حسادت – جلسه 003

متن کامل جلسه

خوشبختی و آرامش در پرتو توحید

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله طاهرین و لعنته الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین. خوب فرمایش بسیار زیبایی را از امیرالمؤمنین علیه السلام که در مورد ظهورات اخلاص است با همدیگر بررسی می‌کردیم که قسمت آخرش این بود (و لَم یَحْزَنْ صَدرُهُ بما اُعْطِیَ غَیرُهُ) از نشانه‌های خوشبختی این است که انسان سینه‌اش، قلبش، غمگین نشود از این‌که خداوند به دیگران چیزی عطا کند، از چیزهایی که به دیگران عطا می‌کند انسان ملول و ناراحت نشود، این درست خلاف خوشبختی است دیگر، خوشبختی پایه‌ها و ستون‌ش همان که در قرآن فرمود شادی و آرامش است و گفتیم میزان ایمان هر کس از میزان شادی و آرامش او اندازه گیری می‌شود. ما به میزانی که در زندگی شاد و آرام هستیم مؤمن هستیم، این شادی و آرامش منشأش چیست؟ منشأش تکیه به خداوند است، منشأش این است که لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم است، تکیه به حق تعالی، کمک از حق تعالی منشأ شادی‌ها و آرامش است، خوب (و لَم یَحْزَنْ) چون طوبی فرمود اولش،(طُوبى لِمَن) خوشبحال کسی که، اگر کسی قرار است خوشبحالش باشد، خوشبحال کسی که غمگین نباشد، اگر قرار باشد ما غصه بخوریم که چرا ما نداریم و دیگران دارند، چرا به ما داده نشده و به دیگران داده شده، این با خوشبختی سازگاری ندارد، خوشبخت کسی است که اگر ندارد به دارایی دیگران محزون نشود، به دارایی دیگران محزون نشود، دارایی دیگران او را می‌تواند مچاله کند، محدودش کند، فشار دهد، والا این غصه می‌خورد، آن‌هایی که دارند متاسفانه، کسانی که دارند آن‌ها هم غمگین هستند، طبق آمار یکی از علل مهم شکست‌های زندگی‌هایی که الان وجود دارد، غصه‌ها دارایی است، یعنی هر چقدر سطح آسایش یعنی دارا بودن بالا رفته، آرامش چه شده؟ کمتر شده، آن‌هایی که دارند باز حرص جه چیزی را می‌خورند؟ حرص داشته‌های خودشان را می‌خورند، این مهم نیست، داراها، بیشتر از ندارها غصه می‌خورند، این مهم نیست داشته باشیم یا نداشته باشیم مهم این است که غصه نخوریم، حزن نداشته باشیم به این‌که ما نداریم و آنها دارند، این حزن است، این انسانیت است و این شرافت است و این توحید است، توحید یعنی این‌که انسان به هیچ وجه، هیچ نوع غصه‌ای، حسادتی، حسرتی در وجودش نسبت به کسی وجود ندارد به هیچ وجه، اصلا هیچ حسرتی ندارد، چرا ممکن است انسان غبطه بخورد، غبطه غیر از حسادت است، غبطه یعنی این‌که ای کاش من مثل این، این موفقیت‌ها را داشتم اما این هم راه دارد، آن هم راه دارد که حالا توضیح خواهیم داد. در وجودش بدجنسی ندارد، غصه ندارد ولی آرزو می‌کند که ای کاش من این توفیقات را می‌داشتم اما این هم راه دارد که باز توضیح خواهم داد،گ.

