اردوی فکر و ذکر(۷) – جلسه 011

متن کامل جلسه

سلام علیکم و رحمه الله.

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم.

بسم الله الرحمن الرحیم.

الحمدلله رب العالمین، صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

و لعنه الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما.

هدیه محضر مقدس رسول اکرم، پیامبر اعظم، وجود مقدس آقا امام زمان و وجود مقدس حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیهم اجمعین، صلوات بلند ختم بفرمایید.

تعریف ذاتی انسان: روح خدا و بی‌نهایت‌طلبی

گفتیم که ما باید در برخورد با خودمان و سایر اشیا، تعریف ذاتی را از عرضیات جدا بکنیم. یعنی واقعاً ذاتی هر شیء را بفهمیم. ذاتی انسان چیست؟ ذاتی انسان روح خداست، روح‌الله. یعنی آن روحی که عاشق بی‌نهایت است، یعنی الله. این ذهنتان و دلتان را عادت بدهید که هر وقت کلمه بی‌نهایت را به کار می‌بریم، چه کسی را جایش بگذارید؟ الله. خیلی مهم است. دقیق‌ترین تعریف از انسان و سنگ بنای همه معارف، علوم و خلقت، توجه کنید، سنگ بنای همه معارف، علوم و خلقت چیست؟ لا اله الا بی‌نهایت.

لا اله الا الله: سنگ بنای معارف و هدف خلقت

یک ذره دقیق‌ترش می‌کنم، بنویسید: لا اله الا انسان بی‌نهایت. الهی نیست برای انسان، معنیش این است دقیقاً، جز بی‌نهایت. چون وقتی می‌گویی «لا اله»، نفی اله می‌کنی. اله باید بگویی برای چه نفی اله می‌کنیم؟ اگر برای منِ خانم و آقا می‌گویید، خب غلط است. چون منِ خانم و آقا در مقام خانومی و آقایی، اله هم جنس مخالف است. اگر برای منِ فرشته داری نفی اله می‌کنی، آن هم غلط است. چون در مقام فرشته‌ای، منِ اله هم چیست؟ علم و دانش و این‌جور کارهاست. در مقام گیاهی نفی اله می‌کنی، آن هم غلط است. چون منِ اله هم آنجا خوردن و رشد و خوشگلی و ورزش و قدرت بدنی و بچه‌آوری و فرزندآوری و این‌جور چیزهاست. اگر برای من به عنوان انسان درست است. لا اله برای انسان، یعنی آن موجود ذاتی، ذات انسان است. به حقیقت انسان است، لا اله برای انسان، به غیر از بی‌نهایت. اردوی لا اله الا الله، ما الحمدلله این بحث‌ها را جلوتر کردیم، دیگر حالا الان روی آن خیلی متوقف نمی‌شویم. گزاره «لا اله الا الله» هم هدف خلقت انسان را مشخص می‌کند، هم هدف خلقت جهان را. یعنی اگر کسی بخواهد بفهمد علت خلقت چیست، علت خلقت را چه چیزی تعیین می‌کند؟ لا اله الا الله. با آن می‌فهمی که هدف این است که یک عاشقی به معشوقش برسد. کل این داستان خلقت، داستان این روحی است که از خدا جدا شده، آمده زمین. حالا دلش وطن خودش را می‌خواهد، خانواده آسمانی خودش را می‌خواهد، اصل و نسب خودش را می‌خواهد. می‌خواهد برگردد وطن خودش. کل ماجرا. حالا اگر خواستید قشنگ‌تر، هنری‌تر، دقیق‌تر تو این قرار بگیرید، داستان شاه و طوطی را بخوانید. دیگر داستان شاه و طوطی در انسان‌شناسی، یک گفتیم این‌ها را، هست، داستان مفصل و قشنگی است، داستان خیلی زیبایی است. یک چند جلسه داستان شاه و طوطی. ما از اصلمان، از خانه‌مان، از وطنمان، از عشقمون جدا شدیم، از شاه جدا شدیم، آمدیم به دنیا و کره زمین. متن داستان حقیقی ماست. آمدیم به کره زمین. همه ماجرا این است که ما باید سالم برگردیم خانه خودمان، وطن خودمان، خارج از دنیا. اینجا ماجرا از اینجا شروع می‌شود. یعنی آن موقع که من آنجا بودم، بی‌نهایت بودم، با خودش بودم، کنار خودش بودم، بی‌نهایت بودن را تجربه کردم. آن عالم را تجربه کردم. من حالا آمدم پایین. الان باید برگردم خانه خودم، وطن خودم. آنجا باید برگردم. این آن واقعیت است. اگر من این را فهمیدم، دیگر به این گل که نگاه می‌کنم، دقیقاً تشخیص می‌دهم. به این سیب، گلابی، انگور، انار، نمی‌دانم خیار، به هر چیزی که نگاه می‌کنم یا حیوان، آسمان، زمین، ستاره‌ها، متوجه می‌شوم همه این‌ها توی این داستان، پازل‌های این داستان هستند که کنار هم باید بیایند. دیگر متوجه می‌شوم این اگر این‌جوری است، خوشگل است، زرد است، سفید است، کرم است، نمی‌دانم سبز است، با من تنظیم شده و برای من تنظیم شده. اگر کمک کند، دست من را بگیرد، من بروم بالا، یاد وطنم بیفتم. وقتی به این نگاه می‌کنم، یاد جمیل مطلق بیفتم. زیبای مطلق. یک نشانه از خودش گذاشته، ریسمانی از خودش آویزان کرده. از گیسوان زیبایش، گیسوان مبارکش را آویخته تا پایین. داستان زال و رودابه یادتان هست تو فردوسی؟ گیسوانش را آویخته. حبل‌الله این‌ها که شما این را بگیری بروی بالا. برای همین هم به همه آن‌ها می‌گویند چی؟ آیه. آیه یک نشانه خودش است. همش را بگیر برو بالا. این آیه است.

عدالت و رشد عقلانیت

خب، پس هم هدف خلقت من تعیین شده، هم هدف خلقت سایر موجودات تعریف می‌شود. در حقیقت، نحوه برخورد صحیح را هم با خودم تعیین می‌کند، هم نحوه برخورد صحیح را با سایر اشیا، جمادات، گیاهان، حیوانات، همه چیز خودش مشخص می‌کند. اگر من این را بفهممش. همین کلمه «تعریف ذاتی» همه چیز را مشخص می‌کند که اصلاً نحوه ارتباط با اشیا، به‌کارگیری اشیا چگونه است؟ من با اشیا باید چگونه ارتباط بگیرم؟ در چه راستایی؟ با گیاهان، با حیوانات، با خودم و با هر کس دیگر. با تمام شئون خودم، چگونه باید ارتباط بگیرم؟ پس اگر من این را فهمیدم، در واقع چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر ما این را بفهمیم، صلاحیت، مصلحت، صلاح و عدالت می‌آید تو جامعه. عدالت یعنی چی؟ یعنی حق هر چیزی را بهش دادن. با این گل چگونه رفتار کنم؟ با حیوانات چگونه رفتار کنم؟ شأنش چیست؟ اصلاً با خودم باید چگونه رفتار کنم؟ با جمادی‌ام، گیاهی‌ام، حیوانی‌ام، عقلی‌ام و فوق عقلی‌ام. بنابراین همه جا پر از عدالت می‌شود. ان‌شاءالله آقا امام زمان ما را به عدالت، «یَمْلَأُ اللهُ به الْأَرْضَ قِسْطاً» امام می‌آید با بالا بردن عقلانیت و فهم و معرفت در ما باعث می‌شود ما همه آدم‌ها دیگر هم خودشان و هم دیگران را درست نگاه بکنند. آقا بیاید، خیلی چیزها عوض می‌شود. همه چیز زیر و رو می‌شود، «کُن فَیَکُونُ» می‌شود. چرا؟ چون دیگر از این به بعد ما نگاهمان به خودمان و دیگران یک نگاه دقیق است. کاملاً نگاه درستی به همه اشیا. ما با هر چیزی برخورد مناسب خودش را می‌کنیم. به این می‌گویند عدالت دیگر. به این می‌گویند عدالت. یعنی با شأن جمادی‌مان، با شأن گیاهی‌مان، با شأن حیوانی‌مان، با شأن فوق عقلی به عدالت… الان ما به عدالت رفتار نمی‌کنیم. ما الان کمترین وقت و توانمان مال بخش فوق عقلی‌مان است یا اصلاً توجه بهش نداریم یا کمترین عنایت را بهش داریم. در اصل، منم این من اینم. من آن‌ها نیستم. ما وقتی که «من»مان را اشتباه گرفتیم، می‌رویم سراغ «من» قلابی و وقتمان را می‌گذاریم صرف این «من» قلابی. در واقع، حقیقت «لا اله الا الله» دارد چه کار می‌کند؟ حقیقت «لا اله الا الله» بخش بی‌نهایت‌طلبی انسان، سبک زندگی انسان را مشخص می‌کند. در چه کاری آمدم؟ مأموریتم چیست اینجا؟ کاملاً سبک زندگی را شکل می‌دهد.

