خانواده آسمانی – جلسه 375

متن کامل جلسه

ملاک انسانیت: عشق به بی‌نهایت

بحثمان درباره خداوند تبارک و تعالی بود و عرض کردیم که ملاک انسانیت، عشق به بی‌نهایت است. هر چقدر عشق انسان به بی‌نهایت و کمال مطلق بیشتر می‌شود، انسان، انسان‌تر است. به تعبیر ساده‌تر، در بین همه این پنج قوه، وقتی بخش انسانی شما قوی‌تر و فعال‌تر است، شما انسان‌تر هستید. وقتی بخش عقلی‌تان قوی‌تر است، شما در بخش فرشته‌ای قدرتمندتر هستید، به شرط اینکه این بخش هم در استخدام بخش فوق عقل باشد. وقتی بخش حیوانی قوی‌تر است، انسان حیوان‌تر است، یعنی آن اوست که غلبه دارد و سلطنت با اوست. پس هر بخشی که تسلط بر سایر بخش‌های دیگر داشته باشد، شخصیت انسان آن می‌شود. دقت کنید، خیلی مهم است، کدام بخش از پنج بخش ما تسلط دارد بر سایر قوا؟ هر کدام که تسلط داشت، ما آن هستیم و شخصیت ما آن است و ما همان محشور می‌شویم، با همان شکل محشور خواهیم شد.

عشق به حق تعالی و تأثیر آن بر انتخاب‌ها

لذا خیلی خوب است که همه آن بخشی که مربوط به دوست داشتن است، مربوط به عشق است را عشق به بی‌نهایت اشغال کند و سایر عشق‌ها را هم عشق به بی‌نهایت مدیریت کند و اگر انسان سایر هر کس یا هر چیزی می‌شود با آگاهی و بصیرت با عشق به حق تعالی هماهنگ کند آن علاقه و آن محبت را. در این رابطه پیامبر (ص) یک فرمایش فوق‌العاده زیبا دارد، هم کوتاه است و هم زیبا است. می‌فرمایند: «اَحِبُ الله مِن کُلِ قُلوبِکُم» خدا را با همه دلتان دوست داشته باشید. با همه دلتان دوست داشته باشید، چون جلسه گذشته هم عرض کردم بین انسان‌ها شاید کسی نباشد که خدا را دوست نداشته باشد. کافرین هم دوست دارند، مشرکین هم دوست دارند، فساق هم دوست دارند خدا را. و این دوست داشتن انسان را انسان نمی‌کند. آن دوست داشتنی انسان را انسان می‌کند که غلبه بر سایر محبت‌ها داشته باشد، یعنی همانطور که در سوره توبه آیه ۲۴ فرمود از همه معشوق‌ها خداوند برای انسان عزیزتر باشد. این در خروجی انسان در دلتنگی‌ها، در خلوت‌ها، در محبت‌ها، در تقسیم کارها، در انتخاب‌ها، در ارتباطات، در همه جا تأثیرگذار است. در همه جا اینکه «الله» از همه چیز برای ما محبوب‌تر باشد، تأثیرگذارتر است.

طرف می‌خواهد اسم انتخاب کند، چون «الله» برایش عزیزترین کسش است، اسم‌هایی که انتخاب می‌کند اسم‌های الهی است. می‌خواهد رنگ انتخاب کند، می‌خواهد دوست انتخاب کند، می‌خواهد شغل انتخاب کند، می‌خواهد منزل انتخاب کند، می‌خواهد محل کار انتخاب کند، می‌خواهد همسر انتخاب کند، هر چیزی را که می‌خواهد انتخاب کند، با عزیزش، با معشوقش هماهنگ می‌کند آن انتخابش را. دقت کنید که مبادا انتخابی کند که آن انتخاب او را از محبوبش جدا کند. مبادا دست به یک شغلی، یک رشته‌ای بزند، همسری انتخاب کند، محل کاری انتخاب کند، درآمدی را انتخاب کند، دیدنی یا شنیدنی را انتخاب کند، حتی خوردنی را انتخاب کند که این فاصله را زیاد کند. معنای عشق به حق تعالی این است که انسان در انتخاب‌هایش بی‌مبالات و بی‌هوا نیست. آدم بی‌خیالی نیست در انتخاب‌ها و ارتباطاتش، بی‌پروا نیست. اینطور نیست که هر پیشنهاد و هر چشمکی به او زده شد و هر پیشنهادی به او داده شد همینطور بپذیرد و توجه نداشته باشد که با این انتخاب سر از کجا در می‌آورد. این خیلی مهم است، این معنای آدمیت است.

تعهد به معشوق در انتخاب‌ها

یک کسی مثلاً آدم خیلی خوبی است. یکی از خلفای عباسی همیشه در مسجد قرآن می‌خواند و عبادت می‌کرد. به او خبر دادند که خلیفه شدی. خودش هم می‌دانست که این خلافت یعنی چه، قرآن را که داشت می‌خواند بوسید و گذاشت کنار، گفت از این به بعد راه من و تو جدا شد. یعنی او خودش می‌دانست که این مقام یعنی چه، یعنی جهنم، ولی انتخابش می‌کند. یک کسی که به او سفر خارج پیشنهاد کنند، یک بورس تحصیلی به او پیشنهاد کنند، یک کسی یک خواستگاری خارج از کشور برایش می‌آید، می‌بینید با سر قبول می‌کند. اصلاً فکر نمی‌کند که قبول کردن این نوع سبک زندگی فردا چه بلایی سر این دختر می‌آورد. نمی‌خواهم بگویم همه کسانی که به آنجا می‌روند از خدا دور می‌شوند، نه، ما بعضاً هم دیدیم که خیلی نزدیک شدند به خدا، ولی بیشتر این‌ها اینگونه نبودند.

