فهرست مطالب
Toggleاعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و برکات الهی بر همه شما عزیزان و بینندگان عزیز شبکه الهی ولایت هدیه به محضر مقدس خانم فاطمه زهرا (س) صلوات ختم بفرمایید.
حملات شیطان و دلشوره از آینده
بحثمان درباره فرمایش امام رضا(ع) به شیعیانشان که اولین بخشش درباره شیطان بود به بررسی حملههای شیطان رسید. گفتیم که شیطان چند حمله دارد از قرآن کریم: حمله از جلو، عقب، راست و چپ. درباره حمله جلو گفتیم که حمله جلو یعنی دلشوره ها، اضطرابها و ترسهایی که انسان از آینده خودش به سراغش میآید. وقتی که انسان یکسره نسبت به آینده دلشوره داشته باشد، ترس داشته باشد، اضطراب داشته باشد، این پیامها، پیامهایی هست که شیطان به انسان میدهد و علت اینکه مؤمن اینگونه نیست و نسبت به آیندهاش دلشوره ندارد، علت خاصی هست که در همان ذات ایمان او نهفته هست که دربارهاش انشاء الله توضیح خواهیم داد.
افزایش قدرت مؤمن با سابقه ایمانی
خصوصیت مؤمن این هست که هر چقدر از سابقه ایمانیش بیشتر میگذرد، داراییهایش، قدرتش بیشتر میشود. مثل اینکه بگوییم یک کسی طبیعی هم هست، بعضیها یک کسی را خوب درکش نکنند خیلی طبیعی هست. شما فرض کنید یک نفر یک سال رفته زبان، خوب بالاخره داراییهایی نسبت به یک زبان خارجی پیدا کرده. حالا اگر دو سال برود بیشتر میشود یا نه؟ بیشتر میشود. سه سال برود، چهار سال برود، ده سال برود، روزبروز تواناییهایش بیشتر میشود. یک کسی نقاشی کار میکند، یک کسی تایپ کار میکند، یک کسی رانندگی کار میکند، روزبروز تواناییهایش، قدرتش بیشتر میشود. سطح اضطرابهایش و دلشورههایش میآید پایینتر نسبت به آن کاری که هست. هر کاری، هر دارایی همینگونه با صاحب خودش میکند. یعنی در رفتار شخص در آن رشته قویتر، بیاضطرابتر، آرامتر هست. یک موقع هم اینقدر قوی میشود که چشم بسته این کار را انجام میدهد، از بس تواناییش زیاد شده که این را دیگر چشم بسته آن کار را انجام میدهد، آن مهارت را دارد. مثل عزیزانی که نابینا هستند، اول خیلی سختشان هست که بعضی از کارها را انجام بدهند، ولی بعد چون تلاش میکنند با همان نابیناییشان یک سلسله مهارتها را دارند و انجام میدهند که خیلی از بیناها آن مهارت را ندارد. حالا چرا بینا ندارد و آن نابینا دارد؟ چون آن نابینا چکار کرده؟ تمرین کرده، کار کرده، روی آن مهارت کار نیکو کردن از پر کردن است. پر کردن یعنی زیاد کردن، زیاد انجام دادن یک کار، چه نابینا اگر انجام بدهد با مهارت قویتر از بینایی میشود که تمرین ندارد. بنابراین ایمان هم همینطور است. ایمان هم چون یک رابطه نظری نیست بلکه یک رابطه شخصی و عملی هست، دائماً شخص با میدانهای مختلف سر و کار دارد. هر چقدر از سابقه ایمانی یک نفر بگذرد، آن شخص روزبروز قویتر میشود. پس اینکه قرآن میفرماید مؤمن ترس ندارد، غم هم ندارد، هر چقدر بینا مؤمنتر باشد، حجم غم و ترسش هم پایینتر و کمتر هست. خیلی طبیعی هست در هر فنی، در هر حرفهای همینطور هست. سابقه ایمانی هم یک سابقه هست برای خودش.
ایمان حقیقی و تواناییهای آن
لذا اگر شما یک کسی را دیدی که مثلاً خیلی سابقهدار هست در صورتهای ایمانی و مذهبی، جلسه، هیئت، زیارت کربلا رفتن، چند تعداد مکه، چند تعداد کارهای اینطوری، ولی آدمی است مضطرب، آدمی است ترسو، آدمی است زودرنج، آدمی است حساس، آدمی است حسود، آدمی است بدبین، معلوم است که آن ایمانها بدرد نمیخورد. آن نمازهایش اصلاً جذب نشده، نتوانسته در او توانایی ایجاد بکند. سوء تغذیه دارد، فایده ندارد. پس یک موقع نگوییم که چرا فلانی که مثلاً تازه توبه کرده، مثلاً پنج شش ماه نیست که توبه کرده، اینقدر خوب و قوی و قدرتمند، خوابهای قشنگی میبیند، حالتهای قشنگی دارد. بعد یک نفری که سی سال دارد عبادت میکند، مکه میرود، کربلا میرود، سابقهدار هست، اصلاً این تواناییها را ندارد. آن شش ماه، شش ماه کار کرده. یعنی شش ماه جدی کار کرده روی خودش، خوب توانایی دارد. انسان سی سال بازی بکند. مثل رانندگی میماند. شما اگر مثلاً بیست سال هم کنار یک راننده بنشینید، راننده نمیشوید چون قصد شدن و تمرین را ندارید. اما اگر ده روز خودتان پشت اتومبیل بنشینید، راننده میشوید. پس مهم این هست که کی چقدر تمرین کرده باشد به معنای حقیقی و با باور این تمرینها را انجام داده باشد.
