فهرست مطالب
Toggleتشویق به کمک به مظلومین در دستگاه ظالمان
بحث ما درباره تشویق به کمک به مظلومین بود که احادیثی را در این زمینه تقدیم کردیم خدمتتان. امروز یک بحث خاص در مورد کمک به مظلومین داریم، آن هم کمک به مظلومین در دستگاه ظالمان است. حالا برداشتهایی که خودمان بکنیم از این موضوع مربوط به کار خودمان و زندگی خودمان هست.
وجود مؤمنان حقیقی در دستگاه ظالمان
اولین نکتهای که قاعده است و امام رضا علیه السلام میگوید و قاعده مهمی است. امام رضا علیه السلام میفرماید: «ان لله تعالی بابواب الظالمین من نوّر الله وجهه بالبرهان و مکّن الهف البلاد لیدفع بهم عن لاولیائه و یصلح الله به امورالمسلمین اولئک هم المومنون حقا» البته این یک قسمتی از یک روایت است که فقط شاهد مثال ماست که امام رضا علیه السلام میفرماید که خداوند تبارک و تعالی همیشه در دربار ظالمین، در دستگاه ظالمین کسانی را دارد که چهرهی آنها را به نور برهان منور کرده. «و مکن له فی البلاد» آنها را خداوند تبارک و تعالی در کشور یا کشورها، در مناطق مختلف خداوند به اینها قدرت داده، آدمهای با نفوذی هستند در دستگاه ظالمین، چرا؟ «لیدفع بهم عن اولیائه و یصلح الله به الامور المسلیمن» خداوند به وسیله این آدمها که در دستگاه ظالمین هستند، دفاع بکند، دفع بکند از اولیائش سختیها و بلاها و مشقات را و امور مسلمین را به وسیله اینها اصلاح بکند. بعد میفرماید: «اولئک المومنون حقا» اینها همان مؤمنان حقیقی و راستین هستند. همیشه در دستگاه ظالمین خداوند یک آدمهای مخفی دارد که مأموران خدا هستند، شما در دستگاه ستم شاهی حتی در دستگاه ساواکشان یا در ارتش ستمشاهی یا در جاهای دیگر در طول تاریخ این است افراد خوبی هستند در این دستگاهها که به گونهای به داد دوستان خدا، مؤمنین و شیعیان و مسلمین میرسند. هر چند از لحاظ نظام شغلی در این دستگاه هستند اما وجودشان در این دستگاه خیر است برای دوستان خداوند و برای مسلمانها. خود ائمه هم علیهم السلام گاهی وقتها مأموریتهایی به این جور افراد میدادند، بعضی از دوستانشان را مأموریت میدادند که در دستگاه جور مشغول کار شوند و آنجا اموری را به دست بگیرد تا اگر یک موقعی یک شیعهای، یک مسلمانی کارش گیر کرد، بشود به وسیله آن دوستان کار آن شیعه را راه انداخت و اگر بلایی متوجه این افراد است بشود به وسیله آنها این را برطرف کرد. حتی مراجع بزرگ ما هم شما از حضرت آیت الله بروجردی بگیرید تا مراجع قبلی همیشه در دستگاه پادشاهان به گذشته بروید نفوذهایی داشتند که به وسیلهی آنها میتوانستند خیلی کارهای بزرگ و مهمی را انجام دهند یعنی این رابطه را همیشه به گونهای حفظ میکردند هم کارهای فردی مهمی را انجام میدادند اگر یک شیعه یک مسلمان گرفتاری به او اتفاق میافتاد به وسیله این ارتباط حل میکردند آن را. یا این که کارهای کلانتری را انجام میدادند که به نفع جریان شیعه به نفع اسلام بود، و همیشه ارتباط حفظ بود یک واسطهای یک رابطهای یک چیزی از دو طرف هم بود، که این ارتباط را برقرار میکردند که بتوانند یکی را نجات دهند. مسئلهی کمک به مظلوم آنقدر مهم بود که احادیثش را خواندیم که چقدر مهم است که انسان در دستگاههای جور نرود کمکشان نکند هیچ حتی یک قلم برایشان ننویسد هیچ کاری برایشان نکند اما اینقدر مسئله کمک به مظلوم مهم بود که افراد خاصی این مأموریت را پیدا میکردند که در این دستگاهها حضور داشته باشند به گونهای که فقط کار مسلمانها را راه بیندازند و شیعیان را نجات دهند و کار گرفتارها را حل کنند.