انسان‌شناسی و خودشناسی

اساسا کسی که اهل توحید است نگاهش به دیگران موحدان است، یعنی نگاهش به انسان‌ها از دریچه نگاه حیوانی، جمادی، و گیاهی نیست، این نگاه که او، او است و من من هستم یک نگاه غلط است، او، او است و منم من هستم، این یک نگاه غلط است، ما یک موقع است که جنبه طبیعی را نگاه می‌کنیم یعنی شناختمان به خودمان ضعیف است و همه این‌ها برمی‌گردد به انسان‌شناسی، این یادتان باشد ما هرجا شکست خوردیم انسان‌شناسی مان ضعیف بوده، خودشناسی مان ضعیف بوده، هر جا تیر غصه به قلبمان خورده، تیر اضطراب و ناراحتی خورده به قلبمان، برای این بوده که خودمان را نمی‌شناختم، هر چه انسان از خودشناسی دورتر باشد، حجم غصه‌هایش و حجم اضطراب هایش بیشتر است پس اگر من در زندگی ام حسرت دارم، دلشوره دارم، حرص و جوش دارم، برای این است که اصلا خودم را نمی‌شناسم، حتی اگر ارتباطم با خدا ضعیف است برای این است که من خودم را نمی‌شناسم، حتی اگر توحیدم هم ضعیف است برای لین است که خودم را نمی‌شناسم، ما اگر خداشناسی مان هم ضعیف است، ضعف خداشناسی مان هم برای چیست؟ به خود نشناسی است، (من عرف نفسه، فقد عرف ربه) اگر ما خودمان را درست بشناسیم، من خودم را درست معنا کنم، بگویم من موجودی هستم که قبلا با خدا زندگی می‌کردم و به بزرگی خدا بودم، خوب دقت کنید که تعریف خودم از خودم که من کیستم، من قبل از این‌که به دنیا بیایم موجودی زنده و در عالی‌ترین درجاتی که ممکن بود یک انسان زندگی کند زندگی می‌کردم، پیش خود خدا، و بعد به زمین آمده‌ام که جای محدودی است و من به طبع آن سیر در منازل محدود شدم، یک جنبه طبیعی ضعیفی به نام بدن به من داده‌اند، من بدن دار شدم و بعد با راهنمایی و هدایت خداوند به جایگاه اصلی خودم برمی‌گردم، فرق این آمد و رفت چه بود؟ قبلا که همه مان می‌خواستیم بیاییم یک روح واحد بودیم، این‌جا چه شدیم؟ به تعداد انسان‌ها این روح واحد تکثیر شد، مسئولیت های مختلف، اختیارات مختلف، حدود مختلف، شئون مختلف، مختصات گناه که حالا برمی‌گردیم ان شاء الله به جایگاه اصلی خودمان، پس من کسی نیستم که اصلا موجود زمینی باشم، موجود زمینی نیستم، من اصلا برای این کره نیستم، من برای کره زمین نیستم، برای دنیا نیستم اصلا، اصلا اینجایی نیستم من، زن هم نیستم چون اینجا من را زن یا مرد کردند، بعضی از ماها زن شدیم و بعضیهایمان چه؟ مرد، بنابراین بدن زنانه و بدن مردانه هم جز مختصات انسانی من نیست، جز مختصات چیست؟ حیوانی من است، من از آن جهت که حیوان هستم جنسیت هم دارم، یک جنسیت یا مذکر یا مونث یا خنثی، بعضی‌ها نه زن هستند و نه چه؟ مرد، خوب بلاخره یک جنسیتی ما داریم یا بی جنسیتی یا جنسیت دار بودن، پس زن بودن، مرد بودن، خنثی، اصلا خود خنثی را خدا خودش برای همین گذاشته که به ما بفهماند که چیست؟ خود خنثی را برای این گذاشته که به ما بفهماند انسان، انسان است و نه زن است و نه مرد، ما کسانی را داریم که نه زن هستند جنسا، و نه مرد، ولی چه هستند؟ ولی انسان هستند، پس من این‌طوری خودم را کردم، خوب اگر من این‌کار را کردم از تعلقات زنانگی و مردانگی که ممکن است من را غمگین کند در می‌آید، ازدواج کردم، نکردم، زنم چطوری بود، شوهرم چطوری بود، نمی‌دانم بچه‌دار شدم یا نشدم، تازه بچه‌دار شدن یا نشدن اصلا جز کمالات حیوانی هم نیست، جز کمالات چیست؟ گیاهی است، توضیح دادیم این‌ها را دیگر، جز آن کمالات است. خانه ام چگونه باشد، لباسم چگونه باشد، نمی‌دانم کجا بنشینیم، کجا ننشینیم، خانه مان بالا باشد، پایین باشد، دغدغه هایی که مردم عمر می‌گذارند برایش، عمر می‌گذارند برایش، متاسفانه این‌ها چیزهایی هستند که مربوط به ضمیر ما است، مربوط به حیوانیت ماست، مربوط به جنبه گیاهی ماست و جنبه جمادی ما است، یا کمالات جمادی، بعد هم من برمی‌گردم، توضیح دادیم وقتی می‌گوییم انا لله و انا الیه راجعون، وقتی می‌گوییم ما معاد داریم، یعنی بازگشت داریم؛ یعنی من قبلا این‌جا نبودم که برمی‌گردم، اگر من ماجرای زندگی ام از زمین شروع شده با جنسیت مذکر و مونث رفت است، برگشت نیست، مسیر هم خطی است ولی مسیر من خطی نیست، من قبلا این‌جا نبودم، آمده ام حالا چه جیزی معنا پیدا می‌کند؟ اصل اعتقادی معاد، معاد یعنی بازگشت، پس من نبودم این‌جا که برمی‌گردم، اگر من روی زمین بودم و از زمین می‌خواهم پیش خدا بروم که این دیگر بازگشت نیست و رفت پیش خدا است، پس من باید حواسم به وطن اصلی خودم، جایگاه اصلی خودم که ان شاء الله در درس‌های آینده توضیح می‌دهم، خانوداه اصلی ام باید باشیم. درست خودم را معنا کنم، من این هستم، نگاهم به بندگان خدا چیست؟ این‌ها هم با من هم اصل هستند، همه هم ریشه من هستند، همه ما از یکجا آمدیم، از یک پدر و مادر، خوب دقت کنید، از یک پدر و مادر، از یک حقیقت ما آمدیم، سه تا مینا گفتیم در نگاه به دیگران، مبنای اول که کف بود، حداقل بود این بود که شما وقتی دارید به کسی نگاه می‌کنید، خواهر دینی، برادر دینی، این مردم، حضرت فرمود (هو أنت) آن کیست؟ آن خود تو هستی، (هو أنت) به این خوب دقت کنیم ما (هو أنت) اصلا خودت هستی، خودت هستی با یک پدر و مادر زمینی دیگر، با یک قیافه دیگر، با یک جنسیت دیگر، با یک لباس دیگر، با یک مختصات دیگر ولی آن خودت هستی واقعا، آن حقیقت خودت است، بنابراین من چگونه حسادت کنم در حق دیگران؟ احمقانه‌ترین کار همین حسادت است، چگونه حسادت کنم در حالی که خودم در یک قالب دیگر دارم یک کار دیگر می‌کنم، الان من حج نرفتم ولی خود من در آن قیافه، در آن جنسیت، در بدن یک خواهر، در بدن یک برادر، دارد حج می‌رود، برای من هم دارد انجام می‌دهد، من دارم آن حج را می‌روم، خوب دقت کنید، نماز شب دارد می‌خواند، روزه دارد می‌گیرد، قرآن دارد می‌خواند، حافظ قرآن است، مبلغ دینی است، محبوب مردم است، عالم است، استاد است، این بدن نیست، آن هست، آن من هستم، خیلی دقت داشته باشید، آن خود من هستم، خودِ خودِ من هستم، چه وقت معنا پیدا می‌کند؟ زمانی که من باور کنم آن هستم، خدا می‌گوید اگر تو قبول کردی آن تو هستی، من هر کاری که آن کرده به تو هم می‌دهم، خیلی مهم است،؟ «الرّاضی بِفِعلِ قومٍ کالدّاخِلِ فیهِ مَعَهُ) قاعده اش را در امر به معروف و نهی از منکر گفتیم، شاید حدود پانزده سال پیش در مباحث امر به معروف و نهی از منکر توضیح دادیم، می‌گوید اگر کسی راضی باشد به کار دیگران، این داخل آن‌ها است، یک گروهی دارند عبادتت می‌کنند تو خوشحالی آن‌ها دارند عبادت می‌کنند حسرتشان را می‌خوری، خدا می‌گوید آن را به تو هم می‌دهم، دوست داری، تو هر جا نیت داری، نیتت هر جا هست، دلت هر جا هست، تو آنجا هستی، اصلا نیاز به بدن ندارد که من بلند شوم و مکه و مدینه بروم، آن بحث فیزیکی مکه و مدینه احکام شریعت است، طبق یک قانونی باید انجام شود و قانون است که آن سر جای خودش، الان یک کسی دارد مشهد می‌رود، من هم با او می‌توانم بروم، چه چیزی کافی است همراه او برود؟ دل من برود، اصلا انسان مساوی است، بحثش را جلوتر برسیم می‌کنم، انسان مساوی با دل است، مساوی با بدن و جنبه زنانگی و مردانگی اش نیست، خانم بگوید خوشبحال مردها، مردها به جبهه می‌روند و شهید می‌شوند، ما زن‌ها خیر، این برای این است که خودش را نمی‌شناسد، دوباره چه آورد وسط؟ در فکر این خانم؟ جنسیت، خداوند ما را صمد آفریده مثل خودش، اسیر جنسیت قرار نداده، یک زن می‌تواند به همه کمالات یک مرد، و یک مرد می‌تواند به همه کمالات یک زن برسد، این‌طور نیست که خداوند یک توفیقی داده به یک مرد که دست در جیبش کند و پاداشی بدهد زن نتواند، زن می‌تواند در تمام کارهایی که مردش می‌کند و مردها می‌کنند شریک باشد، اولین شرطش این است که خدا می‌گوید خودت هم بپذیری که تو با او یکی هستید، اول خودت این را بپذیر، اگر قبول کردی من هم به تو می‌دهم، گفت خدایا این که دارد به حج می‌رود، من که نمی‌توانم حج بروم، من هم دوست داشتم بیایم، صادقانه بگو، می‌روی و می‌روی، هر چه به او برسد به تو هم می‌رسد. آقا برادرم خواب قشنگ دیده، خواب امام زمان دیده، برادرم مکاشفه کرده، خواهرم مکاشفه کرده، آقا امام زمان را زیارت کرده مثلا فلان جا، به به موفق به نماز شب شد، موفق به قرائت قرآن شد، موفق به فلان کار خیر شد و مثلا چه عبادت خوبی کرده، خوشبحالش، تا شاد می‌شوی، تا می‌گویی خوشبحالش، شدی دیگر تمام شد، قاعده را گفتم که دقت کنی مباحث انسان شناسی و روان شناسی این قاعده معجزه است، می‌گوید تو بدن نیستی، تو عمل هم نیستی، تو، تو هستی، اگر یک جایی گناهی شود و تو خوشحال شوی ولو انجام ندهی، پات هست، این گناه باشد یا معصیت، الان ما چقدر خانم داریم که حجاب دارند ولی روز قیامت بی حجاب محشور می‌شوند، چقدر نمازخوان داریم که روز قیامت بی نماز محشور می‌شوند، چرا؟ چون حجاب را دارد ولی در دلش می‌گوید چه مملکت گندی است که ما داریم، چه مجبور هستیم حجاب داشته باشیم، خوشبحال فلانی ها، این خانم پایش به هواپیما باز شود بی حجاب می‌شود، پایش به فلان کشور باز شود بی حجاب هست، عملا همین‌طوری هست، خیلی دلش می‌خواهد بی‌حجاب شود، خدا می‌گوید من اصلا کاری ندارم که تو حجاب گرفتی یا نگرفتی، دلت کجا بود؟ تو چه بودی؟ اصلا کاری ندارد تو ریش داری، تسبیح داری، همیشه ذکر بگو، نمی‌دانم قرآن بخوان، حج برو، وقتی می‌داند دلت این است که ای کاش الان مثلا در کیش فلان غلط را می‌کردم، الان دبی بودم، الان ترکیه بودم، قند در دلت آب می‌شود اسمش می‌آید، موقعیت پیش می‌آید که بروی، تو آن هستی، این نیستی، هر جا دلت هست تو آن هستی، این نیستی، که این را در بحث قلب توضیح دادیم، آن‌هایی که الان می‌خواهند این بحثی که الان می‌کنیم سودش را بفهمند به قلب مراجعه کنند، مباحث قلب، من آن هستم، من این کسی که این‌جا نشستم نیستم، عبدالملک در مسجد نشسته بود و قرآن می‌خواند، سال‌ها مونس قرآن بود، سال‌ها مونس قرآن، نماز، عبادت، روزه، نمی‌دانم نماز شب، به او گفتند خلیفه شدی، قرآن را بست خداحافظ، بین من و تو دیگر فاصله افتاد، یعنی چه؟ یعنی من آن کاره هستم، من خلیفه هستم، تو آن موقع که در مسجد بودی خلیفه بودی، این‌طور نیست که اگر مثلا یک آقایی چند سال بعد کشش پیدا کرد و رفت یک کارهایی پیدا کرد، عزیزم تو آن موقع هم که نمی‌کردی این کاره بودی، دلت می‌خواست این کاره باشید، عشقت این بوده تو، تو عشقت این بوده که بی حجاب بگردی، لخت بگردی، عشقت این بود که نمی‌دانم روابط نامشروع داشته باشی، عشقت این بوده که بروی و برقصی ولی از ترس شوهرت نرقصیدی، از ترس این‌که کسی حرف در بیاورد نرفتی بترسی والا اهل این کار بودی که بروی، مشروب نخوردی بخاطر ممنوعیت‌های آن، فساد نکردی بخاطر ممنوعیت‌های آن، والا اگر آب گیرت می‌آمد شناگر خوبی بودی، تو آن هستی، پس بازی درنیاوریم و وقتمان را تلف کنیم صرف ظواهر، آی من نمی‌دانم کدام ذکر را بگویم، کدام حرم را بروم، کدام درس را شرکت کنم، کدام استاد را ببینم، روزه چطوری بگیرم، ببین دلت کجاست، همان‌جا هستی، دلت کجاست، دلت، این خیلی مهم است، دل، خیلی فارسی، خیلی روان، تو چطور آدمی هستی، اگر از حجاب بدن می‌آید، اگر از دین بدت می‌آید، اگر از ریش بدت می‌آید، اگر از تسبیح بدت می‌آید، اگر از انگشتر بدت می‌آید، اگر از روحانی بدت می‌آید، اگر با عمامه و عبا سازگاری نداری، با مرجع تقلید، با رساله، سازگاری نداری مریض هستی، مشکل داری، ولو ظواهر را هم حفظ کنی، دل تو کجا هستی؟ تو که هستی؟ چطور آدمی؟ عشقت؟ ببین هوس‌ها، آدم‌ها از روی هوسهایشان، معشوق هایشان، آرزوهایشان و دغدغه‌هایشان قیمت پیدا می‌کنند، برو جلوی آینه بایست همه چیز کنار می‌رود، بایست و به خودت نگاه کن بگو من چطور آدمی هستم؟ من نوع هوس‌هایم، نوع آرزوهایم، نوع عشقم چیست؟ عشقم الان دوست داشتم کجا بودم؟ چکار کنم؟ اصلا این عقربه ذهنم کجا می‌رود؟ عقربه دلم کجا می‌رود؟ تو این هستی، یک کسی ممکن است گناهکار باشد عقربه دلش در تقوا باشد، عقربه دلش پیش خدا باشد، خدا همان را قبول دارد.

