فهرست مطالب
Toggleآفات دوستی در روابط اعضای خانواده آسمانی
بسم الله الرحمن الرحیم. بحث ما درباره همنشین بد و آفات دوستی در روابط اعضای خانواده آسمانی با همدیگر بود. فقط یک روایت درباره همنشین بد باقی ماند تا بعد برویم سراغ برادران.
انتخاب همنشین بد و عواقب آن
آن یک روایت سفارشی است که حضرت لقمان علیه السلام به پسرشان کردند که: “یا بنی من یدخل بنی السوء و من یذهب صاحب یقتمح.” کسی که جاهای بد برود، به جایگاههای بد و بدنام رفت و آمد کند، طبیعی است که به او اتهام میزنند و متهم میشود. “و من یذهب صاحب السوء لایسلم.” این خیلی مهم است. انتخاب یک همنشین بد بیخطر نیست؛ یعنی صددرصد انسان ضربه میخورد. اینطور نیست که سالم بماند اگر انسان دوست بدی را انتخاب کند. پیوند با آدمهای بدذات و بدگوهر و آدمهای منحرف قطعاً آسیب و صدمه خودش را دارد. “لایسلم.” امکان ندارد سالم بماند. حتماً به ما ضربهاش را میزند. “و من یذهب صاحب الصالح یختم.” برعکس، کسی که یک مصاحب صالح را انتخاب میکند، از آن سود زیادی میبرد و غنیمت میبرد. لذا انسان باید همیشه در انتخابهایش و ارتباطهایش دقت کند که به سمت صلاح برود. آدمها را شناسایی کند، آدمهای خوب را برای رفاقت و دوستی انتخاب کند، و با آدمهای ضعیف و منحرف که انسان را مغرور و غافل میکنند، ارتباط برقرار نکند که در بحث بعدی توضیح خواهم داد. صلوات.
بدترین برادران: خودشناسی قبل از قضاوت دیگران
این یک مجموعهای است، حدوداً ده روایت درباره بدترین برادران. بدترین برادر و بدترین کسی که ممکن است با او پیوند برقرار کنیم چه کسانی هستند؟ بدترین خواهر یا برادر. این ده روایت را انشاءالله از امشب شروع کنیم. فقط نکتهای که هست این است که وقتی داریم روایت را میخوانیم که بدترین برادر کیست، ذهنمان نرود که خوب حالا فلانی چطور است، فلانی چطور است. اولین چیزی که ذهنمان برود این است که من خودم بدترین نباشم. آیا من برای بقیه بدترین هستم یا نیستم؟ این خیلی مهم است. اول خودم. من جزء بدترین نباشم، من نامبارک نباشم. آن چیزی که خداوند از ما خواسته به عنوان بنده مؤمن این است که: “فجعلنی مبارک من حیثما کنتم.” حضرت فرمود: “خدا مرا مبارک قرار داده.” هر جا هستم مبارک هستم، خیر و برکت دارم. این برای ما مسئله مهمی است که ما هر جا باشیم منشأ خیر و برکت باشیم، شر نباشیم، بد نباشیم و آتش نباشیم. پس اول خودمان را محک بزنیم، بعد ببینیم تکلیفمان با بقیه چه خواهد شد.
ویژگیهای بدترین برادران: ایجاد دردسر برای دیگران
“شر الاخوان من تکلف له.” میفرماید بدترین برادران کسانی هستند که به خاطرشان آدمها به دردسر بیفتند، به سختی بیفتند. یعنی بعضیها هستند دائماً بقیه را به دردسر میاندازند. یعنی باید یکسره مراقبشان باشی که شر درست نکنند. یا پایش بیمارستان است، یا پایش کلانتری و پاسگاه است، یا این طرف یا آن طرف است. یعنی شما نمیتوانید به او مطمئن باشید که او را یک جایی تنها بگذارید یا یک جایی بیخیالش باشید. ازدواج کند شر درست میکند. با خانمش، با شوهرش، با خانواده همسرش، محل کار، با بقیه همیشه مشکل و دردسر دارد. مسافرت میرود، همینطور. رانندگی میکند در امان نیست. رانندگیاش از مایه اعصاب است. زن و بچه این عزا میگیرند که ما الان میخواهیم بنشینیم پیش این، این میخواهد برای ما رانندگی کند. میبینی تا برسد به مقصد صد فحش رکیک میدهد با معصیتهای خودش. فحش خیلی معصیت دارد، آثارش خیلی زیاد است. این میخواهد فحش بدهد، دعوا کند، یکسره با این درگیر بشود. همینجوری یکسره. این آدم آدمی است که تشنج و تنش دارد. مشکلات مالی برای خودش و خانوادهاش درست میکند، دائماً باید هی بروی برایش قرض بگیری، دائماً بروی برایش وام بگیری، دائماً میرود وام میگیرد و نمیدهد، تو را ضامنش میکند. یکسره دردسر درست میکند. هیچی. دائماً جیب پدر و مادر را تیغ میزند. دائماً آویزان این و آن است. بدترین آدمها این هستند که یکسره بقیه و اطرافیان خودشان را به دردسر میاندازند. شر درست میکنند. بیفکر هستند، بیموالات هستند، همیشه خانواده به خاطر حضور اینها و وجود اینها باید غصه بخورد، دردسر بکشد، ناراحتی بکشد. خوب خود آدم باید شرمش بیاید که چرا من و خانواده من و همسر من و فرزندان من و والدین من و دوستان من چه گناهی کردند که به خاطر من باید این همه دردسر بکشند؟ این خوب نیست. بار برنداریم حتی به اندازه این که من میخواهم ازدواج کنم و ازدواج نمیکنم و خواهر کوچک و برادر کوچک معطل من هستند و من همه را نگه داشتم، نه اول باید من ازدواج کنم تا بعد بقیه ازدواج کنند. حتماً پدر و مادرها اشتباه میکنند که اینجوری فکر میکنند که اول برادر بزرگ بعد برادر کوچک یا اول خواهر بزرگه بعد خواهر کوچکه. این کار خیلی غلطی است. هر کس موقعیت ازدواجش پیش میآید باید ازدواج کند. اگر معطل تو هستی، تو آدم خوبی نیستی. برای چی باید بگویی شما بروید ازدواج کنید با من چیکار دارید؟ من نمیخواهم ازدواج کنم. باریکالله. گاهی وقتها من میبینم خواهر بزرگ یا برادر بزرگ دست خواهر و برادرشان را میگیرد. مثلاً یک خواهر میبینی سه تا خواهر کوچکتر از خودش را شوهر داده، زندگی آنها را دارد بهشان رسیدگی میکند. برای خواهراش جهیزیه تهیه کرده، فداکاری میکند. برادر بزرگ هم همینطور. خودش نمیخواهد ازدواج کند. میگوید من فلان در موقعیت ازدواج نیستم. میخواهم درس بخوانم، کار الان دارم، در این فضا نیستم. شما بروید ازدواج کنید. زندگیتان را تشکیل بدهید. کمکشان هم میکند. این مانع نیست. این آدم خیر و برکت زیادی دارد، مبارک است. ولی بعضیها هستند سد هستند در راه دیگران. به هر بهانهای سد هستند. مزاحمت درست میکنند. تکلف یعنی به زحمت نیندازی. سفر میخواهند بروند، به خاطر شما بعضیها اذیت میشوند. زود شر خودت را کم کن. میخواهند حرمت شما را نگه دارند، به خاطر اینکه حرمت شما را نگه دارد بقیه به دردسر میافتند. میبینی چند نفر دارند حرف میزنند اینو چیکارش کنیم، این چیکارش کنیم. بعضی از پدر و مادرها هستند که میبینیم سنشان که بالا میرود، پدرزنها، مادرزنها، پدرشوهرها، مادرشوهرها میبینی که اصلاً برای خانواده پایینتر، برای بچههایشان، دامادشان و عروسهایشان اصلاً دردسر درست نمیکنند. باید عروس و داماد، دختر و پسر التماسشان کنند که شما یک جلسه خانه ما بیایید. دعوتشان کنند میروند. آنها هم خیلی خوشحال میشوند که میروند. بعضیها هستند نه اصلاً انگار که عروس گرفته کنیز گرفته، داماد گرفته غلام گرفته. خوب نیست. مردم را به تکلف نیندازیم. برای بقیه برنامهریزی نکنیم. برای بقیه پهن و نقشه نریزیم. بابا آنها ازدواج کردند. دو تا جوان ازدواج کردند، مستقل هستند، سر خانه و زندگیشان هستند. برایشان نقشه و طرح و برنامه نریز. بگذار زندگیشان را بکنند. هی این شر خودمان، سایه خودمان را از سر عروس و دامادها و دختر و پسرها برداریم. اگر به ما احتیاج دارند خیلی خوب کمکشان میکنیم. روابط عاطفی خوب، برو بیا، مهمانی، پذیرایی، کمک، اینها خیلی خوب است. ولی یک موقعهایی مثلاً فرض بفرمایید من دخترم میخواهد با شوهرش، با خانواده شوهرش بروند مسافرت. نه شما باید با ما بیایید مسافرت. آنها هم مجبورند حرمت قائل بشوند ما را نگه دارند. داماد مجبور است که حرمت قائل بشود. عروس مجبور است حرمت من را نگه دارد، دختر و پسرم مجبور است حرمت من را نگه دارد، به خاطر من به زحمت بیفتد، نه عزیزم. شما هر جا راحتتر هستید. ما دوست داریم شما با ما باشید. ولی شما هر جا راحتتر هستید بروید، هر جا صلاح است بروید. دختر آمده میگوید من شوهرم میگوید امسال مثلاً فلان جا بروید. بیخود کرده، امسال باید شما با ما باشید. دخترت را چرا با شوهرت درگیرش میکنی؟ برای چی درگیر میکنی؟ چرا پسرت را با زنت درگیر میکنی به خاطر خودخواهیهای خودت؟ ما بزرگترها خیلی وقتها خودخواهیهایمان را تحمیل میکنیم به زندگی کوچکترها. یا نه کوچکترها برای بزرگترها دردسر درست میکنند. هی نقشه میریزند برای بزرگترها و بزرگترها را به دردسر میاندازند. اینها فشار قبر میآورد. اینها دردسر میآورد. تیزی و هاری و تندی هست. آدم باید با دیگران یک جوری باشد که تحمیل نشود به دیگران. هیچ چیز را به دیگران تحمیل نمیکند.
خودشناسی و رهایی از وابستگیهای مزاحم
یک قاعده است اشاره میکنیم. خیلی دقت کنید. فرمول است. فوقالعاده است. آدمی که خود را میشناسد، انس با خودش دارد، به محض اینکه خودت را پیدا کردی، “من عرف نفسه فقد عرف ربه.” کسی که خودش را میشناسد، اللهاش، معشوقش، ربش را میشناسد. خانواده آسمانیاش را میشناسد. این آدم هیچ وقت تنها نیست. هیچ وقت وحشتزده نیست. او در تنهاترین حالتهایش در خانه تنهاست و همه گذاشتند رفتند ولی خانهاش شلوغ است، پر است، یک عالم فرشتهها میآیند و میروند، خدا هست، این آدم ترس ندارد. آدمهایی که خودشان را نمیشناسند همیشه احساس اضطراب و تنهایی دارند. لذا یکسره یا باید برود مهمانی یا باید مهمان خانهاش بیاید. یکسره میخواهند دیگران را به خودش بچسباند. یکسره میخواهند ارتباطاتی داشته باشند که مزاحمت درست میکنند. این آدم نمیتواند تنهایی را تحمل کند. این آدم آویزان است، این آدم محتاج است. این آدم گدای عواطف دیگران میشود و تا شخص به مرحله خودشناسی با شخصیت اصلی خودش نرسد، این گدایی، این بیشخصیتی، این سوءتفاهم… زودرنجی و حساسیت برای آدمهای تنهاست. در اوج ارتباطی که دارد، آدم تنهایی است. چون از خودش متنفر است، با خودش انس ندارد، از خودش بیزار است، با خودش غریبه است. آنهایی که نمیتوانند تلفنشان را خاموش کنند، آنهایی که نمیتوانند پیامکشان را کم کنند، آنهایی که در شبکهها نباشند، آنهایی که یکسره احتیاج دارند با ده شبکه ارتباط داشته باشند، همه برای این است که با خودشان خیلی غریبه هستند. حالا یک آدمی که غریبه است با خودش، تمام انسش دیگران هستند. لذا آدم وحشتزدهای هستند، این همیشه احتیاج دارد کسی با او باشد. گاهی دوست دارد یا آدم با محبتی است، خانهاش شلوغ است، میرود یا میآید ولی وحشتزده نیست. اگر او چهل روز هم تنها باشد، ترس برش نمیدارد ولی طبیعتاً دوست دارد اهل ارتباطی است. پیامبر فرمود: “لاخیر فیمن لایولف و لایالف.” در کسی که الفت نمیگیرد و نمیگذارد باهاش الفت بگیرند، خیری نیست. در این آدم خیری نیست. الفت، مهمانی رفتن، در جمع بودن، ارتباط داشتن، مهمانی دادن خوب است. خیلی خوب است ولی ملاک چیست؟ ملاک این است که تو در هر شرایطی بتوانی تنها باشی. در خانه تنها باشی، اضطراب برایت ندارد. بعضی اگر تلفنشان را کنار بگذارند واقعاً احساس بدبختی میکنند، احساس تنهایی و غریبگی میکنند. آقا این تلفن را خاموش کن، چهار روز با این کاری نداشته باش. میتوانی؟ عرضه داری یا نه؟ نمیتواند. این حتی میخواهد بخوابد، حتی سر نماز هم باید تلفنش روشن باشد. میترسد خاموش باشد. کسی که انس با خودش دارد نه به هیچ شبکهای، نه به اینترنت، نه به کامپیوتر وابسته نمیشود. به هیچ چیزی وابسته نمیشود. شخصی که خودش اینجوری وابسته میشود، با خودش غریبه است. ترس دارد، اضطراب دارد. اگر کسی با خودش به معنای حقیقی آشنا بشود، امکان ندارد به اضطراب، به ترس، به خلوت، به تنهایی، به غربت، به وحشت بیفتد. امکان ندارد.