داستان علی بن یقطین و ضمانت امام کاظم (ع)
مورد بعدی در مورد علی بن یقطین هست که داستان جالبی دارد امام کاظم علیه السلام که ایشان، علی بن یقطین در دستگاه هارون بودند و امام کاظم علیه السلام به ایشان میفرمایند که «ان لله تعالی اولیاء مع اولیائه ظلمَ لیدفع بهم عن اولیائه و انت منهم یا علی» ایشان که در دستگاه هارون بود یک ماجرایی دارد حضرت با این شخص، اول به او حضرت میگوید که تو برای من یک چیز را ضمانت بکن، من برای تو سه چیز را ضمانت میکنم. خیلی جالب است خوب این یک مقام بالایی در دربار هارون دارد سمت خیلی بالایی دارد، شیعه است دوست امام کاظم است اما نفوذی امام کاظم علیه السلام است در آن سیستم، حضرت به ایشان میفرماید که تو یک چیز را برای من ضمانت کن من سه چیز را برایت ضمانت میکنم. بعد حضرت اول آن چیزهایی را که خودش ضمانت میکند میگوید. میگوید آن سه چیز که من برایت ضمانت میکنم این است که « عن لا یصیبک حر الحدید ابداً بقتلٍ و فاقهٍ و لا سجن الحبس» این سه تا. یکی این که گیر نیفتی که با شمشیر کسی بزند ترا، مطمئن باش که کشته نخواهی شد، من تضمین میکنم که جانت به خطر نیفتد، این یک نکته و کشته نشوی و بعد میفرماید که به فقر مبتلا نشوی و به زندان هم نیفتی چون کسانی که نفوذی بودند گاهی وقتها ممکن بود جانشان را از دست بدهند و یا گرفتاریهایی برایشان پیش بیاید، لو بروند، یک جوری، حضرت میگوید من تضمین میکنم که اصلاً لو نروی به فقر دچار نشوی به زندان نیفتی، کشته نشوی، تو هم یک چیز را برای من ضمانت کن، امام کاظم میفرماید، ببینید چقدر مهم است. سوال میکند که در عوض اینها من باید چه چیزی را برای شما ضمانت کند حضرت میفرماید که تو برای من ضمانت کن که هیچ دوستی از دوستان من نزد تو نیاید مگر اینکه به او احترام بگذاری، و کارش را راه بیندازی. اگر یک شیعهای آمد گرفتاری داشت محترم بشمار و کارش را راه بینداز. با تحقیر با یک شیعهای که گرفتار است برخورد نکنی. خود علی میگوید که من به این تضمین عمل کردم یعنی رعایت کردم، امام هم رعایت کرد و همان هم در حق من اتفاق افتاد روایتی که خواندم این است حضرت میفرماید: « ان لله تعالی اولیاء مع اولیائه ظلمَ لیدفع بهم عن اولیائه و انت منهم یا علی» میفرماید که خداوند در کنار دوستان ستمگران دوستانی دارد تا بوسیلهی آنها از دوستان خود حمایت کند و تو یکی از آنها هستی ای علی. ببین این سنت الهی سنت خیلی دقیقی است به ماها یک چیزهایی را یاد میدهد که ما در این شرایط چگونه باید زندگی کنیم. این سنت الهی که هم امام رضا از آن یاد کرد و هم وجود مقدس امام کاظم علیه السلام این سنت را میگوید که خداوند کنار دوستان ستمگر دوستانی دارد که با این که با دستگاه ستمگران هستند اما خداوند کسانی را در آن سیستم ستمگر میگذارد که از دوستان خودش حمایت کند. من یادم است یک موقعی، یعنی همه جا اینها هستند و انسان باید دعا بکند که اول از همه خدای نکرده گیر نیفتد و اگر همچین گیری پیدا شد، این جور آدمها که دوستان خدا و مأموران خدا هستند، با انسان بتوانند ارتباط برقرار بکنند. یادم است یکی از دوستان از همین بچههای خود موسسه که خدا ان شاءالله شفایشان بدهد، ایشان ارتشی بودند، میگفت در این عملیاتی که اواخر جنگ شد، منافقین حمله کردند و یک بخشی از آنجایی که ما بودیم را گرفتند و من را هم اسیر کردند. گفت ما را اسیر کردند و بردند در مقر خودشان، گفت ما یک تعدادی اسیر بودیم چند نفری، میگفت یکی از منافقین آمد به ما گفت که این سویچ این هم ماشین این پشت است سوار شوید و فرار کنید و خود را به ایران برسانید بعد میگفت باور نمیکردیم ولی خوب چون در آن حالت میخواستیم فرار کنیم و سوار ماشین شدیم و فرار کردیم و درست هم بود و جان ما را نجات داد آن کسی که در منافقین بود جان ما را نجات داد آمدیم ایران. چون با ماشین منافقین آمده بودیم به جای منافقین ما را دستگیر کردند، میگفت هر چه گفتیم ما منافق نیستیم به پیر به پیغمبر، این طوری شده، در دستگاه اینها بودیم، خلاصه تا بیایند و ثابت کنند که ما منافق نیستیم یک دو هفتهای طول کشید و ما در این دو هفته زندان جمهوری اسلامی بودیم. ما اسیر عراقیها و منافقین نشدیم ولی اسیر