خانواده آسمانی – جلسه 458

متن کامل جلسه

تقسیم‌بندی دیوان‌های اعمال نزد خداوند

بحثمان درباره ظلم بود. قرار بود که در مورد ظلم سخن بگوییم. اولین تقسیم‌بندی را از وجود مقدس نبی اکرم (ص) می‌خوانیم. پیامبر (ص) آن دیوان‌ها و نامه‌های اعمال را به سه دسته تقسیم کردند: «الدواوینُ عنداللهَ ثلاثه»؛ دیوان‌ها نزد خداوند سه دسته هستند، یعنی انسان سه دسته دیوان عمل و نامه عمل دارد. «دیوان الله یَعبَالله بِهی شیئا و دیوانُ الله یَترُکُ الله منهُ شیئا و دیوانُ الله لایَغفر فُلّا». یک دیوان هست که خداوند سخت‌گیری نمی‌کند در آن، یکی از دسته نامه‌های عمل‌ها آن هست که خداوند خیلی سخت نمی‌گیرد و دومی این هست که خداوند چیزی از آن را فروگذار نیست، رها نمی‌کند اصلاً، و سومی دیوانی هست که خداوند اصلاً به هیچ وجه او را نمی‌بخشد.

دیوان شرک: گناه نابخشودنی

«فَعَمل دیوان الذی لا یغفرُهُ الله و شرک». آن دیوانی که خداوند اصلاً نمی‌بخشد، شرک هست. «قال الله تعالی اِنَهُ مَن یُشرک بِالله فَقد حَرَم الله عَلَیهِ الجَنَه». پیامبر (ص) آیه‌ای را در این زمینه می‌آورد. آن دیوانی که اصلاً خداوند نمی‌بخشد، شرک به خداوند است، یعنی اینکه انسان برای خداوند شریک قائل بشود. آیه‌اش را هم خواندیم: «اِنَهُ مَن یُشرِک بالله فقد حرم الله علیه الجَنه». اگر یک کسی برای خدا شریک قائل باشد، همانا خداوند بهشت را بر او حرام کرده است، یعنی محال است کسی که مشرک باشد سر از بهشت در بیاورد. اینکه قائل باشد خداوند در امور و کارهایش، در ذاتش، در صفاتش، در افعالش شریک داشته باشد.

دیوان ظلم به نفس: گناهی که خداوند سخت نمی‌گیرد

«فَأمَ دیوانُ الذی لا یَعبَالله بِه فَظُلمُ العَبدَ نفسهُ فی ما بینَهُ وَ بَینَ ربَهی مِن سَؤمٍ تَرَکَهُ اَو صلاهٍ تَرَکَها فَاِنَ الله لا یَغفِرُ ذالکَ فَیَتَجاوزُ ان شاء الله». می‌گوید آن دیوانی که خداوند خیلی سخت نمی‌گیرد، ظلم‌هایی هست که بنده خدا به خودش در رابطه با خداوند کرده است. خداوند به ما یک سهمیه‌ای از ارتباط، عشق‌بازی، خلوت داده است. بزرگترین نعمت الهی و بزرگترین شرافت برای انسان، نعمت خلوت با خداوند، سخن گفتن با حق تعالی، مناجات با حق تعالی، عبادت اوست. از این بالاتر نعمتی امکان ندارد خدا به کسی داده باشد. «یا من ذکرُهُ شرفٌ لِذاکرین». کسی که یاد او یک شرافت هست برای کسانی که یاد او را می‌کنند. «وَ مِن اعظمِ نَعمَ عَلَینا جَریانَ‌ ذِکرِکَ اَلا السِنَتِنا». امام سجاد (ع) در صحیفه می‌فرماید: بزرگترین نعمتی که به ما دادی ای خدا این هست که تو اجازه دادی که ذکرت بر زبان ما جاری شود. این را چه کسی می‌فهمد؟ یعنی این را چه کسی فرصت می‌داند که بزرگترین فرصت من در دنیا، بزرگترین موقعیت من در دنیا این هست که من می‌توانم با خدا صحبت کنم؟ فقط آدم‌هایی می‌فهمند که بخش انسانی‌شان فعال شده باشد، یعنی باطن پیدا کرده باشند، باطن انسانی، بفهمد این نعمت یعنی چه.

درک نعمت‌های الهی در سطوح مختلف وجودی

در فعالیت‌های جمادی، یک نفر وقتی که پولی به دست می‌آورد یا موقعیت شغلی پیدا می‌کند، درآمد، تجارت، کسب و کار هست، این را یک موقعیت و یک موفقیت می‌داند، می‌گوید من زندگی‌ام خیلی خوب هست الحمدلله، خدا را هم شکر می‌کند، می‌گوید زندگی‌ام خیلی خوب هست، چه فرصت خوبی دارم که من می‌توانم پول در بیاورم، زیاد در بیاورم، با برکت هست، راه‌های مختلفی هست، این را نعمت می‌داند و خوشحال هم هست که می‌تواند از این بابت پول به دست بیاورد. در فعالیت‌های گیاهی، شخص از اینکه می‌تواند هر غذایی را بخورد، هر چیزی را بخورد، می‌تواند بچه‌دار شود، می‌تواند به بدنش، هیکلش، اندامش برسد، می‌تواند خوب بخوابد، این‌ها را نعمت می‌داند، خوب هم هست، نعمت هم هست حالا شکر خدا را هم انجام می‌دهد اما این یک شکر گیاهی است، خوشحال هست یعنی از اینکه فرصت می‌کند بخوابد، فرصت می‌کند بخورد، تنوع غذایی دارد، می‌تواند بچه‌دار شود، می‌تواند ورزش کند، سالم و سلامت هست و بدن او مشکلی ندارد، از این جهت ذوق‌زده هست، خوشحال هست و قدر می‌داند، این هم خوب هست که انسان شکر الهی را نسبت به نعمت‌های گیاهی به جا آورد، چون الان یکی از بزرگترین مصائب بسیاری از انسان‌ها روی زمین این هست که دستشان به دهانشان نمی‌رسد، گرسنگی، فقر، خب این یک مصیبت هست، یا بعضی‌ها بدنشان سالم نباشد، مثلاً مریض باشند، مشکلی داشته باشند، آسیب‌دیدگی داشته باشند، حالا هر چیزی، بالاخره سلامتی یک نعمتی هست که انسان قدرش را هم نمی‌داند.

