فهرست مطالب
Toggleسلام علیکم و رحمه الله. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعن علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان. هدیه محضر مقدس حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها، وجود مقدس آقا امام زمان علیه السلام، شهدای اسلام و امام الشهدا، صلوات بلند ختم بفرمایید. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
معرفت نفس، منشأ قدرت و آرامش
انسان، آرزوهایش، آرمانهایش، غصههایش، شادیهایش، احساس عزتش، احساس ذلتش، احساس موفقیتش، احساس شکستش، احساس آبرومندیاش، احساس بیآبروییاش، تابع معرفت نفسش است. معرفت، آن حقیقت و کشف قلبی هر انسان است که به انسان قدرت و آرامش میدهد. باور می دهد، غیر از اطلاعات، غیر از علم است. علم آن چیزی است که ما میشنویم یا میخوانیم. اما معرفت، تبدیل شنیدهها و خواندههاست به «من». وقتی که به «من» تبدیل میشود، میشود معرفت. یعنی وقتی که من آن حقیقت را به قلب خودم باورش میکنم، میشود مرکز قدرت، منشأ قدرت برای من میشود معرفت.
معرفت مثبت و منفی
حالا گاهی وقتها این بار مثبت دارد که بهش میگویند معرفت، بهش میگویند ایمان. ایمان. آقا امام رضا علیه السلام فرمود: «الایمان معرفهٌ بالقلب». ایمان یک شناخت با قلب است. یعنی یک شهود قلبی، یک باور قلبی است. یک بصیرت و بینش قلبی است. انسان وقتی این را فهمید، آن در وجود انسان میشود منشأ اثر. دیگر آن باورش، آن ایمانش، میآورد و میبردش و کارهای زندگیاش اینجوری میشود. معرفت، یعنی آن ایمان غلط است، ولی معرفت هست. یعنی از مقوله باور است. ولو باطل هم هستش. باطل. یعنی ممکن است حقیقت نداشته باشد، اما این او را اینجوری باور کرده. او این را اینطوری باورش کرده. بهش یک جوری گفتند که این او را اینجوری باور کرده یا یک جوری دیدهاش که اینجوری باورش کرده. حالا میشود جزئی از وجود آدم. پس انسان با باورهایی که از خودش دارد، همه این مراحل را طی میکند: عزت، ذلت، شادی، غم، آبرو، بی آبرویی، نمیدانم عصبانیت، آرامش. همه اینها با آن باور قلبی انسان هست.
باورهای پنجگانه نفس
وقتی میگوییم همه اینها با معرفت نفس انسان از خودش است، این نفسهای پنجگانه یادتان نرود؛ یعنی ما یک موقعی باورمان از خودمان یک باور جمادی است. یک موقع یک باور گیاهی هست. یک موقع یک باور حیوانی هست. یک موقع یک باور عقلی هست. یک موقع هم یک باور انسانی فوق عقل یا فوق جبروت. شما وقتی خودت را بزرگترین «منت» دکتر، مهندس است ، دیگر تمام کارهایت بر اساس این دکتر، مهندس بودنت طراحی میشود. حتی روابط ازدواجت، نمیدانم انتخاب همسر، انتخاب شغل، انتخاب دوستان، انتخاب محل زندگی و سبک زندگیات با دکتر و مهندس بودن است. ولی یک موقعی نه، تو خودت را خانم و آقا میبینی. یعنی آن «من» جنسی به عنوان یک زن یا یک مرد اصالت دارد در وجودت تو و تو آن را باورش کردی. از آن به بعد همه چیزهای تو با مقوله خانم و آقا است. حتی دینت هم همینجوری است. دینت زنانه است، مردانه است. خدایت زنانه است، قرآنت زنانه است، مردانه است. همه چیزت با این تنظیم میشود، چون تو منی که از خودت سراغ داری، یعنی اینکه من یک خانمم یا یک آقا هستم.
روح خدا بودن انسان
خب، آنی که در قرآن به ما میگوید، میگوید هیچ کدام اینها «من» شما نیستش. نه جمادی، نه گیاهی، نه حیوانی، نه عقلی. شما روح خدا هستید. من که شماها را ساختم، نظام خلقت را ساختم، شما را اینجوری خلق کردم که شما روح من اید. حالا بعضیها به تخصصهای هفتگانه خدا و به خود خدا ایمان دارند، حرفش را هم قبول میکنند. یعنی قبول میکند که من روح خدا هستم. من بچه کره زمین نیستم. بچه هیچ جایی نیستم. بچه فوق عقل هستم. یعنی فوق جبروت. من بچه محمد و آل محمدم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. فرزند حقیقی آنها هستم، نه اعتباری. از نور آنها آفریده شدم، از وجود آنها آفریده شدم. «انفسکم فی النفوس، ارواحکم فی الارواح». این است که در جامعه کبیره میخوانیم. نفوس اهل بیت در من هست، روحشان در من هست.
