فهرست مطالب
Toggleباعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
آغاز فعالیت فرهنگی از انسان
در جلسه گذشته به این نکته رسیدیم که آغاز یک فعالیت فرهنگی باید از خود انسان شروع بشود، چون همه چیز با انسان معنادار میشود. کاملترین و بزرگترین مخلوق خداوند انسان است و همه خلقت به خاطر انسان است. (هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً) او کسی است که آنچه در روی زمین است را به خاطر شما خلق کرده. (سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ) هر چه در آسمان و زمین است نیز برای شما تسخیر شده. پس انسان واقعاً گل سرسبد است و بعد از خداوند در رتبه دوم نظام وجود قرار دارد. توحید وقتی میگوییم معنا دارد، باید برای چه کسی معنا داشته باشد؟ برای خود خدا معلوم است که نمیگوییم، چون خدا خودش ذات هستی است. او ذات حق است و همه چیز برایش روشن است. وقتی میگوییم توحید، برای انسان توحید معنا دارد. تا انسانی نباشد، عقاید برای انسان معنا ندارد، اصول دین و دین معنا ندارد، نبوت و رسالت معنا ندارد. این انسان است که به همه اینها معنا میدهد و اصل همه علوم و معارف است. به قول حضرت علامه حسنزاده حفظه الله تعالی، معرفت نفس محور جمیع علوم عقلی و نقلی است. محور جمیع علوم فلسفه، تفسیر، تاریخ، باستانشناسی، مدیریت، هنر، تعلیم و تربیت، تعلیم و تعلم، همه چیز، سیاست، همه چیز با انسان معنا پیدا میکند. بنابراین، ما اگر بخواهیم شروعی بکنیم، این شروع با انسان، با خود انسان معنا دارد. لذا شما باید همیشه در فعالیت فرهنگیتان انسان را برای انسان معرفی بکنید.
اشتباه در معرفی دین بدون معرفت نفس
اشتباه بزرگی که اتفاق افتاده این است که ما بدون اینکه انسان را به انسان معرفی کنیم، آمدیم دین را به انسان معرفی کردیم. سرمایهگذاری زیادی کردیم که دین را به انسان معرفی کنیم و توجه نداشتیم که دین با همه معارفش با انسان معنادار است. آدمهای زیادی تربیت کردیم که دین را خوب میشناسند، اما نسبت دین و معارف دینی به انسان و خودشان را نمیشناسند. و وقتی که این نسبت شناخته نشد، ممکن است تعبداً، عقلاً دین را پذیرفته باشند و عمل هم بکنند، اما چون با ذات خودشان پیوند نخورده و آن را از ناحیه ذات خودشان نگاه نکردند، با وجود خودشان پیوند نخورده. متدین است، مذهبی است، مبلغ است، اما اگر نماز چهار رکعتیاش در مسافرت دو رکعت بشود، خوشحال است، چون با وجودش پیوند نخورده. فکر نمیکند که سهمش دارد کم میشود. الله برای او دیگر نیست. دلتنگی برای الله، برای خانواده آسمانی ندارد، هر چند تعبداً عمل هم میکند. کم نمیآورد ندیدن الله و نبودن با الله را، از ندیدن الله و نبودن با الله، از حرف نزدن با الله، از انس نگرفتن با الله و خانواده آسمانی اذیت نمیشود، چون پیوندش با خودش حل شده نیست. صرفاً تکلیف میداند دین را. خیلیها هستند تا آخر عمر دیندار هستند، دیندارهای خوبی هم هستند، به بهشت هم میروند، اما به عنوان یک تکلیف به دین نگاه کردند.
دینداری از سر تکلیف یا عشق
یک وظیفه، یک سلسله کارها و رفتارها وظیفه ماست، باید انجام بدهیم. به این گونه به آن نگاه کردند، به عنوان یک واجب الهی که اگر عمل نکنی جهنم میروی، اما به عنوان یک نیاز، یک عشق نیست. برای همین اساساً در این نوع دینداری بدون معرفت نفس به هیچ وجه سخن از این نیست که (اِن اَدخَلتَنِ النّار اَعلَنتُ اَهلَها اَنّی اُحِبُّک) اگر من را جهنم ببری به همه جهنمیان میگویم که دوستت دارم. در این نوع دین، دینداری هست، اما انسان میتواند به خدا اعتراض هم بکند. در این نوع دینداری آدم میتواند به خدا نق و غر بزند و به خدا هم گیر بدهد، هر چند در عمل طور دیگری عمل میکند، اما در دلش ممکن است خیلی درگیریها با خدا داشته باشد، خیلی اعتراضها با خدا داشته باشد. چرا؟ چون آن اللهی که شناخته، الله انسان نیست. الله بخش حیوانی است و به عنوان یک حیوان مطیع هست. یک قدرت قاهرهای بالای سرش هست، مطیع عمل میکند. در الله انسان اساساً این خصوصیتها نیست. در الله انسان او یک معشوق هست، تا یک خدای حاکم فرمانده که باید اطاعتش کرد.
عبادت به مثابه فرصت عاشقانه
در انسانشناسی شما این نکته را میفهمید که تکالیف یک لطف بوده. همانطور که اگر یک همسر، یک نامزد اجازه بدهد که نامزدش با او باشد، وقت بگذارد برای طرف مقابلش، طرف مقابل او را یک فرصت تلقی میکند و تشکر میکند و خوشحال است از اینکه یک فرصتی فراهم شده تا خلوتی داشته باشند و لذتی داشته باشند و انسی داشته باشند. شخص دیگر از این به بعد به عبادت، به مناجات، به ذکر، به شب، به سحر به گونه یک فرصت عاشقانه نگاه میکند. تکلیفی اصلاً کاری انجام نمیدهد. به هیچ وجه ثقل ندارد عبادتها برایش. عبادتها تشرف هستند تا تکلیف. یک نوع تشرف است، یک ملاقات است، یک امتیاز گرفتن از معشوق است برای ملاقات. (یا مَن ذِکرُهُ شَرَفٌ لِلذاکِرین) یعنی یک شرافت میداند که امروز فرصت کردم وضو بگیرم، بایستم و او را در آغوش بگیرم. این را یک فرصت و یک لذت میداند.