نعمت‌های مجهول: سلامتی و امنیت

در روایت داریم دو نعمت هست که مجهول نعمت‌هاست، «مجهولَهاتان اَسِنَهِ و الامان». دو نعمت هست که مجهول هست یکی سلامتی، یکی امنیت. وقتی انسان امنیت دارد، یک خانمی می‌بیند که وقتی از این سرِ شهر تا آن سرِ شهر ساعت ۱۰ شب بلند می‌شود می‌رود این طرف و آن طرف، نصف شب می‌تواند برود، مسافرت می‌تواند برود، امنیت دارد، نعمت عظیمی هست، مغازه‌ها امنیت دارند، مردم در خیابان می‌روند امنیت دارند. شما الان بروید در این کشورها، همین کشورهای همجوار ما در افغانستان، در عراق، در سوریه، در یمن، در کشورهای عربی، در ترکیه که خیلی‌ها می‌روند دنبال خوش‌گذرانی، الان شخص هر موقع که راه می‌رود در خیابان احتمال می‌دهد که یک بمب منفجر شود، هرجا که می‌خواهد برود مطمئن نیست که شب زنده برگردد. امنیت نعمت عظیمی هست که ما به برکت خون شهدای اسلام در این کشور، در حالیکه اطراف ما کاملاً ناامن هست، کشور پر از امنیت هست به برکت خون شهدای عزیزمان، به برکت خون رزمندگان اسلام و همچنین به برکت مرزداران خوب ما، نیروهای انتظامی ما، نیروهای نظامی ما، الحمدلله خدا همه آن‌ها را حفظ کند و کمکشان کند داریم. خب این هم خوب هست که انسان شکر کند، خیلی وقت‌ها انسان یک چیزی را از دست می‌دهد، یک نعمتی، یک کمالی را از دست می‌دهد بعد تازه قدرش را می‌داند، آن مقداری را که هست را انسان قدرش را بداند و شاکر باشد.

درک نعمت‌های فوق عقلانی: خلوت با خدا

نعمت‌های حیوانی هست، انسان فرصت دارد از اینکه نعمت‌های حیوانی داشته باشد، خدا را شکر می‌کند، قدر می‌داند، خوشحال هست، در جنبه‌های حیوانی که زیاد هم هست فعالیت داشته باشد، یا نعمت یادگیری، علم، فعالیت، فهم، درک، کلاس، استاد، امکانات علمی، این‌ها نعمت‌های بخش عقلی است، خب انسان هر کدام از بخش‌هایش که فعال باشد می‌فهمد که آن غذایش چه هست و شکر آن را به جا می‌آورد، چون از آن لذت می‌برد. چه کسی از داشتن نماز و ذکر شاکر و خوشحال هست؟ یک کسی که بخش فوق عقلانی‌اش فعال شده باشد. شما الان به یک دختربچه چهار، پنج ساله بگویید که اگر همه مردها بمیرند چه می‌شود؟ می‌گوید که خب بمیرد. به یک پسربچه بگویید که اگر همه زن‌ها بمیرند چه اتفاقی می‌افتد؟ می‌گوید که خب بمیرد. خب این بالغ می‌شود احتیاج به مرد دارد، احتیاج به زن دارد، بعد اگر به او بگویند که الان حاضری مردها بمیرند، مردت بمیرد چه؟ زنت بمیرد چه؟ می‌گوید نه، می‌فهمد چرا؟ چون به بلوغ رسیده است به آن جنس نیاز دارد.

خاطره‌ای از درک بلوغ انسانی در جبهه

من یادم هست یک خاطره زیبایی از دوران جنگ، یک بچه مجرد کم سن و سالی بود در جبهه، هر وقت رزمندگانی که سن آن‌ها بالا بود می‌خواستند ازدواج کنند مثلاً یک ماهی، ده روز، یا بیست روزی نمی‌آمدند، آن موقع‌ها هم ازدواج‌ها همین طوری بود یک ماه بیشتر طول نمی‌کشید، تا خواستگاری و عقد و عروسی می‌شد یک ماه، بعد هم طرف دوباره بلند می‌شد می‌آمد جنگ و جبهه، وضعیت اینگونه بود، این مثلاً هر کدامشان که چند روز نمی‌آمد مسخره‌شان می‌کرد می‌گفت چه شد نیامدی؟ آن‌ها هم می‌گفتند که خب ازدواج کردیم یا برای مقدمات ازدواج رفته بودیم، مدام این‌ها را اذیت می‌کرد و می‌گفت که شما چقدر غافل هستید، الان وقت ازدواج هست؟ مدام سرزنش می‌کرد این بچه‌ها را، یک چند سالی گذشت خب جنگ هشت سال طول کشید و این هم بزرگ شد بالاخره، بعد یک موقعی رفت ازدواج کرد خیلی هم دیر آمد گفتیم اصغر کجایی، نیستی؟ خیلی غایب شدی، عملیات‌ها نمی‌بینم شما را، این طرف‌ها نمی‌بینمتان، می‌گفت برو بابا امام حسین (ع) هم خودش زن و بچه داشت دیگر، گفتم آفرین، این استدلال‌ها را الان یاد گرفتی؟ آن موقع‌ها این استدلال‌ها را بلد نبودی برای دیگران به کار بگیری.

