فهرست مطالب
Toggleبهشت، خانه ماندگاری
بحثی را که از بهشت داشتیم درباره این بود که بهشت خانه ماندگاری است. مسأله جاودانگی و ماندگاری جزء ذات انسان است و اساساً خداوند ذات انسان را ابدی و جاودان خلق کرده و ما مرگی واقعاً برایمان وجود ندارد. ساختار ما یک ساختار جاودانه است یعنی از وقتی که خدا میآفریند و ما را صادر کرده در مسیر بازگشت صادر کرده، یعنی مسیری است که از الله شروع میشود جبروت و ملکوت و ناسوت و باز از ناسوت و دنیا برمیگردیم به قبر و ملکوت و بالاتر تا الله و بعد هم بینهایت. لذا اصلاً ساختار ما یک ساختار جاودانه است. هر نگاهی غیر از این اشتباه هست نسبت به انسان و هر تصمیمی که به ابدیت ما لطمه بزند تصمیم خطرناکی هست ما باید خودمان را به عشق ابدی دوست داشته باشیم، ابدیت و جاودانگی و آیندهمان را دوست داشته باشیم و برایش برنامهریزی کنیم.
نگاه جاودانه به خود
یکی از چیزهایی که معصومین (علیهم السّلام) خیلی اصرار دارند اینکه ما این نگاه جاودانه و ابدی را به خودمان پیدا کنیم، لذا میبینید که هم در آیات الهی 80 بار خدا یک مسأله را تذکر بدهد یعنی فوقالعاده مهم است که تو ابدی و جاودانه هستی. از طرفی دیگر دعاها و روایات هم زیاد هست که به ما دائم این را تذکر میدهد. لذا اگر کسی بخواهد از دنیایش لذت ببرد و از دنیایش خیر ببیند از همه چیزش، امورات جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی، فوق عقلی، به نفعش تمام بشود و به ضررش تمام نشود این باید دائماً آن نظر ابدی و جاودانه را همیشه با خودش داشته باشد. به محض اینکه شما ابدیت از جلوی چشمتان کنار میرود میافتید یعنی نعمتها تبدیل میشود به نقمت، تبدیل میشود به مصیبت، تبدیل میشود به آسیب برای انسان، هر چه که دارید زهرمار و کوفت آدم میشود دیگر از آن خیر نمیبینید، در هیچ پنج جهت خیر نمیبیند. ولی وقتی که نگاه جاودانه و ابدی به خودش دارد یک عشق ابدی به خودش دارد این عشق باعث میشود که انسان کار جمادی و اقتصادی میکند از آن خیر میبیند و برایش خیر و برکت دارد ثواب هم دارد عبادت است. غذا میخورد، بچهدار میشود، لباس میپوشد، زینت میکند کارهای گیاهی دارد، اینها همه برایش عبادت نوشته میشود. کارهای حیوانی انجام میدهد آنها هم برایش سلوک و عبادت است و مثال هم که زدم، به قول علامه طباطبائی فرمود من حاضرم تمام ثواب نماز شبهایم را بدهم یک شب مریضداری را به من بدهند یا بچهداری خیلی مهم است. پس این کار حیوانیاش هم عبادت میشود، چون نگاه ابدی به خودش دارد و نمیگذارد جاودانگی و ابدیت از جلوی چشمش (چشمش که میگویم یعنی از جلو نظر و فهم و فکرش) دور بشود و غایب بشود این فوقالعاده مهم است.
تقوای الهی و خداداری
حالا روایتش را برای شما بخوانم چون توضیحاتش را هفته قبل دادم. «اِتَّقُوا اللّهَ تَقِیَّهَ مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ» از خدا بترسید «اِتَّقُوا الله» معنای تقوای خدا را هم بارها توضیح دادیم، نه اینکه خدا چیز ترسناکی هست، یعنی از اینکه رابطهتان با خدا خراب بشود بترسید. جانب خدا را رعایت کنید در ارتباطاتتان که به این ارتباط عاشقانه و عبد و معبود، عاشق و معشوق، بنده و مولا آسیب نرسد، انسان اگر خدا را از دست بدهد چه چیزی را دارد؟ همین چند روز پیش دعای عرفه خواندیم «مَا ذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَکَ» چه پیدا کرده کسی که تو را از دست بدهد. انسانی که خدا را از دست بدهد تمام چیزهایی که دارد برایش جهنمساز است، همهاش کوفت آدم میشود و خیر نمیبیند از هر چه که دارد. رمز اینکه انسان بخواهد از دنیا و آخرتش خیر ببیند خداداری است. این مراحل است دارم به شما میگویم: خداشناسی یک داستان است، خداباوری یک داستان است، اینکه انسان ایمان به خدا بیاورد و باورش کند، بعد خداداری بکند، یعنی بگویند خدا را داری؟ میگوید بله دارم، خدا تو را دارد؟ خدا من را دارد، میبینید داشتن خیلی مهم است. بگذارید اینطور به شما بگویم: مثلاً شما یک مشکلی برایتان پیش میآید میگویید که من فلانی میتواند کمکم کند یعنی اگر بروم به او بگویم پای کار من میایستد، این داشتن است، یعنی او را دارم، مادی، عاطفی، هر چه که هست پشت سر من هست و کمکم میکند. داشتن یعنی اینکه وقتی تو میگویی من الان ذهنم سراغ یک نفر میرود، میدانی آن یک نفر پای کار تو هست و پشتیبان تو هست و حتماً کمکت میکند و میتوانی به قول امروزیها رویش چکار کنی؟ رویش حساب کنی و روی تو را هم زمین نمیاندازد این را داشتن میگویند.