دینداری مبتنی بر انسانشناسی و شهود
در دینداری که مبتنی بر انسانشناسی است، همه چیز عاشقانه است، همه چیز شیرین است، همه چیز عین وصول است. شخص هیچ وقت تنها نیست، شخص پوچ نیست، شخص التماس عاطفی به کسی نمیکند، شخص نیازمند عشق کسی نیست، شخص گدایی عاطفه از کسی نمیکند، شخص هیچ وقت در هیچ جا تنها نیست. شخص همیشه با غیب است و با غیب لذت میبرد. شخص دائماً در می و مطرب هست، در بزم هست، چون ارتباط با غیب دارد. اما در دینداری تکلیفی، در دینداری که ما فقط ذهنمان را قانع کردیم، حالا داریم دینداری میکنیم، عقلمان را قانع کردیم و داریم دینداری میکنیم، همه اینها همیشه تکلیف است. انجام هم میدهیم و تخلف هم نمیکنیم، ولی یک تکلیف هست، یک کلفت دارد و این شکننده است. یک جایی که عقل کم بیاورد، جلوی واهمه میشکند. کافی است واهمه یک جا قدرتش زیاد بشود، زیاد بشود، آن عقل دیگر نمیتواند کار بکند. لذا میگوید کسی که سالها دینداری کرده، به راحتی میتواند این را کنار بگذارد. حتی عقلاً هم همه را پذیرفته و به بقیه هم یاد میدهد، اما خودش اصلاً نمیتواند عمل بکند. چرا؟ چون الان در چنبره واهمه گیر کرده. دقیقاً مثل کسی که میداند عقلاً مرده کاری ندارد، ولی از مرده میترسد. چرا میترسد؟ چون واهمهاش قویتر است. نمیتواند با مرده تنها باشد. این آدم را توهمزده میگویند. نمیتواند به مرده دست بزند، چون توهمزده است. یک کسی که از مرده میترسد، یعنی قوه واهمهاش روی عقل سایه میاندازد. واهمه قدرتمندتر از عقل میشود و عقل اینجا کم میآورد.
تفاوت دینشناسی عقلی و شهودی
در دینشناسی عقلی که از طریق معرفت نفس انجام نشده، شهودی نیست، استدلالی کلامی هست که الان متأسفانه در اکثر مراکز علمی ما کلامی بحث میشود. پای نفس در کار نیست. نفس مرتبط با الله و الله مرتبط و قائم بر نفس اصلاً شهود نمیشود. فقط ذهنها قانع میشود، عقلها قانع میشود. این مسئله را ما داریم. یعنی شخص قطعاً در تعارض بین وهم و عقل کم میآورد. یک جاهایی، یک جاهایی واهمه جلوتر میزند و بعد انسان آنجا میگذارد کنار. عقل هم میداند حجاب برای چه چیزی خوب است، فلسفهاش را کاملاً میداند. عقل هم میداند که این کارش وسواس است مثلاً و وسوسه و وسواس کار شیطان است، اما نمیتواند آب و آبکشی نداشته باشد. نمیتواند حجاب را رعایت نکند. اگر برود در یک جمعی که بیحجاب هستند، برود در یک فضای طبیعی غیر از فضای فطری است، وارد یک فضای طبیعی بشود، یک دفعه احساس میکند که کم آورده. میگوید من باید همرنگ اینها بشوم. من نمیتوانم الان موجودیت فطریم را با همین حجاب، با همین دین، با همین وضعیت، با همین ظاهر رعایت بکنم. چرا؟ چون این ذهنش را قانع کرده. الان افتاده در محیطی که واهمه قدرتش خیلی بیشتر هست. بنابراین یکدفعه با توجه به اینکه میفهمد که دارد چکار میکند، انکار میکند و رعایت هم نمیکند. (وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا) قرآن میگوید گاهی وقتها انسان یقین دارد (وَ اسْتَیْقَنَتْها) کلمه یقین را به کار برده، ولی (وَ جَحَدُوا بِها) با انسان مبارزه میکند. با چیزی که میفهمد، با چیزی که درک میکند و یقین دارد، حتی ممکن است مبارزه بکند. به جنگ عقیده خودش و به جنگ یقین خودش در میآید.
شهود و شهادت در معرفت نفس
بنابراین برای اینکه این همه آفتها ایجاد نشود، باید نفس را به مشهد برد. مشهد یعنی چی؟ یعنی محل شهود، محل دیدن. وقتی نفس به مشهد رفت و به شهادت رسید، به مقام شهادت رسید و شهادت داشت، حالا میگوید اشهد ان لا اله الا الله. شهادت دیگر میدهم. دیگر بحث عقلی نیست که به من گفتند. خودم دیدم. مثل اینکه بگویم شما رفتید اردو. میگوید نرفتم اردو، ولی شنیدم آنجا چه چیزهایی گفتند. میگویند رفتی آنجا خود آقای شجاعی را دیدی؟ کلاس را دیدی؟ بچهها را دیدی؟ فلانی را دیدی؟ میگوید نه ندیدم. ولی یک کسی که رفته آنجا میگوید چرا من دیدم، رفتم دیدم، آنجا بودم. این نمیتواند بگوید من نبودم آنجا. شهود است دیگر. رسالت شهادت میشود و ولایت شهادت میشود. آخرت شهادت میشود و همه چیز شهادت میشود. (اَشهَدُ اَنَّکَ حَقّ اَنَّ الصِراطَ حَقّ وَ المیزانَ حَقّ وَ المِرصادَ حَقّ) همه شهادت است و انسان در نفس میتواند این را به شهادت برساند و با کار نفس میتواند به شهادت برسد. در این موارد که بایستد جلوی امام زمان که من شهادت میدهم تو حقی و من شهادت میدهم بهشت حق است. (وَ اَنَّ الجَنَّۀَ وَ النّارَ حَقّ وَ الوَزنَ حَقّ وَ المیزانَ حَقّ) شهادت میدهم، چون همه را شهود میکنم. این خیلی مهم است که انسان شهود بکند. پس اگر ما بخواهیم یک فعالیت فرهنگی از دو ویژگی قدرت و استمرار برخوردار باشد، قوی باشد و همیشه هم بتواند دوام داشته باشد، بماند، استمرار داشته باشد، باید درونیش بکنیم.
