اردوی فکر و ذکر(۷) – جلسه 006

متن کامل جلسه

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم و رحمه الله.

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین. صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. و لعنه الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و برکات الهی بر همه شما عزیزان. هدیه به محضر مقدس رسول اکرم، پیامبر اعظم و وجود مقدس آقا امام زمان و وجود مقدس حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیهم اجمعین، صلوات بلند ختم بفرمایید.

سلام عرض می‌کنیم خدمت عزیزانی که از طریق برنامه آنلاین دارند به ما توجه می‌کنند و در کلاس حضور دارند. ان‌شاءالله عزیزان بتوانند بهترین استفاده را ببرند.

اراده الهی و توفیقات

بحثمان این بود که تا اراده الهی تعلق نگیرد، ما توفیقات نداریم. همان‌طور که در قاعده ذکر این نکته را قبلاً هم عرض کردیم که: «لَیسَ الذِّکرُ بِمَراسِمِ اللِّسانِ وَ مَناسِمِ الفِکرِ وَ لَکِنَّهُ أَوَّلًا مِنَ المَذکُورٌ وَ ثانِیًا مِنَ الذّاکِرِ.»

ذکر مقوله زبان یا فکری نیست، بلکه باید مذکور، یعنی معشوق، حق تعالی او بخواهد شما را دعوت بکند. ثانیاً ذاکر می‌تواند ذکر بگوید.

ذاکر خدا، همنشین خداست

خوب دقت بفرمایید؛ یعنی اول او باید دعوت به ذکر بکند، دعوت به محضر بکند تا بعد این توفیق حاصل بشود. چرا؟ چون قاعده ذکر… حتماً یادداشت کنید، هم به خاطرتان بسپارید، کلاً به قلبتان بسپارید بهتر است: «ذاکرُ اللهِ مُجالِسُهُ.»

شنیدنش راحت است، گفتنش هم راحت است، فهمش نه؛ فهمش یک قلب خواهان معرفت می‌خواهد تا انسانی آن را درک بکند که: ذاکر خدا همنشین خداست. اگر کسی این را بفهمد، بسیاری از مسائلش حل می‌شود یا همه‌اش حل می‌شود اصلاً؛ که ذاکر خدا همنشین خود خداست. همنشین اولیای خدا نه، همنشین فرشته‌ها نه، همنشین امام زمان نه، همنشین حضرت معصومه نه، همنشین خود خدا، شخص خدا.

یعنی خدا شما را دعوت می‌کند به چه چیزی؟ به اینکه بیایی همنشینی با او بکنی. شخصاً تو را انتخابت می‌کند، اجازه می‌دهد، قلبت را راه می‌اندازد، ذکر می‌گذارد تو دهانت و تو را دعوت می‌کند به محضر خودش.

این حقیقت ذکر است. حقیقت ذکر چیزی است که فهمش و چشیدنش راحت نیست. باید خیلی زحمت بکشد، خودی‌ها و خودیت‌ها و منیت‌ها را کنار بگذارد و تا به این ذائقه برسد، تا به این ذائقه برسد که من همنشین خدا هستم. این اصل ماجراست.

شعر علامه طباطبایی

خدا رحمت کند مرحوم علامه را. یک شعری دارد که حالا حتماً می‌گذارم برایتان که بشنوید:

«مهر خوبان دل و دین یکسره از یاد ببر

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا بود.»

بعد رسید به کجا؟ «من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه / ذره‌ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.» ببینید: «من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه / ذره‌ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.»

قاعده نزول و فیض الهی

قاعده‌اش این است. بر همین محبت، چون رحمت نازل شده است، ما قاعده نزول را یادتان نرود؛ همه چیز نازل می‌شود.

قوس نمودار یادتان هست دیگر؟ در قوس صعود شما اول عالم جبروت را دارید. قبل از حالا آن عوالم قبلی‌اش بماند. عالم جبروت خودش نازل است. می‌رسد به ملکوت که نازله جبروت است. می‌رسد به ناسوت که نازله ملکوت است.

آنچه که ما الان داریم می‌بینیم از دنیا، همه این آسمان‌ها و زمین و این‌ها، نازله عالم ملکوت است. عالم مشهود ما نازله ملکوت است که غیب ماست اصلاً. ظاهراً با آن ارتباطی نداری ولی باطناً همه کارهای ما را ملکوت دارد انجام می‌دهد، غیب دارد انجام می‌دهد.

«وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.»

استثنا هم ندارد. هیچ چیزی نیست مگر اینکه در نزد ماست خزائن او و ما نازل نمی‌کنیم آن را مگر به اندازه معلوم، اندازه مشخص. ما هر چیزی را نازل می‌کنیم، هر چیز.

پس خیرات یادتان باشد، فیوضات، همه چیز نازل شده از بالاست. همه چیز از بالا می‌آید پایین.

بنابراین ما دریافت‌کننده هستیم. دائماً هم میهمانیم و هم دریافت‌کننده. و چون دریافت‌کننده هستیم، از ما چیزی به بالا نمی‌رسد؛ یعنی خیری از ما…

انسان، دریافت‌کننده محض

دیروز خواندیم در حدیث قدسی: «همه‌تان با تقواترین آدم روی زمین بشوید، چیزی‌اش به خدا نمی‌رسد.» دائم او فیض‌دهنده است، دریافت‌کننده نیست. ما هستیم که داریم می‌گیریم.

بنابراین یک کسی فکر نکند که خودش می‌تواند شروع کند به عشق‌ورزی و مهرورزی و تعالی و از این… هرچه که قرار است نصیبش بشود، باید نازل بشود به او، روزی‌اش بشود، برایش بیاید. باید بیاید برایش.

دعای پیامبر برای محبت الهی

برای همین، خدا رحمت کند میرزا را، می‌گفت: «انبیاء خیلی تلاش کردند خدا را دوست بدارند. خیلی تلاش کردند.» پیامبر اعتراف خود میرزاست. پیامبر می‌گوید از اول لنگ انداخت، گفت: «آقا من، من هیچ‌کارم خدایا. هرچه از خودت باید بدهی.» برای همین در روایات هم داریم این دعاست: «اللهم ارزقنی حبک و حب من یحبک.» خدایا روزی‌ام بکن محبت‌ها را، محبت خودت را و محبت هر کس که تو را دوست دارد، روزی‌ام بکن.

از محب خدا تا محبوب خدا

اصطلاح قشنگی دارد. می‌گوید وقتی که پیامبر اعتراف کرد، گفت: «من نیستم. من نمی‌توانم کسی را دعوت بکنم، نمی‌توانم کسی را هدایت بکنم.» دعا کرد. پیامبر گفت: «خدایا، تو نخواهی کسی عبادت بشود، هیچ‌کس عبادت، هیچ وقت هم عبادت نمی‌شود. اگر نخواهی عبادت بشود، عبادت نمی‌شوی. اگر نخواهی بنده کسی بندگی‌ات را بکند، هیچ‌کس نمی‌تواند بندگی‌ات را بکند. ما هم، ما هم همین‌طور.»

پیامبر برگزیده شد برای چه؟ برای اینکه شد حبیب الله. شد حبیب الله. محبوب خدا شد. به اعتراف رسید، به عجز رسید. حالا محبوب شد. آیه چیست؟ گفت: «حالا به مردم اعلام کن. هرکس من را می‌خواهد دوست داشته باشد، دنبال تو بیاید. تو درستی، تو معیاری.»

«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ.»

هر کس خدا را دوست دارد، تابع تو بشود. تابع تو بشود، من دوستش دارم.

ببینید؛ اولش عشق تو به خدا را مطرح می‌کند، اما آخرش این نیست. آخرش یک چیز دیگر شد. آخرش یک انقلاب اتفاق افتاد. آن چیست؟ آن چیست؟ «یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ.» خدا شما را دوست دارد.

یعنی شما هنوز به این عرضم نمی‌رسید. چرا محبوب خدا می‌شوید؟ ولی اگر بخواهید محب خدا بشوید، تا او روزی‌ات نکند، اتفاق نمی‌افتد محب شدن. باید این اتفاق بیفتد. ارزش افزوده‌ای که دارد ایجاد می‌شود، اینکه تو چه می‌شوی؟ تو بشوی محبوب. محبوب که شدی، هزینه‌ها می‌آید پایین.

چون عاشق باید بیشتر هزینه کند یا معشوق؟ بله، معشوق باید بیشتر هزینه کند. خدا می‌گوید: «من تو را دوست دارم. من برایت هزینه می‌کنم. تو مهمان منی.» آه، تو مهمان! «من را دوست داشته باش، از پیامبر تبعیت کن، آن وقت من دوستت دارم.» چه شد اصلاً؟ حالا بشوی مهمان خدا. پس خدا باید بدهد.

