فهرست مطالب
Toggleبسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم و رحمه الله.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن لا قیام یوم الدین.
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما.
هدیه محضر مقدس خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها، آقا امام زمان علیه السلام، شهدای اسلام و امام الشهدا صلوات بلند ختم بفرمایید.
موفقیت معلول معرفت است
موفقیت در هر کاری معلول معرفت است. انسان اگر اشیا را درست بشناسد، رابطهاش با آنها موفق تنظیم میشود. نه دانش. ما خیلی وقتها چیزهایی را میدانیم، اما با وجود دانشی که داریم، با وجود علمی که داریم، رابطهمان موفق نیست. ما خدا را میشناسیم، اهل بیت را میشناسیم، نماز را میشناسیم، اطلاعات زیادی داریم، اما همیشه نمیتوانیم رابطه موفق برقرار کنیم. امامزادگان را میشناسیم. موفقیت معلول رویت است، یعنی معرفت، نه دانش. این جور نیست که اگر یک کسی را آگاهش کردی، او با آگاهی بتواند درست رفتار کند، درست تصمیم بگیرد، اصلاً اینجوری نیستش. ولی اگر آن آگاهی تبدیل به معرفت شد، رفتار درست است.
مثال همیشگیمان چیست؟ یادتان هست؟ رابطه با مرده. ما همه میدانیم مرده کاری ندارد، اما رابطهمان باهاش حقیقی نیست، میترسیم ازش. اگر بگویم بخواب پیشش، برو بشورش، کنارش غذا بخور، علم ما به دردمان نمیخورد که این کاری ندارد، میترسیم. اضطراب داریم و چه بسا کابوس برایمان درست کند، فاجعه درست کند. اما آن کسی که موفق است در ارتباط با این آسیب نمیبیند و درست عمل میکند، خیرش را هم میبیند، مردهشور است. چون قلبش مطمئن است، معرفت دارد. معرفت قلب است. با قلب کار دارد. لذا در قیمت انسان قرآن میگوید: همه دچار خسرانند «إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا». کسی که ایمان بیاورد، یعنی قلب، کار قلب است. ایمان کار ذهن نیست، کار عقلانی نیست. عقل ایمان را تأیید میکند، اما اونی که رابطه را برقرار میکند، قلب است. لذا آقا امام رضا علیه السلام فرمود: «الْإِیمَانُ مَعْرِفَهٌ بِالْقَلْبِ». ایمان معرفت با قلب است، قلب باید گرایش پیدا بکند.
علمای بیعمل و عدم معرفت
ما این همه عالم داریم که بیعمل هستند، منافقاند. عالم داریم الان ما ابتداییترین چیزهای دین را تقید ندارند. این همه علما در قم بیانیه دادند به نفع اسرائیل. اخیراً هم دیدید همان گروه گفتند اصلا حضرت زهرا دروغ است، کشته نشده. شما دیدید که کتابهای خودشان نوشتند ما کشتیم. خودشان نوشتند، نه ما شیعیان. خودشان نوشتندش، ما کشتیمش. با افتخار هم نوشتند کشتیم. عالم میآید میگوید که اصلاً دروغ بوده، اصلاً چیزی دروغ است. خب این عالم هست، مجتهد هم هست، اما توانمند نیست، معرفت ندارد.
ما الان اگر نتوانیم برق چیست، میکشد ما را، چون بدانیم هم آن میکشد ما را. دست میزنیم بهش. الان اگر توانستیم کنترلش کنیم، تو توانمندیهای معرفتی کنترل آب، برق، انرژیها و چیزهای دیگر. برای همین تلاش یک آدم و قیمت یک آدم به رویتهاش است. «اللَّهُمَّ أَرِنِی الْأَشْیَاءَ کَمَا هِیَ». خدایا اشیا را آنجوری که هستند به من بنمایان. یعنی همه حقیقتش را من ببینم. وقتی رویت شد، دیگر آدم رابطهاش باهاش تنظیم است. سرمایه انسان رؤیتهاش است، معرفتهاش است. لذا پیامبر قیمت مؤمنین را روی چی میداند؟ روی معرفتهاشون.
خسران انسان و ایمان حقیقی
قرآن میگوید همه آدمها دچار خسرانند. همه، آنقدر هم زیاد است که خدا گفت: « الْإِنْسَانَ». یعنی الانسان اهل خسران است. الانسان، اهل خسران است، یعنی اصل سرمایه جاودانش را از دست میدهد، ابدیتش را از دست میدهد. هشت میلیارد آدم هم روی کره زمیناند، استثناً «إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا». استثنا، آن هم نه آمنویی که ما توهم ایمان داریم، نه. مثل توهم خدا که امام میگوید: اکثر مردم خدایی را عبادت میکنند که وجود خارجی ندارد. ساخته توهمات خودشان است. خدایی که تو وقتی چهار رکعتت بشود دو رکعت خوشحالی. خدایی که وقتی ماه رمضان بیاید ناراحتید، ماه رمضان برود ذوق میکنی، توهمی است. خدای ساخته ذهن خودت است.
خصوصیات ایمان حقیقی و عمل صالح
ایمان حقیقی که خصوصیاتش را هم میگوید: عمل صالح عمل صلاحیتدار، عملی که صلاحیت دارد که ما را به مقصد برساند. حالا مثال پزشکی بزنم، در زایمان عمل صلاحیتدار چیست؟ در بارداری. در بارداری عمل صلاحیتدار با عمل غیر بارداری خیلی فرق دارد. الان مادر اعمالش در بارداری با غیربارداری فرق میکند یا نمیکند؟ بله، فرق می کند. چون من باردارم خیلی چیزها را نباید بخورم. خیلی صلاحیتدار، یعنی با اینکه حرام هم نیست آن کارها، اما صالح نیست. صلاحیت در عمل صلاحیتدار یعنی عملی که منجر میشود یک بچه سالم به دنیا بیاید. «عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» یعنی عملی که صلاحیت دارد ما را در رحم مادر سالم به خانواده آسمانیمان برساند. نه بهشت، به چی؟ به خانوادهمان برساند. چون مال این خاندان هستیم.
