فهرست مطالب
Toggleأعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی أعدائهم أجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان و بینندگان عزیز شبکه الهی ولایت.
بهشت، جلوهای از نفس انسان
بحثمان دربارۀ بهشت بود و دارالسلام، یک معرفی از دارالسلام کردیم امروز هم همانطور که قبلاً وعده کردیم چند روایت بسیار زیبا در این باب برای شما انتخاب کردیم، نکتهای که باید همیشه تذکر بدهم این هست که وقتی قرآن میفرماید که بهشت هر انسانی به اندازه همه آسمانها و زمین است این بهشت برای نفس انسان است، نفس یک نفر و آن قاعده یادمان نرود که این بهشت و جهنم هستند که در نفس ما هستند نه نفس ما در بهشت و جهنم.
نفس وسعتش از بهشت بیشتر هست و جایگاهش از بهشت بالاتر هست، بهشت و جهنم شئونات نفس خود انسان هستند و باطن انسان هستند، هر چه که انسان در حیات ملکوتی خودش، حیات برزخی خودش، و حیات قیامتی و آخرتی خودش، و حیات ابدی خودش میبیند ظهورات خودش است، جلوههای نفس خودش است.
حتی آنچه که انسان در زندگی دنیایی خودش میبیند باز از ظهورات نفس خودش است آن کسانی که دائماً تاریکی و غصه و ناامیدی و بدبختی و نکبت و دشمنی و کینه و حسادت را در زندگیشان میبینند این ظهور نفس خودشان هست و میتوانند این را تغییر بدهند.
در شبهای قدر این نکته را عرض کردیم که اگر انسان بخواهد تقدیرات و بیرونیهای نفس خودش را تغییر بدهد، یعنی آنچه که در بیرون هست، باید خود نفس را عوض بکند، خودش را تغییر بدهد، اگر انسان خودش را تغییر بدهد، آنچه که میبیند شیرینی و شادی و خیر و برکت هست.
اینکه حضرت زینب (سلام الله علیها) کربلا را زیبا میبیند و اگر یک هزارم آن مصیبت متوجه ما باشد ما همه چیز را تیره و تار میبینیم به نفس انسان برمیگردد، پس الان وقتی که داریم راجع به دارالسلام صحبت میکنیم.
دارالسلام در واقع یکی از ظهورات نفس خود انسان هست، که انسان سالم، انسانی که با سلامت سر و کار دارد، عشق سلامت دارد، توجه به سلامت دارد، اهتمام به سلامت نفس خودش دارد آن را خواهد دید.
تمثیل بهشت و اسلام در کلام پیامبر (ص)
سعید بن ابی هلال از امام باقر (علیه السّلام) نقل میکند که دربارۀ این آیه قرآن «وَ اللهُ یَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ وَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ» خدا همه را به سرای سلامتی و هر کس را بخواهد به راه مستقیم هدایت میکند.
این آیه قرآن است امام باقر (علیه السّلام) میفرماید: «حَدَّثَنِی جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللهِ» جابر میدانید که پیرمردی بود که از اصحاب پیغمبر بود این زنده ماند تا امام باقر را دید یعنی عمرش خیلی طولانی بود، پیامبر فرموده بود تو فرزند من محمد بن علی را میبینی و سلام مرا به او برسان.
حالا جابر یک موقعهایی از چیزها و احادیثی که از خود پیغمبر دیده و شنیده بود برای امام باقر تعریف میکرد، حالا امام باقر دارد کلام رسول الله را از زبان جابر میگوید «حَدَّثَنِی» برای من نقل کرد جابر این را که «خَرَجَ رسولَ الله یَوماً فَقالَ اِنّی رَأَیتُ فِی المَنامِ کَأَنَّ جِبرائیل عِندَ رَأسی وَ میکائیل عِندَ رِجلی» پیامبر روزی از منزل بیرون آمد و فرمودند که من در خواب دیدم که جبرئیل بالای سرم و میکائیل پایین پای من ایستاده است.
یکی از آنها به دیگری میگوید برایش یک مَثَل بزن، داستان مَثَل خیلی مهم است، قرآن کریم یکی از روشهای مهم انتقال مفاهیم را مَثَل میداند، مَثَل فوقالعاده مهم است، «وَ یَضْرِبُ اللهُ الْأَمْثالَ» خدا مَثَل زیاد میزند برای مردم.
شما فرزندتان الان یک سؤالی میکند الان نمیتوانی جوابش را بدهی، سنش اقتضاء نمیکند، فهم فلسفی ندارد، با مثال میشود مفاهیم مهم معنوی و اعتقادی را برای بچه تفهیم کرد، گاهی اوقات بعضی از افراد چیزهایی را درک نمیتوانند بکنند معصوم مثال میزند که شما با مثال بفهمید، مثال وسیله بسیار خوبی هست.
هر چقدر انسان بتواند خودش را به مثالهای مختلف مجهز بکند تواناییش در ارائه ما فی ضمیر و درون خودش بیشتر میشود، لذا قرآن کریم پر از مَثَل است این روش علمی و آموزشی دقیقی هست که خیلی به انسان کمک میکند.
در فرمایشات معصومین الی ماشاء الله ما مَثَل داریم، در فرمایشات خداوند تبارک و تعالی هم ما مثال داریم، بزرگان دین هم تولیدات زیادی از مثال کردند که اینها برای انتقال از محسوس به معقول خیلی به ما کمک میکند.
در رابطه با آخرت هم ما اگر کسی بخواهد فضای آخرت را بفهمد مثال بهترین وسیله برای فهم عالم آخرت هست، این آیه را داریم امام باقر (علیه السّلام) این آیه را خوانده حالا میخواهد یک مَثَل بزند، میگوید پیامبر اینطوری گفت یکی از جبرئیل یا میکائیل به آن یکی گفت برای پیغمبر یک مَثَل بزن.