نشانه‌های الهی و رؤیت غیب

«سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ.» ما نشان می‌دهیم به شماها. شما به رؤیت نمی‌توانید برسید. ما، ما نشانتان می‌دهیم. ما به شما نشان می‌دهیم.

پس چه کسی بگوید: «من با زحمت خودم رسیدم به رؤیت امام زمان، به رؤیت ملائکه، به رؤیت غیب، به هر چیزی.» یک خواب هم که هست، یک رؤیا هم، آن‌ها نشانت می‌دهند. رؤیا را تو خودت نمی‌رسی به آن. آن‌ها نشان می‌دهند به شما. از آن طرف است.

دعای عهد و کلام شهید

چه می‌خوانیم در دعای عهد؟ «اللهم أرنی طلعت الرشیده.» تو نشان بده به من. تو به من نشان بده. پس همه‌اش از تو است.

یک شهیدی حرف قشنگی زد. توی فرودگاه مشهد که می‌رفتم، حالا الان برداشتنش… یک ده پانزده سالی هر وقت می‌رفتم این را می‌دیدم. عکس شهید باصفایی را خیلی کم توی فرودگاه زده‌اند. گفته بود که: «از خدا شهادت را بخواهید. اگر خدا گفت لیاقت نداری، بگو خدایا قبلی‌ها کدام نعمت و لیاقت را داشتم که به من دادی؟ چه چیزی را لیاقت داشتم؟ همه را خودت دادی دیگر. این هم مثل بقیه. این هم مثل بقیه. بقیه‌اش هم همین‌طور.»

خودبینی و بی‌توفیقی

ما تا خودبین هستیم، در حال تقلاهایی هستیم که خودمان یک کاری بکنیم. می‌خواهی با لیاقت خودت برسی. می‌خواهی با حول و قوه خودت برسی. همه جا معطل نگه می‌داری. یک موقع هشتاد سال آدم می‌رود، می‌میرد، حتی یک خواب هم نمی‌بیند. حتی یک خواب. از اول آدم لنگ بیندازد خوب است دیگر. دیگر من ندارد آنجا. از اول آدم…

ذات فقر و نیاز انسان

پس این اصل را به آن توجه داشته باشیم. ذات ما ذات فقر است، ذات نیاز. قرآن ذات ما را این‌جوری معرفی می‌کند: «أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ.» به بی‌نهایت هم تعریف تو را کرده، هم عین واقعیت را. دعا مستجاب شده. دعا چه بود؟ دعای همه‌مان: «اللهم أرنی الأشیاء کما هی.» خدایا اشیا را آن‌جوری که هستند به ما بنشان. تو معرفت نفس، تو خودت را آن‌جوری که هستی باید بشناسی. حالا چه؟ خودت این ذات فقر خودت را، نیاز خودت را که داری می‌بینی در ذات، در صفت و فعل فقیریم ما.

قرآن هم، خدایی که ما را آفریده، می‌گوید: «أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ.» به بی‌نهایت شما فقیر به بی‌نهایت. «أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ.» این ذات ماست که باید به آن توجه داشته باشیم.

دست خالی بودن، فقیر بودن، هیچی نداشتن، اصل ماجراست.

تواضع حافظ شیرازی

وقتی این را فهمیدی، دیگر نمی‌گویی: «من خودم زحمت می‌کشم، خودم کار می‌کنم، خودم تلاش کردم، خودم همت کردم، خودم ریاضت کشیدم، این‌جوری شده.» دیگر این حرف‌ها را آدم می‌گذارد کنار. حافظ چه می‌گوید؟ خیلی قشنگ است: «من اگر کامروا گشتم و خوش‌دل، چه عجب؟»

حافظ خیلی مقامش بزرگ است. بزرگانی از شعرا وقتی به محضر امیرالمؤمنین رسیدند، در خواب گفتند: «آقا، هرچه آنی که به حافظ دادیم، به هیچ‌کس نمی‌توانیم، به هیچ‌کس نمی‌شود داد.» رحمت الله تعالی علیه، لسان الغیب.