اهمیت خداداری
خداداری یک داستانی است. بعضیها اینطوری هستند یعنی تا یک مشکل پیدا میکنند خدا را دارند و اصلاً ذهنشان نمیرود سراغ پدر و مادر و خواهر و برادر و دنیاییها. تا یک جایی مسأله است اولین کسی که ذهنشان میرود کیست؟ میگوید خدا دارم. موسی دارد فرار میکند بنیاسرائیل دنباش هست، فرعون دنبالش دارند میآیند او را بگیرند، فرعونیان رسیدند که موسی را بگیرند با بنیاسرائیل را، از اینطرف به دریا خوردند دیگر کار تمام است، موسی چه میگوید؟ اول اصحاب موسی چه میگویند؟ «إِنَّا لَمُدْرَکُونَ» ما دیگر الان تسلیم هستند الان همه ما را میگیرند و میبرند. موسی میگوید: «کَلاَّ» نه «إِنَّ مَعِی رَبِّی» چون خدا را دارد، من یک خدا همراهم هست که «سَیَهْدِینِ» هدایتم میکند. خوش به حال کسی که وقتی یک گرهای در زندگیاش میافتد اول از این خداداری برای حل مشکلات نیست، خداداری برای عاشقی است. خداداری یعنی تو یک کسی را دوست داری که میتوانی با او کلی عشقبازی کنی و او هم با تو عشقبازی کند این یعنی خدا داشتن. خداداری یعنی کسی که با داشتن او احساس تنهایی به هیچ وجه نمیکنی. الان فلانی مُرد، فلانی مسافرت رفت، من الان بیحوصله و تنها هستم من الان دارم به خودکشی فکر میکنم. این یعنی تو اصلاً خدا را نداری، خدا و خانواده آسمانی و ملائکه را نداری، چون کمکی به تو نمیکنند، تو نمیتوانی از اینها کمک بگیری، بود و نبودشان برای تو فرقی نمیکند. خداداری یعنی با همه اسماء و صفاتش پای تو میایستد، در بدترین و سختترین شرائط پای تو میایستد، تا میروی دو رکعت نماز میخوانی او را داری، برای عاشقی، خلوت، تنهایی، بیکسیهایت او را داری و داری، اهل بیت را داری. بعضیها نه، اینها را کنار میگذارند دنبال یک آدم ملموس و محسوس مثل خودشان میگردند، یک آدم ضعیف مثل خودشان، خدا داشتن خیلی مهم است، او را دارم و کمکم میکند این یعنی خداداری. برای عشق و عاشقی، آرامش دادن، شاد کردن، حال دادن به آدم، اوج دادن به آدم، انگیزه دادن به آدم، لذت بردن از نعمتها، فهم نعمتها او را داریم، حالا اگر مشکلی هم دارم پای کارم میایستد، این خداداری است. این را نباید از دست بدهیم. تقوا یعنی اینکه من یک همچین خدایی را از دست ندهم و یا کاری نکنم که بین من و همچین خدایی فاصله بیافتد و دیگر او را نداشته باشم.
تقوا و حفظ عزیزان
حالا اگر شما یک آدم به این قشنگی در خانه و زندگی شما باشد، آدم باشد حالا خدا را نمیگویم، حالا پدر، مادر، همسر، دوست اینطوری هست بالأخره برایت مهم است که اینها را از دست ندهی، مهم است که در رفتارهایت با او طوری رفتار کنی که او را فراری ندهی و او را نرنجانی، کَس تو است، میگویید کَس من است، آن کَسات را نرنجان که پشتش را بکند به تو و برود، این را تقوا میگویند. تقوا یعنی خویشتنداری از اینکه مبادا داراییها و کَسات را از دست بدهی؛ یک خانم میبینی که اخلاق و زبان و رفتارهایش را کنترل نمیکند شوهرش را از دست میدهد، عشق شوهرش را از دست میدهد، ممکن است بدنش را از دست ندهد با هم زندگی کنند، ولی دلش را خیلی وقت پیش از دست داده، چون بیتقوایی کرده. تندی بوده، تیز بوده، بیادب بوده، شوخی بیجا کرده، فضولی کرده، رازش را اینطرف و آنطرف گفته، آبرویش را برده، خیلی کارهای دیگر، یک مرد هم همینطور، میگوید من زن دارم اما ندارد، بدنش را دارد، ولی دل زن را خیلی سال است از دست داده. چون بیتقوایی در رفتارش کرده، دل زن با او نیست، میگویند زن تو با تو است؟ میگوید زن من که هست مادر بچههایم هست ولی نه با من خوب نیست یا من با او خوب نیستم، پس اینها همدیگر را چکار کردند؟ از دست دادند، دیگر شوهردار نیست، زندار نیست، چرا؟ مثلاً یک بدن دارد ولی اصلاً قلب ندارد، قلب پشتش نیست، یک دل پشتش نیست، یک حامی پشتش نیست، چون رفتارهایش به گونهای بوده که آن زن خیلی سال است دلش را از این مرد برگردانده. تقوا یعنی این، یعنی اینکه تو به گونهای در رفتارت خویشتنداری کنی که عزیزانی که با تو هستند پشتشان را نکنند و بروند، آنها را داشته باشید؛ پدرت، مادرت، خواهرت، برادرت، دوستان، همسرت، فرزندت؛ ما الان چقدر پدر و مادر داریم که اصلاً بچههایشان را ندارند، بچه پای پدر و مادر نیست، دلش با پدر و مادر نیست، مریض بشود بچه اصلاً به او سر نمیزند، کمک بخواهد، بچه نمیآید پای او بایستد. بعضیها داریم بچههایشان را که دارند هیچی، عروس و دامادها هم برایشان میمیرند، عروس، داماد، نوههایشان برایشان میمیرند، چون این آدم یکطوری است که همه را داشته، آنها هم او را دارند، آنها به داشتن او دلخوش هستند، این هم به داشتن آنها. سیدالشهدا میگوید خدایا این شبی که امشب رباب و سکینه کنارم نیستند چه شب طولانی هست و انگار هیچ وقت نمیخواهد صبح بشود؛ آنها قلب امام حسین را شکار کردند امام حسین میمیرد برای رباب و سکینه و بقیه بچههایش. پدر و مادر بچهها را دارند و بچهها هم پدر و مادر را دارند. میبینی طرف زنش را ندارد، اگر فردا به او بگویند که با کس دیگری میخواهی بروی یا مثلاً اگر بمیرد راحت میتوانی بروی یا الان حاضری از این جدا بشوی و با کس دیگری ازدواج کنی؟ میگوید بله، پس این زن را از اول نداشته، نتوانسته زنداری بکند. زنداری یعنی یکطوری که این زن پاکار این مرد باشد شیفته این مرد باشد وفادار و فداکار این مرد و جانش را هم بدهد، این یعنی زنداری کردن، شوهرداری هم همینطور است، بچهداری یعنی بچهات را داشته باشی، تقوا میخواهد، تقوا یعنی اینکه من مراقب باشم در رفتارهایم با دیگران، دیگران را از دست ندهم. یک کسی را هم میبینی که خانواده و فامیل را دارد هزاران آدم دیگر را هم دارد که حاضرند جانشان را برایش بدهند، چون بقیه را رعایت کرده، بقیه هم رعایتش میکنند؛ دوستان، دوست داری؟ میگوید بله دوست دارم، پاکارت هست؟ بله، پس توانسته برای خودش چند نفر را داشته باشد.