تعریف غلط از انسان و پیامدهای آن

پس اگر خواستیم تعریف دقیق ذاتی و ریاضی از انسان بکنیم، باید این را بیاوریم. تعریف که چیست؟ انسان معشوق و غایتی جز بی‌نهایت ندارد. «لا اله الا أنت». معشوق انسان، معشوقش بی‌نهایت است، غایتش هم بی‌نهایت. این را باید بیاوریم. در واقع ما فقط وقتی که می‌خواهیم علوم تعریف بکنیم، چی؟ روان‌شناسی، اقتصاد، مدیریت، سیاست، تعلیم و تربیت، تعلیم و تعلم، هنر، تاریخ، هر چه می‌خواهیم بنویسیم، اگر این را تو تعریف انسان نیاورده باشیم، آن دانش که دانش انسانی نیست. اسمش علوم انسانی است، ولی قلابی است. با خانم و آقاها، این علوم مربوط به، بهش می‌گویند علوم انسانی، ولی بیشتر با خانم و آقایون کار دارد. یعنی با تعریف حیوانی ما و اجتماعی ما کار دارد و نبود تعریف انسانی ما. حالا بهش می‌گویند، ولی چون همه معروف شده، خب هیچ‌کس انسان را با این روح نمی‌شناسد و اصلاً بهش اصالت نمی‌دهد. الان علوم بر اساس کدام «من» تعریف می‌شود؟ «من» حیوانی و این اصالت دارد. متأسفانه عادت فاسدی است که علوم انسانی برای ما آورده و باید ملت توجه کنیم که باید این ذهنمان را از این شرک و از این کفر نجات بدهیم. غلط است. مسئله‌ای که هست این است که این تعریف، تعریف ریاضی، تعریف قرآنی نیست از انسان. زحمت زیاد کشیدند دانشمندان، هنوزم دارند می‌کشند تو دانشگاه، اما دارند روی «من»ی کار می‌کنند که آن «من» واقعیت خارجی ندارد. به اسم یک «من» دیگر، روی «من» دیگر دارند کار می‌کنند. می‌گویند علوم انسانی، اما تعریفشان از انسان چیست؟ حیوان ناطقه. یک حیوان باهوش. خب دیگر نتیجه همین است که الان تو دنیا می‌بینید. می‌شود صهیونیست، می‌شود امپریالیسم، می‌شود جنگ، می‌شود قلدری، می‌شود بی‌صاحبی دنیا، غارت مردم، کشتار. می‌شود. نتیجه‌اش این است. این تعریف از انسان می‌شود. بنابراین، توجه کنید، هر تعریفی از انسان در غیر صله با بی‌نهایت، هم غلط است، هم مخرب است. هم غلط و هم چی؟ مخرب است. در کار تربیتی و فرهنگی، اگر نفهمند مخاطبین تو که کی‌اند، آسیب می‌بینند. پدر و مادر اگر بچه‌اش را متوجه نکند، معلم اگر شاگردهایش را متوجه نکند که کیست، یعنی او را با یک «من» قلابی غلط پیوند می‌دهد و زندگیش را تخریب می‌کند. پنجاه سال، شصت سالش یا اصلاً مرده، رفته تو برزخ، تازه می‌فهمد که این خدایش قلابی بوده، زندگیش قلابی بوده، امامش قلابی بوده، خودش قلابی، اصلاً خودش قلابی بوده. این خیلی وحشتناک است. یعنی هیچ چیز، ببینید، هیچ چیز بدتر از این نیست که انسان از دنیا خارج شود، بعداً بفهمد «من» اصلی‌اش را تو دنیا جا گذاشته. نمی‌تواند برگردد که. هیچ تاریکی، هیچ حسرتی، هیچ وحشتی از این بالاتر نیست. وقتی می‌رود برزخ، می‌شود، می‌فهمد قلابی بوده. می‌فهمد قلابی بوده. چیزی از این بالاتر احساس سرکاری محض نیست. فریب محض است. یک سحر است این. شما «لا اله الا الله» را بردارید، دچار سحرید. سحر قدرتشان. شیطان هم همین کار را می‌خواهد بکند. شیطان می‌آید «لا اله الا الله» را از شما می‌گیرد، «من» قلابی بهت می‌دهد و تو تمام زندگیت را با «من» قلابی طراحی می‌کنی. رسانه غرب می‌آید کمک می‌کند و یک «من» قلابی از تو به تو معرفی می‌کند. کار امپریالیسم و مافیای رسانه همین است. علوم انسانی هم می‌آید کمکشان. چون علوم انسانی الان طراحی شده برای چی؟ برای همین کار طراحی شده که به تو یک تعریف غلط بدهد از خودت، از اجتماع، سطح زندگی فردی و اجتماعی، ولی خب غلط. تعریف غلط می‌کند. ایده‌آل‌ها، هنجارهای غلطی را در همه شئون به تو می‌گوید. در هنر، در نمی‌دانم اخلاق، در خانواده، در جامعه، در زندگی فردی، در اقتصادی، هنجارهای غلطی به تو می‌دهد و تو تا آخر عمر درگیر مثل این کرم ابریشم، که هی می‌پیچد آن پیله را دور خودش. این دائماً خودت را می‌پیچونی دور این‌ها. آخر هم خفه می‌شود آدم آنجا. می‌شود. به این راحتی یک نفر را از آزادش کرد از وسط این همه پیله‌های غلط اسیرش شده. مثل پرنده‌ای است که سال‌ها اصلاً تو قفس به دنیا آمده، تو قفس بزرگ شده. حالا قفس را که باز می‌کنی بپرد، نمی‌پرد. تعریفی که بهش دادند این نیست که پرواز کند. تعریفی که بهش دادند همان چیست؟ همان تو قفس بودن است. حالا انبیا می‌آیند، علما می‌آیند، بزرگان می‌آیند، اهل معرفت می‌آیند، هی می‌خواهند این را از ما باز کنند. «وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ». پیامبر آمده برای همین. بارهای سنگین را بردارد از روح و غل را باز کند از ما. پرواز کن برو. برو بالا تا بی‌نهایت. ما عادت کردیم به این «من». عادت کردیم به اجتماع این‌جوری. عادت کردیم به مهمانی‌های این‌جوری، به زن این‌جوری، به شوهر این‌جوری، بچه این‌جوری، به جامعه این‌جوری، به دانشگاه این‌جوری، به روابط این‌جوری. پرواز نمی‌توانیم کنیم. لذا وقتی می‌آیند سراغمان که پروازمان بدهند، فکر می‌کنیم دشمنند این‌ها. به چشم کینه نگاه می‌کردند به انبیا. نمونه‌اش را خواندیم صبح برایتان دیگر، ها؟ می‌گوید: «ما نَفْقَهُوا». ببینید چی می‌گوید به پیغمبر: «ما نمی‌فهمیم تو داری چی می‌گویی». چون این عادت کرده به «من» قلابی. بهش این را تزریق کردند. حالا تو می‌خواهی بیایی بهش بگویی این نیست. عوضی هستی تو. جابه‌جایی صورت گرفته. عوضی هستی تو. این «من» این الان سختش است انتقال به این. خیلی از افراد حتی وقتی دوره‌ها را شرکت می‌کنند، تو این کلاس‌ها می‌آیند، دوره‌ها را شرکت می‌کنند، کتاب می‌خوانند، ذهنشان قانع می‌شود ها که «من»شان فرق می‌کند. مهندسی آرزوها را کار می‌کنند. ببینید مهندس آرزوها را کار کرده، ولی نمی‌تواند پرواز بکند. یعنی باز می‌رود انتخاب غلط را می‌کند. باز می‌گوید سعادت من. دوره را دیده، کلاس را دیده، اردو را شرکت کرده. بهش می‌گوید: «من اگر بخواهم خوشبخت شوم، باید بروم آمریکا. باید بروم اروپا. باید بروم اینجا درس بخوانم.» یعنی هر چه تا حالا بهش تکانش دادی که تو کی هستی، کی هستی، کی هستی، آخرش ذهنش این را قانع کرده، ولی قلبش باور نکرده. باز چون با آن «من» انس دارد. «من باید بروم اروپا، بروم آمریکا، بروم درس بخوانم، دکتر شوم، مهندس شوم، بروم نمی‌دانم، من باید بروم نماینده مجلس شوم، من باید رئیس‌جمهور شوم، من باید چی بشوم.» چون این هر کاریش کنی، آن را می‌خواهد. «من تجارت بکنم، پول در بیاورم.» همین‌جوری، این‌جوری، این‌جوری. این ذهن آزاد نمی‌شود. هی هر چه تو تلاش می‌کنی بگویی کی هستی، آن «من» جنسی را انتخاب می‌کند. آدمی اینی، فلان اینها… آخر می‌رود زن بی‌حجاب انتخاب می‌کند. می‌رود پسر بی‌غیرت و بی‌حیا و بی‌دین انتخاب می‌کند. تمایلش به این بیشتر است.