لذت خلوت با حق تعالی

این آدم می‌فهمد، غذا را می‌فهمد، لباس را می‌فهمد، درس را می‌فهمد، کتاب را می‌فهمد، امنیت را می‌فهمد، چه کسی ذکر را نعمت می‌داند؟ یاد خدا را چه کسی فرصت می‌داند؟ چه کسی وقتی که چشمش به حرم افتاد، چشمش به مسجد، چشمش افتاد به حسینیه، چشمش افتاد به تسبیح، چشمش افتاد به قرآن، چشمش افتاد به سجاده، چه کسی وقتی که خانه خلوت می‌شود و کسی نیست می‌گوید که آخ جان منم و الان یک سجاده، منم و قرآن، من هستم و مفاتیح، چه کسی وقتی که داخل حرم می‌شود دغدغه دارد که خدا نکند که من بخواهم زود بیایم بیرون، این را چه کسی می‌فهمد؟ کسی که بخش انسانی او فعال شده باشد، وقتی فعال هست دوست ندارد که ارتباطاتش با خدا مثل ارتباطاتی که در بخش‌های زمینی دارد که دوست ندارد کوتاه باشد در آن بخش هم دوست ندارد. آدم‌هایی که وهمی و خیالی هستند، وقتی که در حال انجام دادن یک کار وهمی و خیالی هستند دوست ندارند کسی مزاحم لذت وهمی و خیالی آن‌ها بشود، مثلاً دارند یک فیلم نگاه می‌کنند، فیلم یک لذت وهمی و خیالی هست، یا مثلاً وقتی که یک سریالی تمام می‌شود اعصاب او خرد می‌شود می‌گوید ای بابا تمام شد، من یادم هست یک سریالی نشان می‌داد که مثلاً صد و چند قسمت بود، بعضی‌ها که خیلی خوره بودند می‌رفتند همه قسمت‌های این سریال را می‌خریدند یک جا می‌نشستند همه این سریال را ده سال، دوازده ساعت نگاه می‌کردند مگر اینکه دیگر کار و درس هیچ چیزی نگذارد والا این را رها نمی‌کردند، در یک هفته مثلاً یک سریال صد قسمتی را می‌نشست نگاه می‌کرد و از این لذت هم می‌برد، دوست هم داشت که برود یک جایی ببیند که کسی مزاحم او نشود، یک ویدئویی بر دارد برود، یک لپ‌تاپی، کامپیوتری، برود یک جایی بنشیند در را ببندد و بنشیند و همینطور این سریال را نگاه کند، هیچ کس هم نه به او زنگ بزند، نه با او کاری داشته باشد.

عبادت: درگیر کردن تمام وجود انسان با خدا

چه کسی از خلوت با حق تعالی لذت می‌برد؟ از نشستن روی سجاده، از اینکه او را صدایش کنند، از اینکه مجبور هست بلند شود، فقط انسان، یعنی او که بخش خدایی او عاشق شده است، فهمیده است که الله یعنی چه کسی، و بعد پیدا کرده است الله را، به عنوان یک دوست جدید، به عنوان یک معشوق اصلی و جدید او را پیداش کرده است، و دوست ندارد که در ارتباط و رفاقتش با خدا فاصله بیافتد، کم شود، سهمیه‌اش کم شود، سهمیه حرف زدن، مکالمه، معاشقه، ارتباطات قشنگی که انسان از حسش می‌تواند با خدا می‌تواند بگیرد تا خیالش، فهمش، عقلش و فوق عقلش را درگیر کند، در ارتباط با خدا این عاشقی یک طوری طراحی شده است که هم حس آدم درگیر می‌شود، بدن درگیر یک هم‌آغوشی با خدا می‌شود، هم خیالتان، هم وهمتان، هم عقلتان و هم فوق عقلتان را درگیر می‌کند عبادت، فوق‌العاده است، یعنی هیچ بخشی از پنج بخش شما نیست که در معاشقه نرود وسط معرکه، همه جای شما درگیر هست، خب چه کسی این را می‌فهمد؟ آدم‌ها این را می‌فهمند، کسانی که بخش انسانی‌شان بالغ شده است.

نشاط دائمی مؤمن و حسرت‌های قیامت

اینکه یک کسی زوری بخواهد از نمازش بزند، از اقامه‌اش بزند، از تعقیباتش بزند، زودتر می‌خواهد نمازش را تمام کند، وقتی چهار رکعتش می‌شود دو رکعت خوشحال می‌شود، ماه رمضان می‌آید ناراحت می‌شود، ماه رمضان می‌رود خوشحال می‌شود، از کوتاه شدن عبادت‌ها، از تند خواندن نماز، می‌گوید حاج آقا، حاج آقای خوبی هست نماز را تند می‌خواند، البته امام جماعت هم باید نماز را خیلی طول ندهد، ولی حالا، ما کسانی را داشتیم در اولیاء الهی نماز را به جماعت نمی‌خواندند یعنی نمی‌رفتند بایستند کسی به آن‌ها اقتدا کند، خودشان می‌رفتند یک جایی نمازشان را می‌خوانند کسانی که خیلی عاشق بودند می‌آمدند پشت سر این آقا نماز می‌خواندند، می‌رفتند می‌ایستادند، او فقط می‌رفت نماز خودش را می‌خواند، یعنی از اول که نمازش را می‌خواند تا آخر اصلاً توجه نداشت که پشتش چه کسی هست و چه هست و اصلاً هیچ چیزی، من یادم هست که یک موقعی در مدرسه فیضیه می‌نشستیم تا این سر و کله‌اش پیدا شود، که بدویم بیاییم پشت سر او نماز بخوانیم، پشت سر او نماز بخوانیم، او اصلاً کاری با کسی نداشت، او در حال خودش بود می‌رفت یک گوشه‌ای می‌ایستاد نمازش را می‌خواند، در یکی از این مدرسه‌ها نماز می‌خواند، یا شب‌ها مثلاً، گاهی وقت‌ها چهل، پنجاه دقیقه یک نماز طول می‌کشید، ولی همه خب مست می‌شدند، چهل، پنجاه دقیقه یک نماز می‌خواندند، خدا رحمت کند آیت الله بهجت رحمه الله علیه، همینطوری نمازشان خیلی صفا داشت، این را فقط کسی می‌فهمد که بداند چه نعمتی گیرش آمده است، که این بخش آدمیت و انسانیتش واقعاً شکوفا شده باشد، و فعال بشود، رمز شادی مؤمن هم درست در همین هست، یعنی مؤمن چیزی دارد که با آن خلوت کند و در آن خلوت دیگر یاد کسی نیست، اصلاً نمی‌خواهد هم که یاد کسی باشد، که بی‌نظیر هست، جایگزین هم ندارد، «المؤمنُ دائمُ النشاط» مؤمن نشاطش دائمی است، چون در عشق هست، در صفا هست، در رقص هست، با می و مطرب سر و کار دارد دائماً، و خدا این نعمت بی‌نظیر را بدون محدودیت در اختیار انسان قرار داده است، هیچ نعمتی از این بالاتر شما ندارید که خدا می‌گوید که بدون محدودیت خودم هستم پیش شما و کنار شما، حرف می‌زنم با شما و شما هم می‌توانید با من حرف بزنید، می‌گویم و می‌شنوم این عظیم‌ترین نعمت هست، و این یک حسرت هست برای ما که ما این‌ها را بعداً می‌فهمیم، آن موقع دیگر خیلی دیر شده است، آن موقع هست که التماس می‌کنیم که خدا اجازه بدهد که ما دو رکعت نماز بخوانیم و نمی‌شود، اجازه می‌خواهیم که فرشته وحی، فرشته مرگ، به ما اجازه بدهد که ما دو رکعت با خدا حرف بزنیم و فرصت داده نمی‌شود، آن موقعی که انشاالله می‌رویم در بهشت، در بهشت حسرت می‌خوریم به زمینی‌ها که این‌ها الان می‌توانند چه کار کنند، با اینکه ما در بهشت هستیم ولی حسرت می‌خوریم که آخ، آخ، آخ چه می‌شد که ما برگردیم، به بزرگان می‌گفتند که برگردیم، مریم (سلام الله علیها) به خیلی از اولیاء خدا این سؤال را می‌کردند سؤال می‌کردند که دوست دارید برگردید؟ همه گفتند که دوست داریم برگردیم، یکی می‌گفت دوست دارم برگردم روزه بگیرم، یکی می‌گفت دوست دارم برگردم صلوات بفرستم، یکی می‌گفت دوست دارم برگردم به زیارت بروم، یکی می‌گفت دوست دارم برگردم نماز بخوانم، قرآن بخوانم، سیدالشهداء (ع) شب عاشورا حمله می‌کنند، می‌گوید که عباس (ع) جانم به فدایت ببین چه شده است می‌گوید که این‌ها می‌خواهند جنگ کنند می‌گوید برو امشب را از آن‌ها اجازه بگیر که ما امشب را نماز بخوانیم حداقل، امشب را ذکر بگوییم، خیلی حرف هست، این فرهنگِ آدمیت است.

