فهرست مطالب
Toggleسلام علیکم و رحمه الله. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. و لعنت الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین. سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما. هدیه به محضر مقدس رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، آقا امام زمان علیه السلام، حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها، صلوات بلند ختم بفرمایید. روز پنجشنبه هم هست، هدیه به محضر مقدس پدر امام زمان علیه السلام، وجود مقدس آقا امام عسکری علیه السلام، صلوات بلند ختم بفرمایید.
مراحل چهارگانه خلقت و هدایت
«الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ ثُمَّ هَدَىٰ» و «الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّىٰ وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَىٰ».
آیات را که نگاه میکنید، خداوند مراحل چهارگانه را در تمام خلق انجام میدهد:
۱. «أَحْسَنَ خَلْقَهُ» یعنی در بهترین صورت شیء را میآفریند.
۲. «ثُمَّ هَدَىٰ» هدایتش میکند. یا «خَلَقَ فَسَوَّىٰ»؛ «خَلَقَ فَسَوَّىٰ» یعنی تجهیز جهاز وجودی که قبلاً در اردوهای قبلی توضیح دادیم.
۳. «قَدَّرَ» تقدیر میکند برایش، قدرهایش را مشخص میکند.
۴. «فَهَدَىٰ» هدایتش میکند به سمت کمال ویژه.
آقای عطایی تشریف دارند.
این قاعده را خوب دقت بکنید. هر موجودی که دارد زندگی میکند، این چهار مرحله را دارد: خلق و تسویه و تقدیر (دریافت قدرها و اندازههای وجودی) و بعد هدایت.
ما همه همینجوری هستیم، همهمان. چهار مرحله. گل، یک دانه، یک برگ، یک میوه؛ همه باید این مسیر را طی بکنند.
در واقع، تمامی موجوداتی که به دنیا میآیند، با به وجود آمدنشان به سمت غایت میروند. همه آنها دو نشئتی هستند، حتی سه نشئه. دو نشئه به آن میگویند: نشئه دنیا و نشئه آخرت؛ عالم دنیا و عالم آخرت. یعنی وقتی یک موجود راه میافتد، با راه افتادنش دارد مقصدش را و نحوه رسیدن به مقصدش را معین میکند. آن قدرها دارد شکل میگیرد. شما با هواپیما بروید، یک قدر شکل میگیرد برایتان؛ با قطار، با اتوبوس، راهپیمایی بکنید. آن نحوه سلوک تو، غایت تو را تعیین میکند.
دنیا و آخرت، دو نشئه همزمان
انسان وقتی میآید وارد دنیا میشود، درست است دارد در دنیا حرکت میکند، اما با حرکت دنیاییاش دارد آخرتش را هم میسازد. دارد نحوه تولدش را به شکل آخرت میسازد. خواهش میکنم خیلی دقت بکنید.
«کَمَا تَعِیشُونَ تَمُوتُونَ». قاعده را دقت کنید. پیامبر که میگوید: «أُوتِیتُ جَوَامِعَ الْکَلِمِ»، یعنی دو تا کلمه است، بینهایت حرف. هر جوری زندگی بکنید، همانجوری هم شکل میمیرید. شبیه خودتان.
ای برادر، مرگ هر کس رنگ اوست. رنگ مرگت با رنگ دنیایت یکی است. تولدت با سبک زندگیات میخورد.
بچهای که در رحم مادر است، وقتی نطفه دارد شکل میگیرد، از زمانی که پدر و مادر تصمیم به ازدواج میگیرند، ببینید دقت کنید، چون سلامت، زیبایی، هوش، عقل، اخلاق و معنویت در پدر و مادر هر دو با هم یکی میشود. در واقع، شما وقتی که هنوز ازدواج نکردهاید، سالها قبل از ازدواج چطوری بچه خودتان را شکل میدهید؟ چون دارید اسپرم و تخمکی میسازید بر اساس این پنج نشئه. اگر خودسازی نکرده باشید، یک ژن آلوده و معیوب میدهید به بچهتان. حالا اگر همسرتان هم همینجوری باشد یا نه، خوب با نمره عالی بدهد، فرقی نمیکند.