نیاز انسان به رب، ملک و اله

پس انسان روح بی‌نهایت دارد، معشوقش بی‌نهایت است. پس یادتان باشد ذاتی انسان چیست؟ بی‌نهایت. دائماً توجه داشته باش. به محض اینکه از جلو چشم ما رفت کنار، تو جهنم. چه برای بچه‌هایتان، چه برای شاگردهایتان، چه مخاطبینتان، برای هر کس بخواهید بگویید، از جلو چشم انسان بی‌نهایت رفت کنار، سقوط کرده. ابدیت را فراموش کردی. آخرت را فراموش کردی. قرآن چی می‌گوید؟ «یَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَهِ هُمْ غَافِلُونَ». یک ظهوری از دنیا را دارند می‌بینند. یک ظهورش را فقط. کاش باطنش را هم می‌دیدند. «وَهُمْ عَنِ الْآخِرَهِ هُمْ غَافِلُونَ». این‌ها از آخرت خودشان غافلند. ابدیت را نمی‌بینند. یعنی شکم مادر را می‌بیند ها. ببینید این بچه باردار شده. مادر باردار شده. دنیا را پشتش می‌بیند که قرار است این بچه از آن رحم در بیاید، بیاید کجا؟ بیاید دنیا. سبک زندگیش تو دنیا دقیقاً مربوط به سبک زندگیش تو رحم مادر. ما همیشه برای زایمان تو رحم که نگاه می‌کنیم، بعد رحم و تولد، خودمان تو رحم دنیا هستیم، آن‌ور را نمی‌بینیم. هتل همه دنیای ما الان. ابدیت را نمی‌بینیم. بنابراین، وقتی که یک جایی صحبت از کار فرهنگی، علمی، نمی‌دانم علوم دینی دارد می‌شود، حتی صنعت، حتی صنعت، حتی شیمی، حتی فیزیک دارد می‌شود. چون فیزیک ما با متافیزیکمان یکی است. الان دانشمندان فیزیک، فیزیک و فیزیک می‌گیرند، اما در حالی که فیزیک ما با چی یکی است؟ آمیخته است با متافیزیک. چون آن فرشته است که دارد این اتم‌ها را طراحی می‌کند. ببین همین گل‌ها را نگاه کنید. این فرشته می‌آید این گل‌ها را طراحی می‌کند. تک تک این‌ها را این فرشته طراحی می‌کند. یعنی متافیزیک است. آن ملکوت است که دارد فیزیک به ما تحویل می‌دهد. مثل من. منم الان متافیزیکم. دارم به شما فیزیک تحویل می‌دهم. من روحم. دارم به شما صوت. ارتباط من با شما با ماده است. صوت گوش شما، کلام من، فرکانس من، صوت گوش شما. درست است؟ این شما هستید که خودتان تبدیلش می‌کنید. معجزه الهی این است. وقتی شما فیزیک مستقل را نگاه کردی، سرعتت خیلی کم می‌شود در علم فیزیک. شیمی همین‌طور. ببینید امیرالمؤمنین فرمود، دقت کنید، فاصله را. همه حواسشان هست. فرمود: «اگر با من همکاری می‌کردید، خانه‌هایتان را از این آب روشن می‌کردم.» درست شد؟ بعد برق کی اختراع شد؟ چند قرن بعد. یعنی وقتی که تو حواست به متافیزیک نیست، به معصوم نیست، به متخصص نیست، این‌قدر زندگی تأخیر می‌افتد. این‌قدر عقب می‌مانی. حالا تو زندگی فیزیکی که این‌قدر ما می‌توانیم زمان امیرالمؤمنین برق داشته باشد جامعه. خوب است؟ جامعه اگر برق داشت، چقدر پیشرفت می‌کرد؟ ها؟ به زبان امیرالمؤمنین: «خانه‌تان را روشن می‌کنم.» هزار و چند صد سال عقب افتاد. چون همکاری با محتوا نکردند. فقط فیزیک خالی را دیدند. حالا این فیزیک این‌قدر کند می‌شود، کند می‌شود، کند می‌شود. چه ربطی به عامل اصلی ندارد. تو دانشگاه همین‌طور است. امام زمان ظهور بکند، فیزیک جهش پیدا می‌کند. یا اگر فیزیک‌دان‌ها از همین الان قبل از ظهور هم بتوانند اتصال پیدا کنند با ملکوت، یک جهش علمی تو فیزیک، شیمی، جبر، مثلثات، هندسه، تو همه چه اتفاقی می‌افتد. ولی ما نه. ما الان فقط داریم این ظاهر را نگاه می‌کنیم. کاملاً داریم زندگی می‌کنیم.

انسان، مربی بی‌نهایت و خلیفه‌الله

پس انسان رشد بی‌نهایت. حالا علاوه بر معشوق بی‌نهایت، انسان چی احتیاج دارد؟ داریم یواش یواش برویم یک ذره ملموس‌تر. انسان علاوه بر معشوق بی‌نهایت، رب بی‌نهایت هم احتیاج دارد. تربیت بشود دیگر. به این بزرگی. من الان بی‌نهایت‌طلبم. یک مربی بی‌نهایت لازم دارم. یک مربی بی‌نهایت. یک صلوات بلند بفرستید. خواب‌آلوها بپرند. خواب‌آلوها را تکان بدهید.