«قالَ اِسْمَع، سَمِعَت اُذُنُک وَ اعْقِل عَقلَ قَلبُک» خوب گوش کن، گوشت شنوا باد، خوب تعقل کن، قلبت تعقل میکند، اینجا نشان میدهد که یکی از کارکردهای قلب تعقل است، تعقل یکی از قوای دل انسان، قوای شخصیت انسان هست که انسان با بخشی از این شخصیتش میتواند خوب تعقل بکند، غیر از تفکر است.
ما یک تفکر داریم، زیاد است رفتارهای شخصیتی ما، یک تفکر داریم، یک تعقل داریم، زیاد است که اینها را در بحثهای اردوها توضیح دادیم، میگوید مَثَل تو و مَثَل امت تو مثل مَثَل پادشاهی میماند که «اِتَخَذَ داراً» سرایی را ساخته، یک قصری را گرفته، «ثُمَّ بَنا فیها بیتاً» یک خانهای در اینجا ساخته.
«ثُمَّ جَعَلَ فیها مأدَوبه» یک سفره در آن انداخته، «ثُمَّ بَعَثَ رَسولاً» سپس یک فرستادهای را، یک خانهای ساخته، یک سفره در آن انداخته، یک فرستادهای را میفرستد که برو مردم را دعوت کن اینجا بیاور سر این سفره غذا بخورند، بعد میفرماید که «فَمِنهُم» بعضی از این آدمها هستند که رسول را اجابت میکنند، میآیند سر این سفر مینشینند این غذا را میخورند.
«وَ مِنهُم مَن تَرَک» بعد این مثال را برایش زد حالا تطبیقش میخواهد بدهد با آیه قرآن و یک امر معنوی، «فاللهُ هُوَ المَلِک» خدا همان پادشاه است، مَلِک النّاس است، «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ مَلِکِ» مَلِک یعنی پادشاه، «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ مَلِکِ النّاسِ» غیر از مَلَک است، مَلَک یعنی فرشته، مَلِک پادشاه است، «فاللهُ هُوَ المَلِک» خدا همان پادشاه است، «وَ الدّارُ الاِسلام» آن خانه اسلام هست، «وَ البَیتُ اَلجَنَّه» آن سرایی که گفتیم اسلام هست، خانهای که در آن ساخته شده بهشت است.
«وَ اَنتَ یا محمّد اَلرَسول» تو فرستاده هستی، «مَن اَجابَکَ دَخلَ الاِسلام وَ مَن دَخَلَ الاِسلام دَخَلَ الجَنَّه وَ مَن دَخَلَ الجَنَّه اَکَلَ مِنها» هر کس تو را اجابت بکند به اسلام وارد میشود مسلمان میشود، «وَ مَن دَخَلَ الاِسلام» هر کس هم که مسلمان بشود داخل بهشت میشود، «وَ مَن دَخَلَ الجَنَّه اَکَلَ مِنها» هر کس هم که وارد این بهشت بشود خودبهخود سر آن سفره هست، آنجا مینشیند و آن غذا را میخورد.
اهل فضل، بیحساب وارد بهشت میشوند
روایت بعدی هم باز از نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هست «إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَهِ حَشَرَ اللهُ الْخَلَائِقَ» موقعی که روز قیامت بشود خداوند خلائق را برمیانگیزد، (یوم الحشر) که میگویند، یعنی محشور شدن، یعنی جمع شدن، همه دور همدیگر جمع میشوند.
«نَادَى مُنَادٍ» یک منادی ندا میدهد «لِیَقُمْ أَهْلُ الْفَضْلِ فَیَقُومُ فِئَامٌ مِنَ النَّاس» منادی ندا میدهد که اهل فضل، اهل بخشش، بخشایشگران بلند بشوند، میفرماید که یک دستهای از مردم بلند میشوند، فرشتهها به استقبالشان میروند، به آنها بشارت به بهشت میدهند.
و به آنها میگویند «مَا فَضْلُکُمْ هَذَا الَّذِی تَدْخُلُونَ بِهِ الْجَنَّهَ قَبْلَ الْحِسَاب» شما بفرمایید بهشت، قبل از اینکه بروند، اینها بلند شدند، خداوند هم میگوید هر کس بلند شد، به فرشتهها میگوید شما بروید خوشامدگویی کنید، آنها را به بهشت دعوت کنید، فرشتهها میگویند شما بخششتان چه بود؟ شما چه بخششی داشتید، چه فضیلتی داشتید چون اینها قبل از حساب و کتاب بهشت میروند.
خدا یک عده را بدون حساب بهشت میبرد، اصلاً آنها را معطل نمیکند که آنجا بایستند حسابرسی کنند، اخلاق چقدر مهم است، این آدمها به خاطر این خصوصیتشان، اینها چه میگویند یاد بگیریم و عمل بکنیم.
عفو از ظالمین
«فَیَقُولُونَ کُنَّا نَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَنَا» ما در میگذشتیم کینهای به دل نمیگرفتیم از کسی که به ما ظلم میکرد، عفو میکردیم اگر کسی به ما ظلم میکرد، در خانه، فامیل، همسایه، بالاخره به آدم ظلم میشود، انسانها در معرض ظلم قرار میگیرند تا اسم عفوّ خدا را تمرین کنند، مثل خدا عفوّ بشوند.
یکی از زیباییها و قشنگیهای دنیا این هست که در دنیا فرصت اینکه انسان مظلوم بشود هست، شوهرش به او ظلم میکند، زنش ظلم میکند، خانواده همسر ظلم میکند، بچه ظلم میکند، و اینها فرصت بینظیری هست برای اینکه انسان بتواند بزرگی بکند و عفو بکند، ببخشد.
بدبختی کشیدیم، اینقدر اذیتمان کردند، حالا همه جور اذیتی، اگر ببخشی، کینه نگیری چه چیزی گیرت میآید؟ از همه مهمتر اینکه شبیه خدا میشوی، از همه مهمتر اینکه شبیه خانواده آسمانیت میشوی، از همه مهمتر اینکه انسان میشوی، حقیقت انسانیت حقیقت خداست.