شهود قلبی و درک متقابل
شما الان وقتی که راجع به پدر و مادرتان قضاوت میکنید، چهجوری قضاوت میکنید؟ میگویید: آخ آخ، الان مادرم نگران میشود. الان بابام نگران میشود. نه نه، من نمیتوانم بیایم این سفر را یا این کار را نمیتوانم کنم. مادرم چی میکشد؟ این شهود بچه است نسبت به اینکه جان مادر تو جان، روح مادر در روحش است. بالاخره احساس مادر و پدر را درک میکند. کاملاً درک میکند. یعنی یکی بودن، از هم بودن. از هم بودن. این کلمه از هم بودن شما را یاد چی میاندازد؟ کلمه «از». «از من هست»، «من از اویم». «حسین منی و انا من حسین». «سلمان منا اهل البیت»، «ابوذر منا اهل البیت». ها؟ وقتی جانها توی هم میرود، آدمها یکیاند. فقط بدنهایشان با هم فرق میکند. یعنی وقتی که این تو هم بودن اتفاق میافتد، نفوس میرود توی همدیگر، یکی میشود دیگر. دو تا بدن، میگویند یک روح در چی؟ دو بدن. قبلا از هم بدشان می آمد، همکار بودند، از هم بدشان هم میآمده. حالا یک دفعه با هم دوست میشوند و ازدواج میکنند. میمیرند برای همدیگر. آن موقع تنفر بوده، الان چیست؟ الان یکی شدن، روحها رفته توی همدیگر. یکی شدند. کس دیگر اگر نگران بشود، آدم یک خانمی مثلاً نه ننه من است، نه به من ربطی دارد، نه من را میشناسد، آی خیلی نگران شدم. مادر اینجوری است. آدم شهود میکند که این مادر من است. خب، من جانش هستم، او هم جان من است. من نفسشم، او هم نفس من است. پدر را میفهمد، فرزند را میفهمد، خواهر و برادر را میفهمد. شما ذکر مصیبت که میگویید راجع به امام حسین بگویید و حضرت زینب. برای ما گریهمان میگیرد دیگر. درسته؟ میگوییم خواهر، میگوییم برادر، میگوییم عموزادهها. اینها جانها میرود توی همدیگر. اینها باوری است که انسان از ربط قلبی با یک طرف پیدا میکند.
رابطه خدا با انسان
خداوند با ما همین رابطه را دارد. میگوید تو از روح من آفریده شدی. تو اگر این را نفهمی، همان فهم سنتی غلط خالق و مخلوق را داری که یک خدایی هست آن پشت آسمانها، ما را هم آفریده، انداخته روی زمین. ما یک کس دیگری هستیم، او هم آنجاست. هرچی هم استاد بگوید، مربی بگوید، «اشهد ان لا اله الا الله»، ما دلبرمان، عشقمان، الله است، این نمیفهمد. نمیفهمد. چون شهود ندارد این رابطه. گفته بود خدایا، میدانم تو بالاخره دوستم داری، ولی من نامزد دارم. حالا اینجوری هست. نمیفهمد. یعنی هرچی بگوید، ۲۰ سال هم میشنود، نمیفهمد. کی این میشود؟ موقعی که من بدانم که من روح خدا هستم. خدا بگوید من روحم را در تو دمیدم. رابطه من با تو از رابطه مادر با فرزند بینهایت قویتر است. عشقمان، ارتباطمان، اتصالمان، عواطفمان همین است. این را فقط بعضیها ممکن است ۲۰ سال زحمت بکشند، شهودش کنند. من و خدا اینجوری هستیم. فهم این کار راحتی نیست. «فهم» نه «دانستن». دانستن خب من الان دارم سر منبر میگویم. همه هم می شنوند. اما اینکه تو این را ذوقش بکنی، بچشیاش، این خیلی فرق میکند. تو ذوق کنی که بچه امام حسینی، بچه حضرت زهرایی. «انفسکم» چه کار کرده امام هادی سلام الله علیه؟ صلوات بلند و عاشقانه محضر امام هادی علیه السلام. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
جامعه کبیره و تبارشناسی انسان
اینکه چقدر معارف است، چون من همیشه این را دارم میگویم. حالا پنجشنبهها که شرح جامعه کبیره داریم، توضیح دارم میدهم که جامعه کبیره ظاهراً تو داری امامشناسی میکنی، اما باطناً تبارشناسی هست. تو داری تبار خودت، قبیله خودت، اصل و نسب خودت را میشناسی. در واقع جامعه کبیره یک دور انسانشناسی است. ولی تو میفهمی اصل و نسب تو چیست. از کدام خاندانی؟ ژنت چیست؟ اینجوری بگویم واضحتر بگویم، ژنت چیه؟ خدا و اهل بیت علیهم السلام با ما در اوج حقیقت حرف میزنند. یعنی با متن قدرها و قضاهای حقیقی صحبت میکنند، اما ما آن قدرها و قضاها را نمیفهمیمش. ما چون معمولاً خودمان را باورمان از خودمان یک خانم و آقاست که مال کره زمین هستیم، یک بدن است. یا یک عقل است که حالا شده دکتر، مهندس، استاد شده، مربی شده، آخوند شده. آن وقت که دارد با حقیقت حرف میزند، من آن حقیقت را درکش نمیکنم. میفهممش از نظر علمی، از نظر علمی آره، ولی معرفت پیدا نمیکنم. یعنی من هم همان شهود را پیدا نمیکنم که همان احساس را داشته باشم و دارایی یک نفر همین است که بتواند آن دانستههایش را به دارایی تبدیل کند یعنی بتواند بفهمد که وقتی معصوم دارد باهاش حرف میزند یا خدا حرف میزند، چی دارد میگوید و بچشد.