یک کسی که «الله» برایش محبوب‌ترین است، اصلاً اینگونه نیست که مثل محل کارش که یک کسی به او پیشنهاد بدهد که بیا همچین کاری انجام بده، بدود برود انجام بدهد، نه، اصلاً اینگونه نیست. نه اصلاً این آدم، آدمی نیست که هوس‌باز باشد، آدمی نیست که هرزه باشد و با هر پیشنهادی بدود برود و بعد هم برایش مهم نباشد که چه بلایی سرش می‌آید، که حالا بعداً چه خواهد شد، نه، نسبت به معشوقش تعهد دارد، مسئولیت احساس می‌کند. این «اَحِب الله مِن کُلِ قُلوبِکُم» یعنی شما خدا را مال خودتان بدانید و خودتان را مال خدا بدانید، مثل یک زن و شوهری که همدیگر را مال همدیگر می‌دانند، یعنی هیچ وقت نمی‌توانند تصمیم‌های یک‌طرفه بگیرند. به یک مرد بگویند که برویم فلان جا، بگوید که خب من باید با خانمم هماهنگ کنم، اطلاع بدهم. یا یک زن که بدون اجازه شوهرش هیچ وقت نمی‌تواند یک تصمیمی بگیرد، حتی اگر شوهرش هم به او اجازه داده باشد تصمیمی نمی‌گیرد تا با شوهرش برود بیرون، تا با خانواده و شوهرش هماهنگ کند. این یعنی مال هم بودن، یعنی مودّت.

آزادی در بند عشق الهی

یک کسی که مال خداست، خدا مال اوست، مال اهل بیت (ع) است، اهل بیت (ع) مال او هستند، اصلاً بی‌پروا نیست در تصمیم‌گیری. یکدفعه می‌بینید که یک رشته را انتخاب کند در رشته‌های دانشگاهی، دقت نکند که این بابا ممکن است که فردا هزار بلا سر من بیاورد، اینگونه نیست اصلاً. یک دوستی انتخاب کند مثلاً پیشنهاد بدهد که بیا برویم خانه‌مان را ببریم فلان محله برای زندگی، او هم بلند شود و برود، اصلاً اینگونه نیست چون تعلق دارد. «وَمِن الناس مَن یَعبُد الله اَلا حَرفٍ» قرآن می‌فرماید که بعضی‌ها خدا را اینگونه دوست دارند، «اَلا حَرفٍ» دوست دارند، یعنی خدا را دوست دارند ولی اینگونه نیست که خدا برایشان جدی باشد، یعنی در اخلاق تأثیر بگذارد. اگر بخواهد یک کاری کند بگوید که مثلاً بگوید که عزیز من از من ناراحت می‌شود، خدا از دست من ناراحت می‌شود، بین من و خدا فاصله می‌افتد اگر من بخواهم مثلاً عصبی باشم، پرخاشگر باشم، زودرنج باشم، حسود باشم، حساس باشم، برایش مهم است این‌ها، یعنی کلیدی است که من یک همچین خروجی‌هایی نداشته باشم اصلاً، چون این عشق برایش جدی است واقعاً، و جدی‌ترین مسئله یک مؤمن عشق به خداوند تبارک و تعالی است. برای همین در اخلاقش می‌خواهد خروجی داشته باشد، دغدغه دارد و ناراحت است. اینگونه نیست که راحت بی‌قرار باشد، راحت حساس باشد، راحت حسود باشد، هرز نیست، شل نیست، قید دارد. وقتی یک نفر مؤمن می‌شود، عشق به «الله» برایش قید است، قید بسیار قشنگ و زیبایی است، یعنی یک آزادی است. حالا چقدر آزادی است را توضیح می‌دهم که چقدر آزاد می‌شود انسان با عشق به حق تعالی.

من از آن وقت که در بند توأم آزادم. انسان می‌رود به «ایاک نَعبدُ و ایاک انستعین» می‌رسد به شادی و آرامش. تا وقتی دلش به این بند شد و رفت در قید خدا، از همه قیدها دیگر آزاد می‌شود کاملاً. همانطور که خداوند می‌فرماید که پیغمبر (ص) آمده است که مردم را آزاد کند، «لِیَزَءُ اَنهُم اِسرَهُم و لاَغلالَ اَلتی کانَت عَلَیهِم» پیامبر (ص) آمده است که بارها را بردارد، «لِیَزَءُ اَنهُم اِسرَهُم و لاَغلالَ اَلتی کانَت عَلَیهِم» آن غل‌هایی که به مردم است، آن غل‌های روحی، روانی و فکری که بر مردم است، آن‌ها را آزاد کند و بردارد. پس دقت کنید این دوست داشتن چقدر مهم است، «اَحِبُ الله مِن کُلِ قُلوبَکُم» حرف و معنا دارد که خدا را با همه وجودتان دوست داشته باشید، با همه دلتان دوستش داشته باشید.

عشق الهی، معیار رفتار مؤمن

وقتی که اینگونه شد، خدا هم وقتی که می‌بیند یک نفر اینگونه در قیدش است، آن موقع است که خدا عشق می‌ریزد به پای همچین بنده‌ای. می‌بیند که این بنده‌اش وقتی می‌خواهد هر انتخابی کند، در خانه می‌خواهد شوهرداری کند، تا خدا راضی نباشد کاری نمی‌کند. تا می‌خواهد زن‌داری کند، به رضای خدا زن‌داری می‌کند. می‌خواهد بچه‌داری کند همینطور. ممکن است که هوای نفس و دلش با زنت، با شوهرت، با بچه‌ات، با خانواده همسرت یک طور دیگری رفتار کند، ولی چون در قید «الله» است، عشق «الله» را دارد، هر گونه که دلش بخواهد رفتار نمی‌کند، هر طور که «الله» بخواهد رفتار می‌کند. چرا؟ چون مثلاً این خانم شوهرش نیست این آدم، یک انسان است، حیوان که نیست که مثلاً اصل شوهرش باشد، یا مثل اصلی‌اش زنش باشد. آدم مثل اصلی‌اش چه کسی است؟ «الله» است. چون مثل اصلی‌اش «الله» است، در زن‌داری و در شوهر‌داری و بچه‌داری، در ارتباط با خانواده همسر، در شغل، در تجارت، در انتخاب رشته، در انتخاب دوست، هر کاری که می‌خواهد انجام بدهد، اولویتش این است که محبوبم از من راضی باشد.

حالا ممکن است که پدر و مادرش آدم‌های خوبی نباشند، او که کاری با پدر و مادر بد ندارد. حالا پدر و مادر آدم، آدم‌های بدی باشند، او برایش مهم است که من الان با این پدر و مادرم باید چگونه رفتار کنم. معشوقم «الله» به من می‌گوید که من با این پدر و مادرم چگونه باید رفتار کنم. این مسئله اساسی است برای مؤمن، یا در واقع برای یک انسان مسئله اساسی این است. پس یک کسی دچار توهم نشود که حالا من مسلمان هستم، مؤمن هستم، من نماز می‌خوانم، چنین می‌کنم، خدا را هم خیلی دوست دارم، حضرت زهرا (س) را دوست دارم، نه این دوست داشتن باید به این مرحله برسد که ملاک همه تصمیم‌ها، انتخاب‌ها، اخلاق‌ها، رفتارها، چینش‌های فکری، و محبت‌هایتان این‌ها باشند. این می‌شود آن محبتی که انسان را انسان می‌کند، محبتی که شوق ایجاد می‌کند در دل انسان برای رسیدن به حق تعالی.