حالا یک نتیجه دیگر هم دارد، آن این هست که خدا یک آدمی را که کینهای نیست و میگذرد، در دلش چیزی نگه نمیدارد، گذشته و خاطرات گذشته را، با گذشته و افراد، و چه کسی چکار کرد، درگیر نیست، اصلاً قیامت این آدم را معطل نمیکند، میگوید شما بفرمایید بهشت.
فرشتهها میآیند استقبال میکنند، بشارت میدهند بشارت میدهند با احترام این آدم را بهشت میبرند، پس این آدم جهنم ندارد، عذاب ندارد، یک موقعی گناه از او سر زده؟ میگوید چرا او جهنمش را در همین دنیا طی کرد، در دنیا با گذشتن از دیگران خودش را سوزاند، میگوید دلم میسوزد، جگرم میسوزد، ولی باشد، فرزندم را کشته باشد، او را میبخشم، خیلی سوزش دارد.
در احوالات یکی از مؤمنین خواندم که در قبیله رئیس قبیله بود دو نفر شب آمدند به او گفتند که ما را امشب بگذار در قبیله مهمان شما باشیم، پذیرفت در چادر خودش، رئیس قبیله بود به اینها رسید، بعد پدر همین رئیس قبیله میبیند که با این دو نفر وسائل زین و وسائل پسرش با اینها است ولی پسر نیامده.
بعد اینها داشتند آرام برای همدیگر تعریف میکردند که پسر را چطوری کشتند و چکارش کردند، آن پدر چیزی نگفت، گذاشت اینها راحت استراحتشان را بکنند، فردا که میخواستند بروند گفت من پدر آن پسری هستم که شما او را کشتید، مانده بودند، در قبیله بودند اشاره میکرد آنها را تکه تکه میکردند.
گفت پس چرا دستور ندادی ما را بگیرند بکشند؟ گفت دین ما و پیامبر ما گفته، دینش مهمتر از خصوصیات زنانگی و مردانگی و پدری و مادری و خاله خالهبازیهای دنیایی برایش باشد اینطوری بزرگ میشود، به او میگوید چرا این کار را نکردی؟ میگوید دین ما و پیامبر ما گفته مهمان را اکرام بکنید ولو کافر باشد، من وظیفه داشتم شما را اکرام بکنم الان با شما کاری ندارم بفرمایید.
اینها هم کافر بودند جا در جا مسلمان شدند، دو نفر احیا شدند، یک نفر بهشت رفت دو نفر از جهنم احیا شدند، نجات پیدا کردند این با عفوش دو تا کافر را مسلمان کرد، این خیلی بر قلب یک پدر خیلی سخت است قاتلان پسرش را اکرام بکند، ببخشد، و این جهنمش را دارد اینجا طی میکند.
شما پدرت، مادرت، همسرت، فرزندت، دوستت، همسایه، خانواده همسر، اذیت میکند، یک ظلمی کرده، این کار سخت است، بالاخره آدم اذیت میشود، ولی این جهنمی است که تو داری طی میکنی، یادتان نرود که صراط گفتیم در جهنم است، از داخل جهنم باید رد بشوید، و ما الان روی صراط هستیم، تنها جایی که در دنیا خنک است و خوب است صراط مستقیم است، انسان امنیت دارد.
ما الان در جهنممان هستیم بالاخره باید نسوزیم، این مهم است، لذا اینهایی که روز قیامت صدایشان میکنند بیحساب در بهشت بروید اینها جهنمشان را در دنیا طی کردند، مدام نگو زورم میآید، سختم است، تحمل ندارم، اعصابم خورد میشود، برای چی باید این فشار را من باید تحمل بکنم، این جهنم تو است، الان تحمل نکن بعداً باید جهنم بروی، خوب است.
جهنم آخرت که مثل جهنم دنیا نیست، غصههایش، تنهاییهایش، حقارتهایش، اینها هیچ کدام که با دنیا یکی نیست، اینها باید تحمل بکنی، پس اینها کینه به دل نمیگرفتند، عقدهای نبودند، گذشته اعصابشان را خورد نمیکرد.
از شر حمله عقب شیطان راحت بودند، آدم اعصابش راحتتر است شیرین زندگی میکند، یعنی نمیخواهد مدام حرص و جوش بخورد شبها خوابش نبرد تا چند ساعت فکر بکند فلانی با من چکار کرد، دیدید با من چکار کرد، دیدی به من چه گفت، دیدی من را چقدر له کرد، این در خوابش هم همینطوری است.
آدمی که کلاً میتواند عفو بکند، «کُنَّا نَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَنَا» اصلاً (کنا) فعلش اینطوری است مرام ما اینطوری بود، نه اینکه ما یکبار یک کسی ظلم کرد بخشیدیم، (کنّا) مستمر است، ما اینطوری بودیم که اگر یک کسی ظلم میکرد میبخشیدیم به دل نمیگرفتیم.
پیوند با کسانی که قطع ارتباط کردهاند
«وَ نَصِلُ مَنْ قَطَعَنَا» با کسی که با ما قطع ارتباط میکرد ما پیوند برقرار میکردیم، خانه ما نیامد، شما برو، از ما قهر کرد، شما برو، شما زنگ بزن، ما را دعوت نکرد، حج رفته بودند، عروسی فرزندش، جشن تولد فلان ما را دعوت نکردند من هم او را دعوت نمیکنم، این یک کار حیوانی است، او یک کار غلطی کرد تو هم آن کار را بکنی.
این یعنی چی ما دیگران را مربی خودمان قرار بدهیم، مربی ما خداست، شما داری از یک طرف میگویی رب من خداست، بعد از یک طرف داری از یک کس دیگر تبعیت میکنی، از یک طرف میگویی اینها رب من هستند، رب من خداست مربیهای من اهل بیت هستند، بعد سبک زندگیت را از کس دیگر داری میگیری.