فرهنگ خانواده آسمانی و فرصت‌های از دست رفته

ما اگر فرهنگ خانواده آسمانی‌مان را نفهمیم، شایسته مردن هستیم، نه شایسته زندگی. فرهنگ خانواده‌مان را نفهمیم، فرهنگ پدر و مادر طاهرینمان را، آبا و اجداد طاهرینمان را نفهمیم که این‌ها چه بودند، امام حسین (ع) چه کسی بوده که اینگونه بوده است، ما هم بچه‌های آن‌ها هستیم، می‌خواهیم که به آن‌ها ملحق شویم، ما هم می‌خواهیم هم درجه آن‌ها باشیم، اگر ما این‌ها را نفهمیم و بمیریم خیلی حیف است، حتی اگر به بهشت هم برود حیف هست، در بهشت هم می‌فهمد که سر او کلاه رفته است، این بزرگترین فرصت هست، (خیلی حاشیه رفتم، می‌خواستم یک چیز کوتاه بگویم اصلاً از دستم رفت) که ما بزرگترین نعمت را داریم، بزرگترین فرصت را داریم که از آن استفاده کنیم، که از این عظیم‌تر وجود ندارد که خدا به کسی داده باشد، فرصت خلوت، صحبت کردن با خدا، حرف زدن با خدا، این کامیست که ما باید از خدا بگیریم.

تعریف ناکامی واقعی

مثال می‌زنم شما الان یک جوانی را در نظر بگیرید، مثلاً یک آقایی استاد دانشگاه است، از نظر علمی پروفسور هست، از نظر موقعیت اجتماعی و بخش حیوانی یک موقعیت بالای اجتماعی دارد، مثلاً وزیر هست، نماینده مجلس هست، از نظر گیاهی، خوش‌چهره، خوش‌هیکل، خوش‌اندام، قد و بالای خوب، بدن سالم، از نظر مالی یک آدم ثروتمند هست، این را در نظر بگیرید، یک آدم اینطوری را، این فقط ازدواج نکرده است، یعنی همسر نگرفته است، این وقتی که می‌میرد، روی اعلامیه او می‌نویسند جوان ناکام، خب این چه فرهنگی هست که این با این همه کامی که از دنیا گرفته است، فقط چون با یک جنس مخالف، آن هم مثلاً یک شب حتی، اگر عروسی کرده بود شب دوم حتی اگر بعد از عروسیش می‌مرد باز هم می‌نوشتند جوان ناکام؟ نه، این چه فرهنگی است که می‌گویند جوان ناکام؟ این یک فرهنگ حیوانی است، که ما می‌گوییم این جوان ناکام مرد، یعنی چه کار می‌خواست بکند؟ ناکام کسی است که از خدا کام نگیرد، این ناکام هست، انسان ناکام، یک کسی که در دنیا مزه مناجات با خدا، خلوت با خدا، لذت با خدا، ذکر با خداوند تبارک و تعالی، عشق‌بازی با خدا، امام سجاد (ع) می‌فرماید چقدر لذیذ هست، من در وهم و خیال خودم با تو درگیر باشم، دقت کنید می‌گوید:
گر میسر نیست بر من کام او
عشق‌بازی می‌کنم با نام او
با خیال او، طرف پولدار نیست، اما در خیالش خودش را پولدار تصور می‌کند، می‌بینید که چند ساعت در نقش یک آدم ثروتمند خیال‌بازی می‌کند، لذتش را می‌برد، دوست دارد برود یک جایی را ببیند در خیالش صد بار می‌رود به آنجا و می‌آید، دوست دارد با یک کسی همنشینی و معاشرت داشته باشد، در خیالش می‌نشیند صد بار همنشینی و معاشرت می‌کند، خیال لذت‌بخش هست، اصلاً خیال هست که انسان را می‌سازد.