استمرار دین با شهود و معرفت نفس
تا شما دین را شهودی نکنید، عقاید را و معارف را استمرار ندارد. میتواند در برخورد با واهمه از عقل شما گرفته بشود و عقل شما زانوی تسلیم زمین بزند. با اینکه میفهمد، با اینکه میداند، کم میآورد. (رُبَّ عَقلٍ اَسیرٍ تَحتَ هَوَن اَمیر) علی (ع) میفرماید چه بسیار عقلهایی که اسیر هستند تحت هوای نفسی که او امیر بر این عقل هست. عقل هست، اما اسیر هوا است. لذا با اینکه میفهمد، خلافش را عمل میکند. هوای نفس دارد، گرفتاری دارد، وابستگی دارد، توهم غلبه میکند که در بحثهای تغذیه باید به آن برسیم. قبلاً مفصل این بحثها را کردیم که در نظام تغذیهای زیادهخوریهای بخشهای مختلف چیست. حرکتی که مبتنی بر معرفت نفس هست، زیاد احتیاج به زمان ندارد، زود نتیجه میدهد. زیاد سواد هم لازم ندارد، چون شهودی است. مثل حرکت همه انبیاء، مثل حرکت امام امت. امام امت که یک دفعه یک ملت را به حرکت درآورد و بزرگترین معجزه قرن را درست کرد، مگر چقدر آموزش و کلاس برای ما گذاشته بودند در زمان انقلاب؟ پیغمبر مگر چقدر کلاس و آموزش گذاشت؟ چطوری پیغمبر این توفیق را داشت؟ (هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ) ببینید چقدر این قدرت دارد. میگوید در همین بیسوادها شروع کرد. پیغمبر در همین بیسوادها شروع کرد. مردم سواد نداشتند. زمان پیغمبر کل تعداد رقمهایی که گفتند، بالاترین رقمی که گفتند زمان پیغمبر افراد باسوادند، ۱۷ نفر بودند. خود پیغمبر هم که خواندن و نوشتن نمیدانست. خودش شاهد است و به شهود رسیده و خودش دیگران را به شهادت میرساند. (فِی الْأُمِّیِّینَ) اینجا خیلی مسئله خاص است. دقت کنید در دل این امیین سلمان بیرون میآید که (اَلسَلمانُ مِنّا اَهلَ البیت). ابوذر میآید، عمار میآید، مقداد میآید و شخصیتهای برجسته تاریخ در دل این امیین بیرون میآیند که بعضاً صاحب مکاشفات، شهود، قدرتها و کمالات خیلی زیاد هستند. در دل این بیسوادها شاهد بیرون میآید که اگر شما ماده شَهَدَ را در قرآن ملاحظه بکنید، خیلی خبرها به ما خواهد داد.
شهادت و ارزش آن
شهادت، شهید شدن و دیدن. و به کسی که در راه خدا کشته میشود، برای چی شهید میگویند؟ چون به شهود رسیده، باور کرده، جنگیده و کشته شده. حالا رسید به شاهد. تازه شاهد شد. و شما ببینید چقدر ارزش دارد که یک نفر بدون اینکه کشته شده باشد، به شهادت برسد. خودش یعنی کشته نشده، اما شهید و شاهد است. خیلی این کار قیمت دارد. حالا این وقتی به شهادت رسید در زمان حیاتش، دیگر حضرت میگوید فرقی نمیکند کشته بشود یا نشود. اگر بمیرد شهید است و حتی دیگر فرقی نمیکند زمان ظهور حضرت را این حدیث است. حضرت را درک بکند امام زمان را. اگر مرد (کَمَن کانَ فی فَستاتِ المَهدی) مثل کسی است که در چادر حضرت مهدی کشته شده. در چادر حضرت مهدی بوده. چرا اینقدر به ایرانیها قیمت دادند در آیات قرآن و روایات؟ برای اینکه ایرانیها قویترین مردم در شهادت هستند و شاهدترین مردم هستند. فرمود (اَفضَلُ النّاس یَقیناً اهَلُ الفارس) بالاترین مردم از نظر یقین ایرانیها هستند. پیامبر فرمود آنها نه من را دیدند و نه هیچ یک از اوصیاء من را دیدند، اما به نوشته سیاه روی کاغذ سفید ایمان آوردند. یعنی همان قانعشان میکند. این خصوصیتی که خداوند مقدمهسازی ظهور امام زمان و حرکت نهایی تاریخی دینش را سپرده به ایرانیها، به خاطر این هست که ایرانیها خوشباور و خوششهادت هستند. سادهلوح نیستند. قویترین مردم از نظر هوش و عقل هستند، اما کممقاومتترین مردم از نظر ایمان هستند. باورشان فوقالعاده است. زود به شهادت، به یقین و به باور میرسند ایرانیها بر خلاف سایر اقوام. (اَعظَمُ النّاس نَصیباً) بیشترین مردمی که سهم دارند در اسلام ایرانیها هستند. چرا؟ چون شهادتشان عالی است، چون قوم شاهد هستند.
جایگاه ایرانیان در شهادت و ایمان
پیامبر ایرانیها را به عنوان قوم شاهد معرفی میکند. میگوید من را ندیدند، اوصیاء را هم ندیدند. ببینید ایمانشان چطوری هست. شما هم من را دیدید و هم اوصیاء را دیدید و ببینید چقدر ضعیف عمل کردید. ۱۱ معصوم را به شما سپردیم، همه را کشتید. فاطمه زهرا را به شما سپردیم، او را هم کشتید. شما ببینید یک امام معصوم در ایران هست، ببینید مردم با او چکار میکنند و ایرانیها چطوری معصومی را در دنیا بزرگ میکنند و بقیه را دادند به همانهایی که در سرزمین وحی بودند و در محل زندگی معصومین بودند، ببینید با آنها چکار کردند. لذا پیامبر به عنوان یک شاهد ایرانیها را میآورد. میگوید نه من را دیدند و نه هیچ کدام از اوصیاء. ببینید چکار میکنند برای من و برای دین. لذا میفرماید از همه بالاتر هستند. بعد چقدر عاشقانه میگوید سلام من را به برادرانم برسانید. گفتند یا رسول الله ما پس چی؟ فرمود شما اصحاب من هستید. برادران من آنهایی هستند که نه من را دیدند و نه اوصیاء من را و به نوشته سیاه روی کاغذ سفید ایمان میآورند. برای چی این را گفتند؟ برای اینکه بدانید کار فرهنگی کردند در ایرانیها چقدر قیمتی هست و چقدر ارزش دارد و چقدر هم زود جواب میدهد و نتیجه میدهد. ما که بیست سال است داریم فعالیت بینالمللی میکنیم، هیچ ملتی را به قدرت، لطافت، قوت و خوشایمانی مردم ایران ندیدیم. امام امت فرمود ملت ایران از ملت حجاز در عهد رسول الله و از ملت عراق و کوفه در عهد امیرالمؤمنین بالاتر هست. نوع دینداریهای اینها ببینید چطوری هست و چطوری حاضرند برای دین به شهادت برسند. چطوری جانشان کف دستشان هست و تقدیم میکنند عاشقانه به الله. حالا ما در همین کشوری که بالاترین یقین را دارد، این معضلات را هم داریم. باید در مرکز، در ام القری اسلام ما باید مهندسی فرهنگی جدیدی بکنیم. این ملت با این توان اگر به یک مهندسی فرهنگی جدید برسند، دنیا تغییر خواهد کرد. واقعاً دنیا تغییر خواهد کرد.
