فهرست مطالب
Toggleمقام انسان در آخرت و بهشت
بحث ما درباره مقام انسان در آخرت و بهشت بود. گفتیم چند چیز است که از خود بهشت بالاتر است؛ یک، خود ابدیت است، جاودانگی بهشت؛ یکی، رضایت خدا در بهشت از ما؛ یکی، عشق و محبت خداوند. چیزی که امروز میخواهیم بخوانیم ملاقات خداست. دیدار خداوند، لقاءالله است، که در انسانشناسی، مباحث معنوی، مباحث عرفانی جایگاه بلندی دارد، موضوع لقاءالله. عرض کردیم آن کسی که عاشق میشود، چیزی که برایش خیلی مهم است زیارت و ملاقات معشوق است، پیوند با او، ارتباط با او و زندگی در کنار اوست.
انواع کمالات و عشقورزی انسان
انسانها هر کمالی را میخواهند همینجوری هم دوستشان دارند؛ یعنی این چیزی که من خدمتتان عرض کردم درباره معشوقهای پنجگانه کاملاً درست است؛ یعنی انسان در بخش جمادی یا گیاهی هر چیزی را که دوست دارد میخواهد مال خودش باشد، کنارش باشد، جلو چشمش باشد، قابل لمس باشد، برایش ارتباط داشته باشد، از آن استفاده بکند. اگر جمادی است به شکلهای مختلف اتومبیل است، خانه است، ویلاست، جواهرات است، ابزارآلات است، میخواهد کنارش باشد، ببیند، لمسش کند، استفاده کند ازش، همیشه داشته باشد اینها را، هوسهایش هم پایانناپذیر است؛ یعنی آن که عاشق اینجور کمالات است دائماً به دنبال افزایش اشیا است در زندگی خودش؛ یعنی دوست دارد خانهاش بزرگتر شود، فرشهایش جدیدتر شود، مبلمانش بیشتر شود، اتومبیلش متنوعتر بشود، خانههایش بیشتر شود، زمینهایش بیشتر شود، اگر مغازهای کار اقتصادی دارد همینطور بخواهد بیشتر شود. این عاشق این کمالات است؛ یعنی این غلبه دارد بر وجود این آدم. آنها که در مرتبه گیاهی هستند، بیشتر با لذات شکمی و غذایی و مزه و طبع و طعم و بچهدار شدن و بچهام پیش خودم باشد و دختر داشته باشم و پسر داشته باشم، تا آخر عمر میبینی این مشغول بچهاش است، بچههایش و بعد بچهها نوهها و دیگر میبینی همینجوری آدم را سیر نگه میدارد، سرپا نگه میدارد آدم را، آدم یا درگیر بچهاش و خانوادهاش است یا درگیر نوهاش، همینجوری دائماً دوست دارد اینها همیشه دورش باشند، کنارش باشند و با او باشند و با او زندگی کنند، دور که میشوند دلتنگ میشود شوهرش، برای آن بخش حیوانی البته بچهها، بچهها دور میشوند افسرده میشود، کلی ما ماجرا داریم در زندگیهای آدمها این بحث ارتباط پدرمادرها با همدیگر با بچهها با همدیگر با نوهها، ماجرایی است اصلاً خودش. تنظیم رابطهای که پدربزرگ و مادربزرگ میخواهد نوه را ببیند، بچهها معمولاً گرفتاریهای دیگر دارند، تنظیم این بخش میبینی باز یک داستان است، ماجرا است در زندگی آدمها. در بخش حیوانی هم همینطور است. آدمها به هم احتیاج دارند، زن و شوهر همهاش میخواهند پیش هم باشند از هم دور نشوند کنار هم باشند اعضای خانواده همینطور. فامیل همینطور. در اسلام صله ارحام اینقدر مهم است برای اینکه همه اعضا دوست دارند کنار هم باشند، نیاز دارند از هم کمک بگیرند کنار هم باشند با هم باشند، این را میطلبند. در بخش فرشتهای هم که ما عاشق علم میشویم آن که اهل علماند همینجوریاند؛ یعنی دوست دارد همیشه در کتاب و ارتباط با مربی، استادش و کتابخانه و درس و پژوهش تحقیقات و آزمایش و ارائه و کتاب نوشتن و کتاب خواندن و سخنرانی و درس و همینجوری دائماً تا آخر عمر میبینی استاد بازی و شاگرد بازی، دلخوشی به این کمالات یک نفر را نگه میدارد.
بلوغ انسانی و عشق به خدا
انسان اگر باز دقت کنید دارم تأکید میکنم، اگر به بلوغ انسانی رسید، توانست چهار مرحله بلوغ لازم دارد؛ یعنی بچه وقتی بلوغ اقتصادی ندارد شما یک الماس را از دستش بگیر، بگو این چیست دستت به درد نمیخورد بده من، آن طلا را بده من بیا این شکلات را بگیر، بچه ترجیح میدهد شکلات را بگیرد. چون بلوغ اقتصادی ندارد چیزی از پول سرش نمیشود، هیچچیز سرش نمیشود نمیداند چیست، وقتی بلوغ اقتصادی پیدا کرد قدر پول را میفهمد، آن وقت دیگر دقیقاً میفهمد باید با پول چکار کند. وقتی انسان به بلوغ گیاهی میرسد، قدر غذا، مزه، لباس، بدن میفهمد اینها را به آن رسیدگی میکند. وقتی به بلوغ حیوانی و جنسی میرسد، همسرش، فرزندانش، خانوادهاش، نمیدانم شئون حیوانی خیلی برایش مهم است که این ارتباطات حفظ شود، بالغ میشود، وقتی بالغ میشود عشق میآید، علاقه میآید، پیوند میآید. چون این بلوغ جنسی دارد الان، وقتی بلوغ عقلی پیدا میکند دنبال درس و علم و حوزه و دانشگاه است؛ یعنی نمیشود به او بگویی حالا نمیشود بگویی زن داری درس میخواهی بخوانی چه، شوهر کردی درس میخواهی چکار، میگوید شوهر کردم زن گرفتم مال یک بخش دیگر است، آن یکچیز دیگر است. من الان یک شأن دیگر دارم. اسم آن شأن هم عقل است. در بخش عقلی انسان همهاش میخواهد برود دنبال علم و اطلاعات البته خیلی از آدمها هم اینجوری نیستند. خیلی از آدمها مثلاً طرف سیکل بوده ازدواج کرده اصلاً دیگر علاقهای به درس و مطالعه و اینها ندارد. همان در شوهر مانده در زن مانده در خانواده بازی، غذا بازی، مهمان بازی، مسافرت بازی، خالهخاله بازیهای زندگی مانده و علاقه ندارد. مثلاً میگویی بیا برو درس بخوان میگوید میخواهم چکار سر کار میروم حقوقی هم دارم درس میخواهم چکار اصلاً حوصله درس خواندن ندارم، این آدم بلوغ بخش عقلانی ندارد؛ یعنی اینکه برود یک جا بنشیند سخنرانی گوش کند یاد بگیرد کتاب بخواند استاد ببیند، مهارت یاد بگیرد، ندارد. حتی حرمت بخش حیوانیاش را هم ندارد؛ یعنی فقط زن وقتی میگویی زن را برای چه میخواهی میگوید بیاید در خانهمان باهم زندگی کنیم میگویی با هم زندگی کنید خالهخاله بازی نیست که. کنار هم مگر نمیخواهید کنار هم بسازید با همدیگر. مثلاً تو مهارتهای ارتباط با خانمت را باید بلد باشی آن آقا باید مهارتهای کلامی، مهارتهای عاطفی، مهارتهای جنسی، مهارتهای اقتصادی، مهارتهای معنوی تا یک زندگی سر بگیرد. تربیت بچه، انعقاد نطفه، روابط جنسی بعد میگوید حوصله اینها را ندارم. میگویی زندگیات میپاشد میگوید بپاشد. هر کاری میکنی این را بکشی میگویی آقا زندگیات دارد میپاشد خانمت دارد از دست میرود پدرت دارد از دست میرود زنت دارد از دست میرود بچههایت هم دارند خانواده از هم متلاشی میشود بیا سر کلاس بیا مهارت یاد بگیر چون اساساً بلوغ عقلی ندارد یکی از مشکلات ما در بخش مشاوره این است بلوغ عقلی ندارد فقط دوست دارد بیاید شما به او یک کپسول بدهی یک حبی بدهی زندگی زناشوییاش خوب بشود یکچیزی به او بگویی؛ اما اگر بگویی بابا جان این رابطه شما مشکل دارد اینجا شما اگر مثلاً بیست ساعت دوره روابط جنسی ببینید آموزش ببینید رعایت کنید اینها را همه و بسیاری از مشکلات زندگی حل میشود، حاضر نیستند کلاسش را بروند. درسش را یاد بگیرند. اصلاً یادگیری برایش سخت است. چون این بلوغ عقلی ندارد؛ یعنی نمیخواهد برود. الان میخواهم بچهدار شوم قبلش چکار کنم مثلاً یاد بگیرم چه موقع بچهدار شوم بچه فلج نشود بچه مثلاً لکنت زبان پیدا نکند، شب ادراری پیدا نکند، کور نشود، کر نشود، منگول نشود. نه میگوید زناشویی یعنی همین دیگر ازدواج میکنیم یک زمانی هم باردار میشود خانمم دیگر یا من باردار میشوم دیگر، حالا هر وقت شد با دار شدم، میروم دکتر این بچه صرع میگیرد زمان نامناسب ساعت نامناسب غذای نامناسب قبلش، شرایط دیگر روزش شبش اصلاً برایش مهم نیست، باردار میشود. اصلاً هم نمیخواهد یاد بگیرد؛ یعنی وقتی میخواهی به او بگویی شما زن و شوهری میخواهید ساختمان بسازید ساختمان بنا است بنا یعنی تو باید مهارتهای زناشویی را بلد باشی، مهارتهای، مرد حاضر نیست این کار را کند مرد یعنی خیلی کارهای دیگر میکند ولی وقتی به او میگویی بیا بنشین یاد بگیر که چطور زندگی کنی نمیتواند، از سخنرانی بدش میآید یک سیدی به او میدهی راجع به مهارتها، چهار جلسه است گوش بکنی طلاقت از بین میرود لااقل خطر طلاقت از بین میرود این چهار ساعت را میبینی گوش نمیکند، یک نفر آمده میگوید حاجآقا یک دعا بدهید ما مثلاً زندگیمان حل شود چه ذکری بگویم چه بخوانم، میبینید. حب میخواهد. بابا مشکل شما زناشویی شما، مشکل با دخترا پسرت یک مسئله تخصصی است. دعا و اینها مرحله بعدی است. شما باید یاد بگیرید که با دخترت چطور رفتار کنی با پسرت چطور رفتار کنی، چکار کنی که خانهات از همدیگر متنفر نشوید، زندگیتان متلاشی نشود. ببینید اصلاً نه زنش و نه مردش حوصله یادگیری ندارند. بلوغ عقلی ندارد که بگوید بروم یاد بگیرم اصلاً، دوست دارم یکچیزی یاد بگیرم. اول چیزهایی را یاد بگیرم که در زندگیام بهتر زندگیام را شیرینتر بکند. رابطهام با بچهام را راحتتر میکند، فردا بچهام در مدرسه مشکل پیدا نمیکند آبرویمان را نمیبرد فردا خودم مشکل پیدا نمیکنم در ارتباط با بچه دختر پسر هفت سال اول قانونش فرق دارد هفت سال دوم فرق میکند. هفت سال سوم فرق میکند، حوصله یادگیری اصلاً ندارد، یعنی اساساً چیزی در این به وجود نمیآید یک حسی که من باید فرمول دانش یاد بگیرم برای حل مشکلاتم. اصلاً به فکرش نمیافتد الان بچه دارم یکی دو تا سه تا روابط اینها چطور میشود، با اینها چطور، مثلاً من رابطه با خانواده همسر یک سری مهارت لازم دارم بروم یاد بگیرم با خانواده همسرم چطور رفتار کنم با همسایه. اما وقتی انسان بلوغ عقلی پیدا کرد میگوید، من در هر صورت دوست دارم بروم یاد بگیرم، دوست دارم بشنوم غذایش است. جانور فربه شود از راه نوش یعنی حیوان، آدمی فربه شود از راه گوش، اصلاً گوش دادن برایش یک لذت است بروم بنشینم گوش کنم. بروم ببینم آن استاد آن مربی چه میگوید، حرفهایشان چیست چه قواعدی به من یاد میدهند، اصلاً دوست دارم یاد بگیرم دوست دارم بخوانم مطالعه کنم بشنوم ببینم این بلوغ عقلی پیدا کرده وقتی بلوغ عقلی پیدا میکنند دیگر علاقهمند است وقتی بلوغ پیدا میکند آدم بابت بلوغ که عاشق میشود هزینه میکند وقت میگذارد قبل از بلوغ اینجوری نیست. مثلاً آمده میگوید که من الان با خانمم مشکل دارم من به او میگویم تضمینی اگر تو این برنامه را اجرا بکنی، همین یک سیدی و یک کتاب بیشتر هم نه برو این کار را بکن روابطت واقعاً با خانمت خوب میشود، بعد میرود آنجا کنار میز اینجوری میکند، کتاب پولش چقدر است! سیدی پولش چقدر است؟ این همین الان اگر برود رستوران چون بلوغ گیاهی دارد دو میلیون میدهد پول غذا، همه بخورند خودش بخورد اصلاً دردش نمیآید اما چون بلوغ عقلی ندارد به او بگویند برو فلان کلاس شرکت کن اینقدر دوره است مثلاً یک میلیون بده برای دوره، میگوید من پول از کجا بیاورم پول ندارم. نمیتوانم و از زیرش هم در میرود میگوید من پول کتاب سیدی نمیدهم من کلاس نمیتوانم پول بدهم بروم ولی چون این بلوغ گیاهی دارد میگویند کلاس آشپزی گذاشتیم چقدر است پولش؟ یک و نیم میلیون تومان پولش را میپردازد، وسایل آشپزی چقدر است سه میلیون تومان این را بخریم، بعد باید بروی فر اش را بخری باید لوازمش را بخری بعد باید قالبهای شیرینیپزی را بخری دستگاه درست کردن غذا را درست کنی همزن بخری نمیدانم میکسر بخری، به قول امروزیها میرود همه چیز میخرد. چون به شکم اصالت دارد این بلوغ شکمی دارد برایش مهم است سیخ بخرد منقل بخرد دوست دارد. ولی میگوید مثلاً برای خانوادهات یا مثلاً بخش عقلی این دوره را بدهی پنج میلیون بدهی یا اینقدر ساعت کلاس بگذاری میگوید نمیتوانم. ول کن بابا. چون بالغ نیست این آدم، اما اگر بلوغ آمد بلوغ قدرت میآورد برای آدم. نه بالغ شدی اصلاً ندهی هم میرود قرض میکند در آن دوره شرکت میکند ندهی هم میرود مرخصی میگیرد شش ماه از کارش از دانشگاهش مرخصی میگیرد میگوید من این را بیشتر لازم دارم. وقتی بلوغ عقلی پیدا میکند هر بهایی را میپردازد. مخصوصاً زیاد است از اروپا آمریکا با من تماس میگیرند در بخش بینالمللی ارتباط داریم اساتید دانشگاه هستند آمدمهای بزرگیاند در کشور خودشان بعد مثلاً به من میگوید که من میخواهم این مثلاً مباحث شما را گوش کردم یا از طریق ماهواره، یا از طریق کانال بگوید میخواهم این پیشرفتها را الان علاقهمند هستم برسم، میگویم شما باید برنامه بگیرید. برنامه چه بگیرم؟ برنامه را تنظیم کنم. درجا پولش را پرداخت میکند میگوید پست کنید برای من آنجا، هزینه پستش را میرود انجام میدهد. گاهی وقتها بعضی از اساتید آنقدر قوی میشوند آنجا من به آنها میگویم شما باید بیایید، کارتان را در آمریکا اروپا ول کن، دو ماه باید بیایی اینجا یک ماه رمضان باید بیایید اینجا، یک محرم و صفر باید بیایید اینجا خانه بگیرید، من به تو برنامه بدهم ابن دو ماه را باید صبح تا شب به تو برنامه بدهم، دو ماه را بیا. چون بالغ شده میگوید میآیم. یک بنده خدا زنگ زده به من گفت این این این اینها را میخواهم، گفتم من الان وقت این چیزها را ندارم. نمیرسم گفت هر وقت شما بگویی من میآیم. من گشتم وقتم را یک وقت حدود چهار ماه بعد پیدا کردم بیست دقیقه وقت برای چهار ماه بعد پیدا کردم ده شب، گفتم چهار ماه بعد ده شب بیا مؤسسه بیست دقیقه، حالا باید آنجا از آمریکا بلیط بگیرد بیاید، خودش را برساند اینجا سر ساعت ده شب آنجا باید باشد سر ساعت ده شب زنگ زد، آمد. میفهمد این یعنی چه. خود ما همینجوری بودیم. خود ما هم برای اینکه یک ساعت درس بخوانیم دوازده ساعت با مسافرت من شاید حدود دوازده سال برای اینکه بتوانم یک ساعت از استاد ویژه خودم استفاده کنم یک ساعت دوازده سال، هر هفته دوازده ساعت وقت میگذاشتم، یعنی باور کنید من یک موقعهایی ماشین نبود چون باید میرفتم قم، باید تمام کارهایم را تعطیل میکردم خانه خانواده، درس مؤسسه که من برسم درس ایشان، یک ساعت هم با ایشان بیشتر درس نداشتیم، ولی برای ما آنقدر مهم بود این یک ساعت که خدمت ایشان باشیم، وسیله هم نداشتیم که برویم باور کنید من یک موقعهایی میرفتم سر جاده، دو ساعت منتظر میشدم تا یک ماشین بیاید. ماشین هم مثلاً ماشین هم نمیآمد یک موقعهای سر یک تریلی میرسید. دست نگه دار، میروی تا قم بیا بالا، خدا شاهد است آمبولانس میآمد، میگفت برو عقب بخواب پیش مرده، باشه. میرفتیم با آمبولانس میرفتیم با وانت میرفتیم، دو تیک میگفت من وسط راه پیادهتان میکنم در بیابان آن موقع باشه برویم یک موقعهایی من میرفتم میآمدم زمستان برف سنگین میآمد از بهشت زهرا پیادهمان میکرد، از بهشت زهرا تا شهر ری من پیاده میآمدم، ساعت دوازده شب در برف من پیاده میآمدم، ماشین نبود آن موقع میگفتیم باشه میرویم. این مهم است، چقدر هم برای ما این تلاشها برکت داشت برای ما، یک پابوسی خانم فاطمه معصومه، کلاس یک استاد همین. اگر کسی بخواهد بهایش را میپردازد، اینها همه را گفتم برای چه؟ برای اینکه آدم وقتی عاشق خدا، غیب خانواده آسمانیاش بشود، دیگر دست از پا نمیشناسد، بهایش را میپردازد؛ یعنی هر جوری است میخواهد برسد به ملاقات، به دیدار، به ارتباط، به عزت، به رفتوآمد، به شرافت، به دوستی، به پیوند، به عضویت، به حساب شدن، به دیده شدن، به خدمت. اصلاً میگوید مگر میشود، یعنی اهلبیت انبیا مرا قبول نمیکنند، فرشتهها مرا قبول نمیکنند، اهلبیت مرا به عنوان خدمت قبول نمیکنند، آقا امام زمان مرا قبول نمیکند آنقدر میکوبد تا بالاخره یک جایی آقا امام زمان در را باز کند بگوید بیا داخل، محال است دست بردارد. عاشق است دیگر. من بالاخره باید اهلبیت مرا بپذیرند. عشقم این است یک کسی میخواهد برود در خانواده فوتبالیستها، خانواده والیبالیستها، خانواده هنرمندان همه کاری میکند تا اینها بپذیرند. همه کاری میکند تا اینها قبولش کنند. سالها این هنرمندان را شما نگاه کنید میگویند ما سالها رفتیم خاک خوردیم التماس کردیم آنقدر رفتیم پادویی کردیم در استادیومها و صداوسیما برای هنرمندان، تا بالاخره یک روزی بعد از چند سال یک نقشی به ما بدهند، مثلاً نقشش چیست؟ یک نقش سی ثانیهای، برایشان آنقدر مهم بود که یک نقش بدهند چون عاشق هنر است. عاشق دیده شدن است.