تواصی به حق و تواصی به صبر
و برای همین هم دو تا قید هم کنارش هست: «وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ». یعنی مؤمن باید حقشناس باشد و حقگو باشد، مبلّغ حق باشد، دیگران را توصیه به حق بکند. خروجی داشته باشد مؤمن، آدم ساکت و لالی نباشد. آدم سازشکاری نباشد، در هر محیطی یک رنگی بگیرد، با همه هم بتواند کنار بیاید. نه، بتواند حق را بیان کند، حق را تبلیغ کند، حق را بگوید، مردم با حق آشنا بشوند. «وَإِلَّا وَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ». بعد از حق جز گمراهی هیچی نیست. شما آنجا که حق را معرفی نکنید، نگویید، گمراهی است. بعدش آسیب است. حق خیلی دقیق است. میگوید آقا سهشنبه انعقاد نطفه کردی، بچه سر میگیرد. فلان موقع انعقاد نطفه کردی، بچه کور میشود. حق یعنی قدر و قضا دارد، بعدش دیگر فایدهای ندارد. دیگر بعد از این. این را رعایتش بکن، رعایت نکردی، بعدش آسیب است. یعنی حتماً توش آسیب میبیند انسان. اگر حق گفته نشود، مردم را نمیشود سر کار گذاشت با باطل، با یک عالم اشتباهات.
در هندسه ما فاصله بین دو تا نقطه را چند تا خط میتوانیم بکشیم؟ خط مستقیم، یک دانه. ولی بینهایت خط چی میتوانیم بکشیم؟ کج میتوانیم بکشیم. صراط مستقیم یعنی کوتاهترین راه و راه حق، راه درست. بقیهاش دیگر باطل است. برای همین مؤمن موظف است هم حق را بشناسد، هم بپیماید، هم به بقیه معرفی کند و اجازه ندهد بقیه راه باطل بروند، راه کج بروند. وظیفهاش این است تبلیغ. مال آخوندها نیست، مال مؤمنین است. نمی گوید تبلیغ دین مال علماست، مال آخوندها است. اگر میخواهی دچار خسران نباشی، باید جهاد تبیین داشته باشی. جهاد فوری و همگانی و واجب عینی که آقا فرمودند، یعنی همین. همه باید حرف بزنند. همه باید روشنگری کنند، هوای همدیگر را داشته باشند. و «وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ». یعنی مؤمن باید شخصیت شکننده نداشته باشد، شخصیتش قوی باشد، توصیه به صبر کند دیگران را. ناامیدیها را بگیرد، ضعفها را بگیرد، اشتباهات را بگیرد، به بقیه استقامت بدهد، قدرت بدهد به بقیه.
معرفت و ارتباط با اهل بیت
پس ما هر وقت معرفت پیدا کردیم به یک چیزی، رفتارمان درست است، ارتباطاتمان درست است و موفق هم هستش. ارتباط با خدای حقیقی یا با معصومین هم همینطور است. یعنی شما وقتی معرفت داشتی، رابطه ات درست است. اما اگر نداشتی، امام رضای ساخته ذهن خودت را داری باهاش ارتباط میگیری. امام حسین ساخته خودت است نه امام حسین حقیقی. امام حسین هم شما وقتی با هر توهمی باهاش ارتباط کنی، در سطح همان توهم با تو هست، کمااینکه خدا هم همینطوره. اما ارتباط حقیقی چیز دیگری است. چون ما در نظام صددرصد ریاضی متولد شدیم. یعنی شما با اعتبار نمیتوانی زندگی کنی. آن چیزی که مهم است حقیقت است. ما نمی توانیم بگوییم خب این بچه خب حالا عیبی ندارد دیگر حالا دو تا سر دارد، عیبی ندارد. پنج تا دست دارد عیبی ندارد. حالا دست و پا ندارد عیبی ندارد. بابا ما زایمان اصلاً برای این بوده که بچه سالم میخواستیم. محصول حقیقی لازم داریم به دنیا بیاید. ما در رحم دنیا وقتی میرویم در برزخ، آنور یک محصول حقیقی لازم دارند. محصول حقیقی خودمان لازم داریم بشویم. نشویم خب خودمان آسیب می بینیم. با توهم نمیشود زندگی کرد. با تخیل نمیشود زندگی کرد.
تضمین حرکت به سوی ابدیت
ما باید تضمین شده باشد حرکتمان. یعنی بدانیم در رحم دنیا، رحم مادر، میرویم به سمت تولد سالم. چون محصول باید مشخص باشد. مثلاً برای دوران زایمان پزشکان الان از کجا میآیند مشخص میکنند که محصول چیست؟ جواب بدهید ببینم. الان مثلاً ما میخواهیم چون محصولمان میخواهیم یک بچه سالم باشد. الان برای اینکه این بچه سالم باشد، محصول سالم در آید از رحم مادرش، ما چکار میکنیم؟ ما میآییم سلامت را تعریف میکنیم اول یک) و برایش شاخص میگذاریم. مثلا سونو گرفتیم، قلبش الان اینجوری است، اندازهاش اینجوری است. دائماً اندازهگیری میکنیم در طول دوران بارداری که این بچه سالم باشد. یک موقعی اگر دیدیم این بچه معلول است، ماما، پزشک آژیر بکشد، میگوید این بچه سالم به دنیا نمیآید، میمیرد، معلول است. محصول نمیدهد بیرون. اصلاً بروید سقطش کنید، به درد نمیخورد، دوباره باردار شو. این اصلا قلبش تشکیل نشده یا هر چیز دیگر. ما دائماً نیاز داریم سونوگرافی کنیم از خودمان در حرکت به سمت ابدیت، آیا سالم دارم میروم؟ مسیرم سالم است یا نه؟ اینجاست که من دائماً به شاخص احتیاج دارم. آن شاخص خیلی مهم است که آقا مسیر درست است یا نه.
