فهرست مطالب
Toggleبدترین برادران: کسانی که شر روزشان را برای تو میخواهند
بحثمان در آفتشناسی روابط اعضای خانواده آسمانی به بدترین کسانی رسید که ما با آنها ارتباط و اخوت داریم؛ بدترین برادران. گفتیم که برادر و خواهر با هم یکی هستند و هیچ فرقی نمیکند. پنج مورد را خواندیم: یک مورد این بود که بدترین برادران کسانی هستند که انسان به خاطر آنها به زحمت میافتد. معنایش را هم توضیح دادیم که به چه معناست؛ هر زحمتی نیست. «شر الاخوان الخاذل»؛ بدترین برادران کسانی هستند که تو را در هنگام نیاز رها میکنند و با تو کاری ندارند. بدترین برادران کسانی هستند که هنگام آسایش با تو ارتباط دارند و هنگام سختی میبرند. مورد چهارم فریبکار چاپلوس بود و مورد پنجم کسی بود که انسان را از طریق باطل خشنود میکند.
مورد ششم، که امروز میخوانیم، «شر اخوانک من یبتغی لک شر یومه»؛ بدترین برادر تو کسی است که شر روزش را برای تو میخواهد. یعنی بدیها و دردسرهای روزش را برای تو میخواهد. گاهی اوقات بعضی از افراد آنقدر خودشیفته هستند که سختیها و گرفتاریهای زندگیشان را هم میخواهند بگذارند روی دوش دیگران. در ذهن اینها، افراد درجهبندی میشوند. گاهی اوقات، کسانی در زندگی افراد درجه دو یا سه میشوند و خب درجه دو و سه را انتخاب میکنند برای اینکه سختیها و مشکلات را به دوش بکشند.
اسلام و از بین بردن درجهبندی انسانی
در اسلام به این شکل نیست. ما در اسلام حتی اگر برده هم داشتیم، میدانید که بردهداری چیزی است که در اسلام وجود نداشته و ندارد. اسلام زمانی ظهور کرد که سیستم بردهداری قرنها در همه جای دنیا وجود داشته است؛ مثل خیلی از اشتباهات دیگر، مثل آدمکشی و زندهبهگور کردن دخترها و جنگ و خونریزی و شرابخواری و اینها. اسلام به مرور زمان که آمد، چون نمیتوانست خیلی از گناهان و عادتهای غلط را یکجا بردارد، برای همین هم آمد مقرراتی را تنظیم کرد تا این نوع کارهای بد به مرور زمان از بین برود و همینطور هم شد. یکی از آنها همین قواعدی بود که خداوند برای بردهداری قرار داد. یکی از آنها این بود که خیلی از ظلمها و خودبرتربینیهایی که نسبت به بندگان و بردگان بود، و حتی بردگان نه، بعضی جاها خب خادم بودند در منزل ممکن بود برده هم نباشند، اما حقوقی برابر برایشان برقرار کرد و آن حالت درجه دو، درجه سه بودن در انسانیت را اسلام از بین برد.
نمونههایی از رفتار ائمه با زیردستان
در روایت داریم امام صادق (علیهالسلام) یکی از غلامانشان را فرستادند دنبال کاری و دیر کردند. حضرت به دنبالشان رفتند و دیدند گرفته یک جا خوابیده. طرف رفته کار را انجام بدهد، یک گوشهای گرفته خوابیده. گرم هم بوده، حضرت شروع میکند به باد زدن او تا خنکش بشود خوب بتواند بخوابد. و میبیند که این شخص نیاز به استراحت دارد. خب حالا، تا از خواب بیدار میشود، از خواب پا میشود، خیلی خجالتزده میشود که به جای اینکه دنبال کار حضرت برود، گرفته خوابیده، حضرت هم آمده بالای سرش دارد بادش میزند. حضرت نهایت، اگر ماها بودیم چگونه برخورد میکردیم؟ یا الان اگر ما باشیم نسبت به نیرویمان، زیردستانمان، چگونه برخورد میکنیم؟ ببین حضرت چقدر زیبا باهاش صحبت میکند، میگوید: «برادر کارهایت را تقسیم کن، شبت را بگذار برای استراحت، روز را که باید برای ما کار بکنی، وظیفهات را انجام بده، حق نداری شب را به قدری بیدار بمانی که به وظیفه اصلی روزت لطمه وارد شود.» این یک دستورالعمل است برای همه ما، کسانی که در طول روز وظایف واجبی دارند، شب باید به اندازه کافی استراحت کنند که دچار حقالناس و ظلم نشوند. حتی مستحبات. یک موقع است ممکن است مستحباتی باشد که به واجبات لطمه میزند در شب. نباید حتی آن مستحبات انجام شود تا شخص بتواند در روز به وظایف واجبش عمل کند. حضرت چقدر شیرین و زیبا رفتار میکند با این شخص، نمیگوید تو خدمتگزاری، غلامی، وظیفهات این است، خیلی قشنگ و منطقی باهاش صحبت میکند.