شروع معرفت از انسان و قرآن
برویم به سراغ اصل طرح. از انسان چطوری شروع بکنیم؟ سؤال حالا این همه دو سه جلسه، چهار جلسه، پنج جلسه راجع به انسان گفتید، از انسان چطوری شروع بکنیم؟ قرآن وقتی میگوییم قرآن یعنی چی؟ یعنی کتاب تخصصی الله. اللهی که خالق کل شیء هست. کاملترین جلوه لفظی الله است. الله اگر حرف زده، دیگر کاملتر از این حرف نزده برای ما. کاملترین جلوه لفظی الله قرآن شده، کما اینکه کاملترین جلوه انسانی الله اهل بیت شدند. الله ظهور علمی و کتبی خودش را اینگونه به ما رسانده. میگوید من همه چیزها را در وجود شما گذاشتم. (سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ) آیاتمان را در بیرون و در درون خود شما قرار دادیم تا شما بفهمید، برای شما واضح بشود که او حق است. پس ما آیه اکبر خدا هستیم. چرا آیه اکبر هستیم؟ درست است میگوید (فِی الْآفاقِ) اما آن آفاق را برای چه کسی خلق کردیم؟ برای انسان خلق کردیم. پس من با ورود در خودم، تعمق در خودم، مطالعه خودم، معرفت خودم به همه آیات میرسم. بنابراین در قرآن میفرماید همه انبیاء یادآور هستند، معلم نیستند. معلم چیزی را تعلیم میکند و پیامبر به یاد میآورد. چرا؟ چون همه در وجود شما هست. همه چیز در آن وجود هست. فقط او به یاد شما میآورد. علی (ع) فرمود (وَ واتَرَ اِلَیهِم اَنبیائَه لِیَستَعودُوهُم میثاقَ فِطرَتِه) همه فطرت باطنی با الله دارند و رسید به (لِیُثیروا لَهُم دَفائِنَ العُقول) آن عقلهای دفن شده را فقط میآورند بالا و عقلها را فعال میکنند، چون همه این عقلها را دارند. ما چندین نوع عقل داریم. انبیاء میآیند عقلهای گوناگون انسانها را فعال میکنند. تعداد عقلها زیاد است. آن گنجینههای عقلانی را در میآورند. فقط کار پیغمبر این است و معلم هم همینطور. معلم هم وقتی حرف میزند، یک چیزی را میگوید. شخص میگوید من این را داشتم، من خودم این را میفهمم. درست است همینطوری است. پس دارند فقط دفن شده است. آنها میآیند این حجابها را کنار میزنند و دفینهها را در میآورند. در سوره جمعه داشتیم (هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ) تزکیه چه موقع خوب انجام میشود؟ اینکه انسان اول به شهادت برسد. وقتی به شهادت رسید، پاکی معنا پیدا میکند. آماده تعلیم کتاب و حکمت هم میشود. قبل از اینکه من خودم شهود بکنم و به معرفت نفس برسم، تعلیم کتاب و حکمت کار قدرتمندی نیست. خیلیها به کتاب تفسیر مطالعه میکنند، بعد میبینی این دارد تفسیر میخواند، اما پژمرده است، افسرده است. قرآن شراب او نیست. چه موقع قرآن شراب میشود که میتواند نشاط بیاورد و مستی بیاورد و شادی و آرامش بیاورد؟ زمانی که آیه غذای تو باشد، تکلیف نباشد. خواندنش غذای خودت باشد. لذا یک کسی قرآن میخواند، ورق میزند، میبیند چند صفحهاش مانده. ممکن است خیلی هم بخواند، دهها دوره به خاطر ثواب دوره میکند، اما برای او شراب نیست. اینطور نیست که اگر غمگین شد با خواندنش شاد بشود، به آرامش برسد. اما اگر خودش را دید، حالا میبیند که من الان برای شاد شدن احتیاج دارم قرآن بخوانم. همین که صدای قرآن به گوشش میخورد، موسیقی قرآن میآید سراغش. همین که یک آیه برایش خوانده میشود، مست میشود، آرام میشود، اشکش در میآید. چطور قرآن میگوید آنهایی که واقعاً ایمان آوردند، وقتی قرآن برایشان خوانده میشود، واقعاً سجده میکنند و واقعاً گریه میکنند. خیلی عجیب است که یک کسی قرآن میخواند و آن حالتهای قشنگ به او دست میدهد تا یک نفر که وقتی صدای قرآن را میشنود اشمئزاز پیدا میکند، بدش بیاید.