«من اگر کامروا گشتم و خوش‌دل، چه عجب؟» تعجبی نیست. چرا؟ به این مقام رسیدم. «مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند.» مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند. این‌ها… این‌ها یعنی خودش حرف تویش هست. این‌ها به زکاتم دادند. فقیر بودم، مستحقم. خب وقتی مستحقی، می‌دهند دیگر، ها؟

تفاوت رحمت و محبت

رحمت یعنی همین که دست مستحق را بگیرد، می‌شود رحمت. با محبت فرق دارد. در محبت، عشق، چیزهای دیگر، همه‌اش آلودگی‌هایی هست، چیزهای دیگری هست. اما در رحمت، شخص نیازی به طرف مقابل به هیچ وجه ندارد، اما رحمت دارد. نیازهای او را می‌بیند، ظرفیت‌های او را، لیاقت او را می‌بیند، به او عطا می‌کند.

«مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند.» یعنی حسادت در کار نیست. آقا، تو چرا به این؟ تو چرا باید این‌قدر خواب ببینی؟ تو چرا بدن این… چرا این‌قدر رشد کرده این؟ چرا؟ خب این گدایی‌اش بیشتر بوده، اظهار نیازش بیشتر بوده. گدایی کرده، دادم به او.

معجزه گدایی

معجزه گدایی. خوب دقت کنید. معجزه گدایی. پس حافظ هنرش در چه بود؟ بله، گدایی. هنرش در گدایی بود. شیطان این‌جوری نبود. شیطان شش هزار سال که عبادت کرد… معلوم است شش هزار سال دنیایی یا شش هزار سال آخرتی است. شش هزار سال آخرتی اگر باشد، یعنی چه؟ ولی از اول خودش را دید. می‌گوید: «وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ أَبَى وَ اسْتَکْبَرَ وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ.» کافر چیست؟ کافر پوشاننده است. چه کسی را می‌پوشاند؟ الله. یعنی او می‌گوید: «من رسیدم به این مقام. ملائکه عبادت کردم. شش هزار سال از جن عادی رسیدم به مقام فرشته‌ها. قاطی فرشته‌ها شده‌ام. زحمت کشیدم، آمدم اینجا.»

حافظ این‌جوری نیست. پیامبر این‌جوری نیست. از روز اول پیروان پیامبر، اولیای خدا، از روز اول می‌گویند: «ما هیچ. گداییم، مستحقیم.» و تا آخر هم که ادامه می‌مانند، تا آخر گدا می‌مانند و از آن حالت دیگر بیرون هم نمی‌آیند و به هرجا می‌رسند، به هنر گدایی می‌رسند.

«الفقر فخری» و معنای آن

بعضی‌ها این فرمایش نبوی را اصلاً انکار کردند چون فهمش نکردند: «الْفَقْرُ فَخْرِی.» فقر افتخار من است. فکر کردند منظور همین فقر مادی است لذا انتقاد کردند. من ذاتم فقیر است و به هرجا برسم، با هنر فقیری می‌رسم.

الان فقیرها که ثروتمند می‌شوند، با چه هنری ثروتمند؟ هنر فقیری. هنر فقیری. یعنی این… بعداً هم دقت کنید، بعداً هم که ثروتمند می‌شود، اگر بیاید لو بدهد: «من ثروتمندم»، بخواهد ابراز بکند: «من ثروتم»، کسی دیگر به او کمک نمی‌کند. راهش بسته می‌شود. اصلاً ادای ثروتمند را در نمی‌آورد.

تواضع پیامبر و «و لا فخر»

پیامبر ببین چقدر زیرک است. «من سید فرزندان آدمم. اولین مخلوق خدا هستم. خدا خلقی برتر از من نیافریده.» ولی آخرش می‌گوید چه؟ بعد از هر کدامش: «و لا فخر.» «فخر نیست» افتخاری نیست. تا افتادی به فخر، ضایع می‌شوی. همه‌چیز از دستت رفت. ثروتت از دستت، خانواده‌ات از دست می‌رود، پولت از دست می‌رود، سوادت از دست می‌رود، آبرویت از دست می‌رود، همه‌چیز از دست می‌رود. تو داری دروغ می‌گویی. ما ذاتمان فقیر است. پیغمبر همه کمالات را دارد، آخرش چه؟ «و لا فخر.» فخر یعنی چه؟

حالا شما این را بگذارید جلو کسانی که با یک ساعتی، با یک بند انگشت، با یک بند کفش، به قول امام صادق، فخر بفروشند به دیگران. بند عینکشان، نمی‌دانم، با انگشترشان، با لباسشان، با قیافه‌شان، با اتومبیلشان، با تلفنشان می‌خواهند فخر بفروشند. چه بی‌ظرفیت آدم!