عشق و فداکاری در راه معشوق
من یک موقعی داشتم میرفتم سفر خارجی، یک جوان بیست و دو ساله را یکی از همسایههایمان آورد گفت که افسرده شده گفتم چیست؟ گفت من عاشق هنر، هنرپیشگی هستم یک عالم سالها تلاش کردم که بروم بالاخره پشت دوربین دیده شوم اصلاً عاشق این رشته هستم هیچ کاری هم نتوانستم بکنم افسرده شدم ماند در خانه مادرش هم همینطور شد آینه دق جلو مادرش. گفت همهاش دارم تلاش میکنم این است. گفتم من الان نمیتوانم کاری برایتان کنم چون عازم هستم دارم میروم خارج از کشور، بروم و برگردم یک دوستی دارم که دارد یک مجموعه را میسازد یک سریال خیلی خوبی هم داشتن میساختن خدا رحمت کند آقای طالبزاده را داشت مسیح را میساخت. گفتم من با او صحبت میکنم جذبت کند شما هم بروی انشاءالله در آن فیلم. این هی تلاش میکرد مسافرت من هم مسافرت طولانیای بود. برگشتم آن آقا را دیدم گفتم جوان کجاست؟ گفت خودکشی کرد. آنقدر حد افسردگی زیاد بود و این سرخورده که هیچکس قبولش نکرده بود در آن جمع گفت طاقت نیاورد کشت خودش را. ما آدم داریم برای مسابقه فوتبال بچهمحله خودمان خدا شاهد است تیمشان گل خورد، سکته کرد مرد. برای اینکه برود در موسیقیدانها برود در فوتبالیستها برای اینکه برود در شاعرها برای اینکه برود در تیم یکیک جایی قبولش بکنند در اجتماع و جامعه پذیرفته شود؛ جامعه خاص که این علاقه دارد به آن، تمام این هنرپیشهها شما من صدها هنرپیشه خاطراتشان را خواندم و شنیدم. میگفت ما پول میدادیم تا به ما نقش بدهند. سالها هزینه میکردیم دم کارگردان را میدیدیم که فقط به ما، خود اینها که گردن کلفتان سینما بودند میگفتند ما سالها با مستأجری با بدبختی با قرض گرفتن یک استودیو گرفتن یک تمرین بکن تا توانستیم مثلاً جا بیافتیم. حالا چنان برای خودشان کسی شدند، پیش خاطرات گذشتهشان که تعریف میکنند میگفتند چه سختی اینها کشیدند چه عشقهایی داشتند اصلاً یکیشان گفت من ناموسم را زنم را معروف هم هست همه هم میشناسیدش گفت من خانوادهام را باختم سر هنر، زنم و بچههایم را باختم سر هنر، اگر شما به زنم بگویید که من مرد خوبی هستم قطعاً تأیید میکند من مرد خوبی نبودم، چون نرسیدم به خانوادهام ول کردم به خاطر بازیگری و اینها، برای همین هم الان تندتند عوض میکنند دیدید که الان زنهایشان را شوهرانشان را تندتند چند وقت یکبار عوض میکنند. چون عشق آن را دارند. برایشان این خیلی مهم نیست. بچههایم را خیلی دوست داشتم بچهها همه من را قبول دارند که من پدر خوبی بودم دوستشان داشتم، هیچوقت همسر خوبی نشدم، و نمیشم هم هیچوقت. چون من نمیتوانم وفادار بمانم به کسی. زنش و مردش همین را دارند میگویند آن برای من مهمتر است. اگر یک جایی شوهر به من بگوید بین من و رشتهات یکی را انتخاب کن من رشتهام را انتخاب میکنم از شوهرم طلاق میگیرم. حاضر است همسرش را از دست بدهد عشقش را از دست بدهد حاضر است بچههایش دربهدر شوند، طعم سخت است متلاشی شدن خانواده را تحمل کنند ولی این به چیزی که میخواهد برسد. گاهی وقتها ما در کمالات عقلی دیدیم طرف میگوید من میخواهد شوهرم قبول کند میخواهد طلاقم بدهد میخواهد ندهد من باید این رشته را بروم لیسانسم را بگیرم ارشدم را بگیرم دکتری بگیرم ولی بچههایم بدبخت شوند و این کار را میکند.
