فهرست مطالب
Toggleسلام علیکم و رحمه الله
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان، هدیه محضر مقدس رسول اکرم، پیامبر اعظم، وجود مقدس آقا امام زمان علیه السلام و حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها، صلوات بلند ختم بفرمایید.
موت و حیات: دو مخلوق الهی برای آزمایش انسان
در بحث عملی در مورد موت داشتیم صحبت میکردیم که ما با هر موتی حیاتی داریم و اساساً موت یک مخلوق است. «خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاهَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»؛ خداوند موت و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدامتان بهتر عمل میکنید. «مُوتُوا قَبلَ اَن تمُوتُوا» که در روایت داریم، این موت چیست؟ میگوید شما قبل از اینکه بمیراننتان، بمیرید. قبل از آن مرگ بدن، این مرگ را تجربه کنید. هر چقدر انسان تجربه مرگ داشته باشد، حیات بیشتر، قدرت بیشتر، بصیرت بیشتر و شدن بیشتر دارد.
مرگ سفید: گرسنگی و رشد معنوی
گفتیم بعضی از بزرگان مرگ را با رنگهای مختلف بیان کردند، یکیش مرگ سفید است که اساساً در آموزههای دینی، در حدیث معراج توضیح دادم من این را، سرالاسرار، شرط ورود به بارگاه الهی، گذشتن از شکم هست و سبک بودن هست، اصلاً گرسنگی. دقت کنید، گرسنگی یک غذا هست برای رشد معنوی، خودش غذاست. یعنی خودش خوشمزه است، خودش غذا است. این چیزی است که کمتر ماها تجربه میکنیم. ما معمولاً از صبح که از خواب پا میشویم، تجربه گرسنگی، شاید تشنگی گهگاهی پیدا بکنیم، اما تجربه گرسنگی خیلی نداریم، مثل قدیما. قدیما افراد گرسنگی را میفهمیدند. یا در شرایط خاص، مثلاً ما خوب جبههای که بودیم، ۵۰ درجه گرما بود، آنجا روزه هم میگرفتیم ضمن اینکه عملیاتی داشتیم، کار غیر عملیاتی داشتیم، تو آن گرما ما روزه هم میگرفتیم. این گرسنگی آنجا سازندگی خیلی بالایی داشت. برای اینکه خودش میسازد برای خودش، در راه خداوند سازندگی زیادی دارد. بر همین اهل بیت علیهم السلام، در روایت داریم که، هم در مورد… کلاً پنج تن علیهم السلام سرنوشتهاشون اینجوری بوده، آنها که… غیر از پنج تن برای خودشون شرایط را ایجاد میکردند. اما اینها دیگر زیاد نقل هستش: «وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا». غذا نبوده. بارها شده ما در زندگی حضرت زهرا سلام الله علیها داشتیم، که امیرالمؤمنین میآمد خانه، خودش گرسنه، با ضعف، گرسنگی میآمد، میگفتش که فاطمه جان چیزی هست بخوریم؟ میگفت نه، بچهها… من دیشب آنقدر بعد از سه روز گرسنه بودن، با آب گرم به اینها یه چیزی دادم، اینها سرگرمشون کردم، خوابیدن. اینجوری بوده.
تربیت فرزندان و اهمیت تجربه گرسنگی
خوب دقت کنید، ماها خانههامون از این خبرا نیست. ما الان نوعاً همه اضافهوزن داریم. بچهها ناز میکنند برای خوردن غذا. همیشه مادر یه قاشق دستش است، دنبال بچه که غذا بگذارد دهنش. بچهها مزه گرسنگی را نمیفهمند. اشتباه بزرگی است که خانوادهها میکنند. میترسند که بچههاشون گرسنه بمانند. و اگر بتوانند به بچهها گرسنگی بدهند، خیلی لطف کردند، جسماً و روحاً در حق بچه. یعنی دنبالش نگذارید غذا بخورد. میگوید نمیخورد بچه. خب نخورد، میگوید میمیرد، مریض میشود. هیچ اتفاقی نمیافتد. به خصوص آنجایی که ادا اطوار دارند در مورد غذا خوردن. آقا امشب ما تخم مرغ داریم، خوردی خوردی، نخوردی هیچی دیگر نیست، این را مطمئن باشی گیرت نمیآید. میخواهی بروی بخوابی، برو بخواب. گرسنه بخواب. مطمئن باش بچه اصلاح میشود، بچه درست میشود. دوست ندارد بخورد. چی میخوری مامان جون؟ الان چی میخوری؟ من نمیدانم پیتزا، این را میخواهم، آن را میخواهم، چیپس میخواهم، نمیدانم. کار غلطی است. واقعاً روش، روش غلطی است. این هست، امشب شاممان این است، میخوری؟ آره. نه نمیخورم. دوست ندارم. غر و نق هم زد، محل نگذارید اصلاً. تمام. خودتان بخورید، جمع کنید. خواستی غذا بخور، نخواستی نخور. همینه غذا، میگذارم اینجا، هر وقت گرسنهات شد، برو بخور. این بچه را خیلی میسازد. اما اینکه میگوید پس چیکار کنم؟ چی بگیرم برات؟ چی میخوری؟ باشه، برو این را براش بگیر. یکی از اینها نمیخورد که. دوست ندارد که. این را دوست ندارد. بچه بد عادت، مریض میشود اصلاً این بچه. هله هوله خوری و غذای بدخوری و اینها مشکلات دارد.