خیال‌بافی با خدا و خانواده آسمانی

امام سجاد (ع) می‌فرماید: «ما الَذَ» چقدر لذیذ هست که من در وهم خودم درگیر تو باشم، خیال‌بافی با خدا، این که تکرار می‌کنم خیال‌بافی زیاد کنید، خیال‌های زیبا را تکرار کنید در ذهنتان، باید به جای خیال‌های گناه‌آلود و خیال‌های مسخره و خیال‌های وهمی، خیال‌های به‌دردنخور، خیال‌های حسی و اینگونه، اجتماعی، سیاسی، به جای اینطور چیزها انسان برود سراغ خیال‌بافی با ارتباطش با خداوند و خانواده آسمانیش.
زآن شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می‌شمارم روز و شب
آدم باید هزار بار در خیالش لحظه‌ای که عزرائیل (ع) با آن قیافه قشنگ و مهربانش می‌آید بالای سرش و او را برمی‌دارد و می‌بردش، کارت دعوت می‌دهد، آن هم با چه احترامی می‌گوید که این‌ها پنج تن هستند، تشریف بیاورید برویم، این را باید هزار بار انسان در خیالش تکرار کند، لحظه زیبای تولدش و عروسیش به قول حضرت که فرمود: «الموتُ عرسُ المؤمن» مرگ عروسی مؤمن هست، مگر عروسی نیست؟ خب هزار بار در خیالت عروسی کن، چطور ما خیال‌بافی نمی‌کنیم؟ این عروسی انسانی بزرگمان را؟ چرا می‌ترسیم از آن، برای اینکه به خودمان خیانت کردیم، ظلم کردیم، ظلم به نفس، این بخش ما ضعیف هست، بی‌عرضه هست، عرضه انسانی و خیال‌بافی‌های انسانی ندارد متأسفانه، فلج شده، زمین‌گیر شده است، هیچ فلجی هم از این فلجی بدتر نیست، «اَشَدُ البلا فقرُ النفس» بدترین بلا این هست که آدم روحش گدا باشد، یک روح ثروتمند در روز هزار بار می‌میرد، با عزرائیل، با فرشته‌ها، با پیغمبر(ص)، با پنج تن، لحظه سلام و علیکش با اهل بیت (ع)، لحظه در آغوش کشیدن تک تکشان، بوسیدن تک تکشان، لحظه مهمانی‌هایی که با این‌ها دارد، لحظه درسی که پای درس این‌هاست، و… هزاران لحظه باشکوه هست که انسان باید در خیالش پرورش بدهد، ولی ما خیال‌هایمان آلوده است، کوچک هست اندازه خودمان هست، سهم ما از خدا چقدر هست؟ سهم ما از اهل بیت (ع) چقدر است؟ سهم ما از این ارتباطات قشنگ چقدر است؟ ما هیچ وقت به این سهم‌هایمان فکر نمی‌کنیم فقط دنبال سهم‌های پایینی هستیم، یک مقدار سهم مادی‌مان لطمه می‌خورد، یا سهم گیاهی‌مان، یا سهم جنسی‌مان، عزا می‌گیریم، اما سهم انسانی‌مان که دارد می‌رود، مفت هم دارد از دستش می‌دهد اصلاً غصه‌اش را نمی‌خورد، ناراحت نیستیم.

بزرگترین ظلم به نفس: محروم کردن خود از خدا

من یادم هست یک موقعی در حوزه، طلبه‌ها صبح بلند می‌شوند، اذان صبح همیشه ما این را داشتیم، همیشه ما اذان صبح، یک مورد، دو مورد گریه و ناله داشتیم، طلبه بلند می‌شد همیشه هم همه می‌دانستند که داستان چه هست، عادی بود در حوزه، می‌دیدید که اذان صبح طلبه بلند شده است چند دقیقه مانده بود به اذان می‌دیدیم که طلبه زار زار گریه می‌کند انگار که مادرش مرده است، می‌پرسیدیم که چه شده است می‌گفت نماز شب خواب ماندم، ما بیدار هستیم و نمی‌خوانیم، ما الان نیمه‌شب شرعی ساعت ۱۱، ۱۱:۲۰ دقیقه وقت نماز شب هست تا سحر، ما نمی‌خوانیم، بیدار هستیم و نمی‌خوانیم، او به خاطر خواب ماندن و از دست دادن فیض، گریه می‌کرد، ما چقدر فرق داریم با اینطور آدم‌ها، این‌ها که هستند؟ ما که هستیم؟ بزرگترین ظلمی که انسان به خودش می‌کند این هست که خودش را از خدا محروم کند، بزرگترین جنایتی که یک کسی می‌تواند در حق خودش بکند که منشأ جنایت‌های است که می‌تواند در حق دیگران بکند این هست که خودش را از خدا محروم کند، او کودک عزیز روانش را دائماً می‌زند بر سرش که تو حق نداری با خدایت باشی، تو حق نداری که با خانواده‌ات باشی، شما یک بچه را بردارید از خانه‌اش بدزدید او گریه می‌کند و پدر و مادرش را می‌خواهد شما مدام به او بگویید که نه، تو حق نداری! آقا الان یک خانواده‌ای یک بچه‌ای را دارند و او را دوستش دارند این بچه عاشق پدر و مادرش هست، پدر و مادرش هم عاشق این بچه هستند، حالا یک خانمی که خلأ عاطفی دارد برود این بچه را بدزدد و بیاورد در خانه و او را نگه دارد، می‌گوید که من به تو می‌رسم، من مادر تو هستم، این برای بچه ظلم هست، گناه و جنایت هست، ما برای اینکه به معشوق‌های پایینی‌مان برسیم، این بچه را از خانواده‌اش جدا می‌کنیم، خفه‌اش می‌کنیم که مزاحم ما نشود.
ترسم که این تن که حائل است به جانم
سقط کند کودک عزیز روانم

عواقب ظلم به نفس و بی‌توجهی به خدا

ما خیلی ستمکار هستیم، خیلی ظلوم و جنایتکار هستیم، او می‌خواهد که با خانواده‌اش باشد، می‌خواهد که با معشوقش، با الهش باشد، وقت نمی‌دهیم به او، از بیست و چهار ساعت ما چقدر وقت به او می‌دهیم، برای ارتباط با اصل خودش؟ می‌گوییم که نه تو اصلاً برو بمیر، می‌گوییم که تو برو به جهنم، من می‌خواهم با خوراک و پوشاک و زن و شوهر و فامیل و عمو و عمه و خاله و دایی و تلویزیون و میهمانی و … باشم من می‌خواهم با این‌ها خلوت کنم، حوصله تو را ندارم، بخواهیم خیلی هم به او احترام بگذاریم، مثل یک آدم زندانبانی که یک زندانی دارد و به او یک تکه نان می‌اندازد جلوی او و می‌گوید که کفت کن، می‌گوید بخور حرف نزن دیگر، سر ظهر یک چیزی می‌اندازیم جلویش، یک نماز به‌دردنخور، یک نماز بیهوده که خود فرشته‌ها در روایت داریم می‌پیچانند و می‌زنند بر صورت صاحبش و می‌گویند که این نماز به‌درد نمی‌خورد، یک نماز اینگونه به او می‌دهیم و بعد به عذاب وجدانمان هم بر می‌خورد می‌گوییم که خب ما نمازمان را خواندیم، واقعاً نماز خواندیم ما؟ هیچ جنایتی بالاتر از این نیست که ما داریم به خودمان می‌کنیم، هیچ ظلمی بالاتر از این نیست.