گناه و پاکی دل

خدا رحمت کند میرزا را فرمود گناه به مؤمن نمی‌چسبد، مؤمن اگر گناه می‌کند، وقتی از گناه تنفر دارد از گناهی که می‌کند جذب روح او نمی‌شود، لذا گناه مؤمن را به کافر می‌دهد، چون هیچ مؤمنی گناهی نمی‌کند مگر به فساد چه؟ به فساد کافری، به مؤمن گناه نمی‌چسبد چون از گناه واقعا متنفر است، اصلا دلش نمی‌خواهد گناه کند، جذبش نمی‌شود، اگر مجبور هم باشد انجام دهد جذب نشده، خدا می‌بیند که تو متنفری، لذا در حمله‌های شیطان توضیح دادم در بحث وسوسه، نگو من آدم بدی هستم، آدم کثیفی هستم، من آدم نمی‌دانم فلانی هستم، من احساس بی آبرویی می‌کنم، اصلا روی من نمی‌شود که به مسجد بروم، اصلا روی من نمی‌شود حرم بروم چون فکرهای منفی به سرم می‌زند، آن فکرهای منفی عزیزم هیچ‌کدام برای تو نیست، تو اگر اهل آن فکرهای منفی بودی آن فکرها را دوست داشتی، همین که از فکرهای منفی که در سرت هست متنفری معلوم است آن‌ها برای تو نیست، برای شیطان است، بنابراین فکرهای منفی را به خودت انتساب نده، این فکرهای منفی را قبول نکن، دور بیندازش، اصلا برای تو نیست، یک کسی وزوز می‌کند تا تو احساس کنی آدم بدی هستی، آدم کثیفی هستی، با خدا مشکل داری، با ائمه مشکل داری والا تو اگر مشکل داشتی کیف می‌کردی اگر آن فکرهای منفی را می‌کردی، تو اصلا کیفی نمی‌کنی، تو غصه می‌خوری که چرا هر چه فکر منفی در مورد خدا، در مورد اهل بیت است به ذهن من آمد، در مورد نماز، در مورد فلان موضوع، خودم دوست ندارم و از این فکرها رنج می‌برم، همین که رنج می‌بری نشان می‌دهد که تو پاکی، همین که رنج می‌بری نشان می‌دهد که این آلودگی‌ها برای تو نیست، پس تو خودت را بشناس.