مؤمن و رعایت حال خانواده
“شرالاخوان من کنت فله.” برایش همه به دردسر بیفتند یکیاش این است. در ارتباطات ما باید دقت کنیم بقیه را به دردسر نیندازیم. برای همین مؤمن همیشه در روایت داریم: “المومن یاکل بشهوت اهله و المنافق یاکل بشهوته.” مؤمن همیشه با میل خانوادهاش رفتار میکند و میخورد نه با میل خودش. مؤمن هیچ وقت میلش را تحمیل به خانواده نمیکند. خانواده به خاطر این به دردسر نمیافتند. همه میخواهند پارک بروند، میگوید میرویم پارک. نه اینکه بگوید من میخواهم بروم سینما. تو نرو سینما، نمیمیری که. مؤمن جر و بحث ندارد با کسی. همه میخواهند رستوران، او میگوید نه بریم پارک. همه میخواهند کباب بخورند، من میخواهم فست فود بخورم. نخور فست فود. میمیری! میتوانی جلوی شهوت شکمت را بگیری، شهوت بگیری. نه من این را میخواهم. بروید برای من از اینها بگیرید بیاورید. اینجوری اینجوری. سفارش هم میدهد. آقا هر کس هر چیزی دلش خواست. اگر آن جایی که هست و میشود. نمیشود. بقیه چی میخواهند تو همان را بخور. این برای شکمش صد تا شرط دارد. اینجوری به دیگران تحمیل میشود. ببین بچهها، خانمت کجا دوست دارد بروند، شوهرت دوست دارد برود، نه نگویید. من نکنید. اعتراض نکنید، مخالفت نکنید. مؤمن این است. مؤمن نرم است، ذلول است، رام است، آرام است. تیز نیست. اصلاً در رفتارهایش تیزی ندارد. به دردسر هیچ کس را نمیاندازد و پدرزن، مادر زن، پدرشوهر، مادرشوهر همیش ملاحظه او را نمیکنند. این تمرین میخواهد. مراقبت میخواهد. تمرین میخواهد که خانواده به خاطر من به دردسر نیفتند. مادرم، پدرم به خاطر من به دردسر نیفتند، هی غصه نخورند، هی نگران نشوند، هی اضطراب سراغشان نیاید. همین. آدم خودش از این کار حیا کند، بدش بیاید که چرا بقیه به خاطر من به دردسر بکشند، چرا بقیه به خاطر من حرص و جوش بخورند، چرا بقیه به خاطر من نگران شوند، چرا بقیه به خاطر من ناراحت باشند. این را باید انسان زمینهاش را در خودش از بین ببرد.
خودخواهی و تحمیل به دیگران
بدترین کسان اینها هستند. بدترین اخوان یعنی بدترین آدمها که همه به خاطرشان به دردسر میافتند. این را خیلی دقت کنید. من مثالهای متنوع میزنم تا عزیزان دقت کنند که چقدر سطح این مسئله زیاد است. یک موقع یک آقایی در زندگیاش یک تصمیم شخصی برای خودش میگیرد، تمام اعضا خانواده به خاطر تصمیم شخصی این آقا به دردسر میافتند. یک موقع یک وظیفه الهی است. من تصمیم میگیرم بروم سوریه جز مدافعان حرم باشم، بجنگم، وظیفه و تکلیف شرعیام میشود. خوب باید بروم. بقیه اعضا خانواده باید جهاد را تحمل کنند. عیبی ندارد. جهاد که همه هم اذیت میشوند ولی چارهای نیست. جهاد واجب الهی است. نماز نخوانیم، باید ماشین را کنار بزنم هر چند بقیه هم معطل میشوند ولی من باید نمازم را بخوانم. ولی یک موقع هست من نماز میخوانم، میتوانم نیم ساعت بعد بخوانم ولی الان همه را به دردسر بیندازم، میخواهم نماز بخوانم، این نمیشود. همه را به اذیت بیندازید نمیشود. بگو آقا من نیم ساعت بعد نماز میخوانم. بقیه به خاطر نماز خواندن من اذیت نشوند. یا نه موقع افطار است، بنده تقدسم میگیرد، من باید حتماً نماز مغربم یا مغرب و عشایم را قبل از افطار بخوانم. خوب است. آدم قبل از افطار بتواند حضور قلب داشته باشد، نماز بخواند، مغرب و عشا یا مغربش را بخواند ولی وقتی بقیه گرسنه هستند و الان میخواهند بروند سر سفره، برای چی بقیه را به دردسر میاندازی! اگر به خاطر تو سر سفره معطل شوند، نکنید این کار را. شما هم مثل بقیه بعداً نماز بخوانید. این خیلی مهم است، من باید یکسره هی این تمرین را بکنم که یک جایی به خاطر من هی بقیه نخواهند معطل شوند، هزینه بدهند، دردسر بکشند. باید پای خودمان را کنار بکشیم. شر خودمان را از زندگیها، از رفاه دیگران کم کنیم. پا روی خودمان بگذاریم. این امکان ندارد یک کسی بتواند این کار را بکند. آدمها خیلی وقتها برای دیده شدن میخواهند دیگران را اذیت کنند. خیلیها لذتشان برای دیده شدن این است که حضور داشته باشند وسط معرکه تا بقیه ببینندشان. نمیتواند پا بگذارد. بگوید بیخیال کسی من را نبیند. دیده نشوم. اینجوری نیست. مادرشوهر هست، عروس و پسر هر جا باید بروید باید دنبال من بیایید. مهمانی، رستوران، پارک یا هر جایی که میخواهید بروید بیایید