شاخص اتصال به ولی
خب شاخص چیست؟ برای اینکه تو سالم باشی، شاخص اتصالت با تعریف حقیقتت است دیگر. یعنی تو باید با سالم متولد بشوی. شاخص اتصال به ولیّ است. شما وقتی که اتصال به ولی داشتی، سالم داری حرکت میکنی. ممکن است بعد از آن ضعیف و مریض هم بشوی، عیبی ندارد. ضعیف و مریض جبران میشود، ولی سلامت آسیب نبینی، معلول نشود آدم. لذا قرآن دین را اتصال به ولیّ میداند. یعنی شما وقتی که به ولیّ اتصال داشتی، «إِنَّ فِی هَذَا لَبَلَاغًا لِقَوْمٍ عَابِدِینَ». سوره انبیا آیه ۱۰۶. میگوید: اگر دین دارید، اگر دین دارید، این سلامت. من خدا حرفم را زدم. به خصوص برای زمان ما که این آیه برای زمان ما نازل شده. «وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ». ما در زبور بعد از تورات گفتیم که زمین را بندگان صالح ما به ارث میبرند. اگر دین دارید، حرفم را زدم. قرآن این جوری با ما حرف میزند. اگر دین دارید، حرفم را زدم. یعنی چی؟ یعنی تو اگر دینداری باید در جریان وراثت زمین قرار بگیری، وارث باشی. اگر وارث نیستی، فایده ندارد. چرا؟ چون آبا و اجداد تو همه همینجوری بودند. شما در زارت امام حسین چی میخوانید؟ اصلاً یکی از زیارت امام حسین اسمش چیست؟ وارث. زیارت وارث. در زیارت امام رضا که میخوانی چی میگویی؟ «السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ آدَمَ صِفْوَهِ اللَّهِ» تا موسی بن جعفر میگوید. شما اگر وارث نباشی، به خاندانت متصل نمیشوی. باید در جریان وراثت سهم داشته باشی.
وراثت و رحمانیت
وراثت یعنی چی؟ قبلاً توضیح دادیم، بگویید ببینم یکی از شماها. وراثت یعنی چی؟ چی فرمودید؟ بلند. نه، عملیات وراثت برای خودمان قبلاً ۱۰ دفعه تعریف کردیم. وراثت یعنی چی؟ یعنی کسی باید بمیرد، مالی منتقل بشود. وراثت یعنی این دیگر. «یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ» یعنی بندگان صلاحیتدار من زمین را به ارث میبرند، اما عملیات میکنند که به ارث میبرند. چگونه؟ باید قاثمین این را بمیرانند تا زمین وراثت پیدا بکند، منتقل بشود. برای همین اگر دین دارید، حرفم را زدم. پس دین یعنی چی؟ «إِنَّ فِی هَذَا لَبَلَاغًا لِقَوْمٍ عَابِدِینَ». دین یعنی که تو در عملیات وراثت سهیم باشی، شراکت بکنی. در میراندن باطل و احیای حق چی باشی؟ سهیم باشی. تا این وراثت اتفاق بیفتد و زمین آزاد طی هشت میلیارد خواهرو برادرهای ما انسانها نجات پیدا بکنند. رحمانیت یعنی همین دیگر.
ما به میزانی رحمانی و رحیمیم ، انسانیم. برای همین آفریده شدیم دیگر. شبیه مربیمان شویم. مربیمان چیست؟ رحمان و رحیم است. دائماً هم هی دارد به رخمان میکشد: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ». لذ تو وقتی رحمان نیستی و رحیم نیستی، دیگر اسهال هم نیستی. حرکت به سمت مربی نداری. شبیه مربیات نمیشوی. اصلاً در باشگاه ثبت نام نکردی. ثبت نام باید بکنی که شبیه مربی بشوی دیگر. رحمانیت یعنی فکر درد هشت میلیارد انسان در جانت باشد.
رحیمیت و صله ارحام
رحیمیت یعنی چی؟ رحیمیت یعنی صله ارحام داشته باشی تو با رحم خودت، رحم ویژه خودت. خب رحم ما کیست؟ ۱۴ نفرند. ما الان صله ارحام می خواهیم، ما بچههای ۱۴ نفریم دیگر. درست است؟ شما صله ارحام داشته باشی به معنای حقیقی. صله دیگر. ارتباط، وصل بودن را میگویند صله. این اتصال، اتصال حقیقی باشد. رفت و آمد حقیقی، اتصال حقیقی، زندگی حقیقی، در خانه بودن. الان می گویند با بابا و مامانت ارتباط داری یا نداری؟ مثلاً با زن و بچهات ارتباط داری؟ با عمه، عمو، خاله، ارتباط داری؟ ارتباط داری که تعریف حقیقی است دیگر. یعنی برای ارتباط مؤثری داری یا نه؟ پس رحمانیت با رحیمیت فرق دارد. رحیمیت یعنی تو اول صله ارحام داشته باشی با این، چهارده نفر، با خاندانت و این اصل باشد. بعد با بقیه و ارتباط با بقیه تابع رحم خودت باشد. در قرآن هم همین را دارد دیگر. میگوید وقتی میخواهی صدقه بدهی، اول از کی شروع کنید صدقهتان را؟ «فَلِلْوَالِدَیْنِ وَالْأَقْرَبِینَ». اول بابا و مامانت. اول بابا و مامانت. رحمت. پدر و مادر. با در اینها کدامشان؟ مادر. چرا؟ چون اتصال تو به مادر از طریق اسم شریف رحمان است. میگوییم رحم مادر. خداوند فرمود: من رحم را از اسم خودم آفریدم. میگوییم رحم مادر یعنی ر، ح، م، رحمان است دیگر. ما در رحم این زن بزرگ شدیم. لذا با اتصال رحمی به مادرمان داریم دیگر. درسته! بیش از پدر هم هستش. پس اول مادر، بعد پدر، بعد خواهر، بعد کی؟ برادر، دختر، پسر. اینجوری است دیگر. آقای ریاضیش اینجوری است. در ارتباط انسانی هم داستان همینطور است دیگر. یعنی مشا اول با رحم حقیقی خودت رفت و آمد و اتصال حقیقی داشته باشی. توهم نه، خیالی نه.
اتصال به اهل بیت و هستیشناسی
این اتصال چهجوری برقرار میشود؟ اتصال ما با رحم حقیقیمان یا با الله یا با اهل بیت چهجوری برقرار میشود؟ اینجاست که تو باید هستیشناسیات خوب باشد. اگر هستیشناسیات خوب باشد، اتصال خیلی زود و فوری و راحت برقرار میشود. تو وقتی که توهم کردی زنی و مردی، یعنی خانمی و آقایی دیگر نمی توانی اتصال برقرار کنی. چرا؟ چون خانم و آقا، زن و مرد، یعنی این بدن گرفتار این هستی تو. تو با موجودی که خودش زن و مرد نیست که نمیتوانی ارتباط برقرار کنی با زنانگیات و مردانگی ات که. اهل بیت چیاند؟ مثل اعلا هستند، خلیفه الله، روح خدا هستند. تو چی هستی؟ خب فرمود: «وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی». تو هم روح خدایی. پس ما روحیم. اگر بهت بگویند تو کی هستی؟ اهل کجایی؟ تو بگویی من محمدم، پسر اکرم خانم و احمد آقا، بچه شاه عبدالعظیم، شهرری، بچه تهران، متولد ایرانم. این تو داری راجع به حیوان صحبت میکنی. راجع به یک بدن داری صحبت میکنی.
