خانواده آسمانی – جلسه 603

متن کامل جلسه

بهشت، محل ظهور بی‌نهایت‌طلبی انسان

بحثمان درباره‌ی بهشت بود و آنکه بهشت محل ظهور بی‌نهایت‌طلبی انسان است. خداوند تبارک و تعالی با دمیدن روح خودش در انسان، او را بی‌نهایت‌طلب آفریده؛ چون جنس هر انسانی روح خداست. انسان اساساً با چیزی غیر از بی‌نهایت، یعنی الله تبارک و تعالی، آرامش پیدا نمی‌کند و غایت انسان هم حقیقت الله شدن است؛ یعنی اینکه حق تعالی مربی انسان است و انسان را پرورش می‌دهد برای مقام خلیفه‌اللهی. «عَبْدِی أَطِعْنِی أَجْعَلْکَ مِثْلِی» من را اطاعت کن تا تو را مثل خودم قرار بدهم. این شوخی نیست؛ مثل الله شدن یک چیز فوق‌العاده با عظمتی است.

درک عظمت مقام خلیفه‌اللهی

اما چه کسانی این عظمت را درک می‌کنند؟ کسانی که خودشان را به عنوان یک انسان می‌شناسند، استعدادهای بی‌نظیر خودشان را به عنوان یک انسان می‌شناسند و آنچه که خداوند تشویقشان می‌کند، برایشان رغبت‌آور است، دل‌انگیز است؛ اما اگر کسی خودش را به عنوان یک زن یا یک مرد مسلمان بشناسد و فهمش از خودش یک فهم جنسی باشد؛ یعنی یک خانم یا یک آقا، او به هیچ وجه با آیات و روایاتی که در عظمت انسان هست، تشویق نمی‌شود، برانگیختگی پیدا نمی‌کند و اساساً آیات و روایات که برای انسان تنظیم شدند، برای او هیچ جذابیتی ندارد. مثلاً وقتی که در زیارت عاشورا می‌خواند: «وَ اَسَئلهُ اَن یُبَلغَنیَ المَقامَ الَمحمودَ لَکُمُ عِنْدَاللهِ» من می‌خواهم به همان مقامی که شما پیش خدا دارید برسم، برای او دل‌انگیز نیست. چهل سال هم زیارت عاشورا بخواند، قندی در دلش آب نمی‌شود از اینکه بخواهد به مقام امام برسد و هم‌درجه امام باشد و با امام محشور شود؛ چون خودش را یک آقا یا یک خانم می‌داند و خواسته‌هایش هم حتی در آخرت و بهشت هم همان خواسته‌های زنانه یا مردانه است؛ یعنی از بهشت تصورش هم همین است، سطح درخواست‌هایش هم آنجا همین است که بهشت یک دنیای مستمر است. درحالی‌که انسان فوق این مقامات است.

کشف استعداد الهی و عشق به خود

وقتی که خدا می‌گوید تو من را اطاعت کن تا من تو را مثل خودم قرار دهم، کی قلقلکش می‌آید برای این کار؟ کسی که این استعداد را برای خودش کشف کرده باشد و معرفت به این استعداد خودش داشته باشد و عاشق خودش باشد. در سایه‌ی معرفت نفس آن خود الهی‌اش را دوست داشته باشد، آن کودک عزیز روان که از خدا در وجودش هست و مسئول پرورش این کودک هست، یعنی روح خدا را عاشقش باشد و او را همچون عزیزترین کسش بداند. انسان وقتی که در مقام حیوانی هست، بچه‌ی حیوانی‌اش برایش عزیزترین کس است یا همسرش، یا مثلاً پدر و مادرش؛ اما وقتی یک کسی در مقام انسانی قرار گرفت و فهمید انسان است، آن کودک عزیز روان برایش از همه کس بالاتر است، از همه کس باارزش‌تر و مقدس‌تر و دوست‌داشتنی‌تر است و چون این را دوست دارد و عاشق این هست، می‌خواهد این و حتماً یعنی با هویت کودک عزیز روان از جانب خدا می‌خواهد زندگی کند. این کودک عزیز روان که از جانب خداست چیست؟ همان نور محمد و آل محمد است.

هویت فرزند اهل بیت و صله ارحام آسمانی

انسان وقتی خودش را شناخت، دیگر به عنوان یک خانمی که زن کسی هست یا می‌تواند زن کسی باشد یا آقایی که شوهر کسی هست و یا می‌تواند شوهر کسی باشد، به عنوان یک پدر که چند تا بچه دارد، یک پسر که پدر و مادر دارد، یک دختر که پدر و مادر و خواهر و برادر دارد، زندگی نمی‌کند اصلاً. اساس او تعریفش از خودش این است که من فرزند اهل بیت هستم و با هویت فرزند اهل بیتی دارد زندگی می‌کند و خانواده‌اش هم خانواده‌ی زمینی‌اش فقط نیستند، آنها برایش بسیار مهم، دوست‌داشتنی و مقدس هستند؛ اما آنچه که بالاتر هست، خانواده آسمانی‌اش است. برای همین او هر بار دلتنگی و زیارتی که با اهل بیت دارد، به ملاقات اهل بیت می‌رود؛ مثل اینکه شما عزیزترین کس‌ات را بعد از یک مدت که می‌بینی می‌گویی الهی فدایت شوم، قربانت بروم، ها اینجوری مگر نمی‌گوید آدم؟ نفسمی، جیگرمی، جانمی، جانم فدایت شود، الهی من قربانت بروم، الهی من تصدقت شوم. مگر آدم به عزیزترین کس‌اش این را نمی‌گوید؟ انسانی که با هویت فرزند یک اهل بیت زندگی می‌کند و خودش را بچه‌ی اهل بیت می‌داند، خودش را از این خاندان می‌داند، چون خدا می‌گوید من تو را از این خاندان خلق کرده‌ام، روح ما را از این خاندان آفریده، این شخص برای همین هم هست که دائماً دلتنگ ملاقات خانواده آسمانی‌اش است، برای همین اساساً زیارت، ملاقات، حرم رفتن برایش یک امر مستحب نیست، دنبال ثواب نمی‌گردد، بلکه یک صله ارحام است. الان شما می‌روید دیدن پدر و مادرهایتان می‌گویید چی؟ ما می‌رویم ثواب دارد؟ برویم دیدن پدر و مادرمان ثواب دارد؟ برویم دیدن همسرمان، فرزندمان، خواهر و برادرمان ثواب دارد؟ یا نه می‌گویی دلتنگم می‌خواهم بروم؟ بخشی از وجود است می‌خواهم بروم ملاقاتش کنم، می‌خواهم بروم دیدارش کنم، کاری با ثواب نداری. می‌گویی من الان دلتنگش هستم می‌خواهم ببینمش، دلم با دیدن او آرام می‌گیرد.