میگویی این مادرشوهر اینطوری کرد من باید تلافی کنم، خواهرشوهر اینطوری کرد من تلافی کنم، باجناق اینطوری کرد من هم متقابلاً همچین کاری بکنم، اصلاً هنری نبود یک کار حیوانی است، اینکه فلانی این کار را با من کرد حالا من حالش را بگیرم، مقابله به مثل کار قشنگی نیست.
این یادمان نرود که ما مأمور مقابله به مثل نیستیم، مقابله به مثل کار آدمهای کوچک است، تلافی کردن کار آدمهای کوچک است، بعد هم خودشان را میسوزانند، تلافی وجود آدم را میسوزاند، از خدا دور میکند.
از شبیه شدن به خدا باز میدارد تلافی کردن کار بد دیگران را میگوید نه او دعوت نکرد من دعوت میکنم، او هدیه نیاورد من هدیه میبرم، او خانهمان نیامد، من خانهشان میروم، او تلفن نزد من تلفن میزنم، این خیلی مهم است که با دیگران مقابله به مثل نکنیم، روی لج و لجبازی نیفتیم.
این صفت یک چیزی هست که پیامبر میفرماید بدون حساب خدا این آدم را به بهشت میبرد، اصلاً معطل نمیکنند آنجا این آدم را نگه دارند، چون این آدم با وجود اینکه میتوانست تلافی بکند تلافی نکرد، میتوانست مقابله به مثل بکند نکرد.
نقطه مقابل را عمل کرد و این نقطه مقابل را عمل کردن زور دارد من قبول دارم، نفس زورش میآید، به بخش حیوانی ما، نه به بخش انسانی ما، بخش انسانی ما کیف میکند، خوشحال میشود، دلش خنک میشود، شاد میشود، آرامش پیدا میکند، عفو آرامش میآورد.
اگر کسی خانهتان نیامد شما خانهاش رفتی خودت آرامش پیدا میکنی، یک کسی برای شما هدیه نخرید شما خریدید خودت آرامش پیدا میکنی، بخش انسانی کیف میکند، آن که کیف نمیکند و اذیت میشود بخش شیطانی ماست، شیطان است که عصبانی میشود، شیطان ما است که ناراحت میشود او را ناراحت کن.
مگر قرآن نمیگوید شما تا میتوانید این را ناراحت کنید، «إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا» شیطان دشمن شماست شما تا میتوانید با او دشمنی کنید، اگر شما با کسی که با شما قهر کرده آشتی کنید چه کسی ناراحت میشود و چه کسی خوشحال میشود؟ خدا خوشحال میشود، اهل بیت خوشحال میشوند، فرشتهها خوشحال میشوند، خودت خوشحال میشوی، چه کسی ناراحت میشود؟ نفسات، بخش حیوانی و شیطانی تو ناراحت میشود.
ما خیلی وقتها متأسفانه میگوییم زورم میآید، این میم زورم، خودت نیستی این خود شیطانی و حیوانی است، این خود جهنمی است، نگو زورم آمد، بگذار زورت بیاید، اینقدر این کار را تکرار کن که دیگر زورت نیاید، ملکهات بشود، بخشیدن ملکهات بشود.
اگر یک کسی یک رفتاری کرد، مقابله به مثل کردن ملکهات بشود، از آن لذت ببر، نه اینکه بگویی زورم آمد من این کار را کردم، این هدیه نخرید من خریدم، نیامد خانهمان، ولی من رفتم، ولی خیلی زورم آمد خانهشان رفتم، خیلی زورم آمد هدیه خریدم، این قشنگ نیست.
اینقدر آدم این کار را تکرار بکند تا این کار ملکهاش بشود، به استقبال من نیامد، شما به استقبالش برو، شهر ما آمد به استقبال من نیامد، خب تو برو، پسر و دختر من را دعوت نکردند، شما پسر و دخترش را دعوت کن، این قاعده است.
خداوند فرصت گذاشته برای ما برای شبیه شدن به خودش، برای رفتن به بهشت، میگوید زورم میآید، بچه من را دعوت نکرده، دختر من را دعوت نکرده، من دخترش را دعوت کنم، بله این باعث میشود که تو بیحساب وارد بهشت بشوی، این کفاره تمام گناهانت است، خدا این را برای تو گذاشته، گذشتهات را با همین کار میتوانی جبران بکنی، او بچه تو را دعوت نکرده تو بچه او را دعوت کن.
یک غذا میخواهی بدهی، این غذایی که میآید، مهمانی که اضافه خانهات میآید، این غذایی که میدهی، خیر و برکت را با خودش میآورد، درد و بلا را با خودش میبرد، چیزی از پولت کم نمیشود، ما فکر میکنیم اگر مثلاً ما برای مهمانی به جا هزینه کردیم از مالمان کم میشود، نه خدا میگوید به خاطر اینکه به بندگان من رسیدگی کردی، من به تو خیر و برکت میدهم، برکت مالی و اقتصادی میدهی.
پس تو از چه چیزی میترسی، از چه چیزش زورت میآید، از چه چیزش ناراحت هستی؟ این رابطه یادمان نرود، ظلم کردند ببخشیم، قطع ارتباط کردند ما اتصال برقرار بکنیم، حداقل وظیفهمان را انجام بدهیم.
الان طرف آمده میگوید من میروم خانه مادرم به خانمم توهین میکند، به خودم توهین میکند، من گفتم شما چند بار برو به مادرت ثابت کن شما کینه نداری ناراحت نیستی، بعد به خاطر اینکه مؤمن هستی باید عزتت را حفظ بکنی دیگر نرو.
میگوید آقا تلفن ما را جواب نمیدهند، اصلاً میگوید ما نیستیم، ما مهمانی هستیم، نمیخواهد ما خانهشان برویم، حداقل این کار را که میتوانی بکنی، بگذار او بفهمد که از طرف تو قطعی صورت نگرفته، با طرف مقابل اتمام حجت بکن، بگو که قطع از طرف شماست، ما که میخواستیم خانهتان بیاییم، دعوت هم کردیم این مهم است.