وطن حقیقی انسان
ببین شما اگر بروید آمریکا زندگی کنید، خودتان را چی میدانید؟ آمریکایی میدانید یا ایرانی میدانید؟ ایران می دانی تو در آمریکا هم زندگی میکنم، من وطنم آنجاست، بابا ننم آنجاست، پدر مادرم. اینجوری است. گم نمیکنی خودت که. میگوید من ایرانیام، بچه شاه عبدالعظیم، بچه کجایم؟ حالا در آمریکا زندگی کنم، در اروپا زندگی کنم، بابا ننم، اصل و نسبم همه آنجاست. گم نمیکنی تو یک دفعه داستان را ولو فاصله مکانی خیلی گرفتی. اما آنجا گم نمی کنی. ما در زمین باید حواسمان به این باشد که بچه زمین نیستیم. ما اصلاً بچه کره زمین نیستیم. ما «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ». از بیرون از زمین آمدیم، برمیگردیم بیرون از زمین. ما اصلا مال اینجا نیستیم. وطن ما نیست اینجا. وطن زمینی ماست، وطن بدن ماست. بنابراین وقتی تو معرفت نداشته باشی، با اطلاعات بخواهی زندگی کنی، دیگر به درد نمیخورد، نمیتوانی اصلاً. ما چرا در آمریکا میگوییم ایرانی هستیم؟ چون به ایرانی بودنمان چی داریم؟ معرفت داریم. ها، حقیقت خودمانیم. بچه آنجا هستم، آنجا متولد شدم، باورش کردم. حالا شما به تبعیت هم که بدهند، کارت بدهند، گرین کارت بدهند که ما الان تبعه آمریکایی ایم. فایده ندارد، ایرانی هستیم دیگر. تبعه هستی ولی ایرانی هستم. این خیلی مهم است که من در زمین حواسم باشد بچه زمین نیستم. درسته که تبعیت دادن به ما در زمین، ما فعلاً مقیم زمینیم، اقامت بهمان دادند. «وَلَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ» و چی؟ «إِلَى حِینٍ». موقتا اینجاییم. رحم هست، تو بچه آن طرفی. اگر این را فهمید قلبت، تازه میتوانی رابطه حقیقی برقرار کنی. این را باید قلب بفهمد. اگر باور کردی بچه حضرت زهرایی، بچه اهل بیتی، بچه امام زمانی، رابطه ات طبیعی میشود، رابطه ات حقیقی میشود، فهمت درست میشود. وقتی فهم درست نشود، ارتباط غلط درمیآید. وقتی ارتباط غلط است، تو نمیتوانی در ارتباط غلط بهرهمند بشوی. مثل ما با مرده، میترسیم ازش، درحالیکه این مرده با چوب چه فرقی دارد.، مردهشور که میتواند با مرده ارتباط درست پیدا کند، بهرهمند بشود. معرفت که نبود، ارتباط غلط در میآید.
مهمانی خدا و دوری از شرک
یکی از چیزهایی که ما باید بهش معرفت داشته باشیم چیه؟ این که ما هستیمان از حق تعالی است، نعمتهایمان، وجودمان، همه چیزمان از حق تعالی است. الحمد «لِلَّهِ». فقط مال خود خداست، مال هیچکس نیست. هیچکس از خودش هیچ چیز ندارد. بنابراین تو دائماً در کره زمین مهمان کی هستی؟ مهمان خدایی. هیچیت مال خودت نیست. لذا اگر توهم کردی داری نمازت را تو میخوانی یا ذکر را تو داری میگویی، صلوات را تو داری میفرستی، زیارت را تو داری میروی و خدمت را تو داری میکنی، دچار شرک میشوی. اینجا اتصال برقرار نمیشود.
الان می گوید آخ قلبم درد گرفت. چی شد؟ آنژیو کنید، آقا رگ بسته است. رگ بسته اسن این دارد سکته میکند، دارد میمیرد. این رگ را بازش بکنی، اتصال برقرار باشد، بتوانی زنده بمانی. وقتی که نفهم باشد انسان، معرفت نداشته باشد، راه بسته است اصلاً. یعنی تو ۵۰ سال فکر میکنی داری به دین کمک میکنی. ۵۰ سال فکر میکنی داری نماز میخوانی، روزه میگیری، عبادت میکنی؛ در حالی که تو ۵۰ سال داری مهمانی اصلاً. یعنی آن ذکر را بهت هدیه میدهد خدا، خدمت را بهت هدیه میدهد. انتخابت میکند که تو برایش یک خدمتی را انجام بدهی. نه اینک ه تو توهم کنی من الان میخواهم بروم خدمت کنم به حضرت زهرا، به امام حسین، خدمت کنم به دین خدا. من میخواهم، اصلاً اینجوری نیست. وقتی که تو هیچیت مال خودت نیست، تو دائماً مهمانی. یعنی وقتی میگوید: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ»، خدا به یک صلوات مهمانت کرده. یک هدیه است از طرف خدا. نه اینکه ما یک صلوات فرستادیم خب طلب هم داریم. چهار رکعت نماز شب خواندیم، طلب هم داریم. پول خرج کردیم، طلب داریم. خدمت کردیم، طلب داریم. طلبی وجود ندارد. تو اصلاً. اهدا شد بهت این. حس مهمانی حس خوبی است. حس مهمانی حس خوبی است، حس درستی است. در مهمانی تو دائماً چشمت تو در صاحبخانه است و او هرچی بهت هدیه میدهد، عشقت بهش چی میشود؟ بیشتر میشود. ما الان نعمتها از صاحبخانه دارد جدایمان میکند. نعمتها چنان مستی میآورد که اصلاً صاحبخانه را فراموش میکنیم که دارد کیست. دارد دائماً.