حس وحدت با الله
وقتی که این حس وحدت بین تو و الله آمد، «یا جنتی و نعیمی، یا دنیای و آخرتی». بهشت من، نعمت من، دنیای من، آخرت من. الهی، الهی یعنی عشقم، عزیزم. ولی این نمیتواند بگوید. این خدا یک خدای کارگری آن بالا، خالق است. فقط برای حاجت دارد این کار را میکند. مثلاً من نمیفهممش کی هست، چی هست، چه کار میکند، فازش چیست. فقط گفتند خدایی هست آن طرف، حالا اگر خدا هست من را هم آفریده خب پس ازش بخواهم دیگر. امام رضا هست برم آنجا مشکلات جمادی، گیاهی، حیوانی اینها را حل کنم پیشش. نوع مردم اینجوری میروند پیش امام رضا دیگر. اما این خد بهشتت است، آخرتت، دنیایت هست، نعیمت، همه کست هست، نفست هست، عشقت هست. این کار میبرد. این بلوغ لازم دارد. چون خواستگاری برای یک معشوق کی انجام میشود؟ بله، بعد از بلوغ. یعنی انسان باید بلوغ پیدا کند، این نیاز را احساس بکند، بعد برود خواستگاری یک نفر و بگوید بیا با من ازدواج کن. پاسخگویی هم همینطور است. پاسخگویی هم همینطور است. یک کسی که میخواهد به یک عشق پاسخ بدهد، باید خودش این بلوغ را داشته باشد. علی علیه السلام فرمود: دخترها را زود شوهر ندهید، چون «کادوا ان لایعرفوا». اینها اصلاً فهم عاطفی عاشقانه ندارند که یک مرد آمده الان این را دوستش دارد، ۱۳ سال، ۱۴ سال، مرد دارد این را، زن ندارد. میخواهد می خواهی دختر وقتی ۱۶ ساله، ۱۵ ساله، ۱۴ ساله شوهر بدی، اصلاً نمی فهمی عشق یعنی چ.ی این همان سنتی شوهرداری میکند. اصلاً چیزی به اسم عشق حالیش نمیشود که. الفت نمیتواند بگیرد، ولی همان روابط مرسومی که همه دخترها و زنها با شوهرشان دارد، این هم همان کار را می کند. بینشان چیزی اتفاق نمیافتد قلبی. خب، زن کی میتواند به خواستگاری قلباً جواب بدهد؟ زمانی که خودش چی شده باشد؟ بله، بالغ. مرد هم کی میرود خواستگاری؟ بله، بلوغ شده باشد، بالغ شده باشد.
بلوغ در درک عشق الهی
خدا به ما میگوید: «لا اله الا الله». من اله شما هستم، دوستتان دارم. «ان الله بکم لرئوف رحیم». اگر میدانستی چقدر دوستتان دارم. تازه این را راجع به گناهکارها میگوید خدا. میگوید اگه آنهایی که با من قهر کردند، گناهکارها، آنهایی که از من فراریند، «لو علم المدبرون»، آنهایی که پشت کردند به من، اگر میدانستند من چقدر اشتیاق دیدنشان را دارم، از شوق من میمردند. ولی ما این را نمی فهمیم. چون بلوغ نداریم. درکی از این نداریم. کمااینکه هیچ وقت بچهها درکی از عمق عشق پدر و مادر چیست پیدا نمیکنند، مگر زمانی که خودشان چی بشوند؟ پدر و مادر بشوند. رشد میکند. می گوید آها، مامانم اینجوری میگفت، دلشوره داشت، یعنی این. بابام اینجوری بیقرار بود، یعنی این. و من چقدر بیرحمانه با اینها رفتار کردم. من چقدر با بیعاطفگی با پدر و مادرم رفتار کردم. پس معصوم با تو در متن حقیقت حرف میزند. ما باید تلاش کنیم خودمان را به فهم زبان فوق عقلی برسانیم. فهم به معنای قلب. یعنی اینکه قلبم آن زبان را درک کند، نه ذهنم. قلبم بفهمد این چی دارد میگوید. هنر ما، مقام ما، انسانیت ما، رشد ما فقط در گرو این است. نه اینکه چند هزار سال آمدی هیئت، ۱۰ هزار سال هم که عمر کنی بروی هیئت، کربلا بروی، کربلا حرم نماز بخوانی تا به فهم زبان نرسی. یک کسی روز اول میآید، به فهم زبان میرسد. آدمها خیلی تعجب میکنند. میگوید حسودی هم میکنم. میگوید این از گرد راه رسیده. یک دفعه چهجوری شد این شهید شد؟ چهجوری شد این اینقدر ما عزیز شد؟ یک شبه آخه اینقدر. خب آره، او یک شبه بالغ شده. ما الان ۲۰ سال است داریم میآییم هیئت، اینجوری نیستیم و این چهجوری شده الان رسیده؟ تا دیروز نمیدانم در فلان کثافتخانه بوده، در فلان گناه بوده، اینجوری اونجوری بوده. این چهجوری یک دفعه مقرب شد؟ بابا این بالغ شد یک دفعه رسید. مهم رسیدن بلوغ است دیگر. این رسید، بالغ شد. ۱۳ سالگی رسید، ۱۴ سالگی رسید. این مهم این است. او رسیدن است. شما الان سیبها را بروید نگاه بکنید. سیبهای یک مدل را، نه سیبهای مدلهای مختلف. بروید نگاه بکنید. میبینی یک سیب اینقدر رسیده، بعد کنارش یک سیب کوچولو هم هست. جفتشان رسیدهاند. آن سیب کوچولوها مگر از آن حد بیشتر میماند، شروع میشد سیر چی را انجام میداد؟ خراب شدن فاسد شدن. او همان کوچولو رسیده، این هم در این بزرگی رسید. پس مهم بلوغ است. آن فهم آن زبان است. مهم آن است. عشق، دل حسابش از فهم و عقل، فهم عقلی فرق میکند. آن حسابش یک چیز دیگر است. آن بلوغ است.