یا امام رضا (علیهالسلام) وقتی میخواستند غذا بخورند به هیچ وجه دست به غذا نمیزدند تا خدمههایشان، حتی مأمور اصطبل هم باید میآمد سر سفره مینشست تا حضرت شروع میکرد به غذا خوردن. درجهبندی ندارند. ولی بعضی افراد یک عده از انسانها را درجهبندی میکنند برای دردسرها و سختیها و شرهای زندگیشان. حتی شده گاهی اوقات یک شخصی آنقدر خودشیفته است ظلمی را مرتکب میشود به یک کسی دیگری میگوید تو برو گردن بگیر من خودم به خودت و خانوادهات میرسم به شرطی که خودش برود گردن بگیرد. چرا من باید بیرون از زندان باشم، یک نفر دیگر جرم من را قبول کند و او در بدبختی گرفتار شود که من میخواهم آزاد باشم؟ طبقهبندی و درجهبندی معنا ندارد. اهل بیت (علیهمالسلام) و بزرگان دین، هیچوقت برای خودشان یک شأنیتی قائل نبودند که دیگران بخواهند جور آنها را بکشند. زحمت آنها را بکشند. حتی وقتی امام صادق (علیهالسلام) جایی میرفتند بند کفش ایشان پاره شد. بند کفش هم به گونهای بود که وقتی پاره میشد کفش در میآمد، مجبور بود پیاده برود. یکی از عزیزان، یکی از دوستان، آمد کفشش را به حضرت داد که حضرت بدون کفش نباشد، هرکاری کرد حضرت نپذیرفت، گفت: «هرکس برایش دردسری در زندگی ایجاد میشود، مستحقترین کس برای تحمل آن دردسر کیست؟ خودش. خودش باید بار خودش را به دوش بکشد. الان بند کفش من پاره شده من باید پیادهروی کنم، نه اینکه یک نفر به خاطر من پابرهنه بخواهد بگردد و من با کفش بگردم که مثلاً من کی هستم که بخواهم، چه فضیلتی بر دیگران دارم؟ چه برتریای دارم که بخواهم من در آسایش باشم و کسی در ناراحتی و نگرانی باشد.»
بدترین برادران: کسانی که تو را محتاج مدارا و عذرخواهی میکنند
خب، روایت بعدی، باز از وجود مقدس امیرالمؤمنین (علیهالسلام) است، این نکته خیلی لطیف است در زندگیها زیاد پیش میآید، «شر اخوانک من اهوجک الی مدارات و الجعک العتظظارن.» بدترین فرد، بدترین برادر، بدترین نزدیک تو، بدترین شوهر، بدترین زن، بدترین پدر، بدترین مادر، بدترین دوست، کسی است که تو را محتاج مدارا با او میکند. یعنی یک بلا و فشاری به سر تو میآورد که تو مجبوری دائماً مراقبش باشی، مدارا کنی باهاش که مبادا این بهش بربخورد، مبادا این ناراحت و عصبانی بشود. بدترین بچه. این خیلی بد است. روحیه خیلی خطرناکی است. بعضیها از این استفاده میکنند. مثلاً میبیند خانمش کسی را ندارد، پدر و مادرش مردهاند، الان در شهرستان هستند، کسی را در این شهر ندارند. این زیاد در مشاورههای من اتفاق افتاده به خصوص در شهرستانها، یا در تهران، از شهرستان آمدهاند تهران، کسی را ندارد، مرد چنان رفتار زشتی دارد در مقابل خانم و خانوادهاش که زن چارهای جز این ندارد که با این مرد مدارا کند و همه شرایط این مرد را قبول کند. میگوید حرف بزنی طلاقت میدهم. حرف طلاق یکی از زشتترین چیزهایی است که یک مرد به یک زن بگوید یا یک زن علیه یک مرد استفاده بکند. خیلی بد است. بگوید حالا که این کسی را ندارد در موقعیتی است که من اشاره بخواهم بکنم میپاشد، جز من هم کسی را ندارد، پناهی ندارد، خیلی خطرناک است این حالت.
پرهیز از ظلم به بیکسان و خودکامگی
در روایت داریم، بترسید از ظلم کردن به کسی که جز خدا هیچ کس را ندارد. گاهی اوقات افراد اینجوری هستند خوششان میآید از حالت سلطنت، غلو، برتری، آقا بودن، رئیس بودن، سالار بودن. زنسالاری و مردسالاری هر دویش جهنم دارد. هیچ فرقی نمیکند. یعنی شخص هرچقدر علاقه به زنسالاری دارد، به فرزندسالاری دارد، میخواهد در خانه حرف او باشد. میبینی یک موقعی یک خواهر بزرگتر یا یک برادر بزرگتر یا یک خواهر کوچکتر یا برادر کوچکتر قلدری میکند برای همه. حرفش را دائماً میخواهد به بقیه تحمیل کند. یک موقعی میبینی یک خواهرشوهر اینجوری است، عروس را اذیت میکند، یکسره مزاحم عروس است، تو مخ این عروس است، تحقیر میکند، یا بالعکس، یک باجناق بزرگتر است که میخواهد در خانواده همیشه حرف، حرف او باشد، یک خواهر بزرگتر است میخواهد حرف او همیشه در خانواده باشد، همه حرف این را گوش بدهند همه چیز با حرف یک نفر تنظیم شود. این روحیه خیلی خطرناک است. هرچقدر شخص، مستبدتر باشد، بخواهد نظرش را بیشتر به بقیه تحمیل بکند، حرف، حرف او باشد، چه مرد، چه زن، این جهنمیتر است، این به خواری، به ذلت، به فشار قبر، به تحقیر الهی بیشتر نزدیک میشود. به ذلیل شدن بیشتر نزدیک میشود.