جمهوری اسلامی شدیم یک دو هفتهای در زندان بودیم و بعد آزاد شدیم. همه جا هست، خاطرات زیادی در داستانهای جنگ و چه جنگ خودمان چه جاهای دیگر چه کسانی که مبارز بودند در رژیم گذشته، و دوستان خودمان وارثین و شیعیان که در دستگاههای سلاطین و پادشاهان دیگر بودند همیشه این داستانها بوده حتی یکی از دوستان ما میگفت که کار من گره خورد در عراق، یک کاری داشتم در عراق که گره خورد زمانی که آمریکاییها حمله کرده بودند، میگفت یک افسر آمریکایی آمد ما را نجات داد. آن افسر آمریکایی آمد ما را نجات داد و آن هم به عشق این که ما شیعه هستیم آمد ما را نجات داد. خوب مهم است دیگر در همه جا هست بالاخره. یادم است یکی از دوستانمان، که از رزمندههای با سابقهی دفاع مقدس بود، تعریف میکرد که من در عمره که بودم با یک پیرمرد فلسطینی آشنا شدم، خود آن پیرمرد فلسطینی برایش تعریف کرده بود که یک غروبی بعد از ظهری بچهی من در تیراندازی در انتفاضهای که بوده تیر میخورد میگفت بچهام را بردم بیمارستان و این را مداوایش کردند و پانسمان کردند و گفت بچه را ببر از بیمارستان. گفت که از این طرف بیرون نمیتوانستیم بیاییم حکومت نظامی بود اگر میگرفتند دوباره ما را تیراندازی میکردند یا ما را دستگیر میکردند از این طرف هم بیمارستان ما را نگه نمیداشت. میگفت همینطوری گیر کرده بودم، گفت یک یهودی آنجا بود پزشکی آنجا بود، به من گفت که این کلید خانه من است پشت بیمارستان بیا بچهات را ببر آنجا خودت هم تا صبح آنجا باش اگر غذا هم خواستید غذای حلال آنجا است شما غذای ما را استفاده نمیکنید آنجا غذای کنسروی و حلال است استفاده کنید، میگفت من هاج و واج ماندم که این که خودی نیست چرا دارد به من کمک میکند گفت رفتیم آنجا تا صبح منزل ایشان ماندیم تا هوا روشن شد و حکومت نظامی برطرف شد، بچهمان را آوردم بیرون و رفتم کلید را بهش بدهم تشکر کنم ازش، گفتم که شما رو چه حسابی به من کمک کردید، برای چی به من کمک کردید گفت رایگان کمک نکردم، توقع داشتم از تو که کمک کردم، گفتم کمک من چی است گفت ما میدانیم به زودی امام شما ظهور خواهد کرد اگر ظهور کرد پسران من را بسپارید به امامتان. این گفتهی یک یهودی است. میگفت این پسران من را بسپارید به امامتان زیر نظر ایشان باشد. بچههایم از بین نروند و بخاطر این پسر تو را نجات دادم. همیشه هستند کسانی که خداوند مخفی دارد یک جاهایی که به داد انسانهای مظلوم و گرفتار برسند. (صلوات ختم بفرمایید).
مسئولیتپذیری در مقام و ریاست از دیدگاه امام صادق (ع)
خوب یکی از دوستان امام صادق هست البته اسمش را شنیدید میشناسید شخصی است به نام نجاشی که ایشان به زعامت و فرمانروایی یا حکومت اهواز منصوب میشود در زمان امام صادق خوب یک شیعهی خیلی با صفا و خوب است، در نامه مینویسد که «بلیت لولایه الاهواز» (خیلی دقت درس بسیار بزرگی است) من مبتلا شدم، ابتلا را آدم کی به کار میبرد؟ میگوید فلانی مبتلا شده به فلان بیماری به فلان بلا، «بلیتُ» من مبتلا شدم به حکومت اهواز، یعنی این را من یک ابتلا و گرفتاری و یک امتحان میدانم که سر راهم قرار گرفته و از من خواسته شده که بروم و حاکم اهواز شوم. این خیلی دقیق است این نکته. آدمهایی که مسئولیت پیدا میکنند میشود رئیس جمهور، یا میشوند وزیر، حالا بگذریم از وضعیت الان ما، که اگر کسی به پستی میرسد همه برایشان جشن میگیرند و تبریک میگویند ولی نه جشن دارد واقعاً و نه تبریک دارد. مسئولیت اینقدر سنگین است شما نگاه کنید مراجع عظام ما، رحمت الله علیهم اجمعین؛ حفظهم الله آنهایی که زنده هستند وقتی به آنها خبر میدادند که شما مرجع تقلید شدید، مرجعیت را به همدیگر حواله میدادند. همین فیلم مجلس خبرگان را دیدید وقتی که مقام معظم رهبری به رهبری انتخاب شدند و معرفی شدند، ایشان به شدت مخالفت کردند، دیگر حالا بعد از سالها فیلمش هم پخش شد سال گذشته و مقاومت کردند که نپذیرند رهبری را. مراجع ما بزرگان ما این طوری تربیت شده بودند، عشق ریاست و حب ریاست و حب مقام نداشتند. «من طلب الریاسه هلک» در روایت داریم یک کسی که خودش دنبال رئیس شدن خودش باشد و ریاست طلب باشد واقعاً هلاک میشود. مگر این که تکلیفی احساس کند و مسئولیتی احساس کند