امنیت و آرامش مؤمن
مؤمن چرا حمله از جلو روی او اثر نمیگذارد؟ دلشوره نسبت به آینده پیدا نمیکند؟ حمله جلو برایش تأثیرگذار نیست؟ برای اینکه مؤمن به یک سلسله چیزهایی ایمان آورده و دلش را بسته که آن چیزها دائماً شادی، قدرت و آرامش تولید میکند. ببینید مؤمن دیگر، مؤمن اسم فاعل هست. یعنی کسی که به امنیت از امن آمده، به امن و آرامش. مؤمن یعنی یک کسی که چیزهایی را که در انسان ایجاد امنیت و آرامش میکند نسبت به آنها پایبند هست، آنها در خودش ایجاد کرده، ایمان آورده. مثل یک مردهشوری که ایمان دارد، نه فقط اطلاعات دارد، ایمان دارد که مرده با کسی کاری ندارد. لذا مردهشور امنیت دارد، آرامش دارد. وقتی دست میزند به مرده هیچ اتفاقی برایش نمیافتد. میتواند پیش مرده هم بخوابد. شب هم که برود به خانهاش حالش بد نمیشود، خواب وحشتناک نمیبیند، هیچی. ولی یک کسی که فقط میداند اما ایمان نیاورده باشد، دلش باور نکرده باشد، همیشه این فرد ترسو، فرد مضطربی هست.
فطرت انسان و پیوند با ثبات
حالا برویم سراغ راز این مسئله که چگونه هست. ببینید ما اساساً انسان ساختار وجودیش به گونهای هست که فطرتش با چیزی که ثابت هست و پایدار هست پیوند میخورد. و اساساً فطرت انسان یعنی بخش انسانی انسان، آن بخشی که تولید آرامش میکند با چیزی که ناپایدار هست، متغیر هست، نمیتواند رابطه برقرار بکند. با چیزهایی که متحول، متحرک، متغیر، متلون هست نمیتواند ارتباط برقرار بکند. انسان از یک چیز ثابت، پایدار و ماندگار خوشش میآید. برای همین هم در فطرت انسان عشق به کمال مطلق، عشق به حیات جاودانه وجود دارد. انسان از اینکه عمر یک دفعه تمام بشود، مثلاً بگویند شما اینقدر تمام شد دیگر، انسان مثلاً شصت سال عمر کرد تمام شد، متنفر است اصلاً. و علت اینکه از مرگ هم خیلیها میترسند این است که هنوز باور نکرده که مرگ وجود ندارد برای او، فقط یک تغییر و انتقال هست و مرحله به مرحله حیات است. هنوز باور نکرده لذا میترسد. اینکه انسان به جاودانگی و ثبات ایمان دارد، دوست دارد آن را، میپذیرد آن را، این فطرت انسان عاشق یک امر مطلق و ماندگار است. عاشق یک امر پایدار است. عاشق حیات ماندگار و پایدار است که به آن میگویند چی؟ حی قیوم میگویند. علت اینکه در بهشت هم وقتی خدا نامه مینویسد به مؤمن ورودی بهشت، وقتی که میروند مستقر میشوند، نامه میفرستد برایش، از کلمه حی قیوم استفاده کرده هم برای خودش هم برای مؤمن به همین دلیل هست. که مؤمن اساساً از امری که قیوم نیست بیزار است. لذا نامه اینگونه است: من الحی القیوم الذی لا یموت الی الحی القیوم الذی لا یموت. از زنده پایداری که هرگز نمیمیرد به زنده پایداری که هرگز نمیمیرد. این دقیقاً عبد با خدا چی شده؟ برابر هست. از زنده پایداری که نمیمیرد به زنده پایداری که هرگز نمیمیرد. یعنی عبد شده حی قیوم.
بیزاری بشر از امور موقتی
بشر از اموری که موقتی، غیر ثابت هست متنفر است. فطرتش اصلاً قبول نمیکند. حوصله بالا پایین شدن، تزلزل را ندارد. از تزلزل بدش میآید. سکون، آرامش، ماندگاری را بشر دوست دارد. حالا اگر این قلبش را رفت به یک امر ثابت پیوند داد، قلبش تکان دیگر نمیخورد. این دیگر لذت میبرد. به یک کمال پایدار، جاودان و قیوم پیوند میخورد، از دست نمیرود. برای همین هم خیلی ظریف خدا میگوید هر وقت خبر مرگ من را شنیدید ناراحت بشوید تا من زنده هستم شما غصه نخورید. چرا؟ چون آن آمال و معشوق و اله انسان حی قیومی هست که پایدار هست و هیچ وقت هم از بین نمیرود. ولی اگر یک کسی آمد دلش را به جای پیوند به حی قیوم و امور ثابتی که مربوط به حی قیوم هست، آمد به امور متزلزل و رفتنی پیوند داد، این هر چه دل شما به یک چیزی پیوند بخورد که آن خودش تغییرپذیر هست، با تغییر و تحولاتی که پیدا میکند دل شما چه میشود؟ پرآشوب میشود و اضطراب میگیرد شما را.