مدیریت بر دلها نه بر بدنها
هیچ وقت نباید کسی اخلاقش جوری باشد که همسرش بترسد ازش. که اگر من یک چپ نگاه کنم، چیزی بگویم میخواهد مرا طلاق بدهد دوباره چماق طلاق را بلند میکند. یا زن یا مرد. زن بگوید مرد بگوید من اصلاً جرئت نمیکنم به این زن یک چیزی بگویم تا یک چیزی میگویم زود قهر میکند. آدمی که زود قهر میکند، با قهر کردن، با داد زدن، با تحریم، با پول ندادن، میبینی یک اتفاقی میافتد که مرد تا یک چیزی میشود خرجی را قطع میکند. پول توجیبی بچه را قطع میکند. وظیفهای که دارد، سرویسی که باید بدهد قطع میکند، باج میگیرد. این کار خیلی خطرناکی است. چرا، یک جایی خوب است، آن هم در واجبات و محرمات. در تربیتی که شخص باید در واجبات و محرمات انجام بدهد. آن هم با ترتیبی که قرآن گفته. والا در مسائل شخصی کسی حق ندارد به خاطر مسائل شخصی خود، میل خودش، دیگران را وادار کند که ملاحظهاش را بکنند. به محض اینکه شخص به این شخصیت میرسد که زنش حساب ببرد یا شوهرش ازش حساب ببرد، پدر و مادر ازش حساب ببرند، خواهر و برادرهای کوچکتر ازش حساب ببرند، این شخص منفور میشود در نزد خداوند. هرچقدر با عظمتتر، بزرگتر، حاکمتر پیش خدا، ذلیلتر و خوارتر میشود. پیش آن اشخاص هم همینطور است. تو اگر عرضه داری به دل مردم حاکمیت بکن نه به بدنشان. نه مرد حق دارد به بدن زن حکومت کند نه زن حق دارد به بدن مرد حکومت کند. ما ممکن است بدن همسرمان را به حکومت بگیریم یعنی کاری کنیم که بدون اجازه ما آب نخورد، هیچ کاری نکند، هنری نیست این که. تو اگر میتوانی آنقدر عظمت، محبوبیت، میل شخصیت داشته باش که به عشق تو مطیع باشد نه به ترس تو. به محض اینکه شما ترس تو دل یک کسی بیندازی، مدیریت اینجوری هم فایده ندارد، مدیریتهایی که ترس ایجاد میکنند ترس در دل نیروهایشان، به جای اینکه محبوبیت و عظمت ایجاد بکنند، یعنی نیرو حیا بکند از اینکه مدیرش را معصیت بکند یا خلاف بکند یا خجالت بکشد یا آنقدر دوستش داشته باشد که به خاطر دوست داشتن نرود به سمت کار خلاف نه اینکه بترسد.