شما دو رکعت نماز را خدا بهت هدیه میدهد، صلوات را بهت هدیه میدهد، ذکر را بهت هدیه میدهد، زیارت و همه چی بهت دارد هدیه میدهد. ما مهمانیم. هیچ چیز از خودمان نداریم و داریم دریافت میکنیم دائماً. اگر حس طلبکاری آمد سراغت، این حس طلبکاری شرک است. توهم است و باعث میشود رابطه خراب بشود.
رفتار طلبکارانه و حماقت
امشب بروم به مهمانی بگویم که به میزبانم بگویم که منت بگذارم سرش که من آمدم خانهتان. کار خراب میشود. اینکه آمد در ذهنت اشتباه میشود دیگر. رابطه غلط است. تو به جای اینکه بدهکار باشی، طلبکار میشوی. خدا رحمت کند آقای ممدوحی می گفت: یک نفر از یک نفر ۱۰۰ تومان میخواست. بهش می گفت پولم را بده، ۱۰۰ تومانم را بده. او هم زرنگ بود، میگفت: ببین تو مگر ۱۰۰ تومان از من نمی خواهی! چرا. گفت خب من هم 100 تومن به تو بدهکارم دیگر. گفت چرا. گفت خب این به آن در. گفت چی شد؟ یک بار دیگر بگو. گفت: ببین تو ۱۰۰ تومان نمیخواهی از من؟ گفت: خب چرا؟ گفت: خب من هم 100 تومن به تو بدهکارم دیگر. گفت: خوب پس این به آن در دیگر. گفت: والا نمیدانم استدلالت چیست، ولی پول نشد برای ما. ما با خدا اینجوری رفتار میکنیم. یعنی می گوییم دو رکعت نماز خواندم برایت. حج رفتم. انقدر خرج کردم برایت. میگوید: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا». خدا نقش بازی میکند. می گوید ببین حواست باشد. من مربیام. خودم پول بهت میدهم که خرج کنی، یاد بگیری، تمرین کنی، شبیه من بشوی. اگر میگویم قرض به خدا بدهید، نه اینکه من قرض میخواهم. «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ» بیایید کمک کنید ما را، دین خدا را کمک کنید، «یَنْصُرْکُمْ». نه اینکه من نصرت شما را لازم دارم. آقا امام زمان بگوید: من وقتی میگویم شما کمکم کنید، برای این نیست من به شما کمک نیاز دارم. «نَحْنُ ثَنَاءُ رَبِّنَا و الخلق ثنا ربنا». ما اصلاً ساخته خداییم، مردم ساخته ما. تو توهم کردی، به امام زمان میگوید: امام زمان من آنقدر برایت کار کردم، آنقدر عمر گذاشتم، یک عمر خدمت کردم، یک عمر دوندگی کردم. یک عمر فلان. امام می گوید برو بابا من به تو چه احتیاجی داشتم؟ من به تو لطف کردم، تو را آوردم در سربازهای خودم. انتخابت کردم برای این خدمت. میخواستی خدمت شیطان کنی یا خدمت نفس بکنی؟ کجا؟ کجا بهتر؟ مگر صاحبکاری بهتر از من هم سراغ داری؟ میزبانی بهتر از من سراغ داشتی مگر؟ برای همین هم مردم تا دو و سه شان قاطی می شود، نماز نمیخوانند. دیگر نماز نمی خوانند.
بچهها را دیدید ما وقتی بد تربیتشان میکنیم، به جای اینکه بفهمند مهمان ما هستند، سوارمان میشوند. برای اینکه ما را تنبیه کنند، می گوید: غذا نمیخورم. من غذا نمیخورم. پدر مادر عاقل چیاند؟ پدرومادر نادان یک قاشق دستش میگیرد، همه این جوری می دود دنبال این بچه تو را خدا بیا بخور. دیدی مادرها؟ آره. بیا تو را خدا غذا بخور. نمیخورد. این بیچارهام کرد، روانیام کرد، دیوانهام کرد. خبری نیست. پدر و مادر عاقل می گوید نمی خوری این را! نه، باشد. برو دیگر فعلا خبری نیست. بگذار بچه بفهمد نانخور کیست اصلاً. بچه اگر گرسنه نگهش داشته، غذا میخورد. هر غذایی هم میخورد. عادات بد غذایی بچهها برای این است که ما اینجوری تربیتشان کردیم، طلبکارند. این را نمی خورم، آن را نمی خورم. خب نخور. همینی که هست. نباید غذایی دیگر در اختیارش باشد. اگر غذای دیگر در اختیارش بود، این فاسد میشود این بچه. جسما و روحاً این بچه فاسد میشود. آقا غذا نیست. برو همان، تمام شد. ما الان به خدا می گوییم ما دیگر نماز نمی خوانیم، دیگر حجاب را رعایت نمی کنم، لج کردم، حرمت نمیآیم، انگار آن بیچاره لنگ این هست که ما برویم حرمش. دیگر حرم نمیآیم، دیگر نمیدانم قهرم با خدا. از این حرفها. یعنی خودزنی کردن.
خدا رحمت کند میرزا را. یک جوکی می گفت. ببخشید دیگر. باید بگوییم این را. میخواهم بگویم کارهای ما گاهی وقتها به همین اندازه احمقانه میشود. او خودزنی میکند از روی نفهمیش. میگفت، میرزا میگفت: داماد شب عروسی بهش مرغ نرسید. آخر شب بهش گفتم: خوب بیا توی حجله. گفت: به من چه؟ هر که مرغ خورده برود. هر که مرغش را خورده برود. ما همین مقدار حماقت داریم در زندگی مان. یعنی کافی است یک ذره دنیا بهمان نرسد، اصلاً همه چی را نمیفهمیم، همه چی را از دست می دهیم. یک ذره دنیایمان بریزد به هم، اتصالمان با غیب قطع میشود. به من چه اصلاً ولم کن به من چه. اصلا نمی فهمیم آدمیم، برای چی متولد شدیم؟ تو در رحم مادر هستی. تو باید سال تولد سالم داشته باشی اصلاً. اصل ماجرا را نمیفهمد دیگر، انکار میکند. سر یک مرغ. سر شکم که بهش نرسیده. زیاد هم داریم ما. مگر الان مرد گنده نیست، ته دیگ بهش نمیرسد، ناراحت میشود. یعنی اصلاً یادش میرود که اصلاً آفریده شده برای اینکه رحمان و رحیم باشد، برای اینکه انسان باشد. با نوشابه، با ماشین، با رنگ ماشین، با مدل ماشین، با مدل موبایل، با خانهای که خانهام کجا باشد. الان آدم بزرگهای ما عین بچهها هستند. خانهمان کجا باشد؟ کلاسمان کجا باشد؟ نمیدانم کجا زندگی کنیم؟ نمیدانم. الان همه همین جوری هستند. ما ظاهرا میخندیم به این آقا، ولی میرزا حکیم است دارد این حرف را میزند وسط درس توحیدش دارد این حرف را میزند. یعنی همه داریم مثل این داماد رفتار میکنیم. همه مان مثل این داماد داریم رفتار می کینم.