شوق نیکان به دیدار الهی

یک روایت زیبایی بخوانم از نبی اکرم (ص). سؤال کردند از یکی از دانشمندان در مورد «اَن اَخَسِ آیَتِ تورات» ویژه‌ترین آیه در تورات چه هست؟ این را می‌خواهد بیان کند. «فقال یَقول الله عَزَوجَل طاقَ شَوقُ الابرارِ الا لِقایی وَ اَنَ عَلی لِقائِهِم اَشَدُ لِاَشَدُ شوقاً …» نیکان در تورات می‌فرماید «اَخَس» ویژه‌ترین آیه در تورات این است. ابرار یعنی کسانی که نیک هستند. حالا یک سؤال هم پیش می‌آید اینجا می‌توانید جواب بدهید یا نه؟ «طالَ شوقُ الابرار اِلا لِقایی» شوق نیکان و خوبان برای دیدن من طولانی است، یعنی یک اشتیاق طولانی دارند برای دیدن من. «وَ اَنَ اِلا لِقائِهِم اَشَدُ الا شوقً» و خدا می‌فرماید من برای ملاقاتشان شوقم خیلی بیشتر است. می‌فرماید که بندگان خوب من خیلی مشتاق هستند به دیدن من و شوقشان هم طولانی است، اما من به ملاقات آن ابرار مشتاق‌تر هستم. چقدر زیباست که خداوند می‌فرماید که من مشتاق‌تر هستم برای ملاقات این‌ها که این‌ها را ببینم.

بعد گفت کنار همین آیه هم نوشته شده است «مَن طَلَبَنی وَجَدنی» هر کس به دنبال من باشد من را پیدا می‌کند. هر کس من را واقعاً بخواهد حتماً پیدا می‌کند. «وَ مَن طَلبَ غَیرَ لی لَم یَجدنی» اما هر کس غیر از من را بخواهد دیگر من را پیدا نمی‌کند. «لَم یَجدنی» به من دست پیدا نخواهد کرد. حالا چرا شوق در نیکان زیاد است؟ چرا گفت ابرار؟ یک رمزی دارد که قبلاً توضیح دادم که هر جلسه تقریباً من این رمز را می‌گویم، چرا خوبان، نیکان این اشتیاق درشان زیاد می‌شود؟ چون خیلی شبیه‌تر هستند، چون شبیه‌تر هستند مشتاق‌تر هستند.

ذره ذره کَنَدر این عرض و سماست
جنس خود را همچو کاه و کهرباست

قاعده این است هر چه این ابرار نزدیک‌تر و شبیه‌تر می‌شوند شوقشان بیشتر است. «اللهم الدخل الی اهلِ القُبور السُرور»، «اللهم اَغنِ کُلَ فقیر اَشبِه کُلَ … اُکسُ کُلِ عُریان…» او با این دعا نزدیک‌تر می‌شود چون این کاره است این آدم. این آدم یکسره خروجی‌های اینطوری برای همه مردم دارد در واقع به چه کسی نزدیک می‌شود با این دعا؟ به حق تعالی. آدمی که شبیه‌تر می‌شود اشتیاقش هم به معشوقش بیشتر می‌شود. یک کسی که عاشق خدا نیست دلش تنگ نمی‌شود برای خدا، می‌خواهد فرار کند از نماز، از عبادت، از خلوت، در می‌رود او سنخیتش کمتر است. یعنی می‌خواهم اینگونه بگویم ببینید خدا رحمت کند میرزا را می‌فرمود من خیلی وقت است که دست از سر خدا برداشتم، خدا دست از سر من بر نمی‌دارد. چرا؟ چون دیگر او شباهتش را طی کرده است.

نظافت از غیر خدا و افزایش جذب الهی

شما وقتی که یک آهنربا داشته باشید با یک آهن اینجا این آهن خالص نباشد، سرب و قلع و چیزهای دیگر هم داشته باشد، این خوب جذب آهنربا نمی‌شود. حالا شما می‌آیید ذره ذره آن قسمت‌های ناخالصی را بر می‌دارید، چه اتفاقی می‌افتد؟ جذب می‌شود و می‌چسبد به آن. هر چقدر ناخالصی را کم می‌کنید این ارتباط، این جذبه، این سرعت و قدرت جذب بیشتر می‌شود. کار ما اینکه «اَنِظافَتُ مِن الایمان» فرمودند کار ما در دنیا نظافت است، نظافت از غیر خدا، اینکه دائماً این بخش‌های پایینیمان را تسلطشان را در وجودمان کمتر کنیم تا تمیزتر بشود، قوی‌تر بشود. نظافت از ایمان است یعنی این، شخص دائماً به محبتش، به دلش توجه می‌کند، کمتر می‌کند چیزهای دیگر را تا این را قوی‌تر کند. وقتی قوی‌تر می‌شود چسبندگی‌اش به خدا بیشتر می‌شود و لذتش هم بیشتر می‌شود. لذا چون سنخیت و شباهتش چون بیشتر می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟ جذبش هم بیشتر می‌شود. پس اینکه می‌فرماید: «لَتالَ شوقُ الابرار الا لِقایی» طولانی است شوق ابرار به ملاقات من به خاطر این است که این‌ها هر روز آدم‌های بهتری می‌شوند، عمل‌های صالح‌تری انجام می‌دهند، آدم‌های بهتری می‌شوند، آدم‌های خوبی می‌شوند. در این خوب شدن با هیچ کس رقابت ندارند به این معنا که کلکلی داشته باشند مثلاً فرض بفرمایید که رقابت به معنای مثبتش است، می‌خواهد از همه قشنگ‌تر باشد، زودتر به سمت خدا برود، می‌خواهد بیشتر شبیه بشود. این همان است که خدا می‌فرماید «سابِقوا» سبقت بگیرید از همدیگر، «تَستَبِقوالخیرات» در خیرات سبقت بگیرید از یکدیگر.