دعای روز سهشنبه و مراتب عشق به خدا
وقتی انسان میرسد به خانواده آسمانی بلوغ پیدا میکند، داستانش اصلاً فرق میکند؛ یعنی لقاء میخواهد ملاقات میخواهد عضویت میخواهد پذیرفته شدن در دستگاه امام حسین ابوالفضل فاطمه زهرا بالغ شده. آنها که مثلاً این چیزها مهم نیست دوردورها زیارت میکنم آقا امام حسین را یک زیارت ابوالفضل میکنم میروم مشهد زیارت میکنم. زندگیام را دارم میکنم اصلاً این هیچوقت به هوس شکار امام رضا ابوالفضل فاطمه زهرا بزرگان نیوفتاده اصلاً. پذیرفته شدن در آنها، در پایینیها مثلاً میرود با دانشمندان با ورزشکاران با شاعرها با هنرپیشهها عکس هم دارد یک عالم عکس هم میگیرد از اینها کنار همهشان میایستد عکس میگیرد خانهاش پر است از اینها میگوید من اینها همه با من عکس دارند. ولی این اصلاً در این هوس نیوفتاده که در این خانواده در این خاندان در این لشکر پذیرفته شود، ولی آدم وقتی عاقل میشود بالغ میشود، آن عشق میآید. عشق که میآید دعاها عوض میشود درخواستها عوض میشود نگاه کنید. این دعا را فقط وقتی کسی که بالغ است میخواند دعای روز سهشنبه، «اللهم اجعلنی من جندک فان جندک هم الغالبون» خدایا من را از سربازان خودت قرار بده من نمیخواهم عمرم و استعدادم غیر از خودت پیش کسی بگذرد، ما در بخش علم علمای ما سالها میرفتند فقط خدمت استادشان را میکردند خدمت. امام خمینی سلاماللهعلیه میگفت: من استاد عرفان میخواستم نداشتم آخر سر یک نفر مرا کشید کنار گفت استاد میخواهی گفت این است چه کسی را نشان داد یک کسی که از خود امام خیلی بزرگ است؛ یعنی امام بچه اوست شاگرد اوست، اگر شما انقلاب اسلامی را دارید انقلاب اسلامی مال امام نیست مال استادش بوده که امام را برای انقلاب اسلامی تربیت کرده، او چقدر عظمت داشته. یک ولی خداست که امام یکی از محصولات اوست. که همین کنارش است. کنار ما هم هست قدرش را نمیدانیم من یک موقع عزیزان میآیند میگویند مشکل شوهر داریم زن برای بچههایمان میخواهیم میگویم این ولی خدا اینجاست خیلی بزرگ است چه بسا بزرگتر از خود حضرت عبدالعظیم است، برو. من خودم هر وقت خواستم رفتم سر قبر ایشان. هیچوقت نگفتم من مشاورم استادم بلدم برای پسرم چطور زن بگیرم هیچوقت به این استادی اصلاً نگاه نکردم. رفتم سر قبر ایشان گفتم آقا من اصلاً هیچچیز حالیام نیست بیسواد نفهم هستم. یک کاری شما برای ما بکنید. مرحوم آیتالله شاهآبادی، بروید سر قبرش خیلی بزرگ است، امام گفت اصلاً مرا تحویل نگرفت. من رفتم در راه با او صحبت کردم. گفتم اینقدر هم جذبه داشت و اینها قبول میکرد مگر به او بگویم عرفان میخواهم بگوید بیا من به تو عرفان یاد بدهم. گفت رفتم به او گفتم فلسفه میخواهم یک درجه پایینتر، گفتم میخواهم فلسفه بخوانم افسار بخوانم گفت یکذره حرفهایم گوش کرد همینجوری آمد تا در خانه، یک کسی بود که رضا شاه از او میترسید. یکبار رضا شاه آمده بود که ایشان را که مثلاً لباسها را بر میداشتند کاری با رضا شاه کرد که رضا شاه فرار کرد رضا شاه قلدر فرار کرد. اینقدر این مرد عظمت داشت. روحش شاد. چه بچههایی هم تربیت کرد. مثل شهید شاهآبادی، بزرگان دیگر، میگفت آمد در خانه گفت من هم همینجوری چاپلوسی میکردم امام میگفت چاپلوسی میکردم. داشتیم میآمدیم رسیدیم در خانه، بعد دیدیم خانمش آمد گفت: نان نگرفتی؟ گفت: چه باید میگرفتم گفت یک نان سنگک بگیر برای ظهر. گفت این داشت فکر میکرد گفتم آقا خواهش میکنم شما بفرمایید من میگیرم امام گفت من رفتم ایستادم صف سنگک گرفتم و آمدم خدمت استاد و هی چاپلوسی کردم و اینها تا راهمان داد برویم بنشینیم با او حرف بزنیم. بعضی از، یک آدمی مثل امام آنها که قدر میدانند همینجوریاند. سالها میرفتند خادمی میکردند تا یکچیزی گیرشان بیاید. مثل رشتههای دیگر، در رشتههای دنیای خیلیها این کار را میکنند، خادمی استاد را میکردند تا یکچیزی گیرشان بیاید یک کمالی گیرشان بیاید. «اللهم اجعلنی من جندک» خدایا من میخواهم سرباز تو باشم. جای دیگر نفرست مرا. «اللهم اجعل» از سربازی که شما شروع کردی تازه لیاقت پیدا میکنی که بگویی من میخواهم عضو سازمان تو باشم نمیخواهم فقط سرباز باشم میخواهم در برنامهریزیها دخالت کنم میخواهم یک کارهایی را بسپاری به خودم انجام بدهم، کارهای خودت را بده به من خدایا مثل امام که به استادش میگفت سنگک را ببرم انجام بدهم، بعد یواشیواش شاگردان استاد، بعد استاد میگفت شاگردان من هم تو تربیت کن، اینجوری میشود دیگر آدم یواشیواش برسد به مربی «اللهم اجعلنی من حزبک» خدایا من میخواهم در حزب تو باشم. من میخواهم برای تو نقشه بکشم؛ نقشههای تو را در عالم پیاده کنم. حزب سیاسی است. جنبه سیاسی دارد یعنی ماجرا، ماجرای اداره و سیاست و نقشههای خدا در ربوبیت انسان و جهان است. میگوید خدایا من میخواهم نقش داشته باشم اینجا. من میخواهم قوی شوم، بیایم در حزب همحزبی بودن غیر از سرباز بودن است. شوخی نیست یک کسی به امام بگوید من میخواهم در حزب شما باشم. یکی به خدا بگوید میخواهم در حزب تو باشم. وقتی همحزبی شدی یواشیواش محرم میشوی، وقتی محرم شدی میگویی چه؟ «اللهم اجعلنی من اولیائک» رفیقت بشوم. میخواهم دوستت بشوم، اینجا یک محرمیت خاص است، میخواهم دوستت بشوم، «فان اولیائک الله خوف علیهم و لا هم یحزنون» من میخواهم به یک جایی برسم که هیچ اضطرابی نیاید در زندگیام. غمی نیاید در زندگیام. آن کجا میآید؟ قاعدهاش این است رفیق شدن با این، وقتی رفیق خدا شدی گور پدر دنیا اصلاً دنیا هر جور بگذرد تو اصلاً ناراحت نیستی غصه دنیا را نمیخوری. اینکه پیغمبر میگوید هر کس برای دنیا غصه بخورد میرود جهنم برای اینکه رفیق ندارد. این تمام عاشقهایش عشقش برای دنیاست غصه میخورد برایش. یکی از این چهار تا آسیب ببیند افسرده است پژمرده است بیعزت است بیابرو میشود چون آبرو و عزت و داراییاش همینهاست. اما یک کسی که عزت و آبرو و داراییاش الله است، اصلاً مهم نیست برایش چه کسی چه فکری میکند. چه کسی چه میگوید چه جوری زندگی میکند. این مملو از این عشق و ارتباط است. دعای سهشنبه است خدا گذاشته ما بخوانیم ولی ما چون بلوغ نداریم میخوانیم هم نمیفهمیم میگوییم اینها را گفتند دیگر میگوییم خدایا اینها را میخوانیم، ولی خدا هم میگوید جدی باش، میخواهی سرباز شوی بیا ثبتنام کن بیا دیگر میخواهی در حزب من بیا، میخواهی رفیقم شوی بیا، ولی ما حاضر نیستیم به هیچکدام اینها بها بدهیم. فقط میخوانیم دعاها را، بچهگانه است درخواستهایمان بچهگانه است، اگر دغدغه نداریم بالغ نشدیم. بلوغ یعنی یک کسی میگوید امام زمان میخواهمت من اصلاً به غیر تو نمیتوانم فکر کنم با غیر تو نمیتوانم زندگی کنم، گروه و دسته غیر تو من پولم را دستم را نگاه کنید پولم را وقتم را بخشهای جمادی گیاهی آبرو و علمم را قلبم را هیچ جا غیر از تو دوست ندارم، هزینه کنم فقط میخواهم پیش تو باشم میخواهم وقف تو باشم، جدی اگر کسی باشد ما جدی نیستیم، ادا در میآوریم میگوییم و حالا یک کسی هم میگوید خوشمان میآید ادا در آوردهاش هم خوب است اصلاً، دروغش هم خوب است باید اول دروغ بگوید تا یواشیواش راست بگوید. مثل «اشهد ان لا اله الا الله» است که دائماً دروغ میگوییم، من شهادت میدهم جز الله معشوقی ندارم. از بچگی اینها را میگوییم ولی راست نیست. ما بلوغ نرسیدیم که عشقورزی کنیم. ولی همینجوری عاشقی کردن هم خوب است. اصلاً یاد میدهد به آدم که از بچگی من باید مثل بچهها که از اول میدانند قرار است بابا شوند مامام شوند، دیدی از بچگی بلوغ جنسی ندارد ولی بابا مامان بازی خالهخاله بازی میکنند. دیدید بچه کوچولوها را کفشهای مادرشان را میپوشند، چادر مادرشان را سرشان میکنند نقش میدانند قرار است آن بلوغ را داشته باشد نقشش را بازی میکند. گفتم یکی از این بچههای فامیلمان تقریباً یک پسر بچه چهار پنج ساله بود دیدم خیلی پکر نشسته گفتم چیست؟ چرا اینقدر پکر هستی، یک نگاهی به من کرد گفت ماندم با چه کسی ازدواج کنم بچه پنج ساله هی چند روز است فکر میکند با چه کسی ازدواج کنم من. تازه این را آرامش کردیم با او صحبت کردیم بالاخره بزرگ میشوی عزیزم حالا مانده چند سال بعد، انشاءالله آن موقع شاید بخت خوب گیرت میآید. چند وقت دیدم در بازیها دوباره در مهمانی دیدمش دوباره پکر است گفتم چیست؟ گفت ماندم اسم بچههایم را چه بگذارم. خوب است این دروغها را بگوییم. یک موقع دیدی راست شد، باید گفته بشود. نمیشود نگفت. ولی باید بلوغ حاصل شود تا عشق بیاید. اگر آمد آن دعاها جدی است برای آدم؛ یعنی وقتی داری میگویی «اللهم اجعلنی من جندک» اصلاً تمام این قلب این جگر این روحش دارد فریاد میکشد خدایا مرا جای دیگر نفرست، من اصلاً تحمل اینکه جای دیگر بروم ندارم، نمیتوانم اصلاً جای دیگر نمیتوانی یک پستونک بدهی بیا حالا بخور برو جای دیگر، پیشنهاد دیگر بدهی قبول نمیکند نفسش، نفسش قبول نمیکند. بعد که به بلوغ بهتر میرسد، دیگر میگوید: «اللهم اجعلنی من حزبک» آمده بالا تواناییام زیاد است. فقط در حد سرباز نیستم، میتوانم خیلی کارها را بکنم. میتوانم بیایم کنارت بایستم نقشه بریزم. حزبی یعنی این دیگر. بعداً میگویی خودت را میخواهم، خودت را «اللهم اجعلنی» خودت با من رفیق میشوی، دوست دارم بیا با من رفیق شو مرا قبول میکنی. بپذیر مرا. بپذیر مرا. آدم تا بالغ نشود هوس اینها، ممکن است بشنود و کیف کند ولی هوس وقتی میآید تو باید بروی خواستگاری مثل کسی که در بخش جنسی بالغ شده، نوزده سالش است میگوید حالا بروم زود درس را بخوانم سربازی را بروم یک شغل پیدا کنم، این افتاده در مقولهای که بالاخره باید شوهر کنم یا زن بگیرم، و آخرش هم خودش را میرساند. حالا بیست سالگی بیست و یک سالگی بیست و دو سالگی بالاخره میرود. چون آن بلوغ را دارد آن طلب را دارد، اصلاً نمیتواند از ذهنش خارجش بکند، یا اگر بلوغ علمی دارد حتماً میرود آن مرکز علمی استاد مربی خاص خودش را پیدا میکند، اگر کسی بلوغ انسانی پیدا کرد لقاءالله، عضویت، دیدار ملاقات، ملاقات خواستهاش است؛ یعنی میخواهد غیب در را باز کند رویش فرشتهها در را باز کنند، اهلبیت در را باز کنند، انبیا در را باز کنند. این لقاء دوست دارد. ملاقات دوست دارد، رفتوآمد دوست دارد دیدن را دوست دارد، برخورد را دوست دارد. سلامعلیک کردن را دوست دارد، غذا خوردن یک چایی خورد یک ملاقات یک بالاتر. بغل کردن بوسیدن همآغوشی میخواهد، دیگر هم آرام نمیشود. چون بالغ شده و این عشق در وجودش است. حالا این را داشته باشید.