منا اهل البیت
بعضی از شخصیتها هستند که ما حسرتشان را میخوریم. خیلی هم خوب است آدم حسرتشان را بخورد. مثلاً می گوییم «سلمان منا اهل البیت» خب اینجوری شد دیگر. ابوذر منا البیت، مقداد منا اهل البیت. اینها که در موردشان گفته شده. آقا چهجوری منا اهل البیت شدند؟
یک راهکار خوب میخواهم امروز بهتان بگویم. راهکار خوب. آقا میشود فاطمه زهرا بگوید تو هم از منااهل بیت هستی یا نه؟ میشود امام زمان بگوید تو هم از ما اهل بیتی یا نه؟ برای ما هم میشود بگویند؟ آره. راهش چیست؟ راهش این هستش که معرفت پیدا کنی که از آن اهل بیت هستی. اول. یعنی میتوانی از آن خاندانی باشی و هستی. اولین اینیقین قلبت بکند که بچه آنجایی. بچه کره زمین نیستی. زن کسی نیستی. شوهر کسی نیستی. بچه کسی نیستی. اول این را بفهم فرشته نیستی. اگر این را فهمیدی که آدمی، بچه فاطمه زهرا، واقعاً از آن روح آفریده شدی. این بفهمد به معنای علم نه، به معنای چی؟ معرفت. اگر این قلبت این را قبول کرد، راه باز میشود. یعنی من بچه امیرالمؤمنینم. باور کردی؟ میگوید: آره باور کردم. امیرالمؤمنین رفتارت تو به عنوان فرزند امیرالمؤمنین چهجوری با پدر مادرت؟ این مهم است. الان بگوییم فرزند ناخلف دیگر. درست است؟ پدر مادر عاقش میکنند، از خانه میاندازندش بیرون، میگوید خود نفرینش هم میکنم. اگر رفتارت در زندگی با اهل بیت مثل رفتار یک بچه با خاندانش بود، او دیگر منا اهل بیت است. یعنی به جای تعلقات زنانگی، مردانگی، حتی وطنی، حتی وطنی، تعلقت به آن وطنت بود، اصلت آنجا بود، اینجا که هستی خودت را متعلق به میدانی و با عشق آنها زندگی میکنی، آره، منا اهل البیت میشود. حتما منا اهل بیت می شوی.
حضرت زهرا سلام الله علیها به بنده خدایی گفتش که تو دیگر به من نگو حضرت زهرا، خانم چی بگویم؟ بگو مادر. مادر. سادات هم نبود. الان این شهدایی که رفتند آن طرف، سردار چی میگفت؟ میگفت خواب سردار زین الدین را دیده بود. می گفت چطوری سید شدی تو؟ گفت حضرت زهرا ما را سید کرد، حضرت زهرا ما را سید کرده اینجا. اینجا مال سید صدا میکنند در بهشت دیگر. این برای هستش که تو باید خودت خودت را سید بکنی. یعنی بچه آنجا باشی. سید ژنتیکی اینجا که بهش میگویند سید فلانی که حالا این افتخاری نیست. این ژنتیکی هست. این همه سید داریم. ما الان سید مسیحی داری. سادات مسیحی الان ما داریم. اصلا با اهل بیت کاری ندارند ولی از نسل آنها هم هست. این که مهم نیست. مهم این است تو سید بشوی الان. یعنی الان سید بشوی. آقا من الان می خواهم سید بشوم، در بهشت هم سید بهت میگویند. محرم حضرت زهرا شوی. خب تو باید اینجا محرم شوی. تو باید اینجا محرم امام زمان بشوی. اینجا یعنی خودت را متعلق به آن خاندان بدانی. اگر تعلق به آن خاندان داری، الان آدم یک کسی با یک خانمی اصلاً این خانم را نمیشناسد کی هست. خیلی هم خوشش نمیآید ازش. اتفاق زیاد افتاده. من دیدم در این سالها در اداره، نمیدانم شرکت، یک حایییک زن و مردی هستند. بعد یک دفعه تقی به توقی میخورد، اینها عاشق هم میشوند، ازدواج میکنند. خب وقتی، ازدواج کردن چی میشوند؟ یکی میشوند. میشود آن مودت، میشود یکی بودن دیگر. دیگر تعلق دارند به همدیگر. همه چیزشان برای هم هست. قبلاً اصلاً بیگانه بودم با هم.