تقوا در ارتباط با ائمه و خدا
خداداری وقتی میگوید تقوا پیشه کنید یعنی یک کاری نکنید ائمه، امام زمان، امام حسین، امام رضا، مادرت فاطمه زهرا را از دست نده. امام رضا را دارد، حرم میرود معلوم است دارد، اصلاً مشخص است همدیگر را دارند. ولی یک کسی هم هست که زیاد حرم میرود اما امام رضا را ندارد، امام رضا هم این را ندارد، این آدم افسارگسیخته است، فقط همینطوری حرم برود یک زیارتی بکند، دیدید بعضیها اصلاً امام رضا را ندارند امام رضا هم اینها را ندارد، این اصلاً حرمت امام رضا را در خود حرم هم حرمت را نگه نمیدارند، هیچی، پس خدا را ندارد. «اِتَّقُوا الله» میگوید یکطوری رفتار کنید و جانب خدا را داشته باشید «تَقِیَّهَ مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ» یکطوری که وقتی حرف را میشنود حتی از یک کافر، حتی از یک آدم گمراه، حتی از اهل نفاق یک حرف خوب را میشنود، حرف خدا و آیات قرآن و حرف یک معلم و مربی و یک عالم ربانی را میشنود «مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ» همین که میشنود با جانش آن را بگیرد، خشوع داشته باشد، جذبش بکند. پوستکلفتی و اینکه از این گوش بگیرد و از آن گوش در بکند و هیچ تغییری در اخلاق و زندگی و سبک زندگی و رفتار و باورش و شادی و غمش ایجاد نشود، این یعنی اینکه فقط یک شنونده است، میشنود و میرود، شنونده بودن که فایده ندارد، قساوت قلب میآورد وقتی تو قرار نیست عمل کنی. نه این یکطوری جانب خدا را دارد که وقتی میشنود دریافت میکند و تأثیر میگذارد، در او تأثیر میگذارد. به تصمیم، قدرت، شادی، آرامش از آن شنیدن میرسد، شنیدن با شدن او یکی است. میگوید با خدا طوری رفتار کنید که وقتی یک چیزی را میشنوید روی شما تأثیر بگذارد «فخشع». دیگر چی؟
توشه برای روز کوچ
«وَ اسْتَظْهَرَ زَاداً لِیَوْمِ رَحِیلِهِ» رحیل یعنی کوچ کردن، رحلت، میگوییم فلانی رحلت کرد، رحلت کرد یعنی چکار کرد؟ بار سفرش را بست و رفت کوچ کرد، روز رحلتش است، همه ما این رحلت را داریم. «وَ اسْتَظْهَرَ زَاداً لِیَوْمِ رَحِیلِهِ و وَجْهِ سَبِیلِهِ» برای روز کوچ کردنش و برای سفرش راه سفرش، وجه سبیله چکار کند؟ «اسْتَظْهَرَ زَاداً» چه کلمهای حضرت انتخاب کرده خیلی این عجیب است، همان معنای داشتن را میدهد، استظهار، طلب پشتیبانی را داشتن، این را دارد. یعنی یک زاد و توشهای دارد که میتواند به آن تکیه کند برای روز سفرش. داری میروی پسانداز داری؟ بله، داری میروی ماشینات وضعش خوب است؟ بله، چادر برداشتی؟ بله چادر برداشتم؛ استظهار یعنی میتواند به این وسایل تکیه کند، خیالش راحت است پول دارد، ماشیناش خوب است، چادر دارد برای مسیر، وسایل سرمکننده و گرمکننده داری؟ بله. استظهار یعنی پشتم گرم است، پشتم را تکیه دادم، پشتگرمی است یعنی داشتن؛ استظهر یک پشتیبانی برای خودش داشته باشد که«اسْتَظْهَرَ زَاداً» پشتیبانی چی؟ میگوید از نظر توشه، برای چی؟«لِیَوْمِ رَحِیلِهِ و وَجْهِ سَبِیلِهِ» او که دارد میرود، این آدم دیگر ترس ندارد. الان به یک نفر بگویند مسافرت، الان یکدفعه همین امشب به یک خانمی بگویند که مثلاً خانم میخواهیم الان مسافرت برویم، من آماده نیستم، باید یکسری وسایل آماده کنم، آقا چی؟ برویم، آخر ماشینم آماده نیست باید بروم آب و روغنش را عوض کنم، لاستیکش صاف است عوضش کنم، مثلاً ترمزش روغن ترمز لازم دارد، همینطوری راه نمیافتد در جاده که برود، اصلاً سفر برایش وحشتناک میشود. کجا؟ دعوتت کردند امام رضا، دعوتت کردند کربلا، باشد خیلی عالی ولی من الان آماده نیستم. آن موقع که ما را میخواهند بهشت ببرند اگر آماده نباشیم همینطوری میشویم، بهشت میخواهیم برویم ولی من چیزی برای آنجا آماده ندارم. داریم میرویم به رحمت خدا، میگوییم به رحمت خدا رفت، ولی این برای آن رحمت خودش را آماده نکرده برای آن رحمت هیچ آمادگی ندارد برای دیدن آن بهشت، دیدن آن انبیاء، صدیقین، شهدا، ائمه آمادگی ندارد. الان ما یک جایی میرویم و میگویند آقا امام زمان (علیه السّلام) اینجا نشسته، جگرش را داری بروی او را ببینی؟ من 40 بار رفتم جمکران که آقارا ببینم، واقعاً او را میبینی؟ واقعاً برای ملاقاتش دل داری؟ شما در جامعه کبیره میگویید: «وَ تَقَرُّ عَیْنُهُ غَدا بِرُؤْیَتِکُمْ» یک عالم خیالهای قشنگ و حرفهای عاشقانه و آرزوها دارید بعد یکی این هست که خدا من را از کسانی قرار بدهد که من چشمم به دیدن شما روشن بشود؛ آخرت را ولش کن، آنها در دنیا هم حاضرند به ما سر بزنند و چشممان به جمالشان روشن بشود، تو چی دل داری؟ روبرو میشوی؟ الان بگویند چهارده معصوم آنطرف نشستند، در این اتاق هستند میخواهند بیرون بیایند، با امیرالمؤمنین و حضرت زهرا چطوری روبرو میشوی؟ یک روحی تهیه کردی که وقتی روبرو میشوید همدیگر را بغل کنید و ببوسید و خوش و بش کنید، یا نه وقتی یادت میافتد بگویی اَه من با مادرم فاطمه زهرا چکار کردم، من با امیرالمؤمنین چه بلاهایی سرش آوردم، من با این امام زمان چکار کردم، رویم نمیشود او را نگاه کنم. دارم دائم مثال میزنم تا یک واژه را برای شما توضیح بدهم «استظهر زادا»، ولی یک کسی میبینی نه پشتوانه دارد وقتی روبرو میشود خوش و بش میکند. یک کسی الان به او بگویید عزرائیل، وحشت زده میشود، به یک کسی عزرائیل بگویید، میگوید برایش بمیرم دلم برایش لک زده. یک کسی را آدم دوست دارد دلش برایش لک میزند و دلش برایش تنگ میشود، بعد میگوید چند وقت هست او را ندیدم دیگر طاقت ندارم، یک تماسی بگیرم، یک ملاقات و زیارتی، هم همدیگر را ببینیم روحمان از دیدن همدیگر شاد بشود و ارضا بشود و به یک آرامش برسد. عزرائیل یک رفیق فوقالعاده مهربان و دوستداشتنی و خوشگل و رفیقباز است، جبرئیل همینطور، میکائیل همینطور است، فرشتهها، ولی ما دل داریم؟ استظهار کردیم؟ یعنی من یکطوری باشم که بگویم جمعه است صبح بلند شوم یک حرمی بروم خدمت آقا حضرت عبدالعظیم (علیه السّلام)، بروم یک سری به آقا امامزاده طاهر بزنم، بروم یک گپی با امامزاده حمزه برادر امام رضا و حضرت معصومه. ما زیارت حضرت معصومه را هم میکنیم میگوییم خدا ما و شما را با هم قرار بدهد آشنا کند «عَرَّفَ اللَّهُ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ فِی الْجَنَّهِ» خدا من و شما را به هم معرفی کند در بهشت. این یک روح میخواهد که الان دلش لک میزند که من چه موقع میروم اینها را ببینم. زاد یعنی این، زاد یعنی یک سرمایهای که وقتی تو با آن روبرو میشوی روی دیدن داری؛ گاهی وقتها انسان تقوا ندارد بعد میگوید دیگر روی دیدن شوهرم را ندارم خجالت میکشم، روی دیدن پدر و مادرم را ندارم خجالت میکشم، روی دیدن زن و بچهام را ندارم چون بیتقوایی کرده، از زن و بچهام خجالت میکشم. چون زاد ندارد استظهار و پشتیبانی ندارد، میگوید من اصلاً رویم نمیشود در صورت زنم نگاه کنم، تو رو خدا تو بیا برویم یکی را میبرد شفیع که آن زن این را بپذیرد، مرد این را بپذیرد، این کار که این را میبری که این خانم یا آقا تو را بپذیرد اصطلاحاً چه میگویند؟ استظهار، با ظ هست مثل ظهر که میگویند، ظهر، پشت. بانکها میگویند ظهرنویسی، پشتنویسی، پشت چک را بنویس، پشت. میگوید من که رویم نمیشود بروم، این را میبرم پشتیبانم هست، اینها را آنجا میبرم اینها شفیع میشوند.