تو چون ظرفیت بی‌نهایت داری، رب بی‌نهایت و مربی بی‌نهایت احتیاج داری. و مظهر این رب، با دست تو یک کسی بگیرد تا بی‌نهایت ببرد. اینجاست که به امام، خلیفه‌الله. رمز غدیر این‌هاست. اگر نفهمیمش، تا آخر هم نمی‌فهمیمش. غیر از رب به چی احتیاج داری؟ بعد از اله و رب به ملک احتیاج داری. یعنی یک شاه می‌خواهی، یک پادشاه می‌خواهی بیاید امورات زندگی را سر و سامان بدهد. ها؟ جلو افراط و تفریط‌ها و مجرم‌ها و زندگی اجتماعی دیگر. ملک ما احتیاج داریم. شاه احتیاج داریم. «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ، مَلِکِ النَّاسِ، إِلَهِ النَّاسِ، مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ». یعنی تو چه چیزی می‌تواند نجاتت بدهد از شیطان و شر وسواس و خناس؟ پیوند تو با سه اسم اله، رب و چی؟ ملک. تو تعریف خودت این سه تا را ندیدی، آن انسان غلط است. انسان در ذاتیاتش این سه تا اسم خوابیده: اله، ملک، رب. آنجایی که جز لوازم ذاتی تو اله، ملک و رب نیست، او انسان قلابی است. آدمی که احساس نیاز نمی‌کند به ملک، اله و رب، قلابی است. خودش هم قلابی و عوضی. خودش هم عوضی است. اگر همان‌طوری که به چای، قهوه، به میوه، به غذا احساس نیاز می‌کنید، به جنس مخالف، به فرزند، پدر و مادر، به هر چیز دیگری، احساس نیاز به این اسما نکنی، مریضی. ازش استفاده نمی‌توانی بکنی. فکر می‌کنی اگر چیزهای مقدسی است برای عده‌ای، همین‌جوری تشریفات فانتزی. الان خیلی از ما با اسماءالله فانتزی برخورد می‌کنیم. آیه چیز می‌خریم از این و ان یکاد می‌زنیم تو خانه یا چهار قل می‌زنیم تو خانه. فانتزی. نمازهایمان هم همین‌طور است. اما ذات انسان این‌جوری نیست. ذات انسان غذایش رب و الله و ملک است. ذاتش این است. تو تعریف وقتی تو علوم انسانی این را نیاوردی، هر چه داری می‌نویسی، شر و ور است دیگر. دیگر آن علوم انسانی نیست. علوم حیوانی داری به اسم علوم انسانی. به اسم علوم انسانی داری به خورد طرف می‌دهی، به خورد آدم‌ها، ولی علوم انسانی دیگر نیست.

آزادی و اختیار انسان و نیاز به باشگاه دنیا

حالا این انسان یکی دیگر از ذاتیاتش چیست؟ آزادی و اختیار. انسان هم آزاد است، هم مختار. آزاد آفریدتش. می‌گوید: «می‌خواهی منم با انبیا را می‌خواهی بکشی؟ من بهت اجازه می‌دهم. من را می‌خواهی انکار کنی؟ دری‌وری به من بگویی؟ کفر ورزی؟ من را اجازه داری.» مختار یعنی همین دیگر. مختار یعنی همین. یعنی اختیار دارد که این کارها را بکند. قرآن آتش بزن، امام را بکش، حضرت زهرا را می‌خواهی بکشی، اختیار دارد. آزاد و با اختیار. انتخاب با خودت است. «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا». ما راه را نشانت می‌دهیم. می‌خواهی شکر الهی به جا بیاور. ازش استفاده کن. «شَکُورًا» یعنی راه را درست انتخاب کن. درست به موقع از خودت. «وَإِمَّا کَفُورًا». می‌خواهی روی حقیقت را بپوشان. روی حقیقت را بپوشان. یعنی روی بی‌نهایت‌طلبی خودت، نیازت به الله، رب، ملک را بپوشان. بعضی‌ها خوششان می‌آید این کار را بکنند. می‌گوید: «این‌ها را بپوشانم که الان دیگر راحت شوم. صورت مسئله پاک است. خب این نیازم نیست. می‌گذاریم کنار. پس من به نمازم احتیاج ندارم. حجابم را می‌خواهم چه کار؟ حجابم نیاز ندارم.» تعریفش را خودش، تعریف قلابی از خودش. با همان تعریف قلابی می‌خواهد زندگی بکند. حالا چون ذاتیش آزادی است و اختیار. حالا که آمده تو دنیا، به چی احتیاج دارد؟ به باشگاه احتیاج دارد. مربی لازم دارد. آن تربیتش بکند. وسط حریف‌های. شما قهرمان شود، بیاید بالا، پیروز شود. وسط حریف‌های جمادی، برای خودش قدرتی است. «من» گیاهی، «من» حیوانی، «من» عقلی. این «من» فوق عقلی باید بتواند خودش را بکشد بالا. وسط این از دست این‌ها باید بکشد بالا و آزاد بکند. چهار تا «من» گردن کلفت که ببینم عضو انس دارد، خوشش می‌آید. از این‌ها لذت می‌برد. ازشان لذت ببر ازشان. برای همین ما غالباً نمی‌توانیم بفهمیم که این «من» نیستم. غالباً با «من» حقیقی اشتباه می‌گیریمش و باهاش کنار می‌آییم. یعنی به رسمیت می‌شناسیمش. در حالی که رفتارمان دارد خیانت‌آمیز می‌شود. رسمیت نباید بشناسیش. «من» دروغی است. ولی تو هی می‌خواهی این را قبول کنی. به معنای دیگرت هم غلبه‌اش بدهی. خانم را روی آن، آقا را روی آن، گیاه را روی آن، بدن را روی آن، فرشته را قاطی می‌کنی. می‌خواهی بیاوری بگذاریش جای خود حقیقت. فسق اینجا اتفاق می‌افتد. فسق یعنی انحراف از حد طبیعی. حد طبیعی من بی‌نهایت بودن من است. حد ذاتی و طبیعی من بی‌نهایت بودن من است. این را بگذاریش کنار دیگر. خب دیگر غیر طبیعی نیستم دیگر.

ریشه اختلافات و راه حل آن

حالا دعواها، اختلاف‌ها، خودشیفتگی‌ها، طلاق‌ها، غصه خوردن‌ها، اضطراب‌ها، حقارت‌ها، جنگ‌ها، همه چی به خاطر همین «من» قلابی به وجود می‌آید. تو «من» حقیقی دعوا وجود ندارد. آقا امام باقر علیه السلام چه می‌فرماید؟ «اگر آدم‌ها می‌دانستند از کجا به دنیا آمده‌اند، هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کردند.» تو «من» فوق عقلی وحدت وجود دارد. تو با بقیه یک نفرید. اختلاف تو «من»های غیر حقیقی است. آنجایی که تو بی‌نهایت نیستی، محدودیت است، دعوا می‌شود. خوب دقت کن دارم چی می‌گویم. آنجایی که تو «من» بی‌نهایت داری، با کسی دعوا نداری که. چطور اتصالت به بی‌نهایت است؟ حرکتت به سمت بی‌نهایت دارد می‌رود. آن هیچی. ولی وقتی رفتی «من» محدود را انتخاب کردی، «من» قلابی را انتخاب کردی، اتفاق کجا می‌افتد؟ تو محدودیت‌ها اتفاق می‌افتد. همه بدبختی‌ها، دعواها، جنگ‌ها، خودکشی‌ها، به هم به «من» برخورد و سعادت و رقابت و مسابقه و مقایسه و این‌ها همه کینه و این‌جور چیزها همیشه تو «من» قلابی اتفاق می‌افتد. ولی خداوند جنگ و دعوا و اختلاف در «من» حقیقی قرار نداده. لذا امام باقر می‌گویند اگر می‌دانستند مردم… پس اگر ما بخواهیم جنگ‌ها و اختلافات را برطرف بکنیم، به همه جامعه به وحدت برسند و به ظهور نزدیک بشوند، درخواست ظهور به وحدت برسند، به استغاثه برسند، باید چه چیزی را حلش بکنیم؟ تعریف از کی را؟ تعریف از انسان. اگر این حل بشود، آدم‌ها همه‌شان می‌فهمند امام زمان لازم دارند. همه‌شان می‌فهمند امام احتیاج دارند. اختلاف ندارد. همه با هم دعا می‌کنند، با هم تلاش می‌کنند. پس انسان باید بیاید توی این باشگاه دنیا تا چه اتفاقی بیفتد؟ تا مسئولیت تربیت و رشد خودش را به عهده بگیرد. خودش باید شخصاً به عهده بگیرد. خودش باید بسازد. بیاید تو باشگاه. خب حالا وقتی می‌خواهیم برویم به سمت رحمانیت و رحیمیت، باید دقت بکنیم ما از تو باشگاه باید این تمرین را آغاز بکنیم. باشگاه تمرین رحمانیت و رحیمیت داریم.