لذت زیارت و معرفت نفس

خب شما وقتی که می‌روی زیارت، خب عاشقانه‌ها باز می‌شود، مغازله‌های عاشقانه، حرف‌های عاشقانه باز می‌شود که اینها دیگر در همین قالب زیارت‌نامه‌ها فوق‌العاده است؛ اما علت اینکه ما از زیارت‌نامه‌ها لذت نمی‌بریم، تعدادی صرفاً جملات عربی می‌خوانیم و بیرون می‌آییم، این است که ما به عنوان یک خانم و آقا می‌رویم زیارت نه به عنوان یک آدم، نه به عنوان فرزند این آقا، هم‌خانواده‌ی این شخص. اگر ما فهمیدیم که هستیم و معرفت نفس پیدا کردیم و این را باور کردیم که ما از این خاندان هستیم، آن موقع حرف زدن‌های عاشقانه پیدا می‌شود. شما می‌توانی آن موقع جامعه‌ی کبیره را بخوانی با وجود خودت بخوانی، می‌توانی زیارت عاشورا بخوانی از هستی خودت آن کلمات انشاء می‌شود، می‌توانی زیارت آل یاسین بخوانی که کلماتش را خودت انشاء می‌کنی. نه اینکه تقلیدی داری یک چیزی را می‌خوانی، آنجاست که تو وقتی که با معصوم روبرو می‌شوی، دائماً این نیاز به قربان رفتن، صدقه سری‌شان شدن، فدایشان شدن و فدا کردن و هزینه شدن و هزینه کردن از سراسر وجودت می‌بارد.

ابراز عشق و نیاز درونی

الان شما به یک مادر بگو به بچه‌اش نگوید قربانت بروم، فدایت شوم، عشقمی، نفسمی، یک مادر به بچه‌اش این حرف‌ها را می‌زند. به هرکس که شما دوستش داری این حرف‌ها را می‌زنی. شما می‌توانید به یک نفری که یک نفر را خیلی دوست دارد بهش بگو ابراز عشق نکن، نگو دوستت دارد، نگو قربانت بروم، نگو نفسمی، نگو عشقمی، نگو فدایت شوم. می‌گوید این حرف‌ها چیست، نیاز درونی من هست که این کلمات را به کار ببرم، اساساً من تعادل درونی من به ابراز این کلمات هست اگر نگویم آن عشق، آن شوریدگی، آن درجه از حرارت عاشقانه از وجود من خارج نمی‌شود و جان من را ذوب می‌کند. به یک مادر بگو جلوی بچه‌ات بنشین، هیچ کاری نکن، هیچ عکس‌العملی نشان نده، بغل نکن، نبوس، نوازش نکن، فشارش نده، قربان صدقه‌اش نرو، همینجوری صم بکم بنشین و نگاهش کن، می‌شود یک مادر این کار را بکند یا پدر؟ نمی‌شود! اگر یک کسی با هویت خانوادگی خود رفت حرم آنجاست که می‌گوید « بِأَبی اَنتُم وَ اُمّی وَ اَهلِی وَ مَالِی وَ اُسرَتی» ببین چند بار در جامعه آمده؟ قربانشان بروم، آقا امام هادی می‌داند که روح ما باید چقدر عاشقانه آنها را دوست داشته باشد که هر چند لحظه یکبار شما باید بگویی: «بِأَبی اَنتُم وَ اُمّی وَ اَهلِی وَ مَالِی وَ اُسرَتی» جانم، پدرم، مادرم، نفسم، همه کسم فدای شما. روح تو و روان تو در این ملاقات آرامش می‌گیرد. قربان آنها بروم که آنها چقدر به ما عشق دارند و چقدر برای ما عاشقانه می‌سرایند. پس ما برای این مقام آفریده شدیم.

بهشت و ارضای حس بی‌نهایت‌طلبی

حالا وقتی که شما آیات بهشت را می‌خوانید، آیات بهشت دقیقاً به گونه‌ای تنظیم شده‌اند که به تو بفهماند تویی که بی‌نهایت‌طلبی آنجا هم همین می‌شوی؛ یعنی می‌رسی به یک جاودانگی، به یک مقام بی‌نهایت، به خلیفه‌اللهی که هرچه اراده می‌کنی همان است. خداوند تبارک و تعالی در دو بخش برای اینکه این حس بی‌نهایت‌طلبی ما را ارضا کند، جلوه‌های بی‌نهایت می‌کند، یکی در دنیا جلوه‌های بی‌نهایت می‌کند که شما اصلاً به محدودیت نخورید در هیچ چیز و آن روح بی‌نهایت‌طلب تو سرگردان نباشد، به بن‌بست نخورد، به یک چیزی که خب همه‌اش همین بود؟ تمام شد؟ آخرش همین بود؟ نخورد. در همه چیز خداوند در دنیا به شکل بی‌نهایت با ما برخورد می‌کند که تو اساساً چیزی به اسم بن‌بست نداشته باشی. مسیر داشته باشی. حالا ما اینها را بعداً ان شاء الله یادم باشد جلسه‌ی آینده توضیح بدهم و یکی هم در نظام آخرت خداوند دائماً شما را در مقابل همه چیز بی‌ پایان قرار می‌دهد. عمر جاودان است، بی‌ پایان است، هشتاد بار به تو می‌گوید که آقا تو جاودانه هستی، عمرت به اندازه‌ی عمر من هست، تا آن حس بی‌نهایت‌طلبی تو کور نشود و بدانی که تو یک مسیر بی‌نهایت داری. بهشتی که به تو می‌دهد، به اندازه‌ی تمام آسمان‌ها و زمین است. برای اینکه باز تو هیچ وقت به محدودیت نخوری و نعمت‌هایی که در اختیارت قرار می‌دهد، نعمت‌هایی هست که از نظر تنوع هیچ وقت تمام نمی‌شود، از نظر نوع و شکل و اندازه هم می‌گوید هر چی که خودت بخواهی، هرچی تو بگویی، دیگر بالاتر از این است؟ خدا انسان را بهشت ببرد، به او بگوید هرچی تو بگویی، «لَهُم مَّا یَشَآءُونَ» هرچی شما اراده کنی، هرچی شما اراده کنی همان است. هرچی بخواهی، هر مدلی، هر به قول ماها هر سبکی، هر اندازه‌ای، هر شکلی می‌خواهی بشود. پس ما دائماً چه در دنیا و چه در نظام آخرتی با ظهورات و جلوه‌های بی‌نهایت سر و کار داریم تا خسته نشویم، تا شاداب باشیم، تا لذت رشد بی‌نهایت را ببریم، تا محدود و کسل و خسته و سرخورده نشویم، تا هیچ وقت به بن‌بست نرسیم. هم در دنیا خدا برای ما این مسیر را باز گذاشته که انتها ندارد. در هر چیزی که دلت بخواهد و هم در آخرت. جالب است خدا این جلوه‌های بی‌نهایت در آخرت را هم برای کافر باز گذاشته که تو هم می‌توانی در کفر خودت تا آخر هر کجا دلت می‌خواهد بروی، هم برای مؤمن باز گذاشته «کُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّکَ» می‌گوید ما هر دو گروه را چه کافرین را و چه مؤمنین را برای آن غایت بی‌نهایتشان کمک می‌کنیم، هرکه از ما هر چه بخواهد. کافر بخواهد به اوج برسد می‌رسانیم. مؤمن هم بخواهد به اوج برسد می‌رسانیم. هرکس می‌خواهد هر مسیری را طی بکند.