ما آن موقعی که در حال مجرد بودن هستیم، آینده بچه ما دارد شکل میگیرد، نقاشیاش میکنیم. حالا این میآید تا انعقاد نطفه، میرود توی شکم مادر، در رحم مادر قرار میگیرد. این کاری که مادر قرار است انجام بدهد با این بچه، یعنی آن چیزی که دریافت کرد از پدر، چیزی که خودش سرمایهگذاری کرد و چیزی که بعداً در این ۹ ماه میگذارد. در ۹ ماه ممکن است خیلی از ضعفها را برطرف بکند، خیلی آلودگیها و ضعفها را برطرف کند: دعا، صدقه، حرز، خودسازی. یا شوهر مثلاً کارهای خوبی را انجام میدهد یا کارهای بدی را انجام میدهد. این پنج نمره یا بالا میرود یا پایین.
ولی هر کاری که دارد در دوران جنینی انجام میدهد، این در تولد این بچه سهیم است و تا آخر عمرش. پس دو تا نشئه همزمان دارند جلو میروند. در نشئه دنیا هم همینطور.
وارد رحم دنیا میشوید. آن قسمتهایی که دقت کنید چه دارم میگویم، آن قسمتهایی که تو درش دخالت نداری، خدا حساب نمیکند. ببینید، قسمتهایی که تو هیچ نقشی درش نداشتی، خدا با آن بخش کار ندارد، حساب نمیکند پایت. خدا ظرفیتهایت را میبیند، آن قسمتی که تو خودت شخصاً تصمیم میگیری، اختیار داری.
ولی بالاخره شما وقتی که وارد نشئه دنیا میشوید، ابدی، تولدت به آخرتت را میسازی. کما اینکه وقتی بچه وارد رحم مادر میشود، دارد شکل تولدش یواش یواش شکل میگیرد. همزمان با نزدیک شدن به زایمان، دارد شکل تولدش مشخص میشود. بچه آیا از این شش تا تولد، کدام را دارد؟ سالم است؟ سالم، قوی، بیمار، ضعیف، ناقص، معلول؟ کدام یک از شش تا تولد را دارد؟ خود سیر رشد این بچه در رحم مادر دارد نشان میدهد.
ما هم همینطور. ما الان موقع مردن چهجوری متولد میشویم؟ کی میآید بالا سرمان؟ از چند تا معصوم میآیند؟ اصلاً نمیآیند؟ عزرائیل چه شکلی میآید؟ نکیر و منکر میآیند یا بشیر و مبشر میآیند؟ شهدا میآیند؟ انبیا میآیند؟ نمیآیند؟ مأمور عذاب میآیند؟ با پسگردنی میرویم؟ با سیلی استقبال میشویم؟ یا نه، با دیدن طناب الاوال، امسال خانواده آسمانیمان جان میدهیم، میرویم در بغلشان، بعداً برمیدارند میبرند خانهشان، همسایگی خودشان. همه را ما داریم الان شکل میدهیم. الان دارد شکل میگیرد.
پس این دو تا نشئه با هم دارد میرود جلو. آنجا فشار قبر داری یا نداری؟ خب، ببین اینجا فشار قبر داری یا نداری. قبر گفتیم، قبر ما چیست؟ نفس ماست. اگر اینجا فشار داری، از آدمها میترسی، رنجیده میشوی، قهر میکنی، دلت میشکند، میسوزی، آنجا هم میسوزی، فشار قبر داریم.
قوی هستی، آنور هم قوی هستی. اینجا سالمی، آنور هم سالمی. بد اخلاقی، زودرنج، عصبی هستی، نمیدانم خودشیفتهای، خودبرتربینی، مسابقه داریم، نمیدانم مقایسه داری، جهنم مختلف، آنور هم این گرفتاری.
اگر اینجا سالمی، آسیب نمیبینی، خوب خودت را قوی میکنی که آسیب نبینی از حوادث، بلکه نورشان را بگیری به جای نار. تمرین اردوهای قبلی دیگر. به جای نار، نور دریافت میکنیم. خب دیگر، خوش به حالت.
باشگاه زندگی و امتحان دائمی
اگر ما آن باوری که ساعت قبل گفتم و توجه کنیم، باور کرده باشیم، در باشگاه سبک زندگیمان را درست میکنیم. یعنی من از موقعی که از خواب پا میشوم، دارم امتحان میشوم، حتی در خواب. حتی در خواب امتحان میشوم. تا وقتی که چشمم را باز میکنم.