اهمیت دل در نگاه الهی

آمد خدمت امام‌ صادق علیه السلام از بچه‌های شهر ری بودند، از بچه محل‌های ما بودند آن جا رفته بودند، خوش و بشی شد و سلام و علیکی شد و حضرت فرمود که از کجا آمدید؟ عرض کردند آقا ما از ری آمدیم، فرمود: مرحبا به برادران قمی ما، بارک الله به قمی ها، گفت نه آقا ما اهل شهر ری هستیم، گفت: به به، مرحبا به برادران قمی ما، دوباره گفتند آقا ما از ری هستیم، مرحبا به برادران قمی ما، در ذهن حضرت قم چگونه جایی است؟ این قمی بودن خیلی مهم است در ذهن حضرت، که اگر یک شهر ری خوبی ببیند حضرت به او می‌گوید کجایی هستی تو؟ قمی هستی، یعنی اصلا مکان مهم نیست، مهم دل است که کجاست، ما شهر ری ها، تهرانی‌ها، شمالی‌ها، آمریکایی ها، اروپایی هایی داریم که همگی قمی هستند و قمی هایی داریم که قمی نیستند، و این خیلی خطرناک است اگر آدم قمی نباشد، ما چقدر دختر و پسرهای آمریکایی داریم، زن و مردهای آمریکایی داریم، اروپایی داریم که این‌ها همه شان از یاران امام زمان هستند، چقدر بدحجاب داریم، بی‌حجاب داریم، آدم‌های این طرفی و آن طرفی داریم که منا هستند و چقدر نماز خوان داریم، مسجد رو داریم، قمی داریم، مشهدی داریم که قمی و مشهدی نیستند، چرا؟ چون (یَنظُرُ إلى قُلوبِکُم) به قلبهایتان نگاه می‌کند، به میلهایتان نگاه می‌کند، به هوس هایتان نگاه می‌کند، به این‌که دلت کجا پر می‌کشد، دلت کجا پر می‌کشد، تو چگونه انتساب هایت را می‌بینی؟ دلت از این‌که بچه امام حسین هستی شاد هست یا خیر؟ از این‌که امام حسین امامت هست چقدر خوشحالی؟ بعضی‌ها برای جشن تولد بچه شان خودشان را می‌کشند، این‌قدر کف می‌زنند، دست می‌زنند اما اگر بخاطر امام حسین دست بزنند این را هم دریغ دارند، اصلا برای چه دست بزنم؟ برای چه شادی کنم؟ برای چه بخوانم؟ تا حالا شده تولد امام زمان، تولد امام حسین من به ترانه بیفتم، به رقص بیفتم؟ طرف جشن تولد بچه‌اش به رقص می‌افتد، عروسی دیگران به رقص می‌افتد، شده من به سرور بیایم بگویم به‌به چه سروری دارم من امشب، که شب تولد امام حسین است، روز تولد امام حسین است من چقدر شاد هستم، چون من وقتی می‌فهمم بچه این آدم هستم، بچه این امام هستم، این آقا امام من است، من خیلی بزرگ هستم، همه چیز دارم ولی ما افتخار نمی‌کنیم چون دلمان نیست، اصلا نمی‌فهمیم چیست، دل تغذیه نشده، خدایا چه دل خوشی دارند دست می‌زنند، این برای چه نمی‌تواند در روز تولد امام حسین شاد باشد؟ برای این‌که عزاهای گیاهی دارد، عزاهای حیوانی دارد، یا عزاهای بخش جمادی، عزاهای دیگر دارد یعنی آن‌قدر گرفتار است یعنی الان من با شوهرم مشکل دارم، با زنم مشکل دارم، نمی‌دانم هنوز شوهر ندارم، هنوز زن نگرفتم، فلانی از من قهر کرده، من مریض هستم، حالا چه دل خوشی دارم که برای امام حسین شادی کنم، دیگر خودت را نمی‌شناسی و فکر می‌کنی بدن هستی تو، فکر کردی زن هستی یا چه چیزی هستی تو؟ یا مرد هستی، برای همین نمی‌توانی شاد باشی، (یحرفون لفرحنا) با ما شاد هستند شیعیان ما و تو اصلا نمی‌توانی با ائمه شاد باشی، تو با فرشته ها نمی‌توانی وارد جشن شوی، چون این‌قدر غصه‌های طبیعی داری که بخش انسانی تو نمی‌تواند شادی کند، بخش انسانی ات اصلا شاد نیست، چون همیشه وقتی می‌گویند غصه‌ها و مشکلات یا برای جنبه زمینی ام است یا جنبه جنسی ام است یا جنبه حیوانی ام است یا جنبه گیاهی ام است، همیشه عزادار این بخش‌ها هستیم، به دارایی ها و ثروت‌های بی‌نهایتی که خداوند به بخش انسانی من، به بخش فطری من داده اصلا دل‌خوش نیستم، اصلا نمی‌بینم آن‌ها را که بخواهم شاد باشم، به میلیاردها، نمی‌گویم الان میلیاردها کلمه‌ای است برای کثرت به کار می‌بریم، به بی‌نهایت نعمت‌ها و سرمستی ها و شادی‌هایی که خدا به من داده، اصلا توجه ندارم، فقط و فقط غصه‌های بخش طبیعی را دارم، آدم کوچکی هستم، خودم را هم نمی‌شناسم، خوب دیگر را هم نمیشناسم، تو قبول کن (هو انت)، من نمی‌توانم به مکه بروم اما این مکه می‌رود من برای چه غصه بخورم که یک کسی مکه می‌رود؟ من غصه بخورم یک کسی سوریه رفته، من غصه بخورم که یک کسی شوهر کرده، یک کسی زن گرفته، یک کسی زن خوبی گیرش آمده، یک کسی شوهر خوبی گیرش آمد، تو غصه بخور کسی پولدار شد ولی من پولدار نیستم، تو اگر غصه بخوری خودت را نمی‌شناسی، دیگر دم از توحید هم نمی‌توانی بزنی، وقتی می‌گویی (یا احد و یا احد و یا احد)، وقتی می‌گویی (اشهد ان لا اله الا الله وحده) باز احدیت است، (وحده لا شریک له) یعنی من دیگر اصلا غصه نمی‌خورم، تا گفتی (لا اله الا الله) شادی است، اما گفتی (لااله الا الله) غصه خوردی (لااله الا الله) تو به درد نمی‌خورد، (وحده لا شریک له) تو هم ضعیف است، من برا چه غصه بخورم؟ فلان کس دارد، موفق است، عالم است، استاد است، نمی‌دانم می‌تواند کاری انجام دهد، من خوشحال شوم از این‌که این کار را انجام می‌دهد، خداوند می‌گوید هر چه به او دادم به تو هم می‌دهم، تو به فعل او راضی بودی، به الهیت، به ظهور اسما الهی، به تجلیات زیبای خدا راضی شدی، به این‌که یک جا دین رشد کرد، به این‌که یک نفر معنویت ایجاد کرد، به این‌که یک نفر تبلیغ کرد، به این‌که یک نفر کتاب نوشت، به این‌که یک نفر انفجار نور ایجاد کرد، خوب این نور برای کیست؟ برای پدر من است، برای امام حسین است، یک نفر این کار را کرد، من اگر خواهر و برادرم یک کار موفقی انجام دهند خوشحال می‌شوم، من اگر با آن یکی باشم عضو خانواده من هر کاری کند من کردم دیگر، شما یک پدر را نگاه کنید وقتی بچه‌اش قهرمان می‌شود چقدر شادی می‌کند، بیشتر از بچه، افتخار برای پدر هم هست، افتخار برای دوستهایش هم هست، من برای چه غصه بخورم؟ احمقانه‌ترین کار غصه است، محدود نگاه کردن، حسادت، تکبر، بخل بستن، چشم نداشتن، رقابت، بلوف، من بزنم روی دست یک نفر، حرف حرفِ من باشد، اصلا وقتی من هستم و تویی هست، تو اصلا نگاهت غلط است، تو انسانی نگاه نمی‌کنی که من حرفم پیش برود، حرف من اثبات شود، برای همین پیامبر فرمود کسانی که به دنبال اثبات خودشان هستند من اصلا روز قیامت به آن‌ها نگاه نمی‌کنم، شفاعتشان نمی‌کنم، اصلا روز قیامت دستشان به من نمی‌رسند که من شفاعتشان کنم، آدم‌هایی که بگو و مگو دارند، بحث می‌کنند با یکدیگر، می‌گویند من روز قیامت اصلا دستشان به من نمی‌رسد که من شفاعتشان کنم یا آدمی که این‌قدر کافر است، موحد نیست که فکر می‌کند اگر غلبه کرد به همسرش در بحث، غلبه کرد به بچه‌اش، غلبه کرد به دوستش، و خودش را اثبات کرد و حرف خودش را به کرسی نشاند پس بهتر است من غلبه کنم و حرف من باشد، این اصلا نگاهش، نگاه کفر آمیزی است، این فکر کرده تو یک کسی دیگر است و می‌خواهد رویش را زمین بیاندازد، اگر او شکست بخورد شکست تو هم هست، اگر او گناه کند گناه تو هم هست، اگر او خجالت بکشد تو هم باید خجالت بکشی، شکست همسرت شکست تو هست، نه این‌که من روی او را کم کنم، حال او را بگیرم، آبرویش را ببرم و او را ضایع کنم، تو خیلی بیچاره هستی که او را غیر از خودت می‌بینی و خودت را غیر از او می‌بینی، خیلی گرفتاری، جر و بحث کردن، من هستم و تو هستی، مِراع فرمود کسی که مِراع می‌کند شفاعت نمی‌کنم، چون نگاه، نگاه غلطی است، پیغمبر می‌گوید خیلی کیف می‌کنی که طرف را ضایع کنی، حرفت را به کرسی بنشانی، می‌خواهی خودت را اثبات کنی؟ خیلی از این کار لذت می‌بردی؟ من آدم می‌شناسم که تحت هیچ عنوانی حاضر نیست حرف قبول کند، می‌گوید حتی اگر حق با تو نبود، تو باید حتما اثبات کنی حق با تو است، می‌گوید در هر بحثی، در هر جدلی، در هر واقعه‌ای، اول تو حق به جانب قیافه بگیر که بعدا کم نیاوری، فلان چیز گم شده، من که ندیدم، تقصیر من نیست، من نمی‌دانم کجاست، دیدید در خانوداه ها خیلی است، سوئیچ گم شده، کتاب گم شده، فلان لیوان را ندیدید، نه من اصلا خبر ندارم، چرا از من می‌پرسید، به یوسف می‌گوید، یوسف می‌گوید:(وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ) من خودم را تبرئه نمی‌کنم، شاید کار من باشد، نمی‌دانم من یادم نمی‌آید، ممکن است من گم کرده باشم، دست من بوده نمی‌دانم، آقا آدم این است، نه نه من نه، همان اول قضیه، من نه، من نبودم، دست من نیست، برای من نیست، من نکردم، چرا اینقدر می‌ترسی؟ حالا بعدا هم ثابت شد تو کردی، چه می‌شود، من یادم نبوده این‌کار اتفاق افتاده، چون تو فکر می‌کنی زن و بچه تو غیر از تو هستند، خواهر و برادرهایت، پدر و مادرت غیر از تو هستند، تو باید حتما یک چیز دیگر باشی و آنها یک چیز دیگر، عزیزم گناه آن‌ها، غم آن‌ها، غصه آن‌ها، شکست آن‌ها، همه چیز آن ها برای تو هم هست، از این کار ناراحت باش، با همدیگر یکی باشیم، (هو أنت) این کف آن است، گفتیم بُرد میانه اش چیست؟فرمود: (هو رسول الله)، بُرد نهایی آن چیست؟ فرمود: (هو الله)، تو هر کاری با هر کسی کنی داری با خدا می‌کنی، این‌ها قاعده دارند، فرمول علمی دارد، فرمول‌هایش را هم قبلا در شرح زیارت عاشورا یک مقداری توضیح دادیم، که ان شاء الله به امید خدا می‌رسیم به شرح جامعه کبیره، آنجا این فرمول غوغا است، تو با هر کسی هر کاری کردی با خدا کردی، خدعه می‌کنی با خدا کردی، گرانفروشی، حدیث‌ را برایتان بخوانم، فرمود: موسی من وقتی مریض بودم چرا ملاقات من نیامدی؟ موسی می‌گوید چه وقت؟ خدایا تو مریض شدی؟ چه وقت مریض شدی؟ مگر تو مریض می‌شوی؟ فرمود بله. فلان کس مریض بود از دوستان و مؤمنین نرفتی به ملاقاتش، عجب خدای نازی ما داریم، عجب خدای نازی ما داریم، می‌گویم ناز یعنی من از ناز قشنگتر حرف پیدا نمی‌کنم، نمی‌دانم چه بگویم، بگویم جمیل، بگویم رحیم، بگویم غفور، بگویم ودود، بگویم حق، بگویم سبحان، بگویم رئوف، چه بگویم برای خدا، اصلا آدم دلش ضعف می‌رود این اسم‌های خدا را می‌شنود، دل آدم یک موقع هایی لک می‌زند، تنگ می‌شود برای خدا، چقدر خودش را با ما یکی کرده، چقدر خودش را پایین آورده، می‌گوید:(مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً) چه کسی است که به خدا قرض بدهد، آخ آخ آخ، چه مبنایی پشت قضیه است که خدا می‌گوید به من قرض بدهید، این ادبیات را شما نگاه کنید کجای دنیا شما یک چنین چیزی دارید، در کدام دینی یک چنین حرفی است؟ به من قرض بدهید، منِ خدا، این (هو الله) است، به او قرض دادید؟ خیر، به خدا قرض دادید، اگر به یک کسی لبخند زدید به خدا لبخند زدید، اگر کسی به خدا لبخند بزند چه شود.