اهمیت محبت و احترام در روابط خانوادگی
البته در سازمانها، مدیریتها، مؤسسات، قوانین انضباطی باید باشد، دانشگاهها، چون بشر، همه آدمها آنقدر وارسته نیستند که بخواهند با قوانین محبتی و معرفتی اداره شوند. خب لازم است باشد، آن سر جای خودش اعمال بشود. چه اشکالی دارد. اما اصل قضیه داستان این است باید به هر حال، آنی که انسانی هست این است، به خصوص در مسائل خانوادگی که آنجا دیگر قانونبردار هم نیست، یک پدری، یک مادری، چنان محبوبیت، و بزرگی در دل فرزندش داشته باشد که فرزندش به عشق پدر و مادرش کار خلاف انجام ندهد. من گاهی اوقات ازم سوال میکنند که بچههای ما نماز نمیخوانند، حجاب را رعایت نمیکنند، این درجه اول شخصیت خود پدر و مادر باید به گونهای باشد که اصلاً بچه، این پدر و مادر را میبیند به عشق این مادر، به عشق این پدر، خودش علاقهمند بشود به واجبات دینی. به نماز، به حجاب، به تقوا. به مسائل اینجوری. به عشق پدر و مادر گناه نکند، معصیت نکند، کار حرام انجام ندهد. نه به زور و ترس. این در درجه اول. پس یادمان باشد تحکم نکنیم یادمان باشد کسی از ما اینجوری نترسد خدای نکرده که بخواهد از ما حساب ببرد به گونهای که نکند اگر این بفهمد چه میشود؟
دوری از تحمیل عقاید و خودخواهی
حالا من تخلف کردم الان این میخواهد با من چه کار کند، اینجوری هیبت در دل دیگران انداختن، در دل بندگان خدا انداختن، اصلاً قیمت ندارد، ارزش ندارد. مؤمن رأیش و نظرش را تحمیل نمیکند به کسی، (المؤمن یأکل بالشهوت اهله، والمنافق یأکل بالشهوته) مؤمن همیشه با میل دیگران، خانوادهاش، دوستانش، میخورد، میخوابد، تفریح میکند، میپوشد، نه با میل خودش، تحمیل نمیکند میل خودش را به دیگران. پدرسالاری، مادرسالاری، هر دویش جهنم دارد و عذاب دارد، هر دویش بد است، تفاهم، صحبت، مشورت، توافق، برای هم بودن، در هم ذوب شدن، این ارزش دارد. لذا میگوید بدترین کسان، کسانی هستند که آدم مجبور است هی مدارایشان کند. دیگران را وادار میکنند که مدارایشان را کنند اگر من کاری کنم جرئت ندارم چیزی بگویم حرفی بزنم الان این قهر میکند داد میزند عصبانی میشود فحش میدهد الان میرود از خانه بیرون، میرود چند روز نمیآید.
الان میرود تهدید میکند. آدم اینجوری که یکسره بخواهد ملاحظهاش را بکند، این آدم بدبخت است، فشار قبر دارد. کسی که همه ازش اینجوری حساب میبرند بترسند، این آدم بدبختی است، مستکبر است، طاغوت یعنی همین. این هم یک فرعون است اسیر فرعون نفس خودش است. روی بقیه بندگان خدا تفرعن دارد، شما وقتی مار نمیزند شما را، عقرب نمیآید سراغتان، اژدها نمیآید، فرشتهها نمیآیند سراغتان، که نفستان کاملاً به آرامش رسیده باشد. یعنی تیز نباشد برای کسی. کسی از شما نترسد، اگر کسی از شما نترسید. آن موقع است که مار و عقرب هم نمیآید سراغتان اما اگر کسی قرار است یکسره بترسد از اینکه فلان کنم الان این عصبانی میشود، الان این داد میزند مرا اخراج میکند، قهر میکند با من، صبر، مغفرت، تحمل، تغافل، تجاهل، اینها خیلی مهماند. این اخلاقها اخلاقهای خطرناک و جهنمی هستند سعی کنیم در خانه برای همسرانمان، فرزندانمان خلقهای اینجوری نداشته باشیم، تند نباشیم. برای خانواده همسر، برای پدر و مادر خودت، پدر و مادر عشق محض هستند، بچهها نباید سوء استفاده کنند از عشق پدر و مادرشان و بگویند چون پدر و مادرم به من وابسته هستند، تک فرزندم، حناص کند و هی حرف بزند و غر بزند و قهر بکند و تهدید بکند پدر و مادر را. در فشار بگذارد، این را میخواهم آن را میخواهم باید این کار را برای من کنید، آن کار را برای من کنید، اینها چیزهای خیلی خطرناکی هستند یک بچهای که پدر و مادر مجبورند مدارا کنند باهاش که مبادا این یک طوریش بشود، یک خلافی بکند، جهنمی است. عاق است. چرا باید بقیه بخواهند یکسره مدارای ما را بکنند. مگر ما کی هستیم. که همه مجبورند مدارای ما را بکنند که به ما برنخورد، ناراحت شویم این جوری نشویم آنجوری نشویم، این نخوت، نخوت بدی است. این حالت بنده بودن نیست. حالت انسان بودن نیست. این حالت تیزی و تندی و هاری و مار داشتن و عقرب داشتن و اژدها داشتن است. خیلی باید دقت کنیم. سوء استفاده نکنیم، کلمات زشت به کار نبریم، میخواهی برادر یا خواهر کوچکترت را صدا بکنی، همکارت، شاگردت، شریکت را صدا بکنی، احساس نکنی هروقت میخواهد با تو حرف بزند تو حق داری هر نوع کلماتی را در موردش به کار ببری. نه. این چیز خوبی نیست. مجبورت کند ازش معذرت خواهی کنی. بعضیها نیاز دارند دائماً ازشان معذرت خواهی کنی، من غلط کردم، ببخشید، دفعه آخرم است، هی یکسره، آنقدر فشار میآورد به طرف تا طرف بیفتد به غلط کردن این هم خوب نیست. یک موقع است انسان باید شخص را، بچه است، نظام تربیتی است، یک کاری میکند که شخص بگوید من اشتباه کردم دیگر قول میدهم این کار را نکنم، چون مسئله حرام و واجب و اینهاست. اما خودش در دلش نمیریزد به هم و ظلم نمیکند به طرف مقابل، طرف هم میفهمد که این اگر الان ناراحت است به خاطر خدا ناراحت است به خاطر خودش نیست اگر هم قهر کرده یا الان دارد داد میزند عصبانی است یا حتی اگر میخواهد رابطه را قطع کند به خاطر این است که تو یک معصیت الهی انجام دادی، نه اینکه خلاف میل من عمل کردی. هیچوقت در خانه، در محیط برای اینکه یک چیزی خلاف میل ماست ناراحت نشویم، کسی را در فشار نگذاریم. هیچ وقت. یک کاری میخواستی بکنی، یک کار دیگر شد.