نقش عقل و فوق عقل در آرامش
پس باز انگشتها را دقت بکنید شما. این بخش یعنی بخش خیال و حس و وهم، بخشهای دنیایی زندگی ما هستند. بخش عقل هم یک بخش میانه هست. بسته به این هست که اگر به کارتان بیاید آرامش در شما ایجاد میکند، اگر به کارتان نیاید آرامش در شما ایجاد نمیکند. مثلاً اینکه من میدانم مرده کاری ندارد، اگر به کارم آمد یعنی نگذاشت من از مرده بترسم، خوب امر عقلی حقیقی. اما اگر نه، با اینکه میدانم مرده کاری نداشت از مرده ترسیدم، معلوم این بخش اطلاعاتش بدرد من دیگر نمیخورد. یعنی توهم بیشتر، یعنی آن قوه واهمه آمده بخش عقلی من را پوشانده. با اینکه میدانم نباید بترسم، میترسم. با اینکه دستور و حکم و وظیفه را میدانم باز میترسم و اضطراب دارم. با اینکه میدانم کارم غلط هست ادامهاش میدهم. با اینکه میدانم فلان صفت جهنمی هست باز ولش نمیکنم. با اینکه میدانم وسواس جنون است، من را دور میکند از رحمت خدا، از قواعد ریاضی خلقت دورم میکند، باز حاضر نیستم دست از وسواسم بردارم. این نشان میدهد این شخص توهمش قویتر از عقلش است. پس عقلش هم بدرد نمیخورد. اما عقل وقتی بتواند به قلب وحی غلبه داشته باشد، خودش یک امر ثابت است. مثلاً دو دوتا چهارتا همیشه ثابت است. شما هیچ وقت دیگر ناراحت نیستید. وقتی با دودوتا چهارتا روبرو هستید اضطراب نمیگیرد شما را. میگویید خوب دودوتا چهارتا همیشه همین هست. در محاسباتتان راحت ازش استفاده میکنید. سه سهتا نُهتا استفاده میکنید. یک موقع شک هم نمیکنید حتی نکنه یک موقعی دودوتا پنج تا بشود، نکنه دودوتا سه تا بشود، نکنه سه سهتا دهتا بشود. هیچ وقت این را دیگر نمیگویید. چرا؟ چون قانونش برای شما ثابت شده است. ثابتات است. قوانین عقلی یک سلسله قوانین ثابت است و فوق عقل، عقل در جنبه نظر به ما قدرت میدهد و ارتباط فوق عقلانی به ما آرامش میدهد. یعنی با حق تعالی اگر کسی آمد دلش را بست به امور عقلانی و فوق عقلانی یعنی خداوند تبارک و تعالی به غیب بست. چون غیب ثابت است. تلون و تغییری در آن وجود ندارد. نابودی در آن وجود ندارد. این شخص هیچ وقت اضطراب سراغش نمیآید، ترس سراغش نمیآید. چون با چیزی پیوند خورده که آن چیز منشاء قدرت، شادی، آرامش یعنی خداوند تبارک و تعالی، غیب، اهل بیت، خانواده آسمانی. وقتی پیوند با اینها خورده چون خانواده آسمانی از ما گرفته نمیشوند، ما را به شدت دوست دارند. علاقه آنها، شوق آنها به ما ثابت است و چون ما میدانیم آنها ما را دوست دارند دیگر اصلاً اضطراب نداریم. چون کانون، کانون قدرتمندی هم هست. از عشق و عاطفه کمبود پیدا نمیکند شخص دچار گدایی عاطفه، دچار خلأ عاطفی، شکست عشقی. چون وقتی میگوییم شکست عشقی مربوط به کدام بخش؟ بخش زمینی هست دیگر. بخش وهمی. شکست عشقی، عشق زمینی، خلأ عاطفی. من الان خلأ دارم، به شدت خلأ عاطفی و خلأ محبت دارم. این مربوط به کدام بخش است وقتی این حرف دارد کسی میزند؟ بخش حیوانی است. بخش انسانی خلأ ندارد. معنا ندارد. بخش انسانی هیچ وقت خلأ عاطفی پیدا نمیکند. چون معشوقش همیشه دوستش دارد، همیشه هم کنارش هست. پس هر وقت ما احساس حقارت، کوچکی، ذلت کردیم، احساس شکست در عشق کردیم مربوط به کدام بخش است؟ بخش وهمی، بخش حیوانی ماست. من ذلیل شدم، من ضایع شدم، من آبرویم رفت، من دیگر ارزش ندارم، من قیمتم از دست رفت، من دیگر مثلاً نه.
پیوند با ثابتات و عدم تزلزل
اگر کسی رفت به ثابتات پیوند برقرار کرد، با ثابتات خودش را ساخت، این تزلزل در مسائل پایینی اصلاً در او تزلزل ایجاد نمیکند. چون او از اول هم میداند که این چیزها متزلزل هست. به عنوان یک امر متزلزل به آن نگاه میکند. وقتی به عنوان یک امر متزلزل به آن نگاه میکنی، به اندازهای که تزلزل دارد از آن استفاده میکنی. توجه کردید چطور شد؟ مثل اینکه شما مثلاً میروید پول میدهید شهربازی سوار مثلاً اژدها میشوید، سوار ترن هوایی میشوید. چطور میتوانی از آن لذت ببری؟ حالا اگر ببرند شما را آن بالا بعد بگویند که خوب حالا نیم ساعت آن بالا باشید، خوب حالا تمام شد بیایید پایین. ناراحت میشوید یا نمیشوید؟ میگوید آقا من پول دادم که این هیجانش را میخواهم. این تغییرش را ببینم. این بالا و پایین شدنش را میخواهم ببینم. اصلاً به این هیجانش نیاز دارم. این برای من خوب است. از آن لذت میبری چون به آن هم آنطوری نگاه میکنی. وقتی داری بالا و پایین میشوی کیفت را میکنی، خندهات را میکنی، هیجانت را داری. وقتی هم میآیی پایین دیگر ناراحت نمیشوی. به شما بگویند کافی بیا برو کنار ناراحت نمیشوی. میگویی خوب من مثلاً پنج تومان پول دادم، ده تومان پول دادم، نیم ساعت کار کنم، دو دقیقه کار کنم، پنج دقیقه کار کنم، اصلاً ناراحتی ندارد. ولی اگر این را نفهمیدی یا به آن دقت نکردی، به عنوان یک امر ثابت با آن پیوند برقرار کردی، اشتباه است. فهم ماهیت دنیا باعث میشود که شخص به هیچ وجه دیگر نوعی پیوند دائمی با دنیا و محتوای دنیا برقرار نکند. چون دنیا اساساً مثل رحم مادر هست. اساساً جای گذر است. الدنیا دار ممر، ممر یعنی مرور، گذشت. دنیا ذاتش توأم با گذشت و عبور است. جنین نمیتواند بگوید من دوست دارم به جای نُه ماه نُه سال اینجا باشم. نمیشود. اصلاً از وقتی که این نطفه آمده رفته در قرار مکین قرار گرفت، همان لحظه یک اسپرمی میآید میرود با تخمک لقاح پیدا میکند در قرار مکین. بعد از همانجا تغییر شروع میشود. دائماً این تغییر دارد انجام میشود روزبروز تا لحظهای که یک قدرتی پیدا میکند. بعد هم باید بیاید بیرون. اصلاً آنجا نباید باشد. بنا نیست آنجا باشد. شما در مورد بعضیها آنقدر خرافات مسخره دارید که نگو. مثلاً آقا این چهار ساله بوده از شکم مادرش آمده بیرون. او چهار سال آنجا بوده؟ یک دروغهای اینطوری داریم که بعضیها در این کتابها نوشتهاند. نه آنجا دار گذر، ماندگاری ندارد. دنیا اساساً هیچ چیزش ثابت نیست. یعنی نمیتوانی وقتی با محتوای دنیا، باز انگشتها را نگاه کنید، نمیتوانی وقتی با محتوای دنیا ارتباط برقرار میکنی به عنوان یک امر ماندگار ارتباط برقرار کنی.