می‌خواهم این را بگویم که ما علت اینکه چوب می‌خوریم، بی‌توفیق می‌شویم، مال این است که زود پر می‌شویم، بی‌جنبه‌ایم.

حافظ این همه… کسی به من حسادت نکند. «من قرآن ز بر بخواندم / با چهارده روایت.» حافظ قرآن است، پُزی ندارد.

«مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند.» مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند.

رموز کیمیاگری معنوی

حالا سؤال این است که اگر ما مهمانیم… رمز خیلی مهم است. امروز چند تا رمز بهتان گفتم. این‌ها را خوب دقت بکنید. این‌ها اگر با ما باشد، خیلی کمکمان می‌کند. مهم این است، موضوع این است که ما جا می‌گذاریم این‌ها را.

رمز چه بود؟ «ذاکرُ اللهِ مُجالِسُهُ.» ذاکر خدا همنشین خداست.

فکر کن ما گدا هستیم. و اینکه به هرجا برسی، با چه می‌رسی؟ با گدایی. به محض اینکه بخواهی ادای ثروتمندها را در بیاوری، قطع می‌شود. رزق قطع می‌شود.

هرچه می‌خواهی، هرچه می‌خواهی… از این، به قول حافظ، از این کیمیا استفاده کن. از این کیمیا استفاده کن. رمز کیمیا بودن را هم توضیح دادم، باز هم توضیح می‌دهم جلسه بعد.

داستان دختر گدا و تاجر

این داستان را برایتان یک بار تعریف کردم، یک بار دیگر هم تعریف بکنم. آقایی تاجری بود. توی بازار داشت می‌رفت. چشمش خورد به دختر گدا. دختر دارد گدایی می‌کند ولی خیلی هم خوشگل است. چشمش گرفت او را. گفت: «خب، این بچه را گدا… ما که پول داریم، این هم که خوشگل است و به ما می‌خورد. برویم بگیریمش دیگر. او هم خوشحال می‌شود و از گدایی در می‌آید. یک شوهر ثروتمند هم پیدا می‌کند و دیگر از این رنج در می‌آید.»

این خیال به خیلی از ماها می‌آید، سراغ خیلی از ماها می‌آید. یعنی نمی‌فهمیم بعضی از آدم‌ها همه قدرتشان از همین است. می‌خواهیم برویم کمکشان کنیم، بد کار خراب می‌شود.

دختره گفتش که: «زن من می‌شوی؟ بیا با من.» بعد: «بیا خواستگاری.» «بابا بیار.» «کجا بیایم؟» گفت: «آدرس ما اینجا، کوچه پس کوچه و…» یک خانه خیلی درب و داغونی را نشانش دادند. گفتند: «این است خانه‌اش.» رفت تو خانه. تو خانه قصر است. تو خانه قصر، بیرونش گداخانه است. هیچی نمی‌فهمد.

بابای دختر هم مثل پادشاه لم داده بود روی تختش. «چه کار داری؟» گفت: «هیچی، من آمدم خواستگاری.» دختر گفت: «من تا… برو بابا! تاجری به درد ما نمی‌خوری. برای چه؟ بهتر از گدایی و این‌هاست.» گفت: «نه، ما… حساب تاجران به درد ما نمی‌خوری.» «چه کار کنم دخترت را بدهی؟» گفتش که: «باید تجارت را بگذاری کنار، گدایی کنی.» گفت: «چه؟» گفت: «آبروی من می‌رود این‌ها.» گفت: «همین است که هست.» یک مدت با خودش کلنجار رفت و دید نه، از دختر نمی‌تواند بگذرد. قبول کرد.

قبول کرد و گفتش که: «باشد.» «فوت و فن دارد ها! باید دوره ببینی.» خلاصه به او یاد دادند دوره‌هایش را. یکی از کارهایش این بود: رفت توی بازار. گردنبند قیمتی دادند. «طلا… مردم فقیرم، این گردنبند نمی‌دانم مال کیست. من پیدایش کردم.» قبلاً همه ساخت و پاخت کرده بودند. یک نفر گفت: «آخ، خدا عمرت بدهد! پیدا کردن دردم.» گفت: «عجب گدای شریفی!» یک پول گنده‌ای به او داد. مردم هم دیدند: «عجب گدای شریفی!» حسابی به او رسیدند. خلاصه پول کلان ریختند تو دامن این گدا و جمع می‌کرد. بد کاسبی نیست. خیلی خوب در می‌آورد.