میگوید خار میشوم، ذلیل میشوم، اینطوری شخصیتمان زیر سؤال میرود، اینطوری کوچک میشویم، بله خار میشوی، ذلیل میشوی، کوچک میشوی، اما کدام بخشات؟ آدمهایی که با بخش حیوانیشان انس گرفتند بخش حیوانی برایشان از خدا مهمتر است، از بهشت بالاتر است، از اهل بیت بالاتر است، میگوید عمراً من خانه فلانی پا بگذارم، خدا میگوید برو، میگوید نمیروم، خدا میگوید ببخش، نمیبخشم، نمیتوانم.
این کلمه نمیتوانم یعنی این بخش حیوانی من برای من مهمتر، عزیزتر، از دوستداشتنیتر، دلچسبتر از خدا و اهل بیت و بهشت و آخرت و خود حقیقیام هست، از خود حقیقیام و شخصیت حقیقیام این بخش حیوانیام مهمتر است، بعضیها محکم بخش حیوانی را نگه میدارند، خیلی برایشان مقدس است.
میگوید نمیتوانم تحمل بکنم، این بیآبرویی است، خجالت دارد، خار میشوم، ذلیل میشوم، بیشخصیت میشوم، بقیه چه میگویند، بقیه چطوری نگاهم میکنند، بله این همان خاری هست که اگر آن را تحمل کردی خدا به تو عزت میدهد.
پشت هر خاری صادقی، این خاری صادق است در مورد نفس، خاری حقیقی نیست، باید اصطلاحش را درست بکنیم بگوییم خاری کاذب، پشت هر خاری کاذبی که تو به نفس و شیطان و بخش حیوانیات، به بخش زنانگی و مردانگیات میدهی، پشت هر خاریاش یک عزت صادقی خوابیده، یک عزت صادقی نهفته است.
میگوید آخر ما مرد هستیم به ما برمیخورد، خدا هم میخواهد به همین مردیات بر بخورد، خوردش کن، میگوید جلوی زن و بچهام؟ بله همان جلوی زن و بچهات خوردش کن، آخر ما مرد هستیم، وقتی که خوردش کردی میبینی هم پیش زنت عزیزتر هستی، هم پیش شوهرت عزیزتر هستی، هم پیش بچههایت عزیزتر هستی، هم پیش خدا.
این چیه که من یک زن هستم، یک زنم یعنی یک حیوان هستم، تقدسی ندارد یک زن بودن یا یک مرد بودن، احکام الهی باید یک جاهایی زنانگی و مردانگی حفظ بشود، یک جاهایی هم خدا میگوید زنانگی و مردانگیات را کنار بگذار، زن هستم به من برمیخورد، مرد هستم به من برمیخورد، غرور را کنار بگذار.
آدمهای مغرور را خدا با خاری در جهنم میبرد، هم در دنیا تحقیرشان میکند، هم در آخرت، جلوی خدا و دین خدا و احکام خدا مقامت نکنید خورد و له میشوید، هم در دنیا بیشخصیت میشوید، هم پیش خودت.
اولین کسی که پیش خودش احساس غصه، حقارت، حسرت، ناراحتی، خوردی اعصاب میکند، کسی که جلوی خدا میایستد و بیتقوایی میکند، خودش پیش خودش کوچک میشود، اصلاً پیش خودش تحقیر میشود، این کار را نکن.
یک چیزی که خارت میکند، تحقیرت میکند، در مقابل اطاعت خدا بایست، در مقابل دستورات خدا مقاومت نکن، در مقابل نفسات بایست.
بردباری در برابر جهالت دیگران
«وَ نَحْلُمُ إِذَا جُهِلَ عَلَیْنَا» در روایت داریم اگر کسی سه تا عمل نداشته باشد هیچ کدام از عبادات و اعمالش برایش باقی نمیماند، همین سه تا خصوصیت هم هست، «نَحْلُمُ إِذَا جُهِلَ عَلَیْنَا» یک کسی حواسش نیست حرمت شما را رعایت نمیکند، فرزندت هست، دخترت هست، پسرت هست، همسرت هست، یک کسی در اجتماعی رفتی یک جایی یک کسی در حق شما جهالت کرد.
«نَحْلُمُ» حلیم، بردباری کردن، نه اینکه زود به ما بربخورد، به هم بریزیم، خدا این شرائط را فراهم کرده که یک جاهایی کسی قدر تو را نداند، یک جاهایی تو را تحقیر بکنند، یک جاهایی ضایع بشوی، و این ضایع شدن تو را بزرگ میکند.
آدم زیرک به خودش میگوید حقات هست بگذار این نفسم حالش جا بیاد عیب ندارد، یک رفیق باحالی داشتیم دوران جنگ، یک موقع که یک همچین اتفاقی میافتاد یک کسی یک چیزی به او میگفت که بد بود میگفت آخیش ششهایم حال آمد، چهار تا حرف درشت شنیدیم.
به جای قهر کردن، عصبانی شدن، مقابله به مثل کردن، جسارت و بیادبی کردن، یک موقع هست پدر و مادرت هست، یک موقع هست معلمات هست ذوالحقوق اگر تو بخواهی مقابله به مثل بکنی صاف جهنم میروی، اینها کسی نیستند که تو بخواهی کارهایشان را مقابله به مثل بکنی.
یک موقع هست همتای تو است، خواهرت هست، دوستت هست، میگوید این کار را نکن، چه برسد یک کسی که گردن تو حق داشته باشد، من هم میخواهم مثل او انجام بدهم، او اینطوری کرد من هم اینطوری میکنم، این خیلی وحشتناک است.
آدم یک جاهایی ضایع میشود، این ضایع شدن بد نیست، خیلی به انسان قدرت میدهد، آدم را بالا میآورد، توحید انسان را قوی میکند، مدام نگو ضایع شدن، شخصیتم خورد شد، آبرویم رفت، آبرو والله با اینطور چیزها نمیرود، با این حرفها نمیرود، با اینکه مردم یک چیزی به تو بگویند نمیرود، آبرو دست خداست، عزت دست خداست.