اضطراب ناشی از پیوند با امور ناپایدار
زمانی ما اضطراب میگیردیمان، ترس برمان میدارد که آمدیم همه دلمان را که باید پیوند میدادیم به عقل و فوق عقل بیاوریمش روی وهم و خیال و حس. یعنی به جای اینکه به امور ثابت پیوند بخوریم، عاشق امور ثابت بشویم، تمام دل و هستیمان را دادیم به چی؟ به اموری که ذاتش تغییر است. لذا غصه میآورد برای انسان. چرا؟ چون دل اساساً با یک امر غیر ثابت نمیتواند پیوند برقرار بکند. اصلاً بدش میآید. مثلاً الان خوشگل است، جوان است، خیلی مغرور میشود و فکر میکند این همیشه میماند. بعد وقتی که میبینید پوستش دارد چروک برمیدارد، یواش یواش خودش به ترس میافتد. وقتی میبیند موهایش شروع به ریزش کرد، یک عالم غصه میخورد. آن چه باعث میشود موهایش زودتر بریزد این است که دارد غصه میخورد چرا دارد میریزد. وقتی که میبیند دارد پیر میشود، موهایش دارد سفید میشود، این خوب طبیعی دنیاست. دنیا همین است. دنیا یک موجود راستگو و صادق است. اصلاً دروغ نمیگوید به مخاطبین خودش. خیلی صادق است، معصوم است. بالاخره یکی از مظاهر خداست. صادق و معصوم. ببینید من الان دارم به شما میگویم پدرتان مرد، شما هم میمیرید. شوهرت مرد، تو هم میمیری. همسرت مرد، تو هم میمیری. بچهات مرد، تو که دیگر قاچاقی زندهای. وقتی بچهات مرده، بچهات از تو کوچکتر بود مرد، تو هم میمیری. برو در بهشت زهرا، در قبرستان نگاه کن. برادرت، همسایهتان، اینها از تو جوانتر، بهتر، پرطراوتتر، مالدارتر، مشهورتر، معروفتر، محبوبتر، همه مردند. پیغمبر رفت. صد و بیست و چهار هزار پیغمبر رفتند. از چهارده معصوم سیزده تاشون رفتند. امامزادهها رفتند. اولیاء خدا رفتند. مراجع رفتند. همه دارند میروند. اصلاً من به شما دروغ نمیگویم، لاپوشانی نمیکنم. همان کنار خودت یکی میبینی رفت. پس برای چه اینقدر دل میبندی به این دنیا؟ برای چه به جوانی؟ جوانی یک خواب است. اصلاً کل عمری که خواب است. برای چه به آن دل میبندی وقتی میدانی که نمیماند؟ فکر میکنی همیشه جوانی؟ همیشه طراوت داری؟ همیشه زیبا هستی؟ خودت یا طرف مقابلت. هر کسی را که میخواهی با آن پیوند برقرار کنی، بدان این موجود یک موجودی هست که فقط به اندازهای که ساختارش اجازه میدهد دل بستن به آن جایز است. دوست داشتن جایز است. وقتی شما بخش اصلی دلت را میآیی به یک امر غیر ثابت پیوند میدهی، منتظر اضطراب و ترس باش. (لدول الموت و ابن للخراب) بزایید برای مردن، بسازید برای خراب شدن. وقتی آخ آخ ببین ما چقدر پول دادیم. نگاه کنید گچ خانه، دیوار خانه ترک برداشته. ای خدا بگویم چکار کند این گچکار را. بابا گچکار نیست. گچکار کارش را کرده رفت. دیوار کارش این است باید ترک بردارد. فرش باید خراب بشود. ماشین تصادف میکند. دیگر کهنه نویش را از دست میدهد. پوست نویش را از دست میدهد. بدن نویش را از دست میدهد. قدرتش را از دست میدهد. انسانها میمیرند. انسانها قرار نیست زنده باشند. یکی کسی میگوید اگر فلانی مرد من هم میمیرم. یا فلانی مرده یک کمی افسرده شده میرود تیمارستان. این فرد عاقل نبوده. همان موقع هم دیوانه بوده که دل اینطوری بسته. قبل از اینکه برود تیمارستان هم دیوانه بوده که به یک امر غیر ثابت، ثابت دل بسته. اصلاً نمیشود. دنیا راست میگوید. ببینید چقدر عروس و داماد شب عروسیشان از هم جدا شدند. شب عروسیشان رفتند در برزخ. ببینید چقدر بچه در شکم مادرشان سقط شدند. بچه یک روزه، دو روزه، ده ماهه، یک ساله، دو ساله، پنج ساله، بیست ساله، جوان. ببینید چقدر راحت میمیرند. تو داری اشتباه میکنی که به یک امر غیر ثابت دل بسته میشوی و حساب همیشه بودن را میکنی. ببین مال میرود. ببین این همه آدم ورشکسته میشوند. ببین آبرو میرود. اعتبار میرود. شهرت میرود. قدرت میرود. عزت میرود. برای چه بیخود به این چیزها دل بستی؟
عبرت از ناپایداری دنیا
پس دنیا داره به ما میآموزد. ما اکثر العبر علی(ع) فرمود و اقل الاعتبار. چه بسیار مایه عبرت زیاد هست اما عبرت گیرنده خیلی کم هست. با اینکه میبینید همسایهاش قبلاً یک آدم بود. جلویش چند روز پیش داشت با او حرف میزد. دیشب با او تلفنی حرف میزد. با هم مسافرت بودند. همسرش، برادرش صبح بلند شد دیگر این شد یک جنازه. شد یک اطلاعیه روی دیوار فقط. یعنی دیگر اثری نیست. به قول علی(ع) آن اثری که بود تبدیل به خبر شد. خبر چیه؟ انا لله و انا الیه راجعون. تمام شد رفت. با این حال چرا زمین، ملک، خانه، فرزند، عشق زمینی، مدرک تحصیلی، دنیا نمیماند. بنا نیست بماند. وقتی روی آن حساب دائم میکنی تو حماقت داری میکنی. تو داری اشتباه میکنی. اول برو آن چیزی که باید به آن دل ببندی پیدا بکن تا دیگر دلت محکم بشود.