آیات بهشت و شناخت حقیقی خود

با توجه به این نکته‌ای که عرض کردم برویم سراغ آیاتی که از قرآن کریم در وصف در واقع نعمت‌های بی‌نهایت بهشت هست این را باهم چند آیه را بخوانیم، چند آیه را هم قبلاً خواندیم. بعد ان شاء الله برسیم به روایت‌ها که شرحی هست بر این آیات که فوق‌العاده شیرین و دلنشین هست. اینها همه برای این هست که بالاخره خدا این همه آیه اختصاص داده برای اینکه شما بخوانید، بفهمید، خودتان را در قالب این آیات بشناسید، در آینه‌ی این آیات بفهمید که هستید. تا نفهمی کی هستی برخوردت با خودت، با خدا، با غیب، با ملائکه، با ائمه، با هر کس دیگری، با همسرت، با فرزندت، با پدر و مادرت، با اجتماع، با دنیا، با همه چیز قلابی است این برخوردها. توهمی و خیالی است. این برخوردها برخورد حقیقی نیست. برخوردهایی است کاملاً توهمی و بی‌نتیجه. انسان وقتی که می‌فهمد کیست، در برخوردش با هیچ کس به بن‌بست نمی‌رسد، به هیچ وجه؛ اما وقتی نمی‌فهمد کیست در هر برخوردی با هرکس می‌کند چون دچار توهم می‌شود و اثر شناخت حقیقی خودش نیست، دائماً با ظن‌ها و خیال‌ها و گمان‌های غلط با خدا ارتباط می‌گیرد، یک خدای قلابی است. خدایی که بعد از پنجاه سال می‌گویی من دوستت دارم، عاشقتم، شهادت می‌دهم، که معشوقی جز تو ندارم، تو تنها عشق دل من هستی: “وحده لا شریک له” دروغ داری می‌گویی. درحالی که چهار رکعتت بشود دو رکعت خوشحال می‌شوی. این خدایی که من وقتی چهار رکعتم بشود، دو رکعت خوشحالم خدای حقیقی نیست، یک خدای قلابی است، یک خدایی که من ردش می‌کنم از او بدم می‌آید، از او متنفرم، عرضه ندارد حتی من را شاد و آرام کند، عرضه ندارد از من پشتیبانی کند، این خدا خدای حقیقی نیست. من چون خودم نمی‌شناسم، خدای قلابی انتخاب کردم. آدم‌ها زمانی می‌توانند خدای حقیقی بشناسند و انتخاب کنند که اول کی را بشناسند؟ خودشان. تو تا خود معرفت نفس پیدا نکنی، همه چیزت قلابی است. تا آخر عمر دچار توهمی، تا آخر عمر در توهم زندگی می‌کنی، همه چیزت از عزیزترین کس‌ات از جمله با خودت که عزیزترین کسی، با خودت هم توهمی زندگی می‌کنی. حتی برخوردت با خودت هم تقلبی است. برای همین انسان‌ها نوعاً نمی‌توانند خودشان به این سه تا شاخص برسانند؛ یعنی «عشق و مهربانی، آرامش و شادی». هیچ وقت نمی‌توانند برسانند. چرا؟ چون برخوردشان با خودشان غلط است. چرا؟ چون شناختشان غلط است. باورشان از خودشان غلط است. اگر باورت درست شد شما وقتی آن آیات را می‌خوانی دقیقاً این آیات می‌رود سر جای خودش می‌نشیند و آن کاری که خدا می‌خواست با تو بکند که تو اگر این آیات را بخوانی شاد می‌شوی، قدرتمند می‌شوی، غم‌های دنیایی از دلت بیرون می‌رود این اتفاق می‌افتد. اما اگر همه‌ی اینها را خواندی و همه‌ی اینها را داشتی کنارت ولی دلت پر از غم دنیاست؛ یعنی هنوز خودت را نشناختی. یعنی هنوز نشناختی خودت را. شناختت، شناخت قلابی است. اگر به عشق، شادی و آرامش نرسیدی، بدان داری برخورد توهمی با خودت می‌کنی.