تجربه شخصی از گرسنگی و تغییر عادت غذایی
من یادم است بچه که بودم، گوشت که میخواستم بخورم، میآوردم بالا. دور از جون، ببخشید. بدنم اصلاً اینجوری بود. دوست داشتم بخورم، خیلی دوست داشتم بخورم. تو خانه هم مثلاً کباب جیگر درست میکردند، من نمیتوانستم. این را میگذاشتم دهنم، حالم خراب میشد. بعضیها اینجوریاند، حالا مربوط به طبع است یا گروه خونی یا هرچی هست، بعضی بچهها اینجوریاند، کلاً نمیتوانند گوشت بخورند. بعضی بزرگترها هم همینطور هستند. بعد رفتیم جبهه. رفتیم جبهه و خلاصه من ۱۷ سال بود نخورده بودم گوشت، یادم است. برای آموزشی رفتیم و آنجا ۱۰، ۱۲ ساعت باید فقط تمرین و بدو و برنامه سنگین بدنی. بعد مثلاً ما دیگر ظهر واقعاً ضعف گرفته بودیم از گرسنگی. همه دنبال یه تیکه نون میگشتند بخورند. بعد یه دفعه مدیر، مسئول، آن مربی میگفت ناهار نداریم. ناهار نیست. نماز، یک استراحت بکنید، کلاس. اینجوری بود. دوباره تو آن گرسنگی باید مینشستیم آموزشی کلاس، آموزش، بدو، برو کلاس، تاکتیک. گرسنگیهای شدید. شب ۳۰ کیلومتر ما را پیاده میبردند در برف. باید ۴ کیلو اسلحه را دستت میگرفتی، تکون نمیدادی، باید دستت نگه میداشتی، ۳۰ کیلومتر باید میرفتی. فشارهای سنگین رو بدن. یه بار از همین زمانها که یه دفعه گفتند غذا نیست. دیگر ما همینجوری بیرمق آمدیم. شب رسیدیم. شب رسیدیم، جلوی ما گوشت گذاشته بودند، غذا گوشت بود. من اصلاً نفهمیدم چطور خوردم. بعد یه دفعه گفتم به بچهها با خوشحالی، بعد ۱۷ سال به داداشهامان گفتم بچهها من گوشت خوردم. گوشت خوردم، حالم بد نشد. اصلاً حالم بد نشد. تموم شد دیگر، از همانجا حالمان خوب شد. اینها را که الان ما نداریم، ولی آنها این تمرینها را، آنها را داشتند. اینها را حتی عمدی… نه که گدا بودند، فقیر بودند، ولی اینجوری بوده. اصلاً خانهشون همینجوری بود. پیامبر یک موقعیت ۱۰۰ تا شتر میداد به یه نفر، هدیه. بعد یک موقعیت میآمد خانهی حضرت زهرا میگفت بابا جان من الان… یه چیزی میگذاشت جلوش، میگفت پدرت بعد سه روز این اولین غذا… بعد سه روز! دقت کنید! از بس گرسنهام بوده، سنگ بستم به شکمم. اولین غذایی که میخورم.
گرسنگی: گنجی عظیم برای پرواز معنوی
ما یه گنج عظیمی است که ازش غافل هستیم. گنج عظیم گرسنگی برای کسانی که میخواهند پرواز کنند. اگه بخواهند، بخواهند پرواز کنند، گرسنگی یک گنج عظیم است. راه را خیلی باز میکند که انسان عمداً خودش… به خیلی از دوستان توصیه میکنم، ناراحت هم میشوند من این حرف را میزنم. ماه رمضان آمد، یه وعده بس است دیگر. چیه که سحر افطار، سحر افطار. یه وعده، همان افطارت را خوردی، برو تا افطار بعدی. حالا سحر مثلاً برای اینکه بدنت اذیت نشود، یک میوه بخور، بس است دیگر. حالا یه میوهای، یه خرمایی دیگر. لازم نیست. دیدی که بعضیها خیلی هم تحویل میگیرند خودشون را. خلاصه افطار تازه آروغ سحر را میزنند. برای افطار تازه آروغ سحر را میزنند. خدا شاهد است افطار گرسنهاش نیست. روزه گرفته ولی گرسنهاش نیست. از بس خورده. غذای پرکالری، پر انرژی خورده. این اگه تا دو روز هم هیچی نخوره، طوری نمیشود واقعاً هیچ اتفاقی نمیافتد. من زمان جنگ، زمان بسیج، ما دو روز روزه مستحبی داشتیم. همیشه دو روز مستحبی داشتیم. تازه وقتی هم یه موقع نمیرسیدیم روزه مستحبیمان را بگیریم، روزه مستحبیمان را قضا میکردیم. واقعاً ما قضای روزه مستحبیمان را میگرفتیم. دوشنبه، پنجشنبه تعهد کردم به خودم، به نفسم که من باید دوشنبه، پنجشنبه روزه بگیرم، وقتی دوشنبه نمیشد یا پنجشنبه یه روز یه قضا میکردیم، آن را یه موقع نفسمان حال نیاید، همچین خوش به حالش نشود. مدرسه هم میرفتیم، دبیرستانی بودیم. تو دبیرستان همه هم بخور بخور بود. ولی همان حکمت میآورد برای انسان. یکی از آثار مهم گرسنگی حکمت است. یعنی خدا چیزهایی را بهت یاد میدهد که دیگر تو از طریق استاد نمیتوانی به دست بیاوری. از طریق معلم نیست. خدا مستقیم آموزش میدهد. گنج گرسنگی این است.