دل به این و آن مده ای بوالهوس
دل به آن ده کان دلت دادست و بس
صاحب دل را باید به آن دل بدهی. آن که مالک دلت هست باید به آن دل بدهی. آن که این دل با او انس میگیرد، آرامش میگیرد، بعداً هم به وحشت نمیافتد. دلت را رها نمیکند. تو را رها نمیکند. تو را نمیفروشد. تو را تنها نمیگذارد. دست از حمایتت، دست از دوست داشتنت بر نمیدارد. وقتی با این پیوند خوردی همیشه شادی. دیگر خلأ نداری تو. پس مؤمن چرا نسبت به آینده دلشوره ندارد؟
پیوند مؤمن با معشوق ماندگار
چون مؤمن اساساً در حال و آینده نوع پیوندش با اشیاء کاملاً تعریف شده است. با همسرش عاشقانهترین رابطه را دارد. با فرزندانش. اما خودش هم میداند که یک روزی باید از هم جدا بشوند. فرزند، پدر، مادر، هستی، دارایی، زندگی، همه اینها را باید بگذاری یک روز و بروی. بروی به یک جای ثابت. بنابراین به همان اندازهای که دوست داشتنی هستند و عمر دارند به آنها توجه کن و مؤمن در دنیا دلش را میبرد به کسی پیوند میدهد، به معشوقی پیوند میدهد که آن ماندگار است. درسی که حضرت ابراهیم(ع) به ما داد چه بود؟ وقتی که خورشید را دید گفت هذا ربی. این رب من است. میخواست به بقیه یاد بدهد. فلما افل وقتی که افول کرد گفت انی لا احب الافلین. نه این نیست. ماه را دید گفت ماه. ستاره را دید گفت ستاره. وقتی رفتن گفت نه. چقدر قشنگ به ما انی لا احب الافلین. من از چیزی که موقت، رفتنی، نمیماند برایم، من برایش نمیمانم، آن هم برای من نمیماند، به آن نمیتوانم دل ببندم. علی(ع) در روانشناسی جاهل گفتیم رغبتک فی من لا تبغی له و لا یبغی لک من اعظم الجهل. یکی از بزرگترین علائم نادانی این است که انسان به چیزی که میداند برای تو نمیماند، تو هم برایش نمیمانی. این یکی از بزرگترین نشانههای انسان جاهل است. یعنی یک حساب دائم باز میکند روی رابطه، روی عشق، روی پیوند، روی دارایی. وقتی حساب اینطوری باز میکند تا میآید دلت انس بگیرد و احساس راحتی بکند کنارش میگذارد میرود. اینجاست که انسان با اصل خودش، با معشوق خودش ممکن خدای نکرده در بیافتد. میگوید خدا در حق من، خدا رحمت کند امام امت را سلام الله علیه فرمود رفتم بالای سر یکی از علماء. این عالم هست ولی ایمان ندارد. بدرد نمیخورد. فرمود رفتم بالای سرش به او گفتم لا اله الا الله بگو. داشت میرفت از دنیا نگفت. گفت شروع کرد به بد و بیراه گفتن به خدا که ظلمی که خدا به من کرده هیچ کس نکرده. من حالا یک خانه تازه ساختم. تازه با زن و بچهام انس گرفتم. تازه صاحبخانه شدم. داره من را جدا میکند. یک عمر مستأجری. حالا که صاحبخانه شدم سرطان گرفتم. چه خدایی این؟ یک عمر تلاش کردم به فلانی رسیدم. یک موردی داشتیم چند وقت پیش فکر کنم ده دوازده سال یک عشق بود بین دو نفر. بعد از ده دوازده سال به هم رسیدند. حالا که به هم رسیده بودند یکی از طرفین افتاد در مسیر مردن. آدم وقتی که معشوق خودش را پیدا نکرده باشد، همه دلش را که بینهایت طلب است میآید سراغ معشوقه موقت، میبندد به اینها. تا اینها تکان میخورند این هم تکان میخورد.
شخصیت مؤمن و پیوند با الله
بخش اصلی شخصیت یک مؤمن هیچ وقت به امور متزلزل پیوند نمیخورد. فقط با آنها رابطه دارد. دوستشان هم دارد. رابطه هم دارد. اما بخش اصلی بسته شده به کی؟ به الله. لذا دقت کنید که خدا از لحاظ روانشناسی ما را چطوری نگاه میکند. میگوید بشارت بده به صابرین الذین اذا اصابتهم مصیبۀ قالوا انا لله و انا الیه راجعون. تا یک مصیبتی ببینید، تا میگوییم مصیبت دقت کنید مربوط به این بخش است. یک سختی، یک مصیبتی در امور دنیایی حیوانیشان میخورد. میگوید خوب همین است دیگر. من که با یک ثابت، معشوق من ثابت است. معشوق من که از من گرفته نشده که. معشوق بخش حیوانیم هست. انا لله و انا الیه راجعون. من که مال خدا هستم. پیش خدا میروم. پس من مشکلی ندارم. کدام بخش ما مشکل پیدا میکند؟ آن بخش که مرکب ماست. این بخش، بخش حیوانی که مرکب ماست. اصل ما که نیست. ولی ما وقتی که این بخش را به معشوقش نرسانده بودیم، خودمان را یک حیوان میبینیم. تا خودت را یک حیوان دیدی و پیوند عمیق برقرار کردی، باطنت هم شبیه حیوان میشود دیگر. چون بخش انسانی معشوق ندارد. بخش انسانی چیه؟ معشوق ندارد. وقتی کسی معشوق بخش انسانیش را پیدا نکرده باشد، پس معشوق ندارد. وقتی معشوق نباشد دیگر انسان هم نیستیم. چون انسان به عشقش زنده است. با معشوقش زنده است. تو الله را پیدا کردی میشوی انسان. پیدایش نکردی باهاش پیوند ندارد. پس معشوقات چه چیزهایی هستند؟ امور وهمی، مقام و ریاست و شهرت و قدرت، تجملات، پول و خانه و لباس و از این چیزها. یکسری از امور اینگونه هست. زن و بچه و عشق زمینی و محبوبیت زمینی از این چیزها که مربوط به بخش وهمی ماست. پس دقت کنیم ما اگر اشتباه بگیریم معشوقمان را، دقت نکنیم که هی داره پیغمبر بگو لا اله الا الله. من اله و دلبری جز الله که یعنی کمال مطلق و حی قیوم ندارم. یعنی از اول برو دلت را ببند به معشوقت که دیگر اگر یک کسی این قسمت تزلزل اتفاق افتاد تو دیگر متزلزل نمیشوی. تو چه کسی؟ تو متزلزل نمیشوی. یعنی چه کسی متزلزل نمیشود؟ یعنی بخش انسانی این همیشه شاد است. مؤمن چرا نسبت به آینده دلشوره ندارد؟ حمله به جلو شیطان نمیتواند به او بکند. میگوید خوب مگر چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ تا الان چگونه گذشته؟ بقیه هم همینطور است. خوب است خوب است، بد است بد است، شر خیر فرقی نمیکند برای ما. ببینید خودش را راحت کرده. از اول عشق را دارد با کی میکند؟ با معشوق ثابت. مثل یک زن و مرد هستند که فرض بفرمایید مرد بگوید آقا من شرایطم ثابت نیست. وضع مالیم خوب نیست. من خودت را میخواهم. اصلاً کاری با پول ندارم. پول داشته باشیم دوستت دارم، نداشته باشی هم دوستت دارم. همه جوره دوستت دارم. خوب این یعنی عشقی که دارد در زمین دیگر تزلزلی، لطمهای به این عشق وارد نمیشود. چون نوع عشق زمینی که برقرار کرده مشروط نیست. با همه شرائط این دو نفر میخواهند با هم زندگی کنند در همه شرائط. اما آنوقت چرا دعوا و درگیری بین زن و شوهر ایجاد میشود؟ چون زن و شوهر مشروط با هم زندگی کردند. یعنی میگوید من به اضافه مادرم، من به اضافه پدرم، من به اضافه پول، تو به اضافه ثروتت، تو به اضافه قیافت، تو به اضافه اندامت، تو به اضافه اینها. دیگر ثابت نمیماند. تا یک ذره اندام بریزه به هم، قیافه بریزه به هم، پول بریزه به هم، مقام را دیگر نداشته باشد، عشق هم از بین میرود. من کسی را سراغ داشتم ورشکست شد. خانمش ولش کرد. ولش کرد رفت. اصلاً زن و بچهاش ولش کردن رفتند. پس این در واقع دوست داشتن به خاطر چی بود؟ موقعیتی که دارد. وقتی که علاج ورشکسته شده بود بیچاره، نایستادند پای این، ولش کردند رفتند. نقطه مقابل یک کسی را میشناختم ورشکست شد. خیلی وضع مالیش خوب بود. ورشکست شد و فراریش. تنها کسی که پایش ایستاد و یک ذره نق و قور هم نزد، همانطور خوش اخلاق و مهربان بدون نق و قور همسرش بود. اصلاً برایش فرق نمیکرد که شوهرش الان فراری با آن موقع که ثروتمند بود. دوتاش یکی بود. برای همین هم من همیشه به زن و مردها توصیه میکنم، به دختر پسرهایی که ازدواج میکنند یا زن و شوهرهایی که ازدواج کردند، ببینید دندان امور متزلزل را در عشقتان بکنید. هیچ وقت برای دنیا با هم رابطه برقرار نکنید. ذات همدیگر را دوست داشته باشید. اینطوری هیچ وقت حوادث دنیایی اتفاق میافتد، عشق شما لطمه بهش وارد نمیشود. جاودانه همدیگر را دوست داشته باشید. به بلندای ابدیت همدیگر را دوست داشته باشید. اینطوری این عشق روزبروز افزایش پیدا میکند، کم نمیشود. اما اگر سر پول دعواتان شد، سر غذا دعواتان شد، سر مهمانی دعواتان شد، سر خرید دعوا کردید با همدیگر، سر این چیزها بالا پایین شدید. مرد بخیل، مرد خسیس، این فقط بدرد جهنم میخورد. یا زن خسیس و بخیل. البته زن خسیس و بخیل غیر از مرد خسیس و بخیل، زن خسیس و بخیل یک جاهایی لازم هست که باشد. خدا هم گفته باشه خوبه به شرط اینکه معقول باشد. چون مال همسرش را حفظ میکند. از اصراف جلوگیری میکند. تا این مقدار خوب است.
