معارف فاطمی – جلسه 009

متن کامل جلسه

اعوذبالله من الشیطان الرجیم* بسم الله الرحمن الرحیم* الحمدلله رب‌العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین. سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه‌ی شما عزیزان. هدیه محضر مقدس آقا امام زمان علیه السلام صلوات بلند ختم بفرمایید. هدیه محضر مقدس شهدای تازه گذشتمان و همه‌ی شهدای اسلام هم صلوات دیگری بفرستید. به محضر مقدس انبیا، صدیقین، شهدا، صالحین، امامزادگان واجب تعظیمی که در جوارشان هستیم، علما، مراجع اولیای الهی هم صلوات بلند ختم بفرمایید.

انفاق، آرامش‌بخش روح و جسم

خب یک بحثی از وجود مقدس حضرت زهرا سلام الله علیها آغاز کردیم که فرمود: من از دنیای شما سه چیز را انتخاب کردم: یک قرائت قرآن. دو) نگاه به چهره‌ی رسول الله و سه) انفاق در راه خدا. بحثمان درباره‌ی انفاق بود. آثار انفاق و جایگاه انفاق. یکی از آثار انفاق که جلسه‌ی گذشته هم به آن پرداختیم در آخر بحث، آرامش است. آرامش زمانی پیش می‌آید که انسان مطابق با حق و حقیقت رفتار می‌کند. وقتی انسان با قواعد حقانی خودش را مسلح می‌کند، تغذیه می‌کند و می‌سازد، خودبه‌خود آرامش می‌آورد. اگر بخواهم مثال بزنم برایتان، آرامش مثل غذای سالم هست که آدم وقتی می‌خورد، چطور جسمش خوب است، نشاط دارد، قوی می‌شود. چون این غذا دقیقاً با این بدن تطبیق دارد. برای آن چیزی که برای بدن تناسب دارد، شخص وقتی می‌خورد بدنش سالم است، بانشاط، قوی است، خوب است برایش؛ اما وقتی که غذای آلوده می‌خورد، ممکن هست خوشمزه هم باشد ولی بعد از یک مدت سرطان می‌گیرد، بدن تعادلش بهم می‌زند. چون بدن معصوم است. قواعدی که برایش چیده شده طبق قواعد رفتار می‌کنند. قانونمند است بدن. این که می‌گویند معصوم هست یعنی قواعد برایش حاکم هست. شما جور دیگری که براش برنامه‌ریزی شده باهاش رفتار بکنیم مثل یک دستگاه مثل یخچال مثل تلویزیون غیر از آن چیزی که براش برنامه‌ریزی شده، باهاش رفتار بکنید خودبه‌خود خراب می‌شود دیگر. تلفن همراهتان. بدن هم همینطور است. یک ساختار کاملاً ریاضی و دقیق دارد. وقتی باهاش درست رفتار نشود، عکس‌العمل نشان می‌دهد. عکس‌العملش یا درد است یا بیماری یا مرگ هست. یک آدم سکته می‌کند، قلب درد می‌گیرد، پوستش خراب می‌شود، جوش می‌زند، سرطان می‌گیرد، توده درست می‌شود در بدن آدم، برای این هست با بدن باهاش درست رفتار نشده. ناآرام می‌شود. اما اگر تغذیه مناسب باشد، بدن آرامش و نشاط دارد. روح هم همینطور است. روحیه غذاهایی دارد که وقتی که انسان همان غذا را دقیقاً دریافت می‌کند آرامش دارد. همان چیزی که دقیقاً مناسبش است، آرامش دارد؛ ولی وقتی که برخلاف آن چه که تناسب با روح دارد، انسان دریافت می‌کند؛ چه چیزهایی خیالی، چه چیزهای وهمی، چه چیزهای عقلی، چه چیزهایی فوق عقلی، معنوی غلط مثل عرفان‌های کاذب، ذکرهای غلط، معنویت‌های غلطی که دیگران به آدم تزریق می‌کنند، بعد از یک مدت روح تعادلش از دست می‌دهد، ناآرام می‌شود. یکی از چیزهایی که انسان را آرام می‌کند، انفاق است. حالا توضیح دادم قبلاً ولی باز هم توضیح می‌دهم. چون انفاق دقیقاً همان کاری هست که در رشد هست برای انسان. انسان با انفاق دارد به مربی شبیه می‌شود. مربی ما رحمان و رحیم است، جواد است، کریم است و ما با انفاق داریم به این رنگ نزدیک می‌شویم. به طور طبیعی معلوم هست دیگر، ما حالمان خوب می‌شود. برای همین توضیحی که جلسه گذشته خدمتتان دادم یکی از آثار برجسته اهل انفاق کسانی که اهل انفاق هستند در پنج هر پنج بخش -خواهش می‌کنم خوب دقت کنید- وقتی ما می‌گوییم انفاق ذهن نرود همه اش سر پول و مسائل مادی، مهم جریان داشتن و خروجی یک شخص است. شخص بتواند در نظام خلقت آثار داشته ‌باشد، ماندگاری داشته باشد یعنی آن اهل ملکوت که دارند از بالا نگاه می‌کنند به دنیا، شما را که ببینند یک آدم بی‌مصرفی نیستی، تو یک آدم راکدی نیستی. یک آدمی که دائماً داری فضیلت تولید می‌کنی، ارزش تولید می‌کنی، نور تولید می‌کنی، هدایت تولید می‌کنی، مهربانی تولید می‌کنی، دیگران در قبال تو شاد می‌شوند، عرضه داری بقیه را آرام کنی، شاد بکنی. این دقیقاً منطبق با هدف خلقت تو طراحی شده. این همین طور است. آن بالا که دارد تو را نگاه می‌کند، خروجی‌های تو را دارد دریافت می‌کند. کاملاً دارد دریافت می‌کند. پس خوب دقت کنید وقتی می‌گوید: «نحن نکتب قدموا و آثارهم» ما هر کاری که شما انجام می‌دهید، می‌نویسیم اما آثار شما را هم می‌نویسیم. قدموا یعنی جلوتر فرستادید. آثار شما یعنی می‌آید همینجوری؛ چه در دنیا چه با شما چه بعد از شما، همینجوری هست. کی ثبت می‌کند اینها را که می‌نویسد؟ «نحن نکتب» کتاب یادتان نرود.، کتاب یعنی ثبت. حتماً قلم و کاغذ نیست. آن ثبت مهم است. ممکن است ثبت مادی باشد، ممکن هست ثبت مثالی باشد، ثبت عقلی باشد، ثبت فوق عقلی باشد. در همه اش کتاب وجود دارد. لفظ کتاب همه جا به کار رفته. خب یعنی تثبیت یعنی قرار. پس آنهایی که دارند می‌نویسند در برزخ می‌بینند که دارد از شما دائماً تولید می‌آید بالا. می‌بینند که شما همه اش خروجی داری. روح تو یا موجود ضعیف، ذلیل، راکت، گندیده نیست که فقط همه اش خودش و خانمش و شوهرش و بچه‌هاش، همه می‌لولند در همدیگر. می‌بینی نه این آدم جریان دارد. این آدم خروجی دارد. این آدم دارد تولید می‌کند. ظهور دارد این آدم. حالا این ظهورش یا در قالب بچه‌هاش است. هرچی بچه‌ها بیشتر می‌شوند ظهور این آدم بیشتر است. آنها که بچه‌دار نمی‌شوند گندیدگی پیدا می‌کنند و در خودشون راه ورود به برزخ بسته این شخصی که می‌گوید: بچه نمی‌خواهم یا کم می‌خواهم. این دارد راه‌های به غیب را می‌بندد این آدم. چون دائماً دارد با انسان‌ها جریان پیدا می‌کند اگر کسی بچه‌دار بشود. وقتی شما بچه را ندارید از طریق بچه راه تو با غیب بسته‌ست. بچه‌ی ما راهی است برای ما به سوی غیب. نسل ما. شما الان کی هستید که جریان دارید؟ شما الان باید عبادت می‌کنید ذکر می‌گویید، صلوات می‌فرستید دعا می‌کنید کار خیر می‌کنید ولی شما کی هستید؟ شما جریان‌های پدر و مادرتون هستید. خروجی‌های زن و مردان محترمی هستید که و مومنی هستید که شماها را به این دنیا آوردند و شما محصول کار آنها هستید. هرکاری هم شما بکنید در نامه اعمال پدر و مادر شما ثبت می‌شود از خیراتتان حداقل. دارد ثبت می‌شود چون شما آثار آنها هستید. پس وقتی خودتان عمداً، یه موقع یه کسی بچه‌دار نمی‌شود عیبی ندارد. خدا ثواب بچه‌دار شدن می‌دهد. بلد باشد چیکار کند. خدا بهش ثواب چندتا بچه هم بهش می‌دهد به آدم –در کتاب نقش انسان در تقدیرات شب قدر توضیح دادم که انسان می‌تواند میلیون‌ها بچه داشته باشد، خروجی داشته باشد. نه یک بچه دو بچه؛ ولی نه یک کسی می‌تواند بچه‌دار شود، مخصوصاً این کار نمی‌کند. خب این رزق بسته می‌شود.