آغاز از انکار محض و شهود هستی
برویم سراغ این نکته که پس من همه چیز را در خودم دارم. این اصل هست. از کجا شروع میکنیم؟ خیلی فشرده شروع میکنیم در همین کلاس. از انکار محض شروع میکنیم. آیا ما هستیم یا نیستیم؟ آیا وجود داریم یا وجود نداریم؟ شما نشستید در مقابل یک نفر که ادعا میکند من هیچ چیز را قبول ندارم حتی خودم را. هیچ کس را قبول ندارم حتی خودم را. به همه چیز شک دارم و به شک خودم هم شک دارم. چطوری با آن شروع کنیم؟ از یک امر فطری. یعنی او را باید به شهود برسانی. نمیایستیم با او بحث عقلی بکنیم. وجود را باید به او نشان بدهیم. هستی را باید ببیند که بعد دیگر نمیتواند بگوید ندیدم. بوعلی میگوید اگر یک نفر همچین کاری کرد، او را ببندید، یک کتکش بزنید. دستش را بگیرد، یک کبریت را روشن کن بگیر زیر دستش. یک فندک را روشن کن بگیر زیر دستش. بگو هستی یا نیستی؟ وجود داری یا وجود نداری؟ نمیتواند بگوید من خیال میکنم. اگر گفت من میسوزم، آخ دارم میسوزم. میگوییم نه، چه کسی دارد میسوزد؟ تو که وجود نداری بگویی من دارم میسوزم، چون گفتی به خودم شک دارم. پس دستت را اینجا نگه دار. تو خیال میکنی که من هستم و تو خیال میکنی که آتش هست و تو خیال میکنی که آتش دارد تو را میسوزاند. اینجاست که شما میتوانید این وسوسه شیطانی را، توهم را از او با شهود بگیرید. بحث عقلی برایش نمیکنید. میگوید بایست شاهد باش که داری میسوزی. بعد میگوید من سوختم، پس هستم. آتشی هست، کسی هست که من را میسوزاند، کسی هست که من را کتک میزند. از اینجا داستان شروع میشود. پس من خودم هستم، آتش هست، کبریتی هست، فندکی هست، شخصی هست، جایی هست، فضایی هست، مکانی هست. هستیم ما. پس هستیم. این هستی دیگر چه چیزی هست؟ میز هست، اتاق هست. هر چیزی را بخواهد انکار بکند، دیگر قابل انکار نیست. این سالن هست، این کوه هست، این زمین هست، این هستی هست. برو بیرون ببین خورشید هست. میگوید خورشید نیست. نگه دارش، ببندش زیر بار خورشید یک ذره بسوزد. بعد میبیند که نه، یک چیزی دارد واقعاً من را میسوزاند. یک خورشید هست. ۱۵۰ میلیون کیلومتری ما یک خورشید هست.
هستی بیکران و ازلی
این هستی تا کجا هست؟ هستی دیگر تا ندارد. چرا؟ چون هستی اگر بخواهد انتها داشته باشد و محدود بشود، یعنی ما به جایی برسیم که دیگر هستی نداشته باشیم، شده نیستی. این بحث را کاملش را در اسماء الله انجام دادیم در اردوی نسیم حیات شرح خطبه امام رضا (ع). الان فقط فشرده عرض میکنم. هستی کرانه ندارد، انتها ندارد. چرا؟ چون فقط با یک چیز میتواند هستی یعنی وجود محدود بشود و آن هم نیستی است. هستی با هستی محدود نمیشود. فقط با نیستی محدود میشود و نیستی یعنی چیزی که نیست، حقیقت ندارد، واقعیت ندارد. اگر داشت دیگر اسمش نیستی نبود. چه بود؟ هستی بود. پس نیستی یعنی چیزی که نیست. پس ما چیزی به اسم نیستی نداریم. عدم، جایی به نام عدم وجود دارد؟ یک جایی که هستی برود آنجا، موجودات بروند آنجا نابود بشوند. یک چیز توهمی است. نیستی از هستی گرفته شده مفهومش و الا ما جز هستی چیزی نداریم. هستی بیپایان است. ساحل نمیتواند داشته باشد. هر چقدر شما از این هستی بروید، میلیاردها میلیارد سال نوری با سرعتی میلیارد برابر سرعت نور بروید، به انتهای هستی نمیرسید بگویید که حالا هستی تمام شد، اینجا دیگر نیستی است. این یک حرف مسخرهای میشود. اینجا وقتی بگویید اینجا نیستی است، از این به بعد نیستی است. نیستی که نداریم. نمیتوانیم اصلاً داشته باشیم. پس هستی پایان و کرانه ندارد. این درک فطری است که همه دارند. هیچ کس نمیتواند این را انکار بکند. شما هر چقدر میتوانید در این جلسه فشار بیاورید و زور بزنید که نتوانید این را باورش بکنید، ردش بکنید این هستی دارد تمام میشود، میرسیم به نیستی. هستی انتها ندارد. این هستی که انتها ندارد، به هر شکلی میخواهد باشد، مادی یا مجرد دیگر فرق نمیکند صورتش. هستی است. یعنی آن که منشأ اثر هست، منشأ وجودهای دیگر و اثر هست، انتها ندارد. هستی، هستی یعنی چی؟ یعنی آن که نیستی نیست. آن که هست، وجود دارد و منشأ اثر است. شکلش اصلاً مهم نیست. همهاش هستی است. این هستی بیپایان است، انتها ندارد. اول ندارد. چون اگر بخواهد اول داشته باشد، اولش باید از کجا میآمد؟ دو تا حالت بیشتر نیست. یا از نیستی باید بیاید که ما نیستی نداریم. یا از هستی باید بیاید که قبلش هم دوباره هستی هست. پس هر چقدر برگردی، آخرش به هستی میرسی. هر چقدر برگرد، برو برو تا هر جایی که دلت میخواهد، بینهایت برو. بینهایتش همیشه هستی هست. هستی اول نمیتواند داشته باشد، ازلی است. هستی پایان هم ندارد. یعنی به آخر هم نمیرسد. ته ندارد، انتها ندارد. چون انتهایش هم یا هستی است باز که هست و یا نیستی فقط میتواند باشد که نیستی هم نیست. پس اول ندارد و آغاز ندارد. این یک شخص بینهایت است. هستی یک شخصیت است، چون تشخص دارد، هست، بینهایت است.