از جانب خدا، آن هم برای خدا نه برای نفس خودش. اگر یک کسی یک ذره حب ریاست داشته باشد، حب علوّ داشته باشد، به بهشت راه پیدا نمیکند. «تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون فی الارض علوّاً و لا فساداً» یعنی دار آخرت را خداوند میگوید ما برای کسانی قرار دادیم که در روی زمین ارادهی فساد و علوّ ندارند. علوّ یعنی این که شما با لباست با اتومبیلت بگویی من یک مدل بالاتر بخرم که رو دست باجناقم باشم ماشینم یک درجه بالاتر باشد با بچهات با همسرت با مدرک تحصیلیات پز بدهی به یک نفر، بگذار من الان دکترایم را بگیرم که در فامیل یک درجه بالاتر از بقیه باشم. نمیدانم فلان چیز را بخرم، فلان لباس را بپوشم، فلان گردن بند را بگیرم، فلان کفش را بپوشم، فلان ظرف را بخرم که از بقیه یک چیزی بالاتر باشم. اگر دختر خالهام سی میلیون جهیزیه خریده من چهل میلیون جهیزیه بخرم که دو مدل از دختر خالهام بالاتر باشم. اگر فلانی ده دفعه رفته حج، من 12 دفعه بروم حج که اگر در یک مجلسی قرار شد بگویند کی چند دفعه رفته حج، من بگویم که 12 بار حج بودم. هر چیزی که شما مادی یا معنوی یک کسی بخواهد با یکی از این چیزها علوّ پیدا کند یعنی رو دست یکی بلند شود پزی بدهد محال است به بهشت راه پیدا کند. حضرت فرمود اگر یک کسی با بند کفشش هم پز بدهد به یک نفر دیگر، به بهشت راه پیدا نمیکند. روح برتری طلبی و علوّ مال اهل جهنم است. مال بهشتیها نیست. به مرحوم آقا شیخ مرتضی انصاری رحمه الله علیه گفتند شما مرجع شدید، آن موقع مرجع مثل الان چند مرجعی نبود تک مرجعی بود، یعنی یک نفر که مرجع میشد مرجع کل شیعیان بود مرجع دیگری نبود. ایشان میگوید صبر کنید، اجازه بدهید من بهتر از خودم سراغ دارم نامه مینویسد به یکی از دوستانش که شما از من برای مرجعیت سزاوارتر هستید چون من یادم است که وقتی ما با هم درس میخواندیم تو از من قویتر بودی. در فهم اسلام و دین اسلام از من قویتر و باهوشتر بودید و شما سزاوارتر هستید از من به مرجعیت. آن آقا هم (ببینید چقدر جالب است) مینویسد درست است من از شما قویتر بودم، اما من آمدهام مدتهاست درس و بحث را رها کردهام به امور مردم دارم رسیدگی میکنم و مدتی است از درس دور افتادهام قطعاً شما الان از من بهتر و قویتر هستید برای مرجعیت. این مرجعیت گردن شما میافتد. ببینید این طوری پاس میدادند مرجعیت و ریاست را به همدیگر. این طور نبوده که فکر کنند یک طعمهای است مثل الان بعضیها هستند که دنبال ریاست و بالا رفتن هستند از بیت المال میدزدند و دروغ میگویند به مردم، وعدههای دروغ میدهند، رقبای خودشان را آبرویشان را میبرند تا یک رأی بیاورند. در شورای شهر دیدید دیگر، در شورای شهر تهران و شهر دیگر مردم چه کار میکنند که رأی بیاورند و بروند آنجا. یک کسی که دو میلیارد سه میلیارد تومان پول میدهد که اسمش در لیست برود این برای خدمت به مردم میخواهد برود آنجا؟ یعنی خیلی عاشق مردم است که سه میلیارد تومان پول بدهی دو میلیارد سه میلیارد 5 میلیارد تومان پول بدهی که اسم من را بگذار در لیست که من رأی بیاورم این میخواهد با این چه کار کند، این یعنی واقعاً خیلی شیفتهی مردم است؟ که میلیاردی هزینه میکند که رأی بیاورد به عشق مردم هست که میخواهد برود واقعاً این طوری است؟ یا در نمایندگی مجلس شما ببینید که چه جهنمهایی درست میشود تا یک نفر رأی بیاورد و برود مجلس. یا در انتخاب شهردار و ریاست جمهوری، واقعاً آدم چی بگوید. چه تلاشهایی افراد میکنند که به مقام و ریاست برسند. چطوری برای خدا واقعاً شخص داوطلب میشود؟ این را من انکار نمیکنم که کسانی هم هستند بودند هستند ان شاءالله خواهند هم بود که فقط برای رضای خدا داوطلب میشوند برای همه شغلها، چه شورای شهر چه نمایندگی مجلس چه ریاست جمهوری، این را انکار نمیکنیم ولی همه واقعاً این طوری هستند؟ ببینید چقدر این مرد شعور دارد، دست پروردهی امام است دیگر، میگوید بلیتُ لولایه الاهواز، من مبتلا شدم و گرفتار شدم به این ولایت، مجبور شدم ولایت اهواز را بپذیرم چه کار کنم. ریاست ابتلاست. ریاست امتحان است این طور نیست که کسی بدود که حتماً خودش رئیس شود میفرماید حالا ببینید حضرت چقدر قشنگ نامه را جواب میدهد: «زعمتَ عنَّک بُلیتَ لولایه الاهواز فسرّنی ذالک و ساعنی» گمان کردی، این طوری نوشتی، این طوری برای من گفتی که گرفتار شدی به ولایت اهواز، این خبر هم من را خوشحال کرد (امام صادق دارد میگوید بهش) و هم من را ناراحت کرد، ببینید دقیقاً ماهیت دنیا را امام چقدر قشنگ بیان میکند مقام و ریاست یک امر دنیایی است حضرت میگوید حالا که تو شیعهی ما به مقام رسیدی هم خوشحال کننده است و هم ناراحت کننده است. پس ما سراغ دنیا برویم یا نرویم؟ اگر یک جایی مجبور شدیم یک پستی را قبول کنیم مجبور شدیم، قبول کنیم یا نکنیم؟ سراغ مال برویم یا نرویم؟ سراغ موقعیتهای دنیایی بروم یا نرویم؟ حضرت میگوید این همه خوشحال کننده است هم ناراحت کننده. «فَامّا سروری بولایتک فقلتُ عسی ان یقیص الله بک ملحوفاً خائفاً من اولیاء آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم» میگوید با خودم گفتم، امام صادق میگوید این که علتی که خوشحال شدم با خودم گفتم که شاید خدا به وسیلهی تو یکی از دوستان آل پیامبر را نجات بدهد کمک کند وقتی تو آنجا رئیس هستی حاکم میشوی، که در غم و ترس به سر میبرد آن یاوران مظلوم ما که، آن موقع هم شیعه کشی بوده، دوران شیعه کشی بوده، شیعیان در اقلیت بودند، میگوید من خوشحال شدم که تو پایت به این ریاست رسیده مگر این که شیعیان را بالاخره آنجا نجات بدهی به این وسیله. «و اما الذی ساعنی من ذالک فان ادنی ما اخاف علیک عن تعسر بولیٍ لنا فلا تشمّ خطیرته اذیلت القدس» الله اکبر میگوید علت این که ترسیدیم (خوب دقت کنید چقدر خطرناک است) میگوید علت این که ترسیدم این است که کمترین ترس و نگرانیام، یعنی حوادث و بلاهای سنگینی تو را به واسطهی این ریاست تهدید میکند کمترین بلایی که ممکن است سر تو بیاید این است که تو نسبت به دوستی از دوستان ما دچار خطا و لغزش شوی یعنی یک شیعه گرفتار شود و کمکش نکنی. یادتان است که احادیثش را خواندیم قبل از ماه مبارک که اگر یک انسان بتواند کمک کند به یک نفر و نکند چه فاجعهای اتفاق میافتد. یعنی برادری کسی حاجتی برادر یعنی خواهر را هم میگیرد فرقی نمیکند یک مسلمانی گرفتاری داشته باشد و انسان بتواند کمکش کند در روایت داریم که اگر حاجتی داشته باشد و بتوانی کمکش کنی و نکنی اگر شخص به بهشت هم برود خداوند ماری را میفرستد در بهشت در بهشت روزانه یکبار میآید این شخص را میزند. این طوری نیست که انسان به یک کسی بگوید به من چه، مشکل خودت است به من ربطی ندارد بتوانی کمک بکنی باید کمک کنی. خوب این که تو درباره یکی از دوستان ما دچار لغزش شوی جزایش چیست؟ این که بوی بهشت را استشمام نکنی. چقدر خطرناک است بوی بهشت را استشمام نکنی. پس شما که یک جایی شاغل هستید هر جایی شاغل هستید یک گرفتاری به شما مراجعه میکند یا در زیرمجموعهتان باید خیلی حواستان باشد که به کسی ظلم و ستم نشود این را دقت کنیم یا کسی گرفتاری و کاری دارد و میشود مشکلش را حل کرد خون دلی برایش خورد اذیتی برایش شد سختی برایش کشید این کار را بکنیم نمیتوانیم بگوییم به ما ربطی ندارد. این خیلی مهم است. اینکه حضرت دارد به او میگوید، اول ازین که به ما دارد میگوید، اینکه موقعیتهای دنیایی را تبریک به همدیگر نگوییم چون معلوم نیست مبارک باشد هیچ چیز از امور دنیایی را نمیشود گفت مبارک است، دکتر شدی دکترا گرفتی مبارک است، نمیشود گفت. ما تبریک از باب ادب میگوییم، ازدواج کردند میگوییم ان شاءالله مبارک است، ولی خوب برای بعضیها ازدواج مبارک نیست. چون باب ظلم به همسر را باز میکند باب ظلم به خانواده همسر را باز میکند باب ظلم به بچهها را برای این آدم باز میکند این آدم تربیت شده نیست، لیاقت مادری ندارد لیاقت همسری ندارد لیاقت دامادی ندارد لیاقت عروس بودن ندارد ظلم میکند به خانواده همسرش، به همسرش، به فرزندان خودش ظلم میکند به فامیل … این واقعاً چه ازدواجی است؟ ازدواجی که باب ظلم را بروی ما باز میکند، آدم تنهاست خودش بار خودش را میکشد. حالا هر چه که هست. ولی وقتی ازدواج کردی خیلی انسان باید حواسش باشد زمینههای ظلم فراهم میشود و زمینههای تقوا هم همینطور. خیلی آدم باید حواسش باشد که ظلم نکند به همسرش به فرزندانش به خانواده همسرش، قلدری نکند، بی وفایی نکند، بداخلاقی نکند بی عاطفگی به خرج ندهد، ظلم نکند، یعنی خیلی خطرناک است ازدواج همیشه اینکه، در روایت داریم که ازدواج دو سوم دین را حفظ میکند درست است، برای یک کسی که ظرفیت نداشته باشد دینش را از او میگیرد. ازدواج این طوری نیست که من بلوغ جنسی دارم، بلوغ عاطفی دارم یا دستم به جیبم میرسد و بروم ازدواج کنم. نه اگر ازدواج میکنی باری از مسئولیت میآید گردنت. کسی که درست رفتار نکند با همسرش، با خانواده همسرش، با بچههایش که از این ازدواج به وجود میآیند، باب ظلم باز میشود آیا واقعاً این ازدواج مبارک است؟ یا نه، طرف میبیند که لیسانس دارد، خوب است آدم متعادلی است، دکترا میگیرد همه هم به او تبریک میگویند، بارک الله، دکترا گرفتی، آقای دکتر، خانم دکتر، بعد میبینی که این ظرفیت این رشته را اصلاً نداشت این مقام و این درجه را نداشت این درجه علمی را یا این شغل و این درآمد را نداشت میبینی که چقدر از خدا و دین و واجبات الهیاش غافل میشود و چقدر به حرام میافتد. خوشحالی ندارد که حالا این یک موقعیت خیلی عالی پیدا کرده، پیدا کرده ولی وقتی رو صراطیم، ما همه رو صراطیم، ولی وقتی کسی رو صراط نمیتواند خودش را نگه دارد، این ای کاش یک کارمند میماند، رئیس نمیشد. ای کاش همان لیسانسه میماند دکتر نمیشد حالا دکتر شده پولدار شده وضع مالیاش خوب شده درآمد دارد، یا مهندس شده یا به فلان موقعیت رسیده اما این موقعیتهای دنیایی تعادل این شخص را رو صراط ازش گرفته این سقوط کرده ولی متوجه نیست. خیلی وقت است دارد به سمت جهنم میرود اصلا متوجه نیست افتاده از صراط پایین و رفته به سمت جهنم. لذا خدا رحمت کند مرحوم فیض را در مهجه البیضا در کتاب النکاح، یعنی کتاب ازدواج، در بحث آفات ازدواج میگوید ازدواج ضمن این که خوبیهایی دارد آفاتی هم دارد چند آفات میآورد یکی اینکه انسان به وظایفش در مقابل همسر و فرزندانش عمل نکند. حالا الان خیلیها هستند که فکر میکنند ازدواج یعنی من به یک بلوغی برسم، و با یک کسی ازدواج کنم اما اینکه حالا الان چه وظایفی در گردن من است نسبت به طرف مقابل در مورد نطفهام در مورد بچهام، معلوم نیست. اصلاً کسی کار ندارد با آن. میگوید خوب من هر جوری دلم خواست رفتار میکنم با همسرم. این طوری نیست. این صراطی که از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است یکی از آن موارد صراط صراط زندگی است دیگر. انسان باید خیلی دقت کند و رعایت این مسائل را در زندگیاش در همه ارتباطاتش. علت این همه طلاق که در زندگیها دارد اتفاق میافتد این است که طرفین ظلم میکنند به همدیگر، زن ظلم میکند به مرد، مرد ظلم میکند به زن، و متأسفیم که میگوییم بیشتر مردها هستند که این طوری ظلم میکنند و خانواده را متلاشی میکنند.
آفات ازدواج و مسئولیت تربیت فرزندان
خوب، اتفاق دارد میافتد، مرحوم فیض میگوید که یکی از آفاتهایش این است که انسان این را رعایت نکند. رعایت نکند که از شب اول قبر حالا در دنیا که میریزد به هم روحیات و معنویات شخص، در همین دنیا آدم ظالم گرفتاریها و تنگناها و مشکلات روحی روانی زیادی پیدا میکند. موقع مردن به بعد است که داستان گرفتاریهای آنجا شروع میشود از ظلمهایی که کرده انسان، به همسرش، به خانواده همسرش، به فرزندانش داستان شروع میشود از آنجا، خوب، یکی دیگر از آفاتش همین است که ایشان میفرماید، حدیث نبوی را میآورد، اینجا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، که لایلق الله سبحانه احداٌ بذنب اعظم من جهاله اهله و اولاده هیچ کس خدا را به گناهی بزرگتر از جهالت خانواده و فرزندانش ملاقات نمیکند تو اگر شدی بابای خانه موظف هستی زن و بچه را با دین آشنا کنی. با واجباتشان با آخرتشان با خانواده آسمانیشان با بهشت با جهنم با همه چی. یکی از وظایف مرد در درجه اول این است که خانوادهاش را آشنا کند با وظایف دینی و با معارف و شرایط انسانی و زندگی وظیفهاش است. زن هم وظیفهاش است. پیامبر فرمود زن نسبت به شوهر و بچههایش مسئول است مرد هم نسبت به زن و بچهاش مسئول است. همه مسئولند. اینکه حالا بچهام دیپلم بگیرد و برود دانشگاه و دکتر و مهندس شود اینکه بچهات که اصرار داری برود کلاس زبان. بچه را از 5 سالگی میگذارد کلاس زبان. از ده سالگی میگذارد کلاس زبان این را واجب میداند. بعد میگویی این بچهی تو قرآن هم بلد است بخواند احکام شرعی بلد است رساله بلد است؟ واجباتش را یاد گرفته؟ وظایفش را بلد است؟ پس تو چه مادری بودی، تو چه پدری بودی، کامپیوتر بچه بلد است، ولی واجبات دینیاش را اصلاً بلد نیست. میگوید هیچ کس خدا را به گناهی بزرگتر از جهالت خانواده و فرزندانش ملاقات نمیکند. خوب این ازدواج مبارک نیست. بچه داری مبارک نیست. بله حالا بچه دار شدن همه میگوییم و وظیفهمان هم است که ان شاءالله مبارک است و دعا هم کنیم برایش که ان شاالله مبارک باشد. ولی یک موقع میبینی که بینی شخص بابای مبارکی نیست، اصلاً مادر مبارکی نیست. اصلاً همسر مبارکی نیست. اصلاً شوهر مبارکی نیست. آدم باید مبارک باشد. «و جعلنی مبارکً اینما کنت» قرآن چقدر قشنگ میگوید من هرجا هستم مبارک هستم از قول پیغمبر. انسان خوب است هر جا هست آدم مبارکی باشد. هر جا هست تلاش بکند که مبارک باشد برای همسرش برای فرزندانش برای خانواده همسرش، داماد مبارکی باشد عروس مبارکی باشد مادر مبارکی باشد. اگر قرار انسان مبارک باشد دیگر کاری نباید داشته باشد که دیگری با من چطوری رفتار کرد من هم باید با او مقابله به مثل کنم. لج و لجبازی در زندگی، انسان را نامبارک میکند. طرف آمده میگوید میخواهم با این خانم ازدواج کنم، این خانم از زندگی قبلیاش یک بچه دارد، این آقا از زندگی قبلیاش یک بچه دارد دوتا بچه دارد ازدواج بکنیم ازدواج نکنیم با آنها؟ اگر مهارتهای زندگی را رعایت میکنید، مبارک هم است. خوب حالا بچههای آن خانمند چه فرصت خوبی است که انسان فرصت پدری برایش دست داده فرصت مبارکی است. خوب پدری کن برای بچههای او. شما بیا مادری کن برای بچههای این آقا. یک فرصت مبارک است یک بهشت بزرگ آخرتی برای شما درست میشود از این فرصت. و بعضیها زن بابا بودن را یا شوهر مادر شدن را به قول امروزی شوهر ننه شدن را، به جای این که فرصت قرار بدهند یک تهدیدی برای جان خودشان قرار میدهند جهنم سازی میکنند با آن. بابا یک فرصت است که خدا به تو داده که با این خانم ازدواج کنی دوتا هم بچه دارد، حالا بیا برای بچههای این، یا بچههایش یتیم شدند یا طلاق گرفته آن زن، بیا این یک فرصت است برای خودت این را استفاده کن. اگر میتوانی مبارک است. اگر میآیی درست پدری بکنی، اخلاق را رعایت میکنی، پدری میکنی، مبارک است، خیلی هم خوب است. یا مادری بکنی برایشان، مثل بچههای خودت عاطفه بریز پایشان، کی گفته که ما باید فقط پای بچههای خودمان یک عاطفهی خالص بریزیم. همه بچهها بچههای ما هستند. «هو أنت» دیگر این قاعده یادتان نرود. «هو أنت» علی علیه السلام، آدمها خود تو هستند. اگر بچهی تو زیردست یک کس دیگر بود دوست داشتی با بچهی تو چطوری رفتار کند. اگر ناموس تو، متعلق به یک کسی دیگر باشد تو دوست داری آن شخص با ناموس تو چطوری رفتار کند. تو هم با ناموس مردم با زن مردم با کسی که ازدواج میکنی با کسی که پدریاش را میپذیری، انسانی رفتار کن. درست رفتار کن. مثل بچهی خودت. هیچ فرقی نگذار. لذا آنجا در بحث آفات میگوید، لذا دقت کنیم ریاست ابتلاء است، موقعیت نیست که بگوییم آخ جون من ریئس شدم، تبریک بگوییم و جشن بگیریم. آخ جان من الان پزشک شدم، آخ جون الان مهندس شدم، نه معلوم نیست مبارک باشد. باید ببینیم تو عرضه داری که اگر خدا برای تو موقعیتی ایجاد میکند شهرت به تو میدهد قدرت به تو میدهد محبوبیت به تو میدهد درست ازش استفاده بکنی یا نه. اعتبار به تو میدهد آبرو به تو میدهد پول به تو میدهد سواد به تو میدهد نخبگی به تو میدهد یک هنر خیلی خوب به تو میدهد الان مثلاً میتوانی مداحی کنی، هنر است موقعیت است، ما مداح داریم از آن استفاده میکند برای جهنم رفتن از مداحی، نه یک کسی عرضه دارد استفاده میکند برای بهشت رفتن. پس هیچ چیزی نمیتوانیم اول بگوییم مبارک است. معلوم نیست. این ضریب نفس انسان است که به اشیاء میخورد به اشیاء قیمت میدهد تو نفس مبارکی هستی، «وجعلنی مبارکاً» خدا من را مبارک قرار داده هر جا هستم. به هر چی بخوری تو بشوی رئیس جمهور، مبارک است. برای آن مقام آن مقام باید غبطه بخورد که تو رئیس جمهور شدی نه تو چیز