قلب، موتور حرکت به سوی بی‌نهایت

در این ماجرا… حالا می‌خواهم یواش یواش برویم یک مقدار سرازیری بیشتر. آن چه که دارد کار می‌کند، حالا دقت. پایه بحث عملی‌مان را بکاریم. در شعار. در شعار چی گفتند؟ گفتند: «لا اله الا بی‌نهایت». درست است؟ «لا اله الا بی‌نهایت». این حقیقت انسان است دیگر. درست است؟ پس مقوله، مقوله چیست؟ این آنجایی است که خیلی‌ها دیگر تو آموزش دین، تو حوزه‌ها، تو غیر حوزه‌ها و فعالیت‌های اشتباه را می‌کنند. مقوله، مقوله عشقی، قلبی است. مقوله، مقوله دلی است. اصلاً کلاً الله را کی باید بپسندد؟ پس اصلاً کل ماجرا، ماجرایی است که به کدام بخش انسان مربوط است؟ قلبش. اینکه در اسلام همش همه چیز روی قلب است، برای این است. حالا خدا از اول می‌گوید: «تو را برای این آفریدم.» خدا الان برای اینکه من برسم به خودش، به بی‌نهایت، آن هم با این فاصله. آن داستان شاه و طوطی خیلی کمک می‌کند به ما. با چی به من بدهد که من بیایم تا خدا پرواز کنم؟ یعنی قوس نزول را طی کردم، آمدم توی طبیعت. قوس صعود دیگر، معاد. موتور حرکت من به سمت برای بازگشت چیست؟ یعنی چه چیزی می‌تواند برگرداند به خانه‌ام، به وطنم؟ عشق. برای همین چون مقوله‌اش مقوله عشقی است، چی؟ «لا اله الا بی‌نهایت». «لا اله الا بی‌نهایت». مقوله، مقوله عشقی است. اصل مسئله این هستش که قلب کار کند. آنی که من را می‌برد، قلب است. لذا خداوند تبارک و تعالی در انسان قرار می‌دهد حب. مقوله عشقی است. حب ذات. یعنی آدم عاشق خودش می‌شود. خودش بشود. عزیزان به من می‌گویند این کتاب را امضا کن. من تو همه را همین یک جمله را هم بلدم دیگر. جمله دیگر هم بلد نیستم بنویسم. دوستم می‌گفت: یک سلمانی داشتیم، هر وقت می‌رفتی، می‌گفت: «چه مدلی بزنم؟». می‌گفتیم هر مدلی دلت می‌خواهد. می‌گفت «نه، حتماً باید مدلش را بگویی». ما مدل را که می‌گفتیم، یک مدل بلد بود. آخر همان یک مدل را می‌زد. ما فقط یک کلمه را بلدیم: «خود را بشناس و عاشق خود باش.» خود را بشناس و عاشق خود باش. من عاشق خود حقیقت. چون بدون این عشق تو اصلاً نمی‌توانی با آن معشوق ارتباط برقرار کنی. انسانی که «من» مناسب با معشوقش گم است، معشوق گم می‌کند. الان بچه‌ای که معده‌اش دچار انحراف شده، احساس نیاز به غذا نمی‌کند دیگر. یک مریضی ما داریم که شخص احساس نیاز به غذا چیست؟ نمی‌کند. وای خطرناک است. می‌کشدش بچه را. می‌کشنش. اگر احساس نیاز نکند، اگر دوست نداشته باشد، اگر ذوق نداشته باشد، ها؟ میل توش ایجاد نشود. میل کار قلب است. کار عقل که نیستش که. میل. الان شما مثلاً میلت به غذا نکشد، میل است دیگر ها؟ دوست نداشته باشی، بدن یواش یواش تحلیل می‌رود. یا «من» حیوانی‌اش کار نکند. پس عاشق زن هم نمی‌شود. عاشق مرد هم نمی‌شود. چیست؟ مرد. ازدواج خوشم نمی‌آید. بعضی‌ها را داریم تا آخر عمر ازدواج نمی‌کنند. واقعاً اصلاً خوشش نمی‌آید. و مرد هم خوشش نمی‌آید. نمی‌فهمد. مرد چیست؟ زن چیست؟ این «من»ش کار نمی‌کند. وقتی این «من» کار نکند، چیزی هم به اسم عشق ایجاد نمی‌شود نسبت به یک کسی. «من» عقلی‌اش تعطیل باشد. «خل‌اند این‌ها که می‌روند دانشگاه. دانشگاه درس می‌خواند یعنی چه؟». کلیپی بود طرف نشان می‌داد. می‌گفت «من از چند تا چیز خیلی بدم می‌آید؛ یکی درس، یکی کار، یکی ورزش. چیزهای بی‌خودی هستند در زندگی. خیلی مسخره هستند این‌ها.» پدر و مادرش چطور تربیتش کرده‌اند؟ می‌گوید درس مزخرف است، کار مزخرف است، ورزش چیز مزخرفی است. بچه گیاهی تربیت کردند. دیدم من. دیدم. من بچه هفت هشت ساله دیدم الان. چند تا دیدم پستونک می‌خورد. هشت نه سالش است. یعنی مدرسه می‌رود، پستونک دهانش است. این مانده تو آن حالت آن موقع کودکیش که شیر مادر می‌خورده. مانده دیگر تو آن حالت. حالا ما خیلی‌هامان کودکیم. پستونک دهانمان داریم می‌خوریم ما. ما اصلاً هوس غیب، خانه‌مان، خانواده آسمانی‌مان، اهل بیت علیهم السلام، مادرمان فاطمه زهرا، امام. اگر ما کودک نبودیم که امام زمان، هزار و صد و نود سال وسط ما آواره نمی‌شد که. اگر کودک نبودیم که سیزده تاشان به شهادت نمی‌رسیدند. بشر کودک. نیاز ندارد امام زمان. یعنی برایش حیات و ضروری نیست. حیاتی و ضروری نیستش. الان خداوکیلی امروز برید ظهر ناهار ندهند بهتان. یعنی اصلاً تصورش هم… آقا من بگویم خواهشاً ما بالاخره معلم شماییم. سال‌ها با شما بودیم. بالاخره خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم. «فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَمَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی». حالا من این آیه را بخوانم. بگویم خداوکیلی… من چشمانم را می‌بندم، می‌روم تو اتاقم. ولی شماها نروید غذاخوری. ها؟ نروید. مطمئنم خیلی‌ها این شعور و ادب را دارند، نمی‌روند. ولی بگویم ناشام هم نروید واقعاً. ناهار نخورید، شام نخورید. خب نمی‌میرید اگر ناهار نخورید، شام نخورید. نمی‌میرید. صبحانه ماشاءالله خوردید، میوه هم خوردید، به هله‌هوله هم که زیاد خوردید. هیچ اتفاقی برایتان نمی‌افتد. هیچی. ولی کی گوش می‌کند؟ الان آقا اعلام می‌کنم اینجا غذا… شرمنده، آشپزخانه خراب شد. برق رفت. غذا نرسید. حبوبات نرسید. غذا موش افتاد توش. حالتان را به هم بزنم. نمی‌دانم. خب دیگر کسی نمی‌خورد. مریضی داشتیم. بچه بود. وسواسی. پدر همه‌مان را در می‌آورد. آخر سر دیگر با زور کتک و لگد و این‌ها گردان انداختیمش بیرون. این همیشه می‌گفت: «بچه‌ها من تو غذا فضله موش دیدم». هیچی دیگر ناهار کل گردان… ما هم دویده بودیم. گشنه… رفته بودیم. آمده بودیم. این‌ها هیچ‌کس دیگر ناهار نمی‌خورد. همه له‌له می‌زدند. غذایی هم در کار نبود. چون غذا آشپزخانه مرکزی می‌آمد دیگر. دوباره شام می‌شدی. مرده‌شور می‌آمد می‌گفت: «بچه‌ها فضله موش دیدم». یعنی آدم مریض وسواسی. اصلاً گردان ریخته بود به هم. طرح ترور برایش بپیچیم. این‌جوری همه گردان می‌میرند. ردش کردم رفت. فرمانده گفت: «این اصلاً عنصر نامطلوب است. منافقین نفوذ کرده اینجا. بچه‌ها را بکشد.» حالا الان بگویند به هر دلیلی شام نیست، ناهار هم نیست. ببین میزان اعتراض و افسوس و حسرتی که ما می‌خوریم از نبودن امام زمان، به خدا بیشتر است. به خدا بیشتر است. وای ناهار نیست. شام نیست. بچگی یعنی این. یعنی پس صدایت درآید برای امام زمان. که آقا نیست. چرا نیست؟ شما حالا برو لیلی و مجنون را بخوان. نظامی را. خسرو و شیرین را بخوان. عشق‌های زمینی. آدم می‌گوید چرا نیست؟ چرا نیست؟ چرا نیست؟ می‌گویی آقا یک قاره است تو آمریکا. خدا شاهد است. خدا را شاهد می‌گیرم. اسم جلال است دارم می‌برم. پیدایش کردیم تو آمریکا. هرجور شده باید بروم. ویزا بگیرم. پول جور کنم. هر کاری هست. من باید بروم ببینمش. بچگی یعنی همین. نیاز نمی‌کنیم. هنوز بالغ نشدیم برای امام زمان. برای قرآن بالغ نیستیم. برای خواندنش. برای نماز بالغ نیستیم. خدا رحمت کند اما را، می‌گفت: «اگر جبرئیل بیاید بگوید خدا گفته دیگر نماز نخوانید، چند نفر می‌خوانند؟». ما بلوغ نداریم. ادای بالغ‌ها را در می‌آوریم. ادای بالغ.