خواب باز کردی. یکی بالاخره اطراف هست. اصلاً چشمت را باز کردی به این دنیا، به چی باز میکنی؟ اولین کسی که میبینیاش کیست؟ اولین کسی که میبینیاش خداست. حضرت وجود را میبیند که در شکلهای مختلف، وجوه مختلف پر کرده. اولین نفری که میبینی خودتی، پر از وجودی. اشیایی هستند که اطرافت هستند. خب، حالا یک کسی با غم و ناراحتی و اعصاب خرد از خواب پا میشود. یک کسی پا میشود میگوید: سلام خدا. بعد همسرش را میبیند، لبخند میزند، احوالپرسی میکند، بچههایش احوالپرسی میکند، با روی باز. یا هر چیز دیگر. از همینجا شروع میشود داستان. تو آن به آن در باشگاهی. اصلاً یک لحظه از تو. میخواهی بروی در آسانسور، میروی پایین، نمیدانم در آسانسور با کی روبهرو میشوی، نمیدانم داری در میآوری، سوار ماشین بشوی، پارکینگ در بیایی، میروی در جاده، همیشه آن آزمایش و امتحان هست.
این را باید بهش توجه بکنیم که ما همزمان داریم دو تا نشئه را میسازیم. ما همین الان در قبر خودمان هستیم. قبرهای ما الان کی توش است؟ چه شکلی است؟ چقدر بزرگ است؟ سینهات قبرت است دیگر. ما آنجا به خودمان متولد میشویم. بچهام به خودش متولد میشود. درست است از مکانی وارد دنیا میشود، اما دنیایی که او دارد دریافت میکند، از طریق کجا دارد دریافت میکند؟ از طریق ساختار وجودی خودش است. اگر چشم ندارد، دنیا مانع دیدنش نیست، خودش چشم نیاورده. گوش ندارد، برای دنیا صدا توش هست، فرکانس هست، این نمیتواند بشنود. دنیا همهچیزش قشنگ است. این درد میکشد که دنیا توش درد نیستش که. این عدم تطبیقش با دنیا درد میآورد برایش.
ما در قبر خودمانیم، همه الان. هر کس میخواهد بفهمد قبرش چه شکلی است، همین الان هم میتواند بفهمد. پر از رحمتی، رحمانیت و رحیمیت، خوش به حالت. پر از آرامشی، شادی داری، خوش به حالت. نداری، دائماً حسرت از دست دادنها و گذشته و دلشوره آینده و نمیدانم دردسر اینجوری داری، جهنم داری با خودت. همین الان.
غایت حرکتها و قیامت فردی
پس یادتان باشد، همه حرکتها غایت دارند. ما هم الان داریم میرویم به سمت غایت خودمان. داریم میرویم به سمت قیامت خودمان. حضرت فرمود: «مَنْ مَاتَ فَقَدْ قَامَتْ قِیَامَتُهُ». هر کس بمیرد، قیامتش برپاست.
دنیا، دنیا غایت سیر جنین است و ما که در رحم دوم دنیا داریم، غایتمان ابدیت، آخرت، برزخ است. در برزخ هم باز غایتمان آخرت میرود تا به قیامت. این را ما داریم.
پس سرنوشت آخرت ما را سلوک دنیایی ما دارد تعیین میکند. روش سبک زندگی دنیایی ما دارد نحوه مردنمان، برزخمان، همهچیز را تعیین میکند.
کسی که میخواهد به رحمت برسد، یادتان باشد، یا به خود حضرت رحمان برسد، یا به بهشتش برسد، باید رحمت را با خودش ببرد. خوب دقت کنید، باید رحمت را از اینجا با خودش ببرد. عالم ذخیره رحمانی داشته باشد، یک عالم اسم فعال رحمان داشته باشد. فعالیتهای اسم رحمان در وجودش ثبت بشود. یعنی وقتی رفت، خدا رحمتش کند، خیلی آدم خوبی بود، مهربان بود، با اخلاق بود، باگذشت بود، آدم شادی بود، آدم آرامی بود، آدم بدجنسی نبود. گزارش به هیچکس نرسید.
پس ما قرب بهشت، رحمت، همهچیز را باید با خودمان از اینجا ببریم. نقطه مقابل چیست؟ آنی که توش حسادت، رنجیدن، اعصابخردی، سوختن بیخود الکی، غم، حسادت، مقایسه، مسابقه، تولید جهنم. دلمان را از اینها آزاد کنیم. نسوزیم، چون میسوزیم در مقایسه، در مسابقه، در حسادت، همهاش آتش میگیرد. دائماً اعصابمان خرد میشود، آتش میگیرد. نمیفهمیم که داریم چهکار میکنیم. حضرت فرمود: اگر حسود میدانست حداقل با جسم خودش دارد چهکار میکند، حسادت نمیکرد، چه برسد حالا به روح.