منت نگذاشتن و توکل بر خدا

روایت‌هایش را قبلا برایتان خوانده‌ام، آیه قرآن را نگاه کنید، می‌فرماید خدا صدقات را دریافت می‌کند حواست باشد داری چکار می‌کنی با مردم، با منت برای کسی کاری نکنید، خیلی کار کثیفی است منت گذاشتن، منت گذاشتن و توقع تشکر کردن، این‌ها کارهای خوبی نیست، آدم کاری کند و توقع داشته باشد دیگران، زن من قدر ندانست، مرد من قدر ندانست، بشکند این دستی که نمک ندارد، از من تشکر نکردند، از من دعوت نکردند، چرا اسم من را فلان جا نزدند، چرا از من یاد نکردند، این حرفا چیست، تو کارت را به خدا بده، اصلا کسی کمتر از خدا دریافت کننده نیست، بنابراین اصلا منت نگذار، خودت را نفروش به کمتر از خدا، خدا دریافت می‌کند تمام شد و تو شاد باش، خدا دریافت کرد، اگر خدا بپذیرد و دریافت کند چه می‌شود، اما اگر منت گذاشتی می‌زند به سرت که برو، (لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ) صدقاتتان را با منت باطل نکنید، اگر دست من دادید من نگه می‌دارم اما اگر منت گذاشتید رها می‌شود، می‌رود به جهنم، دیگر به درد نمی‌خورد، پس من هیچوقت اصلا شکست نمی‌خورم، من وقتی به خدا دادم بُردم، منت دهم برای چه؟ سرخوردگی برای چه؟ که آخ من سی سال عمرم را پای این زن تلف کردم، پای این شوهر تلف کردم، نه، پای خدا گذاشتی، تمام هدایای زنانگی خودت را بده به خدا و تو هم 6مه هدایای مردانگی ات را، ظهورات مردانگی ات را هدیه کن به خدا، همه فرزند بودنت را به خدا هدیه کن، همه خواهر و برادر بودنت را به خدا هدیه کن، خدا فقط می‌گیرد، اگر آدم حواسش باشد وقتی دست می‌کند در جیبش، قرار است به خدا بدهد و خوب بلد است چگونه در جیبش دست کند، رو به روی من کسی نیست، هیچ کس نیست، اصلا من کسی را نمی‌بینم، یک خداست دارد از دست من می‌گیرد، لذا فرمود وقتی هم ذکر می‌گویی خودت ذکر نمی‌گویی، آن‌قدر من من نکن، این‌قدر ذکر گفتم، او دارد ذکر می‌گوید: (یا ذاکر و یا مذکور) می‌رسیم ان شاء الله به این اسم‌ها، صد و پنجاه سال دیگر اگر برسیم (یا ذاکر و یا مذکور) از زبان من خودش دارد ذکر می‌گوید، مذکور هم خودش است، برای چه من دیگر غصه بخورم؟ خدا برای یک کسی داد، خدا رب است و بهتر می‌داند هر کسی را چگونه تربیت کند، به من چه که به کسی داده، چقدر داده، من باید خودم تربیت شوم، آن دستوراتی که به من داده، حدی که برای من مشخص کرده، من باید به وظایف خودم عمل کنم تا رشد کنم، من آدم سراغ دارم چون وزیر نشده، می‌خواست وزیر شود، می‌خواست مدیر کل شود، مشاور وزیر شود، نشد، نماینده مجلس شود، نشد، دیوانه شد، قاطی مرد و به تیمارستان رفت، چرا من نتوانستم رأی بیاورم، چرا من مدیر نشدم، چرا من نتوانستم وزیر شوم، آقا این خودش را نمی‌شناسد، فکر می‌کند فقط خودش در وزارت، در ریاست، در بالاتر از دست مردم بودن، در علو آدم است، برای چه؟ من هر جا هستم و هر کسی هستم را با این زنی که خدا به من داده، با این شوهری که خدا داده، خوب یا بد، با این پدر و مادر، با این بچه‌ها، با این درآمد، با این شغل مختصات خودم را بپذیرم به پیغمبر می‌رسم، به امیرالمؤمنین می‌رسم، به مقام امیرالمؤمنین می‌رسم.