حب ذات، احساس نیاز و میل به حرکت

خداوند در ما حب ذات قرار داده. یعنی عشق به خود. این را داشته باشید فعلاً. انسان‌ها محال است خود به خودشان عشق را رها بکنند. انسان زمانی که حب ذات را از دست بدهد، خودکشی می‌کند. یک جای این‌قدر می‌ماند تا بمیرد. تو دیگر هیچ انگیزه‌ای ندارد. از خودش حالش از خودش به هم می‌خورد. هیچ نوع علاقه‌ای ندارد. تمام شده است کار. یکی از این پنج تا عشق ممکن است انسان را نگذارد خودکشی بکند. بهش انگیزه بدهد. «من» چی؟ جمادی. می‌خواهم پولدار شوم. کارخانه بزنم. شرکت بزنم. شهرک بسازم. «من» گیاهی. بچه‌ام. می‌خواهم بچه‌دار بشوم. یا به خاطر بچه. می‌گویم شوهر عوضی فلان. بیا برو طلاق بگیر. می‌گوید: «نه. به خاطر بچه‌ام باید وایسم.» یک بچه‌دار شدن اصلاً. غذا، شکم، ورزش، نمی‌دانم چه چیز گیاهی. «من» حیوانی. «من» عقلی و «من» فوق عقلی. این‌ها عشقی است که انگیزه زندگی هستند. در واقع ما بدون حب ذات، احساس نیاز نداریم. پس الان چی داریم؟ ریاضیش را یادداشت کنید. حب ذات، احساس نیاز، نیاز «من» دوم. سوم. سوم میل. میل گرایش به حرکت. پا می‌شوم حرکت می‌کنم. یک تکانی می‌خورم. حالا که نیاز دارم. مثل شماها. شما الان چی آوردتتان تو اردوگاه؟ آن یقین به «من» انسانیتان. احساس نیاز انسانیتان. بالاخره هزینه کردید. از وقتتان گذشتید. از پولتان گذشتید. از خانواده گذشتید. خیلی فداکاری کردید تا امروز رسیدید به اینجا. این را بهش می‌گویند چی؟ بهش می‌گویند این حب عشق به خود ابدی باعث می‌شود انسان احساس چی بکند؟ نیاز بکند. بعد گرایش پیدا بکند. میل پیدا بکند. برود سراغ چی؟ برود برطرف کردن. سراغ معشوقش. ها؟ برود سراغ معشوقش. این میل اگر ایجاد بشود. پس در واقع احساس نیاز در زمینه حب ذات، احساس نیاز در زمینه حب ذات، انسان را برای رفع نیازش به حرکت وادار می‌کند. خوب دقت کنید. چون شما می‌خواهید هم خودتان حرکت کنید، هم دیگران را به حرکت وادار بکنید. الان می‌خواهی بچه نماز دوست ندارم. حجاب دوست ندارم. مسجد دوست ندارم. حرم نمی‌آیم. چگونه فعالش کنم «من»؟ نه، اگر نروی نمی‌دانم چنین و چنان می‌شود. می‌روی جهنم. دعوا می‌شود. «من شیرم را حلال فلان عاقت می‌کنم.» فایده ندارد. برای خدا هم فایده ندارد. برای خدا نه که فایده ندارد. خدا که دنبال فایده نیست. خدا نمی‌پذیرد این را. بچه‌ات را وقتی مجبورش کردی، نمی‌پذیرد. پس تو باید چه چیزی را قانع کنی در بچه‌ات به جای؟ اول خب ذهنش را هم می‌توانی قانع کنی. بعد دلش هم یواش یواش قانع می‌شود. ولی باید چی در نهایت قانع بشود که این حرکت پذیرفته بشود؟ قلبش. قلبش باید اتفاق بیفتد. برای همین است من به عزیزان توصیه می‌کنم که اگر تو بچه‌هایتان، خانواده‌تان، یک کسی حجاب را رعایت نمی‌کند، نماز را رعایت نمی‌کند، مواظب باشید به بهانه حجاب و نماز، رابطه عاطفیتان که بالاتر است، به هم نخورد. اگر دیگر شما را دوست نداشته باشند، فایده ندارد دیگر. و تو را تو با نماز و با حجاب و دوست داشته باشد، قلبش بعداً ترمیم می‌شود. ولی مجبورش کردی. دری‌وری بهش گفتی. تحقیرش کردیم. و رابطه‌اش با تو خراب شد سر اینکه تو می‌خواهی این مثلاً متدین باشد. تو همه چیز را از دست دادی. او هم از دست می‌دهد. خیلی مهم است.

طواف و حرکت اختیاری

تو حج. شما وقتی می‌خواهید بروید یک قاعده است. می‌روید به طواف. طواف که می‌روید، اگر جمعیت خیلی زیاد است دیگر. اگر هولتان بدهند. مثلاً این‌جوری دیدی که یک موقع جمعیت این‌قدر زیاد آدم را بلند می‌کنند، می‌برند پنج متر یک دفعه پرتت می‌کنند. تو باید پنج متر را برگردی دوباره خودت بیایی. خدا قبول نمی‌کند. خدایا من را بردند. غرضی بود که من این مسیر را طی کنم. این ضلع را تو این ضلع پنج متر ما را پرت کردند. بالاخره من طی کردم. خدا می‌گوید قبول نیست. زوری آوردنت. خودت باید بیایی. برگرد خودت قدم بزن بیا. خودت قدم باید بزنی. بچه‌ات، شاگردت. بعد خودش قدم بزند بیاید. آن خودش هم کیف می‌کند وقتی قدم می‌زند. یعنی می‌گوید: «مامان من می‌خواهم خودم این را بفهمم نماز چیست. ولم کن تو را خدا. بگو سر به سرم نگذار. گیجم نکن. هول نکن.» خب گیجش نکن، هولش نکن. کمکش کن خودش برسد. وقتی خودش رسید، عاشقش می‌شود، دیگر ول نمی‌کند.

خب بقیه بحث بماند برای بعد. و الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

خلاصه

تحلیل جامع: انسان، بی‌نهایت‌طلبی و جستجوی حقیقت ذاتی

۱. تعریف ذاتی انسان: روح خدا و عشق به بی‌نهایت

هویت و ذات حقیقی انسان فراتر از ویژگی‌های عرضی و مادی اوست. درک این تعریف ذاتی، کلید فهم هدف خلقت و نحوه صحیح تعامل با خود و جهان پیرامون است.