تمرینات عملی برای زندگی رحمانی
بریم سراغ چند تا تمرین. من الان از خانه درآمدم، سوار ماشین شدم، میآیم در جاده. تمرینات را تحویل خودم ندهید.
الان میآیم در جاده. داری میروی، ماشینهای زیادی میآیند، پشتت بوق میزنند. خوب دقت کن دارم چه میگویم. قرآن هم به من بدهید.
تصور کن تو دارید یک سفر جمعی میروید، خوب دقت کن. پسرت راننده است، دارد با زن و بچهاش میآید. دخترت هم دارد با شوهرش میآید. آیا دختر پشت فرمان نشسته یا دامادت؟ سپاسگزارم. خودت هم که نشستهای. فامیل و دوستان، رفیق، پنج تا ماشین.
در جاده که دارید میروید، قرار گذاشتهاید که با هم نزدیک هم حرکت کنیم. یک جایی، آن میخواهد برود، میآید عقب، چراغ میزند. تو با شیرینی پسرم میخواهد بیاید جلو، کاری دارد. دخترم میخواهد، میکشد کنار. یک موقع یک دفعه ناخودآگاه یک ترمز میزند، ماشینت میخورد به ماشین او. چه حسی داری؟ ماشین وقتی میخواهد، ماشین پسرت، دخترت، یکی از پشت میزند به دخترت. سطح حست چیست؟ که زده، هیچی.
شهرک صد. سپاسگزارم. دخترم زده، پسرم زده. عاملی که میگوید هیچی نیست، چیست؟ محبت زمینی، محبت حیوانی زمینی. پسر یا خودم زدم. خودم زدم. زدنم تکرار بشود. چند جای ترمز، یکی پشت ماشین. دیگر آدم خندهاش میگیرد. ناراحتی که ندارد. هیچی، یک چیزی میخورد از پشت بهش. گاهی وقتها هم طرف اصلاً میخواهد باهات شوخی کند. ایرج ماشین یواش بیاید، یک دانه اینجوری بهت میزند. یک تکانی میخورد.
ماشین، ماشین. آیا غریبه آمد بوق زد برایت؟ ببین دقت کنید چه دارم میگویم، خیلی حساس است. نگاه توحیدی چه میگوید؟ یک غریبه الان بوق زد، برو کنار، من میخواهم رد شوم، عجله دارد. به هر دلیلی میخواهد به بیمارستان برسد، درس دارد، امتحان دارد، میخواهد برود مهمانی دارد، گناه کند، به ما چه؟ بوق میزند. برو کنار. خیلی با شیرینی آدم راحت، بدون اینکه ناراحت بشود، بهش برمیخوریم. برادرم میخواهد رد شود برود. «هو أنت» دیگر. خوب دقت کنید. بچه پیغمبر میخواهد رد شود برود. مظهر خدا. سه تایش را بهتان گفتم. ناراحتی دیگر ندارد.
یک زد بهت یک دفعه. بیا پایین دعوا راه بینداز. ببین یا اجازه سبقت گرفتن نمیدهم به کسی در خیابان مثلاً، یا مثلاً سر چهارراه میخواهند رد شوند، این میخواهد از آن جلو بزند. ببین، تمام فرقش اکثراً زیر یک دقیقه است. فرقش زیر یک دقیقه است. خوب فکر کن. پنج دقیقه. پنج دقیقه تو مصالح اجتماعی، برادرانت، خواهرانت عقب افتادی، دیر شد. چی میشود؟
یک ذره فکر بکنیم. میخواهم این را بگویم که ما چقدر دچار توهمیم که مثلاً من اگر از این جلو بزنم، به نفعم است. چند ثانیه است؟ پنج ثانیه، ده ثانیه، بیست ثانیه، یک دقیقه. برو دیوانه، برو دیگر، یالا، الان قرمز میشود. آن هم شلشل است، یک دفعه قرمز میشود. دیوانه، احمق، بوق. برو دیگر، چرا اینقدر فسفس میکنی؟ با کلنگ. چراغ قرمز مگر چقدر است؟ اینجوری وحشی میشویم. نفس به هیجان میآید. هیجان فشار قبر است، یادتان باشد. هیجان منفی، آتش قبر، فشار قبر.