دنبال من. بیچاره این عروس این پسر میخواهند دو تایی با هم یک صفایی کنند یا مهمانی برود حتی گاهی وقتها هزینهشان نمیکشد مادرشوهر را ببرد یا مادرزن را ببرند. فرق نمیکند. یا خانواده همسر را ببرند. میخواهند با هم باشند. نه. هر کاری میخواهید بکنید. چون میخواهد دیده شود. بنده به من محبت نشده، همسرم محبت نکرده، کمبود محبت دارم، از آسمان هم که عرضه نداشتم از خانواده آسمانیام بگیرم، گدای محبت زمین بودم. از همسرم که بهم خوب نداده، از پدر مادر، پدر و مادر هم بهم خوب ندادند. حالا بچههام میخواهند ازدواج کنند من شر زندگی اینها هستم. چشم دیدن اینکه پسرم زنش بهش محبت بکند ندارم، چشم اینکه دخترم به شوهرش محبت بکند را ندارم. چشم دیدن دو تا آدمی که با هم رابطهشان خوب است را ندارم. شر درست میکنم. حسادت، توطئه، شر درست کردن و چیزهای از این قبیل. ببین چقدر آدم میتواند بقیه را به دردسر بیندازد. چقدر میتواند بقیه را گرفتار کند. همه اش به خاطر این است که آدم خودش را نمیشناسد، قیمت خودش را نمیداند. نمیداند که میتواند قشنگترین، زیباترین، نابترین، عشقها، عواطف، خوبیها، خیرات، محبت را از آسمان، از خانواده آسمانیاش دریافت کند. طوری که گدای زمینیها نباشی. لذا میبینی دائماً هی یکسره شکنجه میدهد. پسری بوده که پدر و مادرش بهش محبت نکردند، در خانوادهاش طرد شده، یا از خانوادهاش دور بوده، حالا آمده ازدواج کرده، وارد خانوادهای شده که دختر دائماً با خانوادهاش گرم هستند، صمیمی هستند، مهمانی میروند، مهمانی میآیند، دور هم هستند، این داماد اصلاً طاقت ندارد. لذا یکسره زنش را اذیت میکند. خانواده دختر را اذیت میکند. چرا؟ چون او اینجوری نیست. این چیزها را ندیده، تحمل دیدن این چیزها را ندارد. حسادت میکند. بعضیها یکسره دردسر داشتند حالا خوشی دیگران را نمیتوانند ببینند از خوشی دیگران. تا زنش یک ذره خوش است، شوهرش یک ذره خوش است، تحمل ندارد. بالاخره یک سمی میریزد این شوهر را ناراحت میکند. یک زهری میریزد زنش را ناراحت میکند. طاقت ندارد بقیه را خوش ببیند، شاد ببیند، فعال ببیند، آرام ببیند، پر رفت و آمد ببیند، خوشبخت ببیند. تحمل دیدن انواع و اقسام خوشبختی و جلوههای خوشبختی دیگران برایش امکانپذیر نیست. لذا همه اش بدقلقی دارد. لذا همه اش دردسر دارد. خیلی باید حواسمان جمع کنیم که این جهنمها را از روحمان پاک کنیم. اگر ما اینجوری برای دیگران هی بخواهیم دردسر درست کنیم. بابا خانمت الان مثلاً احتیاج دارد با خانوادهاش باشد، هی مخالفت نکن. راضی نیستم چیه. بابا الان نیاز دارد با خانوادهاش باشد. عاطفهاش را ارضا کند. مادرش و پدرش را احتیاج دارد. خواهرش را احتیاج دارد. خواهرش زایمان کرده به خانم شما احتیاج دارد یا یک مشکلی دارند که باید خانم شما باشد. هی خودخواهی نکن. راضی نیستم. شرعاً من مرد هستم… این حرفها چیه. سخت نگیر. یا نقطه مقابل مرد میخواهد به خانوادهاش خیرات برساند، کمک کند، مشکلات آنها را حل کند، میبینی زن دائماً نق و غر، نق و غر، نق و غر، مخالفت، مرد مجبور است که به زنش دروغ بگوید، یواشکی به خانوادهاش سر بزند. چه زن شری و بدی هست که شوهر نمیتواند راستش را بگوید از ترس زنش. یا زن نمیتواند راستش را بگوید از ترس شوهرش. چرا ما اینجوری هستیم؟ چرا وادار میکنیم بقیه به خاطر ما معصیت و گناه کنند؟ چرا ما باید اینقدر هیبت داشته باشیم، اینقدر ترس در دل دیگران ایجاد کنیم که بقیه بترسند از این که واقعیت را بگویند؟ بقیه حساب ببرند از ما. چرا ما باید اینجوری باشیم! نرم. مؤمن باید دائماً خودش را به رحمان و رحیم نزدیک کند. شما هر اسمی از اسماء خدا را بخواهید دریافت کنید باید درش رحمت، مهربانی، نرمی، لطافت باشد. پس هی تمرین کنیم. کسی بخواهد به خاطر من اذیت نشود. کسی به خاطر من دردسر نکشد. کسی به خاطر… یک موقع هست غذایی عشقی اقتضای این را دارد. حالا بنده مریض هستم. بقیه به خاطر من دردسر میکشند. دعاشان میکنم. انشاءالله جبران میکنم. روابط عاشقانه اینجوری است. اجازه بدهیم که اگر به کمک احتیاج داریم دیگران کمک کنند. عیبی ندارد. اجازه بدهیم اگر مشکلی پیش آمد بقیه بیایند مشکلاتمان را حل کنند و کمک کنند. اشکالی ندارد. اگر خودمان واقعاً گیر هستیم، اگر واقعاً بنبست است و نمیتوانیم حلش کنیم.