بلوغ و عشق در دفاع مقدس
هر وقت حاصل شد، آن عشق هم میآید. مثل شهدای ما، مثل دوران دفاع مقدس، جوانهای ما الان اینجوری است. زود بالغ میشوند، زود پخته میشوند. ثروت در کشور زیاد است برای پختگی. آدمها در حد کلام پختگی پیدا میکنند. شما در آمریکا چیزی پیدا نمیکنی. در اروپا هم چیزی پیدا نمیکنی. پختگی انسانی، بلوغ انسان. چرا؟ تا دلت بخواهد بلوغ حیوانی است. بچهها آنجا ۸، ۹ ساله رابطه جنسی دارند، باردار هم میشوند تازه در همان سن. چون بلوغ دارند اصلاً. بلایی که الان اینترنت دارد سر بچههای ما میآورد، اینستاگرام دارد میآورد که بچهها را زود میرساند به یک چیزی که نباید برسند. چون ثروت حیوانیشان آنجا زیاد است. ثروت تخیلی و توهمیشان زیاد است. مردم در وهم و تخیل زود بالغ میشوند. این طرف نه. ثروت فطری بینظیر است. خیلی زیاد است. برای همین آدم که میآید در نظام فطری و انسانی، زود بالغ میشود و میرسند. بچه ۵ سالهمان خواب میبیند. خوابهای خوب، ارتباطات خوب، ارتباطات حقیقی هم دارد. من حیف که دور هست آن بنده خدا، اگر نزدیک بود میآوردمش یک شب جای خودم سخنرانی کند برای شما. چیزی از صحبتهای من کم نمیگذارد اگر سخنرانی کند برای شما. ۵ سالش است، 5 سالش است ولی می نشیند روی منبر برای شما مثل جای من سخنرانی میکند. پس این خیلی مهم است.
اهمیت فهم زبان در عبادات
شما تا این فهم را پیدا نکنید، نه میفهمی نماز چیست، نه میفهمی حرم چیست، نمیفهمی. به اندازه خودت کیفت را میکنی و از حرم و زیارت و نماز و همه اینها. اما آنی که باید بشود، اتفاق نمی افتد.
ببینید در زبان زیارت عاشورا، تو باید اول فکر کنی این چقدر مهم است زیارت عاشورا که خداوند تبارک و تعالی این به عنوان یک وحی و حدیث قدسی فرستاد به پیغمبر. هنوز نه عاشورایی هست، نه امام حسین بزرگ شده، هنوز پیغمبر خودش هست. دقت کنید، یک ذره فکر کنید ماجرا چیه. پیغمبر هنوز زنده است، حضرت زهرا زنده است، امیرالمومنین زنده است، امام حسن بچه است، امام حسین. زیارت عاشورا نازل شده. خب یعنی چی؟ در مناجاتهایی که خدا با امام پیغمبر داشته، در احادیث قدسی، یکی از چیزهایی که آمده زیارت عاشورا است. آقا امام باقر فرمود، جبرئیل برای پیامبر آورد. پیامبر به امیرالمومنین داد. امیرالمومنین به حضرت مجتبی داد. مجتبی به امام حسین داد. امام حسین به پدرم داد. پدرم هم به من. تازه امام باقر است که زیارت عاشورا در اختیار مردم قرار میدهد، چون خودش آنجا بوده در کربلا دیگر. بچه بوده. همه چیز هم دیده آنجا. این زیارت با زبان یک آدم بالغ طراحی میشود. چون خدا ما را آنجوری میبیند و میخواهد ما به آن برسیم. برای اینکه ما به آن فهم برسیم، می گوید بخوان، این کلمات عاشقانه را بگو. الان می گوید بچه شد سه سالش، بهش یاد بده بگو: «لا اله الا الله». خب، بچه مگر الان بگوید «لا اله الا الله» میفهمد دارد چی میگوید؟ می گوید به بچه بگو: «لااله الا الله» مثل بچههای کوچک ما که مثلاً این ترانههای کوچهبازاری عاشقانه را حفظ هم میخوانند. نمی دانند دارند چی میگویند از عشق و دلتنگی و بمیرم برات، نمیدانم همه حرفها که می زند. جدی که نمیگوید اینها. نمیدانم هرچی که دارد میگوید. از بی وفاییها و خیانتها و عشقها و دلتنگیها و هرچی که دارد میگوید، بچه ۵ سالش است الان. بلوغ ندارد، ولی میگوید. ولی یک جایی جدی میشود، میفهمد چیه این داستانها.