کمالات هستی و عدم وابستگی آن
همه کمالات، قشنگیها، زیباییها، علوم، هر چه که هست در خود هستی است. هستی دارای همه کمالات، همه هستیها است. همه قشنگیهاست. هر چه که کمال است. چرا؟ چون خارج از هستی معنا ندارد. هستی شخصیتی است بینهایت و خارج از بینهایت دیگر قابل تصور نیست. شما میتوانید خارج از هستی چیزی را تصور بکنید؟ بگوییم یک چیزی هم هست بیرون از هستی. هستی بیرون ندارد اصلاً از خودش. چون بیرون از هستی فقط نیستی میتواند باشد که نیستی هم نداریم. بنابراین هستی اصلاً خارج نمیتواند داشته باشد. اصلاً خارج ندارد. پس هر چه هست، هر کمالی هست در کجاست؟ در خود هستی است. هستی دارای همه کمالات هست. جامع همه کمالات هستی است. هر چه هست در اینجا هست. خارج از هستی چیز دیگری ما نداریم. چون خارج از هستی معنا ندارد که بخواهیم چیزی داشته باشیم. یک موقع میگوییم خارج از هستی چیزی نداریم. یک موقع میگوییم اصلاً هستی خارج ندارد. اصلاً خارجی برای هستی وجود ندارد. پس همه کمالات اینجاست. هستی به غیر از خودش به جایی وابسته نیست. چیزی غیر از هستی نیست که هستی به آن وابسته باشد. پایه باشد برای هستی. یک چیزی هستی را نگه بدارد سر جای خودش. هستی چون خارجی ندارد، اساساً به جایی وابسته نیست. وقتی خارج نداشت، غیر از هستی ما دیگر چیزی نداریم. فقط هستی داریم. غیر ندارد هستی. میگوییم هستی و یک چیز دیگر، نه هستی همین است. غیر ندارد، خارج ندارد. وقتی غیر نداشت، چیزی به اسم نیاز در او معنادار نیست. چون نیاز یعنی دو تا وجود داریم. یکی به یکی نیاز دارد. یک چیزهایی ندارد. آن یکی یک چیزهایی دارد. بعد بگوییم حالا نیاز پیدا شده. نیاز زمانی است که موجود محدود است حتماً و خارجی دارد و آن خارج یک چیزی دارد که در این نیست. در هستی مطلق و بینهایت نیاز معنادار نیست. اصلاً نمیتواند نیاز داشته باشد. به محض اینکه تصور نیاز در مورد هستی شد، حتماً آن هستی محدود است. اصلاً نمیتواند هستی نامحدود در آن تصور نیاز تناقض است. کما اینکه هستی تصور دوئیت در آن تناقض است. هستی نمیتواند دو تا باشد. چرا؟ چون اگر دو تا باشد، محدود میشود. در حالی که ما میگوییم چیزی نمیتواند هستی را محدود بکند. هستی نامحدود است. این را ما شهود میکنیم. هستی به محض اینکه محدود تصورش بکنیم، مخلوق است، محدود است، از جایی آمده، به غیر از خودش وابسته است، خود ندارد حتماً، ذات ندارد حتماً. تا گفتی وابستگی دیگر ذات ندارد. یک محدودی هست که آویزان و وابسته به جایی است. هستی اینطوری نمیتواند باشد. هستی تا گفتی هستی در ذاتش دو چیز همیشه هست. یادتان نرود. مثل اینکه تا گفتیم آب در ذاتش H2O، H3O نیست. H1O هم نمیتواند باشد. تا گفتید آب عین H2o است. با خودش است. در ذاتش هست. هستی در ذاتش وحدت هست. نمیتواند دو تا باشد.
وحدت و احدیت هستی
تا گفتی هستی یعنی واحد، یعنی احدیت دارد، یعنی یگانه است. نمیتواند دو تا باشد. چون تا گفتی دو تا، استدلال قشنگی است، تا میگویی دوتا یعنی این باید غیر از این باشد. این یک چیزی باشد، آن یک چیز دیگر باشد. این یک چیزی داشته باشد که این نداشته باشد. اگر دو تا شدند، باید فاصله داشته باشند. اگر به هم چسبیده باشند، دو تا یکی هستند. تا گفتی دوتا باید بینشان نیستی باشد که دو تا بشود. اگر هستی باشد که سه تا یکی میشوند. مثل انگشت بنده نگاه کنید. انگشت بنده یک هستی، این هم یک هستی. شدند دو تا. بینش که نیستی نمیتواند باشد. چون نیستی یعنی عدم. پس هست هوا است. شد سه تا هستی. این طرف شد چهار تا. این طرف شد پنج تا. برای همین حضرت صادق قشنگ استدلال میکند. میگوید اگر شما خدا را بیشتر از یکی بدانید، دیگر تعداد نمیتوانید برایش نگه بداری. دیگر نمیایستد. هستی یگانه است. پس دو چیز در ذات هستی است. نامحدود بودن. همه این را میفهمند. یک بیسواد هم این را میفهمد که هستی نمیتواند محدود باشد. چرا؟ چون گفتیم هستی را فقط یک چیز میتواند محدود بکند و آن نیستی است که نیستی هم نداریم و دیگر وحدت است. احدیت دارد. یگانه است. دو بردار نیست. قابل این نیست که دو تا بشود. این خصوصیت هستی میشود. پس هستی آغاز ندارد، پایان ندارد. هستی را کسی نمیتواند به وجود بیاورد. از جایی به وجود نیامده. مخلوق نمیتواند باشد. چون اگر قرار شد مخلوق باشد یا به وسیله، تا گفتیم مخلوق یعنی محدود است دیگر. به درد ما نمیخورد. چون گفتیم ذات هستی نامحدود است. حالا فرض محدود گرفتیم. وقتی محدود گرفتیم، باید از کجا به وجود بیاید؟ یا از هستی یا از نیستی که از نیستی نمیتواند به وجود بیاید. چون نیستی نیست. پس از کجا به وجود میآید؟ از هستی. پس دوباره برمیگردد به هستی. پس هستی از جایی به وجود نمیآید. هستی تولید خارج از خودش هم ندارد. هستی خارج ندارد و تولید هم نمیتواند داشته باشد. بگوییم هستی یک چیزی تولید کرده بیرون از خودش. هر چهرهای که هستی خودش را نشان بدهد، در خودش دارد نشان میدهد. هستی بیرون ندارد که چیزی بیرون بدهد از خودش. بگوییم این شد هستی. حالا این هم ظهور هستی است. دقت کنید دست من را. این از دل هستی که بیرون میآید، این فاصله را نیستی پر میکند. نیستی داریم؟ پس باید چی باشد؟ پس بیرون معنا ندارد. همه دوباره با هم پیوسته هستند. اتصال دائم دارند. یکی است. اصلاً نمیتواند از خودش بیرون بدهد.