رهایی از اسارت امیال دنیوی
ما یک موقعهایی من مردانی را میشناسم که خیلی ادعا هم دارند میگویند خانه به خانه، خانم امروز گفته کباب تابه درست کن، زن استانبولی درست کرده، یا اصلاً یک غذایی درست کرده که این دوست ندارد، ولی مرد الان شکمش را صابون زده بیاید خانه کباب تابه بخورد میآید میبیند یک غذای دیگر است، ناراحت میشود، داد و بیداد راه میاندازد خیلی زشت است برای یک انسان، برای یک مرد، برای شکم ناراحت بشود. این را میخواستیم یک چیز دیگر شد. چه اشکالی دارد. برد انسان است وقتی یک جایی این اتفاق میافتد، یک چیزی که تو دوست نداری اتفاق افتاد، حرام هم نیست، ولی چیز حرامی نیست، اشکال ندارد، ولو خلاف میل تو است. عصبانی نشو رفته یک هدیهای خریده هدیه را دوست نداری یک کاری نکن بفهمد دوست نداری، من از این رنگ خوشم نمیآید، از این مدل خوشم نمیآید، خیلی بد است آدم آنقدر اسیر رنگ و مدل باشد، آنقدر بدبخت باشد، اسیر این چیزها باشد که حاضر باشد طرف مقابل را شرمنده بکند. عاطفهاش را جریحهدار کند که چرا این را خریدی. این چی است. این دهاتی است این اینجوری است. خیلی بد است. یک انسان اصلاً از این چیزها حرف نمیزند.
سر دنیا، «من بکا علی الدنیا، دخل النار» که پیغمبر همین را میگوید که دنیا نتواند کسی را عصبانی کند. حالا شما یک غذا میخواستی که غذای میل تو را درست نکرد، پدرت، مادرت، بابات یک غذا گرفت که تو دوست نداری، با شیرینی بخورش آن انسانیت تو همانجاست. همان غذایی که دوست نداری با شیرینی بخوری به رویش هم نیاوری. همان مزهای که تو دوست نداری بخوری صدایت هم درنیاید. اصلاً نفهمد طرف مقابل اینجاست که تو به خدا تقرب پیدا میکنی این چی است خوشم نمیآمد مزهاش اینجوری بود هی حرف بزنی دربارهاش، میلت آنقدر زیاد باشد، آنقدر اسارت در میل داشته باشی که طرف ناراحت شود، ببین این همه زحمت کشیدم خوشش نیامد. هیچوقت انسان نباید اینجوری نسبت به آدمهای دیگر باشد. دیگران را ناراحت نکنیم، شرمنده نکنیم به خاطر امیال، خودمان و بقیه را به دردسر نیندازیم، فشاری به دیگران تحمیل نکنیم، دیگران را وادار به معذرتخواهی و عذرخواهی و اینها نکنیم. از آن طرف هم بله، ما یک کاری نکنیم که این اتفاق بیفتد چرا یک کاری کنیم که، مؤمن کاری نمیکند که این مجبور شود معذرتخواهی کند، تو که میدانی شوهرت، یا زنت همچین چیزی را دوست ندارد چرا دوباره لج میکنی این کار را میکنی، چهل دفعه بهش گفتم وقتی میروی خرید، اینجوری خرید نکن، دوباره میرود همانجوری خرید میکند میآید، این بد است، با کی لج میکنیم ما؟ میل طرف مقابل را در نظر بگیر میگوید آقا من خواستم بروم این رنگها را دوست دارم، نرو رنگی که دوست ندارد بخر، میگوید من خودم از این رنگ خوشم میآمد، این شد خودخواهی، خب حالا میخواهی برای طرف بخری، او چه رنگی دوست دارد، چه مدلی دوست دارد، بله، یک موقع است، زن میخواهد لباس بخرد، زن وقتی لباس میخرد، باید شوهرش خوشش بیاید از این رنگی که در تنش است، زنها خیلی بهتر است که لباسهایشان را به میل همسرانشان بخرند و مردها هم همینطور.