مرگ سیاه: تحمل بیمهری و ناسپاسی
مرگ سیاه. حالا شما تو رحمت این را… کمتر الان پیش میآید. چون وقتی میگوییم ما میخواهیم به رحمت برسیم، میخواهیم به رحمت برسیم، میخواهیم بتوانیم در حق دیگران برسیم. ولی خب بالاخره در زندگی اینجوری پیش میآید. به خاطر همسرت، بچههات، مهمون، بگذر از غذا. هیچی نمیشود. اصلاً نخور. یه وعده اصلاً نخور. واقعاً تنبیهش کن، شوکش کن. یعنی موقعی که دیگر خیلی الان آماده است، اصلاً امروز بیخیال، شام نخورم، ولش کن. ناهار نمیخورم، ولش کن. نصف غذات را بده به یکی دیگر. و خیلی چیزای دیگر. این معجزه میکند. کاشکی وقت بود. حالا حتماً بحثها را حتماً بروید دنبالش. این بحثی که خداوند، پیغمبر، دید فقیر آمد، سه نفر بودند، آمدند خدمت پیغمبر، گفتند ما گرسنهایم. قرار شد تقسیمبندی کنند به کی بدهند. من یکیشان را میتوانم ببرم امشب. پیغمبر گفت من یکیشان را میبرم. یکیشان کسی نتوانست ببرد. ماند بیچاره. هیچکی هم قبول نکرد. پیامبر گفت هرکی میتواند ببردش، هیچکی هم قبول نکرد. این ماند در مسجد، ماند در مسجد تا صبح، گرسنه. فردا آمدند، خلاصه این گفت تو چیکار کردی؟ گفت من رفتم خانه امیرالمؤمنین، بالاخره حضرت به من یه غذایی داده. رفتم خانهی پیغمبر یه چیزی خوردم. تو را کسی برد؟ گفت نه، من را کسی نبرد. هیچکی من را نبرد. جبرئیل آمد به پیغمبر گفت خدا گفت این مهمان من بود دیشب تو مسجد و من غذایی بهتر از گرسنگی براش تشخیص ندادم بخورد، سراغ نداشتم، برای بندهام.
داستان آیتالله نخودکی و گرسنگی
آقای نخودکی میگوید من ۶ روز غذا نخوردم. آنقدر ضعف داشتم که یک روز دیدم یک غذای نذری آوردند، خوشمزه، بویش… حالا ۶ روز نخوره یعنی چی؟ ما الان یک روز روزه میگیریم، میرویم کنار نانوایی رد میشویم، بوی نان تازه آدم را مست میکند. میگوید اگه من روزه نبودم الان فقط همین نان تازه میخوردم. دیدی که مردم اصلاً کلاً آن عقده نان و اینها هست، همیشه با آدم است. غذا گذاشتند جلویش، خورشت، کباب، اینها، میگوید نه من حتماً باید نان تازه و پنیر را بخورم. دلم از این عزا درآید، عزادار است الان. من باید نان تازه و پنیرم و اینها را بخورم، نان و سبزی و پنیرم را بخورم، بعد غذا. فرمود یک سوم آب، یه سوم غذا، یه سوم نفس. گفت «من همه را پر میکنم، نفس خواست بیاید، نخواست نیاید». آقا نخودکی گفت خوردیم. بادمجان هم آوردند. خورشت بادمجان بویش میخورد به من. اینجا آمدم، تا آمدم بخورم، استادمان… خب اینها استاد عرفان داشتند. مرحوم بهاری بود؟ یادم نیست کی بود استادشان. یادم رفت. گفتش که این غذایش حلال نیست، نخور. شبههناک است. وای وای، جان مادرت حالا… بعد رفته بود حرم امیرالمؤمنین، به امیرالمؤمنین گفته بود آقا من دیگر دارم میمیرم از گرسنگی، ضعف. استاد بهش گفته بود «خجالت نکشیدی به امیرالمؤمنین گفتی گشنمه؟» استاد من را ندیده بود ولی اولین ملاقاتی که کردیم، گفت خجالت نکشیدی به امیرالمؤمنین گفتی؟ حالا نخور. شش روز نخوردی، عیبی ندارد. چی بودند اینها؟ یعنی در غیب، در حکمت میریزد، در باز میشود، میریزد روی آدم. باز الان نمیخواهم راجع به آثارش صحبت بکنم. شما همان بحث را ادامه بدهید. حتماً بروید خودتان کار بکنید. اگر جدی هستی در این کار؟ خیلی است. یعنی اصلاً من… آدم تعجب میکند. نه نماز میخواهد بخواند، نه روزه، نه نمیدانم کارهای دیگر بکنید. نه استاد میخواهی، نه مربی میخواهی، نه دانشگاه میخواهی، نه دوره میخواهی، نه اردو میخواهی. هرچی میخواهی میآید برایت. این را خالی کن.