پذیرش مختصات فردی و رسیدن به مقام محمود

وقتی زیارت عاشورا می‌خوانید نگفتند زیارت عاشورا را فقط علما بخوانند، آیت الله ها بخوانند، با تقواها بخوانند، خیر، می‌گویند همه‌تان بخوانید در هر شرایط و هر شغلی که هستید، همه تان هم بگویید ما مقام تو را می‌خواهیم ای امام حسین، (فأسال الله آن یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله) یک خانم خانه‌دار با یک شوهر بد، با یک شوهر بدجنس، با شوهر، بدون شوهر اصلا، مطلقه، شوهرش مرده، یک مردی که زن ندارد یا دارد، یا هر چیزی، یا پنج تا بچه دارد، یا اصلا بچه ندارد، شغلش چیست، قیافه‌اش چیست، درآمدش چگونه است، اصلا این حرف ها چیست، هر کسی می‌تواند به مقام محمود برسد، به شرطی که اول مختصات خودش را بپذیرد، رضا، بحث رضا را قبلا کردیم، با شکر و رضا تو می‌رسی به آن‌جایی که تو باید برسی، غصه، حسادت این‌ها احمقانه‌ترین، کفرامیزترین و به تعبیری که در روایت داریم درنده خویی است غصه، حسادت درندگی است، تکبر درندگی است، مسابقه گذاشتن با دیگران و لح کردن دیگران، چشم و هم چشمی، وحشی گری است، درندگی است، چقدر آدم‌ها استعدادهای بزرگی و خدایی خودشان را تلف کردند چون می‌خواستند با دیگران مسابقه بگذارند، چون کم نیاورند، خدا هزارتا اسم از اسم‌های خودش را داده به این که این شکوفا کند، این افتاده به این‌که نمی‌دانم باجناق وضع مالی اش بهتر از من است، من باید جلوی او کم نیاورم، پدر زنم نمی‌دانم این‌طوری است من نباید کم بیاورم، مادر زنم، خواهر زنم، نمی‌دانم جاری من این‌طوری است من کم نیاورم، مسابقه گذاشته در دنیا فقط این‌ها را برساند خودش را، دو شیفت، سه شیفت کار کن، پول دربیار که با بقیه مسابقه بگذاری، چه می‌گوید امیرالمؤمنین، خوش به حال کسی که (لم یحزن صدره بما اعطی غیره) به آن‌چه که به دیگران داده شده اصلا غصه نخورید، اصلا آرزو نکنید جای کسی باشید، خوشبحال فلانی با آن زنی که دارد، با آن شوهری که دارد، نمی‌دانم با آن پدری که دارد، با آن مادری که دارد، با آن بچه‌هایش، خیر، تو هر جایی که هستی می‌توانی خودت را به عالی‌ترین درجات برسانی، اول این مشکل را حل کن که حواست باشد (هو أنت)، (هو أنت) تمام می‌شود، رمز را داشته باش، غم‌هایت می‌رود دیگر، بدجنسیها، مریضی ها، فشارهای روحی و روانی، غصه‌ها، همه برداشته می‌شود، (هو أنت) تا می‌خواهی نسبت به کسی حسادت کنی، تا می‌خواهی از کسی بدت بیاید، تا می‌خواهی یک کسی محروم شود، تا می‌خواهی از یک کسی دریغ کنی بگو خدا می‌توانست من را جای او بگذارد، اگر من جای او بودم یک نفر دیگر این‌کار را می‌کرد من چه برداشتی می‌کردم، خودت را جای او، این‌که می‌گویم خودت را جای او بگذار نه اینکه بگذار جای او تا این‌که بفهمی، چون اصلا جای او هستی، او خودِ تو هست، او اصلا خودت هستی، ما خودمان را نمی‌فهمیم، معصوم می‌آید از این حقیقت ما را آگاه می‌کند که (هو أنت)، (هو أنت) دیگر برای چه حسادت؟ درندگی برای چه؟ وحشی‌گری برای چه؟ غصه برای چه؟ غصه یک نوع درندگی است چون تو وقتی به غصه خوردن می‌افتی، داری کودک عزیز روانت را با عصبانیت چنگ انداختی و داری خفه می‌کنی، به غصه می‌افتی، به اضطراب می‌افتی، به خواب بد می‌افتی، به دلشوره می‌افتی، کودک عزیز روانت را، اگر این صحنه برزخی اش را یک دفعه به ما نشان دهد، باطنش را، می‌بینی تو که فکر می‌کنی آدم خوب و باکلاسِ متمدنِ باسوادِ درس‌خوانده ی متدین با بی‌رحمی به جان یک کودک افتادی، داری او را با دندان و دستانت تکه تکه می‌کنی، نمی‌دانی با خودت داری چه می‌کنی، نمی‌دانی چه جنایتی در حق خودت داری انجام می‌دهی، می‌گویی من دیشب خواب دیدم پشمالو شدم، این پنجه‌هایم این‌طوری شده، خودت چه؟ آن پنجه ها را در خودت فرو می‌کنی، در کودک عزیز روانت، می‌کشی در تمام وجودش و او را می دری این بچه را و همه این دریدن های خودمان، غصه خوردن ها، عصبانیت ها، دلشوره ها، اضطراب ها، آخ و آوخ گفتنها، تمام آن از شب اول قبر به بعد ظاهر می‌شود و تو می‌بینی خودت با خودت چکار کردی، سگها، گرگها، مارها و عقرب هایی که خودت هستی را می‌بینی، می‌بینید که چقدر وحشتناک هستند، و چقدر درنده بودند، من با خودم چکار کردم؟ من با این امانتی که خدا به من داد، با این کودک عزیز روانم، با این فطرت خدایی که خدا به من داده چکار کردم؟ من چقدر وحشی بودم.