ملاقات خدا در بهشت
روایت میخواهم برایتان بخوانم میخواهم بدانید که داستان چیست وقتی داریم راجع به یکچیزی بالاتر از بهشت صحبت میکنیم بهشتیها آنقدر مست بهشت میشوند، خدا دارد به آنها یکچیزی را میگوید. بعضیها اصلاً مست بهشت نمیشوند، یعنی این را در بهشتش هم میبری تا وارد میشوند در بهشت میگوید امیرالمؤمنین کجاست؟ امام حسین کجاست؟ مادرم حضرت زهرا کجاست من با خانم حضرت معصومه در دنیا خیلی قرار ملاقات گذاشتم. با حضرت عبدالعظیم خیلی، کجاست الان من بروم ببینمشان، میبینی در بهشت که میروی فقط دنبال اینها میگردند انبیا کجا هستند رفیق شهیدم کجا هستند، همهاش دنبال اولیا خدا و انبیا و اولیا اینها که اهدنا الصراط المستقیم هستند. یک عمر سر نمازمان میخواهم اینها را ببینم، یک عمر سر نماز گفته قیمت من انبیا و صدیقین و شهدا و صالحیناند، اینها از دنیا که میروند آرام نیست روحش، نه بهشت و قیامت همین از دنیا نفسش از دنیا میرود، آنقدر ناآرام است که خدا میگوید بندهام تلف میشود. اینجوری بیقرار است مثل بچهای که مادرش را میخواهد هی گریه میکند، شما برای اینکه آرامش کنید چکار میکنید این بچه را؟ مامانم را میخواهم الان که مادرش حالا میآید میگوید بیا بگیرم با مادرت صحبت کن بیا تصویری ارتباط برقرار کن آرام شود این بچه. ببینید دارد میآید او هم میگوید مامام جان دارم میآیم صبر کن. یعنی خدا میگوید بندههایم بعضیهایشان اینجوریاند، قبل از اینکه بمیرند، گاهی وقتها پنج تن گاهی وقتها چهارده تایش را میفرستد بالاسر این، این طاقت ندارد بمیرد. اصلاً طاقت ندارد، همین که دارد میمیرد افتاده در رختخواب چهارده تایش میآید بالاسرش، سلام سلام ما هستیم. آن چشم بسته میشود یک چشم دیگر باز میشود. چون طاقت ندارد اصلاً، اصلاً برود آنجا تشریفات دیدن نکیر و منکر را اصلاً نمیتواند، ماه رمضان مگر دعایمان نیست: «اللهم ادرأ عنی منکرا و نکیر خدایا نکیر و منکر نمیخواهم ببینم الان اصلاً حوصله دیدن این فرشتهها را ندارم، که سؤال کند خدایا من سؤالاتم را در دنیا جواب دادم دیگر، حالا من ربک چیست؟ عاشقت بودم خودت هم میدانی دیگر. میدانی عاشق پیغمبر عاشق اهلبیت هستم عاشق قرآن بودم سؤال چیست. ولش کن اینها را بگذار کنار، بگو آنها که، «و ار عینی مبشرا و نذیرا» آنها که مژده میدهند مرا قرار است ببرند پیش خاندانم آنها را بگو بیایند. برای همین عزرائیل به این عظمت سلاماللهعلیه تا میآید میگوید قبل از اینکه ببردش میگوید که چشمت را باز کن این پیغمبر است، این امیرالمؤمنین است این خانم فاطمه زهرا است اینها حسینین هستند آمدند دیدنت، ببرنت. چون مؤمن دارد میرود بیقرار است یک عمر بیقراری کشیده، این فقط الان میگوید زودتر تمام شود. بروم پیش اینها، زودتر تمام شود. چون این بلوغ انسانی دارد از اینها نیست. این از اینها نیست که برود در بهشت بگویی بیا مثلاً حوری به تو میدهیم کاخ و اینها، این هم قصرت اینها که خواندیم جلسه گذشته بعد سرش گرم شود، فراموش کند این اصلاً میگردد دنبال این لقاء است، غیر از اینها. بقیه اهل بهشت هم غیر از اینها که اینجوریاند، اصلاً عاشقند، حالا برویم راجع به آن قسمتهایی که یکذره از اینها، پایینتر هستند. ایکاش ما فرصت داشتیم آیه میخواندیم برای شما، شراب قرآن «لَهُمْ مَا یَشَاءُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ» هر چه دلت بخواهد آنجا هست. هر چه در فکرت بیاید و فکرت هم نیاید هست. هر چه فکرت هم نیاید هست اما هر چه بخواهی نامحدود هر چه در ذهنت بیاید، نیاید هم خودمان به ذهنت میآوریم. ما مطلق است نکره است؛ یعنی افاده عموم میکند آنها که ادبیات بلدند. هر چه بخواهید آنجا هست هر چقدر هر چه. گفتم بهشت یعنی چه؟ بهشت یعنی مکان نامحدود، زمان نامحدود، امکانات نامحدود، برای مؤمن چقدر فاصله دارد تا بهشت، همین که نفسش درآید. «الموت عرس المومن» مرگ موت عروسی مؤمن است. مؤمن از اینجا خوشحال میرود، خوش به حال آنها که خوب زندگی میکنند، خوش به حال آنها که سلیقه دارند درست در دنیا زندگی میکنند. مؤمنانه نه فاسقانه و کافرانه. مؤمنانه زندگی میکنند. هر چه بخواهی، ولی یکچیز دیگر هم میگوید وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ آنچه که شما بخواهید ما هم یکچیزهایی داریم خدا میگوید تو هر چه پرواز کنی من برایت دارم. یکچیزهای اضافه من برایت دارم، به پیغمبر، پیغمبر رئیس عاشقان است دیگر خودش سفیر عشق است. رسول عشق است، عاشقتر از پیغمبر هم محال است کسی. به او گفتند یا رسولالله وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ یعنی چه؟ گفت هر چه بخواهی آنجا هست دیگر آن اضافه چیست آنجا؟ عاشق اینجوری است فرمود: «تجلی لهم رب» یکچیزی است بالاتر از خود بهشت آن چیست؟ میگوید در یک لحظاتی در یک ساعتی خدا پرده را میزند کنار اینها یکچیزهایی را میبینند. مربی را میبینند رب را میبینند. خدا برایشان یک جلوه خاصی میکند. حالا این کیفیت دارد کیفیتهایش را ببینیم میرسیم بخوانیم.