دنیا، خوابی گذرا
پس ببینید چیزی که دارد خودش به ما میگوید ببین من ذاتم اینطوری هست. من دارم بهت میگویم من اینم. نه، تو ماندگاری. ببین نگاه کنید گذشتهها را ببینید. دنیا دائماً داره لحظه به لحظه به ما درس یاد میدهد. عزیزم به هیچ چیز ثابت دل نبند چون نمیماند برایت. خودش داره بهت میگوید. پس ماهیت دنیا را در نظر بگیرید. مثل یک رحم. دنیا در آن هیچ امر ثابتی نیست. لحظه به لحظه در حال دگرگونی هست. در حال بالا پایین شدن هست. من چند حدیث بخوانم برایتان. الدنیا حُلمٌ و الاغترار بها نَدَم. علی(ع) فرمود دنیا یک خواب است و مغرور شدن به آن پشیمانی میآورد. این را همه میفهمند که یک خواب است. هر کس از او بیست سال از عمرش گذشته باشد میفهمد که مثل یک ابری که چند دقیقه در آسمان است بعد دیگر نیست. آنهایی که شدند سی چهل پنجاه سال راحت به آنها بگویی گذشتهات چطور بود میگوید یک خواب بود تمام شد. برگردید به خاطراتتان در کودکی میبینید چقدر میگذره. چقدر سریع میگذره. من بچه بودم امروز جایی سخنرانی داشتم در محل مجلس شورای ملی زمان شاه. اتفاقاً رفتم همان مجلس شورای اسلامی هم شد. بعداً مجلس شورای اسلامی. جایی که برای من در نظر گرفتن جای رئیس مجلس بود. رفتم آن بالا جای رئیس مجلس نشستم. بعد یاد کودکیم افتادم. این چند لحظهای که قبل از سخنرانی شروع بشود روی همین صندلی. یعنی همین چرم نه چرم دیگر. همین تکیه همین میز. پشت این چه کسانی نشستند. بچه بودم یادم هست. مثلاً از تلویزیون نگاه میکردم مثلاً مجلس سنای زمان شاه بود. رئیس مجلس سنا و نمایندههای مجلس سنا زمان شاه پشت این میزها بودند و رئیس مجلس و شاه میآمد و وزراء میآمدند. بعد یادم افتاد انقلاب شد و چه کسانی آمدند نشستند روی همین صندلی که الان من نشستم و رئیس بودند. نگاه به این سالن کردم که این سالن چقدر صدا سر صدا و صحیح است و صحیح نیست و مرگ بر فلانی و درود بر فلانی و رأی و ماده و تبصره از این چیزها گذرانده. این سالن چقدر شنیده. کجا هستند اینها الان کجایند؟ هیچی رفتند تمام شد. میبینید آن صندلی که یک کسی مینشست رویش فکر میکرد چه خبره الان سلطان این عالمه. هیچی هیچی نیست. خوابه. اصلاً یک دفعه مثلاً خواب دیدیم یک خواب بود در یک مجلسی بوده. نماینده مجلسی بوده. چند دوره رأیگیری بوده. چهار سال چهار سال چهار سال. یک کسی رئیس میشده. نماینده میشده. دیدم. همان صندلی که شهید بهشتی روی آن نشسته بود. چندتا از بزرگان شهدا، علماء، اولیاء الهی روی آن نشسته بودند. روی همان صندلی. الان هم خبرگان میآیند روی آن مینشینند. آنها کجایند الان؟ خیلیهاشان کجا رفتند؟ تمام شد. حُلمٌ خوابه. شب عروسیتان همش میگویید خوابه. عقد و عروسی و نامزدی خوابه. تولدت، کودکیت، کلاس اول، کلاس دوم، مدرسه راهنمایی، دیپلم گرفتنت، دانشگاه رفتنت خواب بود تمام شد. بعد بقیهاش هم همین است. خواب و الاغترار به دل بستن و مغرور شدن به آن پشیمانی میآورد.
مؤمن و عدم غرور به دنیا
مؤمن به هیچ وجه به این سه بخش مغرور نمیشود. نه مغرور میشود نه با از دست دادنشان ناراحت میشود. الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون. من که معشوقهام ثابت باهاش هستم. معشوق من که نمرده. من هم که با او هستم. همیشه هم که دوستم دارد. من هم که دوستش دارم. او برای من میماند. من هم برای او میمانم. دیگر چرا اضطراب بیاید سراغم؟ چرا بترسم؟ شیطان میخواهد بیاد روی من چه چیزی را از من بگیرد؟ من خودم از اول خودم همهاش را از خودم گرفتم. یعنی چه همهاش را از خودم گرفتم؟ اصلاً دل نبستم از اول بهش. مثل اینکه شما رفتید در یک هتلی که خیلی شیک و خیلی مجلل. وقتی پول دادی گفتی دو شب میخواهم اینجا بخواهم. خودت هم از اول میدانی قرار دو شب بخوابی. لذا ازش لذتت را میبری. وقتی هم داری میری آرام جدا میشوی ازش. نمیگویی آخی من که باید از این هتل بروم. نه. میفهمی همه چیزهایی که به تو داده شده گرفتنی ازت میگیرندش. هیچ چیز برای شما نمیماند. لذا بسم الله تا هر چیزی را پیدا کردی تا به هر کس و هر چیز رسیدی آخرش را نگاه کن. مرد آخر بین مبارک بندیست. یک کسی ته کار را میبیند. میگوید من الان این پیوند را برقرار کردم. خدایا این را الان میدانم به من موقتاً دادی و از من گرفته میشود. میدانم من را به این موقت دادی. من از این جدا میشوم. شما زندگی اهل بیت را نگاه کنید. یک موقعی یک پیغمبر هست که سلطان مملکت اسلامی. امیر المؤمنین هست که جانشین است. وزیر این شخص است. حضرت زهراست. یک شاهزاده است. بالاخره دختر پادشاه آن مملکت است. دختر سلطان این مملکت است. مملکت اسلامی. دختر خلیفۀ الله. دختر رسول الله. امام حسن. امام حسین. زینب کبری. همه اینها. یکدفعه پیغمبر میرود. ابو طالب رفت. خدیجه رفت. در یک فاصله کم برای پیغمبر. پیغمبر رفت. ماند امیر المؤمنین. چند روز بعد حضرت زهرا رفت. ببینید. بچههای امیر المؤمنین را نگاه بکنید. امیر المؤمنین رفت. امام حسن رفت. امام حسین رفت. همه یک سال بعد حضرت زینب خودش رفت. دونه دونه همینطوری. اصلاً آباء و اجداد طاهرین ما آمدند در یک جایی یک چند روزی بودند و رفتند. ما هم بزودی به آنها ملحق میشویم. لذا فرمود وقتی که رفتید سر قبر بگویید چی؟ انتم لنا سبب و انا انشاء الله بکم لاحقون. شما از ما سبقت گرفتید و رفتید و ما هم انشاء الله به شما ملحق میشویم. چیزی نمانده که ما هم به شما ملحق بشویم. ما به جای اینکه اشتیاق به امر ماندگار را در خودمان زیاد کنیم، آنجایی که قرار متولد بشویم، آمدیم تمام اشتیاقمان را به یک امری که گرفته میشود انداختیم. لذا شیطان میبیند این مرکب خوبی هست. این مرید نفهمی خیلی میتوانم این را فریبش بدهم. لذا برای هر چیزی این غصه میخورد و ناراحت میشود. چون اصلاً نوع پیوندش اینگونه هست. نادانی با نادانی، با جهالت با اشیاء و اشخاص ارتباط برقرار میکند.