بی‌اعتنایی به قضاوت دیگران در مسیر الهی

اما یک آدمی که می‌خواهد شبیه خدا بشود اصلاً کاری ندارد که پدرش اهل است، قدر می‌داند یا نمی‌داند، مادرش اهل است، قدر می‌داند یا نمی‌داند، یا همسرش قدر می‌داند یا نمی‌داند، اصلاً با آن‌ها نیست. ما خیلی وقت‌ها می‌گوییم که باید بد باشیم چون اطرافیانمان بد هستند، ما باید پرخاشگر باشیم، ما هم باید بد باشیم، ما هم باید مثل این‌ها باشیم، ما هم باید مثل این‌ها جواب بدهیم. آن وقت به خاطر این‌ها خودمان را نگه می‌داریم پایین، نمی‌گوییم که یک معشوقی منتظرمان است مثل «الله» اشتیاق ما را دارد به چه بزرگی، شوق ما را دارد، منتظر ماست. آن وقت ما ایستاده‌ایم پایین داریم خودمان را بدبخت می‌کنیم این پایین، که اگر من خوب باشیم از من سوء استفاده می‌کنند. حالا می‌خواهند سوء استفاده کنند یا نکنند، معصومین (ع) هیچ وقت به دنبال این نبودند که کسی از آن‌ها سوء استفاده می‌کند یا نه. اتفاقاً بیشترین کسی که مورد سوء استفاده قرار گرفت و همه گفتند که این‌ها آدم‌های پخمه‌ای هستند، آدم‌های هالویی هستند، آدم‌های ساده‌ای هستند، انبیاء و اهل بیت (ع) بودند. بیشترین سوء استفاده را از آن‌ها کردند، همه هم می‌گفتند که این‌ها آدم‌های ساده‌ای هستند در حالی که ساده نبودند. این‌ها آدم‌های زیرکی بودند که زدند به معشوق اصلی، حالا مردم می‌خواهند سوء استفاده کنند یا نکنند، آن‌ها قصدشان این بود که برسند به «الله» و رسیدند. پس این مراقبت خیلی مهم است.

لذت حقیقی در عشق الهی

بعد فرمود: «مَن طَلَبَنی و جَدَنی» هر کس واقعاً من را بخواهد پیدایم می‌کند و هر کس نخواهد، البته نه اینکه نخواهد، هر کس غیر را بخواهد دیگر من را پیدا نمی‌کند. «وَ مَن طَلَبَ غَیری لَم یَجِدنی» هر کس غیر من را بخواهد دیگر من را پیدا نمی‌کند. بنابراین باید به دلتان نگاه کنید ببینید در زندگی‌تان محبوب‌ترین چیزی که برایتان عزیز و مهم است، دلتان با آن آرام می‌شود، دلتان با آن شاد می‌شود، بیشترین سطح لذتتان کجاست؟ خوش به حالتان اگر بیشترین سطح لذتتان، «الله»، معنویت، خدمت به امام زمان (ع)، تقرب به صاحب الزمان (ع) این‌ها باشد. اگر محبوب‌ترین چیزها این‌ها باشد برای شما، خب خیلی آدم باید جشن می‌گرفت و آدم خیلی خوشحال باشد که در دل من این از همه قشنگ‌تر و زیباتر است.

شادی پادشاهان در گرو دوستی با خدا

امام سجاد (ع) می‌فرمایند: «سَیّدی، (سرور من، آقای من) اَنتَ اَو قَصدَ اولیائَکَ مِن حَیرَتِ شُکوک و…» چقدر آهنگین و زیباست این کلام، : تو (انتَ اَو قَصدَ اولیائَک) دوستان خودت را نجات دادی «مِن حیرتِ شُکوک» از حیرت تردیدها، تردیدها را از دلشان برداشتید، دودلی‌ها را برداشتید، چنددلی‌ها را برداشتید، چنددلگی‌ها را برداشتید، ای یک دلِ ی صد دلِ دل، دل یک دلِ کن» یک دلشان کردید، یعنی چه کار کردید؟ «وَ اوصَلتَها اَلا نُفُسِهِم حَبرَتَ المُلوک»، «اوصَلتَ» وصل کردی تو، چشاندی به این‌ها، رساندیدشان به «اِلا نُفُسِهِم» به جان‌های این‌ها چه چیزی را رساندی؟ (آقا این حرف‌ها برای ما هم هست ها، بعداً اینقدر آدم حسرت می‌خورد که از این حرف‌ها چرا خیلی ساده رد شده است، خدا کند ولو یک نفر هم میان ما باشد دلش یک لحظه بخواهد یک همچین چیزی را)، «وَ اَوصَلتَ الا نُفُسِهِم حَبرتَ المُلوک» شادی پادشاهان را دادید به آن‌ها.

یک مقدار فکر کنید به این کلمه از حیرت شکوک درشان آوردید و به «حَبرتُ المُلوک» رساندید، «حَبرَ» یعنی شادی «حبرَتَ المُلوک» شادی پادشاهان، یعنی او که شما را دوست دارد انصافاً در دنیا شادی پادشاهان را دارد، یک آدم فرمانرواست، یک آدم قدرتمند است، یک آدم حاکم است، یک آدمی است که همه چیز را دارد با تو، پادشاهان خیلی دلشوره دارند تازه که یک موقع چیزی از دستشان نرود ولی این‌ها اینگونه نیستند، این‌ها خیلی قوی و قدر هستند. می‌دانید که چقدر مژده بزرگی می‌دهد، می‌گوید یک کسی که دلش وصل می‌شود به محبت خداوند تبارک و تعالی «حَبرتُ المُلوک» پیدا می‌کند، شادی پادشاهی پیدا می‌کند، یک آدمی است آزاد، قوی، راحت، پادشاه و همه کاره. اگر یک کسی دوستی خدا را جدی به دست بیاورد و دوست بشوند اینقدر با همدیگر اینقدر آزادی دارد، اینقدر بزرگی دارد.