عدم تحمیل و احترام به اختیار دیگران
خدا حضرت امام را رحمت کند. در سیرهاش میخواندم یا علمای دیگر. در زندگیشان در خانواده هیچ وقت دستوری به کسی نمیدادند. مثلاً یک چراغی باید خاموش میشد نمیگفتند پاشو برو آن چراغ را خاموش کن. اصلاً اینجوری نبودند. خودشان میرفتند خاموش میکردند. امام بارها خودشان بلند میشدند و میرفتند چراغ را خاموش میکردند. میآمد مینشست. به کسی نمیگفت شما بلند شو برو چراغ خاموش کن. ولی بعضیها میخواهند به مادرشان خدمت کنند، زنش را به بیگاری میکشند. زنش را به کلفتی میکشند، به دردسر میکشند چون میخواهد حرمت قائل شود. این چه حرمتی به مادر هست، چه حرمت خانوادهای هست، چه حرمت خواهری هست. چرا همسر من به خاطر خانوادهام این همه دردسر بکشد؟ دستوری نباید باشد. خواهشی چرا. کرد، کرد ولی نکرد نباید ناراحت بشوی. دستوری نه. بعضی از مردها میخواهند حرمت خانوادهشان را رعایت کنند، همسرشان را ضایع و له میکنند. بعضی از زنها میخواهند حرمت خانواده داشته باشند، شوهرشان را ضایع و له میکنند. نه باید عاشقانه، داوطلبانه، باید از روی اراده، از روی خاص باشد. جبر و زور و دستور و اگر نکرد قهر کنیم، بعد برای همسرمان کم بگذاریم، وادار کنیم، اخلاق تند، قهر و غر میخواهیم وادار کنیم دیگران را کاری انجام بدهند. این خیلی بد است. چرا داوطلبانه نباشد، چرا عاشقانه نباشد، چرا دوستانه نباشد. بعد میگویند مادرم توقع دارد. مادر تو اینجوری جهنمی میشود. برو جلوی مادرت را بگیر. من شوهرش هستم حق ندارم بهش دستور بدهم. تو کی شوهرش نیستی. تو گردنش ولایتی نداری. مادرت را آگاه کن. پدرت را آگاه کن. بگو مادر تو میخواهی من بروم جهنم! شرعاً خدا به من همچین اجازه نداده من به خاطر شما یک کسی را زحمت بیندازم. بله خواهش میکنم. خواهش خوب است. دعوت میکنم. دوستانه میگویم اما توقع نباید در ما ایجاد شود. یک کسی نباید توقع کند کسی که وظیفهاش نیست بیاید برای ما کاری انجام بدهد.
بار خود را به دوش دیگران نیندازیم
خدا رحمت کند شهید محراب را، حضرت آیت الله اشرفی اصفهانی. ما آن موقع که جبهه میرفتیم. اوایل جنگ شاید آن موقع ۱۷ سالهام بود که میرفتیم یک مدتی مأنوس بودیم با ایشان. سیره ایشان این بود که میگفت در خانه حتی به بچههایش نمیگفت فلان کار را انجام بدهند. میگفت میترسم بچهام ناراحت بشود در درونش و عاق بشود. بچههایتان را عاق نکنید. بچههایتان را وادار نکنید که خدماتی به شما بدهند که نمیتوانند. بابا شوهرش راضی نیست. باید از شوهرش اجازه بگیرد، نمیتواند. خجالتزده میشود. بچههایتان به گردنشان کاری نگذارید که نمیتوانند انجام بدهند، مجبورند به خاطر شما معصیت و گناه کنند. دروغ بگویند. نه. اگر دوست داشت، اگر توانست. اگر شد. اگر امکان داشت. این خیلی مهم است. “ملعون ملعون ملعون من القی کله علی الناس.” ملعون است، ملعون است، ملعون است کسی که بارش را به دوش دیگران بیندازد. تا میشود این کار را نکنید. تا میشود این کار را نکنید. خدا رحمت کند مرحوم آخوند خراسانی را از شاگردان بزرگ مرحوم شیرازی بود که در نهضت مشروطه از سران بود. صاحب کتاب کفایه است که طلبهها میخوانند کفایه الاصول. اخلاق و بزرگی و مرام را شما نگاه کنید، ببینید. یک آدمی که در حد مرجع است. در نجف یک طلبه فقیر و گمنام میگوید من رفتم در خانه ایشان، طلبه میگوید من زنم وضع حملش گرفته بود. قدیمها اینطور بود که باید میرفتند یک قابلهای میدیدند. من بچگی خودم یادم هست که مثلاً فرض بفرمایید شخص باید دنبال قابله میرفت. قابله بیاید به خانم برسد برای وضع حملش و اینجور چیزها… من خودم یادم هست. بچهها بودیم. در و همسایه و فامیلها زیاد بود. این خیلی قدیمیتر از ما بوده این داستان. طلبه میگوید من با شرمندگی دیدم خانمم وضعش خراب است هیچ پناهی هم نداشتم. رفتم در خانه این عالم برجسته. دیدم در را باز کرد. گفت اینقدر هول بودم سلام هم نکردم. گفتم آقا خانمم. گفت خیلی با مهربانی گفت سلام علیکم. بگو چیکار داری عزیزم. چی میخواهی. گفتم خانمم دارد وضع حمل میکند. اگر میشود به خادمتان بگویید که بیاید راهنمایی کند من را به خانم قابله ببریم و ببریم منزل برای وضع حمل. مرحوم آیت الله آخوند خراسانی بهش گفت من خادمم ساعت کاریش مشخص است. خواب است. من حق ندارم الان بروم بیدارش کنم. خودم میآیم. خودم که هستم. گفتم آقا شما چرا. آدم به این بزرگی. شما چرا. گفت نه من خودم میآیم. حالا گفتم شما چرا، یاد خاطره خودم افتادم. خودم یکی از رفیقهایمان آدم شوخی است. ما آن موقع که هیئت میرفتیم کمرم سالم و بهتر بود دوغ هیئت با من بود. پذیرایی آب و چای و دوغ هیئت با من بود. ما درست میکردیم. چای میدادیم، آب میدادیم، دوغ میدادیم. این هم میگفت استاد شما چرا؟ بعد یواشکی اینجوری میکرد مگر آدم قحطی بود. همینجوری جلوی من. حالا این میگفت شما چرا؟ گفت نه من میآیم. خادم نه. ببینید ملاحظه. پاش بره. نه. خادم نه. ساعت کاریش مشخص است. الان هم خواب است. گفت آقا رفت لباسش را عوض کرد. چراغ برداشت آمد در تاریکی ما را برد آنجا قابله را برداشتیم بردیم برای آن کارها. ما را رساند و بعد هم خودش رفت برای ما غذا آورد، شیرینی و برنج و چیزهای دیگر برای ما فرستاد. این طلبه اینجوری آدم به آن بزرگی. از بزرگان یاد بگیریم، از اهل بیت یاد بگیریم. خدا که خدا هست میگوید من مزاحم بندگانم نمیشوم. “قالوا لوشاء الله ما اشرکنا و لااباؤنا.” اگر خدا میخواست ما مشرک نمیشدیم. باباهایمان مشرک نمیشدند. خواست خدا بود. خدا ما مشرک شدیم. ادامه آیه این است: حرف بیدلیل نزنید. حجت ندارید شما! اگر من خدا به خواست من بود میتوانستم زورتان کنم همه تا مؤمن بشوید. ولی من خدا شما را زور نمیکنم برای اینکه تابع من باشید. میخواهید فحشم بدهید جلوتان را نمیگیرم، میخواهید با من مخالفت کنید. دیدید خدا اینجوری است. تاریخ را نگاه کنید. میخواهید با دوستانم، با انبیایم بجنگید جلوتان را نمیگیرم. ببینید خدا اینقدر حرمت میگذارد برای بندههایش. میگوید من به شما آزادی و اختیار دارم. میخواهید درست استفاده کنید میخواهید درست استفاده نکنید. راه بهشت و جهنم را یاد میدهم دوست دارید بروید جهنم، بروید میخواهید بهشت بروید، بروید. زورتان نمیکنم. خداست. آزاد گذاشتم. بنابراین زور نگوییم. دیگران را به تکلف نیندازیم. به سختی نیندازیم. وادارشان نکنیم. حتی در مورد واجبات هم همینطور. در مورد واجبات میگوید بچههایتان را از این سن بخواهید بالا سرشان باشید، مراقبت بکنید ازشان بخواهید ولی باید این مقوله نرم باشد. الان من دخترها را میبینم که دختر ۵ سالهاش هست چادر سر کرده، ۶ سالهاش هست چادر سر کرده، اگر خودش همینجوری دوست دارد تفننی خوب است. بچهها چادر سر میکنند بعد پارک میرود درمیآورند. بیحجاب میشوند. چقدر با مزه است. عیبی ندارد. بروند بازی کنند ولی بگویی نه خانم مراقب باش چادر باید سرش باشد، این باید مقنعه اینقدر… بچه زده میشود. تو باید هر چی من بگویم گوش کنی، هر رشتهای که من میگویم باید بروی، زور نیست. یک موقع راهنمایی میکنی بچهات را میگویی عزیزم من نظرم را میگویم. شما هر کاری میخواهی بکنی بکن. من نظرم را میگویم. شما این رشته این ضعفها را دارد، این رشته این ضعفها را دارد. این رشته این قوتها را دارد، این رشته این قوتها را دارد. این برای شما بهتر است. این خوب است… ولی نهایتاً باید او انتخاب کند. در ازدواج هم همینطور. زور وقتی گفتی، و زوری یک کسی را وادار کردی که ازدواج کند. مثلاً تو باید با خواهرزاده یا برادرزاده من یا با کی با کی با کی با این ازدواج کنی. ازدواج زوری چه برای پسر چه برای دختر، هیچ کس حق ندارد هم برای دختر و هم برای پسر وادار کند که حتماً با فلان کس ازدواج کند. پس این را خیلی دقت کنید که ما هی ولو نشویم در روح مردم، ولو نشویم در زندگی مردم، ولو نشویم در کارهایشان، جمع کنیم خودمان را. و بقیه بتوانند کنار ما راحت باشند. بدانند که ما کاری با آنها نداریم، اذیتشان نمیکنیم، شر نمیرسانیم برایشان، تکلف نداریم.
رعایت حال دیگران در روابط خانوادگی و اجتماعی
پسر خانه هستی؛ مادر، پدر، خواهر و برادرانت را به دردسر نینداز. دختر خانه هستی؛ به خاطر انتخابها و ارتباطات غلط بقیه را به دردسر نینداز. زن خانه هم هستی همینطور و مرد خانه هم هستی همینطور. بزرگ خانه هستی؛ پدربزرگی، مادربزرگی، پدرشوهری، مادرشوهری، پدرزنی، مادرزنی، هر چی هستی بقیه را به دردسر نینداز. آقا من وسواس دارم. من مشکل دارم، من نمیتوانم آماده شوم، من هر وقت به مهمانی دعوتم میکنند، مثلاً ظهر ناهار دعوت میکنند، سه بعدازظهر میرسم آنجا بعد میروم میبینم همه به خاطر من منتظر سفره نشستند. نه. چرا آخه؟ بعد هم ناراحت میشود. خودش دیر میرود و ناراحت هم میشود. برای شام دعوت شده ده شب میرسد. خوب بابا بقیه چرا باید معطل شوند مثلاً تا فلان آقا تشریف بیاورند تا سفره بیندازند. چون برادر بزرگم یا داماد بزرگم، من بزرگ خانواده هستم. کار خیلی زشتی است. آقا شما غذایتان را میل کنید من هم میآیم کنار شما بشقاب برمیدارم یا بعداً غذا را میخورم. چه اشکال دارد. نه. هیچ کس نباید غذا بخورد تا ما برسیم. اگر میخواهی پس بجنب. دو بعدازظهر وقت ناهار رفتن خانه مردم نیست. نه شب یا ده شب وقت شام رفتن خانه مردم نیست. مرد نه اصلاً دختر یا پسرت. آقا برای وعده غذایی. حضرت فرمود برای هر وعده غذایی دعوت شدید سر وقت بروید و بعد هم زود پا شوید برگردید. لنگر نیندازید همینجوری چند ساعت بعد از شام و ناهار. زود بلند شوید و بروید.