انفاق؛ خروجی‌های پنج‌گانه

انفاق یعنی خروجی‌های پنج‌گانه- باز هی من این را تکرار می‌کنم تا پایان دوره- انفاق یعنی شما از هر پنج جهت خروجی داشته باشد نفس شما. وقتی یعنی آن چه که مال خودت هست می‌دهی به دیگران، در اختیار دیگران قرار می‌دهی، به دیگران می‌رسی، دیگران از تو بهره می‌برند در آن و بالا می‌آیند. بنابراین کسی که انفاق دارد می‌کند مثل یک چشمه‌ی هست که داری دائماً ازش آب برمی‌داری. حالت طبیعی اش هست دیگر. خب جریان پیدا می‌کند، این چشمه خشک نمی‌شود، نمی‌گندد، خراب نمی‌شود. روح هم همینطور است. برای همین اثرش چیه؟ همان طور که جلسه‌ی قبل گفتیم، ببینید فرمودند: «الذین ینفقون فی سبیل الله» تا آخر که برایتان خواندم؛ یعنی «سراً علانیهً» همه اش برایتان توضیح دادم. «لاخوف علیهم و لاهم یحزنون» جلسه‌ی گذشته کار کردیم با همدیگر، سوره بقره آیه 262 تا 274 پس شما خودبه‌خود اضطراب نداری، غم هم نداری. این دو تا اثر مهم انفاق است. انفاق شادی‌آور است. مثل موقعی که شما ورزش می‌کنی، بدنت خروجی ‌می‌دهد بیرون، چقدر نشاط دارد. عفونت‌هایی که در بدن قرار بماند، خارج می‌شود از طریق عرق. آدم حالش خوب می‌شود؛ مثل حمام رفتن که شما می‌روید چرک می‌کنی. نه حمومی که چرک نکنی. نه، می‌روی کیسه می‌کشی، سنگ پا می‌کشی؛ مثل زمانی که حجامت می‌کنیم. آنهایی که حجامت کردند، می‌دانند شما که حجامت می‌کنی انگار می‌خواهی پرواز کنی. چون بدنت نفس می‌کشد. آن آلودگی هایش می‌دهد بیرون، انگار می‌خواهی پرواز کنی. انفاق اینجوری هست؛ یعنی هم شادی می‌آورد، هم آرامش می‌آورد. بنابراین کسانی که خروجی ندارند، یک جایی غم می‌آید سراغشان، اضطراب می‌آید سراغشان، احساس مچالگی می‌کنند، آن جایی هست که دارد راکد می‌شود. آن دارد راکد می‌شود. وقتی راکد شده دیگر آن عفونت خودش کار خودش را می‌کند. مریضی می‌آورد، پوستت می‌خورد، پوست جوش می‌زند دیگر، حالت خراب می‌شود. یواش یواش می‌رود تا سرطان و گرفتاری‌های دیگر. حتی در بدن هم همینطوره قانون. کسانی که یبوست می‌گیرند، یبوست یواش یواش می‌شود فیبروم، کیست بعد می‌شود سرطان؛ یعنی اینکه بدنش کار نمی‌کند؛ یوبس است، خشک است، خروجی ندارد، درست کار نمی‌کند در طول. شبانه روز این یعنی خطر یعنی خطر. پس شما چه در مقام جسم چه در مقام روح این جریان داشتن باید وجود داشته باشد. انسان باید همیشه خروجی داشته باشد چه در بدنش، پوستش چه در روحش باید خروجی داشته باشد. وقتی فقط خودتی و خانواده ات، گند می‌زنی و خراب می‌شوی. وقتی می‌گویی نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران، می‌پوسی و از بین می‌روی. وقتی نمی‌توانی برای خلق برای نظام خلقت برای ملائکه برای آنهایی که از دنیا رفتند، خیر داشته باشی، به غیب چیزی را نمی‌رسانی، دیگر جریان نداریم. این دعایی که معجزه است، بارها برایتان گفتم که شماها را یک کاری می‌کند که نه گناه برای شما بماند نه از گذشتتان، حال و آینده‌ی شما را می‌بخشد، این دعا دقیقاً به خاطر این هست که همه اش انفاق است. خروجی توست. بنابراین تو اگر هم گناه داشته باشی بخشیده می‌شوی. چون تو یک آدم جریان داری، یک آدمی هستی که خروج داری، خروج داری. جریان داری. حبس در خودت و خانواده‌ی خودت نیستی. «اللهم ادخل علی اهل القبور سرور» ببین آدم یک دفعه جریان پیدا می‌کند. روح یک دفعه از روی زمین در میاد، می‌رود به همه‌ی مرده‌های عالم شاد می‌کند آن‌ها را. این یک جریان دارد. الان خوابیده در رختخواب به جای اینکه فکرهای مزخرف و منفی و حقارت‌آمیز، غمگین بکند، در رختخواب که خوابید، شروع می‌کند برای همه‌ی خلقت حتی برای خود خدا، می‌گوید خدایا می‌خواهم شادت کنم. این خروجی دارد آدم. یعنی فقط این نیست ای خدا من بدبختم، ای خدا من چیکار کنم، ای خدایا فلان می‌خواهم. نه، اصلاً می‌گوید من چرا معشوقم را دائماً انقدر بی‌ادبانه همه اش یک سره بگویم چکار دارم تا هی به من بدهد. عاشق خداست. می‌گوید بگذار معشوقم را یک ذره بهش برسم، شادش کنم، آرامش کنم هی نق و غر نداشته‌باشم. بعضی ها همیشه همینجوری هستند؛ یعنی همیشه خدا هر وقت دیدنشون اهل بیت در همه‌ی حرمها هر وقت اینها را می‌بینند اینها هی می‌گویند بده، غر می‌زنند، نق می‌زنند، شاکی هستند. اصلاً هیچ وقت نمی‌شود یکدفعه خلاصه یک بار تو بروی حرم، حضرت بگوید این الان اینجا شروع می‌کند به نق و غر زدن. گفتم یک رفیقی داشتیم رفته بود دم اربعین حرم امیرالمومنین. خلوت هم بود، قبل از اربعین. گفته بود: گفتم آقا الان حرم خلوت است تا این بچه‌ها نریختند سرتان، شلوغ باشد، بگذار یک ذره من چند تا جوک بگویم، بخندی آقا. به امیرالمومنین گفته بود. آدم جریاندار یعنی این؛ یعنی من بجای اینکه امیرالمؤمین. بگذار چندتا چیز بگویم بخندد حضرت. خروجی دارد. در اصحباب پیغمبر هم یه نفر بود همینجوری بود. یک نفر بود واقعاً می‌آمد که پیغمبر را شاد کند، همیشه می‌خنداند پیغمبر را، یک چیزی می‌گفت، یک کاری می‌کرد. پیامبر هر وقت دلش می‌گفت می‌گفت کجاست برادرم. آن برادر اعرابی کجاست بیاید ما را یک ذره بخنداند. بعضیها جریان دارند. در همین حد. در این حد که می‌توانند قهقهه‌ی دیگران را دربیاورند، می‌توانند خنده به لبهای بقیه بیاورند. بعضیها حتی برای خانواده خودشان این عرضه را ندارند که بچه‌اش و همسرش و خانوادش یک ذره شاد کند، بخنداند، چهارتا حرف خوب بزند. اصلاً از این هیچی درنمی‌آید. می‌گوید من استعداد لطیفه ندارم. خب به همین مقدار مرده‌ای. در روایت داریم مومن همیشه سهمی از شوخ‌طبعی دارد، مومن می‌تواند بقیه را شاد کند. ائمه اینجوری بودن، پیغمبر اینجوری بودند. این اصلاً هیچی. این اصلاً هیچی. خروجی ندارد که مثلاً بخواهد… زندگی این خانواده این مرده است. ببینید اصلاً با هم نشستند از تهران قم می‌خواهند بروند باهم، چهار دفعه می‌توانند حرف بزنند، بگویند، بخندند، ولی هیچ همه مرده و ساکتند یا اگر حرفی هم می‌زنند، حرفهای خیلی جدی و خیلی مسائلی که همه اش باید راجع به آن فکر کرد یا غصه خورد یا فکر کرد. اینها اصلاً نیامده به آنها که خروجی داشته باشند. این خیلی بد است. به خصوص به خصوص به خصوص بچه‌ها. بچه‌ها اگر پدرو مادر دریافت‌های اینجوری نداشته‌باشند، خیلی خطرناک می‌شوند. مادر پدر باید خروجی و انفاق داشته باشد. بچه اش را بخنداند، با او بازی کند، تخلیه کند، ببردش بیرون، ارتباط داشته باشد. پدرها همینطور. باید خیلی وقت بگذارند برای خلوت با بچه‌هایشان، در خانه غیر خانه. اگر وقتی جریان نداری فایده ندارد. می‌خواهم بگویم انفاق را خیلی فقط مالی نگیرید این را.