سوره توحید و شهود الهی
این ده دقیقه یک ربعی که من توضیح دادم، این را دیگر کسی نمیتواند انکارش بکند. شما بزرگترین فیلسوفان عالم را بیاورید، ببینید میتواند یکی از اینها را انکار بکند. ده دقیقه یک ربع است. سوره توحید شد. (قُلْ) یعنی بگو. همه ما گفتیم الان. گفتار یعنی گفتار درونی، یعنی شهود. (قل) یعنی شهود، یعنی ببین و حالا خودت بگو. (قُلْ هُوَ) هو را بعداً معنا میکنیم یعنی چی. (قُلْ هُوَ اللَّهُ) بگو او الله است. کمال مطلق است. حقیقت بینهایت است. وجود بینهایت و نامحدود است. الله یعنی همین تعریف. الله چیست؟ الله ذات مستجمع جمیع صفات کمال، هستی مطلق و بینهایت را الله میگویند. (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ) که چیست؟ (أَحَدٌ) است. یعنی همان یکی است. نمیتواند دو تا باشد. واحد نیست. وقتی میگوییم واحد، اثنان کنارش میآید. میشود دو تا بشود. واحد یک دو. احد است. یعنی نمیتواند دو تا بشود. یکتاست. منحصر به فرد. دیگر اصلاً امکان دو ندارد. (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ) حالا این الله که کمال مطلق است، ببینید چقدر قشنگ برگردانده. (اللَّهُ الصَّمَدُ) این الله بینیاز مطلق هم هست. پر است. صمد یعنی توپر. یعنی خالی ندارد. جای خالی ندارد. ضعف ندارد. نقص ندارد. صمد (اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ) شهود چقدر قشنگ است. شما بروید در تمام تفاسیر نگاه کنید اگر در یک تفسیر پیدا کرده باشید که اینطوری معنا کرده باشد برای شما. امام سجاد فرمود خداوند سوره توحید را برای آخرالزمانیها فرستاده. در آخرالزمان کسانی میآیند که سوره توحید را میفهمند و خدا به خاطر آنها این سوره را اینطوری فرستاده. شما برگردید در تاریخ گذشته ببینید چند نفر سوره توحید را اینطوری معنا کردند و چند نفر سوره توحید را از نفس ما برای ما درآوردند، استخراج کردند. خودت شاهدش هستی و دیگر نمیتوانی انکارش بکنی سوره توحید را. (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ). (لَمْ یَلِدْ) را تفسیر چه نوشتند؟ نمیزاید. منزه است از زایمان. نمیزاید یعنی چی؟ زایش تولید. یعنی یک چیزی از توی دل، تولد است دیگر. به مادر میگویند والده. یک چیزی از خودش بیرون داده. الان بیرون از خودش هست. او یکی است. بچهاش هم یکی. فاصله هم هست بینشان. مادر مثلاً الان زاییده در آفریقا، بچهاش را بردند در اروپا. دو تا شدند. (لَمْ یَلِدْ) خدا خارج ندارد. یعنی الله خارج ندارد. هستی خارج ندارد. نمیشود چیزی را از آن خارج کرد. پس چی اگر نمیشود خارج کرد؟ همهاش خودش است. همهاش ظهورات خودش است. جلوههای خودش است. تازه میتوانیم این آیه را بفهمیم. (أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ) هر چیزی را نگاه بکنید، دارید به الله نگاه میکنید.
الله، هستی جاری در همه چیز
جلوه خودش است. ظهور خودش است. حق است. زایمان ندارد. الله بیرون از خودش چیزی تولید نمیکند. این تصور غلطی که قرنها به ما یاد دادند که یک اللهی هست در آسمانها. ای خدای آسمانها، آن بالا یک کسی هست. خدا در تلویزیون ما الان میگویند، در رادیوی ما. چقدر هم ما به اینها گفتیم این را نگویید در رادیو و تلویزیون. خدا یک جایی همین نزدیکیهاست. این حرفهای چرت و پرت و مزخرفی که اصلاً اساس عقلی ندارد. فقط بازی کردن با الفاظ است. خیلیها هم که نمیفهمند میگویند چه جمله قشنگی است. واقعاً چقدر رمانتیک. خدا یک جایی همین نزدیکیهاست. (أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ) همه چیز پر از خداست. الله یعنی هستی جاری در همه ظهورات و اشیاء. این را الله میگویند. شما از همه این اشیاء با شکل ظاهریش کار نداشته باشید. همه هستی دارند، وجود دارند. وجودی که در همه حضور دارد. کمالاتی که در همه هست. این را الله میگویند. (أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ). مفصل است این بحث را به همان بحث نسیم حیات مراجعه کنید، چون چندین ساعت در مورد این صحبت کردیم که نسبت بین الله با اشیاء چیست. آیا میز الله است؟ حیوانات الله هستند؟ زمین الله است؟ آیا من الله هستم؟ این شبهه پیش نیاید. نه ما ظهورات الله هستیم. ظهور غیر از ظاهر است. ظاهر جلوه میکند. فرق بین ظهور با ظاهر چیست؟ اینکه ظاهر که الله هست، فرمود (هُوَ الظاهِر) فقط الله هم ظهور دارد و همه اشیاء با الله ظهور دارند. ما اول الله را میبینیم یا اول اشیاء را میبینیم؟ اول انسان الله را میبیند. چرا؟ چون وقتی به یک موجود نگاه میکنی، این که ذاتاً خودش عددی نیست. یعنی نمیتواند خودش را روی پای خودش نگه بدارد. هستیش از خودش نیست. پس باید به چه چیزی باشد؟ ما داریم یک مشت هستیهای وابسته میبینیم. وابسته باید به جایی، به یک ذاتی تکیه داشته باشد. در واقع شما همیشه دارید اول به الله نگاه میکنید. از چشم الله دارید به اشیاء نگاه میکنید، ولی چون این الله همه چیز را پر کرده، دیگر دیده نمیشود. فقط ما داریم ظهورات محدود را میبینیم و الا الله با خودش شناخته میشود نه با اشیاء. اشیاء ظهوراتش هستند. در دعای عرفه میگوییم (اَلغَیرِکَ مِنَ الظُهُورِ ما لَیسَ لَک) آیا غیر از تو یک ظهوری دارد که تو نداری؟ میشود یک چیزی ظاهرتر از الله باشد؟ شفافتر، ظاهرتر، ثابتتر، روشنتر از الله میتوانیم داشته باشیم؟ هر چه که هست ظهورات خودش است. آن ظاهری است که این دارد نشان میدهد. آن نور است. الان دیده میشود. هر چیزی او دارد جلوه میکند که دیده میشود. (اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) آن نوری است که شما با او همه چیز را میبینید. حتی خودت را با خودت میبینی. خودت را با الله میبینی. تو با چشم خدا خدا را میبینی. با گوش خدا میشنوی. با نگاه خدا. با دست خدا لمس میکنی. (وَ ما رَمَیتَ اِذ رَمَیت وَلکِنَّ الله رَمی) موقعی که تو داری تیر میزنی، خدا نمیگوید توی توهمیم و اوهامیم. نه میگوید تو هستی داری تیر میزنی، اما چه کسی دارد تیر را میزند؟ الله دارد تیر را میزند. الله اکبر. (وَ ما رَمَیتَ اِذ رَمَیت وَلکِنَّ الله رَمی) خدا دارد تیر میزند. (بِحَولِ الله وَ قُوَّتِهِ اَقومُ وَ اَقعُد) این هستی جاری را الله میگویند. (لَمْ یَلِدْ) اصلاً خارج از آن چیزی نیست. ما ظهورات هستیم. ذات نداریم از خودمان. همه وابسته و آویزان به یک ذات هستیم. برای همین هم قابل تبدیل هستیم.