این چیست؟ چرا اینجوری رفت جلو من؟ چرا پیچید جلو من؟ چرا اینجوری شد؟ چرا آنجوری شد؟ یعنی شما، جاده عزیزم، جاده جای جنگ و میدان مسابقه نیست. جاده جای شبیه شدن به خداست. جاده باشگاهی است که من باید در آن تمرین کنم. «رسول الله و هو الله».
وقتی سوار ماشین میشوم، یا از الان حواسم هست که چهجوری باید رانندگی کنم. چهجوری خانم، یک آقایی را دارم میبینم در خیابان، سریع ترمز کنم به احترام آنها، اجازه بدهم رد شوند بیچارهها. چون اگر من واینستم که ماشینهای دیگر واینستند. ممکن است حالا نگاه و قوری هم داشته باشید. یا مثلاً یک نفر رد شود، بعدش هم دیدید که یک موقعی من یک موقعهایی میآیم اخلاق به خرج بدهم جلو حرم حضرت معصومه. زن و مرد برود، این خانم برود، بچه. بعد یک عالمه، یک اتوبوس بودند. ما ندیدیم یک اتوبوس چند نفر، چهل نفر میخواهند بیایند جلو ماشین. میشود مجموع یک دقیقه. ولی شیطان این را خیلی بزرگ میکند.
دقت کنید، ما با توهم زندگی میکنیم. این است. یعنی شیطان میگوید: وای دیر شد، دیر. سر و تهش میشود پنج دقیقه، ده دقیقه. اصلاً هیچی نیست. ولی شما نگاه کنید ببینید شیطان در این جادهها چهکار میکند با ماها. با اخلاق ما، با روح ما. بداخلاقی میکنیم، حرص و جوش میخوریم، فشار قبر. فحاشی میکنیم، گناه کبیره است. دعوا میکنیم، بدتر گناه کبیره است. کتککاری میکنیم. کتککاری و بعد چی؟ قتل.
حوادث را بخوانید. چقدر ما الان آدم در تصادفات قتل مرتکب شدهاند. نه که بزنی یکی را بکشی، آمدم پایین با هم دعوا کردند، طرف را کشته. چند وقت پیش خانم آمد پیش من گریه میکرد. خانم بسیار نورانی، مقدس، خیلی خوب. از خانواده شهید. دو تا هم بچه داشت بنده خدا. شوهرم عصبانی شده، در کارخانه دعوا شده، زد یکی را کشته. حالا زندان، دادگاه، حکم قصاص. خوبی. اعدام میشوی. بچهها چهکار کنند؟
میآید سرمان. فکر نکنید نیاید. منم که الان دارم میگویم، اگر کسی میآید حال من را میگیرد در رانندگی، منم قفل فرمان میکشم. البته ندارم. بالاخره، پیش میآید. یک لحظه است. آدم باید پناه ببرد به خدا. «إِلَهِی لَا تَکِلْنِی إِلَىٰ نَفْسِی طَرْفَهَ عَیْنٍ أَبَدًا».
ما یکی از اساتید بزرگ و برجسته، معروف کشور، علمی کشور، این در عصبانیت یک دفعه تفنگ شکاری دستش بود، زد یک نفر را کشت. عصبانی شد، یک دفعه تکبر گرفتش. شلیک کرد، طرف را کشت. خوب است؟ در زن، شوهرش را میکشد، بچهاش را میکشد، شوهرش را میکشد. در همین دعواها و درگیریها و عصبانیتها.
جامعه رحمانی و برخورد با دیگران
«هو أنت» که آمد، بگذار برود. حالا یک بوق زد، پیچید جلو، ترمز. چه شبی خودم، یعنی تا صبح بیدار بودم. شاید خاطرش را تعریف کردم برایتان. احیا داشتیم، صبح میخواستم بروم تلویزیون. دیگر رویم نشد، حیا کردم این رانندهام را صدا کنم. کسی بیچارهام با من بیدار بوده. خودم رانندگی کنم. خودم رانندگی کردم، رفتم و تلویزیون و برنامه اجرا کردم و برگشتنی آمدم نزدیک مؤسسه، چشمم رفت با همدیگر. دیروز تا حالا نخوابیده بودم دیگر. یک ثانیه رفت، با ماشین زدم به یک ماشین. آن ماشینه هم خورد به ماشین جلویی. سه تا ماشین درگیر شدند دیگر.