جریان داشتن در زندگی

یک بنده خدایی بود همیشه انقدر انفاق داشت خودش برای خودش می‌خندید. به او می‌گفتند چیکار می‌کنی؟ می‌گفت: خودم دارم برای خودم جوک می‌گویم. همینجوری. خودش می‌گفت خودش هم می‌خندید. یه موقع دیدند دیگر خیلی یک قهقهه‌ی خیلی زیادی زد، گفتند چی شد؟ گفت: این نشنیده بودم یکی را. آره. خب یکی دیگر از آثار انفاق، این چیزهایی که من الان می‌گویم در حد ده دقیقه پانزده دقیقه هر کدامش سرفصل یک اردوست، سر فصل یک کارگاه هست. اینها را روش کار بکنید. پس سعی کنید برایش برنامه‌ریزی بکنید در زندگیتان، خروجی داشتن، جریان داشتن. هیچ جایی راکد نباشد. باید خیلی حواست جمع باشد که هیچ وقت زندگی ات راکت نباشد. الان رفتی به خانه، در کمدت را باز کردی، دیدید من سه تا چهار تا کمد لباسهایم هنوز چند وقته نپوشیدم. چندتا کفشهایم چند وقته نپوشیدم. به چند تا از جوراب بی‌محلی کردم، به چند تا از پیراهنم بی‌محلی کردم. اگر احساس می‌کنی نمی‌خواهی باهاش دوست بشوی بپوشی، می‌خواهی همین‌جوری راکد کنی، این خوب نیست. آن لباس ناراحت می‌شود. چون شعور دارد آن لباس. گل ها، انگشترهاتون، عطرهایتان، ساعتتان، بشقابهای که در خانه دارید اگر بخواهید راکت نگه اش داری و از آنها استفاده نکنی، بهش برمی‌خورد. بیاور با آن غذا بخور. امروز با این لیوان فردا با آن لیوان امروز با این قاشق فردا با آن چنگال در این قابلمه یک روزی در یک قابلمه‌ی دیگر، قابلمه هایتان را شاد کنید، ماهی تابه هایتان، قاشق چنگال تان را نزارید راکد باشد اینجا. اگر در خانه‌ی شما قرار هست یک لباس راکد بمانه زود انفاقش کنید. به یک کسی بده که می‌تواند آن را شاد کند، بده جریان پیدا کند. آن لباس را نگه ندار. لباسهایتانن را در خانه. یک دفعه می‌بینیم این پنج جفت کفش دارد همیشه با یک جفت هست. آن چهار تا جفت همیشه دست نخورده، یک جا مانده. لباسها یک جا مانده. خوراکی‌ها یک جا می‌ماند، خورده نمی‌شود. چرا باید اینجوری رفتار کنیم. بشقابهایت، همه چیزرا در خانه جریان دار کنید. در خانه باید همه چیز زنده باشد. گل هایتان، عطرهایتان، انگشترهایتان، ساعتتان، عینکتان… این باید حواست باشد که همه‌چیز باید همینجوری زنده بشود. همه چیز باید خروجی داشته باشد. همه چیز باید جریان دار باشد. اگر می‌دیدی لباس قرار بماند خانه تان نگه اش ندارید. چند ساله در بقچه مانده. چند ساله در کمد مانده. کت شلوار و همین‌طور. من یه آقایی می‌شناختم این حدود بیست دست کت شلوار داشت. بیست دست کت شلوار داشت. ما چهل سال فقط با یک کت شلوار دیدیم این را. این خوب نیست. ساعت اگر چندتا داری، ساعتتان عوض کنید. اگر خانمها لوازم آرایش دارند؛ مثلاً گردنبند دارند، النگو دارند، دستبند دارند، به جریان بندازید. اگر قراره یه جا ساکت باشد خطرناک است. آن گندیدگی، اذیت می‌کند روح را. برمی‌گرده به خودت. این را به جریانش بینداز. یک آدم خوبی پیدا کن یه آدم مناسبی پیدا کن آدم نیازمندی پیدا کن، به او هدیه بده. نگو ما ممکن هست یه زمانی لازم باشد. بعضیها دیدید می‌گویند مثلاً ممکن است یک زمانی لازم باشد. من این را نگه دارم. حالا شاید مثلاً پنج سال بعد شش سال بعد. این خطرناک است. تو در جریان بنداز، خودش رویش می‌کند، می‌آید بالا. نگو بعداً ممکن هست خودم لنگ باشم یک موقعی. لنگ باشم، بفرست برود. بده برود. خدا جریانهای بهتری برایت می‌آورد. گفتم دقیقاً جریان داشتن مثل سینه‌ی مادر که شما باید شیر خورده بشود تا شیر جدید تولید شد. مثل چشمه ‌است که باید شما مصرف بکنید، آب هی بردارید از روی چشمه تا چشمه جریان پیدا بکند. اگر جایی راکت است، خطرناک است. الان مثلاً من برایتان دعا نوشتم، گفتم برای مثلاً سحر، جادو و حل مشکلات آن صحیفه‌ی جامعه را معرفی کردم. مثلاً بعضی از عزیزان می‌بینم یه سال فقط یه مناجات هر روز همان را می‌خوانند. بابا چند صد تا مناجات چند صد تا دعاست، ذکرها همینطور مناجات‌ها همینطور اسمها همینطور سوره‌های قرآن همینطور. با سوره‌ها دوست شوید. با سوره‌ها نذارید راکد بماند؛ مثلاً این فقط هر وقت می‌بینی همان یک سوره را می‌خواند. هر روز مثلاً… بابا این همه سوره است. برو باهاش ارتباط برقرار کنید. اینها رفیقهای جدیدت هستند. اینها قیامت هر کدام از سوره‌ها یک رفیق اند و کاربردهای زیادی دارند. آن دیگری نه شاید نتوانند کاری بکنند. قرآن متنوع، سوره‌ها متنوع، ذکر و متنوع عبادت‌ها متنوع، زیارت متنوع، همه چیز را اگر راکد یک جا نگه دارید حالتان بهم می‌خورد. حال به هم زنی پیش می‌آید. مثل مثلاً بهترین غذاست که شما هر روز می‌خواهید بخورید. این خوب نیست. بعضی از چیزها هست همیشه تنوع داشته باشد. برای همین همیشه جذابیت در آن دارد؛ یعنی شما الان مثلاً بعد برنامه می‌روی چایی می‌خوری، چای تکرار ندارد. چون چای قبلی غیر از چای بعدی هست. چایی نیست آبمیوه می‌خورید، دمنوش می‌خورید. متنوع. وقتی تنوع داری شما وقتی مثلاً می‌گویند امشب چه غذایی بخوریم، شما همیشه هوشیارید، مرد هوشیار است، زن هوشیار است، بچه‌ها هوشیار است، به طور طبیعی وقتی مادر خانه پیشنهاد می‌دهد چی بخوریم، ببینید همه ذهنها می‌رود سمت چیزهایی که یه مدتی نخوردند. می‌گویند مثلاً چند وقت مثلاً فلان غذا نخوردیم، معمولاً مادرهایی که هوشمند هستند، هوشیار هستند، غذا را به یه شکلی درست می‌کنند که چند وعده مجبور نشنود اعضای خانواده بخورند. نهایتاً دو وعده والسلام؛ ولی می‌بینی مادر یه چیزی درست می‌کند سه روز که می‌آیی خانه، می‌گویی چی داریم؟ می‌گوید این داریم. این خطرناک می‌شود دیگر. کم، متنوع، کم و متنوع. پس این خوب دقت بکنیم ما.