توشه برای زمان نیاز و فقر
حضرت میگوید یکطوری حرفهای خدا را بشنوید که «خشع» این خیلی مهم است «وَ اسْتَظْهَرَ زَاداً، لِیَوْمِ رَحِیلِهِ، وَ وَجْهِ سَبِیلِهِ، وَ حَالِ حَاجَتِهِ» برای زمان نیازش زاد استظهار کرده باشد یعنی توشه جمع کرده باشد. میگوید باشد الان شب بیرون میرویم سرد بود چادر داریم، زیرانداز هم که داریم، کپسول هم داریم، اگر هوا بارندگی باشد یا باد باشد میگوییم الان کبریت بزنی که باد خاموشش میکند چطوری میخواهی این کبریت را بزنی؟ فندک دارم میزنم خاموش هم نمیشود، خیالش راحت است، یعنی برای زمان حاجت در ماشین همه چیز دارد زاپاس جمع کرده دارد میبرد، در ماشیناش همه چیز هست غذا به اندازه کافی دارد و لنگ نمیماند. «وَ حَالِ حَاجَتِهِ» و لحظهای که نیاز داری باید داشته باشی، این در کجا باید تهیه بشود؟ در روح آدم باید تهیه بشود. «وَ مَوْطِنِ فَاقَتِهِ»، «وَ مَوْطِنِ فَاقَتِهِ» یعنی چی؟ یعنی آن جایی که دیگر به پیسی و گدایی میخوری، کم میآوری، آنجا که کم میآوری فاق، فقر، کم آوردن. میگوید باشد پول نقد همراهم دارم اگر یک موقع کم آوردم از کارت فلانی استفاده میکنم. اصلاً نه زنگ میزنم فلانی پول به حسابم بریزد، حسابم را پر میکند. آخرت هم اینطوری است، آخرت یک کسی میبینی که روز قیامت نامه عملش پر از حسنه است ولی وقتی در صحنه عمل میآید میگویند که غیبت فلانی را کردی چند سالش برای فلانی است، یک کسی را اذیت کردی، زن و بچهات را، یک مقدار برای آنهاست، بعد یکدفعه دست خالی میشود. خیلی حسنه دارد خیلی ثواب دارد، صد تا حج و کربلا دارد قرآن و نماز خوانده، کار خیر کرده، فداکاری کرده جبهه رفته، دارد، خیلی ثروتمند است، ولی وقتی آنجا میرود در صحنه عمل میبینی که همسایههایش میآیند سهمشان را میخواهند چون به همسایه ظلم کرده. مادربزرگ، پدربزرگ، خانواده همسر، بچههایش، دوستان، غریبهها، یک عالم بدهی دارد، حقالناس کرده، مال حرام خورده، خمس نداده، یکدفعه میبینی همه را جارو کردند و بردند، تمام ثروت این روز قیامت میرود. حالا این آدم چکار کند؟ میگوید دو سه تا رفیق ثروتمند دارم، ثروتمندان و بازاریها یک موقع که به ورشکستگی میرسند اصلاً ککشان نمیگزد، میگوید الان سه تا رفیق دارم که آنها هم کاسب هستند از هر کدامشان یک مبلغی را سرمایه میگیرم و دوباره چی؟ به حسابم میریزند. 100 میلیون به حسابم بریز دوباره میخواهم کار را راه بیاندازم به حسابش میریزند، قبولش دارند دوستش دارند، ورشکسته شده ولی دوستش دارند و چون دوستش دارند پس این آنها را چی؟ دارد، رفیق دارد، میگوید دارم، من الان درست است ورشکست شدم پنج تا رفیق دارم که به آنها زنگ بزنم و بگویم به حسابم بریز به حسابم میریزند. این «یوم فاقت» را میخواستم معنا کنم، روز بدبختی و روز فقر، خودش، مال خودش که کفاف نمیدهد، ثروتش رفته ورشکست شده، اما راحت زنگ میزند به پنج نفر هر کدام یک مبلغی را به حسابش میریزند دوباره کار و کاسبی را چی؟ این رسمی بوده که همیشه بوده و هنوز هم هست بعضی از کاسبها دارند. بعضی از کاسبها که اصلاً عشق میکنند یک کسی زمین بخورد، خیلی وحشتناک است، شکست بخورد. آگهیهای تلویزیونی را نگاه کنید خیلی از آنها حذفی است یعنی طرف با یک آگهی تلویزیونی میخواهد محصولات نمونه شرکت خودش را که یک شرکت دیگر میسازد از دور خارج کند. نوع تبلیغش این هست که بقیه را دیگر بیخیال شوید فقط جنس من، و از اینکه بقیه ورشکست بشوند لذت میبرد این یک آدم وحشتناک و وحشی است این یک آدم خطرناک است. ولی یک عده میبینی نه برندها و مارکهای دیگر را هم تقویت میکند، این رفیق من است نمیگذارم زمین بخورد، به او سرمایه میدهم. یک عالم در خاطرات شما تاجرها نگاه کنید هست، فلانی ورشکست شد رفقا جمع میشوند پول میگذارند، یک سنت بوده، یعنی همه کاسبها، بعضی نبوده، بعضی استثنائاً این کار را نمیکردند، ولی همه تاجرها و بازاریها این کار را میکردند، در بازار اگر کسی زمین بخورد بقیه بازاریها چکار میکنند؟ کمکش میکنند و دستش را میگیرند دوباره کار و کاسبی راه میاندازند این یعنی داشتن.
ذخیره برای روز بدبختی
حضرت میگوید خوش به حال کسی که (حالا خوش به حال را من میگویم) میگوید اینطوری باشید، یکطوری باشید که روز بدبختی ذخیره داشته باشید، خودت نداری، پنج تا رفیق بهشتی داری. خدایا شماره تلفنهای چند تا شهید گمنام را دارم الان همانجا در بهشت روز قیامت، الان صدایشان میکنم این شهیدگمنامها را، شهید غیر گمنام، امامزاده سراغ دارم، حضرت عبدالعظیم من یک عمر با او صفا کردم خدایا حضرت عبدالعظیم بیاید به حساب من بریزد، به حسابت میریزد. اگر دستت خالی است یک عالم انبیاء، صدیقین، شهدا, صالحین، ائمه به حسابش میریزند. بعضیها یکطوری هستند وقتی دست خالی میشوند یعنی ورشکسته در قیامت میروند همه اعمالشان را بردند هنوز کلی هم بدهی دارند به بندگان خدا، حقالناس، ولی با خدا یک کاری کردند یکطوری خدا دوستشان دارد خدا میگوید خودم به حسابتان میریزم. در روایت داریم خدا میآید وسط بنده و میگوید ببین این بنده من به تو بدهکار است تو هم به من بدهکار هستی بدهی او را ببخش من هم بدهیات را میبخشم، خدا وسط میآید به حسابشان میریزد، خدا برایش پر میکند، چون خدادار بوده، با خدا یک حالی میکرده یک راهی با خدا داشته. «یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً» ای کاش ما با پیغمبر یک راهی داشتیم، یک آشنایی داشتیم. بعضیها اینطوری هستند ممکن است هزار گناه کرده باشد حقالناس هم گرفته باشد در برزخ هم پوستش را کندند ولی یک راهی با فاطمه زهرا و حضرت معصومه و امام رضا و شهدا دارد، اصلاً یک راهی با خود خدا دارد.