بخشش خداوند در ظلم به نفس

حالا خدا را نگاه کنید، ناز، ناز، ناز، معشوق هست دیگر، غنی هست، صمد هست، معشوق من، صمد هست، می‌گوید که قیامت اگر یک موقعی که شما دوست نداشتید با من حرف بزنید، من به شما سخت نمی‌گیرم، این خیلی بد هست، این ظلم هست که می‌گوید خدا می‌بخشد «لا یَعبَ الله بِه» کاری ندارد ببینید پیغمبر (ص) چه می‌فرماید: «فَظُلمُ العبدِ نَفسَهُ فی ما بینهُ و بینَ ربِ» آن ظلمی هست که بنده در ارتباطش با خدا به خودش می‌کند، آن بی‌میلی‌ها، قانع بودن‌ها، دیگر اینکه: «مِن صَومٍ تَرَکَهُ» یک روزه‌ای بوده و باید می‌گرفته و نگرفته، نه اینکه روزه واجب را نگیرید سخت نگیرد نه، آن نفس بیچاره می‌شود، کسی که نماز و روزه را ترک کند که کافر می‌شود، کسی که عمداً ترک کند کافر می‌شود، نه، یک موقع هست یک نمازی قضا شده است، یک روزه‌ای قضا شده است، نمازش قضا شده است و الان هم یادش نیست، خدا سخت نمی‌گیرد این‌ها را، می‌گوید پدرم مریض بود این آخرها نماز نمی‌خواند ما هم پول نداریم که برایش نماز و روزه بگیریم، خودمان هم مریض هستیم نمی‌توانیم روزه بگیریم، خدا سخت نمی‌گیرد این‌ها را، می‌گوید مادرم مریض بود نمی‌توانست روزه‌هایش را بگیرد ما هم نمی‌توانیم قضا کنیم برایش، نه پولی داریم و نه می‌توانیم برایش قضا کنیم، خب مریض بوده بنده خدا، یا اینکه نه، یک مشکلی پیش آمده هر چیزی، این‌ها را خدا سخت نمی‌گیرد، می‌گوید که قرار بود با من باشید و از من کام بگیرید، خب کام نگرفتید خودتان باختید، ظلم به خودتان کردید، پیغمبر(ص) می‌فرماید: «ظلم العَبدِ نَفسَ» ظلمی که یک بنده به خودش می‌کند، منشأ همه غصه‌ها، همه اضطراب‌ها، همه ناراحتی‌ها، همه محرومیت‌ها، همه حقارت‌ها، همه عقده‌ها، همه بدبختی‌هایی که انسان دارد از این یک ظلم ناشی می‌شود، آنجایی که شما حق خودِ اصلی‌تان را نمی‌دهید، وقتی نمی‌دهید اوضاعتان در چهار معشوق پایینی‌تان می‌ریزد به هم، شما باید ازدواج اصلی‌تان را که با خداست را درست انجام بدهید، شما تا با معشوقتان آشنا نشده باشید و پیوند نخورده باشید با خداوند، در این چهار بخش هر چه انسان موفق‌تر باشد شکستش بیشتر هست، هر چه از نظر بقیه اوضاع و احوالش بهتر است و بیشتر خوش به حالش است، دلتنگ‌تر، مریض‌تر، افسرده‌تر، عصبانی‌تر، پرخاشگرتر، دل‌مرده‌تر هست، پیروزی‌هایش هم شکست هست، موفقیت‌هایش هم ننگ هست، به‌درد نمی‌خورد، ولی اگر یک کسی این ازدواج را درست انجام داد، در بقیه خیلی راحت است.

داستان گوهرشاد و حکمت ازدواج با خدا

سلام خدا بر بانو گوهرشاد، خب زن شاه هست شوخی نیست، بانوی اول کشور و زن شاه، مسجد گوهرشاد را که می‌ساختند، داستانش را قبلاً هم در مباحث معنوی تعریف کردیم، خب آمده است مسجد را بازدید کند، ایشان دستور دادند که مسجد را بسازند، مسجد بابرکتی هم هست، الان یکی از قشنگترین جاهای حرم امام رضا (ع) آنجاست، حالا آمده است بازدید کند حواسش هم نیست این نقابش هم بر می‌دارد، کارگری که داشته ساختمان می‌ساخته چشمش می‌افتد به زن شاه و عاشق او می‌شود، مادر او که می‌بیند این بچه سرِ کار نمی‌رود می‌پرسد که پسرم چرا سرِ کار نمی‌روی؟ می‌گوید که مادر من عاشق شدم یک کسی را می‌خواهم، مادرش می‌گوید که این که چیزی نیست خب می‌رویم برایت می‌گیریم، بگو که چه کسی هست؟ می‌گوید که یک خانمی هست که گاهی وقت‌ها می‌آید از مسجد بازدید می‌کند، مادر می‌آید یک جایی می‌ایستد ببیند که این خانم چه کسی هست، می‌بیند که او زن شاه است، می‌رود به پسرش می‌گوید که سرت به تنت زیادی کرده است؟ عاشق زن شاه شدی؟ می‌گوید که من نمی‌دانم من عاشق شده‌ام، این بچه روز به روز حالش هم خراب‌تر می‌شود، مادر می‌بیند که اوضاع خیلی خراب هست و بچه کم کم از دست می‌رود می‌رود به زن شاه می‌گوید که والا خانم پسر من اینطور شده است، سلام خدا بر گوهرشاد، می‌گوید که چرا زودتر نگفتی، خب می‌گفتی، باشه من با او ازدواج می‌کنم، فقط مهریه‌ام سنگین است، می‌گوید مهریه شما چه هست؟ می‌گوید باید بیایی چهل روز در محراب نماز با حضور قلب نماز بخوانی، اگر توانستی چهل روز با حضور قلب اینجا نماز بخوانی من با شما ازدواج می‌کنم، چقدر انسان بوده این زن، چقدر حکیم بوده است این زن، این پسرِ هم به عشق این زنِ تمرکز می‌گرفته و خلاصه یک نماز درست و حسابی می‌خوانده، بعد از مدتی که می‌گذرد زنِ می‌گوید که چه کار کردی، حلِ؟ می‌گوید که دیگر شما را نمی‌خواهم آن چیزی را که باید پیدا می‌کردم را پیدا کردم، چیزی اینجا گیرم آمده است که اگر بخواهم با تو باشم حالم خراب می‌شود، این چیزی هست که پیدا کردم، یک داستان واقعی هست، این داستان، داستانی هست که این زن شوهردار مؤمن شوخی نیست که به یک پسری بگوید که من با شما هم ازدواج می‌کنم، یعنی رد خور ندارد اگر یک کسی بیافتد به انس با خدا، «مَن ذَلَذی ذاقَ حلاوهَ مَحَبتِکَ فرامَ مِنکَ بدلا» امکان ندارد، امام سجاد(ع) به ما می‌گوید که این یک قانون هست، امکان ندارد که H2o یک جایی باشد آبی وجود نداشته باشد، امکان ندارد که یک کسی با خدا انس بگیرد نسبت به چهار تا امر پایینی‌اش احساس کمبود و عقده کند، اصلاً محال هست، کسی که می‌افتد به تب و تاب و اضطراب و کمبود و خلأ و ناراحتی و بی‌تابی و احساس بی‌آبرویی و کم‌شخصیتی، احساس بی‌عزتی می‌کند، احساس می‌کند که مهم نیست، این‌ها همه برای این هست که ظلم اصلی صورت گرفته است، این ظلم وقتی صورت بگیرد تمام این بخش‌ها تعادلشان را از دست می‌دهند و به هم می‌ریزند، ما همه مشکلاتمان به این برمی‌گردد.