بعد از چند ماه رفت. گفتند که: «بیا برو.» حالا رفت به پدرزن. «کدام خانواده؟ گدا شدیم. دختر را بده.» بعد پدر گفت: «شرط دوم.» گفت: «شرط دوم چیست؟» گفت: «گدایی نکنی بروی.» «برو بابا! دخترت را نمی‌خواهم.» آها! حالا پس فهمیدی داستان چه شد؟ «عمراً دیگر بروم سراغ تجارت. با تجارت پدرم در می‌آمد. این‌قدر بالا پایین، ضرر این‌ور و آن‌ور، حرص و جوش و این‌ها…» الان یک زمین بود. الان نه، بیست سال پیش. بیست سال پیش هفت میلیارد یک… بخردش.

گدایان امروز و مافیای ثروت

یکی از دوستانم می‌گفتش که: «یک گدا آمد، گفت: مسئول کمیته امداد یک شهر بودم. به من گفتش که: صندوق‌هایتان را جمع کنید. کار و کاسبی ما را همه نمی‌توانند. کارمندانتان چقدر می‌گیرید؟» گفت: «این‌قدر. کل حقوق کارمندانتان را می‌دهم. کل حقوق خودت و کارمندان را می‌دهم. بیشتر هم می‌دهم. دست بردارید شما. گداها الان مافیا هستند. آشغال جمع‌کن‌ها… آشغال جمع‌کن الان مافیاست. جرئت داری برو سر سطل آشغال‌ها. یعنی خونت را ننویسند، شانس آوردی. یک مافیای ثروت جمع کرده‌اند این زباله‌ها.»

اگر این رمز را کسی پیدا کرد، به همه‌چیز می‌رسد.

و الحمد لله رب العالمین. و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد.

خلاصه

تحلیل اراده الهی، فقر ذاتی و گدایی معنوی

تحلیل تفصیلی

مقدمه: اراده الهی به عنوان پیش‌شرط توفیقات

اساس هرگونه موفقیت و توفیق معنوی، منوط به تعلق اراده الهی است. بدون خواست و دعوت خداوند، هیچ تلاش انسانی به ثمر نمی‌نشیند. این اصل به ویژه در مفهوم «ذکر» تجلی می‌یابد که فراتر از یک عمل زبانی یا فکری است.

  • ذکر، یک دعوت است: ذکر در حقیقت، دعوتی از جانب «مذکور» (خداوند) به سوی «ذاکر» (بنده) است. قاعده «لَیسَ الذِّکرُ بِمَراسِمِ اللِّسانِ وَ مَناسِمِ الفِکرِ وَ لَکِنَّهُ أَوَّلًا مِنَ المَذکُورٌ وَ ثانِیًا مِنَ الذّاکِرِ» بر این نکته تأکید دارد که ابتدا باید معشوق اراده کند تا عاشق بتواند او را یاد کند.
  • همنشینی با خدا: نتیجه این دعوت، رسیدن به مقامی است که در قاعده «ذاکرُ اللهِ مُجالِسُهُ» (یادکننده خدا همنشین اوست) بیان شده است. فهم عمیق این حقیقت که انسان می‌تواند مستقیماً به همنشینی با ذات خداوند نائل شود، نه فقط اولیای او یا فرشتگان، کلید حل بسیاری از مسائل معنوی است. این مقامی است که خداوند شخصاً فرد را انتخاب کرده و به محضر خود دعوت می‌کند.

قاعده نزول: انسان به مثابه دریافت‌کننده محض فیض

تمام خیرات، برکات و فیوضات از عوالم بالاتر به سوی انسان نازل می‌شوند. انسان ذاتاً یک دریافت‌کننده است و از خود چیزی ندارد که به بالا عرضه کند.

  • عوالم وجود: جهان هستی دارای مراتبی است که از بالا به پایین در حال نزول هستند. عالم ناسوت (دنیای مادی) نازله عالم ملکوت است و ملکوت خود نازله عالم جبروت است.
  • خزائن الهی: این اصل در آیه «وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» به وضوح بیان شده است. هیچ چیزی وجود ندارد مگر آنکه خزانه‌های آن نزد خداست و اوست که آن را به اندازه‌ای مشخص نازل می‌کند.
  • انسان، فاقد توانایی تولید خیر: بر اساس یک حدیث قدسی، حتی اگر تمام انسان‌ها به بالاترین درجه تقوا برسند، چیزی به خداوند افزوده نمی‌شود. او فیض‌دهنده است و ما گیرنده. این نگرش در شعر علامه طباطبایی نیز منعکس است:

«من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه / ذره‌ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.»