حالا چهار نفر هم حرف بد میزنند، ولی بزنند، شرک نداشته باش که اینها چه میگویند، بله میگویند، زور هم دارد، بله زور هم دارد، ولی به کجا زور میآید؟ به بخش جهنمی و شیطانی و حیوانی تو زور میآید بگذار ضایع بشود.
«وَ نَحْلُمُ» ما حلم میورزیدیم «إِذَا جُهِلَ عَلَیْنَا» موقعی که در حق ما یک جهالتی میشد، کلمۀ جهالت خیلی مهم است، یعنی طرف از روی نفهمیش دارد یک کارهایی میکند، روی نفهمیش هست تو بگذر.
این جهالت که میگوییم نفهمی است، یعنی بیعقلی است، عقلش نمیرسد، یک موقعی میگوییم اصلاً نمیداند؛ یک رفیقی ما داریم جانباز است، تکنسین هواپیما بود، میگفت یک موقعی در دفتر فرمانده نیروی هوایی نشسته بودم.
فرمانده نیروی هوایی به من گفت که من بیرون میروم کار دارم اینجا یک کارگری هست قرار است بیاید اینجا نظافت بکند، آمد بگو نظافت بکند تا من برگردم، گفت دیدیم یک آقایی آمد لباسهایش لباسهای خیلی معمولی، از این لباسهایی که بسیجیها میپوشیدند تنش بود آمد.
گفتیم شما خدمتکار هستید؟ گفت بله، گفتم جناب تیمسار گفتند اینجا را تمیز کنید، گفت چشم، قشنگ شروع کرد تمیز کردن و نظافت کردن، فرمانده نیروی هوایی آمد این را دید خجالت کشید، آقا شما چرا! این شهید بابایی بود، بعداً خودش فرمانده شد، با آن درجه و مقامش، گفت کی گفت؟! گفت هیچی به من گفتند که نظافت کنید من هم نظافت کردم.
در زندگی ایشان الی ماشاء الله افراد او را نمیشناختند به او جسارت و ظلم کردند اصلاً ندید، و اساساً یک جاهایی آدم عاقل و زیرک خودش را در معرض اینطور چیزها قرار میدهد که او را نشناسند و حالا چهار تا حرف هم به او زدند که خیلی کیف میکند.
نه اینکه بخواهد وانمود بکند من فلانی هستم که همه او را بشناسند که بخواهند هوایش را داشته باشند، در زندگی ایشان زیاد اتفاق میافتاد در شرائطی خودش را قرار میداد، بعد میرفت جلسهای که کسی او را نمیشناخت خیلی چیزها بارش میکردند، خیلی حرفها هم به او میزدند، اصلاً هم نمیآمد بگوید.
بعضیها دیدید تا یک کسی میخواهد به او حرف بزند کارتش را نشان میدهد، میدانی من کی هستم، بعضیها بیکارت هستند کارت الکی نشان میدهند، بعضیها بیشخصیت هستند ادعای شخصیت میکنند، فرض کنید در ارتش پایینترین درجه را دارد میگوید من سرهنگ فلانی هستم، آن سرهنگ فلانی و سرلشکر فلانی است میگوید من خدمتگذار هستم باید چکار بکنم کارتش را در نمیآورد.
یعنی یک شرائطی را خودشان ایجاد میکنند که (جُهِلَ) مجهول باشند، مرحوم حاج ملاهادی سبزواری یک فیلسوف، یک عارف، با آن درجه علمی عالی، حالا که میخواهد از نجف ایران بیاید برای درس، میگوید باید بروم یک جایی این نفسم را خورد که دیگر چیزی از آن نماند بعد بروم برای مردم درس بدهم.
ما اینجا الان طرف چهار کلاس سواد دارد، خانم جلسهای است، آقا جلسهای است، برای خودش اوف، خانم آمده میگوید آقا ما بالاخره نفهمیدیم چه شد، ما یک استادی داریم که باید تمام کارهایش را انجام بدهیم.
یک خانمی توقع دارد ما مهمان داریم تمام شاگردان بیایند اینجا غذا درست کنند، به مهمانان رسیدگی کنند، توقع دارد همه بیایند اینطرف و آنطرف او را ببرند، مسافرت ببرند، بعد هم معتقد است که اگر به او خدمت نکنیم همه جهنم میرویم.
الان داریم در همین نزدیکها، دفتر و دستکهای اینطوری، کلاس عرفانهای آنچنانی، و مرید و مریدبازیهای آنچنانی، آنوقت این حاج ملاهادی سبزواری با آن درجه تازه میخواهد برود یک جا خودش را کوچک بکند.
میآید کرمان میرود در یک مدرسه علمیه، به خادم آنجا میگوید اینجا جا دارید، میگوید جا نداریم، میگوید مدرسه خدمتکار نمیخواهد، به من یک چند وقتی جا بدهید من اینجا خادم باشم، میگویند خوب است یک نیروی مفتی هم گیر آمده، یک جایی به او میدهند و این خادم میشود.
بعد طلبهها یکسره صبح تا شب به این دستور میدادند، دستشویی را بشوی، اینجا را درست کن، غذا بیاور، حجره را چکار کن، آب حوض را درست کن، حاج ملاهادی سالها آنجا خودش را میسازد، ازدواج که میخواهد بکند برای خودش کلاس نمیگذارد.
بعضیها میخواهند ازدواج بکنند میگوید من لیسانس هستم، من الان با یک دیپلم ازدواج بکنم، من الان پسر فلانی هستم بروم با فلانی ازدواج بکنم، من دکتر فلانی هستم، اینها خیلی شرمآور است، از این بدتر اینکه با خانمش از دهات آمدند، خانم بچهداری کرده، زحمت کشیده، آقا در شهر درس خوانده حالا لیسانس گرفته میگوید خانمم دیگر به سایزم نمیخورد باید طلاقش بدهم این خیلی وحشتناک است.