میخواهم بگویم جامعه رحمانی یعنی چی. همه آمدند پایین با مهربانی، با ادب. من مقصر بودم دیگر. تاکسی، خب تاکسی بود. بهش گفتم که، به من گفتش که: خوبی؟ چی شد؟ گفتم: اینجوری بود. فدای سرت. به مال بخورد، به جان نخورد. همین حرف بزرگی است. حرف خیلی بزرگی است. به مال خورد. هفته پیش ماشین همین نقطه حاج آقا، دختر من را زد کشت. فدای سرت.
این برخورد راننده. آن دو تا دیگر آمدند بیرون، سلام، خنده و بگو ما لباس روحانی و اینها نبودیم، کسی ما را بشناسد. هیچکس نشناخت ما را از آنها به این جهت باشد، نه. نیم ساعت هم معطل شدیم تا پلیس آمد و کروکی کشید. مثلاً از من برگه گرفته، جریمههای اینها را پرداخت از بیمه ما. منم پول آن تاکسیه را گفتم: آقا الان رانندگی کرده بودی، کلی مسافر برده بودی، بریز پول را بگیری، بعد من جریمه ماشین. تمام شد با خوشی، همه رفتند. ولی میتوانست فاجعه درست کند، دعوا درست بکند. ولی یک جامعه رحمانی اینجوری است. جامعه رحمانی اینجوری است. همه نگران هماند.
طرف زده به تو، آن ترسش الان بیشتر از تو است. زده به تو، مقصر هم هست دیگر. آمدی پایین یک لبخند بهش بزن. خوبی؟ حالت چطور است؟ چطوری؟ چطوری؟ پلیس میآید یا نمیآید؟ یا جریمه میگیری یا نمیگیری؟ اصلاً دنیاست دیگر. نگیری که خدا جبران میکند، بگیری هم حقت. بیمه دارد، بگیر. ندارد، بنده خدا.
ماشین زد به ما. آمدیم پایین. حاج آقا دستم به دامنت. گفتم: چیست؟ گفت: نگو من نشستم پشت ماشین. من اصلاً تصدیق ندارم. رفیقم بنشیند، این تصدیق دارد. فیلم بدبخت میشود. این ماشین هم مال فلانی است. همه جوانمردی، مروت، مردانگی، آدمیت در همین است. تو بگذار خودت را. یک بار تو میزنی، یک بار یکی دیگر میزند به تو. جفتش درست رفتار کن.
اقلاً معذرت بخواه. غرور نداشته باش. برو بگو: معذرت میخواهم، اشتباه کردم. خودت که میدانی مقصری. چرا اینجا پارک کرده بودی که من تو را ندیدم زدم بهت؟ خب بالاخره باید چشمهایت را باز میکردی میدیدی. بالاخره تو زدی دیگر.
«هو أنت و رسول الله و هو الله» باید بیاید در زندگی عملی همه ما. در رستوران، در صف نانوایی، در صف نمیدانم خریدهای سایر صف. حالا یکی رفت جلوتر، یک دانه رفت جلو. حالا بعضیها اینقدر بیادب و گستاخ و متجاوزند، باید وایستی جلوش. بعضی، من دیدم نفر به نفر میآیند جلو. کسی ظلم بکند و بیادبی کند، آن. ولی یک موقع حالا خودت است، مسئله شخصی خودت است. شما بفرمایید، شما زودتر بگیرید. من اینقدر از این ادب دیدم که نگو. جامعه رحمانی، جامعه ما خیلی جامعه خوبی است الحمدلله. اینقدر دیدیم: شما اول بگیرید، بفرمایید. من عجله ندارم، شما عجله دارید. الان بچه همراهت است، نمیدانم.
آقا، بچههایی که اصلاً تو توقع نداری از این آدمهایی که ظاهرشان خیلی اجقوجق است، بعد شما بزرگتری، بفرمایید. من عجله ندارم، دارم با دوستم صحبت میکنم، شما بفرمایید بگیرید. ما وقت داریم.