  • ذات انسان، روح‌الله: تعریف دقیق و ذاتی انسان، «روح خدا» یا «روح‌الله» است. این به معنای روحی است که ذاتاً عاشق و طالب «بی‌نهایت» است. کلمه «الله» معادل دقیق «بی‌نهایت» در نظر گرفته می‌شود.
  • عشق به بی‌نهایت: انسان به گونه‌ای خلق شده که معشوق و غایتی جز بی‌نهایت ندارد. این بی‌نهایت‌طلبی، مؤلفه اصلی هویت اوست.

«لا اله الا الله» به مثابه سنگ بنای خلقت

گزاره «لا اله الا الله» سنگ بنای تمام معارف، علوم و فلسفه خلقت است. این عبارت، هم هدف خلقت انسان و هم هدف خلقت جهان را مشخص می‌کند.

  • تفسیر دقیق: معنای دقیق این گزاره این است: «برای انسانِ بی‌نهایت‌طلب، هیچ اله و معبودی جز بی‌نهایت (الله) وجود ندارد.»
  • هدف خلقت: کل داستان خلقت، ماجرای روحی (عاشق) است که از خدا (معشوق) جدا شده، به زمین آمده و اکنون مشتاق بازگشت به وطن و خانواده آسمانی خود است. این سفر بازگشت، هدف اصلی وجود انسان را تشکیل می‌دهد.
  • جهان به مثابه نشانه: تمام پدیده‌های جهان (گیاهان، حیوانات، ستارگان و غیره) به عنوان «آیه» یا نشانه‌ای از آن معشوق مطلق (جمیل مطلق) عمل می‌کنند. آن‌ها ریسمان‌هایی هستند که از سوی خدا آویخته شده‌اند تا انسان با گرفتن آن‌ها به سوی بالا و اصل خود بازگردد.

تمایز میان «منِ حقیقی» و «منِ قلابی»

انسان دارای ابعاد و شئون مختلفی است که شناخت آن‌ها برای جلوگیری از گمراهی ضروری است.

  • «منِ حقیقی» (فوق عقلی): این همان ذات بی‌نهایت‌طلب و روح خدایی انسان است که باید اصالت داشته باشد. در این ساحت، وحدت حاکم است و اختلافی وجود ندارد.
  • «من‌های قلابی» (محدود): این‌ها ابعاد دیگر وجود انسان هستند که گرچه لازم‌اند، اما نباید با ذات اصلی اشتباه گرفته شوند:
    • منِ جمادی: تمایل به ثروت و مالکیت.
    • منِ گیاهی: تمایلات مربوط به رشد، تغذیه، زیبایی بدن و تولید مثل.
    • منِ حیوانی: جنبه‌های غریزی و اجتماعی.
    • منِ عقلی: جنبه‌های علمی و دانشی.

وقتی انسان «منِ» خود را اشتباه می‌گیرد و به یکی از این ابعاد محدود اصالت می‌بخشد، از مسیر اصلی منحرف می‌شود.

۲. پیامدهای تعریف غلط از انسان

ارائه هر تعریفی از انسان که در آن ارتباط با بی‌نهایت لحاظ نشده باشد، هم غلط و هم مخرب است. این تعریف نادرست، سبک زندگی فردی و اجتماعی را به کلی تخریب می‌کند.

نقد علوم انسانی مدرن

بسیاری از علوم رایج که «علوم انسانی» نامیده می‌شوند، بر پایه تعریفی ناقص و نادرست از انسان بنا شده‌اند.

  • تعریف حیوانی: این علوم، انسان را «حیوان ناطق» (یک حیوان باهوش) تعریف می‌کنند و به «منِ حیوانی» و اجتماعی او اصالت می‌بخشند، در حالی که بُعد حقیقی و روح بی‌نهایت‌طلب او را نادیده می‌گیرند.
  • نتایج مخرب: نتیجه حاکمیت چنین دیدگاهی، ظهور پدیده‌هایی مانند صهیونیسم، امپریالیسم، جنگ، غارت و کشتار در جهان است. این علوم با ارائه ایده‌آل‌ها و هنجارهای غلط، انسان را در پیله‌ای از تعاریف دروغین اسیر می‌کنند.

اسارت در «منِ قلابی» و حسرت ابدی

زندگی بر اساس «منِ قلابی»، یک فریب و سحر بزرگ است که توسط شیطان و ابزارهای او مانند رسانه‌های غربی ترویج می‌شود.

  • تخریب زندگی: پدر، مادر یا معلمی که هویت حقیقی را به فرزند یا شاگرد خود معرفی نکند، او را به یک «منِ قلابی» پیوند می‌زند و زندگی‌اش را نابود می‌کند.
  • وحشت پس از مرگ: بزرگ‌ترین وحشت و حسرت برای انسان زمانی است که پس از مرگ، در عالم برزخ، متوجه شود که تمام زندگی خود را بر اساس یک هویت جعلی بنا کرده و «منِ اصلی» خود را در دنیا جا گذاشته است.
  • مقاومت در برابر حقیقت: انسان‌ها به دلیل انس و عادت با «منِ قلابی»، در برابر پیام پیامبران و اولیای الهی که برای برداشتن غل و زنجیرهای روحی آمده‌اند، مقاومت می‌کنند و حتی آن‌ها را دشمن می‌پندارند. بسیاری از افراد حتی پس از پذیرش ذهنی حقیقت، در عمل به دلیل انس قلبی با هویت جعلی، همچنان انتخاب‌های غلط می‌کنند (مانند جستجوی خوشبختی در غرب یا انتخاب شریک زندگی بی‌دین).

۳. نیازهای ذاتی روح بی‌نهایت‌طلب

انسان به دلیل داشتن ذات بی‌نهایت‌طلب، نیازهای ذاتی و بنیادینی دارد که تنها با بی‌نهایت برطرف می‌شود.

نیاز به رب، ملک و اله

در ذات انسان سه نیاز اساسی به سه اسم الهی نهفته است و کسی که این نیازها را احساس نکند، بیمار یا «قلابی» است.

اسم الهی

نقش

توضیح

اله

معشوق بی‌نهایت

انسان به یک معبود و معشوق بی‌نهایت نیاز دارد تا عشق ذاتی خود را به سویش جهت دهد.

رب

مربی بی‌نهایت

ظرفیت بی‌نهایت انسان نیازمند یک مربی بی‌نهایت (خلیفة‌الله و امام) است تا دست او را بگیرد و تا مقصد نهایی هدایت کند.

ملک

حاکم بی‌نهایت

برای ساماندهی امور زندگی فردی و اجتماعی و جلوگیری از افراط و تفریط، انسان به یک پادشاه و حاکم مطلق نیاز دارد.

پیوند با این سه اسم، انسان را از شر وسوسه‌های شیطان (الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ) نجات می‌دهد.

جهان به مثابه باشگاه رشد و اختیار

خداوند انسان را موجودی آزاد و مختار آفریده است. این آزادی و اختیار، بستر اصلی رشد و تکامل اوست.

  • آزادی و اختیار: انسان اختیار دارد که راه شکر (شاکراً) یا کفران (کَفُورًا) را انتخاب کند. او می‌تواند حتی پیامبران را بکشد یا خدا را انکار کند.
  • باشگاه دنیا: دنیا مانند یک باشگاه یا میدان مسابقه است که در آن، «منِ فوق عقلی» باید با «من‌های» گردن‌کلفت دیگر (جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی) مبارزه کند و خود را از اسارت آن‌ها رها سازد.
  • ریشه اختلافات: تمام دعواها، جنگ‌ها، طلاق‌ها، اضطراب‌ها و کینه‌ها از «منِ قلابی» و محدودیت‌های آن نشأت می‌گیرد. در «منِ حقیقی» که متصل به بی‌نهایت است، وحدت حاکم است. امام باقر (ع) می‌فرمایند: «اگر آدم‌ها می‌دانستند از کجا به دنیا آمده‌اند، هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کردند.»

۴. قلب و عشق: موتور حرکت به سوی کمال

مسیر بازگشت به سوی بی‌نهایت، یک مسیر صرفاً عقلی نیست، بلکه یک مقوله کاملاً عشقی و قلبی است.