تحول و پیوستگی هستی
سنگ تبدیل به گیاه میشود و گیاه تبدیل میشود به حیوان. حیوان تبدیل میشود به انسان و انسان دوباره برعکس میشود. همه چیز وجود هستند. یک مشت وجوداتی هستند که دائماً دارند به هم ظهورات مختلف و جلوههای مختلف دارند. ماده است تبدیل میشود به مجرد. مجرد تبدیل میشود به ماده. یکسره این حالت هست. همه مجردات دارند میریزند، میآیند پایین، میشوند ماده. شکل مادی پیدا میکنند. دوباره این شکل را از دست میدهند، مجرد میشود. یکسره فقط دارد شکل عوض میشود. یک هستی است.
این همه عکس می و رنگ مخالف که نمود
این فروغ رُخ ساقیست که در جام افتاد
هر چه دارید میبینید جلوههای یک نفر است. چهرههای زیبای یک نفر است. (أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ) علی (ع) فردا شب میخوانیم دعای کمیل (وَ بِاَسمائِکَ الَّتی مَلِئَت اَرکانَ کُلَّ شَیء) کل شیء پر از اسمهای خداست. پر از الله است. من کیستم؟ من هم یکی از وابستههای او هستم. من عین ربط به او هستم. خودم از خودم هیچ چیز ندارم. نه هستیم مال خودم است. توانم هم مال خودم نیست. این توانی که الان من دارم و قوهای که من دارم از کجاست؟ وابسته به یک قوه بالاتر است. هر وقت بخواهد جمعش میکند.
الله بیهمتا و قائم به ذات
(وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ) مثل و مانند هم ندارد. منحصر به فرد است. کسی مثل الله نیست. هر کس که شما دست میگذارید روی پیغمبر هم که دست میگذارید، پیغمبر هم ظهور الله است. پیغمبر هم از خودش ذات است. پس اگر گفتیم پیغمبر هم بینهایت است مثل خدا، درست است. گفتیم مَثَل خداست، درست گفتیم. قرآن میگوید مَثَل من است. مَثَل اعلی است. عالیترین نمونه از من است. اما این عالیترین نمونه از خودش ذات ندارد. پس پیغمبر بینهایت است. من هم بینهایت هستم. من و پیغمبر بینهایت ظهوری هستیم نه بینهایت ذاتی. ما فقط یک هستی بینهایت ذاتی داریم که ذاتش از خودش است. هستیش از خودش است. به جایی وابسته نیست. قائم به چیزی نیست. ما قائم به او هستیم. پس من خودم را میتوانم کاملاً الان شهود بکنم که من قائم به الله هستم. یک لحظه خدا نخواهد، همه چیز جمع میشود. جمع میشود کجا میرود؟ در هستی است. این تعبیری که خدا میگوید من همه عالم را جمعش میکنم. جمعش میکنم یعنی کجا میبرمش؟ در هستی. مثل تو و رابطه وجود ذهنی تو. رابطه ما با الله مثل ما و وجود ذهنیمان است. ما یک تصویری را میسازیم. نگهش میداریم. همینطور ذهنمان را کاملاً به آن توجه داریم. نگهش میداریم تصویر مادرمان مثلاً، پدرمان، حرم امام رضا. یک لحظه ولش میکنیم، برمیگردد در خودمان. کو کجا رفت؟ اینجاست. اما الان دیگر توجهی به آن نداریم. الان دیگر ذهن من را مشغول نمیکند. خدا میگوید من اگر بخواهم همه شما را یک لحظه میکنم در خودم یا قورتتان میدهم. تمام میشود و دوباره یک خلق جدید درست میکنم. (وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ وَ ما ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسیر) این کار برای خدا آسان است. موت و حیاتتان اینطوری است. اینقدر شما وابسته به الله هستید. اینقدر به الله تکیه دارید. آدم وقتی حس بکند من در نگاه کردنم، دیدنم، خوردنم، خوابیدنم، حرف زدنم، فکر کردنم، یکسره دارم انرژیم را از کجا میگیرم؟ مثل اینکه شما یک کسی را در ذهنت تصور میکنی. بعد به او زندگی میدهی، حیات میدهی. خودت به او. همه این زندگی و حیات و شکلهایی که دارد. دیدید بعضیها با صورتهای خیالی خودشان عشقبازی میکنند. همه آن معشوقهای که او دارد و عشقبازی با او میکنی، داری از او لذت میبری. حیات دارد. با تو حرف میزند. با او حرف میزنی. انرژیش را از خودت میگیرد. یک لحظه صدایت میکنند فلانی. بعد جمع میشود. کو کجا رفت؟ تمام شد. همه رفت در خودت. همه ماجراها در خودت رفت. تمام شد. (وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ) عرض کردم اگر ما همه قرآن را بخواهیم همینطوری میتوانیم در این اردو کار بکنیم و هی در بیاوریم از خودمان. از بیرون نه، از قرآن نه، از خودمان میتوانیم همه توحید را، همه قرآن را، همه اسماء الله را در بیاوریم. حالا بقیه تمرین انشاء الله بماند برای ساعت بعد. خیلی روغنسوزی نیفتید.
و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.