چهل روز خلوت و تحول درونی

اگر یک کسی این بخش را راه بیندازد، وقت زیادی هم نمی‌گیرد واقعاً، ببینید که این زن چقدر حکیم هست می‌گوید چهل روز، یعنی ما در چهل سال واقعاً چهل روز وقت نداریم؟ من گاهی اوقات از بعضی از این علماء چیزهایی می‌خوانیم که اگر می‌شد واقعاً انسان این‌ها را سجده کند، مثلاً می‌گوید که من برای یک کاری چهل اربعین گرفتم، مرحوم ملا صدرا که رحمت خدا بر او باد، برای کارهای عبادی‌اش، برای کارهای درسی‌اش، چهل اربعین خلوت، عجب عیاش‌هایی بودند این‌ها، عجب آدم‌هایی بودند این‌ها، الان هم کم کم الحمدلله این در جامعه ما این عیاشی‌ها و کیافی‌ها زیاد می‌شود شکر خدا هیچ وقت در جامعه ما اینقدر جوان‌های عیاش و کیاف نداشتیم اصلاً، شما نگاه کنید رجب می‌آید اعتکاف رجبیه، همه مساجد جوان‌ها می‌روند هزینه می‌کنند که بروند در آن خلوتِ، روزه می‌گیرند که در آن خلوتِ باشند خیلی شکر خدا زیاد شده است الحمدلله، ما باید خیلی شکر کنیم از این فضایی که در کشورمان هست، جوان‌هایی که هستند مردمی که هستند، می‌گوید که نه، چهل روز کافی است، اگر یک کسی وقت بگذارد اتفاقات خوبی برایش می‌افتد، منیت‌ها، حسادت‌ها، زودرنجی‌ها، حساسیت‌ها، سخت‌گیری‌ها، عصبانیت‌ها، حقارت‌ها همه از بین می‌رود، یکدفعه انسان می‌رود به بهشت، تمام جهنم در این چهل روز آب می‌شود، سوزش ما چه زمانی هست؟ زمانی هست که ما می‌رویم در بهشت، یا در قیامت قرار می‌گیریم، یا شب اول قبرمان گیر می‌کنیم آنجا، بعد می‌فهمیم که با یک چهل روز از این چهل سال، از این پنجاه سال، از این سی سال با یک چهل روزش ما می‌توانستیم تمام جهنم را خاموش کنیم، و عالی‌ترین درجات بهشت را به دست بیاوریم، مشکل ما این هست که ما باور نکردیم که آدم هستیم و اله ما خداست، ما مدام یا خودمان را خانم می‌بینیم یا یک آقا می‌بینیم و همه عقده‌ها و مشکلات زندگی‌مان یا راجع به زنانگی‌مان هست یا گیاهی‌مان هست یا مسئله مادی‌مان هست، یا در مورد مسائل مردانگی‌مان هست مدام از این گرفتاری‌های اینگونه داریم، ما تا آخر عمر مدام از این دغدغه‌های اینگونه داریم، تا وقتی که ما خودمان را خانم یا آقا می‌بینیم، یعنی به عنوان یک زن یا یک مرد یا یک حیوان، به آن شرافت انسانی، خوراک انسانی، لذت انسانی نمی‌رسیم، این اولین ظلم هست که پیامبر (ص) فرمودند که این را خداوند خیلی به شما سخت نمی‌گیرد.