بدترین برادران: رهاکننده در هنگام نیاز
“شرالاخوان الخاذل.” این روایت دوم است. بدترین برادران کسی است که تو را تنها میگذارد به هنگام نیاز. خاذل یعنی فروگذارنده، رهاکننده. این اصلاً غمش نیست که تو الان در چه مشکل و گرفتاری هستی. به جای اینکه الان بیاید کمکت کند، سرزنشت میکند. این بین زن و شوهرها این اتفاق خیلی میافتد. خانم به یک دردسر افتاده، یک غذا سوخته، مهمانی هم هست، یک سالاد از بین رفته، یک سوپ از بین رفته، خوب حواستو جمع کن. الان وقت این حرفها نیست که تو بگویی حواست را جمع کن. حالا با گفتن حواست را جمع کن مشکلی حل میشود! احتیاج به نصیحت و سخنرانی شما داشتند! الان تو باید بهش آرامش بدهی. عیبی ندارد، فدای سرت، میرویم از بیرون میگیریم. دلداری بدهید. در این هول و ولای بیرونی مهمانی یک اتفاقی افتاده؛ ظرفش شکسته، غذای سوخته، تنها نگذارید همسرتان را. هی نصیحت و سخنرانی و تذکر و سرزنش. الان وقت این کارها نیست. یا زنها که متأسفانه بیشتر این اشتباه را تکرار میکنند. نق و غر، نق و غر، نق و غر. الان مرد که در وسط مشکلی که خودش هم به وجود آورده، مقصر هم هست. اصلاً همه هنر ما این است که مشکلی که پیش آمده، خودش یک نفر با دست خودش به وجود میآورد و مقصر هم هست، سرزنشش نکنیم. به سرش نزنیم. تنهاش نگذاریم. چشمت کور… این هم شد حرف. خودت… من که گفتم. باشه تو گفتی او هم اشتباه کرد. تو دیگر تنهاش نگذار ولی. الان وقت نیست بهش بگویی: من که بهت گفتم. حالا الان گرفتار است به تو پناه آورده. یا نه رویش نمیشود به تو پناه بیاورد چون تو بهش گفته بودی نکن. ولی تنهاش نگذار. امام صادق به کنیزش فرمود: این بچه را بگیر نگذار از نردبان بالا برود. بچه میافتد و آسیب میبیند. یک طوری میشود. این کنیزه هم حواسپرتی میکرد. آخر برد بالا و از دستش افتاد و مرد. فکر کن یک امامزاده با یک نسلش را کشت. شوخی نیست. کنیزه بچه را کشته بود. حضرت آمد دید بچه مرد. کنیزه اینقدر لرز و ترس بهش افتاد حضرت خیلی ناراحت شد. برای چی میترسی. چرا؟ مگر من به تو چی گفتم؟ مگر من به تو حرفی زدم که تو اینقدر ترس برت داشته. حالا مرده دیگر. آقا به کنیزش به خدمتکارش میگوید: نکن و او این کار را میکند و بچه میمیرد و حتی سرزنشش نمیکند. ما زن و شوهرمان، پدرمان، بچههایمان را به باد انتقاد و سرزنش و تو سرش زدن. تنهاش نگذار الان. خاذل یعنی کسی که وقتی بهش نیاز داری، نیست. ولت میکند و میرود. میگوید بدترین دوستانتان هستند. اینجور آدمها را انتخاب نکنید. دوستی باشد که اگر الان تنگنا داری، بهش زنگ میزنی، پول واریز کن، الان پاشو بیا، بدو بیا کمکم، واقعاً بتواند بلند شود بیاید. لازم نیست بهش بگویی. خودش بیاید پیشنهاد بدهد.
تغافل و رهایی از سرزنش و ایرادگیری
در غرب این مشکلات خودت هست وحشیانهترین حرف است. this is your problem این مشکل خودت هست. این حرف نیست. مشکل من هست. “هو انت.” مشکل من هست. من هم میتوانم از این کارها بکنم. ما از این کارها نکردیم. ما یعنی خرابکاری نکردیم تا حالا. کاری را ضایع نکردیم در زندگیهایمان. پر است. اگر بخواهیم از ضایعکاریها و خرابکاریهای خودمان کتاب میشود اصلاً. میشود کتاب لطیفه از خرابکاریهای خودمان درست کنیم. پس به بقیه هم حق بدهیم. سرزنش کردن، تو سر کسی زدن، تحقیر کردن. این هم فقط کار کسی است که قیمت خودش را میشناسد که از سرزنش کردن دیگران لذت نمیبرد. بعضیها از سرزنش کردن دیگران، از ایراد گرفتن یکسره مرد خانه هست اما به همه چیز زن ایراد میگیرد. لباس پوشیدن، به چای، به خورش، به برنجش، اصلاً پرده. اصلاً مرد یک پا زن شده. لطیفکاری و زنکاری کار خانمهاست. مرد نباید اینقدر کوچولو بشود. این کار را به خانمها واگذار کن. خانمها مظهر لطافت، زیباییهای خدا هستند. بگذارید کارهای ظریفکاری، زیبایی و لطیفکاری برای زن باشد. بله گاهی مرد در یک چیزهایی سلیقهاش بیشتر هست. اما نظر مشورتی بده. نه اینکه در هر کار زن فضولی کنی، در هر کار زن دخالت کنی، خالهبازی میشود. مرد اصلاً شأنش نیست خالهخالهبازی بشود. چهار تا زن با هم حرف میزنند این خودش را وسط میاندازد. اظهارنظرهای اینجوری. مرد وقارش، سنگینیاش، جلالش، جلالتش، آقاییاش را حفظ کند. تو در کارهای مردانه کار و تلاش کن. نه اینکه بنشینی ای اینجوری و بعد اعصاب خانوادهات را به هم بریزی. به غذا ایراد میگیرد، به لباس ایراد میگیرد، به پرده ایراد میگیرد. هر چیزی. این یک آدم جهنمی میشود. بعضیها واقعاً از این کار لذت میبرند. از سرزنش کردن، از ایراد گرفتن، از نق زدن، هی منتظر هستند که خانمش کجا خطا میکند یا شوهرش کجا ایراد دارد. از ایرادهای کلامی. قشنگ دقت میکند که شوهرش چی میگوید تا ایراد کلامی ازش بگیرد. این نه، آن. این نه آن. این نه. آن. از ایراد کلامی شروع میکند تا ایرادهای رفتاری و عملی. همه اش ایرادگیر هست. کارش اینجوری است. این نمیفهمد که چه آتشی به جون خودش میزند. چه عذابی برای خودش ذخیره میکند. ما این بحثها را در قم کردیم. بحث تغافل. حضرت میفرماید معاشرت و زندگی ظرف پری است که دو ثلثش (اندازه این آب) زیرکی است. یک ثلثش تغافل است. یعنی خودت را به غفلت زدن، به نفهمی زدن، ندیدن، متوجه نشدن، آدمی که روح تغافل و تجاهل ندارند، هم جهنمی میشود و هم بقیه را میسوزاند. یک تکه آتش است. شخصی که یک گوشش در و یک گوشش دروازه نیست و همه چیز را در ذهنش نگه میدارد و برای بقیه دردسر درست میکند، آدم سختگیر، سختگیر، سختگیر، غر بزن و نق بزن، آدم اینجوری جهنمی است. برای خودش جهنم درست میکند. روحی که تغافل ندارد، حضرت فرمود: “ان العاقل نصفه احتمال و نصفه تغافل.” شخصیت عاقل کسی است که نصف شخصیت این تحمل است و نصفش بیخیالی است. لذا تیز نیست. تند نیست. خار نیست. نرم است این آدم. چون هم تحملش خوب است و هم بلد است بیخیال باشد. روی هر چیزی حساس نیست. وسواسیها تیزند، تندند. آقا یک ظرف شسته بشود خوب بشود برود ولی او اینقدر با ظرف ور میرود تا بشود. اعصاب خود و دیگران را خرد میکند. یک ظرف پاک میکند چند ساعت طول میکشد. آنهایی که به این چیزها اهمیت میدهند و یک نظم و دیسیپلین نظامی و سخت در خانه راه میاندازند، فشار قبر زیادی دارند. بقیه هم را روانی میکنند. عذاب بقیه را هم باید بکشند.