هر شخصی در گرو مکتسبات خود

برویم سراغ آیات تا بلکه ان شاءالله لذت ببریم و با این آیات ان شاء الله بهشت برویم. در جلسه‌ی گذشته سوره‌ی طور آیه‌ی هفده تا بیست و چهار می‌خواندیم، سه تا آیه‌اش ماند که «کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهِینٌ» هر شخصی در گرو مکتسبات خودش است. مکتسبات «جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی یا فوق عقلی» هر چیزی که دارد به تو وارد می‌شود از طریق حواس پنجگانه خیال، وهم، عقل و کشش‌های فوق عقلی همه‌ی اینها جذب تو می‌شوند و تو با اینها اتحاد برقرار می‌کنی، و بعد هم در گرو اینها هستی، در گروشان هستی؛ یعنی شخصیتت گره با اینها می‌خورد. اگر الان اربعین کسی می‌گوید من نمی‌توانم نروم، عاشقم، دیوانه شدم، باید بروم، واجب است بروم، اگر پول هم ندارم قرض می‌گیرم که بروم حتماً به این معشوقم برسم، این در گرو جانش در گرو خودش نیست، جانش در گرو کیست؟ امام حسین است، جانش در گرو ائمه است، جانش در گرو امیرالمؤمنین است. این چون در گروگان گرفته شده دیگر نمی‌تواند کاری کند، گروگان است دیگر، اسیر است. چطور در حدیث داریم هرکس که امیرالمؤمنین را دوست داشته باشد در آسمان به او چه می‌گویند؟ ” سُمِّیَ مَنْ أَحَبَّ عَلِیّاً، سُمِّیَ فِی السَّمَاء أَسِیرَ اللَّهِ” هرکس که علی را دوست داشته باشد، عاشق علی باشد، در آسمان دیگر اسم او را صدا نمی‌کنند، وقتی می‌خواهند صدایش کنند می‌گویند این اسیر امیرالمؤمنین است، اسیر امیرالمؤمنین. خوش به حال کسی که وقتی بهشتی‌ها، ملائکه به او نگاه می‌کنند بگویند این رفته در گروگان امیرالمؤمنین شده، جانش در گرو اهل بیت است. گرو است اصلاً. چون چیزهایی خورده و چیزهایی نوشیده و چیزهایی جذب کرده از عشق آنها که این اسارت، اسارت مبارک برایش اتفاق افتاده. پس «کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهِینٌ» فرقی هم ندارد بعضی‌ها در گرو جهنم‌اند. یعنی شما صد تا پیغمبر هم که بیاید این در گرو جهنم است، گروگان است، یعنی همه‌اش دوست دارد گناه کند، همه‌اش دوست دارد شک کند، همه‌اش دوست دارد تردید کند، همه‌اش دوست دارد دچار شبهه باشد. از یقین، از فهمیدن بدش می‌آید. از شنیدن به شدت متنفر است. چرا؟ چون در گرو آن کارهایی است که انجام داده.

یزید و گروگان گذشته

شما نگاه کنید یزید در روز عاشورا به امام سجاد عرض کرد که می‌شود من توبه کنم؟ حضرت امام است، رحمان و رحیم است، او برایش آدم عقده‌ای نیست که بگوید که نه تو حسین را کشتی، پدرم را کشتی، داداشم را کشتی، علی اصغر و علی اکبر را کشتی، بیخود می‌کنی توبه کنی، توبه‌ی تو قبول نیست. اصلاً این جوری نیست امام. امام چون خودش مظهر خداست، هیچ وقت راه را پشت سر کسی نمی‌بندد، راه را به روی کسی نمی‌بندد. امام سجاد می‌گوید بله که می‌شود، می‌توانی توبه کنی. دستورالعمل توبه هم بهش می‌دهد، می‌گوید اینجوری توبه کن، ولی چرا یزید نمی‌تواند توبه کند؟ چون در گرو گذشته‌اش است «کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهِینٌ» آن گذشته دیگر نمی‌گذارد انتخاب درست کند، گذشته نمی‌گذارد درست فکر کند و درست ببیند، مثل آدم‌های عقده‌ای، آدم‌های کینه‌ای که چون کینه در دلشان هست هرچی بگویی نمی‌فهمد. آنهایی که کینه‌ی امیرالمؤمنین داشتند صدها حدیث از پیغمبر در باره‌ی عظمت امیرالمؤمنین شنیدند، دلشان صاف نشد با امیرالمؤمنین. اصلاً دلشان با امیرالمؤمنین صاف نشد. با اینکه پیغمبر می‌گفت این چنین است و چنان است. صدها حدیث از پیغمبر عزیزان اهل سنت نقل کردند چند جلد است، شما کتاب‌های اهل سنت را بیاورید در وصف پنج تن آل عبا چند جلد است. ولی بعضی‌ها نمی‌توانند اینها را دوست داشته باشند، عاشق اینها یا مطیع اینها باشند برای این هست که آن مشکلات داخل و گروگان رفتارها، کینه‌ها و نگاه‌های غلطی هست که کسب کردند، اطلاعات غلطی هست که دارند. بنابراین دلشان پاک نمی‌شود. انسان این جوری است، گاهی وقت‌ها انسان با پدرش هم همینجوری است با مادرش هم همینجوری است، با فرزندش هم همینجوری می‌شود خدایی ناکرده.