دیوان ظلم به بندگان: گناه نابخشودنی

که گفت، دومی را که ظلم به نفس هست فرمودند: «فَاِن اللهَ یَغفِرو ذالِکَ وَ یَتَجاوَزُ انشاالله» خدا او را می‌بخشد «وَیَتجاوَزُ انشاالله» انشاالله خدا از او عبور می‌کند سخت نمی‌گیرد، «فَاَمَ دیوانَ الذی یا یَترکُ الله مِنهُ شَیعا فَظُلمُ عبادُهُ بَعضِهم بعضا القصاصُ لا محالَ» اما آن ظلمی که خدا هیچ چیزی از او را ترک نمی‌کند و نمی‌بخشد و اصلاً کوتاه نمی‌آید ظلم به بندگان و بعضی دیگر هست، این را دیگر خدا هیچ کاری نمی‌کند و نمی‌بخشد می‌گوید که باید بایستید و حساب‌هایتان را با هم تسویه کنید، نمی‌شود، حالا ظرافت و لطافت دارد این ظلم به بنده خدا، منظور خدا چه طور ظلم‌ها و تجاوزهایی هست که این‌ها را در روایت بعدی حضرت خودش توضیح می‌دهد، بعد می‌فرماید «القصاصُ لا محالَ» قصاص چاره‌ای ندارد دیگر باید قصاص شود، قصاص هم خیلی خطرناک هست، اینجا انسان زده است چشم یک کسی را در آورده است خب چشمش را آن طرف در می‌آورند دیگر تمام می‌شود، دست یک کسی را قطع کردند دستش را قطع می‌کنند تمام، آنجا اینگونه نیست، آنجا چون صحنه رفته است در قیامت، چشم یک کسی را اینجا در آورده باشید آن طرف داستان دارد انسان، یک سیلی به یک کسی زده باشید، یا یک فحش به یک کسی داده باشید، یک کسی را مسخره کرده باشید، یک کسی را تحقیر کرده باشید، یک کسی را ترسانده باشید، این خیلی کار می‌برد قصاص آنجا، مثل رابطه رحمِ مادر با دنیاست، در رحمِ مادر یک مریضی هست برطرف می‌شود ولی اگر آن را بیاورد در دنیا، آن مریضی ممکن هست که سال‌ها او را اذیتش کند تا خوب شود.

محاسبه نفس در دنیا و اصلاح رابطه با خدا

لذا انسان باید اینجا به دادِ خودش برسد این حدیث زیبایی که استاد عزیز جناب آقای نیکنام خواندند که کسی که خودش را در دنیا محاسبه کند خدا دیگر او را محاسبه نمی‌کند روز قیامت، اینجا محاسبه کنید «حاسبُ قَبلَ اَن تُحاسِبُ» اینجا اگر کسی به خودش برسد و حواسش را جمع کند و زود حسابش را با بنده‌های خدا صاف کند آن طرف دیگر کسی با او کاری ندارد، خدا می‌گوید که اصلاً به من ربطی هم ندارد، بین خودتان هست، می‌گوید که ظلم کرده است به شما، زنتان هست، شوهرتان هست، بچه شما هست، دخترتان هست، پسرتان هست، حاکم هست، وزیر هست، وکیل هست، نماینده مجلس هست، مدیر کل هست، همسایه است، حلالت کرد برو، من کاری ندارم، من که طلبی ندارم، خدا می‌گوید من که طلب‌های خودم را بخشیدم، شما بیایید و طلب‌های این را بدهید، خدا هم دخالتی نمی‌کند، داستان این هست که قصاص آنجا خیلی سخت هست، لذا خیلی خوب هست که انسان بینش را با بندگان خدا درست کند ولی راهش همان هست که خدمتتان عرض کردم در روایت داریم که اگر کسی بین خودش و خدا را اصلاح کند، خدا بین او و بندگانش را درست و اصلاح می‌کند، در همین دنیا و آن طرف هم همین گونه هست، ولی آدم اول باید رفیق باشد با خدا و دوست باشد با خدا، این چیزی هست که ما کم داریم در زندگی‌هایمان، ظلم می‌کنیم به خودمان، وقتی که با خدا خوب نباشید با هیچ کس دیگری نمی‌توانید خوب باشید، اگر با خدا خوب هستید با همه خوب هستید. و الحمدالله رب العالمین.

خلاصه

جملات ناب

  • پیامبر اکرم (ص) دیوان‌های اعمال نزد خداوند را به سه دسته تقسیم کرده‌اند: دیوانی که خداوند در آن سخت‌گیری نمی‌کند، دیوانی که خداوند چیزی از آن را فروگذار نمی‌کند و دیوانی که خداوند هرگز نمی‌بخشد.

  • گناه نابخشودنی نزد خداوند، شرک ورزیدن به اوست، زیرا کسی که برای خدا شریک قائل شود، بهشت بر او حرام می‌شود.

  • ظلم به نفس، یعنی کوتاهی در ارتباط با خداوند و عبادت او، گناهی است که خداوند در آن سخت‌گیری نمی‌کند و می‌بخشد.

  • بزرگترین نعمت و شرافت برای انسان، خلوت با خداوند، سخن گفتن و مناجات با اوست.

  • درک واقعی نعمت‌های الهی، از جمله نعمت خلوت با خدا، تنها زمانی میسر می‌شود که بخش انسانی وجودمان فعال شده باشد.

  • سلامتی و امنیت دو نعمت مجهول هستند که قدرشان اغلب تا زمانی که از دست نروند، دانسته نمی‌شود.

  • لذت واقعی از عبادت و ذکر خدا را تنها کسانی درک می‌کنند که بخش فوق عقلانی وجودشان فعال شده باشد.

  • مؤمن نشاط دائمی دارد، زیرا در عشق به خدا غرق است و این نعمت بی‌نظیر بدون محدودیت در اختیار او قرار گرفته است.

  • بزرگترین حسرت در قیامت این است که فرصت‌های خلوت و مناجات با خدا در دنیا را از دست داده‌ایم.

  • ناکامی واقعی، محروم شدن از کام گرفتن از خدا و لذت مناجات با اوست.

  • باید به جای خیال‌بافی‌های بی‌ارزش، به خیال‌بافی با خداوند و خانواده آسمانی‌مان بپردازیم.

  • مرگ، عروسی مؤمن است و باید لحظه دیدار با فرشتگان و اهل بیت (ع) را در خیالمان پرورش دهیم.

  • بزرگترین ظلمی که انسان به خودش می‌کند، محروم کردن خود از خدا و ارتباط با اوست.

  • ظلم به بندگان، گناهی است که خداوند هرگز از آن نمی‌گذرد و قصاص آن در قیامت بسیار سخت خواهد بود.

  • اگر انسان رابطه خود را با خدا اصلاح کند، خداوند نیز رابطه او را با بندگانش در دنیا و آخرت اصلاح خواهد کرد.

  • چهل روز خلوت و انس با خدا می‌تواند تمام منیت‌ها، حسادت‌ها، عصبانیت‌ها و حقارت‌ها را از بین ببرد و انسان را به بهشت برساند.

فراداده ها

جایگاه در
درختواره انسان‌شناسی
راویان گفتاوردهای این جلسه