استحکام اراده با ریسمان محبت الهی

حالا اگر به ما بگویند ما هنوز در «حیرتُ الشکوک»یم، یعنی شک داریم، هنوز تردید داریم، هنوز نمی‌دانیم که بین ما و خدا قرار است که چه بشود، تکلیف ما چه می‌شود؟ خب اگر گفتند که شما اگر حرفی در مورد خدا دارید بزنید چه چیزی می‌خواهید بگویید؟ مثلاً می‌فرماید من فلان شخصیت این نامه شما را باید امضاء کند، مدیر فلان جاست، بعد می‌پرسد که چه کسی است؟ می‌گوید مثلاً آقای فلانی، می‌گوید که اِ بابا آن است، آنکه دوست ماست هیچی، ببینید چقدر راحت، می‌گوید او از خودمان است، او را که من می‌شناسم من الان یک زنگ بزنم حل می‌شود، آقا اگر یک موقع گفتند خدا شما چه می‌گویید؟ آدم رابطه‌اش را با خدا باید ارزیابی کند در طول زندگی‌اش، بگویند خدا شما چه می‌گویید؟ می‌گویید دوستم هست؟ اگر دوست شما باشد معلوم می‌شود. الان مثلاً می‌گوید که فلانی دوست من است، دوستم هست می‌دانید یعنی چه؟ یعنی وقتی که زنگ می‌زنید چطور جوابتان را می‌دهد؟ می‌روید در خانه او می‌بینید که او چطور جواب می‌دهد، وقتی همدیگر را می‌بینید چطور جواب می‌دهد؟ اشتیاقتان به دیدن هم چطور است؟ این را می‌گویند که دوستم هست.

اگر یک موقع گفتند امام زمان (ع)، اهل بیت (ع)، فاطمه زهرا (س) چطور فکر می‌کنیم ما در روابطمان، در روابطمان با این‌ها دچار تردید و وحشت هستیم؟ یا نه، دچار یقین هستیم، من مطمئنم مادرم فاطمه زهرا (س) اگر من را ببیند تحویلم می‌گیرد، خوشحال می‌شود، دوستم دارد، من مطمئن هستم اگر امام زمان (ع) من را ببیند دوستم دارد، اینگونه می‌توانیم بگوییم؟ اگر یک کسی رفت از امام زمان (ع) راجع به ما سؤال کرد چه می‌گوید؟ مثلاً می‌گوید فلانی اَه اَه، یا بَه بَه؟ چه می‌گوید حضرت؟ این خیلی مهم است. دست روی کجا گذاشته است امام سجاد (ع)، چقدر زیبا چه کار کردید شما؟ «اَنتَ اَن قَصدَ اولیائِکَ مِن حَیرتِ شُکوک و …» تو وصل کردی جان این‌ها و دل این‌ها را به شادی پادشاهان. اگر یک کسی به شادی پادشاه رسید دیگر اضطراب ندارد، دیگر تنش‌ها در روابطش با دیگران اضطراب برایش نمی‌آورد، چه کسی بمیرد، من طلاق بدهم، طلاق بگیرم، الان رابطه‌ام با فلانی خراب بشود اصلاً اینگونه نیست. یک آدمی است بسیار قدرتمند، پشتوانه فوق‌العاده قدرتمندی از عشق، عاطفه، توجه، قدرت و حمایت خدا دارد و به هیچ وجه نگران زمین و ارتباطات پایینی‌اش نیست، اصلاً نگران نیست، چون آن ثروت را دارد. ما چگونه هستیم؟ این‌ها علامت انسانیت است که باید به آن برسیم.

خیلی زیباست این را حتماً در صحیفه سجادیه به دنبالش باشید «وَ اَقَطَّ عَظائِمَهُم بِحَبلِ مَحَبَتِک» ادامه همین دعا است چند فراز بعد، خدا کند، خدایا به حق این ماه مبارک، به حق امیر المؤمنین (ع)، به حق امام زمان (ع)، به حق صاحب امشب همین دعای امام سجاد را در حق ما تحقق بده انشاالله، «وَ عَقَدَّ عَظائِمَهُم بِحَبلِ مَحَبَتِک»، «عَقد» عقد یعنی چه؟ یعنی محکم بستن، عظمت‌ها و اراده‌های آن‌ها را با رشته دوستی خود محکم بستی، یعنی چه؟ یعنی محکم بستید. یک موقع هست شما می‌گویید که فلانی چقدر با هم آشنا هستید، خیلی با هم آشنا هستیم، می‌پرسد که تحویلت می‌گیرد؟ می‌گوید بله، ما با هم خیلی ندار هستیم، اصلاً می‌میریم برای همدیگر، این کلمه که بله ما می‌میریم برای همدیگر خیلی تحویلم می‌گیرد، یعنی به محض اینکه من با او کاری داشته باشم او با تمام وجودش هر کاری که بتواند برای من انجام می‌دهد، به این چه می‌گویند؟ می‌گویند محبت استوار، عظمت را در رشته محبت خودت محکم کردی یعنی چه؟ یعنی این دوستی اینقدر محکم است که اصلاً پاره شدنی نیست به هیچ وجه. یک عزم و اراده و تصمیم‌گیری یک شخص هم بر اساس همین دوستی انجام می‌شود، مثل رابطه یک پدر و مادر با فرزندشان چگونه است؟ چگونه ذوب در مصالح فرزندشان هستند، همه فکرها و تصمیماتشان فرزندشان است، اصلاً محکم چسبیده است و جدا نمی‌شود.

عشق الهی و عدم تزلزل در برابر مصائب

یک موقع هست که می‌گوید که نه، طرف به من ارادت دارد، دوستمان دارد، محبت دارد، ولی خب اینطور نیست به قول حضرت که می‌فرماید: «اِخوانُ المکاشِرَ» هستند برادر هستند، دوست هستند می‌گویند و می‌خندند، فقط در حد خنده و دوست داشتن و این‌ها، ولی مثلاً اگر به او بگویید که قرض دارم دست در جیبش نمی‌کند، به دنبال قرض شما نیست، مثلاً می‌گوید فلان مشکل را دارم می‌گوید که خب حالا متأسفم من دعایتان می‌کنم، همین، می‌بینید که بیشتر از این نیست و پاکار شما نیست اصلاً، و پشتیبان شما نیست. درباره خداوند تبارک و تعالی می‌گوید که شما این دوستانتان را که رساندید به شادی پادشاهی، این‌ها هیچ چیز را با دوستی شما عوض نمی‌کنند، «وَ عَقَدَّ عَظائِمَهُم» تو محکم کردی عظمت‌های این‌ها را با رشته محبت خودت، یعنی در زندگی اصلاً با هیچ چیز عوضش نمی‌کنند.