میگوید خانمم در شأن من نیست، از چشمم افتاده، در کلاس من نیست، مگر آدم با علم و سواد کلاس پیدا میکند، علم است، اطلاعاتی هست، این چیه که ما فکر میکنیم این حرف یعنی چی، واجبترین، مستحقترین آدمها به تواضع و کوچکی کردن در مقابل آدمها، عالم و استاد است، آن که شأن بالاتری از نظر اجتماعی دارد او باید بیشتر از همه در مقابل بقیه متواضعتر باشد، در مقابل بقیه خارتر باشد، نه اینکه کلاس بگذارد بگوید به کلاس من نمیخورد.
امام رضا (علیه السّلام) به امام جواد میگوید شنیدم دور و بریهایت تو را از یک در دیگری که بقیه مردم خارج نمیشوند یا وارد نمیشوند بیرون میبرند، برای امام جواد پول میفرستد باید از همان دری که مردم بیرون میروند، بروی، از همان دری که مردم میآیند بیایی.
وقت بگذار، بنشین با مردم حرف بزن، نیازهایشان را برطرف کن، پول نیاز دارند به آنها بده، کمکشان کن، هر چقدر انسان شئون اجتماعیش بالاتر میرود، ثروتش، قدرتش، آبرویش، عزتش، مقامش به تواضع باید نزدیکتر باشد، به خاری باید نزدیکتر باشد، نسبت به بقیه، کلاس چیه، یعنی چی شأن ما این نیست، ما شأنمان این نیست.
خیلی وحشتناک است انسان برای خودش یکسری چیزهای توهمی درست میکند، من الان استاد دانشگاه هستم، من الان رئیسجمهور هستم، ما دیگر الان وزیر هستیم، ما خانوادهمان یک خانواده خاص است، ما الان استاندار و فرماندار هستیم، این یعنی چی، این حالت خیلی وحشتناک است، به این در معرفت نفس توهمزدگی میگوییم.
انسان دچار توهم میشود، خیالزدگی، توهم کمال دارد میکند، میگوید شأن ما این نیست؛ با چه کسی ازدواج میکند؟ با دختر خادم مدرسه ازدواج میکند، نمیگوید ما فیلسوف هستیم، ما عارف واصل هستیم، ما آیت الله هستیم، نه ازدواجش با یک دختر خادم مدرسه.
الان شما در اجتماع نگاه کنید چقدر افراد سر ازدواج کلاس میگذارند حضرت فرمود اخلاق و دینش خوب باشد تمام، بعضیها حق دارند انصافاً دختر میگوید من اگر در خانه اینها بروم تحقیر میشوم، پسر میگوید درست است دختر، دختر خوبی است، ولی اگر من با این ازدواج بکنم خانه اینها بروم اینها خیلی سطح مالیشان بالاتر از ما است.
اینکه میگوید تحقیر میشوم به خاطر اینکه اخلاقها بد است، نباید تحقیر بشود، اگر یک کسی شأن اجتماعیش از تو، مقامش، تحصیلاتش، مالش کمتر است، حالا عروس خانه شده، داماد خانه شده، شما باید به گونهای رفتار بکنی که به او احساس بد دست نده حالا این میترسد.
از بس وضعیت جامعه بد شده، از بس مردم برای اینطور چیزها برای همدیگر پز میدهند، که این بچه احساس حقارت میکند، و الا اگر آن خانواده، خانواده باشند، افرادش آدم حسابی باشند، اصلاً خودشان برای خودشان ارزشی برای اینطور چیزها قائل نیستند اصلاً اینطور چیزها را نمیبینند.
یک شخصیت بزرگی بود یک موقعی به من گفت، هم شخصیت علمیش مهم بود، هم شخصیت اجتماعیش مهم بود، هم شخصیت معنوی بالایی داشت، موقعیت اجتماعی خانوادهاش هم بالا بود، به من گفت که این دخترم یک پسر خوب میخواهیم اگر سراغ داشتی.
من هم آن موقع یک کسی بود میشناختم معرفی کردم گفت پسر چکاره است؟ گفتم دانشجو است، گفت کار ندارد؟ گفتم نه، خوب است، شما تأیید میکنید؟ گفتم بله، گفت یک لقمه کنار هم میخوریم این بچه باید درسش تمام بشود.
دامادش را پشتیبانی میکند تا درسش تمام بشود سر کار برود، بعضیها حاضر نیستند پسر خودشان را پشتیبانی بکنند برای ازدواج، پدر هستی، این تا بیاید سربازی برود، دیپلم بگیرد، برود دانشگاه درس بخواند سربازی برود، 27 ـ 28 سالش شده، چیزی از او دیگر نمیماند.
این الان 20 سالش هست میخواهد ازدواج بکند، میگوید به من چه باید سر کار برود، شما باید این را پشتیبانی بکنی، پایش بایستی تا استقلال پیدا بکند، میتوانی این کار را بکن، نکنی فعل حرام انجام دادی، چون دستور خداست، مستحب هم نیست، دستور خداست، فرزندت را پشتیبانی کن تا سر پا باشی، دامادت را پشتیبانی کن تا سرپا باشی.
اگر آدم خوبی است، اگر آدم تنبلی نیست، اگر آدم مفتخوری نیست، اگر آدم سوءاستفادهکنندهای نیست، پایش بایست، اگر آدم قدردانی هست پایش بایست کمکشان کن تا زندگیشان تشکیل بشود.
حاج ملاهادی سبزواری اینطوری است، آخر هم در یک مسئلهای که یکی از اساتید داشت درس میداد یک مسئله فلسفی سنگین بود، استاد اشتباه کرد، حاج ملاهادی دیگر تحمل نکرد، ایراد استاد را گرفت، او که داشت جارو میکرد، یک چیزی پراند، یقهاش را گرفتند لو رفت، وقتی هم لو رفت از آنجا فرار کرد، دست زنش را گرفت و از آنجا در رفت.