زیارت عاشورا، تربیت با زبان بالغ
زیارت عاشورا برای این است که با این زبان تربیت شوی. چون زبان سازنده انسان است. این یادتان نرود. کلماتی که انسانها باهاش حرف میزنند با همدیگر، چه با همدیگر، چه با ائمه، چه با خدا، کلمات سازندگی دارد، نقش دارد. اینقدر این مهم است که قرآن میفرماید: «الرحمن، علم القرآن، خلق الانسان، بعد چی؟ علمه البیان». بیان، زبان. زبان فوقالعاده مهم است. ادبیاتی که افراد انتخاب میکنند که در این ادبیات با هم گفتگو بکنند، سازندگی دارد. ادبیات خیلی مهم است. یک پدر و مادر اگه آگاهی نداشته باشند، فضای خانهشان را، ادبیات را خراب میکنند. ادبیات به درد نخور، ضعیف، مبتذل انتخاب میکنند، بچهها هم با آن ادبیات شخصیت مبتذل بار میآیند. یک خانواده هست، نه، به قیمت افراد به همدیگر نگاه میکنند. نوع حرفهایی که با هم دارند، نوع کلماتی که باهاشان با همدیگر دارند، یک جوری ادبیات را انتخاب میکنند که آدمها در آن ادبیات و در آن خانواده فاخرند. بار میآیند، بزرگ بار میآیند. زن و شوهری که هیچ وقت به هم توهین نمیکنند، هیچ وقت در عصبانیترین شکل حرف زشتی از دهنشان بیرون نمیآید. بچهها که در این خانه هستند، یک جور دیگر بزرگ میشوند، بار میآیند. ادبیات خانه سازنده خانه است. یکی از چیزهایی که من توصیه میکنم به همه عزیزانی که خانواده تشکیل میدهند یا خانواده که زبان خانهتان را مشخص کنید. یک چیزهایی حرام است، اصلاً نگذارید بیاید توش. زبان خانواده خیلی مهم است. بچهها با آن زبان بار میآیند و بعد شخصیتشان شکل میگیرد. نقش زبان بخش مفصلی است، الان نمیخواهم راجع به این ورود بکنم.
«اسئل الله ان یرزقنی طلب ثارک مع امام منصور»
ببینید در زیارت عاشورا، قرآن، خدا با ما با بیان حرف می زند، بیان است دیگر. خب، یک زبانی را آغاز میکند که تو باید این زبان را بعدها براش بهش به بلوغ برسی، بفهمی. یک) «اسئله». یعنی من دارم با امام حسین حرف میزنم. ادبیاتم چیست؟ یا اباعبدالله، من ازش میخواهم. نمیگوییم «اسئل الله». «اسئل». من ازش میخواهم. «ان یرزقنی طلب ثارک مع امام منصور». روزیم بکند که انتقام تو را بگیرم. این فقط کار کسی است که این ادبیات از حالت بچهگانه به بلوغ رسیده. ممکن است ۳۰ سال زیارت عاشورا خوانده، این حرفها را هم زده، ولی یک روز هم در راه انتقام قدم برنداشته. روزیش هم نشده اصلاً، دوزار هم انتقام گیرش نیامده، ولی این روزی را ندارد. ولی وقتی جدی شد، داستان دیگر فرق میکند. چون بالغ است. چون بالغ است. میگوید من این دخترخالهام را میخواهم. من دخترداییام را میخواهم. پسرعمه ام را میخواهم. پسر داییام را میخواهم. باهاش ازدواج میکنم. میخواهمش. دخترخاله، پسرخاله، دختردایی، پسر دایی، اینها همه یک عمر از بچگی با هم بزرگ شدند، اما بلوغی در کار نبوده. وقتی که آن بلوغ میآید، عشق میآید، چی میآید؟ حس میآید، خواستن میآید. ماها قرآن خواندن، زیارت خواندنمان، دعا خواندنمان مثل آن بچه ۵ ساله که داریم ترانههای کوچهبازاری میخوانیم دیگر. خوب هم هست بخوانیم، ولی تا این بلوغ پیدا نشود، تو جدی نیستی، خودت را جدی نمیگیری. یعنی امام حسین نگاه میکند تو الان ۶۰ سالت است، ولی داری مثل آن بچه ۵ ساله ترانه کوچهبازاری میخوانی. خندهاش میگیرد. می گوید بچه ام را نگاه کن، بالغ نشده. ولی یک بچه ۱۳ ساله چرا؟ یک دفعه می بینی با امام حسین یک چیزی، جدی می شود، تمام می شود می رود پی کارش.
رحمهای سهگانه و بلوغ
رحمهای زمانی، سه تا رحم داشتیم. یادتان نرود دیگر. رحمهای زمانی، رحمهای مکانی، چی؟ رحم استاد، رحم شخصیتی. سه تا رحم کارشان این هستش که ما را بالغ کنند، به بلوغ برسانند. رحم اصلاً کارش همین است دیگر. نطفه را تحویل میگیرد، بچه بیرون میدهد. این سه تا رحم: مکان، زمان و شخصیتها. ما وقتی برویم در آن رحم، استقرا پیدا میکنیم. بعد از یک مدت بالغ میشویم. اگر استقرار پیدا کنیم، آیا استقرار پیدا نکنیم، شوهرت هم باشد پیغمبر. پیغمبر چند تا زن داشت، باهاش یکی نبودند. بعد چه کارها کرد؟ اصلاً پیغمبر زن داشته، ازش طلاق گرفته. امام است، ولی زن او را میکشد. میکشدش زنش. توطئه قتلش را میریزد و می کشدش و میداند هم امام هست، هم میداند امام هست هم میداند به وحی وصل هست هم می داند همه چیزش را بعد می کشدش. داستان خیلی عجیبی است.