ادب و راه نگه داشتن
خدا رحمت کند استاد ما آیت الله مجتهدی میفرمود که یک طلبهای از همدان آمده بود که برود نجف درس بخواند در همان گردنههای آنجا دزدها سر این طلبه میریزند و خلاصه اموالش را غارت میکنند بعد این طلبه میگوید حالا اموالم را بردید من دارم میروم نجف درس بخوانم کتابهایم را به من بدهید، سرمایه من همین کتابهایم است. دزدها دلشان میسوزد میگویند حرف حسابی زد اموالش که هیچی، کتابهایش را به او بدهیم به درد دزدها که نمیخورد، میگویند برو روی تپه رئیس ما آنجاست با او صحبت کن اگر او گفت کتابهایت را به تو میدهیم، گفت من رفتم بالای تپه دیدم رئیس دزدها در چادر دارد نماز میخواند، ایستادیم آقا نمازشان تمام شد و گفت به جای اینکه خواستم را بگویم برایم سؤال پیش آمد. گفتم آقا شما؟ گفت چیه بگو ببینم چکار داری؟ گفت من تعجب میکنم شما هم دزدی میکنید هم نماز میخوانید؟! گفت به تو چه، در کار من و خدا چرا دخالت میکنی؟ این فضولیها به تو نیامده، چه میخواهی؟ گفتم کتابهایم را، به او بدهید برود. سالها من رفتم در حوزه درس خواندم یک روزی آمده بودم حرم امیرالمؤمنین دیدم یک آقایی سرش را روی ضریح گذاشته چه حال خوبی دارد، یکذره به او نگاه کردم، دیدم آشناست، دیدم رئیس دزدهاست، رفتم آشنایی دادم. گفت دیدی آن نماز ما را نجات داد، یک کسی که نماز میخواند هر کثافتکاری هم که میکند شرافت دارد به کسی که نماز نمیخواند، بینهایت شرافت دارد به کسی که نماز نمیخواند، زیارت نمیرود، خدا را ندارد، سینه نمیزند، هیئت نمیرود، اصلاً فاحشه است، فاحشههای قدیم اینطوری بودند راه میگذاشتند، فاحشگی میکرد راه میگذاشتند، میگفت محرم نه، ماه رمضان نه. دزد داشتیم، استاد ما میگفت دزد بودند ماه رمضان میرفتند گدایی میکردند، میگفتند چون میخواهیم روزه بگیریم باید حلال باشد باید گدایی کنیم، دزدی نمیکنیم، دزدی برای ماههای دیگر، یعنی اعتقاد داشتند، این اهل فحشاست، از این راه. ولی محرم به احترام امام حسین نه، پس یک راهی با امام حسین دارد، میگوید ماه رمضان گناه نه، امروز شهادت است نه، هر غلطی میکنم ولی این سید است، سید نه، غیر سید باشد پدرش را در میآورم ولی سید است نه، راه نگه میدارد، ادب چیز خوبی است. ببینید حُر یک راه نگهاش داشت، امام حسین گفت «سکلتک أمک» بگذار من بروم، گفت نمیشود، او را برگرداند، راه را بست، هر پیشنهادی امام حسین داد حر گفت نه، امام حسین گفت پس بایست همین الان هر دو ما با هم بجنگیم اگر بجنگیم من تو را بکشم همه از دست تو راحت بشویم، امام حسین به حر میگوید. میگوید آقا من که برای کشتن و جنگ با شما نیامدم من یک مأمورم و از من همین را خواستند، بعد امام «سکلتک امک» مادرت به عزایت بنشیند، مادر شما فاطمه زهراست من اگر کس دیگری اسم مادرم را آورده بود زنده نمیماند ولی شما مادرت فاطمه زهراست، ادب و راه نگه داشتن یعنی این. این طیب خدا رحمتش کند، شهید طیب، به او گفتند بگو خمینی با من این کار را کرده خمینی به من پول داده من بیایم شهر را شلوغ کنم بر علیه شاه، ماند، میگفت راحت بود و او را آزاد میکردند، این سید این مرجع تقلید من آبروی این را ببرم فردا جواب جدش را چه بدهم، ببینید خلافکار حرفهای است، بعضیها راه نگه میدارند. بعد برای امام پیام فرستاد آقا ما هوای شما را داریم شما هوای ما را دارید؟ امام گفته بود بله؛ ادب چیز خوبی است. اینها در ادب جمع میشود، راه نگه داشتن در ادب میآید، در علم و تخصص و دکتر و مهندس، ما آنقدر دکتر و مهندس بیادب داریم که نگو، ولی یک کسی فاحشه است بیسواد و دزد و قاچاقچی هست ولی یک راهی دارد یک چیزی را نگه میدارد، راه این کار را با آدم میکند. ائمه هم بدهکار کسی نمیشوند خدا هم بدهکار کسی نمیشود، میگوید این یک راهی با ما دارد، یک چیزی را نگه داشته، منظورم از راه نگه داشتن این است، به حسابش میریزند. خالی کرده کلی هم بدهی دارد، میگویند من بدهیاش را میدهم باز هم به او یک سرمایه میدهم. بچهام است رابطهاش با من خوب است، حرمت من را نگه داشته، دوستش دارم، دوستم داشته به من خدمت کرده حالا یک غلطی کرده ورشکست شده، میروم خانهام را میفروشم برای بچهام میدهم از زندان آزادش میکنم برایش سرمایه میگیریم، سرمایهاش را هم تأمین میکنم زندگیاش را سروپا میکنم چون با پدر و مادر راه دارد. یک بچه هم زندان میافتد پدر و مادر پیغام میدهند که همانجا او را بکشید از دستش راحت بشوم، انشاءالله برنگردد، چون اصلاً راه ندارد. خیلی خوب است آدم با غیب راه پیدا کند، یک حرمت و ادبی نگه دارد دریدگی و بیحیایی و بیعفتی نکند برای غیب و خانواده آسمانیاش راه نگه دارد. یک موقع میبینی عملتان به درد نمیخورد مفت نمیارزد ولی ادبتان چرا، ادبها میارزد. عملها همه میرود، ثوابها را بقیه میآیند میبرند، یک نفر را غیبت کرده باشی چند سال عملت را میبرد، یکی را اذیت کرده باشی چند سال عملت را میبرد ولی یک کسی را میبینی که نه یک ادب و حس و روحی دارد.