خوردن، رشد انسانی و عشق الهی

«وَ أَمْدَدْناهُمْ بِفاکِهَهٍ وَ لَحْمٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ» قرآن هر وقت مسئله‌ی خوراکی را می‌آورد، لذت خوراکی. ما یک بخش خوراکی داریم که از خوراک لذت می‌برد. اما خوراک یک کار حیوانی نیست؛ مثل گاو که می‌خورد مثلاً می‌خورد فقط، مثل گوسفند مثل الاغ که فقط می‌خورد، برای انسان خوردن این حکم را ندارد، اگر خودش گاو و خر و الاغ نباشد، گوسفند نباشد، کمتر از آنها البته دور از جان گاو و الاغ و گوسفند. خیلی از انسان‌ها فقط می‌خورند؛ یعنی خوردن برایشان مهم است. اما اگر کسی انسان باشد، خوردن یعنی رشد، رشد انسانی. خوردن یعنی رشد انسانی. چرا؟ یک بچه‌ای که مادر به او شیر می‌دهد، همراه شیر چی را به بچه می‌خوراند؟ عشق خودش را، وابستگی به این مادر را به این مادر می‌دهد. یک پدری که شب تا صبح زحمت می‌کشد یک خانواده را تأمین می‌کند با دادن غذا تهیه‌ی این سفره، مادری که زحمت می‌کشد این آشپزی را می‌کند با این غذا که می‌گذارد جلوی همه عشق خودش، مودت خودش را به خورد دیگران می‌دهد. اگر کسی می‌نشیند سر سفره‌ی یک نفر می‌خورد و آن شخص را دوست ندارد یعنی اصلاً دور از جان گاو و خر، از آنها پست‌تر است. شما یک کسی که چند دفعه به شما محبت کند، به شما هدیه می‌دهد، اصلاً هدیه دادن برای چیست؟ هدیه دادن برای این هست که تو آن شخص را دوست داشته باشی، لذا وقتی خداوند تبارک و تعالی وقتی دارد به ما هدیه می‌دهد؛ مثلاً گل به این قشنگی را که می‌گذارد جلوی ما، می‌گوید این هدیه کردم برای تو، این را بافتمش دادم بهت، دادم فرشته‌ها برای تو به خاطر تو این همه گل، این همه میوه، این همه ماهی، این همه ستاره، این همه کهکشان برای تو است. “خَلَقَ لَکُم ما فی الاَرضِ جَمیعاً” هر چی روی زمین است به خاطر توست، لذا شما اگر سیب و پرتقال و انار و توت فرنگی و گیلاس و آناناس و نمی‌دانم آلبالو و هندوانه و خربزه و طالبی و… اصلاً نمی‌شود حسابش کرد، هفت هزار نوع فقط سیب زده برای انسان، وقتی این را داری می‌خوری، باید چی را بخوری در واقع؟ صاحب نعمت خودت را، عشق آن کسی که این را برای تو زده. ببینید یک موقع هست یک کسی می‌رود برای یک کسی که خیلی دوستش دارد یک ژاکت می‌خرد، یک شال می‌خرد، می‌گوید این را خریدم، هدیه به تو، این هدیه‌ای که دارد می‌دهد پیرهن و شالی که دارد می‌دهد، در واقع با این هدیه‌ای که می‌دهد دارد چه کار می‌کند؟ دارد عشق خودش را، محبت خودش را به طرف مقابل می‌رساند و می‌خوراند به آن شخص. حالا یک موقع هست می‌گوید نه این شال را خودم برای تو بافتم؛ دقت کنید! خیلی فرق دارد، وقتی می‌گوید من این شال را برای تو بافتم یعنی آن موقعی که داشتم گره می‌زدم، گره به گره این را به یاد تو و به عشق تو زدم، چند هزار گره و با هر گره تو را گره زدم به قلب خودم. خیلی معنا دارد که بگوید این شال را من خودم برای تو بافتم، این دستکش را برای تو بافتم. یک مادر می‌نشیند به عشق یک کلاه، یک ژاکت، یک دستکش، یک جوراب برای بچه‌اش می‌بافد یا می‌دوزد. انسان نباید مثل حیوانات باشد، انسان باید وقتی که دارد این سیب را می‌خورد، این پرتقال را می‌خورد باید بفهمد که کی این را درست کرده؟ کی دارد این را به خورد من می‌دهد؟ این انگور، این هندوانه، این خربزه، این طالبی این همه میوه‌های خوب، گوشت، سبزیجات و بالاتر از همه نعمت‌های بخش گیاهی است، نعمت‌های بخش حیوانی، نعمت‌های بخش فرشته‌ای، نعمت‌های بخش فوق عقلی، همیشه خدا دارد خودش را می‌خوراند به ما. ما را وسط بهشت‌اش در دنیا قرار داده و دائماً دارد به ما می‌خوراند. آیا کسی که دارد این لقمه را می‌خورد، این غذا را می‌خورد، آب را می‌خورد، می‌فهمد که این آب چه هدیه‌ای بزرگی هست که خدا دارد به انسان می‌دهد. می‌فهمد این نانی که می‌خورد چه برکتی است که دارد می‌خورد. بنابراین خیلی فرق هست بین اینکه یک کسی غذاها را و میوه‌ها را و گوشت‌ها را با طعم غذا و میوه و گوشت بخورد، تا یک کسی که غذا و میوه و گوشت را با طعم خدا می‌خورد، خیلی فرق دارد! یعنی کی کسی که دارد گاز می‌زند به یک سیب، به یک پرتقال، اگر یک آدم باشد می‌فهمد دارد چه می‌خورد. درست است پرتقال خوشمزه است، سیب خوشمزه است، قهوه خوشمزه است، چای خوشمزه است، شربت خوشمزه است اما شما آن شخصیت را دارید می‌خورید. شما در خانه‌تان بهترین چای را هم که بخورید بیایید بیرون بگویند مثلاً چای هیئت امام حسین است اصلاً نمی‌توانی نخوری. ولو آن چای هیئت امام حسین از چای شما چند درجه پایین‌تر است، چون با آن چی را می‌خوری؟ چون با آن عشق امام حسین را می‌خوری آن چایی مزه دیگری دارد، آن قیمه مزه‌ی دیگری دارد. یک چیز دیگری است برایت. آبی که شما در حرم می‌خوری، می‌فهمی که با آب جای دیگر فرق دارد، لذا انسان وقتی که غذا می‌خورد، بچه‌اش را بغل می‌کند می‌بوسد، همسرش را دارد، پدر و مادرش را دارد، خواهر و برادرش را دارد، دوستانش را دارد، می‌فهمد آنها هیچ‌کدام “ما کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لْوْلا أَنْ هَدانا اللهُ” تو نمی‌خواستی هیچ کدام نصیب من نبودند، مال من نبودند. می‌شد من از همه‌ی اینها محروم شوم. می‌شد من از دیدن، شنیدن، لمس کردن، خوردن، مزه بردن از همه‌ی اینها می‌توانستم محروم باشم، کما اینکه بعضی‌ها هم هستند. این تویی که داری اینها را به خورد من می‌دهی.