  • موتور حرکت: عشق، موتور و نیروی محرکه‌ای است که انسان را در قوس صعود و بازگشت به وطنش به حرکت درمی‌آورد.
  • نقش قلب: مرکز این حرکت، قلب است. تمام ماجرا به کارکرد صحیح قلب و میل و گرایش آن به سوی معشوق حقیقی وابسته است.

و فرآیند حرکت

خداوند برای به حرکت درآوردن انسان، مکانیزمی مبتنی بر عشق را در وجود او قرار داده است.

  1. حب ذات (عشق به خود): خداوند در انسان «عشق به خودِ حقیقی و ابدی» را قرار داده است. این عشق، انگیزه اصلی زندگی است و از دست دادن آن به خودکشی منجر می‌شود.
  2. احساس نیاز: این عشق به خود، باعث می‌شود انسان به نیازهای حقیقی خود برای رسیدن به کمال پی ببرد.
  3. میل و گرایش: احساس نیاز، «میل» و گرایش به حرکت برای برطرف کردن آن نیاز را ایجاد می‌کند.
  4. حرکت: در نهایت، این میل، انسان را به سوی معشوقش به حرکت وامی‌دارد.

بلوغ معنوی و درک نیازهای حقیقی

بسیاری از انسان‌ها به دلیل عدم رشد کافی، درکی از نیازهای معنوی خود ندارند و در مرحله «بچگی» باقی مانده‌اند.

  • مثال نیاز به غذا و امام: میزان حسرت و اعتراضی که یک فرد عادی برای نبودن ناهار و شام از خود نشان می‌دهد، به مراتب بیشتر از حسرت او برای غیبت امام زمان (عج) است. این نشان‌دهنده عدم بلوغ و درک نکردن نیاز حیاتی به امام است.
  • عدم بلوغ برای امور معنوی: بسیاری از افراد برای نماز، قرآن و درک حضور امام به بلوغ نرسیده‌اند و تنها ادای انسان‌های بالغ را درمی‌آورند.

۵. رویکردهای عملی و تربیتی

فهم عمیق ذات انسان، رویکردهای عملی در حوزه تربیت و علم را نیز دگرگون می‌کند.

اهمیت اختیار در تربیت

رشد حقیقی تنها از مسیر انتخاب و حرکت اختیاری حاصل می‌شود.

  • ممنوعیت اجبار: اجبار فرزندان به اموری مانند نماز و حجاب، اگر باعث تخریب رابطه عاطفی (که امری بالاتر است) شود، اشتباه است و نتیجه عکس می‌دهد. خدا عمل جبری را نمی‌پذیرد.
  • مثال طواف: در مراسم حج، اگر فردی توسط فشار جمعیت چند متر به جلو رانده شود، آن مقدار از طواف او قبول نیست و باید بازگردد و مسیر را با قدم‌های اختیاری خود طی کند. در تربیت نیز باید به فرد کمک کرد تا خودش به حقیقت برسد و عاشقانه آن را انتخاب کند.

پیوند فیزیک و متافیزیک

علم حقیقی، علمی است که ارتباط میان جهان مادی (فیزیک) و عالم غیب (متافیزیک) را درک کند.

  • حاکمیت ملکوت بر فیزیک: این فرشتگان و عالم ملکوت هستند که پدیده‌های فیزیکی مانند اتم‌ها و گل‌ها را طراحی و مدیریت می‌کنند. فیزیک، ظهور و تجلی متافیزیک است.
  • کند شدن پیشرفت علم: جداسازی فیزیک از متافیزیک و نادیده گرفتن نقش عالم غیب، باعث کند شدن شدید پیشرفت علمی می‌شود.
  • نمونه تاریخی: امیرالمؤمنین (ع) قرن‌ها پیش فرمودند: «اگر با من همکاری می‌کردید، خانه‌هایتان را از این آب روشن می‌کردم» که اشاره‌ای به نیروی برق بود. عدم همکاری مردم و تمرکز آن‌ها بر فیزیکِ صرف، باعث شد جامعه اسلامی قرن‌ها از این پیشرفت محروم بماند. اتصال دانشمندان به عالم ملکوت می‌تواند جهشی عظیم در تمام علوم ایجاد کند.

جملات ناب

  • تعریف ذاتی و بنیادی انسان، روح خدا (روح‌الله) است؛ روحی که عاشق بی‌نهایت (الله) است.
  • سنگ بنای همه معارف، علوم و خلقت، گزاره «لا اله الا بی‌نهایت» است.
  • معنای دقیق «لا اله برای انسان»، نفی هر معبودی جز بی‌نهایت برای ذات حقیقی اوست.
  • کل داستان خلقت، داستان روحی است که از خدا جدا شده، دلش وطن اصلی و خانواده آسمانی خود را می‌خواهد و باید سالم برگردد.
  • هر چیزی در جهان یک نشانه (آیه) است که ریسمانی از گیسوان زیبای مطلق آویخته تا انسان آن را بگیرد و به سمت بالا (وطن خود) پرواز کند.
  • اگر تعریف ذاتی انسان فهمیده شود، عدالت (دادن حق هر چیزی به شأنش) در جامعه حاکم می‌شود.
  • تعریف انسان معشوق و غایتی جز بی‌نهایت ندارد (لا اله الا أنت).
  • هر تعریفی از انسان که در صله با بی‌نهایت نباشد، هم غلط است و هم مخرب.
  • علوم امروزی (مانند علوم انسانی) بر اساس «مَنِ» حیوانی تعریف می‌شوند و به همین دلیل قلابی هستند.
  • هیچ تاریکی، حسرت و وحشتی بالاتر از این نیست که انسان از دنیا خارج شود و بفهمد «مَنِ» اصلی خود را جا گذاشته و دچار فریب محض شده است.
  • شیطان با گرفتن «لا اله الا الله»، «مَنِ» قلابی به انسان می‌دهد تا تمام زندگی خود را با آن طراحی کند.
  • انبیا می‌آیند تا بارهای سنگین را از روح بردارند و قید و غل‌ها را باز کنند تا انسان بتواند تا بی‌نهایت پرواز کند.
  • به محض اینکه انسان بی‌نهایت و ابدیت (آخرت) را فراموش کند، سقوط کرده و دچار غفلت می‌شود.
  • اگر فیزیک‌دان‌ها و سایر دانشمندان بتوانند با ملکوت اتصال پیدا کنند، یک جهش علمی بزرگ در همه علوم رخ خواهد داد.
  • ذاتیات انسان شامل سه اسم اله، ملک و رب است؛ آدمی که به این اسما احساس نیاز نکند، قلابی و مریض است.
  • دنیا به مثابه «باشگاهی» است که انسان باید در آن مسئولیت تربیت و رشد «مَنِ» فوق عقلی خود را در میان کشمکش سایر «مَن»های جمادی، گیاهی و حیوانی به عهده بگیرد.
  • همه دعواها، اختلافات، جنگ‌ها، خودکشی‌ها و اضطراب‌ها به خاطر «مَنِ» قلابی به وجود می‌آیند؛ در حالی که در «مَنِ» حقیقی، وحدت وجود دارد.
  • موتور حرکت و بازگشت انسان به سوی وطن اصلی خود (قوس صعود)، عشق است.
  • خودت را بشناس و عاشق خودِ حقیقت باش؛ زیرا بدون این عشق، نمی‌توان با معشوق بی‌نهایت ارتباط برقرار کرد.
  • حب ذات (عشق به خود ابدی) باعث ایجاد احساس نیاز می‌شود و احساس نیاز، انسان را برای رفع نیازش به حرکت (میل) وادار می‌کند.
  • در تربیت دینی، هرگز رابطه عاطفی با فرزندان یا خانواده نباید فدای الزام به حجاب یا نماز شود، زیرا رابطه عاطفی اساس ترمیم قلب است.
  • عبادت و حرکت به سوی خدا باید کاملاً اختیاری و با قدم‌های خود فرد باشد؛ خداوند قدم‌های زوری و اجباری را نمی‌پذیرد.