هدیه به امامان و ساختن آخرت
امروز تولد امام هادی است، تولد طرف باید برایش هدیه ببرند ما خیلی بدجنس هستیم میگوییم تولدت است به ما هدیه بده، برای تولد همه هدیه میبریم، برای روز تولد امام میگوییم تولد است به ما هدیه بده، تو چه چیزی به امام رضا دادی؟ چه به امام هادی دادی؟ امروز تولد امام هادی، بگو الان میروم زیارت حضرت عبدالعظیم میکنم ثواب زیارتم را به امام هادی میدهم، امشب مینشینم یک جزء قرآن میخوانم خوشحالش میکنم. میگردم یک نیازمندی را پیدا میکنم با پول به او کمک میکنم، یک غمزدهای را پیدا میکنم شادش میکنم، امروز میروم ببینم مادرم، پدرم، همسرم، فرزندم چه کسی غصه دارد او را شاد میکنم به عشق امام هادی این راه داشتن است. خوش به حال کسی که از این راهها زیاد نگه میدارد، بعد هم یادش میرود، خوبی یاد رفتن همین است، یک موقع آدم میافتد به یک بدبختیهایی میافتد که خودش هیچ راهی ندارد، در ذهنش هم کسی نیست، ولی آنها در ذهنشان هست، آدمها ممکن است فراموش کنند. یک افسری بود زمان شاه یکی از این انقلابیها را گرفته بودند اوضاعش خطرناک بود، این افسر خودش در خاطراتش تعریف میکند، میگفت این را آزاد کردم، گفتم گناه دارد، گفت او را کمک کردم، چون اعدامی هم بود کمکش کردم از کشور فرار بکند، ما حتی در ساواک هم آدمهای بزرگی داشتیم، ساواکی است ولی شب جمعه به شب جمعه حضرت عبدالعظیم و زیارتش را میرود، راهش را با معصوم نمیبست. خودش میگوید اوضاع یک طوری شد که ما مجبور شدیم از کشور برویم و مصائبی پیش آمد حالا در مورد قضیه انقلاب یا هر چیز دیگری فرار میکنیم، میرفتم یک کشوری و نه پول داشتم نه امکانات داشتم به پیسی خوردم، ما الان چقدر از این تیمسارهای زمان شاه هستند در رستورانها کار میکنند در این کشورهای مختلف با فقر و بدبختی، به گدایی افتادند. میگفت اینقدر اوضاع برایم خراب شد که دیگر دیدم هیچ امیدی ندارم، گفتم بروم خودم در دریا پرت کنم خودکشی کنم، میگوید رفتم این کار را انجام بدهم آمدم خودم را پرت کنم یکی دستم را گرفت، گفت سلام، سلام، من را میشناسی؟ گفت من همانی هستم که تو آزادش کردی، چکار میخواهی بکنی، میخواهم خودم را بکشم روزگارم سیاه است، بیا من هستم. او من را برد خانهاش برایم خانه گرفت، شغل به من داد، پول به من داد، زندگیم را ساخت، پس این راه نگه داشتن خیلی مهم است، (یوم فاقه) یعنی نمیدانسته یادش رفته، ولی این یادش بوده، خدا زمانی این را میآورد که این را ببیند و نگذارد خودکشی بکند، خدا پاداشش را میدهد «وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنین إِنَّ اللهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقین» خدا کسی کسانی که صدقه بده هستند، کار خوب میکنند در همین دنیا جزایشان را میدهد، همین جا نمیگذارد ضایع بشود. «وَ قَدَّمَ أَمَامَهُ لِدَارِ مُقَامِهِ» (قدّم) یعنی جلو بفرستد، پیشاپیش، برای سرای ماندگاریش جلوتر کار خیر برای آنجا بفرستد، لذا بعضیها خیلی هوشیار و زیرک هستند، کار خیر میکنند، فراموش میکنند، پول میدهند، اصلاً دنبال این نیستند که بروند پول از طرف بگیرند، میگوید ولش کن داد داد، نداد هم حلالش. با مستأجرش رفتار خوب میکند، ما صاحبخانه داشتیم، نه صاحبخانه خودم، من تقریباً 30 سالی مستأجری کشیدم، صاحبخانههای باحالی داشتم، ولی صاحبخانۀ اذیتکن هم هست، این صاحبخانه اینطوری میکند، این کارمند است، معلم است، بچهاش هم به دنیا آمده، خدا شاهد است از اینها داریم، کم هم نیستند صاحبخانههای بهشتی. همین چند وقت پیش مستند راجع به صاحبخانههای خوب بود، مثلاً زنگ میزدند صاحبخانههایشان را معرفی میکردند، آقای فلانی، شما بچهات به دنیا آمده قدمش مبارک باشد از این ماه دیگر 500 هزار تومان کمتر کرایه بده. الان آدم داریم اینقدر وحشی است، میگوید سه نفر شدند، من به دو نفر خانه دادم، من به سه نفر خانه دادم، الان 5 نفر شدند، نه بچههایش خانهام را خراب میکنند، بچه دارد، بچه کارش شیطنت است، بچه خانه را خط میاندازد، این رزق تو است، میگوید بچههایش خانهام را خراب میکنند، تعدادشان زیاد است. خود من مدتها در این قم سختی کشیدم، میرفتم میگفت آقا برای 5 نفر خانه نداریم، با این پول نه نمیشود، گفتم من یک موقعی وسایلم در خانۀ یکی از رفیقهایم بود خودم یک اتاق گرفته بودم 5 نفری در یک جا زندگی میکردیم، صاحبخانه اینطوری هم هست. خانه نداریم؟ نه، صاحبخانه داریم میگردد، بعد یک کسی میآید میبینی وضعش هم خوب است، میگوید نه، بعد یک کسی پیدا میکند، که او عیالوار است، وضع مالیش هم خراب است میگوید خانهام برای این خوب است، میخواهم به خدا هدیه بکنم. صاحبخانه هم داریم میگوید بنشین هیچی نمیخواهد بدهی، میدانم تو الان اوضاعت خراب است، چند وقت پیش یکی از این شخصیتهای عراقی دیدن من آمده بود، وزیر بود، یکی از این وزرای دولت عراق دیدن من در قم آمده بود. بعد خودش تعریف میکرد، میگفت من چند سالی در قم زندگی میکردم، صاحبخانهمان خیلی به من فشار میآورد، خدا صاحبخانههای اینطوری را اصلاح بکند باید دعایشان کرد و الا جهنمی هستند، گفت یک کرایه وحشتناکی برای ما گذاشتند گفت باید بدهید، گفت دارید؟ گفتم نه من که درآمد ندارم، کشور شما هم که نمیتوانم بروم کارمند بشوم یک درآمد داشته باشم برای من اینجا شغلی نیست من آمدم اینجا درس بخوانم. گفت به خانمم شب جمعه گفتم خانم بلند بشویم برویم حضرت معصومه، برویم به ایشان بگوییم، گفت خانمم گفت چقدر مطمئن هستی، گفتم صد در صد مطمئن هستیم، گفت یک شب جمعه تا صبح رفتیم پیش حضرت معصومه، حضرت معصومه را دارد، این داشتن خیلی قشنگ است الان گرفتار است میگویید حضرت معصومه را دارم، من بروم حضرت عبدالعظیم بگویم تمام است. هیچی آمد، گفت من رفتم تا صبح حرم حضرت معصومه گریه کردیم، توسل کردیم به حضرت معصومه (سلام الله علیها) گفتیم، گفت صبح عادی آمدیم خانه، بعد از نماز صبح رفتیم خوابیدیم، گفت خوابیدم و بلند شدم خواستم بیرون بروم، دیدم یک موتوری آمد به من گفت کجایی تو من دنبالت میگردم، چکار کردی، خانهات چه شد؟ گفتم فعلا که جوابمان کردند. گفت بیا سوار شو، گفت سوارم کرد من را برد 30 متری هنرستان یک خانه دو طبقه تمیز، گفت این خالی برای شماست، برو بنشین، گفتم من پول ندارم بدهم، کرایه ندارم بدهم، گفت کرایه نمیخواهد، داشتی بده، نداشتی نمیخواهد، ما صاحبخانههای اینطوری هم داریم، همین الان هم داریم. برای خودشان آخرت و ابدیت میسازند، آدم هم داریم سخت میگیرد، طلبه بنده خدا آمده میگوید صاحبخانه من به من میگوید دستشویی حق ندارید بروید، میخواهی بروی یک طوری وضو بگیری، دستشوییات را هم نگه بدار، اینجا مدام نری و بیایی، گفت با دستشویی رفتن من کار دارد. آب مصرف نکنید، فرزندتان سروصدا نکند، یک موقعی در همان بلبشویی که من داشتم، گرفتاری اینطوری یک دفعه رفتیم بالاخره خدا، رفتم حرم به خانم حضرت معصومه گفتم خانم هر چه ناز کنی میخرم، با همه بدبختیهایم هم قم میایستم و شما را ول نمیکنم، همینطوری گفتم، آمدم بیرون طلسم شکست، حضرت معصومه میخواست این را بشنود، که من میبرم، نمیبرم، چون همه میگفتند برگرد تهران، اوضاعت خوب است آنجا مشکلی نداری، گفتم نه. رفتیم یک خانهای خیلی بزرگ اصلاً در عمرمان ندیده بودیم، به صاحبخانه گفتم که آقا ما سه تا بچه کوچک داریم، اینها سروصدا دارند، بعد هم الان ما در فضای آپارتمانی بودیم خانه شما 300 متر حیاط است بچهها دیوانه میشوند، وسوسه میشوند بیایند اینجا سروصدا کنند. خدا رحمتش کند آقای سعادت، گفت آقا این یعنی چی، خیلی بیجنبگی است، یک کسی به بچه بگوید نیا بازی کن، بیایند در حیاط بازی کنند، بیایند خانه ما بازی کنند، همین هم شد، بچهها دیگر بهشتشان بود، خانه بزرگ، حیاط هم داشتند بازی میکردند. این هم ظرفیتش، گاهی وقتها صاحبخانهها و مستأجرها از خواهر و برادر به هم نزدیکتر میشوند، صاحبخانه است با مستأجر پدری میکند، اینقدر این مرد مبارک است؛ من یک صاحبخانه داشتم وقتی که من خانه خریدم، خودش میگفت آقای شجاعی هیچ کس در خانه من نیامده که مستأجر از خانه من بیرون برود، هیچ وقت مستأجر از خانهام بیرون نکردم تا هر وقت دلش خواسته مانده، هر مستأجری هم خانه من آمده صاحبخانه شده رفته. این هم یک معلم بود، آقای گلکار، (دار مقامه) یعنی این جاودانگی را ببین این ابدیت را نگاه کن توشه باید بفرستی، «آهِ مِنْ قِلَّهِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِیق» علی (علیه السّلام) است مسیر را میشناسد میداند خطر چقدر است، میگوید خطرتان را بگویم چیست، این که شما ابدیت سر راه دارید، توشه کم دارید، این خیلی مصیبت است، این را زیادش کن. و هیچ کس نیست در زندگیش خدا برایش از این راهها نگذاشته باشد، فقیرترین آدم خدا برایش میگذارد، این را خدا از کسی دریغ نمیکند، تا ثروتمندترین آدمها که دستشان خیلی باز است و خیلی کارها میتوانند بکنند.
و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.