دنیا، نوبتی و گذرا
شما بچهها را نگاه بکنید. ما از بچهمان یک موقع ناراحت میشویم ولی خودمان بچهتر از بچهها هستیم. میگه بچه را بردمش شهربازی. برایش پنج تا بازی گرفتم. هی گفته این را میخواهم. سوارش کردم. آن را میخواهم. سوارش کردم. حالا داریم میآییم داره جیغ داد فریاد میکشد. من میخواهم. چرا دارید من را ببرید؟ این عجب بچه نفهمی. دیگر نمییارمت. دید مادر پدرها دیگه نمییارمت شهربازی. میگه این بچه باید شعورش برسه که اینجا بازیش دو دقیقه، یک دقیقه، پنج دقیقه. مجموعش میشود 25 دقیقه. پنج تا بازی بکنی. بگو نیم ساعت. بگو یک ساعت. ما به بچه ایراد میگیریم. میگوییم عجب بچه نفهمی که نمیفهمه باید این را رها کند. شما به بچه کوچک نگاه کنید. آنها که مربی کودک هستند یا بچه دارند میگوید ببین نوبت نوبتی. تو و تو پنج دقیقه. تو پنج دقیقه. تو ده دقیقه. تو. بعد یک بچهای که میزند زیر نوبت ما مذمتش میکنیم. بعد میبینیم ما خودمان چقدر بچهتر از این هستیم. ما هم بهمان گفتن آقا نوبتی دنیا. دنیا چیه؟ نوبتی. الان تویی چند روز. مثل این توی این تیمها هست. میگویند بازوبند کاپیتانی. خوب این که همیشه به تو نمیبندنش. یک ذرهاش دست تو. بعد چند روز دیگه میرود دست کس دیگر. این پیراهن یک روز تن تو. بعد میره تن کس دیگر. مثل قدیمها میگفتند لُنگ حمام. این لُنگ حمام را میدهند یکی میبندد به پایش. نیم ساعت بعد یک ساعت بعد یک آب میزند به کسی میبندد. مقام دنیا یعنی همین. مثل اتومبیل میماند کرایهای. شما سوارش میشوید. نیم ساعت بعد یک کسی دیگر سوارش میشود. نیم ساعت دیگر کسی دیگر سوار میشود. حضرت علی(ع) آمد بالای سر مردهها در قبرستان گفت همسرانتان با کسان دیگر ازدواج کردند. خانههایتان هم الان کسان دیگر نشستند. این کل دنیایی بود خبری بود که من داشتم به شما بدهم. حالا شما به من بگویید آن طرف چه خبر است. بعد فرمود لو اذن اگر به آنها اجازه داده میشد که با شما حرف بزنند به شما میگفتند بهترین توشه برای ابدیت انسان و آخرت انسان تقواست. دنبال توشه پایدار بگردید. آن چیزها هیچ کدام برای ما نمیماند. لذا انسان باید به چیزهایی دل ببندد که ماندگار است.
نادانی در دل بستن به دنیا
وقتی اساساً تو بچهبازی در میآوری. عقلت را به کار نمیاندازی. اینهمه دارند به ما میگویند آقا معشوق پایدار، معشوق ثابت، معشوق جاودانه. تو رهایش کردی رفتی سراغ معشوقهایی که ارزش دل بستن ندارند. حالا بهش دل بستی. حالا ازت گرفته شده. باهات قهر کرده. تحویلت نمیگیره. محلت نمیگذارت. یا تو داری ازش جدا میشوی. میبینی که تمام غم دنیا میآید سراغت. پس اشتباه از کیست؟ نگویید چه خدای بیرحمی. لعنت بر این دنیا. تف بر این دهر. این شعرها هست دیگر. لعنت بر این دنیای بیوفا. عروسیست که با هیچ دامادی سر نکرد. دنیا معصوم است. فرمود خدا دنیا را لعنت نکنید. خودتان را لعنت کنید. دنیا صادق داره به شما میگوید. در حدیث داریم کسی وقتی دنیا را لعنت میکند دنیا به او میگوید خدا چرا من را لعنت میکنند. خدا معصیت کارترین من و تو را لعنت کند. من که تا به حال خدا را معصیت نکردم. من وظیفهام را نسبت به هر چیزی که خدا گفته انجام دادم. لعنه الله اعصانا. خدا اویی را که معصیت کارتر از بین من و تو او را لعنت کند. پس چرا من را لعنت میکنی؟ تو احمقی. تو نادانی. تو خرفتی کردی. آمدی سراغ چیزی که از اول گفتم من برایت نمیمانم. چرا آمدی با من؟ چرا عاشق من شدی؟ چرا دنبال من آمدی؟ من که گفتم نمیمانم برایت. من که گفتم تو با من هر طوری پیوند برقرار بکنی آخر رهایت میکنم. ولت میکنم. همه چیز را ازت میگیرم. من راست به تو گفتم. ببین پادشاهان قبلی را نگاه کن. اسکندر گفت وقتی که من مردم دستان من را از تابوت بیرون بگذارید که همه بدانند من که جهانگیر بودم دست خالی دارم میروم. شاه رفت. شاهان رفتند. پادشاهان رفتند. همه دست خالی رفتند. من که داشتم از اول به شما هیچوقت لاپوشانی نکردم. مادرت دیدی رفت. پدرت رفت. همسرت رفت. دوستان دارن میرن این طرف و آن طرف دارن میروند. من که هیچوقت دروغ نمیگویم به تو. تو نادانی که من وقتی دارم به تو دروغ میگویم گول شیطان را میخوری. میگوید نه میماند برایت. یک طوری به آن دل ببند. بچسب بهش که دیگر ازت جدا نمیشه. هی ما هم داریم این تمرین اشتباه را انجام میدهیم و باز هی حماقت هی حماقت. دیگر سنمان هم رفته بالا ولی متأسفانه اشتباهاتمان هم داره زیاد میشود بجای اینکه باید اشتباهاتمان کم بشود. خدایا بحق محمد و آل محمد به ما قدرت فهم خودمان ماهیت رحمی دنیا ماهیت جنینی خودمان در دنیا را عنایت بفرما. و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.