اینطوری است که وقتی که فرزندش مریض است، فرزند دوست داشتنی و کوچک امام صادق (ع)، امام باقر (ع) هم هر دو این‌ها این اتفاق برایشان افتاده است، که وقتی گفتند بچه مرد، لبخند می‌آید روی لب هر دو امام، خب تمام شد، «سُبحانَ الذی یَقتُلُ اولادنا وَ لا …» منزه است خدایی که پاک است، این یعنی اینکه اصلاً من با خدا درگیر نمی‌شوم، فرزندم مرده است، مادرم مرده است، شوهرم مرده است، زنم مرده است، پسر یا دخترم مرده است، اصلاً این عشق اینقدر برای من عمیق است و این عشق سرشار است، خدا هر کس را از من بگیرد یک ذره در محبت من با خدا لکه نمی‌افتد، یک ذره رابطه‌ام با او خراب نمی‌شود، یک ذره تیره که هیچ، خاکستری هم نمی‌شود، هیچ. اول «سُبحان» را به کار می‌برد، منزه است خدایی که فرزند ما را کشت «یَقتُلُ» فعل مضارع می‌آورد، می‌کشد فرزند ما را، «وَ لا نَزادَ لهُ اِلا حُبا» چیزی در دل ما جز محبت اضافه نمی‌شود چون وقتی که این بچه را می‌برد فاصله بین شما و او را کم می‌کند، فاصله بین شما و خودش را کم می‌کند، چون دلبستگی‌ها انسان را بدبخت می‌کند.

تعجب خداوند از نارضایتی مؤمنان

یک کسی که به خاطر همسرش، فرزندش، مسائل زندگی‌اش که اگر گرفته بشود از او رابطه‌اش با خدا خراب بشود انسان نیست اصلاً، این یک حیوانی است در قالب انسان که شکل انسان زندگی می‌کند «الذینَ اذا اصابَتکُم مُصیبَ قالو انا لله و انا عِلیهِ راجعون» اصلاً زندگی را فهمیده است، حیات را فهمیده است، انسانیت را فهمیده است، عشق را فهمیده است. حالا این فرزند شما کجا مگر می‌رود، فرزند شما می‌رود پیش یک کسی که بی‌نهایت بیشتر از شما دوستش دارد، خود آن بچه هم هرگز، هرگز اگر شما به او بگویید حالا بر می‌گردی پیش مادرت؟ اگر برگردد، والله بر نمی‌گردد، این بچه از پرده دنیا برود آن طرف را ببیند (چون بچه‌ها می‌دانید که سنشان بچه است روحشان که بچه نیست، روحش خیلی بزرگ است، فعلاً در این قالب است که بچگی می‌کند ولی روحاً بزرگ هستند، او اگر برود و آن طرف را ببیند شما بگویید که برو پیش پدر و مادرت هرگز دلش نمی‌خواهد که برگردد، صد بار هزار تا پدر و مادر دیگر هم که باشد می‌گوید که نمی‌روم اصلاً، خب بچه که در اوج سعادت است، پس شما چرا رابطه‌تان با خدا خراب می‌شود؟

اینجاست که خدا یک فرمایشی دارد خیلی فرمایش تکان‌دهنده‌ای است، هم غصه‌دار است و هم تکان‌دهنده است، حضرت راجع به مؤمنین می‌گوید می‌فرماید من از بعضی از مؤمنین تعجب می‌کنم وقتی که یک چیزی را از او می‌گیرم با اینکه گرفتن من باعث می‌شود که او به من نزدیک‌تر بشود از من ناراحت می‌شود، چرا واقعاً ما صادق هستیم در محبت؟ می‌فرماید که وقتی که چیزی را از او می‌گیرم چون باعث می‌شود که ما به هم نزدیک‌تر شویم چون شما هر چه که می‌دهید تقرب و نزدیکیتان بیشتر می‌شود، به خصوص که پشتش جملات عاشقانه داشته باشید، فدای سر خدا، فدای خدا، الحمدلله، اگر یک کسی این جمله را بگوید چقدر روابطش قشنگ می‌شود با خدا، «الحمدلله» رفت پیش خدا، با این «الحمدلله» با این ابراز محبت شما نزدیک می‌شوید و وقتی یک چیزی می‌خواهد از من یا یک چیزی من به او می‌دهم با اینکه بین من و او این چیز فاصله می‌اندازد این نعمتی که من به او دادم مشغول می‌کند او را به این نعمت، دلش را مشغول می‌کند به آن نعمت، خوشحال می‌شود.

عشق کاذب و صادق

اینکه خداوند چه کلمه‌ای را به کار می‌برد؟ شما به جای این من یک سؤال می‌پرسم به جای این یک کلمه مناسب بگذارید خدا می‌فرماید که من تعجب می‌کنم، حالا ما اگر بخواهیم یک کلمه مناسب بگذاریم چه باید بگوییم به این شخص؟ یک کسی که وقتی یک چیزی از او می‌گیرند به خدا نزدیک می‌شود ناراحت می‌شود، ولی وقتی که خدا یک چیزی به او می‌دهد فاصله‌اش بیشتر می‌شود خوشحال می‌شود، به این عشق می‌گویند کاذب، چون اگر صادق باشد اینگونه نیست، وقتی پرده برداشته می‌شود آدم خوشحال‌تر می‌شود، یک مانع برداشته می‌شود آدم خوشحال‌تر می‌شود. شما ماشینتان را دادید به یک نفر، یا یک نفر ماشینش را داده است به شما، رفتید تصادف کردید با آن، وقتی که بر می‌گردید شرمنده و خجالت‌زده‌اید، بعد او اصلاً به روی شما نمی‌آورد، فدای سرتان، حالا زدید که زدید، اشکالی ندارد، شده که شده، علاقه‌تان به این آدم چند برابر می‌شود، آن وقت می‌گویید که این چه آدم با معرفتی است، آقایی ماشینش را داده است به همسرش، همسرش رفته تصادف کرده است بر می‌گردد می‌گوید که فدای سرت، خدا را شکر که خودت طوری نشدی، اصلاً ماشین برای زدن است، چه اشکالی دارد، این زن چقدر علاقه پیدا می‌کند به این آقا؟ تا اینکه بگویید غلط کردی، چشمت کور، خودت باید هزینه‌اش را بدهی، گفتم ماشین را نبر، ناراحت بشود و بگوید اشتها ندارم دیگر غذا نمی‌خورم، خود خانم چقدر شرمنده است حالا غذا هم درست کرده است می‌خواهد بیاورد برای همسرش، او هم رفته است زده ماشین را خراب کرده است حالا خانمت به اندازه کافی خودش شرمنده است خیلی زشت است نامردی است اینطور حرف زدن، می‌بینید که این مرد اصلاً مرد نیست، برای همین آدم‌های خسیس همیشه منفور هستند پیش خدا و خلق منفور هستند آدم‌های خسیس و بخیل، آدم‌هایی که حساب می‌کشند، هر کس که می‌خواهد باشد پدر، مادر، همسر، هر کس که می‌خواهد باشد وقتی حساب‌کشی می‌کند و چرتکه می‌اندازد در مسائل مالی گند می‌زند به رابطه و خراب می‌شود.