از محبّ خدا تا محبوب خدا: تحول در رابطه معنوی

هدف غایی در مسیر معنوی، صرفاً دوست داشتن خدا (محبّ بودن) نیست، بلکه رسیدن به مقامی است که خداوند انسان را دوست داشته باشد (محبوب شدن).

  • اعتراف به عجز: انبیاء، از جمله پیامبر اکرم (ص)، با اعتراف به عجز و ناتوانی خود در دوست داشتن خداوند، راه را برای دریافت محبت الهی گشودند. دعای ایشان «اللهم ارزقنی حبک و حب من یحبک» نشان‌دهنده همین طلب و نیاز است.
  • شرط محبوب شدن: آیه «قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْكُمُ اللَّهُ» یک انقلاب در این رابطه ایجاد می‌کند. شرط دوست داشتن خدا، تبعیت از پیامبر است، اما نتیجه آن چیزی فراتر است: «یُحْبِبْكُمُ اللَّهُ» (خدا شما را دوست خواهد داشت).
  • تغییر جایگاه: وقتی انسان «محبوب» خدا می‌شود، جایگاه او از «عاشق» به «معشوق» تغییر می‌کند و این خداوند است که برای او هزینه می‌کند و او را مهمان خود می‌سازد. در این حالت، هزینه‌های سلوک به شدت کاهش می‌یابد.

فقر ذاتی و هنر گدایی: کلید کیمیاگری معنوی

پایه و اساس سلوک صحیح، شناخت و پذیرش فقر ذاتی انسان در برابر غنای مطلق الهی است. این شناخت، منجر به «هنر گدایی» می‌شود که رمز اصلی دریافت فیوضات است.

  • ذات فقیر انسان: قرآن کریم با عبارت «أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ»، ذات انسان را نیازمند و فقیر به بی‌نهایت معرفی می‌کند. این فقر، یک واقعیت وجودی است که باید به آن معرفت یافت.
  • تواضع در برابر خودبینی: کسی که این فقر را درک کند، دیگر دستاوردهایش را به تلاش، همت یا ریاضت خود نسبت نمی‌دهد. حافظ شیرازی این مقام را چنین توصیف می‌کند:

«من اگر کامروا گشتم و خوش‌دل، چه عجب؟ / مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند.» او موفقیت خود را نه حاصل لیاقت، بلکه نتیجه «مستحق» بودن و دریافت زکات از «این‌ها» (اهل کرم) می‌داند.

  • تفاوت شیطان و اولیای خدا: شیطان با شش هزار سال عبادت، به دلیل خودبینی و استکبار («أَبَى وَ اسْتَکْبَرَ»)، سقوط کرد. او دستاوردهایش را از خود می‌دید. در مقابل، اولیای الهی از ابتدا تا انتها خود را «گدا» و «هیچ» می‌دانند و تمام مقامات را با هنر گدایی به دست می‌آورند.
  • معنای «الفقر فخری»: این حدیث نبوی که «فقر افتخار من است»، به همین فقر ذاتی اشاره دارد، نه فقر مادی. افتخار پیامبر به این است که ذاتاً نیازمند خداست و با همین هنر فقیری به همه کمالات رسیده است، اما در نهایت می‌فرماید «و لا فخر» (افتخاری نیست).

حکایت تاجر و دختر گدا: تمثیلی از قدرت گدایی

این داستان نمادین، قدرت و برتری «گدایی» (فقر و نیاز محض به خدا) را بر «تجارت» (اتکا به تلاش و تدبیر خود) نشان می‌دهد.

  1. مواجهه: تاجری ثروتمند شیفته دختری گدا می‌شود و به خواستگاری او می‌رود.
  2. شرط اول: پدر دختر، که پادشاه گدایان است، شرط ازدواج را ترک تجارت و روی آوردن به گدایی قرار می‌دهد.
  3. کشف هنر گدایی: تاجر پس از اکراه، گدایی را می‌آموزد و متوجه می‌شود که درآمد و راحتی آن بسیار بیشتر از تجارت پر استرس و پر زحمت خودش است.
  4. شرط دوم و نتیجه: وقتی پدر دختر به عنوان شرط دوم، ترک گدایی را مطرح می‌کند، تاجر قاطعانه رد کرده و می‌گوید حاضر است از دختر بگذرد اما از این «کاسبی» پرسود دست نکشد.
  5. تفسیر: این حکایت نشان می‌دهد که وقتی انسان طعم شیرین دریافت مستقیم از منبع فیض را از طریق اظهار نیاز بچشد، دیگر حاضر به بازگشت به روش‌های متکی به خود نخواهد بود. «گدایی» در این متن، یک مافیای ثروت معنوی است.