تمرین گرسنگی و روزهداری
حالا انشاءالله تمرین بکنید این را که عرض کردم. تمرین خیلی خوب است. انشاءالله ماه رمضان آمد، رجب آمد، شعبان آمد. همین یه وعده. همین افطار را بخورید. مهمان میخواهید بروید، هرجا میخواهید بروید. با هم هم هستید، هیچ کاری ندارد. تمام. بگذارید برود. عدد ۱۷ یادتان نرود. ۱۷ یعنی زیر ۱۷ سال، زیر ۱۷ ساعت هیچی نخورید. چطور ۱۷ سال؟ یعنی اگه میخواهی بشود، برود ۱۷، ۱۸، ۱۹، ۲۰. اینها خیلی خوبه. ما حتی آن موقع هم که این کار را میکردیم، زیر ۲۰ نبود. یعنی حتی برای اینکه به اصطلاح بیشتر تمرین بکنیم، چند ساعت بعد از افطار یه چیزی میخوردیم. یعنی افطار مثلاً ۵ غروب بود، ما ۱۱ میخوردیم. ۱۱ یه چیزی میخوردیم بعد از افطار. و این خیلی کمک میکند به انسان. خیلی کمک میکند به انسان. تمرینش تمرین بسیار خوبی هستش. آب؟ چرا، حالا یه موقع آدم تشنه… نه آن موقع آب هم نمیخوردیم. نه. هیچی. تازه وقتی هم که افطار میخوردیم، خیلی مختصر بود. یعنی خیلی خیلی مختصر این کار را میکردیم. اصلاً بنایمان این بود که غذا نخوریم، اصلاً غذا سیر نخوریم. بنایمان اصلاً این بود. و این هم خیلی کمک میکرد به آدم. ازش نباید بترسی. برای بعضی این حرفهایی که من میزنم، حکم کابوس دارد. حکم خودکشی دارد. افسانه است. اما نه، افسانه نیست اینها اگر ازش نترسی، بروی به جنگش، اتفاقات بزرگی میافتد. همین «جَاهِدُوا أَنْفُسَکُمْ». مجاهده نفس، جهاد با نفس یکی بود، یکی از مراتب بزرگش همین است.
مرگ سبز: گذشتن از جذابیتهای دنیوی
یکیش گفتم چیست؟ سبز. سبز چی بود؟ سبز خودآرایی بود. سبز گذشتن از پوشیدن، لباس، خودآرایی. هر چیزی که برای دیگران میتواند جذابیت داشته باشد، چشم کسی برود، بیاید به چشم کسی، انسان پرهیز بکند، صرف نظر بکند ازش. نگذاریم خیلی بدن خوش به حالش بشود. برای خوابیدن خیلی سخت نگیریم. حتماً باید جای من اینجوری باشد. برای خوابیدن شرط نگذاریم خیلی. حتماً باید رختخواب باشد، تشک فلان باشد، نمیدانم این باشد، آن باشد. تمرین کنیم واقعاً. همانطور که در غذا گفتم، در خواب هم همینطور است. در خواب لیلی به لالاش نگذارید. من الان خوابم میآید، خب حالا باید بخوابم. حالا باید رختخوابم اینجوری باشد، بالشم اینجوری باشد. نه. خبری نیست. به خصوص آنجا که وقتتان آزاد هست. بیداری بهش بده. بیداری بهش بده تا بیهوشی اصلاً. لقمان گفت به پسرم، پسرم، به پسر بگو پسرم، بهترین جا بخواب. خب لقمان یه برده بود، برده سیاه پوستی بود. به قدری این حکمت داشت، خدا بین حکمت و نبوت یکی را براش گذاشت. گفت من حکمت میپسندم، پیامبر نمیخواهم بشوم. این عظمت لقمان. میگوید بهترین جا بخواب، بهترین غذا را بخور. کی؟ چه جوری بابا؟ ما که فقیریم، هیچی نداریم. گفت بگذار آنقدر گرسنهات بشود تا غذایت بهترین غذا میشود. دوم این تمرین را بکنیم تا وقتی گرسنهمان نشده، نخوریم. یعنی تمرین کنیم. حالا همیشه هم که ما این کارها را نمیکنیم که. مدیون شکممان نمیشویم. یکی از دوستان شوخی میکرد، میگفت من شرمنده شکمم هستم، کمتر از سه پرس نمیخورم. ناراحت هم بشوید. بدهکاریم به شکممان، نمیتوانیم شرمندهاش هستیم. خواب هم همینطور. خواب خیلی لیلی به لالاش نگذارید. هروقت آمد. بعد میروی در رختخواب، هی باید غلت بزنی، هی باید خواب بد ببینی. بابا بلند شو عبادت کن، بلند شو مطالعه کن. اصلاً مطالعه… خوابیده مطالعه کن. تا خوب بخوابی، خوب خوب. به هیچ وجه… آقا فرمود «ما خانوادهمان به هیچ وجه بدون کتاب در رختخواب نمیرویم». همه خانواده همینطور است. گفت «من، کتابهای خیلی قطور. پنج جلد کتاب قطور، من اصلاً این را داخل رختخواب خواندم». الان در رختخواب… مسئله چیست؟… هی غلت بزنم آقا، برو یک شمع بیار، یک کتاب، یک چراغ مطالعه بگذار، کتابت را دستت بگیر. اصلاً… میگوید «خوابم نمیبرد» میگویم اشتباه بزرگ این است که میخواهی بخوابی، اصلاً اراده نکن بخوابی. نفس اینجوری اذیت میشود. اراده نکن بخوابی. بگو من اراده میخواهم بکنم امشب بیدار کنم، کتاب بخوانم. همین که میروی در رختخواب، نمیفهمی کی خوابت برده. وقتی به آرامش برسی، به نفس فشار نیاورید، تحمیلش نکنی، یالا بخواب. ولش کن. برعکس عمل کن. «از خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آن سلفه پریشان کردم». بگو نمیخواهم بخوابم. اصلاً بنایت را بگذار به نخوابیدن.