شما تا این بلوغ را پیدا نکنید، جدی نمیگیرید مسئله این است که ما باید به این بلوغ برسیم. «اسئله» یعنی خیلی خوب است بابای ما امام حسین، آقا بابامون امام زمان، از ما یک موقعی حرفهای بالغانه بشنوند. بگوید بچه ام بالغ شده. دیدید پدر و مادرها مثلاً برای یک دختر خیلی حساب نمیکنند، برای پسر میگویند بابا این هنوز بچه است، الان فکرش کوتاه هست من برایش زن بگیرم، فکرش کوتاه هست من شوهرش بدهم. ولی اگر مادر به این شهود برسد که نه، بچهام بالغ شده، این دیگر من الان باید به فکر شوهر دادنش باشم، فکر زن دادنش باشم، وقتی به این فکر میکند، فکر میکند یعنی باید براش یک کاری بکنم. آستینی بالا بزنم. چقدر خوب است. امام حسین، امام زمان، بفهمند ما بچه نیستیم و یا آستینی برای ما بالا بزنند. خدا ببیند ما بالغیم و یک آستینی برای ما بالا بزند؟ این حرف خیلی بالغانه است. خیلی عظمت دارد که یک کسی وایسد جلو امام حسین بگوید: «اسئله ان یرزقنی». روزیم بشود. روزی بلوغ میخواهد. شما الان به بچه ۵ ساله بگو روزی مامانم هست، غصه روزی را میخورد بچه؟ بچه کی غصه روزی را میخورد؟ میگوید نه، من باید بروم پول جمع کنم. آیندهام فلان است اینها ، کار کنم خودم. این کی اینجوری میشود؟ بالغ میشود. یک آرمانهای بیرون خانه پیدا میکند. در خانه که هستی، بابام هست، مامانم هست، خرج میکنند دیگر. جا که دارم، لباسهایم را میشورم، غذایم هم می دهند بهم. الان آدمهایی داریم که خانوادهها میآیند به من هم شکایت میکنند، میگویند بچهمان ۳۰ سال است در خانه است، بیرون هم نمی رود از خانه. همینجوری مفتخوری. نه سربازی میرود، نه درس میخواند. شب تا صبح نشسته تلویزیون نگاه میکند، ماهواره تماشا میکند، اینترنت میرود، سیگار میکشد. گفتم خب خودت اینجوری بارش آوردی این را. محصول خودت است. بچه وقتی میگوید: نه بابا ، من به چول جیبی بابام اعتقادی ندارم، نمی شود اصلا، خودم باید بروم سر کار، خودم باید بروم درس بخوانم، وقتی شروع میکند خودم خودم، یعنی یک سلسله آرمان پیدا کرده، عشق پیدا کرده کجا؟ بیرون خانه. روزی یعنی این. یعنی کی میتواند این حرف را بزند به امام حسین؟ امام حسین، امام است دیگر. همه چی را میداند. این بچه من راست میگوید. این وقتی میگوید: «اسئله ان یرزقنی». رزق را میخواهد. بچه ام خرجش رفته بالا. رزق میخواهد. رزق میداند این را اگر بهش نرسد، بیقرار میشود. اگر بهش نرسد، احساس شکست میکند. اگر بهش نرسد، احساس ناکامی دارد. از من رزق میخواهد. شهادت هم همینجوری است.