سبک زندگی منا اهل البیت
اگر منا اهل البیت بخواهی بشوی، خودت میتوانی این کار را بکنی. اما سبک زندگیات باید بگوید که تو منا اهل البیت. او باید نشان بدهد که آقا من تعلق به این خاندان دارم. از صبح که از خواب بلند میشوم تا شب برای این خانواده ام. اینها که میروند ژاپن کار میکنند، ژاپنی بعضی از کشورها، میگوید: زن و بچهام ایرانند. همه اش صبح تا شب عکسشان را نگاه میکنم، تلفن میزنمشان. آنجا هم کارگری میکنم که بعد بیایم به خانوادهام برسم. این تمام تعلقش این است که زن و بچه ام اینجا هستند. ما نباید بهمان بگویند آقا صبح جمعه پاشو برو دعای ندبه بنشین. دعای ندبه دعای خودت است. مال خاندانت هست. ما نباید بهمان بگویند آی پزشکان مهدوی وقت بگذارید برای امام زمان. کار سهلانگاری نکنید. منظم باشید. دقت کنید. نمیدانم پاکار باشید. وقتی قرار است بهمان بگویند، آنقدر زشت است که بگویم بیا برو در حجله. می گوید من نمی روم. همه دارند مرغهایشان را میخورند، به من چه؟ من چرا باید بروم. الان خیلی اینجوریاند دیگر. سردار سپاه هست، آخوند هست رفته زندان، شکنجه دیده، ۱۰ سال در زندان شکنجه دیده. بعد آمده شده رئیس جمهور. بعد بهش میگویند: خوب بیا برو. ول کن بابا، همه اش… بخور بخور راه بندازی. مگر اینجوری نیست الان؟ مگر نیست الان! کار این احمقانهتر است یا کار این آقا داماد؟ واقعاً کار چیست؟ زندانش را رفته، شکنجه شده، رفته جبههاش را رفته، مجروحیتش را رفته، شیمیایی هم شده، تیرش را هم خورده. بعد می گوید ول کن اصلا، برویم دنبال درآمدمان. برویم نمیدانم صادرات وارداتمان را انجام بدهیم. بی خیال. امام زمان چی؟ اصلاً خدا کند نیاید. اتفاق نیفتاده در این ۴۷ سال. ما یک عالمه از این دامادها داریم. چه بسا خودمان از اینها باشیم. یک ذره فکر کنیم. آقا اگر یک کسی از یک خاندان است، مگر میشود بهش بگویی به پدر مادرت برسی، شب بروی خانه! شب میروی خانه پیش زنت. دلت برای بچه ات تنگ بشود! زنگ بزنی به بچهات، خرج کنی برایشان. مگر میشود! یک کسی هی بیاید به من بگوید برو برای امام زمانت هزینه کن، هزینه شو، وقت بگذار، دوندگی کن. این را اگر کسی قرار است هی به من بگوید که بیا برو آنجا، که من از آن خاندان نیستم. احترام بینمان برقرار است. باشد. با احترام برقرار است. حالا یک چیزی هزینه میکنم برایشان یا وقتی هم می گذارم یک کاری میکنم، آنها به همین اندازه که شما یک کاری میکنی، مزدت را میدهند، ولی منا البیت نمیشوی. منا اهل البیت اصلاً داستانش ورای مزد است. مگر آدم برای زن و بچهاش کار میکند، مزد میخواهد ازشان. تا یک مرد دیدی برای بچهاش بگوید بابا جان من برایت 30 سال زحمت کشیدم، بزرگت کردم. چی به من میدهی؟ خانمش بگوید یک خانم به شوهرش بگوید من ۳۰ سال پای تو وایستادم، چهل سال پای تو وایستادم. اصلا این حرفها چیه! با هم بودیم، حال کردیم، زندگی کردیم دیگر. باشد. چی میخواهی از هم؟ ذهنت رفت روی مزد و خدمت و معادله و اینجور چیزها، منا اهل البیت نیستی. ثوابش را می بری ثوابش را بهت می دهند. بهشت هم بهت می دهند. اما «منا اهل البیت» داستانش یک چیز دیگر است. داستان منا اهل البیت، بیحساب کتاب شدن است، قمارباز شدن است، باختن است. ده دفعه برای زن و بچهاش قمار میکند، میبازد. می گوید می خواستم اینها به یک جایی برسند، یک سرمایهگذاری کردم، سرمایهام دود شد رفت. زن میبازد، مرد میبازد، پاکباز شدن است. اگر بخواهیم بچههای حضرت زهرا باشیم، حضرت زهرا می پذیرد ما را به عنوان فرزندش! به عنوان محرمش! بگوید خب تو بیا بچه ام شو. بیا بچه ام شو. آنها دائما دارند ما را به این دعوت میکنند. «أَسْأَلُکُمْ أَنْ تُبَلِّغُوا لِلْمَقَامِ الْمَحْمُودِ لَکُمْ عندالله» «ان َیَجْعَلَنِی مَعَکُمْ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ». میخواهیم. اگر میخواهیم، همه اش همینجاست. آنور هیچ خبری نیست. همه اش همین جاست. من باید این حس را پیدا بکنم خودم و این احتیاج به معرفت داردم. خودم باید این حس را پیدا کنم. اگر منا اهل البیت است، خب منا اهلبیت است دیگر.
دلتنگی برای اهل بیت
جمع کنم بحثم را. منا اهل البیت بودن دلتنگی لازم دارد. دلتنگی. در روز ما چند بار زنگ میزنیم به همدیگر، اعضای خانواده؟ چقدر دلمان برای هم تنگ میشود؟ اتصال تلفنی، صوتی، تصویری برقرار میکنیم. چقدر مثل کش، وقتی میکشیممان. از صبح که از خانه میرویم بیرون، برمیگردیم خانه. چند ساعت بعد برمیگردی خانه. آها دیگر الان دیگر تمام است. ۸ ساعت شد. بس است دیگر. بروم خانه دیگر. بروم خانه بنشینم پیش زن و بچه ام. ما درست برعکس شده. مثل کش میکشیممان. می آورند سمت بهشت، خدا، اهل بیت. ولمان که میکنند، برمیگردیم سر جای دنیا. برمی گردیم. و این باید رابطه برعکس بشود.