باشی که من رئیس شدم. مقام باید بنازد به آدم، نه آدم بنازد به یک مقام. کما این که خداوند تبارک و تعالی نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، فرمود بهشت به سلمان مشتاقتر است تا سلمان به بهشت. چون دل سلمان بالاتر از بهشت را میخواهد. امام کاظم فرمود: بهشت پاداش جسم شماست. «لیس لابدانکم ثمن الا الجنه» (لابدانکم) بدنهایتان پاداشش بهشت است. به کمتر از بهشت خودتان را نفروشید. مؤمن بالاتر از بهشت جایش است. لذا خوب بهشت و همهی بهشتیها حسرت یک مؤمن را میخورند. ذوق زده میشوند یک مؤمن بیاید در بهشت. مبارک بودن یعنی این. پس هیچ چیز را ما مطلق نمیتوانیم بگوییم خوب است الان بچهام دکتر شد بچهام مهندس شد. خوب اگر میخواهی دکتر و مهندس شود اول یک کاری کن که بچهات میخواهد دکتر و مهندس شود مبارک باشد. دانشگاه قبول شد، خوب دانشگاه قبول شدن، خیلیها میروند دانشگاه، دانشگاه دری از درهای جهنم میشود برایشان. مبارک است؟ بچهام از وقتی پا گذاشته دانشگاه این جور آسیب دیده آن آسیبها را دیده آنطرفی شده این طرفی شده این مبارک نیست. معلوم نیست مبارک باشد. تبریک میگوییم شیرینی بدهیم بچهمان قبول شد. قبول شد حالا دیگر یک داستان جلویش باز شده باید ببینیم که این مسئولیت و پست و مدرک تحصیلی و شغل اینها عاقبتش چی خواهد شد به کجا میخواهد برود. و الا معلوم نیست مبارک باشد. ببین چقدر تربیت قشنگ است. شاگرد به امام مینویسد بلیت لولایه الاهواز، مبتلا شدم گرفتار شدم مجبور شدم ولایت را قبول کنم. امام هم مینویسد، من میترسم، هم خوشحالم هم میترسم. مبادا خدای ناکرده به کسی ظلم بشود. میشود پزشک، ظلم میکند در حق بیمار. کم الان پزشکان و بیمارستانها ظلم میکنند در حق بیماران؟ الان این طوری است واقعاً؟ یا طرف فرماندار شده استاندار شده نمیدانم رئیس شده در یک وزارت خانهای، مراجعه کننده میآید، مراجعه کننده را اذیت میکند سر میدواند اطلاعات غلط بهش میدهد. مگر شوخی است؟ برو فردا بیا. تو یک روز از عمر این را تلف میکنی. اگر میتوانی راه بیندازی همین امروز راه بینداز. اگر بگویی برو فردا بیا، برای یک روزی که عمرش را تلف کردی میدانی چند ده سال قیامت آدم را گرفتار میکنند و نگه میدارند آنجا. میتوانستی کار مردم را امروز راه بیندازی، برو فردا بیا برو پس فردا بیا برو یک هفته دیگر بیا. به همین راحتی. این معلوم نیست مبارک باشد. شما نگاه کنید الان موسسات، وزارت خانهها، بعضیهایشان، بانکها، نگاه کنید چقدر ظلم در حق مشتری میشود. مینشینند قوانینی مینویسند که آن بیچارهای که یک وام میخواهد هزار جور ظلم بهش میشود. هزار تومان وام بگیرد. بعد هم با این بهرههای ظالمانه. معلوم نیست این ثروت این ریاست این موقعیت به نفع شخص باشد اگر الغنا والفقر بعد عرض علی الله امام علی علیه السلام در نهج البلاغه چقدر زیبا میگوید این که یک آدم ثروتمند است یا فقیر است بعد از اینکه از اینجا رفت معلوم میشود، بعد از عرضه شدن به خدا. تازه آن موقع معلوم میشود که تو آدم ثروتمندی بودی یا فقیر هستی. آن موقع معلوم میشود. خیلیها میآیند خوش به حالت چه زندگیای، چه خانهای، چه ماشینی، چه لباسهایی، چه ابزار خانهای، چه خوش به حالش ولی واقعاً معلوم نیست که این خوش به حالش باشد. موقع مردن معلوم میشود. موقع مردن معلوم میشود که شخص واقعاً ثروتمند است یا فقیر است. پس بیخود حسرت زندگی دیگران را نخوریم، حسرت موقعیتهای دیگران را نخوریم شاکر خداوند باشیم قدر خودمان را بدانیم. مهم این است که تو در این مختصاتی که الان هستی به وظیفهات عمل کنی و بنده شاکر خدا باشی وقتی حسرت زندگی دیگران را داری یعنی ناسپاسی داری یعنی شکر نداری، یعنی قدر نمیدانی، وقتی غصه میآید سراغ دلت یعنی قدر نمیدانی. تو چه میدانی آنها چه بدبختی و جهنمی دارند که مخفی است و شاید خودشان هم ندانند. پس حسرت ظاهرها و شرایطی که ما میبینیم را نباید انسان بخورد. انسان باید دعا کند که خدا عاقبت بخیرش کند و بنده شاکر و قانعی باشد برای خدا. این خیلی اهمیت دارد. نمیتوانیم وارد بحث بعدی شویم بحث بعدی بحث خیلی مهمی است که دربارهی نفرین مظلوم است آه مظلوم است که میگذاریم برای جلسه بعد. والحمدلله رب العالمین.