فداکاری و گذشت در زندگی مشترک
میخواهی بروی کت و شلوار بخری ببین خانمت خوشش میآید، پیراهن، شلوار میخواهی بخری، حتی یک لباس زیر مرد میخواهد بخرد، این زیرپیراهن ممکن است از سفید خوشش نیاید، دوست دارد چون در خانه هستی، زیرپیراهنیات قرمز باشد، زرد باشد، سبز باشد همان را بگیر بپوش. چرا آدم باید هی، نه من خودم دوست ندارم، او باید خوشش بیاید. تو باید با میل او بپوشی. من با میل خودم میپوشم. این غلط است. در خیلی از موارد استثنایی اینجور دیگر میل طرف ملاحظه بکنیم دیگر، دستورات را ملاحظه کنیم، میل را ملاحظه کنیم، خانم من به من میگوید رفتی از این فروشگاه نخر از آن فروشگاه بخر، چشم، این گوشت را نخر، آن گوشت را بخر، چشم. من هم به خاطر شکم خودم بروم یک گوشتی را بخرم که او خوشش نمیآید. اینها خیلی مهم هست. خانواده محیطی است که انسان تماماً جهنمهایش را میتواند از بین ببرد تماماً خودخواهیها، نفسانیتها، منیتها، توجه به نفس، عنانیتها، انسان از بین میبرد، ازدواج فوایدش این است، از فواید ازدواج قرب به خدا و شبیه شدن به خداوند است چون تعارض میلها وجود دارد، اصطکاک وجود دارد بین زن و شوهر، پدر با بچهها، در سنین مختلف، مادر با بچهها در سنین مختلف، دختر یک جور، پسر یک جور، خانواده همسر یک جور، اصلاً خانواده ازدواجش فایدهاش این است، یک کسی ازدواج میکند در کانال بالا پایین شدنهای ازدواج میشود ولیالله.
خانواده، بستر رشد معنوی یا سقوط اخلاقی
یک کسی نه، وقتی ازدواج میکند میشود طاغوت، مستکبر، زورگو، مار، عقرب، اژدها. خانواده یعنی اینکه من در شرایطی قرار میگیرم که خیلی چیزها شبیه من نیست، خیلی چیزها با میل من نیست، و من میتوانم در این شرایط، عنانیتها، نفسانیتها، حسادتها، لوسبازیهای خودم، تکبرها، تنبلیها، بیحوصلگیها، بداخلاقیها، بدبینیها، همه را صاف بکنم. یک کسی هست از محیط خانواده استفاده میکند میشود ولیالله، همسایه و چادر امام زمان. همسایه فاطمه زهرا (سلام الله علیها) یک کسی هم از خانواده استفاده میکند میشود یزید، شمر، معاویه، فرعون. مار و عقرب و بدتر از همه قرآن میگوید میشود هیزم جهنم. ارتباطاتی که خدا برای ما میگذارد، چه ارتباطات کاری، چه ارتباطات اجتماعی، خانوادگی، دوستی، همسایگی، فامیلی، اینها همه برای این هست که خودمحوریها، خودخواهیها و عنانیتها از بین بروند. جز یک بنده خدا چیزی نماند، جز یک نفس متواضع، جز یک آدم صاف، جز یک آدم نورانی چیزی نماند، آتش برایش نماند، نار نماند، عقرب نماند، مار نماند، تیزی و تندی و عصبانیت و زودرنجی نداشته باشی، حساسیتها از بین بروند، بعضیها نمیتوانند حساسیتهایشان را رها کنند کارشان به طلاق میکشد. اصلاً ازدواج یعنی همین دیگر. ازدواج یعنی من، حساسیتهایی دارم، عادتهایی دارم، باورهایی دارم، چیزهای غلطی در فامیل داریم مثلاً از ترک بودن ما آمده، ما لرها اینجوریایم، ما عربها اینجوریایم، چیزهای غلطی هم هست، زندگی یعنی همین، یعنی ایرانی بودن و افغانی بودن و فارس بودن و اینها را بریزی بیرون، صاف کنی فقط یک چیز بماند، خدا و حکم خدا. زندگی یعنی همین.
صفا و گذشت در روابط انسانی
یعنی صاف شدن، پاک شدن، نورانی شدن، یکدست شدن، این زندگی است. نه ما ترکها، ما لرها، ما تعصبمان اینجوری است، ما خانوادهمان اینجوری است، عادت و رسممان اینجوری است، میلم اینجوری است، دوست ندارم، خوشم نمیآید، یکسره همین چیزها باهاش است، بلد نیست فداکاری، صاف شدن، از خود گذشتن، خود را کنار گذاشتن، زندگی تلخ میشود، میشود جهنم. این را دوست ندارم، آن را نمیخواهم، این را میخواهم حتماً باید باشد. اصرار، اصرار، اصرار و بعد میشود جهنم. میشود تنفر. بعد تو عرضه نداشته باشی یک کاری کنی پدر و مادر و خواهر و برادرات دوستش داشته باشند، همسرت دوستت داشته باشد، بترسند ازت، چه فایدهای دارد؟ چه رشدی کردی پس؟ پس عرضه نداشتی یک نفر را یک کاری بکنی که دوستت داشته باشد قلباً؟ به جای اینکه ازت بترسد و حساب ببرد. لذا حضرت میفرماید بدترین دوستان و برادران اینجور آدمها هستند، بدترین نزدیکان ما اینجوری هستند، این درس برای این هست که ما فقط دیگران را نمیخواهیم بشناسیم، بارها گفتم ما نمیخواهیم در این مباحث فقط دیگران را بشناسیم، نه تو یاد بگیر خودت اینجوری نباشی. اصلاً نگاه کن ببین اینجوری هستی یا نیستی.