داستان ۱۲ درهم و لباس پیامبر
پیامبر، کسی به او هدیه داد، خیلی لباسش پاره بود، کهنه بود. کسی دلش سوخت بر پیغمبر، گفت ۱۲ درهم را بگیر برای خودت هدیه، یه پیراهن بخر. داستانش را هم همهتان بلدید، داستان ۱۲ درهم با برکت معروف. پیامبر، امیرالمؤمنین میرود میخرد میآورد. حضرت میگوید «نه علی، این لباس من نیست». امام سجاد برایش لباس میخرند میآورند، میگوید نه، این «کَأَنِّی لَسْتُ بِعَلِیِّ بْنِ الحُسَیْنِ». «من انگار علی بن حسین در این پیراهن نیستم». در این لباس. بعداً با ۴ درهمش، بعدها با یک داستانی که همهتان بلدید، یه لباس پیامبر خرید.
مرگ سرخ: جهاد و شهادت
یه مرگ داریم، سرخ. سرخش چیست؟ شهادت. جهاد، شهادت. آنهایی که مرد جنگند، مرد جهادند، مرد نبرد با دشمنان هستند، مرد میدان هستند. از دشمن، از میدان به هیچ وجه نمیهراسند. استقبال میکنند از این کار. مرد است، مرد جهاد.
مرگ سیاه: تحمل بیمهری و ناسپاسی
یه مرگ داریم که آن فوقالعاده زیباست، بهش میگویند مرگ سیاه. سیاه چیست؟ سیاه خیلی به رحمت کمک میکند. سیاه آنجایی هستش که قدرتت را نمیشناسند، تحویلت نمیگیرند. اگر جیغ نزنی، داد نزنی، ناراحت نشوی، پدرت، مادرت ذوقت را میزند. آنجا که باید دیده بشوی، دیده نمیشوی. یه عالم زحمت کشیدی برای یه نفر، اصلاً تشکر هم نمیکند. یه کار بزرگ براش کردی، آنقدر بیادب است، اینجوری میکند: «خب، خدایا شکر، الحمدلله». بعضیها اینقدر احمقند، وقتی برایشان یک کاری انجام بدهی، به جای اینکه بگوید «تشکر میکنم از شما». بابا میگوید «مَن لم یَشکُرِ المَخلوقَ لَم یَشکُرِ الخالِقَ». بعد وقتی بهش میگوید از این عرفانهای احمقانه مسخره، «الحمدلله خدا را شکر». بابا این برایت کاری کرده، گرفته. خدا توسط این… حرمت اسباب الهی را داشته باش. تشکر کن از پدر، مادر، همسر. غذا میخوری، نگو الهی شکر. اول به خانمت بگو «خانم خیلی ممنون». اول از همسرت تشکر کن. هر بار، یعنی هر صبحانه، هر ناهار، هر شام، اول از عوامل تشکر کن. دخترت، پسرت، مادرت، چند نفر کمک کردند، از همه عوامل اول تشکر کن. بعد بگو «الحمدلله رب العالمین، خدا را شکر». آن شکر تو را خدا قبول میکند. ولی حالا نکرد. آن وظیفه آن طرفیها است. وظیفه آن طرفیها است. آن طرفیها وظیفهشان این است. این طرف تو چی؟ حالا نکرد. کسی قدر تو را ندانست. باشه. تشکر نکرد ازت.
داستان علامه و خواجه نصیرالدین طوسی
خود رهبریمان در بیان اینکه آدم مثلاً در لطیفهها، مثلاً توهین به کسی نکند، یک لطیفه خودش تعریف کرد آقا. گفتش که داشتیم میرفتیم منطقه جنگی یک جای نظامی. به راننده، بعد از رهبریشان گفتم که من خودم میخواهم رانندگی کنم. گفت آقا باشه. ما خودم رانندگی کردم و خلاصه رسیدیم به یه دژبانی. دژبانی تا دید، زنگ زد به فرماندهی، گفت یه شخصیت خیلی مهم آمده. آن فرمانده بهش گفته بود کیه؟ گفت نمیدانم. گفت آخه چه جوری تو میگویی مهمه که نمیشناسیش؟ گفت نمیدانم، آنقدر مهمه که رهبری رانندهاش است. داستان علامه را که داستان مرحوم خواجه را براتون تعریف کردم. اردوی قبل حاج با آن عظمت کسایی مثل امام. چرا؟ شما چه میدانید خواجه خیلی عظمت دارد. خواجه با آن علمش، با آن تخصصش، صدها سال از زمان خودش جلوتر بود حاج. صدها سال از نظر علمی از زمان خودش جلوتر. رشتههای مختلف، تخصصهای مختلف. شهری کردند، برام توضیح دادم براشون. یه جوری به من نگاه کردند. پاشا رفتم آنور، گفت تنبلترین شاگرد من آنجا نشسته بود. آنقدر قشنگ به اینها جواب داد. بعد آمدند به من گفتند این حالیش میشود، نه تو. حالا خود حاجی این را نقل میکند، خیلی جالبه. بهش میگویم که تو سگی. سگ ناخنش درازه، مال من پهنه. سگ پشمالو، من نیستم. سگ دندوناش اینجوریه. فکر نمیکنم من سگ نیستم. همین جوابش همین بود. نوح میگویند صفیه، تو خیلی آدم صفیه و نفهمی. بعد ببین آیه قرآن «لَیْسَ بِی سَفَاهَهٌ». نه. نه پدرته، مادرت، فلان فلان شده. برای همه هم این امتحان پیش میآید. برای همه. نمک نشناسی بچهات، قدرت را نمیداند. شوهرت قدرت را نمیداند. زنت قدرت را نمیداند. آپارات قدرت را نمیدانند. شاگردات قدرت را نمیدانند. اگر نسوختی، این موته. نمک نشناسی میبینی، تحویلت نمیگیرد که اصلاً انتظار. دیروز مخصوصاً اینجا گفتی. به خانم گفتم یه آدم غریبه بگذار اینجا که هیچکس را نشناسد. هرکس آمد اگر کارت نداشت، راه نده. حاج خانم ما آمده، حالا نیستش اینجا غیبتش را کنیم. آمده بود خانم من اینجا. مثل اردوی غرب فکر میکرد راهش میدهند. راهش ندادند. بعد آخر سر گفته نه من نمیتوانم شما را راه بدهم. گفته بود من خانم استادم. اجازه بیا. گفته چی؟ خانم استاد؟ استاده راهش نمیدهی؟ فکر میکند خانم استاد گفته اینجوری. کلی خنده بالا. همش ما آن بالا خنده بازار داشتیم. خلاصه اگه بهت بر نخورد، خیلی خوبه. اگه برخورد، آن موقع دیگر بده. من بده. پسر، دختر. یه عالم زحمت کشیدی براش. یا یه کسی را چقدر جون کندی، زندگی این سر و سامون گرفته، ازدواج کرده. شاگرد تینا. بعد میبینی شروع میکند به ناشکری و بدگویی و میفروشدت. قشنگ میفروشدت. باشه. اصلاً کسی برای خدا کار میکند. «قل إن صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین». مال خودم، مال کسی نیستم که حالا از کسی توقع داشته باشم از من تشکر کند. من را ببیند، نمیدانم قدر من را بداند یا بیاید. همین توقع تشکر خیلی بده. بله از نظر اخلاق اگه کسی این کار را نکند، بده، زشته برای خودش بده. ولی تو ناراحت نشو. نه من میروم شیرم را حلالش نمیکنم. تو اصلاً نفرین بکنی، نکنی، آن بیادبی و نمک نشناسی آن را خدا بهش جواب میدهد. کفران. قدر خودش دقت کنید، جزاش خیلی وحشتناکه. «ولئن کفرتم إن عذابی لشدید». کفران پدر، کفران مادر، کفران همسر، کفران مربی، کفران استاد، کفران یکی از کسی که زیر دست و پات، بغلت را گرفته، بزرگت کرده، کمکت کرده. اینها خب کفرانش عذاب الیم دارد. عذاب شدید دارد. تو با آن کاری نداشته باش. حواست به خودت باشه. یه فحش میدهند، یه حرف بدی میزنند، یه غیبت، یه تهمتی، یه چیزی. شهید رئیسی را دیدید دیگر چیکار میکردند تو این شبکههای مجازی و رسانهها علیهش. من وقتم برای مردمه. اصلاً نباید وایسم جواب بدهم. وقتم مال مردم. جوابش را گرفت از خدا. آن عزت و عظمت را گرفت. این مرگ سیاهه. شما برای رسیدن به رحمانیت باید موت را تحمل کنید. حالا سفید، سبز، سرخ، سیاه. باید تحملش بکنی. چون رحمانیت یعنی اینکه تو محبت اینه، عشق اینه. کلاً وقتی که گفتیم محبت چی؟ سوخت و ساز. خدا رحمت کند میرزا، همیشه بگو سوخت و ساز. ازدواج میکند. «و جعل بینکم موده و رحمه». کارهایی که اصلاً تو خانه مادرش عمراً از این کارها، عمراً از این کارها را میکرد. الان تو خانه مادرش دارد، تو خانه شوهرش انجام میدهد. چون عشق دارد. یه عشقی آمده جدیدی. حالا میسوزد و باید یه جایی فداکاری کند برای زنش. از خیلی از حیاتها باید بگذرد به همسرش. زن باید از خیلی از حیاتها به خاطر همسرش بگذرد. موتش را تحمل کند. آن موت را تحمل کند. وقتی تحمل اتفاق میافتد، پیش خدا انسان حیات پیدا میکند، بزرگ میشود.
رحمانیت: پرواز برد بلند و بینهایت
پس اگه تو میخواهی به رحمانیت، یعنی چی؟ یعنی باز توجه کنید، رحمانیت یعنی چی؟ یعنی پرواز برد بلند و بینهایت. تو میخواهی سینهات را آنقدر باز کنی که اسمای خدا را جذب بکنی. قدیما مربیها برای هر اسم تمرین میدادند زیاد. اساتید. کسی مثل بحرالعلوم که وقتی بهش میگویند میشود امام زمان را دید؟ میگوید چطور نمیشود؟ من هر روز. عمو بحرالعلوم. مرحوم علامه میگوید کمل اولیای الهی سه نفر هستند: بحرالعلوم، سید بن طاووس، ابن فهد حلی. از همه بزرگتر این بحرالعلوم. یه موقع میگوید که من بعد ۲۵ سال تمرین دیگر حسادت ندارم. الان فهمیدم حس حسود نیستم. خدا را شکر. یه صحنهای برام پیش آمد. همین بحرالعلوم. خود همین علوم رحمت الله تعالی علیه. علما رسم داشتند، یه عالم بزرگی میرفت توی شهر، علمای دیگر میرفتند زیارتش، ملاقاتش. مرحوم نراقی، صاحب معراج. نجف یادمه. همه میروند غیر از مرحوم بحرالعلوم. سلام علیکی هیچی. همه میروند دیدار دارند، رفت و آمد دارند، دید و بازدید. موقع خداحافظی هم باز علما. نمیرود. نمیرود. اصلاً تحویل نمیگیرد نراقی را. خودش میآید خانه مرحوم. زیارت کنم. خداحافظی کنم. مرحوم بحرالعلوم دزدانه مینشیند. مولای من به مرحوم نراقی میگوید: ملایمت، من یه چیزی تو کتاب شما خونده بودم راجع به این موضوع. میخواست خودت عمل میتوانی بکنی یا نه. دیدم چقدر مرد عملی. مخصوصاً من نیامدم دیدنشون. اگر شما بخواهید به برسید، باید دستم را نگاه کنید. بسوزانید. یعنی هی باید بسوزانید. از کجا آمده؟ از بالا آمده. گلدان نیفتاده. سخنرانی میکردم، یه تابلو آمد رو سرمان. یه تابلو آمد سر ما.