آمادگی برای لقاء الله

حالا خدا در روایت داریم که می‌فرماید من دست و دلم می‌لرزد که از مؤمن چیزی می‌خواهم بگیرم، دوست ندارم ناراحتش کنم، حتی موقعی که می‌خواهم جانش را بگیرم ناراحت هستم، خدا می‌گوید که من اصلاً تردید ندارم وقتی که می‌خواهم جان دوستم را بگیرم، بعد می‌فرماید که من لقاء او را دوست دارم ولی او لقاء من را دوست ندارد، اینطوری بد است، ولی وقتی یک نفر اسم مردن می‌آید خدا دست می‌زند و می‌خواهد این فاصله را بردارد، آدم چه کیفی دارد خدا می‌خواهد این را از من بگیرد، می‌گوید که این طرف سرطان دارد اینقدر این طرف خوشحال است می‌گوید بالاخره می‌شود که ما برسیم؟ برش دار این بدن را، چون رفاقتش صادقانه است، اصلاً با سرطان و مردن و مرگ اصلاً مشکل ندارد این آدم، چون خدا را دوست دارد، اهل بیت (ع) را دوست دارد، دلش برای آن طرف خیلی تنگ است، اشتیاق زیاد دارد، می‌گوید که سی سال، چهل سال است که روی زمین است کافی است دیگر، زود خسته می‌شود، اینطور نیست بگوید که آی بدبخت شدم، الان سرطان گرفتم، الان می‌خواهم بمیرم، دکتر می‌گوید که اگر عمل نکنیم یک ماه بعد می‌میری، ولی اگر عملت کنیم که هزینه‌اش هم خیلی زیاد است سه ماه بعد می‌میری، حکم می‌کند که این بچه‌های طفل معصومش بروند از زمین و زمان قرض کنند این را عمل کنند که دو ماه دیگر زنده بماند، این چه کاری است، بگو شما بروید به دنبال کارتان، پول‌هایتان را هم بی خودی خرج نکنید، من هم دو ماه زودتر می‌روم پیش خدا، خوشحال است، چون رابطه‌اش خیلی صمیمی است با خدا، رابطه‌اش با غیب صمیمی است، ناراحت نیست وقتی به او می‌گویند که سرطان گرفتی، مریض شدی، فلانی مرد، فلانی می‌خواهد بمیرد، نه اینقدر شیرین است آن طرف، برای چه ناراحت بشود؟

عظمت محکم شده با محبت

خدا می‌گوید که مؤمن اینقدر می‌چسبد، دوستش دارم ولی او اینقدر می‌چسبد به طبیعت وقتی که می‌خواهم عزرائیل را بفرستم به سراغش، یا خودم جلویش را بگیرم تردید دارم که او الان نق و غر می‌زند، این بد است که انسان نق و غر بزند، حالا گفتند می‌خواهی بروی کجا می‌خواهی بروی؟ مگر می‌خواهی بروی به جهنم، می‌خواهی بروی پیش خدا، این صدق، این استحکام عظمت، با عشق بسته شده است، عظمت، یعنی رفتن، حرکت، در این رفتن و حرکت، جدی است واقعاً، تردید ندارد. من زمان جنگ قشنگ یادم هست بعضی‌ها باید اینقدر با دلشان ور می‌رفتند که خودشان را راضی کنند اعزام شوند، در راه هم به دنبال یک بهانه بودند که اعزام نشوند و نروند، یک بهانه، یک سرماخوردگی، یک مریضی، بعضی‌هایی که زوری آمده بودند جبهه، یعنی زوری سرباز شده بود و مشمول شده بود، خودش که اصلاً جنگ و جبهه را دوست نداشت، سرباز شده بود حالا اعزام شده بود آنجا ولی دوست نداشت که بیاید، به دنبال هزار تا بهانه می‌گشت که نرود آنجا، یک کسی شناسنامه‌اش قانونی نبود می‌رفت دست به شناسنامه‌اش می‌زد شناسنامه‌اش را بزرگ می‌کرد که برود، سرباز نبود، مشمول نبود، یکی اینطوری بود به این می‌گویند عظمت، عظمتش با چه چیزی محکم شده است؟ «وَ اَقَطَّ عَظائِمَهُم» این را محکمش کردی «بِحَبلِ مَحَبَتِک» این ریسمان محبت شما این‌ها را محکم کرده است، عشق، لذا تیر می‌خورد، ترکش می‌خورد، چشمش در می‌آمد، آن چشم دیگرش را می‌گرفتند، پایش قطع می‌شد، دستش قطع می‌شد، دوباره می‌رفت، اصلاً کم نمی‌آوردند، به این می‌گویند عظمتی که با محبت محکم شده است.

تصمیم برای حرکت به سوی خدا

ما خیلی‌هایمان راه نیفتادیم هنوز به سمت خدا، تصمیم نگرفتیم این وسط ماندیم، مهم‌ترین مسائل زندگی‌مان شوهر کردن، زن گرفتن، تحصیل، لیسانس، ارشد، دکترا، شغل، موقعیت‌های اجتماعی، سیاسی این وسط گرفتار این‌ها هستیم، کاندید شوم، کاندید نشوم، سفیر بشوم، رئیس جمهور بشوم، نشوم، حزبم را چه کار کنم؟ سفر خارجی‌ام را چه کار کنم؟ این وسط گیر آرزوهای اینگونه است، پس تصمیمی نداریم برای حرکت. باز دارم می‌گویم که خودتان و خانواده‌هایتان بروید به مناطق جنگی، بروید راهیان نور آن حس و حال‌هایشان را هنوز می‌توانند به شما بدهند، خیلی به شما کمک می‌کنند، جای صد کلاس و دانشگاه و صد استاد کمکمان می‌کند، آن‌ها راست می‌گفتند، بعضی‌ها خودشان را زخمی می‌کردند که نروند، مریض می‌کردند که نروند، یک آسیب‌هایی به خودشان می‌زدند که نروند، بعضی‌ها هم می‌رفتند که زخمی بشوند، که آسیب ببینند، خیلی تفاوت دارد این دو با یکدیگر، شک و تردید نداشتند اصلاً، تصمیم‌هایشان را گرفته بودند در رابطه با خداوند تبارک و تعالی، در رابطه با غیب تکلیفشان مشخص بود، در رابطه با جهاد تکلیفشان مشخص بود، هیچ دلبستگی نداشتند اینجا که نگهشان دارد با اینکه هزاران ارتباط داشتند هیچ دلبستگی‌ای نداشتند.