حمایت از خطاکاران و دوری از سرزنش
حضرت فرمود کسی که تغافل ندارد، “تنقصت عیشته” زندگیاش همیشه تلخ است. چون سختگیر است. و این سختگیری باعث میشود خیلی جاها به جای اینکه به داد کسی برسیم هی سرزنش میکنیم، هی تو سرش میزنیم، هی تنهاش میگذاریم، کمکش نمیکنیم. باید بروی به دادش برسی. حالا بچه اشتباهی کرده، افتاد به اعتیاد، خوب من که بهش گفتم با دوست بد نگردد. رفته معتاد شده. نه. بچه الان افتاده به دام اعتیاد بچسب کمکش کن، دورش بگیرید، راهنماییاش کنید. عشق و عاطفه بهش بدهید. پشتیبانیش کنید. روحیه بهش بدهید. مشکلش حل میشود. افتاد در فحشا. رفت مشروب خورد. اتفاق افتاده. زنا کرد یک اتفاقی افتاد. یک کاری شد. آقا به جای اینکه له بشود، تحقیرش کنید. یک اشتباهی شده او الان احتیاج به دلگرمی دارد. شما یک گناهکاری که با یک سابقه ۴۰ ساله میرود پیش خدا، خدا بهش نمیگوید غلط کردی، ۴۰ ساله گنا کردی حالا اومدی پیش من. میگوید خوش آمدی. ما با این همه گناه پیش خدا میرویم دوست داریم خدا و اهل بیت بگویند خوش آمدی. گناهمان را به سرمان نزنند. اهل بیت هم محال است این کار را بکنند. با بقیه هم همینجوری باشیم. تنهاشان نگذاریم. اگر پاشون لغزید، اگر گناهی کردند، اگر پاشون به کلانتری کشید، اگر آبرویشان به خطر افتاد، اگر چهار نفر دنبال آبروشان افتاد که آبروشان را ببرند ما هم نرویم. آره من خودم هم بهش گفتم اینجوری شده. من خودم هم… اِ این چه حرفیه. برو دنبالش کمکش کن. یک روایت بخوانم بس است دیگر.
بدترین برادران: همراهی در آسایش، رهاکردن در بلا
“شرالاخوان المواصل عند الرخاء و المفاصل عند البلاء.” چون با این یکی بود نمیخواهم بحث جدیدی را امشب بگویم. بدترین برادران کسی است که موقع آسایش به تو وصل است. موقعی که وضعت خوب است، پولداری، مشکلی نیست، سالمی، جوانی، چی هستی، همه باهات هست. ولی “و المفاصل عند البلاء” ولی موقعی که به بلا و آزمایش میافتی ولت میکند. چون مریضی هستی مورد غفلت قرار میگیری. سرطان گرفتی از دور خارج شدی هیچ کس بهش محل نمیگذارد. فقیر شده، ورشکسته شده، کسی باهاش کار ندارد. یک اشتباهی کرده آبروش هم رفت عمداً هم این اشتباه را کرده یعنی یک جایی بیتقوایی کرده آسیبی هم دیده یک جایی دچار مشکلی، فحشایی، منکری، مشکلی، شده بالاخره آبروش رفته باید تنهاش گذاشت؟ باید با او قهر کرد؟ باید همه له اش بکنند؟ بنده از آن گناهی که او کرده و آبروش در جامعه رفته، نکردم؟ بنده هزار برابر و بیشتر از او گناه ندارم. آقا من یک غیبت میکنم هفتاد زناست. اگر من یک زنا بکنم بی آبرو در جامعه میشوم اما اگر غیبت بکنم هیچ کس با من کاری ندارد. پیش خدا چی. پیش خدا. پیش فرشتهها، در ملکوت و در آن جمع کدام از ما بی آبرو هستیم؟ من یا این بنده خدا؟ غیبت نمیکنم من، تهمت نزدم، من دل کسی را نمیشکنم، اینها که فحشایش هزار برابر بالاتر است. پس چرا ما اینقدر بد میشویم که به قول پیغمبر درخت را در چشم خودمان نمیبینیم اما خار را در چشم بقیه میبینیم. حساس در کار بقیه. در فحشا و منکرات زیادی که خودمان داریم اصلاً با خودمان کاری نداریم. خودمان را سرزنش نمیکنیم. یقه خودمان را نمیگیریم.
خدایا به حق محمد و آل محمد به همه انصاف عنایت بفرما/ به همه ما قواعد و اصول دوستی را الهام بفرما/ خدایا به همه توفیق بده حق اخوت اسلامی را رعایت بکنیم.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.