شریعت: ریاضت نفس و سوزاندن طبیعت
خوب دین مجموعه ریاضت است. «: الشَّریعَهُ رِیاضَهُ». علی علیه السلام فرمود یادداشت کنید: «:الشَّریعَهُ رِیاضَه». شریعت ریاضت نفس. ببین نمازش، روزهاش، حجابش، خمس، زکاتش، حجش، حدود، دیاتش، همش ریاضت نفسه. خدا رحمت کند استاد. شریعت دهنکجی به نفس، دهنکجی به طبیعت. لجام زدن. تربیتت میکنم ها. آدمت میکنم. شریعت خدا میداند اگه بسپارد خدا به ما، ما این کار را نمیکنیم. ما برای بال درآوردن نیاز به سوزاندن داریم. سوخت داریم تا مثل موشک. دیگر موشک سوخت نداشته باشد، پرواز نمیکند. انسان تا نسوزاند، پرواز نمیکند. انسان تا نسوزاند، پرواز نمیکند. برای همین در ریاض، در شهر یه جوری شریعت را تنظیم کردند که تو دائماً در حال مسخره کردن طبیعتت هستی و سوزاندن هستی. آن کسی که این را نمیفهمد، چون خودش را نمیشناسد، گیر میدهد به خدا. میگوید خدایا چرا دائماً گیر میدهی به ما؟ بعضیها آنقدر نفس پرستند، میگوید مثلاً میروم استایلم را عوض میکنم. مسیح. یادمه یه بار تو سن پترزبورگ برای مسیحیها صحبت کردم. خیلی هم حال کردند و گریه کردند و راجع به انسانشناسی صحبت کردم، راجع به امام حسین. خیلی گریه کردند مسیحیها و اینها، حالشون. بعد رئیس آن مجموعه علمی بود. من را صدا کرد، گفت پروفسور بگذار براتون یه لطیفه بگیم. گفتم اسلام دین خوبیه، حیف که مشروب نداره. یعنی نمیخواهد اصلاً زیر بار این ریاضت. حالا شما فکر کنید یه کسی که تو آمریکا، اروپا زندگی میکند، میآید شریعت را میپذیرد، چقدر بزرگ روحش. شریعت را میپذیرد و صفر رعایت میکند ها. یعنی اصلاً باج نمیدهد به نفس خودش. با آنها زندگی کردم آنجاها. اصلاً باج نمیدهند به نفسشون. نه مردشون، نه زن. آقا فرمود اینها مثل انبیا پاکند، مثل انبیا. اصلاً باج نمیدهند ها. بدم. همه قشنگی کار این است که اوج میگیرد. از خیلی از ماها اینها جلو میزنند. این هستش که چیه؟ این هستش که با عشق و رضایت این سوزاندن را انجام میدهد. یعنی افتخار. میگوید ما افتخار میکنیم که تو آمریکا حجاب رعایت بکنیم. دختر ما اینجا پا میشود، میرود آنجا. ناموس رسول الله، ناموس امام زمان از اینجا پا میشود، میرود آنجا. آزاد راحتی.
دوست داشتن اهل بیت و هزینه آن
کسی آمد خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام. فرمود دوست دارم به امیرالمؤمنین. حضرت فرمود: «من أحبنا أهل البیت فلیستعد للفقر جلباباً». هرکس ما اهل بیت را دوست دارد، برای فقر یه لباس بدوزد، برای آماده کند. یه دوست داشتن ما هزینه دارد. عشق ما هزینه دارد. خود اینها همونجوری زندگی کردند. تو میخواهی بروی هم امیرالمؤمنین بشوی، هزینه دارد. ولی اگه میگویی میخواهم «أسئله أن یبلغن المقام المحمود لکم». همون مقامی که شما پیش خدا دارید و من میخواهم. پس باید همین مسیری که اینها مربیاند دیگر. خودشان شاگردی کردند، رفتند. خود اینها ریاضتهایی کشیدند که ماها اصلاً یه هزارمشم نمیتوانیم تحمل کنیم. کی میتواند کار حضرت زهرا را بکند؟ کی میتواند کار امیرالمؤمنین را بکند؟ ما اصلاً یه روز زندگی آنها را نمیتوانیم داشته باشیم. زندگی پیغمبر، زندگی سختیهایی که آنها کشیدند به این نفسشون دادند. خوب تو نسبت به خودت باید شاگردی بکنی. نسبت به خودت. نه نسبت به آنها. کاری با آنها نداشته باش. ظرفیت خودت.