یک داماد هست وقتی میخواهد برود خانه مادر زنش، مادر زنش و پدر زنش دوستش دارند، ولی همه میدانند اگر این بخواهد بیاید خانه برای ناهار، هیچی نداشته باشند هم ناراحت نمیشود. اگر ناهار جلویش تخم مرغ بگذارند، نان پنیر بگذارند، اصلاً بهش برنمیخورد. صفا دارد، صفا یک چیز دیگر است در زندگی. ما خیلی وقتها صفا را خراب میکنیم حتی با خدا هم ما صفا نداریم. با خدا صفا نداریم که رابطه مان با خدا به هم میخورد، سر دنیا به هم میزنیم، با فرشتهها صفا نداریم، با اهل بیت صفا نداریم، با معصومین صفا نداریم، آدم خودخواهی هستیم، خدا را هم میخواهیم میگوییم خدا استخدام من باشد، هرطور من میگویم رفتار کند. خدا رحمت کند میرزا را، روحش شاد، میگفت در یک مهمانی، صاحبخانه وقتی غذا کم میآید، خودیها را صدا میکند میگوید شماها خودی هستید غذا نخورید که به مهمانان برسد، وقتی بزرگی چند نفر را صدا میکند میگوید شما خودی هستید، این کلمه شما خودی هستید، برای آنها از صد تا غذا خوشمزهتر است.
خودی بودن برای امام زمان (عج)
من باید کنار بزرگتر بایستم نخورم تا بقیه بخورند. خیلی قشنگ است این. یعنی بزرگ شدی. یعنی میتوانم رویت حساب کنم. تو از منی. کاش ما هم برای امام زمان اینجوری باشیم. کاش برای امام زمان آنقدر خودی باشیم که حاضر باشیم کنار حضرت باشیم، اذیت شویم، زجر بکشیم، ناراحتی بکشیم، فداکاری بکنیم، غم بندههایش را بخوریم، غم سربازانش را بخوریم، غم یتیمانش را بخوریم، غمخواری یاد بگیریم. نه که تا میخواهیم برای امام زمان کار کنیم، فحشمان دادند با ما بداخلاقی کردند تحویلمان نگرفتند چهار تا حرف شنیدیم قهر کنیم برویم این اصلاً صفا ندارد. صفا با امام زمان یعنی با هر قیمتی ترکش نکنیم، آنقدر دوستش داشته باشی که ترکش نکنی، مرد یک موقعی آنقدر صفا دارد زنش کور میشود کنارش میایستد، یکی از این کتابها نوشته بود از علما در یکی از این کشکولها، یک خانمی مریض میشود، خانم زیبایی هم بوده، مریض میشود، قیافهاش، یک هورمونی ترشح میکند زشت میشود قیافهاش، مرد برای اینکه بهش برنخورد، بیست سال خودش را به کوری میزند. که زنش بهش برنخورد شوهرش وقتی نگاه میکند، اینجا الان مردان آنقدر گرگند که راحت به زن میگویند از قیافهات، از هیکلت خوشم نمیآید خیلی راحت میبرند زیر سوال همدیگر را. خیلی بد است، مرد به زن میگوید، زن به مرد میگوید. یعنی چه. بزرگواری.
مدارا و گذشت در برابر مشکلات زندگی
صفا داشتن خب این زن تاریخ مصرفش همینقدر هست که زمانی که خوشگل است تاریخ مصرف دارد؟ آدم نیست؟ روح ندارد؟ شخصیت ندارد؟ تا وقتی جوان است و طراوت دارد؟ خیلی بد است. آقایی همین چند وقت پیش، یک مهندسی، چند سال پیش البته، خانمی داشت، خیلی خوب، با کمال، مریض شد، ویلچری شده بود، زن جوان، من نمیتوانم با این زندگی کنم باید طلاقش بدهم. خیلی ناجوانمردانه است. نه من باید زنم سالم باشد، میخواهد راه برود با من، پارک بروم باهاش، چه چیزی است. صفا داشتن، با همسر، با فرزندان، با خانواده همسر، نه این داماد بیاید خانه اگر جلویش غذا هم نباشد بهش برنمیخورد. هرچی بگذارند جلویش ناراحت نمیشود. بیاید خانه غذا بهش نرسیده، باجناقها خوردهاند تا خرخره، اصلاً ناراحت نمیشود. رفته خانه مادر شوهرش، همه خوردهاند، این عروس اصلاً بهش برنمیخورد غذا بهش نرسیده باشد. رفته عروسی غذا نبوده، اصلاً ناراحت نیست، این آدم آنقدر اسیر شکم نیست، کسی که برای شکم ناراحت میشود، برای غذا ناراحت میشود، برای دنیا ناراحت شود همین است که پیغمبر میفرماید «من بکا علی الدنیا، دخل النار.» این است دیگر، که ناراحت میشود، جهنمی است. غذا بود، بود، نبود، نبود، هرچی بود بیاورید میخوریم. زن مریض است، زن گرفتاری دارد، زن امتحان دارد، زن درس دارد، زن بچهداری دارد، حالا نتوانسته غذا درست کند، یا مرد، همیشه باید پولدار باشد؟ یک موقعی مرد ورشکستگی دارد، وضع مالیاش خراب میشود، کار نیست برایش، پولش کم است، بدهی دارد، تصادفی کرده، مریض است، زن باید خیلی باصفا باشد و مدارا کند با مردش. بچهها همینطور باید فداکاری کنند، مدارا کنند.