نتیجه‌گیری: رموز اصلی موفقیت معنوی

متن فوق چند رمز کلیدی یا «کیمیا» را برای موفقیت در مسیر معنوی معرفی می‌کند که باید همواره مد نظر قرار گیرند:

  • رمز اول: همنشینی با خدا: درک عمیق قاعده «ذاکرُ اللهِ مُجالِسُهُ» و باور به اینکه ذکر، دعوتی برای همنشینی مستقیم با خداوند است.
  • رمز دوم: هنر گدایی: پذیرش فقر ذاتی و دانستن اینکه هر آنچه به دست می‌آید، از طریق گدایی و اظهار نیاز است، نه لیاقت و استحقاق شخصی.
  • رمز سوم: پرهیز از ادعای مالکیت: به محض اینکه فردی تصور کند ثروتمند شده و بخواهد آن را ابراز کند یا دستاوردی را به خود نسبت دهد، جریان رزق و فیض الهی قطع خواهد شد. حفظ حالت فقر و گدایی، شرط استمرار دریافت الطاف الهی است.

جملات ناب

  1. توفیقات الهی وابسته به تعلق اراده خداوند است، و تا اراده الهی تعلق نگیرد، ما توفیقات نداریم.
  2. ذاکر خدا همنشین خداست، و اگر کسی این حقیقت را درک کند، بسیاری از مسائل زندگی‌اش حل می‌شود.
  3. حقیقت ذکر چیزی است که فهمش و چشیدنش راحت نیست، بلکه باید خودی‌ها و خودیت‌ها و منیت‌ها را کنار گذاشت تا به این ذائقه رسید.
  4. در مسیر سلوک، انسان باید اعتراف کند: «من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه، ذره‌ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.».
  5. همه چیز نازل شده از بالاست، و ما در برابر فیوضات الهی تنها دریافت‌کننده و میهمان هستیم.
  6. یک بنده هرچقدر هم با تقوا باشد، چیزی بر خدا نمی‌افزاید؛ هرچه قرار است نصیب انسان شود، باید نازل شده و روزی او گردد.
  7. پیامبر اکرم (ص) با اعتراف به عجز و ناتوانی خود، به مقام محبوب خدا (حبیب الله) رسید.
  8. ارزش افزوده معنوی این است که تو محبوب خدا شوی؛ وقتی محبوب شدی، خدا برایت هزینه می‌کند و تو مهمان او می‌شوی.
  9. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که با زحمت و تلاش خود به رؤیت غیب یا کمالات رسیده است؛ آن‌ها (خداوند و اولیای او) هستند که فیض را نشان می‌دهند.
  10. تا خودبین باشیم و بخواهیم با لیاقت یا حول و قوه خود کاری کنیم، بی‌توفیق می‌مانیم.
  11. ذات ما ذات فقر و نیاز است؛ قرآن ما را «أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ» معرفی می‌کند.
  12. وقتی ذات فقر خود را شناختی، دیگر نمی‌گویی «من خودم زحمت کشیدم»؛ بلکه مانند حافظ می‌گویی: «مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند.».
  13. معجزه گدایی، رمز رسیدن به کمالات است؛ هنرِ گدایی و اظهار نیاز است که عطای الهی را جلب می‌کند.
  14. «الْفَقْرُ فَخْرِی» (فقر افتخار من است) به معنای فقر ذاتی و معنوی در برابر خداوند است.
  15. اگر به فخر و خودبینی بیفتی، ضایع می‌شوی و همه چیز (ثروت، آبرو، سواد) از دست می‌رود.
  16. رمز کیمیاگری معنوی این است که دائماً در حالت گدایی بمانی و به محض اینکه بخواهی ادای ثروتمندها را در بیاوری، رزق معنوی قطع می‌شود.

فراداده ها

جایگاه در
درختواره انسان‌شناسی
شخصیت ‌های محوری این جلسه
راویان گفتاوردهای این جلسه