کینه مقدس و بلوغ
خیلی ها می گویند: «اللهم الرزقنی شهاده» خدایا شهادت را نصیب من بکن. بعد اسرائیل چهار تا موشک میزند، در میروند شمال. همه فرار می کنند می روند شمال. جیغ، داد، گریه، ناله، هفت تا سوراخ قایم میشود. شهادت یعنی فدایت میخواهم شوم. من فدات شوم. من تا فدایت نشوم، نمیشود. جبهه اینجوری بود. جبهه میدانش چون بلوغ بود، اصلاً اوج بلوغ بود جبهه. بچهها هرچی میخواستند میشد. خدا شاهد است من فقط یک سال اول، فقط یک سال، یک سال و نیم نتوانستم چون سنم قانونی نبود، راهمان نمیدادند. بقیهاش را تا آخر جنگ که ما بودیم، همینجوری بود. یعنی گفت من میخواهم اینجوری شهید شوم. هزاران مورد خاطراتش را بخوانید. هر کی هرچی میخواستند. آن کسی که میگوید خدایا روزیم کن انتقام بگیرم، یعنی این امام حسین بخشی از جانش است. حالا جنایتهایی که سر امام حسین آمده، سر این آمده. الان می گویند بابات را سر بریدند. همین باباهای زمینیتان را بگویند آقا سر بریدند. زن و بچهتان را به اسارت گرفتند. آن همه هم جسارت کردند بهشان. داداش علی، داداش کوچک، داداش علی اصغرت را شش ماهه آنجوری کشتند. داداش علی اکبرت را اینجوری کشتند. اگر حس داشته باشد، آدم بالغ شده باشد، ذکر مصیبت برایش یک چیز دیگر است. اصلا یک داستان دیگری هست. تا که من به بلوغ نرسیدم، هی میآیم زور میزنم گریه کنم. سرم را می اندازم پایین، اینجوری کنم، هی الکی. حضرت فرمود: «من بکی او او تباکی وجبت له الجنه». تو الکی گریه کنی، به گریه بنداز، بگریان، خودت را به گریه کردن بزنی، بهشت بهت واجب است. چرا اینجوری هزینه کردند که دروغ هم بگیری، بهشت بهت واجب میشود؟ برای اینکه یک اتفاق مهمی در این دروغ گفتنها میافتد. در این تباکی هستش. تو که نشستی فقط این جوری کنی، همین. یا گریه کنی، یا صدا کنی، یا ناله کنی، یا زمزمه کندی یا سینه بزنی. فرقی ندارد. بهشتها فرق میکنند. وقتی می گوید: « وجبت له الجنه» آنی که با یقین گریه میکند، با حس وجودی گریه میکند، با آنی که تباکی دارد، همهشان میروند بهشت، اما کجای بهشت فرق میکند. درجاتش فرق دارد. اینکه یک کسی بگوید خدایا روزیم کن، من از خدا میخواهم روزیم کن. از خدا نه، ازش میخواهم. «اسئله یا اباعبدالله»، من ازش میخواهم روزیم کند. یعنی این چقدر باید کینه در دلش باشد. کینه مقدس انسانی نسبت به شیاطین، ظالمین، منافقین، کافرین، استکبار. به کسانی که نمیگذارند آدمها بفهمند کی اند. استکبار چقدر باید کینه مقدس در دل این باشد. از آنجا تا الان. کینه مقدس لازم دارد و این قرار ندارد.
نمونههایی از کینه و بلوغ
ببینید من دو تا مثال بزنم. شاه وقتی که از ایران آواره شد، میگفت من پشیمانم. ای کاش. ببین به این میگویند بلوغ. در حس شاه بودنش، جنایتکار بودنش بالغ است. میگوید چی؟ خیلی شل آمدم جلوی ایرانیها، جلوی مردم. خیلی شل آمدم. کاشکی آن روزهایی که اینها تظاهرات میکردند، من فانتومها را بلند میکردم، تمامشان را بمباران میکردم. همهشان را تکه تکه میکردم که دیگر من را اینجوری در به در نکنند. ببینید در نامه عمل ثبت میشود این جنایتها. شما آمریکایی الان چیز ایجاد میکنند انقلابهای در تو کشورهای مختلف. اوکراین و کجا و کجا. جمهوریها همه. گرجستان و کجا. دیدید! این اغتشاشاتی که در همه کشورهایی و در کشور خودمان هم میشود، ایجاد میکنند که کشور را بریزند به هم. در چین هم این را ایجاد کردند. خیلی سال پیش. در چین طراحی کردند. اصلاً چین کمونیستی که اصلاً حتی یک نفر هم جرأت نمیکرد بیاید حرف بزند علیه نظام مارکیستی، نظام سوسیالیستی کمونیستی یک دفعه در میدان سرخ پکن خب، میدان بزرگ ۵۰۰۰ تا بیشتر دانشجو ریختند بیرون و انقلاب. چین چه کار کرد؟ همه را کشت. هرچی عامل آمریکا بود که یک جا جمع کرد، همه را صاف کردند در آنجا، کشتندشان تمام شد. جنگ تریاک یادتان شنیدید؟ جنگ. معتادها چین را به فساد کشانده بودند؟ یک دفعه یک رئیس جمهور آمد گفت آقا معتادهای کشور چقدرند؟ همه را جمع کنید. سوار کشتی کردند گفتند بریزید وسط اقیانوس و بیایید. تمام شد. هر چی معتاد بود جمع کردند سوار کشتی کردند بردند ریختند در اقیانوس و آمدند دیگر. مسئله اعتیاد حل شد آنجا. الان اعتیاد اینجوری است. یعنی کسی بگوید اعتیاد. تمام است. ما کشور خودمان یک قانون اینجوری داشتیم. ولی خب ماشالله آنهایی که همیشه صلح و سازش دارند و سبز و آبیاند، این قانونها را رعایت نمیکنند. برای همین هم همه گندش همه جا را میگیرد. صدام این مثال را بزنم. صدام موقعی که گرفتنش با آن همه جنایت. میلیونها آدم را صدام کشته. میلیونها انسان را. وقتی دستگیرش کردند، میدانی چی گفت؟ گفت به آمریکاییها گفت: یک ذره دیگر به من فرصت بدهید. من این شیعیان را همه را بکشم. این کینه است. شاه کینه است. نمی گوید: باشه، من را نکشید. میگوید بهم فرصت بدهید، بعد بکشید ولی بگذارید من شیعیان را بکشم.
