه فکر میکرده این غلام پدرش است. بعد هم به او نان بخور و نمیری به او میداده، لباس میداده داشته باشد. بعد این بچه که بزرگ میشود از این بچه بیگاری میکشیده. این بچه احساس میکرده که این ولینعمتش است و باید چقدر به این خدمت بکند. آدم ثروتمندی است، میزند و یک موقعی میفهمد که این غلامش است و هم این ثروتها مال خودش بوده. ما اینطوری هستیم. حکایت ما در دنیا اینطوری هست. حالا حسرت این آدم چقدر زیاد میشود بعد از ۳۰ سال بفهمد که این آقایی که دارد منت سرش میگذارد این غلام پدرش بوده، این ثروتها هم همه مال پدرش است چون وقتی پدر مرده به این رسیده. به خدا قسم ما موقع مردن حسرت ما از یک همچین آدمی هزاران هزار برابر بیشتر است. ما میفهمیم که چقدر بد زندگی کردیم. میتوانستیم چقدر در این دنیا عیاشی و کیافی کنیم، چقدر لذت ببریم و شاد باشیم. برای چه چیزهای مزخرفی غصه خوردیم؟ یکی از عذابهای ما روز قیامت غصههایی هست که برای غصههایمان خوردیم. دیوانهبازی که مینشینیم برای یک چیزی غصه میخوریم، این خودش خیلی جنون دارد که آدم بنشیند برای یک چیزی غصه بخورد که اصلاً نباید غصه میخورده. میفهمد که همه این غصهها بیهوده بوده. تمام حرص و جوشها، تمام خود کمبینیها، تمام احساس حقارتها، تمام عصبانیتها، تمام بیخوابیهایی که کشیده بوده همهاش بیخود بوده. ارزشها، غایتها، هنجارهایی که این برایش حرص و جوش خورده، خود کمبین شده، میفهمد که چقدر باخت کرده، چقدر بد زندگی کرده. دیگر غصه از این بالاتر؟ من وقتی بمیرم بفهمم که خانم فاطمه زهرا چقدر با من رفیق بوده، چقدر من را دوست داشته، چقدر من میتوانستم در دنیا با او رفت و آمد داشته باشم. چقدر در خانه ما میتوانسته برود و بیاید، چقدر با امام زمان میتوانستیم رفت و آمد داشته باشیم و لذت ببریم. چقدر با خود خدا میتوانستیم ما صفا و کیف بکنیم. حالا آدم میفهمد که چقدر بد زندگی کردیم. گدا، تمام دریا دست ما بود و آخر هم تشنه مردیم.
اهمیت فکر کردن به خود و ارزشهای انسانی
لب دریا و تشنه مردن خیلی حماقت و بدبختی است. چون موضع بحثمان فکر است، ما تولد حضرت زهرا را یک نمونه قرار دادیم که ما فکر بکنیم راجع به این نعمت عظیم، راجع به نعمتهای بیکرانی که خدا به ما داده و ما چقدر نسبت به این نعمتها کور هستیم. چرا کور هستیم و این نعمتها را نمیبینیم؟ برای اینکه خودمان را نمیشناسیم. ما متأسفانه قیمت دستمان نیست، خودمان را نمیشناسیم. این شب تولدی خانم ما باید واقعاً شاد باشیم و جشن و سرور داشته باشیم. ما چون خودمان را نمیشناسیم جشن ازدواجمان یک ذره شادتر هستیم. اگر عروسی و جشن تولد و مهمانی دعوتمان کنند بیشتر احساس راحتی و شادی و نشاط داریم تا جشن تولد حضرت زهرا، جشن تولد پیغمبر، جشن تولد امام زمان که در واقع جشن تولد خودمان است. ولی ما چون خودمان را نمیشناسیم این موقعها همینطوری تفننی مقدس، چون مقدس است میگوییم مقدس است. یک چراغانی، یک شیرینی، یک شربتی، یک شامی، بعد یک صلواتی بفرستیم میگوییم به من چه یک خانم مقدس بوده. بله چون برای ما مقدس است ما برایش یک کاری کردیم و میکنیم، اما فکر نمیکنیم که این خانم مال من است. اینقدر این خانم مال من است که میتوانم بگویم (بأبی أنت و أمی) پدر و مادرم فدایت بشوند. اینقدر این خانم مال من است. ما اصلاً فاطمه زهرا را نداریم. ما اگر به عنوان ملک فاطمه زهرا را داشتیم میگفتیم این ملک ماست، خانم مال ماست، مادر من است. چقدر بچهها نسبت به پدر و مادرشان احساس ملکیت دارند، میگویند پدر، مادر، همسر، اتومبیل، خواهر و برادر من است. ما حتی به اندازه یک اتومبیل، یک لباس، یک مانتو، یک آدم طبیعی مثل زن، شوهر، پدر و مادر، اهل بیت را مال خودمان نمیدانیم و این ارتباط ضعیفی که ما داریم فقط صرفاً یک ارتباط مقدس است. این ارتباط ضعیف باعث میشود ما آدمهای کوچک، حساس، زودرنج، عصبانی، ناامید، مأیوس، آدمهای اینطوری باشیم.
و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
جهت رفع اضطرار از وجود مقدس آقا امام زمان (ع)، رفع اضطرار از شیعیانشان، مسلمین و مستضعفین جهان پنج مرتبه آیه امن یجیب را میخوانیم (أعوذ بالله من الشیطان الرجیم أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ) هدیه به محضر مقدسشان، تعجیل در فرجشان سه صلوات بلند ختم بفرمایید.