طهارت نفس و تزکیه با انفاق

خب عامل دوم. دومین اثر که در قرآن هست فوق‌العاده مهم است که به مثال اولمان نزدیک هست، طهارت نفس و تزکیه است. گفتم مال وقتی شما خروجی داری نفست پاک می‌شود. طهارت می‌آورد برای انسان. ببینید می‌فرماید «خذ من اموالهم» خداست. شوخی نیست. دقت کنید. خدا می‌گوید از مردم پول جمع کن. «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَهً» صدقه بگیر. زکات خمس مبرات، بذار مردم عفونت نکنند. بزار مردم عفونت نکنند. ما یک دوستی داریم خیلی این هم خدا رحمت کند باباش همینجوری بود هم خودش، مثلاً می‌گویم که می‌خواهیم مثلاً به مناسبت یک مناسبتی هست. می‌خواهیم شام بدهیم. همینجوری می‌خواهیم حساب بکنیم می‌بینیم نمی‌توانیم مثلاً شام بدهیم. می‌گوید من جور می‌کنم بعد یه دفعه می‌بینی که این گوشی را برمی‌دارد زنگ می‌زند: فلانی می‌خواهیم شام بدهیم تو چند تا شام بانی می‌شوی. آن هم می‌گوید: من سه تا چهارتا، پنج تا برایت نوشتم، امواتت معطل اند، فلان اینها، از مردم می‌گیرد جمع می‌کند. این پاک می‌شوند مردم یا یک جاهایی که ما بن‌بست داریم آن بنده خدا شروع می‌کند به ده نفر زنگ می‌زند کار تموم است. آدم خوشحال می‌شود کسی بهش زنگ بزند بخواهد از او خارج بشود یک چیزی. چیزی از آدم درخواست بکند که آدم بتواند یک نفسی بکشد. بعضیها اینجوری نیستند. بعضی ها کاملاً بسته و خشکند. جریان دار نیستند. همه اش می‌ترسم الان خودم بدبختم خودم بیچاره ام، خودم گرفتارم، خدا می‌گوید چون گرفتاری، می‌گویم بیا خروجی داشته باش. مثل آن پسری که رفته بود به پیغمبر گفت من مشکل مالی دارم. پیامبر فرمود: برو زن بگیر. این نمی‌فهمد پیغمبر دارد بهش چی می‌گوید. سه بار گفت، پیغمبر گفت برو ازدواج کن؛ یعنی چی؟ یعنی تا ازدواج نکنی جریان دار نیستی. آن موقع که آدم عاشق یک کسی می‌شود و حالا بخواهد هزینه بکند، حالا می‌خواهد یک زندگی تشکیل بدهد، خدا خودش همینجوری می‌رساند. این داستان اتفاق می‌افتد. آدم وقتی بچه دار می‌شود می‌آید. آن رزقش را می‌آورد، بچه اول، دوم. نمی‌گوید حالا خرج این بچه را کی می‌خواهد بدهد. این بی‌نهایت حماقت یک آدم است که بگوید خرجش را کی می‌خواهد بدهد. مهمان خرجش را کی می‌خواهد بدهد. خب مهمان خودش خرجش می‌آورد دیگر. مهمان خودش می‌آورد. «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَهً» که چی بشود؟ «تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها» سوره توبه/آیه 103. تطهیرشان کنی، تزکیه شان کنی. هم طهارت هم تزکیه‌است. مرحله بالاتر. خداست. خدا لنگ که نیست. خدا چون مربی است، می‌خواهد ما رشد کنیم. چطور خود خدا یه موقعی اصلاً کاری با پیغمبر هم ندارد. می‌گوید: «مَّن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضًا حَسَنًا» کیه که به خدا قرض بدهد. خدا می‌خواهد به من خدا قرض بدهد. چقدر خوبه آدم به یک نفر بگوید به به من قرض بده. خیلی خوبه. خدا بیاد مال یک کسی را انتخاب کند. بگوید فلانی به من قرض بده. چه عشقی می‌کند آدم. خدا به آدم بگوید به من قرض بده. امام معصوم مال آدم را بخواهد. بپسندند. آدمهای زیرک و عاقل همه اش کسانی هستند که دائماً عرضه می‌کنند اموالشان را به خدا و اهل بیت یک چیزی بردارید از من. این خانه ام این طلاها و این مغازه اضافه را این آپارتمان، یک چیزی بردارید از من. اگر برندارند خیلی وحشتناک است. حالا بعداً توضیح می‌دهم وحشتناک چقدره. این اصلاً چند سال عمر کرده ماشین دارد خانه دارد موتور دارد طلا دارد پول در بانک دارد سکه دارد اصلاً جریان دار نیست این آدم. هیچ از آن را خدا برنداشته؛ یعنی خدا اصلاً این آدم ندانست اصلاً چیزی از این قرض بگیرد. چون خودش نیاز ندارد. اگر خدا به یکی می‌گوید به من قرض بده یعنی چی؟ یعنی می‌خواهم من و تو یک عشق و عاشقی شروع کنیم ولی خدا می‌رود به یک نفر می‌گوید: سلام، خیلی حرف است. اگر خدا به یکی بگوید سلام، تو بیا، انتخاب است دیگر؛ مثل همین شهدای عزیز، اینها رفتند شهید شدند. همه را نمی‌پذیرند. یک کسی را می‌پذیرند «إِن‌َّ اللّه‌َ اشتَری‌ مِن‌َ المُؤمِنِین‌َ أَنفُسَهُم‌ وَ أَموالَهُم‌» خدا می‌خرد: مال، مال هم زودتر از جان، مهمتره و جان یک نفر می‌خرد خدا. چه خوبه خدا دست بذارد روی آدم، بپذیرد جان آدم را. علی علیه السلام در نهج البلاغه چند تا جا می‌فرماید: «ان لم تحملوا تمتوا» شما اگر کشته نشوید شهید نشوید مردار می‌شوید می‌میرید.