نعمت‌های بهشت و درک صاحب نعمت

“بسم الله الرّحمن الرّحیم و الحمدلله ربّ العالمین، بسم الله من اوله الی آخره، الحمدلله من اوله بالآخره” ولی این کارها که ما می‌کنیم خب آن حیوان‌ها هم انجام می‌دهند، وقتی داشتید آب رو می‌خوردی یا یک چیزی می‌خوردی که می‌رود پایین، این بفهم که کی دارد این را در دهان تو می‌گذارد؛ اگر این را ما فهمیدیم که کی دارد این آب را، این غذا را، این شیرینی را در دهان ما می‌گذارد، آن موقع هست که با خوردن آن صاحب نعمت هم جذب جان ما می‌شود، اسیرش می‌شویم. حالا خدا وقتی در بخش خوردنی‌ها دارد می‌گوید در بهشت معرفت وجود دارد. در بهشت مردم مثل الاغ و اسب نیستند، هرچند ما آن الاغ و اسب هم می‌گوییم دور از جان آنها، واقعاً می‌گوییم دور از جان آنها، چون آنها می‌فهمند که نعمت خدا را دارند می‌خورند. از نظر ما که نمی‌فهمیم آنها می‌فهمند، می‌گوییم آنها نمی‌فهمند، وگرنه آنها می‌فهمند. آن کسی که دارد می‌خورد هر نعمتی را که در بهشت دارد می‌برد، می‌فهمد که کی دارد این را به او می‌خوراند، صاحب نعمت را درک می‌کند، صاحب نعمت را جذب می‌کند، صاحب نعمت با جانش یکی می‌شود. پس وقتی دارد نعمت‌های مختلف را می‌گوید، فکر نکنید آنجا مثل اینجا یک غفلتی حاکم است، یک عمر نعمت خدا را می‌خورد و کفر می‌ورزد. یک عمر دست خدا در دستش است و کفر می‌ورزد، اینجا طرف نعمت زیادی را از افراد می‌گیرد و بهشان خیانت می‌کند، همه چی‌اش را از افراد دیگر دارد و به همان افراد خیانت می‌کند. آخرت اینجوری نیست، اگر در بهشت هستند، در بهشت خیانتی وجود ندارد. اگر دارد این نعمت را از دست این می‌خورد می‌فهمد که چی از این شخص خورده. می‌فهمد که این شخص چه جایگاهی در وجودش دارد.

اولویت میوه در بهشت و دنیا

لذا خدا کلمه‌ی ” امددنا هم” می‌آورد. کمکشان می‌کنیم.” أَمْدَدْناهُمْ بِفاکِهَهٍ وَ لَحْمٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ” ما مدد می‌کنیم به این بهشتیان، با میوه و هر گوشتی که بخواهند. “وَ لَحْمٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ” هرچی که اشتها داشته باشند. ولی اول میوه است. این چرا اول میوه است؟ چون آیات دیگر انسان در بهشت قبل از اینکه غذاخور باشد چیست؟ میوه خور است. الان هم اگر ما بخواهیم رشد خوبی بکنیم، اگر به میوه بیشتر از غذا اصالت بدهیم خیلی برای بدنمان بهتر هست، ولی ما متأسفانه آنقدری که به غذا اهمیت می‌دهیم، غذاهایی که خیلی‌هایشان هم سرد و مضر است و زیاده‌روی می‌کنیم و اضافه وزن می‌آوریم و سرطان می‌آورد برای ما و چربی و قند بالا و گرفتاری‌های بالا، یه موقع‌هایی مادر می‌آید به من می‌گوید بچه‌ام اصلاً غذا نمی‌خورد، اصرار دارد بچه‌اش همین غذا را بخورد، بزار جلویش، چهار مغز بگذار، نخودچی کشمش بگذار، بس است. دو تا دانه انگور می‌خورد، نیم کیلو انگور معادل یک کیلو پروتئین است. انگار یک کیلو گوشت خوردی، خربزه غذاست، حالا فرمودن هندوانه آب است اما خربزه غذاست. دارد میوه می‌خورد، چهارمغز می‌خورد، کشمش می‌خورد، نخودچی می‌خورد، الان چی است که یک قاشق گرفتی دستت با یک بشقاب دنبال بچه می‌کنی که این باید این غذا را هم بخورد! حالا این غذا می‌خواهد چه کار بکند؟ هر وقت خودش گرسنه‌اش شد خودش می‌خورد دیگر! انسان اصلاً کلاً مدیون شکم‌اش نمی‌شود. ولی چیزهای دیگر بهش بده بخورد. میوه خورده، خوب است! بس است دیگر، چه می‌خواهد بخورد؟ خودمان هم همینطور هستیم، خودمان هم اگر میوه خوردیم، دیگر خیالمان نباشد، به خصوص مثلاً خرما. پیامبر فرمود: کسی که خرما نخورد، بدنش همیشه گرسنه است، یعنی چی احساس گرسنگی می‌کند؟ نه! وقتی می‌گوید گرسنه است یعنی چه؟ یعنی این بدن مشکل دارد، ندارد، کمبود دارد. اما اگر خرما خوردی مطمئن باش آن چیزی که نیاز هست به بدنت رسیده است، بدنت واقعاً نیاز ندارد دیگر. یعنی آن خدمتی که باید بهش می‌کردی، کردی. حالا بعضی‌ها می‌گویند آقا ما خرما دوست نداریم! یا مثلاً فکر می‌کند اگر برود خرما بخرد اسراف کرده، برنج بخرد خوب است! یا حتماً از این مرغ‌های آشغالی و هورمونی و سرد بدهد به خودش بخورد این کار خوبی است، این غذای خوبی است، نه آقا اینها غذا نیست، غذا این است! میوه بسیار بسیار مهم است. اگر ما حالا میوه خریدیم، غذا هم نخوردیم، هیچ اشکالی ندارد، آقا هزینه‌ام نمی‌رسد هم میوه بگیرم هم غذا، میوه بگیر بخور. لذا قرآن دائماً اول قبل از گوشت چه می‌گوید؟ میوه‌جات! ما با آن خیلی قهریم، میوه هم متنوع. چون خدا که تنوع قرار داده حتماً این تنوع برای تو قرار داده، می‌گوید نه من فقط این مدل را می‌پسندم. آقا پنج مدل انگور دم دستت هست بیا از این پنج تا بخور، یک روز از این بخور، یک روز از آن بخور، بخور اصلاً همه‌اش برای بدن توست. اگر مثلاً چند جور فلفل دلمه‌ای گذاشته، نروی بگویی همیشه سبز بخریم، دیدی که بعضی‌ها فقط این فلفل دلمه‌ای سبز را می‌شناسند، بابا فلفل دلمه‌ای نارنجی‌اش هم هست، قرمز‌اش هم هست، زردش هم هست، برید آنها را بخرید بخورید! حالا مثلاً می‌گویی گرانتر است فدای سرت! خدا می‌گوید من آن زرد را که قرار دادم با این سبز فرق دارد، آن سبز یک کاری می‌کند که این قرمز نمی‌کند. اصلاً تنوع رنگ‌ها در غذاها و خوراکی‌ها، هر کدام از رنگ‌ها خاصیت ویژه‌ای دارد. قرمزها، سبزها، زردها، نارنجی‌ها، سیاه‌ها.. مثلاً وقتی یکی از پیغمبر‌ها به خدا می‌گوید دلم گرفته است می‌گوید برو انگور سیاه بخور، نمی‌گوید برو هر انگوری را بخور، می‌گوید برو انگور سیاه بخور، اگر دلت گرفته انگور سیاه. حالا این علم است که بعداً باید ببیند که انگور سیاه چه در وجودش ترشح می‌کند در بدن ما که نشاط‌آور است غم‌ها را از بین می‌برد. پس ببینید میوه خیلی مهم است، میوه بسیار بسیار مهم است. “وَ أَمْدَدْناهُمْ بِفاکِهَهٍ وَ لَحْمٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ” مضافاً اینکه میوه جذابیتش، تنوعش، زیبایی‌اش، تنوع مزه‌اش، برای عاشق شدن بیشتر است تا گوشت فقط. اگر قرار باشد انسان یک تنوعی داشته باشد در میوه‌ها اصلاً حال و هوای عاشقی بیشتر است. دیدید مثلاً کسی کس دیگر را دوست دارد می‌رود به او سیبی، انگوری چیزی هدیه می‌دهد، نمی‌رود یک سیخ جگر بدهد دستش، یا مثلاً یک دانه کباب برگ بدهد دستش، یک سیب می‌دهد، یک شاخه انگور می‌دهد، یک گل می‌دهد. این بخش گیاهی را دقت بکنید.