خدا رحمت کند همه اموات را. روحش شاد. پدر آقای دکتر محمدی تازه به رحمت خدا رفتند. روحش شاد انشالله. زنگ به دکتر تسلیت بگویم. دکتر داشت گریه میکرد. بغض داشت. اولین چیزی که راجع باباش گفت چی بود؟ ۷۰ سال نماز شب ترک نشد. آقا شوخی نیست. بعد من آنقدر حس خوبی بهم دست داد. این مثل کش بودن است. مثل کش بودن است. یعنی آدم سرش را میگیری، ته اش را میگیری در حرم است. دارد زندگی می کند. سر جاده است. در کار هست، در جهاد است. حاج قاسم را یادتان است؟ بچهمان یادتان است؟ اینها چهجوری بودند؟ سر و تهشان را گرفته بود جهاد بودند. حاج قاسم میتوانست مثل خیلی از این دامادهای نفهمی که ما در جمهوری اسلامی داریم، دنبال مرغخوریشان باشند و نمیشد؟ برایش فراهم نبود؟ آقا شب تا صبح، صبح تا شب در خانه در طول روز چقدر پیش خانواده شان بودند؟ زنهایشان چهجوری بودند؟ زنهایشان مثل خودشان بودند. زنهایشان هم عیاش بودند دیگر. زن این آدم شدن شوخی است مگر؟ زن یک آدم یک مجاهد شدن مگر شوخی است؟ آقا نیست. ده روز نیست، ۲۰ روز نیست، یک ماه نیست. آن هم کجا؟ جنگ است. وسط، میرود، معلوم نیست برگردد. آقا یک زن ۴۰ سال هر روز حس اش این هست که شوهرش دارد از خانه میرود بیرون، معلوم نیست برگردد. بچهها حسشان این است که بابایمان دارد میرود، معلوم است زنده برگردد الان. این کجا تا عافیتطلبی اینکه من الان دو بعد از ظهر برگردم بیایم خانهام. هیچکاری برای امام زمان نکنم، ۴ بعد از ظهر خانه باشم. یک شب یک بنده خدا با افتخار تعریف میکرد، میگفت: ما ۳۰ سال است زن و شوهر یک شب از هم جدا نبودیم. من ذهنم رفت بابا-این حرف مال خیلی سال هست. مال دوران- گفتم یعنی این یک بار هم جبهه نرفته. مثلاً یک بار یک کاری، یک جبههای، یک کاری، یک شب. خیلی هنر کردی مثلاً. آقا برای خدا هجرت، برای خدا دور بودن از همه دنیایت، همه امکاناتت، همه چیزهایی که دامادها دارند دنبالش میگردند.
تعریف منا اهل البیت
منا اهل البیت بودن تعریف دارد. یعنی نمیشود الکی تعریف کنی از خودت. گفته بود تو چقدر زشتی؟ گفته بود خیلی هم خوشگلم، توی بیمارستان عوض شدم. با این فرافکنی که تو نمیتوانی قیافه زشتت را خوشگل بکنی که. خب زشتی دیگر. زشتی. نمی توانی بگویی. تعریف الکی نباید بکنی از خودت. توهم نباید بکنی. منا اهل البیت تعریفش من مثال زدم از تعریف خانواده زمینی. خیلی شفاف است منا اهل بیت بودن.
منا اهل بیت بودن یعنی زن تو رنگ خانوادهات کنی، شوهر تو رنگ خانوادهات کنی. اموال تو، شغل تو، کار تو، موقعیت اجتماعی تو، همه را رنگ خانوادهات بزنی. یعنی هرچی که میدهند بهت، رنگ معشوقت کنی. این به درد آنجا میخورد.
دو تا مثال بزنم، تمام عرضم. یکی از خیرین مدرسهساز، خیلی مدرسه ساخته بود. میگفتش که یک ویلا داشتم آن موقع، الان نه؛ مثلاً ۲۰ سال پیش، می گفت چند میلیارد این می ارزید. میگفت خیلی بهش وابسته بودم. دیدم اصلاً نمیتوانم دل بکنم از این ویلا. گفتم: حالا خوب نمیتوانم دل بکنم، پس یکجوری نگه اش دارم، بماند برایم.گفتم رفتم وقفش کردم برای خدا که بماند برایم. «مَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ وَمَا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ». گفت رفتم فروختمش، دادمش. گفتم: خدایا نگه اش دار، من این را لازمش دارم، نمی توانم ازش جدا بشوم. برایم نگه اش دار. یعنی آن چیزی که بهش علاقه داری را اگر میخواهی بماند بهش رنگ معشوقت کن.
یک بچهای هم داشتیم در جبهه. از این بچهسوسولهای بالا شهری طاغوتی. تحول پیدا کرده بود، آمده بود جبهه. بعد این پدرو مادرش همه اش دنبالش بودند که یکجوری این را گولش بزنند، بیارنش. با این بنزهای خیلی شیک میآمدند جلوی پادگان. بلندگو هی صدا میکرد این را. می گفت جواب نده، صدام نکن. بابا ننه من برمیگردد. جواب نمیداد. یکی از فرماندهها گفت: بابا مرخصی برو. یک سر به پدر مادرت بزن. گفت: من بروم گیر میافتم آنجا. رفت. گفت: نه برو سر بزن. رفت. رفت تهران. آن موقعها ویدئو یادتان هست؟ ویدئو تازه آمده بود. همه نداشتند. کالای لاکچری بود ویدئو داشتن در خانهها. بابا و ننه برای اینکه او را گولش بزنند، برایش ویدئو خریدند. یک ویدئو برایش خریدند. کلی هم فیلمهای مختلف. یک موتور هم برایش خریدند. موتور تریل عشق بچههاست دیگر، جوانها. این زمین گیر بشود و جبهه دیگر فراموش شود. یک روز در پادگان نشسته بودیم، یک وانت دارد میآید تو. یک موتور تریل پشتش است با یک ویدئو. یعنی وقتی عاشقی، همه چیزت رنگ معشوقت می گیرد. موتور و ویدئو را دزدیده بود، آورده بود جبهه. خودش هم دزدیده بود. خودرویی کرده بود. آقا مال کجایی؟ خودت را ببر همانجا. این مهم است. با حرف زدن و سخنرانی و نمیدانم کلاس و این چیزها هم نمی شود، آدم باید این را خودش پیدا بکند در وجود خودش. تو بچه خاندانی، باید با بابا و خاندان خودت زندگی کنی. همین. باخانواده خودمان زندگی کنیم و من خیلی خوشحال هستم، شاکرم. شما هم شاکر باشید، خوشحال باشید که مهمان میشوید به مجلس امام زمان، به خدمت به امام زمان مهمان میشویم ماها. طلبی نداریم. ولی شاکر باشید. من بیشتر شاکرم برای اینکه دوستان و همکارها و همرزمهایی دارم که واقعاً همانجوری که من توصیفشان میکنم، هستند الحمدلله. سالهاست این افتخار را دارم که در محضر کسانی هستم که واقعاً همه چیزشان را رنگ امام زمان زدند. رنگ اهل بیت زدند و این تعلق دارند شکر خدا و ما باید خیلی خوشحال باشیم. خیلی شکر میکنیم.
ما نبودیم و تقاضامان نبود، لطف تو ناگفته ما می شود
بالاخره از بین این هشت میلیارد آدم چند نفر را انتخاب کردند برای این کار؟ خیلی باید خوشحال باشیم. وصلمان کردن به این خاندان. خدا را شکر. الحمدلله. الحمدلله کما هو اهله.
و الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.