شهادت؛ راهی به سوی ابدیت

من یک رفیق خیلی خیلی موقعیت دار، پولدار، زمان جنگ هم صدها بار رفته بود جانش را فدای دینش کرده بود بعد از جنگ، رفت خارج از کشور، به دلایلی مجبور شد به خارج از کشور، آنجا زندگی تشکیل داد، خیلی ثروتمند شد. خیلی امکانات زیادی به هم زد. یک موقع زنگ زد به من گفت که بیا می‌خواهم ببینمت. آمدم تهران زود هم بیا. گفتم باشد. آمد و گفتم چی؟ گفت: آمدم خداحافظی کنم. گفتم: کجا؟ گفت: همان زمانی بود که به سوریه حمله کرد داعشی ها. گفت: من آمدم آموزشم را دیدم. دارم میرم. اگر یک کسی بداند آنجا چی داشت، الان مردم دارند می‌زند که یک هزارم آن را داشته‌باشند. همه را رها کرده بود. متاهل چندتا بچه، گفت: من دارم میرم سوریه. خدا دست بذارد روی کسی، تو بیا. بعد بهش گفتم که چی شد؟ دیدم یه دفعه به من گفت که اگر کشته نشویم، می‌میریم. اگر کشته نشوی، همین جمله‌ی امیرالمؤمنین، اگر کشته نشویم، می‌میریم. خدا به آدم می‌گوید تو را می‌خواهم، بیا. خیلی هم خدا سراغ خیلی ها رفته، گفتند ما نمی‌خواهیم. مگر کربلا نبود امام حسین به چند نفر گفت؟ هزاران نفر نرفتند. به خدا گفتند ما اهل فروش نیستیم. می‌خواهی چیکار کنی عمرت را، می‌خواهیم بفروشیم به جهنم. می‌خواهیم بفروشیم به شیطان. به تو نمی‌فروشیم. مربی است، مربی یعنی کسی که چیزهای مزاحم را از توی وجود متربی اش باید بیرون بکشد تا متربی اش قوی شود که جریان دار شود. هر چند وقتی که مربی خیلی به متربی می‌گوید، این کار را نکن، این کار خوب نیست، شهوتشان توهماتش نمی‌گذارد حرف گوش کنند؛ یعنی قید مربی هم که شده بزنند، می‌زنند که بروند دنبال آن شهوتشان. نمی‌داند که آن مربی دارد به این می‌گوید این کار انجام بده یا این کار انجام نده، دارد چی به این می‌گوید. فکر می‌کند دشمنش هست، فکر می‌کند بدش را می‌خواهد. رب است. به پیغمبر که مظهر رب است، می‌گوید چی؟ «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ» از اموالشان صدقه بگیر. صدقه عام است. همه چی را دارد. خمس بگیر زکات بگیر انفاق یاد بگیر چیزهای دیگر مبرات بگیر. بعضیها خودشان هوشیارند یعنی می‌دانن که باید خروجی داشته باشند. اصلاً کلاً آدمهایی هستند که اهل خروجی اند. اینها جریان پیدا می‌کنند. «تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ» اینها اضافات ازشان درمی‌آید، شبیه کی می‌شوند؟ یک چیزی می‌خواهم بهتون بگویم قانون است. این را دقت کنید اگر خوب گوش کنید پنج دقیقه می‌شود برایتان پنجاه سال. انشالله در اردو کاملش توضیح خواهیم داد. ببینید ما وقتی که از بالا می‌آییم چی هستیم؟ ما که متولد دنیا نیستیم که قبلاً جای دیگر بودیم، زندگی می‌کردیم دیگر. آن موقع که آنجا بودیم قبل از اینکه بیایم به شکم مادر چی بودیم؟ روح خدا. نور محمد و آل محمد. آمدیم پایین چی پیدا کردیم؟ آن روح خدا نور اهل بیت آمد پایین درگیر چی شد؟ درگیر یک ترکیبی از ژن‌های پدر و مادر شد که بهش می‌گویند نفس. درسته. یه شخص اینجا شکل گرفته. آن روح از جنس خداست. تمام مسائل ما در بخش‌های جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی برای ما نفس اند. آدم عاقلی کسی هست که اصلاً نمی‌گذارد این چهارتا مزاحمش بشوند. می‌گوی من با شما فرق می‌کنم؛ یعنی به آن چهارتا رفیقش، چهارتا شأنش می‌گوید ببین من با شما فرق می‌کنم. با شما یکی نیستم. من نه جمادم نه گیاه نه خانمم نه آقا هستم. قاطی نکنید من را کار زنانگی تان. بعضی وقتها اصلاً زنانگی شان آنقدر زیاد است، یا مردانگی شان، این وسط افسرده می‌شوند، بخت می‌شوند، از خدا می‌افتند از فک و فامیل از خانواده آسمانی می‌افتند. چون یک خانم است. همه اش غصه‌های زنانه دارد، غصه‌های مردانه دارد، شوهرم اینجوری کرد، زنم این جوری کرد، مرد، زنده است، اذیت می‌کند، طلاق داده، طلاق می‌خواهد بگیرد. همه اش این هست. همینجوری هست. یعنی همه اش درگیر این بخشها و عزادار این بخش هاست این آدم. نمی‌فهمد کیه. اصلاً متوجه نیست خودش کیه. شما وقتی داری صدقه می‌دهی، می‌گویی: «تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ» چی را خدا با انفاق. چون انفاق پنج بخشی هست دیگر. وقتی می‌کشی ازش، چی می‌ماند؟ وقتی شما خروجی‌های دنیایی دارید؛ یعنی مربی این چهار بخشت را ازت می‌کَند، می‌گوید: بیا روزه بگیر، پاکت می‌کنم، بیا حج بیا صدقه بده بیا خمس بده، برو جبهه، مهربانیت بریز پای همسرت پای بچه‌ها بریز. چی می‌ماند از آدم؟ همان اصلی می‌ماند. نگذار اینجا گندیده بشود. اگر شئونات زنانگی مردانگی علمت سوادت دکتر مهندس بودنت موقعیت اجتماعی مقام خوشگلی قیافه‌ هیکل اندام غذا شکم پول اینها هیچکدام تو نیستی. برای همین آدم زیرک فاصله‌اش را با اینها حفظ می‌کند. من اینها نیستم. وقتی بروی در اینها غرق بشوی، آن من کودک عزیز روانت له می‌شود این وسط. زیر چرخ دنده‌های این چهارتا گم می‌شود و له می‌شود. حالا این موقع مردن، آن را کار دارند که بیابد. ازش یک آدم سالم بخواهند. هیچی نماند، اصلاً آش‌ولاش است، یک جنازه از آن مانده. این موقع مردن الان فرشته که می‌خواهد بیاید بگیردش آن روح اصلاً نیست باهاش. چی هست؟ یک خانم هست یک آقاست با یک عالم آرزوهای زنانه و مردانه یا دانشمند یک دکتر مهندس یک رییس جمهور یک وزیر یک ورزشکار با آرزوهای تیمش برده یا باخته. همه موقع مردن لحظه مردن هم دنبال این هست که تیمش می‌برد، می‌بازد. هیچ کسی نمی‌ماند. تو باید خودت هوشیار باشی. این بگذاری بکَند. مربی ات معلمت مربی ات اجازه بدید این ازت بکَند. نمی‌گذاری. می‌گویی دست نزن، چسبیده بهت. می‌گوید می‌خواهم بکَنم، راحت بشوی. مثلاً عفونت دربیارم. بگذار این چرک را دربیارم. بگذار این غده را دربیارم. بگذار این زگیل را جدا کنم، بگذار این چیز از بدنت بکَنم دیگر، نه. دست نزن، دردم می‌آید. درد دارد دیگر. چون دلبستگی هست. آدم که دلبسته نباشد عاشق خانه اش هست. کسی که عاشق وطنش هست، عاشق خانه اش هست، دلبستگی ندارد که اصلاً. هر چی بگیرند، بگیرند. چون عاشق خانه اش هست؛ یعنی اصلاً چون عجله دارد زودتر برگرد خانه، می‌گوید: هر چی هم زودتر هم از من بگیرد، هر عملی هست، بیاید زودتر انجام بدهید، از من، چی بدهم، پول بدهم، طلا بدهم، جان بدهم. چی می‌خواهید؟ طرف از آمریکا پا می‌شود می‌آید اینجا، التماس که من را ببرید جبهه. همه‌ی من هایی که در آمریکا پیدا کرده: من جمادی، گیاهی، حیوانی، علمی اش، فقط می‌دهد که ببرند جبهه تا بتواند شهید شود. آن را بگیرد. منش را می‌خواهد، لازم دارد. یک کسی از اینجا فرار می‌کند؛ می‌رود بیرون از کشور، یه جا که جنگ نباشد، الان بعضی ها انقدر احمقند که اینجوری می‌کند، زودتر برویم آمریکا اروپا کانادا یه‌جایی خانه‌ای بگیریم. تو زودتر برو، چند تا برای ما آنجا زودتر کارت سبز بگیر. گرین کارت بگیر که اگر یک موقع کشور بهم ریخت، همه فرار کنیم بیایم آنجا. چقدر آدمها باهم فرق می‌کنند. یکی گرین کارت دارد از آنجا التماس می‌کند بیاید اینجا، خدا شاهد است به یکی از کشورهای اروپایی من رفته بودم زمان همین حاج قاسم، خدا رحمتش کند هنوز زنده بود، این یه جایی من گیر انداخت، یک آقایی بود همه چی داشت در این اروپا. من گیرانداخت التماس گریه توروخدا یک کاری کن من هم ببر. بیا صحبت کن به حاجی، من را هم بردارند ببرند. خب می‌فهمد داستان چیه، می‌فهمد داستان چیه. او می‌خواهد پاک شود. می‌خواهد من اصلی برود. یک عده از اینجا دیوانه و احمق که من پاشم و فرار کنم بروم آن طرف. حالا فهمیدی چرا پیغمبر می‌گوید کسی که دوست دارد از مملکتش خارج شود، برود یک جایی غیر مملکت خودش زندگی کند، مشرک است! کسی علاقه دارد خارج زندگی کند، مشرک است. چرا مشرک است به نظرتون؟ شرک یعنی چی؟ یعنی همراه معشوق یک چیز اضافه می‌خواهی کنارش باشد. شریک می‌خواهد یعنی تو داری از توحید خارج می‌شوی. از خلوص در می‌آیی. تو داری یک معشوق دیگرای در میاری کنار معشوق. مشرک می‌شود. آن طرف الان نگاه کنید دختر و پسرهای آمریکایی اروپایی شما تا پایان امسال یک ذره صبر کنید. ما هر چی می‌گوییم هی بعضیها اول انکار می‌کنند بعد از چند ماه که اتفاق می‌افتد، می‌گویند: اااا. این را آن موقع گفتند. ببین الان دارد چه اتفاقی می‌افتد! غربیها اروپایی ها آمریکایی‌ها دارند همه‌ی من هایشان را می‌ریزند بیرون، تعلقاتشان را، استاد دانشگاه آنجاست. می‌گوید اخراجم کنند. دانشجوست، می‌گوید اخراجم کنند. دارد می‌آید به سمت من حقیقی و اینها وقتی می‌آید چفیه اش می‌بندد یعنی دارد می‌رود به سمت شهادت. آشغالا به قول آیت‌الله حایری هرزه‌های ما می‌روند آن طرف، نورانی آنها می‌آیند اینجا. این قاعده‌است. این سنت خداست. هرزه‌های ما، عوضی های ما، شکاک‌های ما، کسانی که نمی‌شناسند خودشان، از ما هستند ولی نورانی نیستند. هرزه‌های ما از اینجا فرار می‌کنند دوست دارند بروند آنجا، نورانیهای آنها می‌آیند اینجا و شما به زودی یک تغییر و جابجایی جهانی خواهید دید. به زودی مرزبندی‌های جدیدی را در دنیا خواهید دید. شروع شده. خیلی قشنگ شروع شده. این اتفاق می‌افتد. شرک یعنی تو وسط این که باید خالص باشی، کسی میاری کنارت قرار می‌دهی. کار خراب می‌شود. این خیلی این آیه عمق دارد. اموال، پول نیست. دقت کنید. دارایی هست. دارایی‌های آدم‌. مگر مدرک مال ما نیست. مدرک مال ماست دیگر. موقعیت اجتماعی، شهرت، قدرت خیلی چیزهای دیگر. اینها اموال است دیگر. مال هستند. می‌گوید: این زن من این شوهر من این بچه‌ی من، این آبروی من، این خانه‌ی من هست. این پست من هست. یک کسی مثل شهید رئیسی مثل شهید امیرعبداللهیان، موسوی و بقیه عزیزانی که هستند. آنها دارند. اموال دارند، رئیس هست، موقعیت اجتماعی دارد، دارد آن را می‌خواهد بدهد تا شهادت بگیرد. حاج قاسم دیدی چی کار می‌کرد؟ چقدر گریه می‌کرد برای این که شهید بشود. همین شهید رییسی شما نگاه کنید رضوان‌الله تعالی. چقدر اینها ناله داشتند تا… نه رئیس جمهوری اصلاً براش مال بود، نه رئیس قوه قضاییه برایش مال بود، نه شهرت نه هیچی. آن امیرعبداللهیان به آن بزرگی که خدا را شکر که همسایه‌ی ما شد. همجوار ما شد اینجا شهرری، رضوان خدا بر اینها. اینها همیشه می‌گشتند یک کسی خودشان را گران بخرد، ابدی بخرد، جاودانه بخرد، خانواده آسمانی بخرند آدم را. چقدر خوبه. بعضی ها خانواده‌های آسمانی به آنها می‌گویند بیاید بخریمتان، بیاید پاکتان کنیم، می‌گویند: نمی‌خواهم. داستان سر این هست که نمی‌خواهم. آدم زیرکی کسی هست که می‌داند باید پاک باشد و دست هر چی که تعلق دارد را می‌دهد. چهار تا بچه اش رفتند شهید شدند، چهار تا بچه، پنجمین هفده هیجده سالش هست، می‌گوید تو چیه جلوی من هی رژه می‌روی. برو من فردا جلوی حضرت زینب خجالت می‌کشم. بچه پنجمش هم به شهادت می‌رسد. مادر نه تا شهید. اصلاً شوخی نیست. نه تا، خانم داریم نه تا شهید داده. حالا چندتا بچه اش بوده شوهرش بوده داداش بوده. مادری که می‌رود در مشهد ما، افغانی یاد می‌گیرد به لهجه افغانی تا برود به لشکر فاطمیون افغانستان بگوید دو تا بچه‌های من افغانی هستند. ثبت نام کنید اینها بروند جبهه شهید شوند. این آدم چی هست! این می‌گوید بچه‌ی من حیفه جور دیگری بمیرد. این بچه‌های من باشند چیکار. آخی باشند دامادی اش را ببینم. خب داماد؛ آنها هم می‌شود دیگر، آن جا حوری بهشتی دارند، خیلی بهتر داماد می‌شوند آن طرف. مگر عروسی و دامادی فقط همین‌جاست؟ جاودانه هم هست. چی می‌خواهی ببینی؟ مقام می‌خواستی؟ علم؟ هر چی می‌خواهی آنجا هست. بچه ات عاقبت بخیر شده. رفته به همان جایی که می‌خواسته، برسد. وقتی خدا می‌گیرد یادتان باشد دارد پاکت می‌کند به نفع تو. به نفع آن هم که رفت، هست و دل بیفتد به غصه، می‌افتد به اضطراب، می‌افتد به افسردگی، ماندگاری و گندیدگی ایجاد می‌شود. بایست ببین خدا چی دوست دارد از تو بردارد. بگو خدایا من همه چیزم مال توست: چقدر قشنگ است: «إِنَّ صَلَاتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیَایَ وَ مَمَاتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ» آدم راحت می‌شود. خدایا من که مال خودتم. ببین چقد قشنگ است. فرهنگ ما چه فرهنگی هست. این را کجای دنیا ما داریم «وَبَشِّرِ الصَّابرِینَ» بشارت بده به صبر کننده‌ها. خب چه اتفاقی می‌افتد؟ «الَّذینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ» مصیبت یعنی چی؟ مصیبت یعنی در این چهارتایی یک مصیبت است دیگر. تا یک مصیبتی برایشان اتفاق می‌افتد، چی می‌گویند؟ چقدر خودشان آرام می‌شود إِنَّا لِلَّهِ من خودم مال خدایم. چه برسد به چیزهایی که به من وصل است. خودم مال آن طرف هستم. مال اینجا نیستم. خودم مال آن طرفم. وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ الان یک مادری در جنگل گیر کرده، در آتش گیر کرده، بچه اش یک بچه دوقلو هم دارد، می‌دانی الان می‌سوزد، می‌داند الان سقوط می‌کند، می‌داند الان ممکن است حیوانات بیایند سراغش، او می‌داند ممکن است او را بکشدنش. میدانم ممکن است اینجا در اثر عوارض طبیعی، یکی بیاد بگوید، آشنا بگوید من دارم میروم، جا دارم بچه‌هایت را می‌توانی. چی کار می‌کند مادر؟ نه، بچه‌هام پیش خودم باشد پیش خودم آتش بگیرند. او از خداش هست. می‌گوید بچه‌هایم را ببر. بچه‌هایم را ببرید. دارد غرق می‌شود، می‌گوید بچه‌هایم بذار در قایق، اول بچه‌هاش می‌گذارد در قایق قبل از اینکه… خودش هم غرق شود، می‌گوید بچه‌هایم بروند در قایق. ولی دارد آنها را نجات می‌دهد، خودش هم دوست دارد برود برسد به آن طرف، «انا لله» یعنی من خودم هم آن طرفم. پس دیگر چه غصه‌ای بخورم که خدا یه چیزهایی را از من زودتر بردارد ببرد آن طرف بگذارد. خدا وقتی دارد می‌گیرد، می‌گوید بده من این را بگذارم برات اینجا نگه می‌دارم. می‌آیی برش می‌داری می‌بری. برایت پرورشش می‌دهم بیا بردار ببر. بده بده به من، هر چی داری بده به من نگه می‌دارم جاودانش می‌کنم. «ما عندکم ینفد» هر چی پیش شماست گند می‌خورد می‌رود و از بین می‌رود « وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ» هرچی پیش خداست باقی می‌ماند. آدم زیرک این است. مادر می‌گوید بگذار دوتا بچه‌هایم را بفرستم بروند در بهشت پیش خانواده آسمانی بمانند. خودم هم که می‌روم پیش آنها. برید برایمان جا بگیرید. خانم ها می‌آیند پیش من می‌گویند بچه ام سقط شده، بچه کوچک داشتم به رحمت خدا رفته، می‌گویم: خب شفیع توست دیگر، در بهشت دارد عشق و حال می‌کند تا تو بیای. بچه‌ها اینجوریند دیگر. بچه‌هایی که از دنیا می‌روند روز قیامت می‌روند مادر جهنمی پدر مادر جهنمی هم باشد نمی‌گذارد بروند آنجا. می‌گوید خدای من، من تا اینها را ول نکنی من اصلاً بهشت پا نمی‌گذارم. خدا هم به حرمت این پدرو مادر می‌گوید بردار پدر و مادرت را ببر. ما وارونه فکر می‌کنیم. چرا؟ چون باور نداریم از کجا آمدیم، کجا هستیم، کجا می‌رویم. خودمان اهل دنیا می‌دانیم، نه اهل خدا نه اهل آخرت نه اهل…. مومن نگاه کنید چقدر قشنگ حرف می‌زند با چه ادبیاتی به ما یاد می‌دهد. إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ مال خدایم. خودم هم که قراره برگردیم آنجا. خدایا هرچی بیشتر می‌توانی از مال های من ببر آنجا بگذار. برام در بهشت برایم خانه بگذار. کاخ بساز، من اینجا خیلی نمی‌خواهم خوش بگذرانم. بعضیها می‌خواهند همه را همینجا مصرف کنند. می‌گوید در راه خدا در امام زمان بده، نمی‌تواند بدهد. نمی‌تواند بدهد. همه را برای اینجا می‌خواهد. می‌خواهم بدهم بچه ام. می‌خواهم بدهم دخترم، می‌خواهم بدهم پسرم. می‌خواهم فلان کنم. بابا بچه ات الان نیاز ندارد. برای چی دوباره می‌خواهی نگه داری؟ نمی‌فهمد این را. آدم زیرک چیه؟ خدا رحمت کند استاد ما را، همه شما ایشان را دیده بودید اینجا، آمده بودند آیت الله ممدوحی. می‌گفت: یک آقای زیرکی بود خیر مدرسه ساز بود. خیلی مدرسه ساخته بود. می‌گفت یه موقعی به استاد ما گفته بود که یک ویلا داشتم خیلی بهش علاقه داشتم. هر کاری کردم دیدم نمی‌توانم دل بکنم ازش. گفتم: خب چیکار کنم من انقدر این ویلا را دوست دارم؟ گفت باید یه کاری کنم بماند برای من. من اصلاً طاقت جدایی این را ندارم. گفت: فروختم در راه خدا انفاق کردم. گفتم: خدایا برایم نگه اش دار. زیرک یعنی این. زیرک یعنی این. خدایا این بردار برای من یه جا نگه دار. میام. خدا امانت‌دار خوبی هم هست. می‌گوید بیارم، یک ذره پرورشش می‌دهم، جاودانه‌ بهت می‌دهم. ما می‌ترسیم. چون نمی‌شناسیم خودمان را. از کاسته شدن می‌ترسیم. کاسته شدن ما را رویش می‌دهد. نما می‌دهد. کاسته شدن ما را نما می‌دهد. بایستیم خدا بکاهد از ما. زیاد شوید. شما اگر برداشت نشود از شما، زیاد نمی‌شوید. شما چشمه‌ای، روح خدایی، بی‌نهایتید. برداشت اگر از شما نشود رویش نمی‌کنید. باید برداشت بشود از شماها. کار مربی، همین است. کار استاد همین است که ازت برداشت می‌کند تا تو بالا بروی. کار خدا که ربت هست، همین است. به پیغمبر می‌گوید تو از آنها مال بگیر، اموال بگیر، اما منظور دارایی‌هاست. هر چی برای خداست. همین پنج بخش. می‌گوید از اینها بگیر، ـتطهرهم» چی می‌ماند اگر خدا پاک بکند «و تزکیهم» ما یک کسی باید بیاید از ما. مربی اینجوری هست دیگر. می‌گوید چرا دین اسلام اینجوری هست؟ خب دین اسلام تو را درست نگاه می‌کند؛ مثل آدم نگاهت می‌کند. می‌گوید اینها را باید بدهی. تعلق به اینها نباید داشته باشی. تو می‌خواهی قیمتت، بدنت خوشگلی و صورت و اندام و پولت پز بدهی به دیگران، این خودفروشی است. خود حقیقی را داری می‌فروشی با اینها، قیمت حقیقی ات نیست اینها نیست. اینها را بده به خدا. می‌گوید نه من می‌خواهم بگذارم وسط بازار، همه ببینند. خیلی خطرناک است. می‌خواهم پز بدم باهاش. کاملاً، می‌گوید حالا من اگر بخواهم بیایم متدین بشوم، بخواهم با این کار کنم سخت می‌شود دیگر. من که موقع یادم هست برای یکی از مسیحیان، گروه مسیحی بودند در سن‌پترزبورگ روسیه، برایشان سخنرانی کردن راجع به اسلام و تشیع، خیلی گریه کردند اینها. وقتی بهشون گفتم شما کی هستید نسبت تان چیه، همه جوانهای خوب عالی، مسیحی بودند بعد رئیسشان یک موقعی من را صدا کرد و گفت که پروفسور بیا با هم بریم یک قدمی بزنیم. گفتم: بریم، بعد ببین چی گفت به من! گفت: می‌خواهم یه لطیفه برایت بگویم. گفتم بگو. گفت: ما مسیحی می‌گیم اسلام خیلی دین خوبیه حیف که مشروب ندارد. این تعلق بیچاره می‌کند آدم را. می‌گوید یعنی چی؟ یعنی اگر الان مسلمان شدم باید حجاب بگیرم! اگر بخواهم بروم به دین خدا الان باید حجاب بپوشم! یعنی الان باید دیگر مشروب نخورم! روابط آزاد محرم و نامحرم نداشته‌باشم! تو تعلق اینجوری داری دیگر. بعضی ها کیف می‌کنند که اینها داشته باشند در خانه شان. می‌خواهند باهاش هر جوری هستو ولی خدا می‌گوید این را بذار کنار، این را بده من می‌خواهم تو بمانی، تو، تو کیه؟ تو همانی هست که از خودش دمیده در تو. آن را بده. ما چون نمی‌دانیم کی هستیم، وقتی اسلام می‌آید، می‌گوییم اگر من الان توبه کنم، اگر من الان بخواهم باید نماز بخوانم، باید روزه هم بگیرم، باید حجاب هم داشته باشم؛ یعنی دیگر نمی‌توانم مثلاً برم برقصم، مجلس مختلف داشته باشیم؛ یعنی دیگر ما اصل آزادی جنسی نداریم که هر غلطی دلمان خواست، بکنیم. این خودش را حیوان می‌بیند. طرف رفته در غرب در خاری سگدانی دارد زندگی می‌کند بعد نوشته عوضش اینجا من کسی راجع به حجاب و روابط زن مرد بهم گیر نمی‌دهد. تو یک حیوان هستی دیگر. پا می‌شود می‌رود خارج زندگی می‌کند که آزاد باشد، آزاد می‌شوی؟ تو زندانی می‌کنی خودت را، نمی‌فهمی داری چیکار می‌کنی. تو داری من حقیقیت آن منی که از خدا دمیده می‌بری در خارج زندانیش می‌کنی. اینجاست آزاد من تو. در این کشور آزاد هست. هرجا بخواهد پرواز می‌کند. تا الان برش دار، پایت را بذار برو بیرون، هر جای دنیا بری حتی برو عربستان، آنجا آزاد نیستی. پرواز نمی‌توانی. آدم تا نفهمد کیه! با من های قلابی اش عشق بازی می‌کند می‌خواهد آنها را چاق بکند. می‌خواهد به آن رسیدگی بکند. «خذ» چقدر قشنگ است این کلمه. بگیر. بگیر. «خذ» خیلی قشنگ است. دیدید یک آدم یک کار بزرگی دارد و می‌خواهد یک چیزی را بفروشد تا آن کار بزرگ انجام بدهد. هیچ کس نمی‌خرد. می‌گوید آقا بازار راکت است. کسی برنمی‌دارد. می‌گوید الان یکه چیزی بخر، نمی‌گوید نمی‌شود. کسی برنمیدارد جنس شما را. این به درد نمی‌خورد این آشغال است، کسی برنمی‌دارد. «خذ» خدا وقتی می‌گیرد، چی می‌دهد جاش؟ خودش را می‌دهد. خانواده آسمانی را می‌دهد. ملکوت می‌دهد. قدرت می‌دهد. غیب را می‌دهد ولی ما حاضر نیستیم. ما خروجی نداریم بدهیم. «خذ» باید از تو بیاید بیرون. می‌گوید بشاشت، لبخند، صدقه است. چرا؟ تا وقتی لبخند می‌زنی، دادن است این دیگر؛ یعنی تو باید به دیگران شادی بدهی. این اصلاً زورش می‌آید به خانمش به شوهرش به خانواده اش بخندد. نوازش دوست ندارد بکند. بوسه ندارد، نوازش ندارد، حرف‌های قشنگ نمی‌تواند بزند به دیگران. نگه اش داشته این حرفها را. بابا این را بریز حرف ها را پای شوهرت پای زنت پای بچه ات پای پدرشوهرت، پای مادر شوهرت، مادر زنت، پدرزنت، بریز پای بندگان خدا. بریز پای اهل بیت، بریز پای خانواده‌ی خدا. نمی‌تواند بخندد؛ یعنی من آدم دارم سی سال بهش می‌گویم ببین اصلاً نمی‌تواند. بخندد. به خانه ات می‌روی بخند. می‌روی خانه، شروع کن بخند: به شوهرت به زنت به همه. نمی‌تواند. خروجی ندارد این آدم. حضرت فرمود: این کمترین صدقه است. اگر این را نداری بقیه اش گندیدگی داری. آدمی که لبخند ندارد، آدم که شوخی ندارد آدمی که نمی‌تواند به چهره‌ی بقیه بخندد، آدمی که ناز کردن ندارد، بچه دارد از کنارش می‌رود، اصلاً انگار نه انگار، مثلاً نوه خودش را ببیند. مثلاً می‌خواهد… خب خوبی؟ چطوری؟ به همین شلی. بچه را یه گازی یه بغلی بوسی نوازشی شوخی خنده‌ای… امیرالمونین چیکار می‌کرد با بچه یتیم ها. امیرالمومین یه بچه یتیم که می‌دید امیرالمومنین می‌شد بچه. می‌گفتند آقا تو خلیفه‌ی خدایی، زشته برای تو، برو بابا این حرفا چیه. تو خلیفه‌ی مسلمین هستی، این کارها چیه، اصلاً امیرالمومنینبلده چیکار کند. می‌گفتند علی به درد خلافت نمی‌خورد چون خیلی شوخ هست. کمترین صدق است. خروجی ندارد. نمی‌تواند بدهد. می‌خواهم این مفهوم خروجی بفهمید یعنی چی. مفهوم خروجی یعنی آنجایی که تو یه چسبندگی داری باید کنده بشود ازت. در خانه اش نمی‌تواده برای اعضای خانه‌ خودش هم این خروجی ندارد. الان چقدر خانمت را خنداندی، چقدر شوهرت را خنداندی! چقدر محبت کردی! چقدر نوازش داشتی! چقدر بوسه داشتی! چقدر عشق ریختی! چقدر زبون ریختی! چقدر قلب ریختی! هیچی. برای خدا. نه اینکه آدم ادا دربیاورد. ادا درآوردن خوب نیست، برای عشق به خدا. عشق خدا، هر جا خدا می‌خواهد خرج شوید. هیچ منی جلوگیری نکند ازت. هر چی خدا بخواهد خرج کند. «خذ» خیلی خوبه. کاش فرصت بود مناجاتش را برایتان می‌خواندم. اشاره کردند وقتم تمام هست. چقدر در همین صحیفه و در این مناجاتها داریم خدایا بگیر. «خذ منی» از من بگیر ولی این عبد است که اینجوری هست. عبد چون اراده ندارد، می‌خواهد دقیقاً شبیه مربی بشود، مربی می‌گوید الان تمرینات را می‌خواهی انجام بدهی، الان کجا، الان کدام؟ این وزنه را بزنم؟ آن، این، کجا کار کنم الان؟ مربی هر چی می‌گوید، هر چی شما بگویی. می‌ایستد تا ازش بگیرند. می‌ایستد تا روش کار بکنند. اصلاً تعلقی ندارد هر چی بخواهد برداند. هر چی می‌خواهی بردار. هر چی می‌خواهی بردار.