کباب و گوشت بهشتی و تفاوت آن با دنیا

حالا برای آنهایی که خیلی دیگر شکم‌پرور هستند می‌فرماید چی؟ ” وَ لَحْمٍ” کباب! انواع کباب‌ها و گوشت‌ها هر چی که بخواهی، یعنی دیگر محدودیت ندارد، نه ضرر دارد، نه محدودیت دارد؛ هرچی دلت بخواهد. خوب دقت کنید خدا دارد چه می‌گوید.”وَ أَمْدَدْناهُمْ بِفاکِهَهٍ وَ لَحْمٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ” هر کبابی بخواهی، هر گوشتی بخواهی، آن هم گوشت بهشت با اینجا خیلی فرق دارد، بی‌نهایت متفاوت است کباب و گوشت بهشت از نظر مزه و جذب و کاری که با بدن انسان می‌کند. اینجا فقط عالم ماده است، آخرین مرحله است همه چی نازل است ما دیگر از این پست‌تر نداریم به همین خاطر به آن می‌گویند “دنیا” که از این دیگر پایین‌تر نیست. « إنّما سُمِّیَتِ الدُّنیا دُنیا لأنّها أدنى مِن کلِّ شیءٍ» دیگر پایین‌ترین مرحله است. اما تو وقتی می‌گویی گل، عطر، موسیقی و هرچیز دیگری می‌گویی از لذت‌ها، می‌روی در عالم ملکوت بی‌نهایت با این چیزی که ما اینجا می‌بینیم متفاوت است. یعنی هر نعمتی که شما بگویی میلیاردها برابر جذر رفته زیر جذر، هی کوچک شده و شده اینی که در دنیاست و همه به خاطرش آدم می‌کشند، خودشان را می‌کشند. اگر که بروی آنجا چه خبر است. حالا این دارد درباره‌ی بهشت صحبت می‌کند نه بهشت ملکوتی و برزخی، بهشت چی؟ آخرت یعنی بعد از قیامت است.

شراب بهشتی بدون لغو و تأثیم

“یَتَنَازَعُونَ فِیهَا کَأْسًا لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلَا تَأْثِیمٌ” می‌گوید آنجا یَتَنازَعون، یعنی نزع است، جام شراب از دست همدیگر می‌گیرند، بهم تعارف می‌کنند، از دست همدیگر جام می‌گیرند، چه می‌گفت راجع به علی اکبر سلام الله علیها؟ مستی اکبر ز یاران بیش بود، جام را از دست ساقی می‌ربود هرچه در می در ساغرش می‌ریخت او، می‌شنید از او که ساقی باده کو. این تنازع است، کندن است، یعنی سیر نشدن، یعنی باز هم بده، باز هم می‌خواهم، دقت کنید، خیلی در یک کلمه داستان دارد، من الان دیگر واقعاً می‌خواهیم به اختصار رد شویم و این یک موردش لااقل چند ساعت کارگاه لازم دارد، همین یک کلمه‌اش “یَتَنازَعون” که از دست همدیگر می‌گیرند این شراب را، این شراب چه خصوصیاتی دارد؟ “کَأساً” جامی را از دست همدیگر می‌ربایند که در آن چی هست؟ « لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلَا تَأْثِیمٌ» نه پرت و پلا می‌گویند وقتی می‌خورند این شراب را، این شراب مستی خودش را دارد، حال خودش را دارد، آن سرمستی خودش را می‌آورد برای انسان این شراب، معرفت خودش را می‌آورد، بصیرت خودش را می‌آورد، لذت بی‌نهایت خودش را می‌آورد، اما با همه‌ی اینها پرت و پلا شخص نمی‌گوید. شخص آنقدر از خود بی‌خود نمی‌شود تا مثل آدم‌های مست حرف‌های بی‌ربط بزند، «وَلَا تَأْثِیمٌ» فحش بدهد، حرف گناه آلود بزند چیزی از دهانش بیرون بیاید، نه آنجا از این خبرها نیست. همه‌ی آن حالت‌ها هست بدون آنکه لغوی گفته شود و بدون اینکه حرف زشت و بدی از دهن کسی بیرون بیاید تَأْثِیمٌ یعنی به گناه انداختن، نسبت گناه دادن، به گناه انداختن مثل آنهایی که الان در دنیا شراب می‌خورند همه‌ی این دردسرها را دارند، همه‌ی این مفاسد را دارند.