آقا یک کسی به امام حسین میگوید: «اسئله ان یرزقنی طلب ثارک». این اگر ناکام بمیرد، خیلی حالش بد است. این اگر بگویند سرطان دارد، میگوید خدایا بابا بیخیال، ول کن بگذار من الان این انتقامم را بگیرم، باشه بکش من را. سرطان هرچی هست، کروناست باشد، ولی من انتقام بابام امام حسین را نگرفتم. انتقام مادرم را نگرفتم. «اسئله ان یرزقنی طلب ثارک».
«مع امام منصور» و انتقام از خود
اونم روش دارد. خوب دقت کنید. روش دارد. تو در هم دارد به تو میگوید: «مع امام منصور». انتقام دوم چیه؟ این دیگر خیلی قویتر است. یعنی فهمش خیلی کارش کار میبرد. امام حسین را که میگوییم خب صحنه اش اتفاق افتاده. خودت را هنوز نمیفهمی. چون تو فقط تو خودشناسی این صحنه را جدی تلقی میشود. یعنی این کسی که دارد زیارت عاشورا میخواند، امام حسین و خدا میگویند آها، این الان فهمیده بچهام چی دارد میگوید. جدی دارد میگوید: «اسئله ان یرزقنی طلب ثاری». انتقام خودم را هم بگیرم. این خیلی فهم میخواهد که یک نفر بفهمد چه بلایی سر من میآید وقتی که امام زمان بالای سرم نیست. من تا الان چه بدبختی و نکبتی را ذز زندگی تحمل میکنم. چه زندگی گندی دارم الان بدون امام زمان، دارم تلف میشوم. با استعداد خلیفه اللهی به دنیا آمدم، آک آک دارم میمیرم. می دانید! آره. بچه اینجوری میکند. بابام را حلالش نمیکنم. نگذاشت درس بخوانم. مادرم را حلال نمیکنم. شب تا صبح من را فرستادند در کارخانه. بیسواد بار آمدم الان. کارگر بار آمدم. بابام نگذاشت من درس بخوانم. یک عالم استعداد داشتم. اگر الان من درس خوانده بودم یک کسی برای خودم بودم. به زور من را فرستاد که نمی خواهد درس بخوانی. می فهمد الان چیه.
چند روز پیش یک مشاوره ای داشتم. یک آقایی بود خیلی اذیت میکرد بچهاش را. بچه هفت هشت ساله را کتک میزد، اذیت میکرد، گیر میداد بهش. با بچه نشستم صحبت کردم. گفت استاد، من فقط بزرگ شوم، حالی از این بابام بگیرم که نگو. انتقام تمام کتکهایی که به من زده، اذیتهایی که کرد. به پدرش بهش گفتم ببین حواست را جمع کن دارد چه خریتی میکنی و چه جنایت میکنی. این بچه با این کینه بزرگ میشود و از خداش است یک روزی تو را زیر دست و پایش له کند. این حس دارد این آدم. خب یک آدم غریبه بزندش، اصلاً چیزی نیست. باباش را دارد جنایتها را میکند. حس داشتن خیلی مهم است. این دیگر با سواد و منبر و نمیدانم مطالعه و بروم درس حوزه بخوانم، دانشگاه بخوانم، اینها دست نمیآید. این با بلوغ انسانی. تو به عنوان یک فرزند بالغ بشوی و این را بخواهی. دو تا روشها یادتان نرود. هر دو انتقام است. یعنی من در وجودم پر از کینه است. امام خدا رحمتش کند در نامش نوشته بود، در پیامش نوشت. کینه مقدس نسبت به استکبار. کینه مقدس. این باید بیاید. اگر نیاید، ما هنوز بلوغ نداریم.
کینه مقدس در دفاع مقدس
این لطیفه را بگویم. تمام کنم. یک رفیقی داریم جانباز است. این همینجوری است. یعنی همین حسایی که گفتم. دارد تیر خلاص هم بهش زدند. نگاه کنید عراقیها رفتند تیر خلاص زدند. سر این در گلوی این زدند، شهید نشده. این رفته بود حرم ابوالفضل. اینقدر نسبت به این دشمنان اهل بیت این کینه دارد. گفته بود ابوالفضل، دارم بهت میگویم. همینجوری هم حرف می زند. آقاجان امیدی به اهل بیت نیست. هیچ امیدی نیست. اینها اینقدر مهربانند. قیامت من فکر میکنم اینها همه را شفاعت میکنند خودشان. اگر قیامت دیدید می خواهند از این فلان فلان شدهها شفاعت کنند، تو پاشو ما پشت سرتیم. این باید بیفتد در دل ما. کینه مقدس. والا تو اصلا زیارت عاشورا نمی خوانی نسبت به استکبار، نسبت به کسایی که آنقدر خودشیفتهاند که حاضرند میلیاردها انسان را بکشند و نابود کنند. پیغمبران را کشتند. هنوز هم همان آدمها هستند. اولیای الهی را کشتند. ائمه را کشتند و تا این نیفتد در دلت، بالغ نشدی. اینکه مسئولین ما خیلی راحت میگویند بریم مذاکره کنیم. بابا بدهیم برود. مذاکره کنیم آقا. دو سوم ایران را دادند. الان هم حاضرند بخشهای دیگر ایران و امتیازات دیگر را بدهند. مال این هستش که هیچ وقت احساس نسبت به خانواده آسمانی خودشان اصلاً نداشتند. غیرت نداشتند که دارند این کار را میکنند. و
الحمدلله رب العالمین. صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.