نایستاد که از این به بعد ما دیگر استاد شدیم، به ما فرمان میدادی، نه، فرار کرد، تا لو رفت فرار کرد، دست زنش را گرفت سبزوار آمد؛ میخواهد مجهول باشد، یک جاهایی خوب است شما را نشناسند چهار تا در سرتان بزنند، یک جاهایی خوب است آدم یک کاری بکند شناخته شده نباشد، جگرم میخواهد، ولی بدون حساب خدا بهشت میبرد.
آدم میسوزد ولی بگذار بسوزد، روشن و نورانی میشوی، خدا رحمت کند مرحوم شیخ عباس را، این مرد خیلی بزرگ است، شیخ عباس قمی که اینقدر بزرگ است که کتاب دعایش کنار قرآن آمده، درس خوانده، خیلی بزرگ است.
شیخ عباس یک آدم باسواد و عالم و آیت اللهی است، پدرش میگفت خاک بر سرت تو هم رفتی برای ما درس خواندی، بابا برای چی؟ میگفت این از این طلبههایی که درس نمیخوانند سه چهار کلاس درس میخوانند، میروند یک مسجدی میگیرند یا منبر میروند.
میگوید این شیخ فلانی مسجد میآید کتاب میخواند مردم کیف میکنند اشکشان در میآید، میگوید برای مردم چه میخواند؟ میگوید منازل الاخره، مال خود شیخ عباس بوده، نفس است، الان باید به پدرش بگوید این کتاب را خودم نوشتم، ولی نگفت تا آخر عمر هم به پدرش نگفت، گفت بابا تو دعا کن ما هم مثل او بشویم.
آقای بهجت پسرش میگفت، آقای بهجت همه میدانند، تمام اولیاء خدا، تمام بزرگان، و علما و مراجع، خود امام، مقام عرفانی آقای بهجت خیلی بزرگ بود، خانمش به آقای گفته بود حاج آقا نگاه کنید مردم راجع به شما چه میگویند، میگویند حاج آقا با امام زمان ارتباط دارد.
این چکار کرده که خانمش هم نمیداند چکاره است، خانمش فکر میکند آقای بهجت یک پیش نمازی میآید میرود مسجد نماز میخواند و میآید، از خودش نمیگوید، کلاس نمیگذارد، یک موقع آدم لازم است یک چیزی بگوید، ولی خیلی چیزها باید مخفی بماند.
این جهالت دیگران در حق ما خیلی خوب است، یک موقعی آدم لازم است خیلی چیزها را، در فضاهایی که به تو جهالت میشود قرار بگیری نگو آنجا اذیت میشوم، طاقت نمیآورم، لازم است بگذار یک ذره خورد بشوی، بزرگ میشوی.
مرحوم میرداماد، میرداماد یک کسی بود که میگوید ما حکیم را حکیم نمیدانیم مگر اینکه خلع بدن برایش عادت باشد خلع بدن یعنی بدن را رها میکردند هر جا دلشان میخواست میرفتند، آن بدن مادیش را مثل خواب هر وقت دلش بخواهد مرگ برای خودش میآورد، مرگ برایشان مرگ اختیاری بود، اختیاری هر جا دلشان میخواست یک فوت برای خودش ایجاد میکرد بدنش میافتاد هر جا دلش میخواست میرفت.
میگوید حکیم اصلاً حکیم نیست تا وقتی این برایش ملکه نشده باشد، نه اینکه بتواند این کار را بکند، باید برایش ملکه شده باشد، مثل چرت زدن، خوابیدن، این آدم شاه عباس به او میگویند این آقای میرداماد استاد ملاصدرا است، صدرالمتألهین، که امام فرمود (و ما ادرئک ما صدرالمتألهین) تو چه میدانی صدرالمتألهین کیست.
ملاصدرا (رحمت الله علیه)، مرحوم میرداماد (رحمت الله علیه) این استاد ملاصدرا است، به او میگویند این در محل با اراذل و اوباش میگردد، با این لاتها و اراذل و اوباش است، شاه عباس هم این خیلی بزرگ بوده، میخواسته یک طوری بگوید که مثلاً خیلی بد نشود.
میگوید شنیدیم بعضی از بزرگان با اراذل و اوباش میگردند، میرداماد میگوید من با آنها هستم در آنها بزرگی ندیدم؛ ما تا یک ذره یک چیزیمان میشود حالا یک لیسانسی گرفته، یک ارشدی گرفته، یک دکترایی گرفته، یک ذره موقعیت اجتماعی پیدا کرده، دیگر با هیچ کس حاضر نیستیم رفت و آمد بکنیم، میگوییم اینها در کلاس ما نیستند.
با هیچ کس حاضر نیستیم یک مسافرت برویم، با هیچ کس حاضر نیستیم دوست بشویم، با هیچ کس حاضر نیستیم، دمخور بشویم، البته میرداماد قوی بود، روحیات بد آنها روی او اثر نگذاشت، ما وظیفه نداریم یک جایی اگر بدانیم وارد بشویم ضعف آنها به ما آسیب میرساند وارد بشویم، بگوییم بابت تواضع این تواضع اصلاً لازم نیست.
حق نداری جایی بروی که نفسات عرضه ندارد که ضعف دیگران را بپوشاند، یک کسی هست خیلی قوی است با اراذل و اوباش هم که میگردد هیچی از آنها روی او نمینشیند، با آدمهایی میگردد که کوچک هستند ولی طوری نمیشود، با فقرایی میگردد که هیچ اتفاقی نمیافتد، بزرگ میشود.
ولی یک موقع هست تو با یک کسی رفت و آمد میکنی که جهنمش، نفسانیتش، خباثتش تو را میگیرد حق نداری رابطه برقرار بکنی، یک جایی هست گناه میکنی، یک جایی هست معصیت دارد، نگی استاد گفته ما باید با اینها رفت و آمد بکنیم، نه، رفت و آمد باید یک طوری باشد که خودت آسیب نبینی.
و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.