غلمان بهشتی، مرواریدهای نهفته

« وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ غِلْمانٌ لَهُمْ کَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَکْنُونٌ» پیرامون این بهشتی‌ها، پسران بهشتی اطرافشان می‌گردند که می‌گوید «غِلْمانٌ لَهُمْ» این پسرها برای خودشان‌اند، پسرهای بهشتی مال خودت‌اند، دقت کنید، مال خودت‌اند. اگر بخواهم عرفانی صحبت کنیم چه اند؟ شئون خودت‌اند، ظهورات خودت هستند، نفس‌ات عرضه داشته تا اینها را بیافریند. کما اینکه بهشت هم شأن خودت است، بهشت خودت هستی، هرکس آنجا وارد بهشت می‌شود بهشت خودش را می‌بیند، بزرگی‌اش، زیبایی‌اش، عظمت‌اش، شکوهش خودت هستی. پس ببین چه جور خودسازی می‌کنی، چه چیزی شخصیتت را می‌سازد، حواست باشد، خدایی ناکرده به جای بهشت جهنم ما نسازیم، دود نسازیم، تاریکی نسازیم، کینه نسازیم، جهنم و غم و غصه و این جور چیزها برای خودمان و دیگران درست نکنیم. خب؛ ” یَطُوفُ عَلَیْهِمْ غِلْمانٌ لَهُمْ کَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَکْنُونٌ” مثل چی می‌مانند؟ اینها به قدری زیبا هستند مثل مرواریدی هستند که در صدف نهفته هستند، مکنون، دقت کنید! این خیلی حرف دارد که شما پسرانی در بهشت خدمت‌گذار شما هستند «کَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَکْنُونٌ» مثل لُؤْلُؤٌ پوشیده در صدف هستند، حالا این چه رمز و رازهایی دارد، خدا رحمت کند شهید دستغیب را (باید رفت و دید) ان شاء الله خدا قسمت کند برویم و ببینیم، ان شاء الله می‌رویم دیگر. می‌گفتند یک عالمی همیشه از بهشت می‌گفت، گفتند حاج آقا شما همیشه از بهشت می‌گویی چرا از جهنم نمی‌گویی گفت جهنم را که می‌روید می‌بینید خودتان، من از بهشت که نمی‌روید می‌گویم، حالا نه ان شاءالله شما می‌روید، شما بروید بهشت می‌بینید و به حول و قوه الهی لذتش را می‌برید به حق امام حسین، به حق آقا امام زمان شئونات خودتان هست، می‌روید و ان شاء الله لذتش رو می‌برید و مقام خودتان را آنجا می‌بینید.

خلاصه

جملات ناب

  • بهشت، محل ظهور بی‌نهایت‌طلبی انسان است، زیرا روح انسان از جنس خداست و تنها با بی‌نهایت آرامش می‌یابد.

  • غایت انسان، رسیدن به مقام “الله شدن” و خلیفه‌اللهی است، که با اطاعت از خداوند محقق می‌شود.

  • تنها کسانی عظمت مقام خلیفه‌اللهی را درک می‌کنند که خود را به عنوان یک “انسان” بشناسند، نه صرفاً یک زن یا مرد.

  • شناخت استعدادهای بی‌نظیر انسانی و عشق به “خود الهی” درون، محرک اصلی برای رسیدن به مقامات عالی است.

  • انسان حقیقی، خود را فرزند اهل بیت می‌داند و خانواده آسمانی‌اش برای او از هر چیز دیگری مهم‌تر است.

  • زیارت اهل بیت برای انسان با معرفت نفس، یک صله رحم آسمانی و ابراز عشق درونی است، نه صرفاً عملی برای کسب ثواب.

  • لذت حقیقی از زیارت‌نامه‌ها زمانی حاصل می‌شود که خود را فرزند اهل بیت و هم‌خانواده آنان بدانیم.

  • ابراز عشق و نیاز درونی به معصومین، مانند ابراز عشق مادر به فرزند، یک ضرورت روحی و عامل تعادل درونی است.

  • آیات بهشت به گونه‌ای تنظیم شده‌اند که حس بی‌نهایت‌طلبی انسان را ارضا کنند و او را به جاودانگی و مقام خلیفه‌اللهی برسانند.

  • خداوند در دنیا و آخرت، جلوه‌های بی‌نهایت را برای انسان قرار داده تا روح بی‌نهایت‌طلب او هرگز به بن‌بست و محدودیت نخورد.

  • شناخت حقیقی خود، کلید شناخت خدای واقعی و برقراری ارتباطی اصیل با جهان و دیگران است.

  • تا زمانی که انسان خود را نشناسد، برخوردش با خود، خدا، ائمه و همه چیز، توهمی و بی‌نتیجه خواهد بود.

  • رسیدن به عشق، شادی و آرامش، نشانه‌ای از شناخت صحیح خود و باور درست از خویشتن است.

  • “هر شخصی در گرو مکتسبات خودش است”؛ شخصیت انسان با آنچه جذب می‌کند، گره می‌خورد.

  • خوشا به حال کسی که جانش در گرو عشق اهل بیت باشد و اسیر محبت آنان گردد.

  • خوردن برای انسان، نه یک عمل حیوانی، بلکه فرصتی برای “رشد انسانی” و درک عشق صاحب نعمت است.

  • وقتی غذا می‌خوریم، باید عشق و محبت کسی که این نعمت را آفریده و به ما داده است، درک کنیم.

  • در بهشت، هر نعمتی با درک صاحب نعمت و جذب عشق او همراه است و غفلت و خیانت وجود ندارد.

  • اولویت میوه‌جات در بهشت و در تغذیه سالم، نشان‌دهنده اهمیت آن‌ها در رشد و نشاط انسان است.

  • شراب بهشتی، مستی و بصیرت بی‌نهایت می‌آورد، اما بدون لغو، تأثیم و گفتار ناپسند.

  • غلمان‌های بهشتی، ظهورات و شئونات خود بهشتیان هستند که به زیبایی مرواریدهای نهفته در صدف‌اند.

  • بهشت هر کس، بازتاب خودسازی و شخصیت اوست؛ پس باید مراقب باشیم به جای بهشت، جهنم نسازیم.

فراداده ها

جایگاه در
درختواره انسان‌شناسی
شخصیت ‌های محوری این جلسه
راویان گفتاوردهای این جلسه