تجلی خداوند و نگاه به وجهالله
روایت بعدی هم باز از نبی اکرم است صلیاللهعلیهوآلهوسلم: «اذا دخل اهل الجنه الجنه» اهل جنت وقتی وارد بهشت میشوند یقول الله تبارک و تعالی، خداوند تبارک و تعالی میگوید: «تریدون شیا ازیدکم» میخواهید یکچیز اضافه به شما بدهم؟ بهشتیها آنقدر دارند که اصلاً به ذهنشان چیز اضافه نمیآید که بگوید کم است کمبود احساس ندارند آنجا خلأ ندارند ایکاش ندارند، از یکطرف هم ابدیت سر راهشان است من دیگر راحت شدم تمام است دیگر، ابدیت شوخی است؟! «فیقولون ألم تبیض وجوهنا ألم تدخلنا الجنه و تجننا من النار» میگوید خدایا مگر تو ما را روسفید نکردی، تو مگر ما را از جهنم نجات ندادی چه میخواهیم دیگر بیشتر از این. از جهنم که نجاتمان دادی روسفیدمان کردی، خوشحالمان کردی بهشت آوردیمان در این بهشت ابدی، چه بخواهیم دیگر اضافهتر چیست! «قال فیکشف الحجاب» تعابیر تعابیر عجیبی است خدا حجابش را برمیدارد فیکشف الحجاب. کشف حجاب میکند، «فما اعطوا شیأ احب الهیم من النظر الی ربهم» میگوید هیچچیز در بهشت برای اینها محبوبتر از آن نگاه نیست، دیدن. ما نمیدانیم چه چیزی میبینند، چطور میگوید: «ان شهید ینظر الی وجه الله» شهید به وجهالله نگاه میکند، ذات که نه ما به ذات خدا راه پیدا نمیکنیم وجه است هر چه است. آنجا وجه است، جلوه است ولی خدا یک جلوه تجلی میکند، تجلی دیگر یعنی جلوه میکند قاطی نکنید با همدیگر جلوه با ذات فرق میکند، جلوه یعنی چهره ما الان اینها همه چهره خداست، اینجوری الان در این قامت گیاهی اینجوری خودش را به ما نشان میدهد، در قالب گلها خدا خودش را نشان میدهد در قالب جمادات خدا نشان میدهد در قالب حیوانات در قالب گیاهان در قالب انسان در قالب بهشت در قالب جبرئیل، خدا همهاش جلوه میکند دیگر، یک هستی بینهایت داریم که با بینهایت جلوه دارد به ما نشان میدهد در اردو کار کردیم اینها را مرتب، با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را، ما همهاش داریم صورتهای خدا را میبینیم، یعنی معشوق بینهایت چهره است. ولی این کشف حجابی میکند یک چهرهای از خودش نشان میدهد خدا که اینها آنقدر مست میشوند که همه بهشت یادشان میرود. چکار میکند خدا چه نشان میدهد. آیه بعدی باز از نبی اکرم است؛ «للذین احسنوا الحسنی و زیاده» برای کسانی که خوب انجام دادهاند وظیفهشان را خوب عمل کردند، خوبی است برای کسانی که اهل نیکی بودند یک نیکی آنجا وجود دارد. آدم هیچوقت ضرر نمیکند در خوب بودن، در بد بودن است که آدم آسیب میبیند. میگوید همه آنها که درست عمل کردند قشنگ عمل کردند زیبا عمل کردند ما هم به آنها با زیبایی و درستی برخورد میکنیم، ولی یکچیز دیگر هم هست. سوره یونس آیه بیست و شش؛ «و زیاده» یکچیز اضافه هم داریم ادبیات خدا را نگاه کنید چطور حرف میزند با شما، میگوید یکچیز اضافه هم داریم، پیغمبر به او گفتند آقا؛ حسنی چیست که خدا میگوید برای خوبیهایتان خوبی دارم یکچیز اضافه فرمود: «حسنی بهشت است» بهشت. چه میدانیم بهشت چیست؛ ولی «و زیاده» دیگر چیست؟ «النظر الی وجه الله» نگاه کردن به چهره خداست، آن یکچیز دیگر است آدم وقتی که از یک نفر دائماً محبت میبیند دوست دارد صاحب نعمت را بالاخره ببیندش دیگر یک دفعه چه کسی است که محبت کرده است. چه کسی است که روحش را در من دمیده چه کسی است که من را جاودانه کرده، چه کسی است که مرا از دنیا رد کرده در برزخ آورده، آورده در قیامت را ردم کرده آورده حالا بهشتش گذاشته من را در بهشتش، کیست این؟! خدا یک جایی میداند اینها یک دلتنگیهایی دارند که میگویند بگذار اینها یک نگاهی هم به ما بیندازند، ببینند صاحب نعمت را یک جایی خدا اجازه میدهد که اینها چیزی ببینند یک جلوه خاص فوق بهشت است. یک صورتی فوق بهشت. حیف است حالا باشد آیاتش را جلسه بعد انشاءالله اگر عمری بود تکمیل کنم برایتان. عزیزان تلاش کنیم بالغ شویم تلاش بکنیم آرزوهایمان بیاید بالا، مدیریت کنیم آرزوهایمان را، تلاش بکنیم برسیم به هوس، یک موقعی بالغانه درخواست کنیم این چیزها را، یک موقعهایی بیقرار شویم، بیافتیم به هوس به بیقراری به طلب کاش بیوفتد به دل ما، خدایا به حق محمد و آل محمد به ذات اقدست به اسما و صفات حسنی قسمت میدهیم روزبهروز محبت به خودت شوق به خودت عشق به خودت را بیقراری نسبت به خودت را در دل ما بیشتر بفرما، والحمدلله رب العالمین و صلیاللهعلیمحمد و آله الطاهرین.