وقتی که وارد ارتباط میشوی، دائماً باید چشمت را باز کنی، به اطرافت نگاه کنی. دائماً. چون امتحان میشوی. یعنی تو اصلاً وسط میدانی. منفجر میشود. وسط میدان تو. گاهی وقتها باید حواست باشد بچه در نرود ازت. نمیدانم یک جوان در نرود. تا آنجا که میتوانی سعی بکن. شلوغ باشد، حواسش نباشد، نتواند، خسته از خوابآلوده، ذهنش مشغول است. ولی آدم باید خیلی حواسش را جمع بکند.
درست لحظهای که خوابت میآید، میبینی که سر و صدا میکنم. حالا خانمت حواسش نیست. نمیدانم بچهها حواسشان نیست. اگر پا شدی داد و بیداد راه انداختی، دیگر خراب کردی کار را، باختی.
آقای حسنزاده سلام الله علیه گفت: یک بار خسته بودم، تا شب هم که بیدار بودم، رفتم درس و اینها. آمدم خانه، آمدم بخوابم، بچهها سر و صدا کردند. من ناراحت شدم، هم به خانم تذکر دادم، هم به بچهها. تند شدم. کار بدی کردم و رفتم شیرینی خریدم، میوه خریدم، ولی آرامش نداشتم. آدمی که پاک است، یک لکه رویش میافتد، آرامش ندارد. پارچه سفید است. میگفت دیدم نه. آدمی که پاک است، میخواهد تو بالا بروی. این را یک فحشای بزرگ میداند. بعضیها که اصلاً فحش مادر و کتک و اینها که اصلاً بداخلاق، دریدگی، هاری جزو وجود این شده، شده پلنگ، شده سگ. دور از جان پلنگ و سگ. درنده است. در خانه درنده است. همهجا.
گفت: نه دیدم اصلاً آرامش ندارم. شیرینی را دادم بهشان، معذرتخواهی کردم ازشان. میوه را دادم بهشان، عذرخواهی کردم. بعد گفتم: من باید بروم. بروم تهران. فعلاً تا هر کس آمد، میروم و برمیگردم. گفت: آمدم تهران، سوار ماشین گرفتم، رفتم تبریز خدمت آیت الله سید محمد حسن الهی مرحوم، برادر مرحوم علامه طباطبایی. همهاش ارتباطش با آنور بود.
حالا که چارهای نداریم، انسان زندگی اجتماعی است. چقدر حرف. احسان. حالا که موجود اجتماعی نیاز به همدم دارد، نیاز به دوست دارد. من همه حرف میزدم، میگفت: فقط بحرالعلوم میگفت: نمیتوانم بیاورم اینها را. آنجا بهش گفتم. گفت: ما اصلاً وقف انتخاب کردم. این عرضه ماست. عرضه ماست.
گفت: رفتم تبریز و مسجد و نماز خواندم و خلاصه تا گشتم خانه حاج آقا را پیدا کردم و در خانه. سلام علیکم، بفرما تو اینها. کوبید. میشود من حرف بزنم؟ گفت: من داشتم با مرحوم گفتم. پیش قبلاً گفته بودم به خدمت آقای قاضی رسیدی، سلام ما را برسان. تا نشستم، گفت: داشتم با آقای قاضی صحبت میکردم، اتفاقاً صحبت شما شد. گفتش که به این جناب آقای فلان بگویید که اصلاً توقع ازش نداشتیم. اگر میخواهد اینجور چیز اخلاقاً نمیتوانید بیایید بالا. برای همهمان داریم دیگر.
یک خسته کوفته میآیی خانه، بچهها هستند، مهمان هست، باید خودت را اخلاق. باید. همه امتحان همین است. به قول خود آقای حسنزاده گفت: مثلاً جناب بیست دقیقه میخواسته نتوانسته بخوابد، حالا دیگر داد زده. صدایت میکنند، زنگ میخورد به خانه، زنگ میزند. الان یاد گرفتم دیگر. قبلاً ناشی بودیم.
یک نصف شب زنگ بزن. یک نصف شبی من از خواب پا میشدم: حاج آقا چه؟ پسرم دعوایم شده. نمیدانم فلان چهکار کنم. از خواب بیدار میکرد. من رفتم میخوابیدم، زنگ میزدم: حاج آقا یک استخاره برای ما بیاور. حرف دیگر این همه استخاره. خدا شاهد است.
یک نصف شب، پنج صبح، روز تعطیل. یار خیلی خسته بود. خیلی دو سه شب بیداری، خسته آمدم بخوابم. روزم بود. این نوه ما، کوچولو من را بیدار کرد. بابا. بابا. مگر شب خوابیدی؟ سؤال جدی داشته و سؤال برای بچه سؤال است واقعاً. بیدار کند سؤالش را سؤال کند.