داستان‌هایی از انفاق و رهایی از تعلقات

یک استادی داشتیم برایتان تعریف کردم یه بار دیگر. آدمها چقدر… می‌گفت رفتم حرم ابوالفضل، دستم به ضریع بود. دیدم اینجوری یک کسی دست کرد به جیبم. بعد گفتم ابوالفضل می‌گویند در حرم تو هیچ کس از این گناهان نمی‌کند. حالا حرم امام حسین بی‌خیال. آنجا خیلی کار می‌کنند. حرم حضرت اباالفضل کسی جرات نمی‌کند از این کارها بکند. خیلی هیبت دارد. همینجوری به ابالفضل گفتم شنیدم تو می‌زنی کاری کنند. الان دستش تو جیب من هست. بعد گفت پس تو هیچی نمی‌گویی من هم هیچی نمی‌گویم. گفت هیچ الکی هی ماچ کردم تا این هرچی می‌خواهد بردارد. گفتم: بگذار بردارد دیگر اگر آقا ابالفضل می‌گوید بگذار بردارد، بردارد دیگر. گفت: آمدم خانه دیدم پیچیدم داخل کوچه، دیدم دو تا موتوری می‌خواهند خانه ام بزنند. ایستادند دارند نقشه می‌ریزند. این آدم چقدر آمادگی دارد. بعد این استاد ما رزمی کارم هست. خیلی بدن قوی دارد. گفت رفتم دوتا موتوری را همینجوری گرفتم سفت، به این که پشت نشسته بود گفتم بدو برو یه وانت بگیر بیار بینم. گفت: وانت برای چی؟ گفتم مگر تو جنس نمی‌خواهی؟ اگر نری اسمت می‌دهم به پلیس. گفت: رفت وانت آورد. گفتم بیاید هرچی می‌خواهید بردارید. بهش گفتم آخه احمق تو با موتور، دوتایی با موتور چی می‌خواهید ببرید. آخه دوتایی جا نیست دیگر. یک بنده خدا بهش پول داده بودند، امانتی، گفتند تو برو با ماشین باهاش کار کن، هر چی درآوردی، تقسیم کن. این می‌رفت در می‌آورد، به هیچ کس هم نمی‌داد. بعد بهش گفتن که پس چی شد سهم ما. گفت مسافر اصلاً نیست. مسافر گیر نمیاد. اصلاً یه نفر دست نگه نمی‌دارد. گفتن: دروغ نگو. گفت: بیاید سوار شوید ببینم؛ وقتی سوار شدند ماشین پر بود. کسی دست نگه نمی‌داد. گفت: هیچ کس نمی‌آید سوار شود. گفت هیچی رفتم وانت آورد گفتم هرچی می‌خواهی بردار ببر. گفتم بیاید بردارد. فرش و هر چی می‌خواهید ببرید، بعد گفتم حرم حضرت معصومه خیلی فرشهای خوبی دارد. گفتم: خانم هم نمی‌آید یقه تون را بگیرد. به جای اینکه ببروید خانه مردم بزنید، بروید حرم حضرت معصومه، چیزهای خوب، فرشهای خوبی دارد آنجا. آدم اگر از کسی دزدی می‌کند یه جایی دزدی کند که خیلی گیر نیفتد.

الحمد لله رب‌العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

خلاصه

جملات ناب

  • انفاق، آرامش‌بخش روح و جسم است؛ زیرا انسان را با قواعد حقانی خود مسلح می‌کند و به رشد و تعالی می‌رساند.

  • آرامش واقعی زمانی حاصل می‌شود که انسان مطابق با حق و حقیقت رفتار کند، درست مانند غذای سالم که جسم را نشاط و قوت می‌بخشد.

  • روح نیز غذاهایی دارد که با دریافت آن‌ها آرامش می‌یابد؛ انفاق یکی از این غذاهاست که انسان را به صفات رحمان، رحیم، جواد و کریم نزدیک می‌کند.

  • انفاق تنها به مسائل مادی محدود نمی‌شود؛ بلکه به معنای جریان داشتن و خروجی داشتن در نظام خلقت است، به گونه‌ای که انسان فضیلت، ارزش، نور و هدایت تولید کند.

  • کسانی که اهل انفاق هستند، در پنج بخش زندگی خود خروجی دارند و این جریان داشتن، آن‌ها را از اضطراب و غم رها می‌سازد.

  • انفاق مانند ورزش کردن یا حجامت است که با خارج کردن آلودگی‌ها و راکد ماندگی‌ها، شادی و آرامش را به ارمغان می‌آورد.

  • راکد ماندن در زندگی، چه در جسم و چه در روح، منجر به بیماری، غم و اضطراب می‌شود؛ بنابراین انسان باید همیشه خروجی داشته باشد.

  • دعای “اللهم ادخل علی اهل القبور سرور” نمونه‌ای از انفاق معنوی است که روح را از محدودیت‌های زمینی رها کرده و به شادی بخشیدن به تمام خلقت می‌پردازد.

  • انفاق به معنای طهارت نفس و تزکیه است؛ زیرا با بخشیدن دارایی‌ها، انسان از تعلقات دنیوی رها شده و به اصل وجودی خود، یعنی روح خدا، نزدیک می‌شود.

  • خداوند با درخواست قرض از بندگان، فرصت عشق‌ورزی و رشد را برای آن‌ها فراهم می‌کند و این نشانه‌ای از انتخاب و محبت الهی است.

  • شهادت، راهی برای رهایی از مردارگی و رسیدن به ابدیت است؛ زیرا انسان با فدا کردن جان خود، به بالاترین درجه پاکی و قرب الهی می‌رسد.

  • انسان عاقل کسی است که فاصله خود را با شئونات جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی حفظ می‌کند و نمی‌گذارد این‌ها مانع رسیدن به “من” حقیقی‌اش شوند.

  • مربی و معلم واقعی، کسی است که با برداشتن تعلقات و اضافات از وجود متربی، او را به سوی پاکی و رشد هدایت می‌کند.

  • کسی که دوست دارد از مملکتش خارج شود و در جایی غیر از وطن خود زندگی کند، مشرک است؛ زیرا در کنار معشوق اصلی (خدا و وطن)، شریک دیگری قرار داده است.

  • لبخند، نوازش، بوسه و حرف‌های محبت‌آمیز، کمترین صدقاتی هستند که انسان باید به دیگران ببخشد؛ زیرا عدم خروجی در این زمینه‌ها، نشانه‌ی گندیدگی روح است.

  • انسان باید اجازه دهد که خداوند از او بگیرد تا رشد کند و زیاد شود؛ زیرا هر آنچه نزد خداست، باقی و جاودانه است و هر آنچه نزد ماست، فانی می‌شود.

  • باور به “إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ” به انسان آرامش می‌دهد و او را از غصه و اضطراب رها می‌سازد؛ زیرا می‌داند که خود و تمام دارایی‌هایش متعلق به خداست.

  • آدم زیرک کسی است که دارایی‌های خود را در راه خدا انفاق می‌کند تا آن‌ها را جاودانه سازد و در بهشت برای خود کاخ بسازد، نه اینکه همه را در دنیا مصرف کند.

  • کاسته شدن از تعلقات دنیوی، انسان را رشد می‌دهد و او را به سوی بی‌نهایت و روح خدایی‌اش رهنمون می‌شود.

  • هر آنچه خدا بخواهد از ما بگیرد، به نفع ماست؛ زیرا او امانت‌دار خوبی است و آنچه را که می‌گیرد، پرورش داده و جاودانه به ما بازمی‌گرداند.

فراداده ها

جایگاه در
درختواره انسان‌شناسی
راویان گفتاوردهای این جلسه