مهرورزی و عشق ورزی در خانواده

من ساعت قبل گفتم مبنا برای این‌که آدم بفهمد انسان است یک آینه معرفی کردم، ببین شوهر تو، زن تو، بچه‌ات، پدرت، مادرت تو را آدم با محبتی می‌دانند یا نمی‌دانند، مهرورزی بلدی یا این‌که زنت باید همیشه التماس کند بخر، حرف بزن، نگاه کن، عاطفه داشته باش، حرف عاطفی بزن، من تربیت نشدم، آقا تربیت نشدی خوب تو را تربیت نکردند، قبول است، افرین که می‌گویی من بی‌تربیت هستم، تربیت نشدی، تربیت کن خودت را، از خودت بیرون بریز، نصف عقل، عشق ورزی است، مهرورزی به مردم است، بریز بیرون از خودت، محبت داشته باش، عاطفه‌ داشته باش، بخند، شاد باش، محبت کن، مودت، بالاتر از آن مودت داشته باش، از خودت ظهور بده، مهرورزی، عشق ورزی، دیگران را نباید معطل نگه داری، خیلی بد است آدم با داشتن بچه، با داشتن همسر، با داشتن پدر و مادر، گدای محبت و عاطفه دیگران باشد، آقا اعضای خانواده باید همدیگر را بپوشانند، به همدیگر خیر برسانند وقتی ما یک خانواده دور هم هستیم، چندتا رفیق دور هم هستیم، چرا باید اعضای خانواده ما، همسر ما، پدر و مادر ما، خواهر و برادر ما، همسایه ما، دوستان ما، کم آورده باشند، چرا باید در عاطفه کم آورده باشند، چرا باید محتاج باشند، برای این‌که تو بخل ورزیدی، برای این‌که تو انسانیت به خرج ندادی، ما هنوز باطن انسانی پیدا نکردیم، ما خیلی خشن هستیم، لذا پیغمبر فرمود: (خیرکم خیرکم لاهله) بهترین شما کسی است که برای خانواده خودش بهترین باشد، یعنی تمام عیار باشد، هر کاری می‌تواند واقعا انجام دهد برای اعضای خانواده اش، هر چیزی از دستش برمی‌آید انجام دهد. و الحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

خلاصه

جملات ناب

  • میزان ایمان هر کس با میزان شادی و آرامش او در زندگی سنجیده می‌شود.

  • شادی و آرامش حقیقی از توکل و تکیه بر خداوند سرچشمه می‌گیرد.

  • خوشبخت کسی است که از دارایی و موفقیت دیگران غمگین نشود.

  • حسادت، حسرت و غصه نسبت به داشته‌های دیگران، با توحید و خوشبختی سازگار نیست.

  • هرگاه در زندگی شکست خوردیم یا غصه‌ای به قلبمان نشست، ریشه در ضعف انسان‌شناسی و خودشناسی ما دارد.

  • هر چه انسان از خودشناسی دورتر باشد، حجم غصه‌ها و اضطراب‌هایش بیشتر است.

  • اگر خودمان را درست بشناسیم، درمی‌یابیم که موجودی زمینی نیستیم و برای این دنیا خلق نشده‌ایم.

  • جنسیت (زن یا مرد بودن) جزو مختصات انسانی ما نیست، بلکه به جنبه حیوانی ما تعلق دارد.

  • معاد به معنای بازگشت است؛ یعنی ما قبلاً در این دنیا نبوده‌ایم و به جایگاه اصلی خود باز خواهیم گشت.

  • نگاه موحدانه به دیگران این است که “او تو هستی”؛ همه ما از یک ریشه و حقیقت واحد آمده‌ایم.

  • حسادت کردن به دیگران احمقانه است، زیرا در حقیقت به خودمان در قالبی دیگر حسادت می‌کنیم.

  • اگر به کارهای نیک دیگران راضی باشیم و آرزوی انجام آن‌ها را داشته باشیم، خداوند پاداش آن اعمال را به ما نیز می‌دهد.

  • انسان مساوی با دل است، نه با بدن و جنبه‌های جنسیتی‌اش.

  • خداوند ما را “صمد” آفریده و اسیر جنسیت قرار نداده است؛ زن و مرد می‌توانند به همه کمالات یکدیگر دست یابند.

  • خداوند به قلب‌ها و نیت‌های ما نگاه می‌کند، نه به ظواهر و اعمال بیرونی.

  • همین که از افکار منفی و گناهان متنفر باشیم، نشان‌دهنده پاکی و عدم تعلق آن‌ها به ذات ماست.

  • منت گذاشتن و توقع تشکر داشتن، کار کثیفی است؛ هر کاری که برای دیگران انجام می‌دهیم، در حقیقت به خدا قرض می‌دهیم.

  • خودت را به کمتر از خدا نفروش؛ وقتی کاری را برای خدا انجام دادی، دیگر منت و سرخوردگی معنا ندارد.

  • پذیرش مختصات فردی خود (همسر، فرزند، شغل، درآمد و…) با رضا و شکر، انسان را به عالی‌ترین درجات می‌رساند.

  • غصه، حسادت، تکبر و رقابت با دیگران، درندگی و وحشی‌گری است که استعدادهای خدایی انسان را تلف می‌کند.

  • مهرورزی و عشق‌ورزی به خانواده و دیگران، نیمی از عقل است و باید آن را از خود بروز دهیم.

  • بهترین شما کسی است که برای خانواده خود بهترین باشد و هر کاری از دستش برمی‌آید برای آن‌ها انجام دهد.

فراداده ها

جایگاه در
درختواره انسان‌شناسی
راویان گفتاوردهای این جلسه