یک موقعی تو خسته کوفته خوابیدی، میآید ببین چه نقاشی کشیدم. جبهه جبهه. حالا بدجنس بودم. فلان فلان شده و الان شهید شده. خدا شهیدشان کرد. عملیات آمدم. یا مثلاً من که مثلاً مثل من که هر شب باید میرفتم شناسایی تا صبح. هر شب کار ما این بود. یک موقع نود کیلومتر پیادهروی مثلاً دو روز بیداری. خسته کوفته داغون. چادر دیگر بیهوش میشدیم.
شجاعی. شجاعی چیست؟ رضا میخواست بیدارت کند، من نگذاشتم. یعنی عمدی. یعنی تجاوز عمدی. حالا دیگر. یک موقعی پا میشدی میبینی که در صورت همه را واکس مالیدند رفتند. همه خواب بودند، یکی همه را واکس زده رفت. باور کن.
در جاده یک موقع یک کسی راهنمایی میخواهد. بنزین میخواهد، آب میخواهد. باید وایستی کمکش بکنی. به دادش برسی با ایمنی، حفظ ایمنی. حواسمان با ایمنی کار باشد. یک موقعی میبینی مثلاً. حواسمان به هم باشد دیگر. این خیلی. یعنی وقتی یکی دارد باهات حرف میزند، حواست باشد خداست. فقط وجهش فرق کرده. اهل بیت دارند باهات حرف میزنند. و چشم. خدا رحمت کند. گفت: ثنا به شوهر، به چشم امیرالمؤمنین خدمت کنم. مردان به زنهایشان به چشم فاطمه زهرا. خدا شاهد است. دریافت میکند. ما با آدمها طرف نیستیم. خودمان را بدبخت آدمها نکنیم. با هیچکس طرف نیستیم.
چقدر باب «هو أنت و رسول الله و الله» برای من انبساط نفس. زودرنجی ندارم، حساسیت ندارم، از کسی دلخور نیستم، چون این وجه من اصلاً چهکار دارم. ماساژ مگر برایمان مهم است؟ سنی شیعه است، نمیدانم مسیحی، یهودی، زن، مرد، سیاهپوست، سفیدپوست. من که با وصل نیستم. گفتم ما همیشه در برخورد به چی داریم توجه میکنیم؟ به متجلی نگاه میکنیم. حواسمان به او است دیگر. حوا این زن من است، بچهها. ببین این عدم فهم همه مشکل درست میکند. «اللَّهُمَّ أَرِنِی الْأَشْیَاءَ کَمَا هِیَ». اشیا را آنجوری که هستند به من نشان بده. آنجوری که هستند، اما درست نگاه کنیم به همدیگر.
حالا بعضیها میگویند: خب مثلاً ما یهودیها را چهکار کنیم؟ مثلاً صهیونیستها، آدمکشها، آمریکا. توضیح دادم. آنها ائمه کفرند. رحمت یعنی کشتنشان، از بین بردنشان که به دیگران مزاحمت. یا در امر به معروف داستانش فرق میکند. گفتم بهتان. وظیفه چند است. ولی خودبرتربین نیستم. با مهربانی، با صفا، با حفظ حرمت. اینها را باید حواسم باشد بهش.
اطلاعیه و معرفی کارشناسان
چند دقیقه وقت داریم؟ چرا آقای ناصری اول از. به من گفتند که الحمدلله ناصری از طرف مجموعه آل اسحاق، مجموعه بوعلی، طب بوعلی، بعد از نماز هر کس سؤال در مورد مسائل بهداشت، طب، طب اسلامی سنتی دیگر، سؤال دارند، هر کس مشکلی دارد، میتواند سؤال کند از آقای ناصری. آنهایی که به آقای دکتر گلبرگ نمیرسند یا نرسیدند.
خانم دکتر مهر افزا شایعه کردند، نمیدانم راست است یا نه. خانم دکتر عسگری که تخصصشان زنان است، میتوانند بعد از ظهر بعد از نماز، یا بعد از ناهارشان دیگر، حالا حتماً نمیدانم ناهار را بعد از مراجعه کنند به این عزیزان. اگر کسی سؤالی. آقایان هم به این دو تا خانم مراجعه نکنند. خیلی خوب.