خواستم این کلمه و عبارت را معنا کنم «وَ اَقَطَّ عَظائِمَهُم بِحَبلِ مَحَبَتِک» تو محکم کردی عظمت‌های آن‌ها را با رشته دوستی خودت، و سؤال، خدا با چه کسی این کار را می‌کند؟ مگر پارتی‌بازی است که خدا با بعضی‌ها این کار را کند و با بعضی‌ها این کار را نکند؟ یا نه این‌ها از خودشان لیاقت نشان دادند، امتحان‌هایشان را پس دادند خوب امتحان دادند که انتخاب شدند این خیلی مهم است، این‌ها چه کار کردند که خدا دست گذاشت روی این‌ها و انتخاب کرد و بردشان، و ما آن کارها را نکردیم، این امتحان برای همه ما هست، این راه برای همه ما باز هست، این ما هستیم که باید تصمیم بگیریم که می‌خواهیم برویم یا نمی‌خواهیم برویم، و الا همه ما می‌توانیم یک کاری کنیم که خدا ما را انتخاب کند، خدا دست بگذارد روی ما، و ما را محکم کند و تکلیفمان را روشن کند، اگر نیستیم باید سؤال کنیم که ما چه کار کردیم با خودمان که اینگونه نیستیم، کمبود و مشکلمان چه هست که اینگونه نیستیم؟ یکی از آن‌ها را خود حضرت جلوتر توضیح داد، چه بود؟ از کجا رسیدند به شادی پادشاهان؟ شک‌ها، تردیدها، ما در دلمان تردید داریم، ما یقین نداریم، ما سست هستیم، ما این مسائل را روشن نکردیم برای خودمان، باورمان جدی نشده است هنوز که بخواهیم حرکت کنیم، اگر باورمان جدی بشود ما هم راه می‌افتیم، ما هم دیگر شک و تردید نداریم، انشاالله می‌توانیم قوی حرکت کنیم. والحمدلله رب العالمین.

خلاصه

جملات ناب

  1. ملاک انسانیت، عشق به بی‌نهایت و کمال مطلق است؛ هرچه این عشق بیشتر باشد، انسان، انسان‌تر است.

  2. شخصیت و سرنوشت انسان را بخشی از وجود او تعیین می‌کند که بر سایر قوا تسلط دارد.

  3. عشق به خداوند باید بر تمامی محبت‌های دیگر غلبه داشته باشد و در تمام انتخاب‌ها و ارتباطات انسان تأثیرگذار باشد.

  4. دوست داشتن خدا با تمام وجود، به معنای هماهنگ کردن تمامی انتخاب‌ها و تصمیمات زندگی با رضایت معشوق الهی است.

  5. انسان متعهد به عشق الهی، در انتخاب‌هایش بی‌پروا نیست و هرگز تصمیمی نمی‌گیرد که او را از محبوبش دور کند.

  6. عشق حقیقی به خدا، انسان را از قید و بندهای دنیوی آزاد می‌کند و به آرامش و شادی حقیقی می‌رساند.

  7. مؤمن واقعی، در تمام ابعاد زندگی خود، از جمله روابط خانوادگی و شغلی، رضایت خداوند را اولویت قرار می‌دهد.

  8. شوق نیکان برای دیدار خداوند طولانی است، اما شوق خداوند برای ملاقات با بندگان نیکش بسیار بیشتر است.

  9. هر کس واقعاً به دنبال خداوند باشد، او را پیدا می‌کند؛ اما هر کس غیر از خدا را بخواهد، به او دست نخواهد یافت.

  10. نظافت از غیر خدا و کاهش ناخالصی‌های درونی، باعث افزایش جذب الهی و لذت بیشتر از ارتباط با خداوند می‌شود.

  11. مؤمن حقیقی در مسیر الهی، به قضاوت و واکنش دیگران بی‌اعتناست و تنها به رضایت معشوق اصلی خود می‌اندیشد.

  12. بالاترین سطح لذت و شادی در زندگی، زمانی حاصل می‌شود که محبوب‌ترین چیز برای انسان، خداوند و تقرب به او باشد.

  13. خداوند دوستان خود را از حیرت و تردیدها نجات می‌دهد و به جان‌هایشان “شادی پادشاهان” را می‌چشاند.

  14. کسی که به شادی پادشاهی رسیده باشد، دیگر اضطراب ندارد و پشتوانه‌ای قدرتمند از عشق و حمایت الهی دارد.

  15. خداوند عظمت‌ها و اراده‌های مؤمنان را با ریسمان محبت خود محکم می‌بندد، به گونه‌ای که هیچ چیز نمی‌تواند این دوستی را پاره کند.

  16. عشق عمیق به خداوند، انسان را در برابر مصائب و از دست دادن عزیزان، مقاوم می‌سازد و ذره‌ای از محبت او به خدا نمی‌کاهد.

  17. خداوند از مؤمنانی که با گرفتن چیزی از آن‌ها ناراحت می‌شوند، در حالی که این گرفتن باعث نزدیکی بیشتر به اوست، تعجب می‌کند.

  18. عشق صادقانه به خدا، باعث می‌شود که انسان در مواجهه با مرگ و بیماری، به جای ناراحتی، شوق دیدار معشوق را داشته باشد.

  19. عظمت و اراده‌ای که با محبت الهی محکم شده باشد، انسان را در مسیر حق ثابت‌قدم می‌سازد و از هرگونه تردید و سستی دور می‌کند.

  20. برای رسیدن به انتخاب الهی و استحکام در مسیر حق، باید شک‌ها و تردیدها را از دل زدود و باور به خداوند را جدی گرفت.

فراداده ها

جایگاه در
درختواره انسان‌شناسی
شخصیت ‌های محوری این جلسه