پرهیز از سرزنش و تحمیل عذرخواهی
برای همه پیش میآید، بچه مریض میشود، پدر و مادر باصفا باهاش برخورد کنند، ولو مقصر هم بوده، حالا بهش گفتی با موتور نرو رفته زده پایش را هم شکسته رفته توی گچ، چشمت کور میخواستی نروی، دندت نرم، هی بهت گفتم، نگو این حرف را دیگر، حالا رفته زده، بهش برسید، تیمارش کنید، باصفا بهش برسید، روحیهاش زودتر خوب شود. قرار نیست ما هی روی اعصاب دیگران راه برویم، هی سرزنش کنیم، هی دیگران از ما حساب ببرند، از ما بترسند، قرار نیست اینجوری باشد، خوب نیست اینجوری. پس دیگران را وادار نکنیم به اعتذار، به غلط کردن، به معذرتخواهی کردن، این کار خوبی نیست. بدترین برادران تو کسانی هستند که «من احوجک الی مدارات.» تو را محتاج میکند به اینکه باهاش مدارا کنی، بترسی، حساب ببری ازش، و «الجعک الی الاعتذار.» و ناچارت میکند ازش عذرخواهی کنی. نه این باید ازم معذرت بخواهد، از پدرم، از مادرم معذرت بخواهد، این کارها چیست. بعضی وقتها بزرگترها اینطور میکنند، عروس اشتباه کرده، پدر شوهر، مادر شوهر آنقدر متکبر هستند، باید این عروس بیاید از همه ما معذرتخواهی کند که ما اجازه بدهیم باید خانه یا ازدواج را اجازه بدهیم، برعکس، مادر دختر افراد متکبری هستند، باید این پسر بیاید، ولی یک نکته یادمان نرود، ما روحیه عذرخواهی را نباید فراموش کنیم. اگر اشتباه کردیم، این هم خیلی زشت است که یک کسی روحیه معذرتخواهی، حلالیتخواهی، اشتباه را اعلام کردن را نداشته باشد. آقا من اگر اشتباه کردم، ناراحتتان کردم عذرخواهی میکنم، من را حلال بکنید، این خیلی کار خوبی است، مرد از همسرش معذرت بخواهد، این مردانگی یک مرد است که میتواند بارها معذرتخواهی کند، نه مرد حرفش یک کلام است، مگر مرد هم عذر میخواهد؟ یک مرد نیست، حیوان است. چرا مرد برود معذرتخواهی کند؟ یک مدیر از زیردستانش معذرتخواهی کند اگر اشتباه کرد. معذرتخواهی یک روحیه بلند است، یک روحیه انسانی است، یک روحیهای هست که معذرتخواهی میکند خیلی از حیوانات و مارها و عقربها و آتشها را از خودش دور میکند. با معذرتخواهی، با حلالیت کردن، ما که باید این کار را بکنیم، وظیفهمان است، ولی میگویند شما اینجوری نباشید که بخواهید کسی را وادار به این کار بکنید. دو طرفه است، میگوید شما وظیفهات است به احترام، اگر پادشاه هم هستی باید به احترام معلمت و پدرت از جا بلند شوی. درست. من وظیفهام است پدرم از در آمد، وارد شد، معلمم وارد شد، به احترامش بلند شوم، وظیفه است، واجب است، خب بلند میشوم، از آن طرف هم میگوید پدر، معلم تو نباید توقع داشته باشی یک جا میروی به احترامت بلند شوند، تو نباید توقع داشته باشی. برایت صلوات بفرستند، به احترامت بلند شوند، این چیزها برای تو خوب نیست، برای یک معلم، برای یک پدر، بچه است، حالا بالاخره، اسلام ما را دو طرفه تربیت میکند. از این طرف میگوید هیچ کس را وادار به عذرخواهی نکن، از این طرف هم اگر ما وظیفهمان عذرخواهی است باید عذرخواهی کنیم. والحمدالله رب العالمین.