قرارداد با خدا و عواقب آن
وقتی گفتی، قرارداد بسته میشود. تو زندان یکی. حضرت یوسف گفتش که همچین آزاد میشوی. آن یکی بهش گفتش که من یه همچین خوابی دیدم. گفت تو اعدام میشوی. دروغ گفتم بابا، دروغ گفتم. یوسف چی گفت؟ «قُضِیَ الأَمرُ». تموم شد. اعدام. راست گفتی، دروغ گفتی، تمام شد کار. شیعیان خدا خیلی دوست دارد. تا میروی دروغ هم که میگویی، «قُضِیَ الأَمرُ». دروغ گفتم. شوخی. اصلاً نمیخواهم مقام محمود برسم. نخواهم برسم. کی باید ببینم. نمیخواهم شهید شوم ها. جبهه خدا شاهده همینجوری بود. یعنی من ندیدم یه کسی تو جبهه آرزو کند بهش نرسد. اصلاً مدل شهادت را هر که خودش انتخاب میکرد. نه شکل شهادت همونجوری انتخاب میشود. بعدشم میگفت خدایا نخواستیم. قبول نمیکرد خدا. سینهزدن گفته حسین جان بمیر برایت، نمیدانم فلان جوانیم فدایت. بعد یه دفعه میخوری به جبهه و جنگی. دیگر مواد اینجوری میآمدند. بابا ما شوخی کردیم. گفتیم جوونیم فدات. نمیخواهم آقا. بستم قرارداد را. دروغت هم بستم. و شهید میشد. جالب بود. خودم را میخواهمت. خدا آنقدر خوبه. یعنی میآوردتون، قبولت میکند تو باشگاه. نخواستیم. ما کی گفتیم؟ گفت حالا یه چیزی گفتیم ها. شوخی کردیم. باش. وایسا. وایسا پیش ما باش. به نفعته. خیلی خوبه خدا خواستگار آدم بشود. یعنی تو یه موقع گناه بکنی، فرار. خدا نمیگذارد. خیلی ساله با خدا کاری دارم. خدا ولم نمیکند. آره اگه خدا خواستگار بشود، میچسبد بهت. دیگر ولت نمیکند. خودت هم بیعقلی کنی، نمک نشناسی کنی، خدا قبولت میکند. یه جلوت باز میکند که اصلاً تو فکرشم نمیکردی. شاید من صدها نفر من سراغ دارم. حتی فیلمهاشون را دارم. این اصلاً ما اصلاً فکرش را نمیکردیم. ما رفتیم یه کار، یه چیزی، یه سری بزنیم. تمام. زرتشتی، مسیحی، ارمنی، کافر کافر. برش میدارد خدا. خیلی خوبه آدم. خدایا تو اصلاً به جیغ و داد من کار نداشته باش. کار. چقدر عموها همینجوری آمدیم بالا. چقدر از ماها. موسی نگاه کنید. میگوید بروم یه آتیش بردارم برای شب. زن باردار، هوا سرد. یه نوری میبیند. میگوید آنجا آتیشه. میرود آنجا. نه. خدا باهاش حرف میزند. قرارداد میبندد. تمام. پیغمبر شد. رفت. برو. برو پیش فرعون. یه جاهایی تو میبینی برای دنیا میبینی که خدا وایساده آنجا. بعد میبینی نه، خدا منتظرته. کار عادی بکنم یا حتی یه گناه بکنم. حتی گناه. پس اگر ما همین بیفتیم.
طریق محبت: سوخت شیرین الهی
طریق محبت یک سوخت دارد. سوختش هم خیلی خوبه. سوختش شیرینه. یعنی چون به نقد خدا. خدا اصلاً نسیه کار نمیکند. در روایت داریم وقتی یک گناهی براتون پیش میآید، ازش صرف نظر میکنید، خدا نقد میدهد. عبادت شیرین را میدهد. یه زیارتی، یه عبادتی، یه اشکی، یه شیری، شیرینی میدهد. نمیدانم چرا امروز اصلاً رفتم حرم یه جوری بود. اصلاً حرم رفتم کربلا هیچ خبری نبود. آمدم رفتم حضرت عبدالعظیم. رفتم سر قبر این شهید. خدا نقد کار میکند. هرچی یه چیزی که مربوط به نفست را ولش کن. بگیر ازش. خدا در روایت حتماً یه عبادت شیرین، یه قربش، عبادت شیرین. یعنی هم گوشی شیرین خداست. یعنی بغلت میکند، بوست میکند، نازت میکند. به تو میگوید اصلاً نمیدانم چرا من امشب حالم اینجوری شد. مادر زنگ زده. یه کاری میخواهد یا نه، تو میفهمی حالش خوب نیست. من با مادرم سر بزنم. به پدرم سر بزنم. الان ول کن. گور پدر خودم و کارم و اینها. ولش کن. صلوات. ولش کن. میروم این به بابام زنگ میزنم. مادر هستم. میروم کارهای اینها را انجام میدهم. میروی خانه مادرت میبینی، میروی خانه پدرت یا یه زنگ میزنی. تموم کار. من به شما بگویم بچهها، تجربه خودم. من شیرینترین، بهترین نمازم همیشه موقعی که میروم خانه پدرم و مادرم است. هر که میروم اینها من را میبینند، خوشحال میشوند. همین خوشحال شدن. خدا رحمت اموات همهتان را. آنهایی که رفتند. آنهایی که هستند، انشاءالله سایهشون باشه بالا سرتون. همین که خوشحال میشوند، همین تمامه. هیچ کار خاصی. سجاده را میاندازم، میروم سر سجاده. حال آدم خوبه. کارهایشان هم سخته. دوندگی دارد. وقت دارد. هزینه دارد. اتفاق مبارک افتاد. بهشت زیر پای مادرت. چرا؟ چون مادر دائماً در حال. مادر ببین از خوابش باید بزند. از غذاش بزند. از آسایشش بزند. مادر خیلی سختی میکشد. بچه خیلی سختی دارد. لذا بهشت زیر پای مادرهاست. خوب وقت گذشت. یادی از والدین کردیم. صلوات بر محمد و آل محمد.